«بدا به حال کسی که کورتاسار نخوانده. نخواندن کورتاسار بیماری نامرئی لاعلاجیست که عوارضش بعدها معلوم میشود. انگار که به عمرت طعم هلو را نچشیده باشی. کمکم افسرده و افسردهتر میشوی... و شاید هم به تدریج موهایت بریزد.»
پابلو نرودا- پشتِ جلدِ کتاب
خوب، همین که نرودا میگوید دیگر. خواندن این سه کتاب مثل خوردن سه تا هلوی آبدارِ درشت است. میتوانید هرجا که میرسید یک جلدش را از توی کیفتان دربیاورید و بلند بلند شروع کنید به خواندن. مطمئن باشید خیلی زود کلی آدم دورتان جمع می شوند و حتی آنهایی که شما را نمیشناسند هم میآیند گوش میدهند و اسم کتاب را میپرسند.
جلد اول این مجموعهی سه جلدی، ماجراهای «خُلخُلیها، بچهمثبتها و دوستجونها»ست. در مورد این سه گروه توضیح نمیدهم چون بیمزه میشود. خودتان بروید بخوانید. فقط حاضرم قسم بخورم که به عمرتان موجوداتی دوستداشتنیتر از خُلخُلیها ندیدهاید. در جلد دوم که «مشغولیتهای عجیب و غریب، دفترچهی دستورالعملها» نام دارد، بر خلاف تصورتان دیگر خُلخُلیها را نمیبینید، که یک سری آدمِ واقعی میبینید که سرگرم مشغولیتهای عجیب و غریباند. در قسمت دوم کتاب هم دستورالعملهایی مثلا برای گریه کردن و ترسیدن دریافت میکنید. جلد سوم، «چیزهای بیاهمیت»، هم که دیگر اصلاً آخرش است. هر چیزی که به عقل جن هم نمیرسد تو این کتاب اتفاق میافتد. مثلاً یک سطر از نامه را میبینید که برای خودش راه میافتد و توی شهر میچرخد، یا زندانیای که زبان فرانسوی و ایتالیاییاش را توی خانه جا گذاشته و دیگر فقط میتواند اسپانیایی صحبت کند. خواندن این جلد کتاب به افراد روشنفکرنما و کسانی که از اعتماد به نفس ناشی از احساس خلاق بودن رنج میبرند به هیچ عنوان توصیه نمیشود.
خلاصه کتاب فوقالعادهای است. ترجمهاش هم که از زبان اصلی برگردانده شده خیلی روان و دقیق است. به درد هدیه دادن هم خیلی میخورد. اصلاً من چی بگویم! بروید بخوانید دیگر!
برچسب: خولیو کورتاسار
بهمن فُرسی
سازمان چاپ و پخش پنجاهویک
۲۴۳ صفحه، ۱۶۵ ریال
چاپ اول، ۱۳۵۳
۱۰ از ۱۰
تصور کنید یه کتاب با این جملات شروع شه:
«بیستو یک/ یک/ شصتوهفت
- یعنی هزار و نهصد و شصتوهفت. تو در این تاریخ کی هستی؟ آیا همان آدم همیشه؟ همان تن باریک، که من بیشتر برهنهاش یادم میآید تا پوشیدهاش؟ همان نگاه سبز همیشه خواستار؟ همان موی سیاه صاف؟ همان تراش و ساخت زیبا و آسان که چشم میتواند ببیند؟ همان بافت سخت که چشم نمیتواند؟ همان حرکات بستهی دخترانه که سنوسال تو را کمتر نشان میدهد؟»
جای خالی نویسندهای مثل فُرسی تو ادبیات ما قشنگ حس میشه. نویسندهای که خلاق و جسور باشه. این کتاب هم نوع روایتش تازهس، هم زبانی که استفاده میکنه. هم نوع نگاهش. زبانش یه زبان شاعرانهس که شاعرانگیش از حرفهای روزمره و زندگی عادی دراومده. بخوام مقایسه کنم، فرسی تو ادبیات شبیه به مهرجوییه تو سینما. یه نویسندهی بازیگوش و جسور که به نظر میآد بدون محدودیت -و حتا غریزی- مینویسه. ولی خوبیش اینه که جسارت و بازیگوشیش کنترلشدهس. در واقع آگاهانه کاری میکنه که ما خیال کنیم داره غریزی مینویسه.
