این چند وقته زیاد اینور و اونور دربارهی این کتاب نوشتند. بههرحال «مرگبازی» اولین مجموعه داستان آقای ناتوره و ما موقع خوندنش باید حواسمون باشه که داریم اولین مجموعه داستانِ یه نویسندهی جوان رو میخونیم. نه منتخبِ بهترین داستانهای یه نویسندهی بزرگ.
مرگبازی، ۹ داستان کوتاه داره. اگه فقط کتاب دو تا داستان «دفترچهی کوچک خاطرات من» و «مرگبازی» بود، بهش ۹ از ۱۰ میدادم. یعنی فکر میکنم اگه قراره از این ۹ داستان، داستانی یادم بمونه، این دو تا داستان یادم میمونه. بقیهی داستانها هم، خوب بودند. راحت خونده میشدند. ولی چیز ِ خیلی تازهای نداشتند. من از داستان «در خیابان برف میبارد یا...» خوشم نیومد. حس کردم نویسنده نشسته پشت کامپیوتر و میگه: «من باید یه داستان پستمدرن بنویسم.» بعد شروع کرده به نوشتن و هی تکرار کرده که: «عجب داستان پستمدرنی!» آخرش هم وقتی میبینه هیچی ازش نفهمیدم، میگه: «خب، میدونی... بههرحال این یه داستان پستمدرن بود، داستان معمولی که نبود...»
دیگه اینکه لحن راوی داستان «خورشیدگرفتگی» هم آزاردهنده بود. قشنگ معلوم بود یه بزرگسال سعی کرده لحن بچهگانه بسازه. بر عکس، با لحن عاشقانهی داستان «ماه امشب درمیزند» خیلی حال کردم. جدی خیلی خوب بود.
همه گفتند که آدمهای داستانها خیلی آشنا بودند. منم موافقم. ولی به این قضیه میشه دو جور نگاه کرد.
۱. نویسنده زمانهی خودش رو میشناسه و کتابی نوشته که مردم باهاش همحسی میکنند و این چیزها. خب این خیلی خوبه.
۲. ببینید، وقتی سلینجر از «ساندویچ مرغ» هم نمیگذره و اون رو مالِ داستانِ خودش میکنه، [داستان «پیش از جنگ با اسکیموها»] دیگه شخصیتها و اتفاقات داستان که دیگه مسلما باید مالِ خودِ داستان باشند. حس میکنم آشنا بودن شخصیتها یه کم به خاطره اینه که نویسنده از پیشفرضهای ذهنی مخاطب استفاده میکنه. البته تو همین مجموعه این «مالِ خود کردن» واسه بطریِ داستان «مرگبازی» اتفاق میافته.
با همه این حرفها، «مرگبازی» مجموعه داستانِ دوستداشتنیایه. چیزهایی هم که گفتم یه کمی مته به خشخاش گذاشتن بود.
راستی چرا نشر چشمه فکر میکنه قهوهای رنگ مناسبی برای روی جلد یه کتابه؟
دربارهی این کتاب:
+ چهار ستاره مانده به صبح
+ گردباد
+ غلاف تمام فلزی
+ خسرو نقیبی
+ عروسک کوکی
منم از پالپ شنیدم که تینوش نظمجو مَرده. جالبهها.
خیلی عالی بود. من که هرچی از این آقاهه منتشر شه، میخونم. این همه خلاقیت من رو که به هیجان میآره. البته نمیدونم... شاید چون کم نمایشنامه خوندم به نظرم نو میآد. حتا اگه ایدهی نمایشنامه نو هم نباشه، هیچی از ارزشهاش کم نمیشه. اجراش به اندازه کافی خوب بود.
موضوع اینه که سالن تئاتر -به قول قلعهنوعی- «کلّیوم» دادگاهه. یکی از تماشاچیها هم متهمه. شاهدها میآن و علیه اون تماشاچی شهادت میدن. مثلا کارهای معمولی مثل بلیت خریدن جرم محسوب میشه. کمکم تماشاچیهای دیگه هم وارد تئاتر میشن. قاضی و دادستان و وکیلمدافع و منشی دادگاه هم به عنوان بازیگر تئاتر عنوان میشن. و همهچی قاطی میشه. خیلی دوست دارم این نمایش اجرا شه و برم ببینمش. اینکه قاطی این بازی شَم و... خیلی باید هیجانانگیز باشه.
