یوسف علیخانی
انتشارات نگاه
۱۴۲ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۷ از ۱۰
میلک، محور پانزده داستان کوتاهی است که مجموعهی اژدهاکشان را تشکیل میدهند. چنان که از متن خود داستانها بر میآید، میلک آبادی است در منطقهی الموت قزوین، دو محله دارد و به سبب مهاجرت سکنه به قزوین یا رشت، کل آبادی در حال زوال است. «این وقت سال، بالامحله فقط گلناز خاله میمانه و مشدی سلطانعلی.» (ص.۷۲)
خوب میدانیم که حجم وسیعی از زندگی آپارتمانی، شهری و کارمندی در ادبیات داستانی امروز ایران موج میزند اما قصههایی که در محدودهی میلک اتفاق میافتند، شاید از معدود داستانهای قطب دیگر داستاننویسی باشند. در این محدودهی مهجور، هنوز شخصیتهای روستایی زندهاند مانند کبل رجب که تخصصاش شناختن اقسام بز است و آنچه دلش را میلرزاند، «قشقابل» بز پیشانی سفیدش است. قشقابل که مریض میشود، دل کبل رجب هم میگیرد، بعد از سالها دوباره روی پشتبام میرود و اشنو ویژه دود میکند و در نهایت با مرگ بز محبوباش، خود کبل رجب هم نمیتواند زندگی کند. « میلک ساکت بود و بزها آمده بودند روی پشتبام و دور کبل رجب جمع شده بودند» (ص. 19) بعله، مردمان دنیای امروز دیگر این را نمیفهمد. اگر آن روز ساعدی از بَیَل میگفت و مشدی حسن که به علت مرگ گاو محبوبش، بههم میریزد و الگوی مفهوم استحاله میشود، امروز کبل رجب باید بمیرد. این تقدیر مردمان میلک است، تقدیر حضرتقلی و مشدی پاشقه و کوکبه و بمانعلی. علیخانی هم اینرا میداند و به نوعی در غالب داستانهای مجموعه از مرگ و زوال سخن میگوید؛ از «گورچال» میگوید که برگشتن مردی، همزمان میشود با مرگ پسرش، از «کوکبه» مینویسد که از پس ماجرایی با معلم آبادی، دیگر نیست و تبدیل به صدای کوکوهه شده، به معصیتی میپردازد که باعث و بانی بلای «ملخهای میلک» شده، از «سیا مرگ و میر»، از «شول و شیون»، از «ظلمات»، از اینکه «آب میلک سنگین است» و از «اوشانان» که سایهی سیاهشان، میلک را گرفته تا خالی از سکنه شود و همه مثل مشدی خیری بگویند «کاشکی بفروشم و برم قزوین. کلفتی ره که از من نگرفتن» (ص. ۱۳۳). شاید تنها راه نجات در دست حضرتقلی است که با قاطرش بیاید و با شمشیرش اژدها را بکشد و اسطورهی «اژدها کشان» میلکیها را بار دیگر زنده کند.
در کل مجموعه، تصویرسازی به خوبی انجام شده و نثری که علیخانی برای روایت به کار گرفته، زیباست و با همین زیبایی میلک را به تصویر میکشد. بعد از خواندن چند داستان، انگار خود خواننده هم فضای میلک را درک کرده و آن منطقه را خوب میشناسد. آبادی بین کوهها که خانههایش تنگ هم چسبیدهاند و ساکنان از راه پشتبامهای کاهگلی رفت و آمد میکنند. مردمانی که همدیگر را عنقزی و انقلی خطاب میکنند، حرمت خاصی برای امامزاده قائلاند و به درخت تادانهای که کنار امامزاده است. آنطرفتر خاکستان است و باغستان که پر است از درختهای فندق و گردکان. میتوان از بالا خرمن یا پایین خرمن یا از راه قلعه وارد میلک شد، جایی که زندگی در آن ساده است و روابط آدمهای آن، سادهتر. میلک مسجد دارد و تعاونی که اگر گالش بخواهی باید از آنجا بگیری.