«زاوش» نشسته و داره نامهها و عکسهای دوستدختر سابقش [بیبی] رو نگاه میکنه، میخونه و میسوزونه. از لابهلای نامهها و عکسها رابطه و خاطراتشو مرور میکنه. گاهی عیناً از روی نامه واسهمون میخونه. گاهی فقط میگه توش چی نوشته شده. گاهی هم خطاب به بیبی حرف میزنه. [مثلاً اینجا داره نامه رو نگاه میکنه و به ما میگه توش چی نوشته شده: «بیستودو/ یک/ شصتوپنج، امیدواری که خوبم. حتماً خیلی خیلی مشغولم و خیلی خیلی کار دارم...»]به جز ماجرای عاشقانهای که روایت میشه، یه چیز دیگهای که خیلی روش تأکید داره نقد بورژواها و جامعهی روشنفکریه. به نظر من نگاهش غلط نیست. ولی یه جاهایی شعاری برخورد میکنه که خوب نیست.
لحن زاوش همهجا تلخ و یه کمی عصبانیه. گذشتهای که نمیتونه عوضش کنه، اتفاقهایی که افتاده، آدمهایی که ازشون بدش میآد، دلتنگی ناشی از مرور خاطرهها همه و همه انگار رو اعصاب زاوش راه میرن... این نگاه تلخ با طنزهای ناخودآگاه روایت و اروتیسم رابطه ترکیب فوقالعادهای رو درست کرده.
جدیداً به اروتیکنویسی موضع پیدا کردم، ولی «شب یک شب دو» اونقدر خوب بود که این حساسیتها رو رد کنه... از هرجا تونستید گیر بیارید بخونید. ایبوکش هست، ولی اگه اصل کتاب رو گیر بیارید بهتره. جایی که من دیدمش: کارگر (یه کم بالاتر از میدون انقلاب)، پاساژ صفوی، طبقهی اول.
×××
«ما برهنه شدیم و آغاز کردیم. میان من و تو وقتی برهنه نیستیم، همه چیز ساکن است. وقتی برهنه آغاز میکنیم، بعداً میتوانیم پوشانندهترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همه چیز ادامه دارد. دیگران دو اشکال دارند. آنها پوشیده آغاز میکنند، سالها پوشیده ادامه میدهند، و همین که برهنه میشوند همه چیز تمام میشود. یا این که برهنه آغاز میکنند، اما آغازی میانشان روی نمیدهد. آن وقت هرکس لباس خود را میپوشد و هر کدام به راه خود میروند.»
دربارهی این کتاب:
+ سپینود ناجیان
+ کپوکوره
بهومیل هرابال
ترجمهی پرویز دوایی
انتشارات کتاب روشن
۱۰۵ صفحه، ۱۹۰۰ تومان
چاپ ششم، پاییز ۸۷
۹ از ۱۰
هانتا (راوی) کتابها رو قبل از پرس کردن از بهترین صفحه باز میکنه، به هر طبله کتاب با یه کتاب خاص شخصیت میده و بالای تختش توی خونه نزدیک نیم تن کتابه که هر شب کابوس ریخته شدنشون رویسرش راحتش نمیذاره و قصد داره بعد از بازنشسته شدن پرسی که باهاش کار میکنه رو بخره و برای خودش کتاب پرس کنه و عدلهای کتاب رو نمایش بده.
«سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصهی عاشقانهی من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر میکنم و خود را چنان با کلمات عجین کردهام که دیگر به هیئت دانشنامههایی درآمدهام که طی این سالها سه تنی از آنها را خمیر کردهام.»
کتاب اینجوری شروع میشه و توی همین چند خط اول راوی خودش رو معرفی میکنه. مردی که سی و پنج ساله کتاب و کاغذ باطله خمیر میکنه، به کتابها و کلمات عشق میورزه. «سی و پنج سال است که...» یه جورایی ترجیع بند کتابه و زیاد تکرار میشه. کل کتاب روایت راوی از خودش و رابطهی عجیبش با کارشه. رابطهای سی و پنج ساله که به دلیل شرایط روز داره از دست میره. توی همین روایت و گاهی پرحرفیها راوی کنار زندگی خودش یه دورهی زمانی خاص و شاید بشه گفت یه دورهاز زندگی نویسنده هم برامون ساخته میشه (یکی از کتابهای نویسنده بعد از چاپ خمیر شده).
بهجز شخصیت راوی بقیهی شخصیتها مثل دخترهای کولی، دایی هانتا و بقیه هم با وجود حضور کمشون خیلی خوب ساختهشدن. نمیشه دایی هانتا و صحنههایی که توی باغش میگذره رو به این راحتی فراموش کرد.
