ایتالو کالوینو سهگانهای داره به اسم «نیاکان ما» که سه کتاب زیر رو شامل میشه.
۱. بارون درختنشین
۲. ویکُنت دونیمشده
۳. شوالیهی ناموجود
خُب من «بارون درخت نشین» رو خونده بودم. بد نبود. ولی راستش چیز خارقالعادهای توش نبود. یه روایتِ خوب بود از یه قصهی خوب. ولی چیزی تازگی نداشت. اما «شوالیهی ناموجود» خیلی خوب بود. ایدهی داستان واقعا بکر بود. بیشتر از هرچیزی از ایده لذت بردم.
داستان زمان جنگهای صلیبی اتفاق میافته که تو اردوگاه مسیحیها شوالیهای وجود داره که وجود نداره. یعنی یه زرهِ تو خالیه. بدن نداره. واسه همین فاقد احساسات انسانیه و خسته نمیشه. یه شخصیت هم داره که هر چیزی رو که میبینه فکر میکنه خودش همونیه که دیده. یعنی یه جورایی برعکس شوالیه، وجود داره اما در واقع وجود نداره. مثلا وقتی تو اقیانوسه «مجبور شده چندین قلپ آب بخورد، تا سرانجام دستگیرش شود که اقیانوس نباید توی شکم او باشد، بلکه او باید در شکم اقیانوس باشد.»
داستان قراره تو یه همچین فضایی روایت شه.
کالوینو واقعا طنز رو میشناسه. مثلا همین چیزهایی که بالا گفتم، ایدهی «شوالیهی ناموجود»، ببینید چقدر طعنهآمیزه. توصیفاتی هم که از صحنهی نبرد میکنه، واقعا محشر بود. کلی بهش خندیدم.
«آنوقت زمان نبرد تن به تن فرا میرسید. ولی از آنجا که زمین پوشیده شده بود از آهنپارهها و جسد سربازان به دشواری میشد راهی باز کرد: بنابراین چون نفرات موفق نمیشدند به یکدیگر دست یابند، فحش دادنها و ناسزا گفتنها آغاز میشد... مسئلهی مهم این بود که خوب بفهمند چه فحشهایی داده شده است، موضوعی که بیشتر وقتها میان مسیحیان و عربها که به زبانهای گوناگون حرف میزدند مشکل ایجاد میکرد. اگر یک وقت توهینی نامفهوم رد و بدل میشد، تکلیف چه بود؟...به همین دلیل، در این مرحله از نبرد مترجمها شرکت میکردند...»
در مجموع اگه کتاب رو جایی دیدید، در گرفتنش شک نکنید، به خصوص که چاپ جدیدش هم نیومده و اگه باشه چاپ قدیمه. کتاب هم تو این یکی دو ساله خیلی گرون شده. اصلا وضعیتیه...
دربارهی این کتاب:
+ کتابهای عامهپسند
جووانی گوارسکی
ترجمهی جمشید ارجمند
انتشارات کتاب پرواز
۲۳۴صفحه،۱۴۰۰ تومان
چاپ دوم، پاییز ۱۳۸۰
۷ از ۱۰
برای خریدن این کتاب اسم نویسنده که آدم رو یاد دن کامیلو میندازه و قیمت خوبش کافی بود. که به خاطر قدیمی بودن چاپه. اسم کتاب هم موقع خریدن به نظرم آشنا بود ولی اون موقع یادم نیومد چرا. بعد از چند صفحه خوندن فهمیدم به خاطر اینه که «نان، عشق، موتور هزار» ازش اقتباس شده. الان یادم نیست ولی از اونجایی که فیلم نسبتا آبرومندی بود باید اسم کتاب رو تو تیتراژش دیده باشم.