واضح است که هر منطقهای گویش خاص خودش را دارد. میلک هم از این قاعده مستثنا نیست و یوسف علیخانی جایی گفته که زبان میلکیها دیلمی است. هر کس که با فرایند نوشتن آشناست، خوب میداند که در هر متنی، اشاره به گویشی دیگر که اغلب در دیالوگنویسی لازم است، غیر از همان زبان استاندارد که متن با آن نوشته میشود، از دشوارترین کارهاست. نیازی به آوردن مثال نیست، یا خود متن اژدهاکشان بهترین نمونه است. سادهترین راه، نقل قول مستقیم از گویش میلکیهاست و آوردن معنی ترجمهای آن به عنوان پانویس. این اتفاقی بود که در مجموعهی «قدمبخیر مادربزرگ من بود» همین نویسنده افتاد و با انتقاد شدیدی روبرو شد و این، انتقاد بهجایی است، چرا که در حال حاضر، استفاده از پانویس، حتی در متنهای علمی و تحقیقاتی هم پذیرفته نیست (به عنوان نمونه رجوع شود به قواعد نوشتاری ASAP یا MLA). راه دوم، نوشتن ترجمهی همان نقلقولها به زبانی است که کل داستان روایت میشود و این، به بهای از دست رفتن روح جاری در نقلقولها و دورشدن از فضای اصیل و بومی است. اما سختترین و در عین حال حرفهایترین راهکار، نزدیک کردن گویش محلی به زبان روایت داستان است. نویسنده با آگاهی و تسلط، جملاتی از زبانی میلکیها را انتخاب میکند که به زبان فارسی استاندارد نزدیکترند، واژههایی با ریشهی فارسی که با کمی دقت میتوان آن را فهمید و اگر اجتناب از کلماتی ناآشنا ممکن نیست، بافتی ترتیب میدهد که خواننده معنی آن کلمهی ناآشنا را حدس بزند. کار بسیار سختی است، اما علیخانی از عهدهی آن بر آمدهاست. به عنوان مثال وقتی مشدی سکینه در مورد بز میگوید «البت اگه اسپرزی، چیزی ببود، دکتر بیاوردیم یا دوا بدادیم بهش، اما این یقین ششه.» (ص. ۱۵) میتوان فهمید که اسپرزی و شش نام دو نوع بیماریاند، حتا این که شش از اسپرزی بدتر است و درمان ندارد. «اوشانان» در متن داستانها معنی نشده ولی میشود حدس زد که معادل ارواح و از ما بهتران است و شاید ریشهاش همان (ایشان) فارسی باشد با معنی مقلوب و خاص میلک.
از نظر من، اژدهاکشان می توانست خیلی بهتر از این باشد و به یکی از آثار ماندگار ادبیات ایران تبدیل شود. سوژهی بکر و دستمالی نشدهی میلک، با نثر و قلم توانمند نویسنده موجود است ولی انگار جای یک عنصر اساسی غایب. نگاهی بکنیم به جامعهی کتابخوانمان. آیا مخاطب امروز ما این صبر و شکیبایی را از خود نشان میدهد که پانزده داستان مشابه از مردمی بخواند که تقریبن بدوی زندگی میکنند؟ آیا اهمیتی دارد که بداند دغدغهی «نسترنه» این است که دارد پیر میشود و شوهر نکرده، یا اصلن برایش مهم است که جای چوبی که مشدی اوسط به طرف «کلگاو» پرت کرد، کفل حیوان را کبود کرده، یا اینکه «الله بداشت سفیانی» برای کار به رشت رفتهبود و حالا که برگشته میلک، رفته روی درخت تادانه نشسته تا اعتراضش را نشان دهد؟ فکر میکنم اکثر داستانهای مجموعه، چیزی کم دارند، شاید قصهای جذابتر و شخصیتهایی که رنگ و بویی متفاوتتر از همدیگر دارند. چه فرقی هست بین مشدی شعبان و مشدی سالار و مشدی موسی و مشدی اکبر و مشدی چراغعلی و مشدی اعلا و مشدی هادی و مشدی سلطان و مشدیهای دیگر میلک؟ هرکدام از این مشدیها داستانی دارد. داستانهایی که میتوانند وقتی در یک مجموعه گرد هم میآیند، تنوع بیشتری داشته باشند و هریک با زاویهی دید خاص و متفاوتی، دنیایی دیگر بسازند. منظورم این است که صرف مکتوب کردن قصههایی از فولکلور و ادبیات شفاهی که سینه به سینه منتقل میشوند، داستان نیست. یوسف علیخانی این را به خوبی درک کرده و حال و هوایی داستانی به آنها بخشیده ولی انگار کم گذاشته، جای دخل و تصرف بیشتر، پرورش موضوع، پیوند به مفاهیمی جامعتر، چالشهای جدیتر و نقب به اعماق داستانی خالی مینماید. اگر داستان گاو ساعدی تبدیل شده به اثری ماندگار، «قشقابل» علیخانی باید چیزی به آن اضافه کند تا بتواند در ذهن تاریخ ادبیات داستانی بماند. اگر نه، مثل کبل رجب میمیرد، اما مشد حسن همچنان زنده ماندهاست.
