این کتاب رو اتفاقی تو کتابفروشی «نیک» دیدم. ارزون بود، اسم نویسنده هم آشنا بود، خریدم ببینم چیه. باید بگم هرکدوم از نوشتههای کتاب حیرتزدهم کرد. بینظیر بود.
کتاب مجموعهی ۱۱ داستان-مقالهست. البته اسم داستان-مقاله اسم دقیقی برای نوشتههای گینربورگ نیست. دقیقا نمیدونم اسمش چیه. ببینید، نوشتههای پراکندهای هستند دربارهی موضوعات مختلف. دربارهی یه دوست، انگلیس، یه رابطهی دونفره، نویسندگی یا مسألهی تربیت بچهها. بعضیها به داستان نزدیکترند، بعضیها به مقاله یا طرح داستان. هیچکدوم داستان به اون شکل نیستند، ولی به هر حال نگاه نویسنده داستانیه. حالا هر اسمی میخواید بذارید، بذارید.
جذابیت نوشتههای ناتالیا گینزبورگ تو دقیق دیدنشه. منظورم اینه که از چیزهایی حرف میزنه که بهطرز عجیبی برای ما آشنا هستند. چیزهایی مربوط به انسان امروز. رو نقاط مشترک آدمها دست میذاره. خوب میبینه، خوب تحلیل میکنه و خوب مینویسه. صریح، گزنده و حزنانگیز. توصیفات گینزبورگ مثل همینگوی سرد و خشن نیستند. ولی اشتراکش با همینگوی تو گیرایی ِ توصیفاته. جملههای دقیق و گیرایی که بهموقع تأثیرشون رو میذارن و رد میشن. خیلی راحت و بدون ادا و اطوار.
خیلی سخت بود برام یه قسمت از کتاب رو انتخاب کنم. اینها رو که میخونید، دقت کنید که چطور هر کلمه رو به معنی دقیقش به کار میبره، البته نباید نقش مترجم را نادیده بگیریم.
«[در نوجوانی] گاه خشمهایی در خانه منفجر میشود. شاید حالا به خاطر ما و به خاطر چهرهی سنگی ماست. گردبادی از کلمات خشن بر ما هجوم میآورد. درها به هم کوبیده میشود. اما از جا نمیجهیم. درها حالا به خاطر مقاومت ما به هم کوبیده میشود. علیه ما که بیحرکت پشت میز مقاومت میکنیم؛ با خندهای پرغرور. کمی بعد تنها در اتاقمان، آن خندهی پرغرور یکباره ذوب خواهد شد و به هایهای گریه خواهیم افتاد.»
***
«در لندن، در این شهر سیاه و خاکستری، انسان با عزمی راسخ رنگهایی را به کار برده است. ناگهان میشود به دری لاجوردی یا صورتی یا قرمز، بین برادران سیاهشان برخورد. در هوای خاکستری، اتوبوسهایی به رنگ قرمز ِ تند عبور میکنند. رنگهایی که جای دیگر ممکن است شاد باشند. اما اینجا شاد نیستند و با قصدی معین و دقیق مهارنشدهاند. لبخند غمگین و پریدهرنگِ کسی را میماند که خندیدن نمیداند.»
دربارهی این کتاب:
+ کتابهای عامهپسند
حامد حبیبی
انتشارات ققنوس
۱۱۸ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
[توضیح: نوشتههایی که در پایین میخوانید، همه با دیدی مثبت نوشته شدهاند. قرار بود الهام که از این کتاب خوشش نیامده بود هم چیزی بنویسد، که هر چی صبر کردیم ننوشت.]
