تبليغاتX
Menu
پنجشنبه سی ام آبان 1387
بازی عروس و داماد

بلقيس سليمانی
نشر چشمه
۱۰۲ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۶
۷.۵ از ۱۰

می‌توانم بگويم بازی عروس و داماد يك مجموعه داستان كوتاه‌ِ كوتاه است، كه بيشترشان كمابيش يك جور شوخی با مرگ هستند. با توجه به حجم داستان‌ها، و در مقايسه با نمونه‌های خوب جهانی، می‌توانم بگويم بی‌نظير نيست. جمله‌های توضيحي بی‌جا زياد دارد، مثلا «برادر معتادم» يا «مگر شهيد نمی تواند دزدی كند؟». توصيفها و شخصيت‌پردازی می‌توانست -حتی با حفظ حجم داستان- داستانی‌تر باشد. انگار كسی يك چاقو گذاشته بيخ گلوی خانم سليمانی و گفته حق نداری بيشتر از يك صفحه بنويسی. اين موضوع باعث شده بعضی از داستان‌ها در حد طرح بمانند و پرداخت نشده به نظر برسند، در واقع نظر من اين است كه نويسنده با تعهدی كه مبنی بر داستانك نوشتن برای خودش ايجاد كرده طرح‌های خوبش را كه از توشان می‌شد داستان‌های قوی‌تری در آورد ساده از دست داده است. من فكر می‌كنم اين نوع داستان نياز به نثر تراش‌خورده و زيركانه‌تری دارد، نثری مثل نثر همينگوی، كه با تمام مختصر بودنش، قدرت داستانی خود را كاملا حفظ كرده است. البته با وجود همه‌ي اين‌ها مجموعه، مجموعه‌ی موفقی است و داستان‌ها، با توجه به اين كه نويسنده‌شان يك منتقد كهنه‌كار است كاملا تكنيكی و با رعايت اصول نوشته شده‌اند. در واقع اين داستان‌ها واقعا flash fiction هستند.

به نظرم بلقيس سليمانی قصد دارد مرگ، خودكشی و قتل را در حد يك شوخی ساده كند و جلوی چشم ما بياورد، بی آنكه خواننده را دچار هراس و اضطراب كند، اما رد پای ترس از مرگ و زندگی پس از مرگ در تمامی داستان‌ها ديده می‌شود. (معذرت می‌خواهم كه رفتم توی باقالی‌ها، به نقد ادبی بپردازيم و تن روانكاوهای بيچاره را توی گور نلرزانيم!) اما با اين وجود آ‌ن‌قدر در اين زمينه موفق است كه به آسانی خواننده‌اش را به خنده وا می‌دارد.

طنز كار به نظرم جزء نقاط قوت داستان‌هاست. می‌توانم بگويم اثری كه اين داستان‌ها روی خواننده می‌گذارند يك لبخند كوتاه يا غافلگيری ضربه گونه‌ای است كه ويژگی اصلی داستان‌های برق‌آسا (flash fiction) است. البته اين غافلگيری در بعضی داستان‌ها مثل «من و جوجه» يا «قبرستان بچه‌ها» بسيار خوب اجرا شده، اما در تعدادی از داستان‌ها، به دليل پرداخت نسبتا ضعيف، باور پذير نيست؛ به خصوص آنجا كه شخصيت‌ها دست به قتل می‌زنند! فكر می‌كنم اگر خانم سليمانی حدودا نصف اين تعداد از داستان‌هايش را برای اين مجموعه انتخاب می‌كرد، بازی عروس و داماد كتاب فوق العاده‌ای می‌شد.

حرف آخر اين كه «بازی عروس و داماد» را بخوانيد. قصه‌گويی بسيار خوبی دارد و از اين نظر كار تازه‌ای در ادبيات داستانی نوپای ماست. خواندنش بيشتر از يك ساعت وقت نمی‌گيرد و توی اتوبوس و مترو هم می‌شود خواندش.

اين هم يك نمونه از داستانك‌ها:
"رییس‌جمهور از تلویزیون درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رییس بانک مرکزی روی دسته‌ی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد؛ هشت سال است اشتباه می‌کند. زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟ رییس بانک مرکزی گفت: حرفِ این چیزها نیست. باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم."