شاید بشه گفت تئاتر تماشاچی رو با این سؤال روبهرو میکنه که کی تماشاچیه و کی بازیگر؟ نمایش یه جور حقیقته یا حقیقت یه جور نمایش؟ و از این دست سؤالها. حالا ممکنه بگین ایبابا! جدیدا از این کارها مُد شده و حالا اونقدرها هم چیز جدید و دندونگیری نیست. آره! درسته. این جور کارها مُد شده. اینکه خود اثر هنری میشه جزء مصالح خودش و بازیگر و نویسنده و کارگردان و اینها توش حضور دارند. ولی مهمه که اجرا چهجوری باشه و با چه منطقی این کارها انجام میشه و... به نظر من این نمایشنامه نمونهی خیلی خوبی از پستمدرنیسمه.
راستی «سه شب با مادوکس» رو هم از همین نویسنده خوندم. اون هم خوب بود. ولی چیز زیادی نداشتم راجع بهش بنویسم. ویسنییک یه چیزی داره به اسم «واقعیت جادویی» که مسلما با رئالیسم جادویی فرق داره. یه طنز خیلی لذتبخشی توش هست و یهجور واقعی نبودنِ طعنهآمیز.
مجموعهی دور تا دور دنیا در Menu:
۸. اسبهای پشت پنجره، ماتئی ویسنییک
نویسنده: صادق چوبک
انتشارات جاویدان
۴۰۰ صفحه، الآن آفستش توی بازار هست، میگویند ۸۰۰۰ تومان! چانه هم ب چانه!
۶ از ۱۰
اول از همه باید بگویم من اصلا نمیدانم چرا این رمان این همه معروف شده. به نظر من اصلا با كارهای خوب ایرانی مثلا بوف كور، یا كتابهای گلشیری قابل مقایسه نیست. سنگ صبور از نظر من یك رمان متوسط است. داستان در فصلهای مختلف و هر فصل از زبان یكی از این ۵ شخصیت به نامهای احمدآقا، بلقیس، جهان سلطون، كاكل زری و سیفالقلم روایت میشود. شیوهی روایت و زبان عامیانهی شخصیتها آدم را كاملا یاد «گور به گور» فاكنر میاندازد. لهجهی غلیظ شیرازی راویان داستان، كه گاهی كلماتی كاملا محلی نیز در آن به كار رفته خواننده را كمی دلزده میكند. یاد حرف آقای اسدی میافتم كه میگفتند برای ساختن لهجه لازم نیست كلمات را بشكنیم و بیش از اندازه از اصطلاحات محلی استفاده كنیم. بدون این كار هم با كار كردن روی لحن و بعضا استفاده از چند كلمهی پركاربرد میتوان لهجه را ساخت. هر چند كار چوبك از این لحاظ در ادبیات داستانی فارسی كار تازهیی بوده، اما به عقیده من میتوانست خیلی بهتر از اینها باشد.
داستان اصلی در این رمان گم شدن گوهر، یكی از ساكنان خانهای است كه شخصیتها (به جز سیفالقلم) در آن زندگی میكنند. گوهر زن جوانی است كه به اصطلاح خود كتاب از راه «صیغه روی» مخارج زندگی خودش و پسرش كاكلزری را تأمین میكند. این موضوع كه ساكنان خانه خبری از او ندارند تعلیق خوبی ایجاد میكند و خواننده را پای خواندن كتاب نگه میدارد. اما در یكی از فصلها كه سیفالقلم شروع به صحبت كردن میكند، این تعلیق به كلی، و خیلی ساده و بیدردسر از بین میرود و خواننده اشتیاقش را برای خواندن باقی رمان از دست میدهد. این فصل كتاب كاملا شبیه فصلی از گوربه گور است كه «ادی» در آن صحبت میكند و داستان تا حدی گرهگشایی میشود. تفاوت اصلی «سنگ صبور» با گور به گور كه به عقیدهی من ضعف آن هم هست، این است كه در «گور به گور» ما بیواسطه در ذهن شخصیتها هستیم، و فاكنر هیچ چیز را برای خوانندهاش «توضیح» نمی دهد. اما در سنگ صبور مدام با این سوال روبهرو میشویم كه اگر در ذهن راوی هستیم، پس او این چیزها را برای چه كسی توضیح میدهد؟ در ضمن یك صدای مزاحم در تمام فصلها هست كه با شخصیتها حرف میزند، در ابتدای كتاب كه این صدا فقط در فصلهایی پیدا میشود كه از زبان احمد آقا روایت میشود، این كار معقول به نظر میرسد، اما وقتی در فصلهای دیگر تكرار میشود اثر آن را بر روی خواننده از بین میبرد.