در مورد تنهایی پرهیاهو زیاد میشه حرف زد ولی میمونه برای بعد از خوندن کتاب. پس فعلاً برید بخونیدش.
دربارهی این کتاب:
+ کتابخوانه
+ کتابهای عامهپسند
برچسب: بهومیل هرابال، پرویز دوایی
واقعاً نمیتونم جلوی وسوسهی چند بار خوندن این کتاب مقاومت کنم. چیز جالب دربارهی سلینجر اینه که مضمون داستانهاش معمولاً شبیه به همن. خیلی هم دربارهش حرف زده شده. ولی آدم ازش خسته نمیشه. قشنگ میشه رد پای شخصیتهای سلینجر رو تو داستانهای مختلفش دید. منظورم این نیست که مثلاً خانوادهی گلس رو تو این داستانها هم میبینیم و سیمور تو «یک روز خوش برای موزماهی» خودکُشی میکنه. منظورم اینه که «تدی» خیلی شبیه به بچههای خانوادهی گلسه. منظورم اینه که تأثیر فضای یه داستان رو میشه تو یکی دیگه دید.
سلینجر معمولاً دربارهی آدمهای دور از جمع مینویسه. آدمهایی که به هر دلیلی درک نمیشن و دنیای اطراف رو درک نمیکنن. حالا این آدم یا یه بزرگسالیه که نمیتونه با محیط ارتباط برقرار کنه یا کودکیه که دنیای کودکیش اجازهی درک شرایط رو نمیده. این آدمها چون گوشهگیرن، کمکم واسه خودشون دنیایی رو میسازن که فقط تو ذهن خودشون شکل گرفته و برای خودشون معنی داره. کاری که سلینجر میکنه اینه که دنیای اونها رو -بدون نفوذ مستقیم به درون شخصیت- برای ما روایت میکنه. داستانها معمولاً دربارهی زمانهاییان که شخصیتها در معرض عصیان و فروپاشیان. دیالوگها و فضا عصبی و خفهن.
چارهی دیگهای نداریم جز خوندنش. ترجمه خوب نیست. احمد گلشیری با همون لحنی که مارکز رو ترجمه میکنه همینگوی و سلینجر رو هم ترجمه میکنه. گفتم دیگه. چارهی دیگهای نداریم. من از این حرصم میگیره که برداشته اسم یکی از داستانها رو عوض کرده و گذاشته «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» بعد همین اسم رو گذاشته رو کتاب. وگرنه اسم کتاب «نُه داستان» بوده. فکر میکنم سلینجر عمد داشته که اسم کتاب ساده و بیادا باشه. بعد این آقا اومده یه اسم متظاهرانه و پُرطمطراق رو کتاب گذاشته...
به جز «تدی» و «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» از بقیهی داستانها واقعاً لذت بردم. این کتاب رو چند بار بخونید.
برچسب: جی. دی. سلینجر، احمد گلشیری
(وال سفید)
هرمان ملویل
ترجمهی پرویز داریوش
انتشارات امیرکبیر
۴۲۲ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ ششم، ۱۳۸۷
۸ از ۱۰
در این کتاب اسرارآمیز سرگذشت گروهی دریانورد را میخوانیم که برای شکار وال و به دست آوردن روغن آن، که بسیار گرانبها بوده، به دریا میزنند. در میانهی راه، ناخدای کشتی، اهب -این نام برگرفته از اهب کتاب مقدس است که سرنوشتش بیشباهت به اهب قصه نیست- به کارکنان کشتی میفهماند که هدف او از این سفر نه شکار وال، که کشتن یک وال بزرگ و با قدرتی افسانهای به نام موبی دیک است. موبی دیک قبلاً با اهب جنگیده و یک پای او را کنده. راوی داستان، اسماعیل، که یکی از دریانوردان همین کشتی است قصه را تعریف میکند و لابهلای روایتش هرچه را که از وال میداند برای خواننده میگوید. در واقع وال را از همهی منظرها، چه علمی و چه روانشناسی و ... به ما میشناساند. در مورد شکار وال و تمام ابزارهایی که در این کار مورد استفاده قرار میگیرد تا مرحلهی آخر که ذوبکردن روغن آن باشد مفصل صحبت میکند. البته از تمامی این توضیحات به نحوی استفادهی داستانی میشود و به هیچ عنوان بیمورد نیستند. سفر کشتی پکود تا پیدا کردن موبی دیک ادامه پیدا میکند و در نهایت کشتی و سرنشینانش به همان سرنوشتی دچار میشوند که بارها در میان داستان پیشبینی شده است.