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

مهدی ربّی
نشر چشمه
چاپ دوم، ۱۳۸۷
۱۰۴ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
۹ از ۱۰

یکی از محاسن مجموعه‌ی «آن گوشه‌ی دنج سمت چپ» این است که داستان‌ها مجزا و متنوع‌اند، در فضاها و مکان‌های مختلف اتفاق می‌افتند و مضامین و درون‌مایه‌های متفاوتی را در بر می‌گیرند؛ متاسفانه این اتفاقی است که در مجموعه‌های ایرانی به‌ندرت می‌افتد. به عنوان نمونه، اگر داستان «مقبره» حکایت گردش سه پسر دانشجوست که شب را در مقبره‌ی خانوادگی یکی از آن‌ها سر می‌کنند و گشت و گذاری هم در قبرستان دارند، «دوچرخه‌سوار» به نوعی نقل خاطره‌ی عاشقی مادر راوی است و «دیگر هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد» داستان تخیلات پیرمردی است در نقش بازجوی یک قاتل، که خبرش را در بخش حوادث روزنامه می‌خواند.

از دیگر تفاوت‌هایی که این مجموعه با موارد مشابه دارد، این است که نویسنده در غالب موارد مثبت‌اندیش است، از خلق فضاهای تارک و تیره لذتی نمی‌برد و به مفاهیمی چون عشق، خانواده و مادر احترام قایل است. داستان «چشم‌سیاهان کیستند؟» گواه این مورد است، که زندگی روزمره‌ی راوی را از دیدگاه شاعرانه و زیبابین او روایت می‌کند؛ حتا شخصیت‌ بیش از حد پاک مادر راوی «دوچرخه‌سوار» هم بر همین اساس است.

زبانی که در کل مجموعه به‌کار گرفته‌شده، ساده و در عین حال زیبا و روان است، هرجایی هم که از اصطلاحات و مَثَل‌های خاص جنوب و گاه عربّی استفاده شده، معادل فارسی آن در پانویس همان صفحه آمده‌است. تصویرسازی خوب نویسنده باعث استواری عنصر چیدمان داستان‌ها شده و شخصیت‌پردازی‌ در اغلب داستان‌ها به خوبی انجام شده‌است.

جالب است، وقتی بعضی از داستان‌های مجموعه را می‌خانی، ناخودآگاه یاد یک فیلم یا کتاب، یا یک واقعه‌ی تاریخی می‌افتی؛ مثلن خود «آن گوشه‌ی دنج سمت چپ» که واگویه‌های ذهنی راوی در حین دویدن و حول و حوش آن است، آدم را یاد فیلم Forrest Gump می‌اندازد یا در «مقبره»، وقتی تصاویر مقبره‌ی خانوادگی شهاب در قالب کلمات ساخته می‌شود، آدم یاد داستان روز اول قبر صادق چوبک می‌افتد، ارتباط خاص برادر و خاهر در «ملیحه» فیلم Dreamers برتولوچی را یاد‌آوری می‌کند، و این در حالی است که کلیت داستانی هیچ‌کدام از این داستان‌ها، هیچ ربطی به منابع ذکر شده ندارد، و به نوعی از آنِ خود مهدی ربّی است. شاید مورد فوق در داستان «قربانی ابراهیم» به اوج می‌رسد و روایت مدرنی از حکایت ابراهیم پیامبر ارائه می‌کند که پرداخته‌ی ذهن مولف است و به‌نظر من، بهترین داستان مجموعه است، داستانی که تاویل‌پذیر است و نقطه‌ای می‌شود برای تفکر و تامل.

درباره‌ی این کتاب:
+ وانموده
+ پروژکتور

وبلاگ نویسنده:
+ آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

دوشنبه بیستم آبان 1387
داستان‌های نامنتظره
رولد دال
ترجمه‌ی گیتا گرکانی
انتشارات کاروان
۳۵۹ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۱۰ از ۱۰

این کتاب از جمله کتاب‌هاییه که به توصیه‌ی وبلاگی شبیه وبلاگ خودمون گرفتم.

«برای من، آنچه بعد اتفاق افتاد، مانند لحظه‌ی دردناکی بود که می‌بینید کودکی به جاده می‌دود و منتظر می‌مانید تا صدا به شما نشان بدهد حادثه روی داده است. لحظه‌ی انتظار به زمانی دراز و روشن با لکه‌های زرد و سرخ تبدیل می‌شود که بر سطحی سیاه می‌رقصند، و حتی اگر چشم‌هایتان را باز کنید و دریابید هیچ‌کس کشته نشده و یا آسیب ندیده، دیگر فرقی نمی‌کند. چون تا جایی که به شما و وجودتان مربوط است، همه‌چیز را دیده‌اید.»