یه خانوادهی اشرافی که کلی ادعا دارن و معتقدن اجدادشون توی جنگهای صلیبی بودن به خاطر اوضاع بدِ اقتصادی مجبور شدن یکی از دخترهاشونو به یه کالباس فروش بدن. داستان از اونجایی شروع میشه که کالباس فروش مُرده و برادرش (کازیمیر) که داره خرج این خانواده رو میده یه روز وارد میشه و از برادرزادهاش شارلوت میپرسه که چرا ازدواج نکرده و بهش دو روز وقت میده که ازدواج کنه یا دیگه خرجشون رو نمیده. تنها کسی که این وسط پیدا میشه که کازیمیر تاییدش کنه یه پسر عامی و نجاره که برای خانواده مایهی ننگ محسوب میشه و برای اینکه دورش کنن به اسم این که باید تربیت بشه میفرستنش به یه مدرسه و ...
شخصیت مورد علاقهی من ادو، پسر اون یکی دختر خانوادهست که خودش ادعا داره که به اندازهی بقیهی افراد خانواده احمقه ولی یه احمق مستقله! یه جورایی بجز کازیمیر بقیهی شخصیتهای داستان احمقند فقط مقدارش یه کم فرق میکنه.
تنها چیزی که یه کم اذیت میکنه ترجمهی کتابه. بد نیست ولی کلمات قدیمی توش خیلی به کار رفته. البته نمیدونم چقدر به خاطر ترجمه اینجوری شده، شاید خود گوارسکی به خاطر نوع خانوادهای که داره ازشون مینویسه از یه همچین کلمههایی استفاده کرده. اگه دُن کامیلوهایی که جمشید ارجمند ترجمه کرده خونده بودم (اگه کسی خونده میتونه بگه) میشد فهمید این خصوصیتش از متن اصلیه یا ترجمه. چون دن کامیلو و پسر ناخلفی که من خوندم ترجمهی مرجان رضاییه و هیچ کلمهی قدیمی یا عجیب یا جملهای که فهمیدنش سخت باشه، نداره.
دومین بار بود فیلم رو دیدم. بار اول -تو جشنواره- بعد دیدن فیلم تو خیابون گریه کردم. خب، دلیلش بیشتر شرایط خاص خودم بود. بار دوم بیشتر به خودِ فیلم و جزئیاتش دقت کردم.
یادم نمیآد موقع دیدن یه فیلم ایرانی اینقدر حس کرده باشم فیلم «حسابشده» ساخته شده. میخوام بگم هیچ صحنهی اضافی تو فیلم نبود. «چگالی» فیلم بالاست. و به همین دلیل ممکنه دیدنش حوصله بخواد. «فخرفروشانه» صفت مناسبی برای توصیف فیلمه.
داستان و فضای فیلم خیلی تحت تاثیر ادبیات آمریکاست. اصلا اقتباسه از یه داستان کوتاه از آلیس مونرو. فضای فیلم هم خیلی شبیه داستانهای بلندتر کارور [مثلا داستانهای ۳۰، ۴۰ صفحهای] بود. گفتم که، این نوع ادبیات و این نوع سینما، نوع ِ محبوب منه. اینکه اتفاقات تو دیالوگها و درون آدمها میافته و سکوتها هم مهم هستند. موقع دیدن فیلم دقت کنید که چطور شخصیتهای اصلی دوبهدو با هم حرف میزنند و چطور رابطهشون با هم ساخته میشه.
بازیها انصافا عالی بود. واقعا درک نمیکنم چطوری فروتن جایزه نگرفته و امین حیایی برای «شب» جایزه گرفته. اصلا قابل قیاس نبودند.
داخل کروشه رو قبل دیدن فیلم نخونید.
[بله! من هم با آخر فیلم مشکل دارم. نه با موندن مینا. با گفتهشدن موندن مینا. اون هم به این شکل. یعنی فکر میکنم وقتی یه فیلم اینقدر دقیق ساخته شده که حتا اشیاء رو هم الکی وارد نمیکنه و ازشون استفادهی داستانی میکنه، برای یه چنین پایانبندیای باید هوشمندانهتر عمل کنه. فکر میکنم مسیر فیلم ما رو میبره طرف موندن مینا. همون بس بود.