در مورد درونمایه كتاب هم، ظاهرا چوبك خواسته این خانهی نیمه خرابه تصویری از اجتماع آن زمان باشد، كه اگر بخشهایی از كتاب نبود، واقعا در این كار موفق به نظر میرسید. این بخشها قسمتی از نمایشنامههایی است كه احمدآقا مینویسد، به خصوص وقتی انوشیروان و آخر كار یعقوب لیث را وارد داستان میكند. این قسمتها به نظر از داستان بیرون میزنند. حتی در بخش پایانی كتاب كه نمایشنامهای با حضور آدم و حوا و خدا و شیطان آمده است، به نظر میرسد نویسنده میخواهد حرفهایی كه توی گلوش مانده یكجوری بیرون بریزد و با حرافی، حوصلهی خواننده را سر میبرد.
از تمام بخشهای كتاب، فصلهایی كه از زبان كاكل زری، پسر ۵-۶ سالهی گوهر روایت میشود، بسیار خوب و روان و دوست داشتنی است. زبان باورپذیر است و كاملا با شخصیت همخوانی دارد. در این فصلها نویسنده توضیح اضافی نمیدهد. كاكل زری كودك است و همه چیز را از دریچهی دنیای كودكانهاش میبیند. البته این بخشها هم شبیه فصلهایی از گوربهگور است كه از زبان «وردمن» پسرك كوچك خانواده روایت میشود.
صادق چوبک در Menu:
+ روز اول قبر
اول از همه بگم که اگه کورش اسدی و جلسهی سهشنبهها عصرش نبود، ما ۴ نفر دور هم جمع نمیشدیم تا این وبلاگ رو بنویسیم. چیزی که بین همهی ما احتمالا مشترکه، احساس مدیون بودنه به کورش اسدی و جلسات دوستداشتنیش. پیشنهاد میکنم اگه سهشنبه عصرها برنامهتون خالیه با سر زدن به وبلاگ کورش اسدی و ایمیل زدن بهش یا کامنت خصوصی واسه این وبلاگ تو جلسات سهشنبه شرکت کنید.
از کورش اسدی تا حالا دو مجموعه داستان چاپ شده. «پوکهباز» و «باغ ملی» که «باغ ملی» بهترین مجموعه داستان سال ۸۲ از نظر بنیاد گلشیری شد.
اینجوری که خودش یه بار به من گفت، پوکهباز حدود ده سالی تو ارشاد خاک میخورده تا زمان خاتمی چاپ شده. من که درک نکردم چرا. شاید چون به جنگ تقدسی که اون زمان و بعدترها میدادند نمیده. داستانهای مجموعه اغلب از حوالی ِ جنگ -نه خود جنگ- میگن. آدمها معمولا آدمهاییان که خالی شدند. یه جور سردی، گنگی و ناتوانی تو برقراری ارتباط بین همهشون مشترکه.