سپینود: ۹ از ۱۰
به نظر من مجموعهی «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» یک مجموعهی استثنائیه. برای این ادعا هم شاهد دارم از متن خود کتاب و داستانهاش. توی تمام مجموعه اضطراب و نگرانی و ترس موج میزنه که با طنزی نامحسوس چاشنی شده. و این حس و حال و ترس از یه کرهی دیگه نیومده یا از جنس هیولاهای وحشتناک نیست؛ جالبی ماجرا اینه که این ترس از رفتارهای عادی آدمها و اتفاقات عادی و روزمرهی زندگی ساخته شده. یک جوری که بعد از خوندن این مجموعه آدم فکر میکنه دور و برش دلایل زیادی برای ترسیدن هست به شرط این که دقیق بشه. نمیخوام اغراق کنم اما من مثل داستانهای این مجموعه رو فقط میون آثار بهرام صادقی دیده بودم. داستانهای این مجموعه بعضیهاشون ممکنه اسم و محل جغرافیاییِ ثابت و آشنا و ایرانی حتا نداشته باشند ولی به نظر من این اصلن دلیل ضعف اونها نیست. گفتم که بهرام صادقی هم از این داستانها داره مثل خود سنگر و قمقمهها یا عافیت یا حتا خود ملکوت. فضاسازی داستانهای این مجموعه فوقالعاده است. حتا جایی که توی داستان «شب ناتمام» راوی با مردی به شکار میره و پشت فرمان نشسته و وهم و تاریکی توی جنگل رو تصویر میکنه با نورهای زرد ماشین که فقط یک شعاع یک متری رو روشن کرده و توی همون فضای کم روشن تونسته یه حجم زیادی از سیاهی و ترس و وهمانگیزی شب رو بسازه. گاهی فضاسازی توی داستان اشتباه میشه با ساختن یک ساختمون! فضاسازی چیزی در حد اتمسفر داستان یا جو ساخته شده هم هست. ممکنه قهقهی بلند خندهی اون شکارچی توی داستان «شب ناتمام» بتونه تمام اون فضایی رو که نویسنده در اون داستان نیاز داره رو بسازه که این کارو کرده. داستان ضعیف توی این مجموعه به نظر من «قمر گمنام نپتون»ه.
توی داستان «اشکاف» آقای کمالی میره توی یه اشکاف که یه بچه گربه رو پیدا کنه و گم میشه و هیچ اتفاقی نمیافته یعنی آدمهای دیگهی داستان به زندگی و حرف زدن و رفت و آمدشون ادامه میدن. انگار خیلی راحت هر آدمی میتونه از زندگی محو بشه به همین سادگی. مثل فیلم «ماجرا»ی آنتونیونی که شخصیت اول فیلم توی یک سوم ابتدایی فیلم گم میشه و دیگه فراموش میشه. داستان «شوخی» هم خیلی ایدهی جالبی داره چیزی که من گرفتم این بود که سه تا کارمند توی یه اداره هستن که زمان براشون سریعتر از دیگران میگذره. یک جورایی بعد زمان رو شکستن یعنی وقتی برای بقیه تابستونه اونا دارن زمستون رو تجربه میکنن. روزنامهی امروز براشون تاریخ گذشتهاست و این زمان به تدریج براشون تصاعدی بالا میره به حدی که آخر داستان پیر شدن و توقع بازنشستگی دارن. توی این داستان نظرگاه خیلی مهم بوده این که از دید خود اونا به قضیه نگاه کنی –که کمی لوس میشه- و این که از دید بقیهی کارمندای اداره که نویسنده دومی رو انتخاب کرده برای همین دلیل واقعی گفته نشده و این داستان رو جذابترش کرده.
***
معین: ۸ از ۱۰
چون پست طولانیه، خیلی حرف نمیزنم. با حرفهای سپینود موافقم. فقط اضافه کنم که تعلیق و وحشتی که داستانها داشتند، من رو یاد داستانهای نامنتظرهی رولد دال میانداخت. منظورم اینه که از اون جنس بود.
***
آراز: ۹ از ۱۰
اصلن ایدهی بدی نیست که گزیدهای از داستانهای کوتاه یک مولف، وجه مشترکی داشتهباشند که نه به صورت تکراری، بلکه به عنوان عاملی محوری بتوان داستانهایی را با زمان-مکانهای متنوع در یک مجموعه قرار داد و منتشر کرد. تمام نه داستان مجموعهی «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» یک ویژگی مشترک دارند که من اسمش را حلقهی مفقود میگذارم. اغلب داستانهای این مجموعه وقتی شکل میگیرند که همهگی روابط علی و معلولی رعایت شدهاند و فقط یک حلقه از این زنجیرهی تسلسل منطقی ناپیداست؛ و جالب اینجاست که نویسنده، به عمد، هیچ تلاشی در جهت یافتن آن حلقهی مفقود نمیکند، آنرا نادیده هم نمیگیرد، بلکه تمام ماجرا را با علم به همین فقدان ادامه میدهد. این چنین است که مخاطب، حیران میماند و در پی یافتن آن اصل، بر کلیت متن شریک میشود. به عنوان نمونه، در داستان «اشکاف» راوی و یکی دیگر از همسایهها به نام آقای کمالی در صددند به زن و شوهر همسایه کمک کنند تا گربهی احتمالی را از اشکاف بیرون بیاورند که آقای کمالی در داخل اشکاف فراموش میشود. یا در خود «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» حلقهی مفقود آنجاست که کسی متوجه میشود آگهی فروش خانه، ماشین و وسایل خانهاش در روزنامه چاپ شده و او بر اساس همین آگهی، در زمان کمی کل داراییاش را میفروشد و از شهر خارج میشود. در اولین داستان مجموعه «فیدل» هم اتفاقی افتاده و مرگ سوسن را رقم زده و حالا پنج نفر از اقوام پس از مراسم تدفین، در راه بازگشت به شهرشان، در پی یافتن علتی برای مرگ سوسن هستند. میتوان همین روند را ادامه داد که مثلن در «شب در ساتن سفید» هم پیرمرد صاحبخانه و شاید صداهای مرموزی را همراه خود خانهی ویلایی فروختهاند و یا در «اکازیون» با بستن دریچههای سد کوچکی، آبادی مبهمی زیر آب میرود و با باز کردن این دریچهها، شهری را سیل میبرد، و یا در «شوخی» مفهوم زمان برای سه نفر از کارمندان با سرعت بیشتری جریان دارد.