و دیگه اینکه فکر میکنم رابطهی علی و آذر جای کار بیشتری داشت. رها میشه. یعنی خیلی جای خالی داره که باید پُر میشد و نشده.]
کنعان پُره از لحظههای خوب و دوستداشتنی. اینقدر دلم میخواد کنعان رو با به همین سادگی مقایسه کنم و به «به همین سادگی» فحش بدم، حیف که کار درستی نیست.
دربارهی این فیلم:
+ خسرو نقیبی
+ ماجرای ما/ بابک گرانفر، ۳۰نما
+ این راهش نیست/ لیلی نیکونظر، ۳۰نما
هوشنگ گلشيري
انتشارات نيلوفر
۱۵۸ صفحه،۱۵۰۰ تومان
چاپ چهارم، ۱۳۸۰
۸ از ۱۰
![]()
میگویند آینههای دردار به نوعی سفرنامهی گلشیری است از سفرش به کشورهای اروپایی و جلسات داستانخانیاش، من اما این را باور ندارم. گرچه به قول خودش " واقعیت اغلب تخته پرش ماست" (ص.۱۴) و مسلمن سفرهای او در خلق این نوشته بیتاثیر نبوده، ولی «آینههای دردار» را باید جزو رمانهای مستقل گلشیری حساب کرد که در اواخر عمرش نوشتهاست. نویسندهای به نام ابراهیم در دههی چهل زندگیاش به چند کشور اروپایی رفته تا داستانهایش را بخاند که در برگههای سئوال، مکررن به دستخطی آشنا برمیخورد. اینها را صنم بانو برایش مینویسد که عشق دوران نوجوانی نویسنده است و به نوعی در داستانهای او تکهتکه شده و به تصویر کشیدهشدهاست. ابراهیم در حومهی پاریس، مهمان صنم بانو میشود، داستان زندگیاش را میشنود و به موازات آن داستان زندگی خودش را نیز روایت میکند. شخصیتهای مشابه صنم بانوی «آینههای دردار» را میتوان در سایر نوشتههای گلشیری، من باب نمونه مریم «خانه روشنان» نیز پیدا کرد.
روان بودن و سادهگی زبان در عین صمیمیت و خوشخان بودن متن موجب میشود که فرم پیچیدهی روایت رمان به چشم نیاید. نقد ساده و صمیمی زندگی مهاجران ایرانی در غرب، حکایت باختن انسانها و لزوم توجه به جزئیات زندگی را میتوان از کلیات مضمون «آینههای دردار» دانست.
با در نظر گرفتن معصومها، اگر بشود برهی گمشدهی راعی را حكایت «محمد» در نظر گرفت، میشود آینههای دردار را هم بهنوعی داستان ابراهیم و شكستن بت و حتا زندگی كردن با این تكهپارههای زندگی دانست.
شخصا تمایلم به ادبیات آمریکا بیشتر از آمریکای لاتین و ایتالیا و فرانسه و روسیهست. [یه کمی حسی میگمها. یعنی همهی انواع ادبیاتی رو که گفتم کاملا نمیشناسم.] کارور هم که خب، هرجور حساب کنی یه نویسندهی آمریکاییه.
آدمهای کارور بههیچوجه قهرمان نیستن. آدمهایی هستند که معمولا سرگشته و البته کاملا عادیاند. آدمهایی که نمیدونند کجای زندگیشون ایستادند. شاید به خاطر همینه که بیشتر داستانهای کارور نقطهی اوج و فرود و این چیزها ندارند. معمولا بعد خوندنشون آدم به یه «شهود» میرسه. لحظاتِ معمولی داستانها پُررنگ میشن و اتفاقات معنی پیدا میکنند و عجیبه که آدم نمیفهمه چرا. از این نظر کارور بینظیره.