یه چیز دیگه که بین همهی داستانها تقریبا مشترکه، زبانِ خیلی محکم و قویه. و اینکه داستانها تو رفتار ِ عادی آدمها و فضاسازیهای ریزبینانه و دقیق شکل میگیرند. مثلا شروع داستان «پوکهباز» رو بخونید:
«فتیلهی فانوس را که بالا کشید شاپرک پرید سوی فشنگ و دور سیم برق چرخید و به چراغ خورد و افتاد میان پوکههای فشنگ. از میان پوکهها گذشت و آمد از حاشیهی سوختهی پوستر رد شد و از روی موی سیاه و بلند زن پایین رفت و دانهی اشک را دور زد و به گردن برهنهاش که رسید ایستاد. دمی ماند و باز پرید سویِ صندوقِ چوبیِ کهنهی سبزرنگِ گوشهی اتاق.»
از بین ۱۰ داستان مجموعه، ۲ تا از داستانها رو نفهمیدم. ۶-۵ تا خوب و یکی دو تا خیلی خوب بودند. داستان «پوکهباز» هم شاهکار بود.
کارگردان: Andrew Stanton
نویسندگان: Andrew Stanton , Jim Capobianco
محصول ۲۰۰۸
۱۰ از ۱۰

از بس این چندوقت همه جا از والای نوشته بودند که نمیدونستم ازش بنویسم یا نه. ولی آخرش دیدم حیفه وقتی اینقدر هیجان زدهم کرده ازش ننویسم. اول از همه این که والای فوق العادهست گرچه این جمله هم نمیتونه حق مطلب رو راجع بهش ادا کنه!
اسم فیلم که اسم شخصیت اصلی هم هست مخفف Waste Allocation Load Lifter -- Earth-Class (است). روباتی که تنها با یه سوسک روی زمین مونده و هنوز داره زبالههای زمین رو جمع میکنه. والای خیلی راحت و تقریبا بدون هیچ دیالوگی (به جز صدا زدن اسم روبات جستجوگری که از پیش آدمها اومده، ایوا، به اسم اصلی ایو) تونسته به رابطهای توی نیمهی اولش برسه که خیلی از داستانها و فیلمها با کلی دیالوگ و زرق و برق نمیتونن بهش برسن. همین قسمت اول یه کم برای بچههای کوچیکتر که بالاخره مخاطب اصلی انیمیشنن حوصله سر بره ولی عوضش قسمتهای توی سفینه حسابی سر ذوقآوره. این رو از حرفهای یکی دو تا بچهای که دور و برم والای رو دیدن، میگم. راستش هر دفعه کسی خواست ببینه منم نشستم دیدم!
راستی کارگردانش هم کارگردان «در جستجوی نمو» (۲۰۰۳) و نویسندهی «داستان اسباببازی» (۱۹۹۵)، «داستان اسباببازی ۲» (۱۹۹۹) و «كارخانهی هيولاها» (۲۰۰۱) بوده و توی «ماشينها» (۲۰۰۶)، «باورنكردنیها» (۲۰۰۴) و «داستان اسباببازی» (۱۹۹۵) به جای شخصيتها صحبت كرده! یعنی تقریبا توی بیشتر انیمیشنهای کاردرست این چندوقته (جز شرک) یه کارهای بوده. کنار هم قرار گرفتن پیکسار و دیسنی و این کارگردانه شاید بتونه عالی بودنش رو یکم توجیه کنه. فقط یه چیزی، چه جوری تونستن تو چشم های والای اینهمه احساس بذارن؟
میدونم خیلی پست عاشقانهای شد. ولی اگه خودتون ببینیدش میتونید درکم کنید. امیدوارم البته. تلویزیون هم تبلیغ کرد که به زودی نشونش میده. هرچند کلا از تلویزیون فیلم دیدن رو توصیه نمیکنم.
دربارهی این فیلم:
+ آهو نمیشوی به این جستوخیز، گوسِپند
+ مچاله کن و آتش بزن
+ میرزا پیکوفسکی
شهرام رحیمیان
انتشارات نیلوفر
۱۰۹ صفحه، ۱۱۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۳
۹ از ۱۰
دکتر نون معاون و مشاور کابینهی دکتر مصدق، بعد از کودتا برای نجات زنش، مجبور به خیانت میشود. از آن به بعد، خانهنشین میشود و زنش، ملکتاج نیز تا آخر عمر همراهاش میماند. دکتر نون، با روانی آشفته در رفت و آمد بین گذشته و حال، زندگیاش، عشقاش را نسبت به ملکتاج و ارادتش را به دکتر مصدق حکایت میکند.