اگر هر یک از عناصر داستانی را جدای از بافت داستانها در نظر بگیریم، میتوانیم اهمیت کار نویسنده را بیشتر درک کنیم. به عنوان نمونه، شخصیتپردازی مرد شکارچی در «شب ناتمام» فردی را با خصوصیات روانشناختی نشان میدهد که همهی رفتارهایش نوعی ژست است (معادل POSE انگلیسی) و نه بیشتر؛ انگار لباس سفید گلف، بند و بساط شکار و حتا رنجرور او، پیپ و حتا غذا خوردن او منتهی به هیچ هدفی نمیشود و فقط در حد یک ژست باقی میماند، که حتا میشود برای زندگی او هم چنین کیفیتی قائل شد. فضاسازی محدود به داخل ماشین و مناظر بیرون در «فیدل» را در نظر بگیرید، یا حتی خوردن آلبالو از تشت و رنگ خون مانند ناشی از آن را کمی ربط بدهید به موضوعی که مورد بحث است، مرگ یا قتل احتمالی کسی.
نثر حاکم بر کل مجموعه اگرچه ساده و پیراسته است، نشانههایی هم از دیدگاه تیزبین خاص و زیباشناسانهی نویسنده دارد. به عنوان نمونه کم نیستند جملاتی چون «... به هرحال شب شدهبود و تنهایی داشت غلیظ میشد»(ص. ۱۱۶) یا «بچه که توی چمنها میدوید ملخهای کوچک به هوا میپریدند، آرامش ملخها به هم میخورد.» (ص.۵۳)
ترکیب این ویژگی خاص با نثری ساده در زمان و مکانهای مختلف و آشنا، داستانهای مجموعهی دوم حامد حبیبی را تبدیل به اثری ماندگار کردهاست که شاید در هیچ مجموعهی مشابه ایرانی به این ترتیب شسته و رفته از کار درنیامدهبود.
تشابه محتوایی و فرمی «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» را به آثار کوبه آبه نمیتوان منکر شد. مثلن در داستان «مرگ نامربوط» راوی وقتی به خانهاش میرسد، با جنازهای روبرو میشود و کل داستان تلاشهای صاحبخانه برای کنارآمدن منطقی با این موقعیت است. همین مفهومی که به نام حلقهی مفقود از آن یاد شد، محور داستانهای مجموعهی «تجاوز قانونی» کوبو آبه است و در «زن در ریگ روان» نیز همین مفهوم به موجودیت رمان شکل میدهد. حالا که «آبه» را کافکای ژاپن لقب دادهاند و «آکوتاگاوا» معتبرترین جایزه ی ادبی ژاپن بهخاطر رمان «جنایت آقای اس. کارما»۱ به او تعلق گرفته، زمان لازم است تا عاقبت آقای حامد حبیبی را ببینیم.
۱. تا آنجا که اطلاع دارم ، این رمان به فارسی ترجمه نشده، ولی از آنچه که در داستان کوتاهی با نام«جنایت آقای اس. کارما» در همان مجموعهی «تجاوز قانونی» برمیآید، ماجرا از این قرار است که وقتی مردی صبح از خواب بیدار میشود، نام و هویت خودش را بهخاطر نمیآورد و هیچ سند مرتبطی پیدا نمیکند.