اما مثل تمام داستانهای خوب آمریکایی این فقط سطح داستان است. آنقدر چارچوب قصه محکم و بینقص ساخته شده که حتی بدون دریافتن لایههای درونی هم میشود از خواندن آن لذت برد. در مورد لایههای زیرین این رمان رمانتیک، بسیار حرف زدهاند. در کتاب به کرات از عهد عتیق و پیامبرانش، از یونس و نوح که هر دو دریانوردی کردهاند، از الیاس و یوسف اسم برده شده است. اما به طرز هوشمندانهای در متن خود داستان و بدون نیاز به زیرنویس به این داستانها اشاره شده است. مثلاً داستان یونس را کشیشی به عنوان وعظ در متن داستان میخواند و این کار داستان را جهانی و برای افرادی که زیاد با کتاب مقدس آشنایی ندارند قابل درک میکند. به نظر می رسد ملویل در این کتاب قصد دارد با ساختن جهانی که شخصیتها و اسطوره های خودش را دارد، به نوعی توراتی جدید بنویسد. مثلا رفتار نویسنده با نهنگ خیلی شبیه رفتار کتاب مقدس با تابوت یا صندوق عهد عتیق است.
اهب، با پای بریدهاش، با شکاف روی سرش که انگار او را دو نیم کرده است، شخصیتی است سرشار از جنبههای شیطانی و خدایی و انسانی. موبی دیک پیر هم همینطور. هر دوی اینها را میشود نماد هر کدام از اینها دانست. میتوانیم اهب را پیامبر خدا، که به جنگ شیطان (موبی دیک) میرود بدانیم، یا او را انسانی که علیه پروردگارش طغیان میکند ببینیم. بیشترین برداشتی که از رمان شده همین تثلیث است که بارها در خود داستان به آن اشاره شده و شاهد مثالش تکرار زیاد عدد سه در رمان است. اما چون لایهی سطحی قصه محکم است باقی برداشتها با خواننده است و میشود گفت هنوز هم که هنوز است این رمان جوان مانده و دغدغههای انسانی را بیان میکند. از همهی اینها گذشته، از تمام توصیفات راوی به وحشیگری آدمها در شکار این حیوانهای بیآزار میشود پی برد که نسل این موجودات زیبا را رو به انقراض بردهاند. کشتی پکود میتواند نماد جامعهی تمام انسانها باشد. همانطور که در یکی از فصلها میبینیم آدمهای داخل کشتی از ملیتها و مذهبهای مختلف هستند و به دستور اهب، به جنگ این خدا-شیطان یعنی موبی دیک میروند.
سر آخر این را بگویم که «موبی دیک» از تأثیرگذارترین رمانهای آمریکایی است. بسیاری از نویسندگان بزرگ مثل تواین، همینگوی و فاکنر از این رمان تأثیر گرفته اند. بهترین مثال برای این موضوع پیرمرد و دریای همینگوی است که انگار روایت مدرن و شستهورفتهای از «موبی دیک» است. ضمنا ملویل را از پیشگامان سمبلیسم کافکایی می دانند و تأثیر موبی دیک بر رمان "قصر" کافکا کاملا مشهود است.
ترجمهی رمان خوب نیست. اما متأسفانه همین یک ترجمه از کتاب در بازار هست. من متن انگلیسی کتاب را هم ورق زدم. اگر زبانتان خوب است اشتباه من را نکنید و متن اصلی را بخوانید. ترجمهی فارسی خیلی خسته کننده است.
دربارهی این کتاب:
+ دوات
به بهانهی یه تحقیق دانشگاهی، راوی قصهی شدرک (قدیس یهودی) و بازخوانی پدرش رو از تاریخ منصوری بازخوانی میکنه و توی این بازخوانی قصهی خودش هم شکل میگیره. کتاب با مقدمهی پدر راوی، احمد بشیری، روی تاریخ منصوری شروع میشه. احمد بشیری خوابی دیده که «شیخ یحیی کندری» نویسندهی تاریخ منصوری در اون بهش اعلام کرده که: «ما به هیأت همچون شمایی به جهان خاکی بازگشتهایم تا در محشر صغرایی که به وقت قرائت حادث میشود، مصادیق الآثار هم بدین هنگام قرائت کنی تا وقایع این دور هم ثبت گردیده و تقدیر گمشدهات را به عین رؤیت نموده و هم کتابت نمایی.» و بعد از اون همهی زندگیش رو روی بازخوانی این کتاب گذاشته. از اونجا که باید همهی جزئیات نوشته بشه، نوشتهها و حتی زندگیش مخلوطی از اتفاقات کتاب و دنیایی میشه که خودش توش زندگی میکنه.