۱- همگام با این پریشانی شخصیت اول داستان، راویت از دو منظر اول شخص و دانای کل محدود به ذهن دکتر نون، بارها عوض میشود. خواننده از همان صفحات اول به این دوگانگی نظرگاه پی میبرد که گاهی در یک پاراگراف حتا به چهار مورد هم میرسد. این کار، به عنوان یک تکنیک، کاملن در خدمت داستان قرار گرفته و زیبایی و در عین حال قدرتی به متن میدهد که در کمتر داستان ايراني دیدهشدهاست.
۲- شکست زمان نیز در سطر سطر داستان دکتر نون جاری است. چیدمان این زمانهای مختلف، از هیچ قانون و رابطهای پیروی نمیکند و باز هم در تناسب کامل با شخصیت اول، به پیشرفت داستان کمک میکند. شکست زمانی، نه به صورت جریان سیال ذهن است که عمومن در داستانهای فارسی چنان خوب از کار درنیامده، و نه به صورت فلشبک. به عبارتی، هیچ ضربهی داستانی در کار نیست، چرا که در همان صفحهی اول، نقطهی نهایی داستان آمدهاست. آنچیزی که به ادامهی خانش داستان انگیزه میدهد، غرق شدن در کلیت زندگی آقای نون و همین پس و پیش شدن در زمان است.
۳- نثر داستان، در کل ساده، بیپیرایه و بهدور از هر نوع پیچیدگی و ایجاز و ایهام است. زبان سيال و روان، علاوه بر خوشخوان كردن متن، ديالوگها را نيز به سطح قابل قبولي از واقعيت رساندهاست. وقتی عشق بین دکتر نون و ملکتاج و یاد روزهای گذشته حکایت میشود، نثر به سمت شاعرانهگی میرود، و وقتی حرف از خودکشی تدریجی و خیانت و کودتاست، کلمات خشک و بیروح به کمک گرفتهشدهاند.
۴- شاید تنها مورد قابل انتقاد، تکرار چندین باره و بیمورد بعضی موقعیتها و دیالوگها باشد. اگر این مضامین و جملاتی که بارها تکرار شدهاند، از داستان حذف شوند، شاید یک سوم از متن حاضر، کمتر شود. در اینصورت، دکتر نون به قالب یک داستان کوتاه در میآید؛ البته قالب داستان کوتاه، با توجه به پلات داستان ـ که کل زندگی کسی را در بر گرفته و نه فقط برشی از آن ـ زیاد معقول به نظر نمیرسد.
دکتر نون، داستان بلند یا رمان کوتاهی است که خواندن آن توصیه میشود. انگار چاپ جدید (سوم یا چهارم) هم وارد بازار کتاب شده، بهعلاوه نسخهی پیدیاف آن، از مدتها پیش در اینترنت منتشر شدهاست. سایت شهرام رحیمیان و اطلاعات بیشتر راجع به این کتاب و سایر تالیفات ایشان نیز دور از دسترس نیست. اساتید میگویند نمایش دکتر نون هم در حال تمرین است و به زودی روی سن خواهد رفت.
عالی بود. یه طنز ملایمی داره که خیلی لذتبخشه. کلا از اون دست نمایشنامههاست که آدم رو به هجان وامیداره و مجبور میکنه جاهای مختلفش رو علامت بزنید. حیف که زود تموم شد. وافعا حیف که نمایشنامهها کوتاهند.
نمایشنامه ۳ قسمت -نه ۳پرده- داره. ماجرای کلی هر قسمت اینه که یه زن و مرد [قسمت اول مادر و پسرن، قسمت دوم پدر و دختر و قسمت سوم زن و شوهر] تو خونه حرفهای میزنن که به جنگ مربوطه. با خروج مرد از صحنه پیک میآد و به زن خبر تلخی از اون مرد تو جنگ میده. در واقع چیزی که این سه قسمت رو به هم ربط میده، فقط داستان نیست. فضا و آدمهای ثابت، تکرار مؤلفههایی مثل صدای بسته شدن در، چیکهی آب و... هم هستند.