دربارهی این کتاب:
+ کتابلاگ
+ کتاب در خانه
آلبرتو موراویا
ترجمهی هاله ناظمی
نشر هرمس
۲۱۴ صفحه، ۱۱۰۰تومان
چاپ اول، ۱۳۸۱
۸.۵ از ۱۰
میدونم موراویا خیلی قبل از اینها کشف شده ولی من همین چند ماه پیش کشفش کردم و هنوز هم با این کشف خودم خوشم! یک زندگی دیگر از بیست و هشت داستان کوتاه تشکیل شده که همه توی رم میگذرند و راوی هرکدوم از داستان ها یه زن تقریبا جوونه. هرکدوم از شخصیتها با این که یه آدم خاص توی یه شرایط خاص هستند، ولی یه جورهایی آشنا به نظر میآن. با این وجود داستانها یکنواخت و تکراری نیستند.
توی چند تا از داستانها آدمهایی داریم که دلیلشون برای انجام دادن کاری اینه که دقیقا نمیخوان اون کار رو انجام بدن! اوجش رو تو داستان خط سرخ، خط سیاه می بینیم که اصلا کل داستان راجع به همینه و کمرنگترش رو توی ماه عسل و چندتا داستان دیگه.
داستانها کوتاهند و تقریبا هیچ داستانی بیشتر از ده صفحه نیست و کنار این کوتاهی جذاب و ساده هم هستند. البته ساده نه به معنای بد و سطحی بودن. بیشتر میشه گفت ساده خونده میشن.
یکی از بهترین داستانهای کتاب ستاره است که داستان یه بازیگر معروفه که در راه برگشت از آفریقا توی هواپیما کنار مردی میشینه که ادعا داره اون رو نمیشناسه و...
یا مثلا بیا با هم بازی کنیم داستان زن بیوهایه که تنها با دختر زندگی میکنه و دختر هفت سالهاش بهش پیشنهاد میده که توی یه بازی نقشهاشون رو با هم عوض کنند و...
یکی از داستانهای دوستداشتنی (و نه لزوما خیلی خوب) هم دو سهلانگاره که داستان زنیه که وسط تعریف کردن از زندگی روزانههاش برای شوهرش لو میده که با کس دیگه ای خوابیده...
در کل موراویای این کتاب قصه گوی خوبیه و همین خصوصیتش باعث میشه خوندنش توی هیچ شرایطی خسته کننده نباشه. توانایی کتاب رو در کوتاه کردن راههای طولانی و اعصابخوردکُن دست کم نگیرید!
ترجمهی کتاب هم در کل بد نیست ولی یه عبارت عجیب غریب داره که من هیچ جور نتونستم باهاش کنار بیام. شادابی جسمانی محصول سانسوره یا ترجمهی لغتبهلغت، یه اصطلاح یا هر چیز دیگهای، من نتونستم درکش کنم. البته نتونستم چیز دیگهای هم جایگزین کنم فقط حس میکنم درست نیست.
«خوشبخت بودم، یا بهتر بگویم اینطور فکر میکردم. بعد احساس بیپروا و حیوانی "شادابی جسمانی" مثل همیشه از راه رسید.»
موراویا در Menu:
+ من که حرفی ندارم
احتمالا دلایل کافی برای خوندن رمان «دریا» ندارید. نه نویسندهش معروفه، نه اونقدر سروصدا کرده. من هم چون جایزهی بوکر ۲۰۰۵ رو برده و آرینِ پروژکتور گفته بود خیلی خوبه، خوندمش.
داستان مردیه که بعد از مرگ همسرش، به محل زندگی کودکیش برمیگرده و خاطراتش رو تعریف میکنه. خاطرات در هم ریخته در مورد خانوادهای با یه پسر لال و یه دختر شیطون. مادری که مَرد تو ده سالگی عاشقش شده. خاطرات دربارهی رابطهی مرد با دختر خانواده و روابط پنهانی تو اون خانواده و چیزای دیگهست...
«عجیب نیست که اینها بار ِ خاطره میشود، همین نکتههای ظریف بهظاهر بیارزش؟» میخوام بگم ماجراهای رمان اغلب همین چیزهاست. همین نکتههای ظریف بهظاهر بیارزش که در آخر میفهمیم به طرز خارقالعادهای باارزشند، رمان رو میسازند. از این نظر مَنو یاد «ایشیگورو» انداخت.
به قولِ پشت جلد کتاب «رمان دریا آمیزهای از خاطره و عشق است.» لحن راوی هم یهجورایی همینه. یعنی از همهی خاطرات دوران کودکیش و چند سال پیشش فاصله گرفته و حالا داره با لحن اندوهباری روایتشون میکنه. روایت پراکنده و تیکهتیکه که بهخاطر درگیری راوی با گذشته و زندگی الآنشه.