ابوتراب خسروی روی کلمات و نثر مسلطه. متنهای تاریخی هم زمان خودش رو حفظ میکنه و هم کاملاً قابل فهمه و هیچجا مبهم نمیمونه. و با وجود اینکه سه نثر مختلف از سه زمان مختلف توی کتاب هست، تونسته یه دستی کتاب رو حفظ کنه. و باید بگم اسفار کاتبان کتاب سختی نیست! نذارید پشت جلد و صفحههای اول کتاب بترسوندتون.
دربارهی این کتاب:
+ متنهای تودرتو در اسفار کاتبان
+ کتابنیوز
برچسب: ابوتراب خسروی
سال ۱۳۴۴ آقای تیکو که استاد دانشگا برکلی آمریکاس، با فروغ آشنا میشه و ابراز تمایل میکنه که با شاعرای معاصر دیدار کنه. فروغ به برنامه میچینه و این آدمایی رو که اون بالا لیست کردم جمع میشن. دو جلسه با هم حرف میزنن. جلسهی اول خونهی فروغ، جلسهی بعد خونهی شاملو. بعداً گرداری تیکو حرفای ضبطشده رو کتاب میکنه و به انگلیسی چاپ میکنه. مرتضی کاخی هم اون کتاب رو ترجمه کرده.
یه نکتهی مهم هم اینه که سال ۴۴ فروغ «تولدی دیگر» رو چاپ کرده. اخوان «زمستان» و «آخر شاهنامه»، شاملو هم «هوای تازه» و «آیدا در آینه». یعنی اون موقع شعر همهشون به اوج پختگی رسیده بوده. بله. از سهراب حرفی نزدم. چون سهراب هیچ حرفی نمیزنه. رسماً هیچی.
محور اصلی حرفا شعر نیماس. اینکه نیما چه پیشنهادهای جدیدی داده. و اینکه هرکدوم این شاعرا چه استفادهای از شعر نیما کردن. اخوان که کار تحلیلی رو شعر نیما کرده، از تاریخچهی تغییرات نیما میگه. بعد بحث میره سر اینکه اساساً شعر باید وزن داشته باشه یا نه. و آخرش هم سر محتوای شعر بحث میکنن. اینکه شعر چیه و به چی میگیم شعر.
جدا از حرفایی که میزنن، نکتهی جالب اینه که شخصیت شاعرا چهقدر به تصوری که ازشون داشتم نزدیکه. سهراب که گفتم، حرف نمیزنه. فروغ پُرحرفی و پراکندهگویی میکنه. شاملو کم حرف میزنه. ولی وقتی حرف میزنه، تند حرف میزنه. اخوان هم سعی میکنه حرفهاش منطقی باشه و منظم حرف بزنه. م. آزاد هم نسبتاً زیاد حرف میزنه، ولی معمولاً داره حرفا رو جمعبندی میکنه.
البته اونقدر که اسامی تو ذهن آدم انتظار ایجاد میکنن، راضیکننده نیست. بالاخره قلههای شعر نیمایی ایران جمع شدن و انتظار خیلی بالا میره. ولی حرفای خوبی میزنن. در کل پیشنهاد میکنم.
×××
فروغ: من به ظرف معتقدم. به چارچوبی برای کارکردن معتقدم. به فرم معتقد هستم. درست است؟ فرم چیست؟ فرم چیزی است که یک کادری دارد. آیا در شکلهای یک آدم میشود دست برد؟ میشود پاهایش را به جای دستش گذاشت؟
شاملو: پیکاسو این کار را کرد.
فروغ: ولی چطوری این کار را میکند. این را به عنوان یک آدم به ما میقبولاند. وقتی پایش را...
شاملو: پس مسأله قبولاندن است.
فروغ: وقتی پایش را جای دستش میگذارد ما باز هم آن را به عنوان آدم... یعنی قدرت شاعر این کار را میکند.
اخوان: آن یک امری تازه است. مثل بیوزنی در شعر.
فروغ: من از شعر آقای شاملو خوشم میآید.
... شاملو: ولی وزن ندارد.
فروغ: میدانم ندارد و برای همین تأسف میخورم.