نثر کارور هم کاملا شستهرُفته و تراشخوردهست. به قول خودش، «قصهها نه تا استخوان که تا مغز استخوان تراشیده و با ایجاز کوتاه شدهاند.» و نکتهای که واقعا برام جالبه اینه که با همین نوع نثر کارور داستان تعریف میکنه و آدمها رو تو موقعیتهای بغرنج قرار میده. و عجیب اینکه تکتکِ داستانهای این مجموعه تو ذهنم مونده. میدونید، کارور کاملا «بهینه» مینویسه.
احتیاجی به گفتن نیست که کارور استاد مسلم دیالوگنویسیه، ولی من میگم. کارور استاد مسلم دیالوگنویسیه. کارور استاد مسلم دیالوگنویسیه...
به نظر من کارور علاوه بر داستاننویسی، آدمها رو به یک نوع نگاه هم دعوت میکنه. نگاه ریزبینانه به مسائل عادی و روابط آدمها.
داستانهای «همسایهها»، «وقتی از عشق حرف میزنیم، از چه دم میزنیم؟»، «چرا نمیرقصید؟»، «این همه آب در همین نزدیکی» و «کلیسای جامع» به نظرم عالی بودند. و بقیهی داستانها هم خیلی خوب بودند.
در کل توصیه میکنم اگه میخواین مجموعه داستانی از کارور بخونید، این مجموعه رو بخونید. هم ترجمه نسبتا خوب بود، هم داستانهایی که انتخاب شدهبودند. البته من «کلیسای جامع» [ترجمهی فرزانه طاهری] رو نخوندم.
حس میکنم معرفی خوبی نشد، خیلی پراکنده حرف زدم. ببخشید دیگه...
ولادمیر نابوکوف
ترجمهی امید نیکفرجام
انتشارات مروارید
۲۴۷صفحه، ۳۲۰۰ تومان
چاپ چهارم، اردیبهشت ۸۵
۹ از ۱۰
"روزی روزگاری در شهر برلین آلمان مردی زندگی میکرد به نام آلبینوس. او متمول و محترم و خوشبخت بود؛ یک روز همسرش را به خاطر دختری جوان ترک کرد؛ عشق ورزید؛ موردِ بیمهری قرار گرفت؛ و زندگیاش در بدبختی و فلاکت به پایان رسید."
این شاید کل داستان خنده در تاریکیه که پاراگراف اول خود کتاب هم هست. انگار نابوکوف اونقدر به خودش مطمئنه که با جزئیات چنان داستان قویای میسازه که کسی نمیتونه نخونَدِش. حتی اگه بدونه قراره چه بلایی سر شخصیت اصلی بیاد. و واقعا هم همینطوره. همه چیز رو دقیق و کامل توضیح میده حتی گاهی وقتها از این هم بیشتر پیش میره مثلا جایی که مارگو به آلبینوس میگه:"تو دروغگو، ترسو و ابلهى" صدای نویسنده رو میشنویم که بهمون میگه:"صاف و ساده كل شخصيت او را در چند كلمه خلاصه كرد." جالب اینجاست که این همه توضیح و دخالت کردن های راوی اذیت نمیکنه. حداقل من رو اذیت نکرد.
فقط یه چیزی کسی میدونه چرا این طرح داستان که یه فرد متاهل خیانت میکنه و بعد بدبخت میشه و میمیره اینقدر توی ادبیات زیاد و حتی موفقه؟ نزدیکترین نمونههاش شاید همین خنده در تاریکی و آناکارنینا. اگه این مرگ آخرش رو هم حذف کنیم خیلی راحت کلی کتاب دیگه هم اضافه میشه. فقط یه چیزی، به جز این کتاب فکر کنم توی همهی داستانهای دیگهای که این طرح رو داشتند زن خیانت میکرد. یه چیز دیگهای که این کتاب رو نسبت به بقیه متفاوت میکنه لحن نابوکوفه که انگار داره همه چیز رو به مسخره میگیره و به همه چیز طعنه میزنه.
اگه نخوندید حتما بخونید. فقط وقتی خواستید بخونید حواستون باشه که بدجوری تلخه.
دربارهی این کتاب:
+جن و پری
+کتابهای عامهپسند
+جامعهشناسی ادبیات