موقع خوندن کتاب همهش این تصویر تو ذهنم بود. دریای آبی که با خط نامرئی از آسمونِ آبیکمرنگی جدا شده. دورترهای دریا موجهای کوچیکی دیده میشه و نزدیک ساحل موجها کمی کفآلودند. موجهای آرومی میآن رو موجهای آروم دیگه... این تصویر شاید نوع روایت هم باشه. خُردهروایتهایی که مثل موجهایی تو دوردست میآن و به دریا میپیوندن.
در کل خوبه. بخونید. ترجمه هم خوبه. فقط گاهی کلمات عجیبغریب بهکار میبرد که خیلی مهم نیست. مهم اینه که لحن در اومده.
دربارهی این کتاب:
+ امیرحسین خورشیدفر [قبل از خوندن کتاب نخونید.]
+ جن و پری
مارک توین
ترجمهی نجف دریابندری
انتشارات خوارزمی
۳۷۹ صفحه، ۲۷۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۰
۹ از ۱۰
«شما مرا نمیشناسید، مگر اینکه کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیشترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیشترش راست بود. عیبی هم ندارد.»
هکلبری فین که از رفتار خشن پدرش خسته شده، از خونه در میره و جیم -بردهی فراری- رو میبینه. کتاب ماجراهای این دو نفره که با حرکت روی رودخونهی میسیسیپی به سمت جایی میرن که بردهها آزاد باشند. فُرم رمان کاملا براساس رودخونه و حرکت کلک روی میسیسیپی چیده شده. الیوت گفته: «رودخانه به کتاب شکل میدهد. اگر رودخانه نبود شاید کتاب فقط سلسلهای بود از حوادث...» ولی خُب، رودخونه فقط این کارکرد رو نداره. فکر میکنم بهاندازهی شخصیت جیم مهم و تأثیرگذاره.
سخته توضیح بدم چقدر خوندن این کتاب لذتبخش بود. از هر نظر که بگیریم هکلبری فین کتاب مهم و خیلی خوبیه. از یه طرف یه اثر کلاسیکه، و ردّ خیلی از آثار رو میشه توش پیدا کرد. مثلا توصیفات همینگوی به شدت شبیه توصیفاتشه و کاملا مشخصه که سلینجر تحت تاثیر این کتاب بوده. خیلی وقتها کارهایی که هک میکرد و حرفهایی که میزد، من رو یاد هولدن کالفیلد مینداخت. از طرف دیگه هم خوندن کتاب لذتبخشه، ماجراها جذاب و گاهی نفسگیره و آدم رو غرق نوستالوژی دوران کودکی میکنه. کارتونش و اینا.
«این بهترین کتاب ماست. همهی آثار آمریکایی از این کتاب سرچشمه میگیرد. پیش از آن چیزی نبود و پس از آن هم چیزی به آن خوبی نیامد.» البته همینگوی داره اغراق میکنه، ولی با ادامهی حرفش کاملا موافقم: «اگر این رمان را میخوانید باید آنجا که جیم سیاه را از پسرها میدزدند خواندن را قطع کنید. این پایان واقعی داستان است. باقی حقهبازی است.» یعنی میشه از جایی که تام سایر وارد ماجرا میشه. نمیگم بد بود. اونجاها لذت خوندن بیشتر میشد. ولی ساختار رمان رو کاملا به هم میزد. ماجراجوییهای تام سایر برای پایانبندی داستان تلخ هکلبری فین کم بود.
شخصی به اسم مارک توین وجود نداشته. «سموئل کلمنس» کسیه که شخصیتی به نام و با خصوصیات مارک توین رو خلق کرده.
نمونهی توصیفات کتاب. ببینید توصیفات همینگوی شبیه بهشه:
«روی آب که نگاه میکردیم اولین چیزی که میدیدیم یک خط محو بود –که درختهای آن دست آب بود، هیچ چیز دیگر پیدا نبود، بعد یک جای آسمان کمرنگ میشد، بعد کمرنگی تو آسمان میدوید، بعد آن دور دورها رودخانه نرم میشد و دیگر سیاه نبود، خاکستری میزد؛ آن دور دورها نقطههای سیاهی روی آب شناور بود -قایقهای پیلهورها و این جور چیزها، و خطهای دراز و سیاه که کلک بودند.»
نجف دریابندری در Menu:
+ پیرمرد و دریا