هوشنگ گلشیری
کتاب زمان
چاپ اول، ۱۳۵۰
۱۳۴ صفحه، ۱۳۵ ریال
۹ از ۱۰
گفتهبودم که تعداد بزرگان ادبیات داستانی ایران به انگشتان دست هم نمیرسد. شک نکنیم که هوشنگ گلشیری هم جزو آنهاست. کریستین و کید داستان عشق است و در هفت بخش نوشتهشدهاست و عشق خود آفرینش است؛ طبق کتاب مقدس، جهان نیز در هفت روز آفریده شده و هر فصل کتاب با نقل قولی از عهد عتیق، سفر پیدایش آغاز میشود.
مهدی داستاننویس عاشق زنی انگلیسی به نام کریستین میشود. کریستین شوهر دارد، کید و دو فرزند: جون لعنتی و رزا. اگرچه توالی زمانی کاملن رعایت نشده، ولی در طول رمان به چگونگی آشنا شدن مهدی و کریستن، دوره ی عاشقیت و در نهایت جدایی آنها پی میبریم.
راوی در پنج فصل، اول شخص مفرد یا همان مهدی است، در فصل سوم، کس دیگری به نام فاطمه ــ دختر کوری که عاشق نویسنده است ــ روایت را به عهده میگیرد و در فصل آخر، راوی دانای کل است محدود به ذهن مهدی. نمیدانم این نوع نوشتن گلشیری را میشود با تک واژهی سیال ذهن محدود کرد یا نه، اتفاقی که میافتد، پیچیدهتر از این حرفهاست. گلشیری توانسته آنطور که شایستهی داستان عشق است، عمل کند، یعنی بیتوجه به زمان و مکان، با زبان احساس روایت کند؛ نویسنده در قید و بند وصف صحنهها و پرداخت شخصیتها و کارهایی از این قبیل نیست، بلکه توانسته مستقیم و سرراست، هرچه که در دل و زبان راوی میگذرد، بی واسطه و حتا بی کم و کاست به مخاطب برساند. این کار با ابزار کلمه هیچ شدنی به نظر نمیآید، ولی در کریستین و کید، شدهاست.
+ اگر دستدوم فروش آشنا ندارید و نمیتوانید کاغذهای ضخیم و زرد را لمس کنید، متن کامل کریستین و کید در سایت بنیاد گلشیری موجود است.
برچسب: هوشنگ گلشیری
یک تئاتر خوب که خستگی آدم را حسابی از بین میبرد. نمایشنامه فوقالعاده زیباست و زیرکانه انتخاب شده، و ترجمهی حمید سمندریان از آن نیز خودش یک شاهکار دیگر است. سمندریان چون خودش کارگردان است نمایشنامه را به گفتهی برهانی مرند، کاملاً قابل اجرا ترجمه کرده است. البته توی نقدهایی که در اینترنت از این تئاتر نوشته شده است از برهانی مرند به عنوان «دراماتورژ» اسم برده شده. فکر میکنم در واقع او خوانش خود از نمایشنامه را به اجرا درآورده است.
«رومولوس کبیر» نمایشی طنزآمیخته از سرگذشت رومولوس کبیر، امپراتور روم در زمان حملهی آلمانهاست. البته نمیدانم چنین پادشاهی اصلاً وجود داشته یا نه، که مهم هم نیست. رومولوس، پادشاهی که عاشق پرورش مرغ و خوردن تخم آنهاست، میتواند هر پادشاه دیگری در هر زمان و مکانی باشد. در واقع موضوعی که این نمایشنامه به آن میپردازد یک موضوع فرا زمانی-مکانی است و البته با اوضاع فعلی ایران و جهان هم تطبیق میکند، و همین نمایشنامه را دیدنیتر کرده است.
در میان بازیگران نمایش اسمهای آشنا زیاد دیده میشود. حتی برای نقشهای فرعی و نقشهایی مثل اودوآکر که در مجموع ۲۰ دقیقه در نمایش هستند هم بازیگران سطح بالایی انتخاب شدهاند. بازی سیامک صفری و پیام دهکردی را خیلی دوست داشتم.
راستی الآن که اوایل اجراست بلیط راحت گیر میآید. زودتر بروید که از دستتان می رود. روزی که ما رفته بودیم نصف سالن خالی بود. پس این مردم تهران اوقات فراغتشان را چهکار می کنند؟ پاشوید بیایید تئاتر دیگر!
برچسبها: تئاتر، فردریش دورنمات