می‌خوام بگم کاری که داستان‌های این کتاب با آدم می‌کنن، یه همچین کاریه. به آرومی ما رو به سمت حادثه‌ی وحشتناک و نامنتظره می‌برن و بعد... واقعا مهم نیست اتفاق رخ می‌ده یا نه. بعد خوندن داستان چه نفس راحتی بکشیم، چه نه، ما یه اتفاق وحشتناک رو تو خیال خودمون ساختیم. فکر می‌کنم برای رولد دال همین بس باشه.

داستان‌های کتاب مثل موسیقی آروم و ملایمی می‌مونن که هی تکرار می‌شن و ضمن تکرار مدام سریع‌تر و بلندتر می‌شن. بعد به یه جا می‌رسیم که می‌فهمیم دیگه به هیچ چیز جز صدای مکرر اون آهنگ گوش نمی‌دیم... مثل موسیقی متن فیلم Requim for a dream

واقعا سخته بخوام بگم کدوم داستان‌ها به نظرم به‌تر بودن. ولی «در اعماق شرط‌بندی»، «ویلیام و ماری»، «سعادت کشیش بخش» و داستان آخر یعنی «ادوارد فاتح» -نمی‌گم از بقیه به‌تر بودند- ولی به من بیش‌تر حال دادند.

در مورد خود داستان‌ها -این‌که فضاشون چطوریه و این‌ چیزا- هدا توضیحات خوبی داده، دیگه من تکرار نمی‌کنم.

۱۰ از ۱۰ یعنی خیلی خوب. یعنی برید بخرید و بخونید.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه
+ پشت جلد [هدا]

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
سیاهاب
جویس کرول اوتس
ترجمه‌ی مهدی غبرایی
نشر افق
۱۵۷صفحه، ۲۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۹ از ۱۰

کتاب با فصل‌های خیلی کوتاه شروع می‌شه. در این حد که چند فصلش مثل فصل اول و سوم فقط از یه پاراگراف تشکیل شده. همون فصل اول می‌فهمیم ماشینی توی آب افتاده و صدایی می‌شنویم (با خط بولد؟ مشخص شده) که: دارم می‌میرم؟ این‌جوری؟ و توی فصل های بعدی برمی‌گردیم عقب و کم‌کم آدم‌های توی ماشین رو می‌شناسیم.

نوع اطلاعات دادن کتاب خیلی جالبه. نمی‌تونم خیلی خوب توضیحش بدم ولی یه جورایی انگار توی هر فصل چند تیکه از یه پازل رو بهت برات کنار هم می‌چینه و یه تصویر کوچیک بهت می‌ده ولی برای داشتن تصویر کامل باید همه‌ی تیکه ها جمع بشند و کنار هم قرار بگیرند. یا یه جورایی انگار اول یه خبری می‌ده و بعد بسطش می‌ده و تیکه‌های مختلفی بهش اضافه می‌کنه.

با این که همه‌ی کتاب زیر آب نمی‌گذره ولی اون سیاهی و سردی و حتی کثیفی آبی که ماشین توش سقوط کرده توی کل متن حس می‌شه و کلا فضای تلخی داره. سیاسی بودن کتاب از همون اول با حضور پررنگ سناتور مشخصه. سیاستمدارای آمریکا رو همه رو با هم به گند می‌کشه. جمهوری‌خواه‌ها رو با حرف‌های کلی و دموکرات‌ها رو ـ به عنوان کسایی که حرف‌های قشنگی می‌زنند ولی در عمل هیچ چیزی براشون به اندازه‌ی موقعیت سیاسی و قدرتشون مهم نیست ـ با واکنش سناتور همراه کلی.

سه شنبه هفتم آبان 1387
خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر
۲۸۸ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ هفتم، ۱۳۸۶
۷ از ۱۰

قبل از هر چیز لعنت می‌فرستم به جناب سلینجر و «هولدن» به خاطر عظمتشون که باعث شدن اَمثال رومن گاری و «لنی» به چشمم نیان. به نظرم این کتاب خیلی تحت تأثیر «ناتور دشت» بود.