از یه چیزی خیلی خوشم اومد. اینکه دیالوگها سنگین نیست. یعنی یهو نمیآن در مورد هستیشناسی حرف بزنند. دیالوگها روون، روزمره و جذابه. فکر کنم از این نظر تو ایران با محمد یعقوبی قابل قیاسه.
از این آقای ماتئی ویسنییک قبلا یه نمایشنامه خوندهبودم به اسم ِ «داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوستدختری در فرانکفورت دارد» که خیلی خوب بود. کلا از خوندن نمایشنامه همیشه لذت بردم. نمیدونم چرا کم میخونم. احتمالا به خاطر اینه که هنوز به نمایشنامهها اطمینان ندارم. میفهمید؟
«خودتون که میدونین، راهه دیگه... هرچی درازتر باشه، تنهاییش بیشتره... راه بازگشت هم، مادمازل، لعنتی همیشه درازه... میفهمین...»
نویسنده: ريچارد مولبرگر
مترجم: مژگان رضانيا
نشر نی
۴۸ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۹ از ۱۰

کتاب دو بخشه:
بخش اول مقدمهایه که خود دریابندری نوشته به اسم «همینگوی: یک دور تمام» که همینطور که اسمش میگه در مورد همینگوی و آثارشه. دریابندری میگه که همینگوی از بدون سبک نوشتن شروع کرد. خطی، یک بعدی و آزاد نوشتن. اما همینگوی خودش اسیر سبک خودش میشه و به نظر دریابندری این شروع پسرفت همینگویه. یعنی دههی ۲۰ اوج همینگوی و دههی ۳۰ سالهای افول اونه. تو دههی ۴۰ هم چیزی از همینگوی منتشر نشده. و دههی ۵۰ همینگوی با «پیرمرد و دریا» برمیگرده.
بخش دوم خود پیرمرد و دریاست. قبل خوندن میدونستم ماجراش چیه. جنگ یه پیرمرد با یه ماهی بزرگ وسط دریا. واقعا نفسگیره. یعنی همینگوی کاری رو که یه نویسنده باید انجام بده دقیقا انجام میده. اینکه کتاب جزء تجربههای زندگی خواننده بشه. من که حسابی حس پیرمرد رو درک میکردم. همونقدر هم هیجانزده بودم. شاید دلیلش توصیفات زندهی همینگوی باشه که به قول دریابندری مثل ضربههای تند و تصادفی یه نقاش اکسپریونیست میمونه. [البته که من چیز زیادی از نقاش اکسپرسیونیست نمیدونم، منظورم ضربهی تند و تصادفی بود. گفتم یه کمی هم کلاس بذارم.]
من کلا بلد نیستم از داستان برداشت سمبولیک کنم. از این داستان هم نمیکنم. واسه من پیرمرد، پیرمرده. دریا، دریا. به خصوص که خود همینگوی هم گفته: «من کوشیدهام یک پیرمرد واقعی بسازم، و یک بچهی واقعی، و یک دریای واقعی، و یک ماهی واقعی و بمبکهای واقعی. اما اگر آنها را خوب از کار در بیاورم، هر معنایی میتوانند داشته باشند.»
ترجمه هم خوبه. ولی انتظارم بیشتر بود. یه کمی اصطلاحات دریاییش اذیت میکرد. مثل همون بمبک که یه چیزی مثل کوسهست. شخصا دوست دارم بدون توضیح ترجمه رو بفهمم. یه جمله رو هم از متن اصلی خوندم که پیرمرد میگه: «I don't care who kills who» که ترجمه شده: «هرکه هرکه را میکشد بکشد.» به نظرم حق مطلب تو ترجمه ادا نشده، نه؟
این هم یه نمونه واسه قضیه اکسپرسیونیست و اینا: «همه چیز پیرمرد کهن بود، مگر چشمهایش، و چشمهایش به رنگ دریا بود و شاد و شکست نخورده بود.»
دربارهی این کتاب:
+ کتابهای عامهپسند
همینگوی در Menu:
+ پاریس جشن بیکران