شخصیت‌های کتاب، شخصیت‌های عاصی و سرکشی‌ان. لنی، اسکی‌باز آمریکایی، جزء گروهیه که بالای کوه‌های سوییس تو برف زندگی می‌کنن. آدم‌های عارف‌مسلک و معترض، با مرام خاص خودشون. لنی به شهر می‌آد و اون‌جا با جس آشنا می‌شه که با یه سری دانشجوی معترض و پرخاشگر دوسته و...

جهان‌بینی لنی تا حدی شبیه هولدن کالفیلده. یعنی همون‌طور معترضه و نگاهش به آدم‌ها خاصه. مثلا با هیچ دختری نمی‌مونه، به خاطره این‌که رو اصل «آزادی از قید تعلق» زندگی می‌کنه.

تو جذاب بدون کتاب که بحثی نیست. واقعا جذاب بود. من هم خیلی ازش خوشم اومد. احتمالا شما هم از خوندنش لذت می‌برید. همه‌ی این حرف‌هایی هم که پایین می‌خوام بزنم، به این موضوع خدشه‌ای وارد نمی‌کنه.

تا صفحه‌ی ۴۰، ۵۰ خیلی گیج بودم. هی آدم وارد می‌شد و چیزی تعریف نمی‌شد. یه سری جمله‌ی قصار هم اون وسط بود. خلاصه که تا اون‌جاها اصلا جذب نشدم. بعد کم‌کم خوب شد. یعنی واقعا خوب شد. از خوندنش لذت می‌بردم. جملات قصارش هم دیگه اذیت نمی‌کرد. ولی آخرش هم نفهمیدم فصل اول این وسط چی کاره بود!

چیزی که اذیتم می‌کرد اینه که گاهی رومن گاری بلندگو به دست، شروع به خوندن بیانیه می‌کرد. گاهی بحث‌های آدم‌ها خیلی ایدئولوژیک می‌شد.

جای راوی هم مشخص نبود. به خصوص اوایل. از یه جا به بعد فهمیدم که راوی دانای کُله که می‌ره تو ذهن شخصیت‌های اصلی. ولی اوایل... هیچ شخصیتی اصلی نبود که بره تو ذهنش، ولی راوی حرف می‌زد و اظهار نظر می‌کرد و جملات قصار می‌گفت. می‌دونید، مثلا تو «ناتور دشت» که هولدن کالفید جملات قصار می‌گفت، من راوی رو می‌دیدم، می‌شناختم و اون جمله‌ها هم به خاطر همین درک می‌شد. ولی این‌جا، وقتی راوی دانای کُله، چرا این‌قدر حرف می‌زد؟ [جدی یکی جواب این سؤالو بده، شاید من نفهمیدم.]

آخرش هم یه جورایی به کل کتاب نمی‌خورد. در کل که نگاه کنید، رُمان زیادی پراکنده بود. حس می‌کنم به خاطر اینه که رومن گاری می‌خواسته حتما از همه چی حرف بزنه و مسائل سیاسی رو هم وارد کتاب کنه.

کتاب یه ویرایش اساسی هم لازم داره. مثلا تو دو تا جمله‌ی متوالی گفتاری، یه بار فعل شکسته بود و یه بار رسمی.

«بعد از سی سال خدمت حالا می‌دونی چه‌جوری وقت می‌گذرونه؟ دفتر راهنمای تلفن می‌خونه، فقط برای این‌که با واقعیت و آدم‌های واقعی تماس داشته باشه... می‌گه دفتر تلفن یکی از بهترین کتاب‌هایی است که نوشته شده. همه‌اش واقعیته، پر از آدم‌هایی که حقیقتا وجود دارن... بعضی وقت‌ها معمولا نیمه شب، شماره‌ی تلفن خودش رو می‌گیره تا واقعا مطمئن شه وجود داره و مشغول دروغ گفتن به خودش نیست.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه
+ رمزآشوب [قبل از خوندن کتاب نخونید.]
+ کتاب‌های عامه‌پسند

پنجشنبه دوم آبان 1387
مهمانسرای دو دنیا
کارگردان: سهراب سلیمی
نمایش‌نامه: اریک امانوئل اشمیت
تالار اصلی تئاتر شهر، مهر و آبان ۸۷
۱۱۰ دقیقه، ۵۰۰۰ تومان

 معین: ۵/۸ از۱۰

یه نمایش‌نامه‌ی خوب با یه اجرای خوب روز خیلی خسته‌کننده‌ی من رو نجات داد. از همین‌جا دوباره به احترام سهراب سلیمی پا می‌شم و براش دست می‌زنم. [اگه کلاه داشتم، کلاهم رو بر می‌داشتم.]

اریک امانوئل اشمیت انگار دو وجه داره. یه وجه داستان‌نویس -که داستان‌های شعارزده و معمولی می‌نویسه- و یه وجه نمایش‌نامه‌نویس که نمایش‌نامه‌های خوب و بکر می‌نویسه. مثل همین و خرده‌جنایت‌های زناشوهری. [که تله‌تئاترش با بازی فاجعه‌ی نیکی کریمی از تله‌ویزیون پخش شد.]

مهمان‌سرای دو دنیا مکانیه برای آدم‌هایی که نه زنده‌اند و نه مُرده. آدم‌های تو کُما که در دنیایی زندگی می‌کنند بین مرگ و زندگی. و منتظر مرگ یا زندگی می‌مونن و روابطشون هم تو همین حالت انتظار شکل می‌گیره.

اجرا به نظرم خوب بود. طراحی صحنه و بازی‌ها همه خوب بود. دستِ کم از نظر من که تئاتر رو حرفه‌ای دنبال نمی‌کنم چیزی اذیت‌کننده نبود. [البته به جز صحنه‌های رقص راجاپور که انگار تو نمایش‌نامه هم نیست.] راستی، آهنگ‌سازش هم حسین علی‌زاده‌ست.

 ***

صبا: ۹ از ۱۰

همین چند ماه پیش نمایشنامه‌اش رو خونده بودم. دوسش داشتم و از اجراش خوشحال شدم. کلا نمایشنامه‌های امانوئل اشمیت رو دوست دارم. البته با داستان‌هاش هم اندازه‌ی بقیه مشکل ندارم.

مهمانسرای دو دنیا جاییه بین زندگی و مرگ. دقیقا همون مهمانسراست که هرکس معمولا چند روزی رو توش می‌گذرونه تا آسانسور برسه. البته خوب بعضی‌هام مثل راجاپور شعبده باز شش ماهی توش موندگار می‌شن.

اولش که در آسانسور باز شد و ژولین وارد شد یه کم مسن‌تر از تصوری که از نمایشنامه داشتم بود ولی در طول نمایش این حسم از بین رفت. لورا هم دقیقا همون بود که باید باشه:) همین‌طور طراحی صحنه که خودِ خودِ مهمانسرا بود.

اجرا و بازی‌ها در کل به نظرم خیلی خوب بودن ولی فرشته‌ها مخصوصا دختر سفید پوش که همه‌ی بازیش با صورتش بود رو خیلی دوس داشتم.

یه چیز دیگه خیلی دلگیر بود که سال پر نبود. تازه مثلا جمعه هم بود باید شلوغ‌تر می‌شد. چی‌کار می‌کنین بابا پاشید برید تئاتر ببینید...

***

الهام: ۵ از ۱۰

راستش من وقتی نوشته‌ی بچه ها رو خوندم يه خورده پشيمون شدم كه بنويسم، ولی بعد گفتم شايد بد نباشه نظر يه نظر نسبتا مخالف هم وجود داشته باشه.

من از نمايشنامه خوشم نيومد، ايده به نظرم تكراری بود، و چيز خاصی هم به مفهومی كه داشت باهاش بازی می‌كرد اضافه نكرده بود. در واقع به نظرم يك نمايشنامه‌ی كاملا معمولی بود، و تعجب كردم كه چه طور تو سالن اصلی تئاتر شهر اجرا شده. اما بازی‌ها خوب بود. البته تيكه‌ی رقص راجاپور، به شدت از نمايشنامه بيرون می‌زد، و خوب هم اجرا نشده بود.

يه چيز ديگه هم كه زياد خوشم نيومد، تيكه‌های تكراری تو نمايشنامه بود. مثلا اون تيكه كه ژولين راجع به اسم لورا حرف می‌زنه و ميگه لب آدم شبيه بوسه می‌شه، مال لوليتای ناباكوفه (اگه اشتباه نكنم)

به نظرم نمايشنامه كاملا تحت تأثير عقايد مذهبی و به خصوص مسيحی نوشته شده، و نويسنده اصلا ابهت مفهومی كه داره راجع بهش می‌نويسه (مرگ) رو درک نكرده. اين جمله هم كه "زندگی هديه‌ای است كه به ما داده شده" مثل پتک می‌خورد توی سر من!

بازی پرديس افكاری رو دوست داشتم.