پ.ن: خود نویسنده، کلکسیون کاملی از نقدها و نظرات را اینجا جمع کردهاست.
دارم به این فکر میکنم که من اینجا هرچقدر هم زور بزنم، نمیتونم لذتی که وقت خوندن کتابهای مختلف میبرم، به شما بدم. به خصوص دربارهی ۱۰از۱۰ها. منظورم اینه که شما تا کتاب رو نخونید، نمیتونید بفهمید که چقدر لذتبخشه که «بادی» بیاد دربارهی «سیمور» و کلاً خانوادهی گِلَس بنویسه. و کلاً سلینجر خوندن چه حالی میده.
کتاب سه بخشه: تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران. [قبلاً با یه ترجمهی دیگه و با اسم «بالابلندتر از هربلندبالایی» خونده بودم. اون ترجمه خیلی خوب نیست.] «سیمور: پیشگفتار» و یه مؤخره دربارهی سلینجر.
«تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران» روز عروسی سیمور گلس از زبان بادی گلس برادرشه. [سیمور: شخصیت اسطورهای سلینجر که تو داستان «یک روز خوش برای موزماهی» تو تعطیلاتی که با زنش رفته خودکشی میکنه.] تو مراسم عروسی داماد نمیآد و مهمونهای عروسی از جمله بادی باید از اونجا که عروسی بوده برن خونهی عروس. کل داستان چند ساعتیه که این قضیه کش میآد.
سیمور به جز همون داستانی که توش خودکشی میکنه دیگه حضور فیزیکی تو داستانهای سلینجر نداره. تو این داستان هم سیمور رو از طریق آدمهایی که سوار ماشینیان که مهمونها را جابهجا میکنه، میشناسیم. و البته اتاق و خونهزندگیش و دفترچهی خاطرات شخصیش.
و «سیمور: پیشگفتار» نوشتهی بادی برای درک و توضیح شخصیت سیموره. بادی با وسواس و پریشانی سیمور رو توضیح میده. و شخصیتی پیچیده از سیمور معرفی میکنه. ولی نمیتونه خودکشی سیمور رو توجیه کنه.
سلینجر خیلی از حرفهاش رو از زبان بادی که نویسندهست میزنه. یه جا بادی دربارهی سیمور میگه: «این شناخت بهم میگوید با کمنمایی و احتیاط نمیتوان او را به چنگ آورد. در واقع، برعکس. از سال ۱۹۴۸ تاکنون دستکم یک دوجین داستان و طرح دربارهی او نوشته و متظاهرانه سوزاندهام -و بهتر است نگویم که بعضی از آنها واقعاً تر و تمیز و خواندنی بودند. اما سیمور نبودند. وقتی خفیفترین و سربستهترین حرفها را در مورد سیمور بگویی، حرفهایت به دروغ تبدیل میشوند.»
مؤخره هم خیلی خوبه. دربارهی کتابهای سلینجر و شخصیتشه. احتمالاً میدونید که سلینجر خیلی مردمگریزه و خیلی نمیشه به چیزهایی که درموردش نوشتند اطمینان کرد. ولی بههرحال اطلاعات دربارهی سلینجر خیلی کمه. و کاری که مؤخرهی کتاب سعی داره بکنه اینه که از طریق حرفهایی که دربارهی سلینجر زده شده و شخصیتهای آثارش یه جوری سلینجر رو بشناسونه. تا حدی موفقه.
یادمه یه بار پارسال محمدرضا و سپینود رفتن از ملت پرسیدن که چرا سلینجر رو دوست دارن. خب به یه چیزهای مشترکی رسیدهن که همه میگن. الآن یادم نیست. ولی احتمالاً مربوط میشده به زبان طنزگونه و هولدن کالفیلد و نخبهگرایی و مرموز بودن خود سلینجر. نمیدونم... حس میکنم یه چیز دیگهای هست که هیچ جا گفته نمیشه و چندان قابل توضیح نیست. یه جور لذت شخصی.
سلینجر در Menu:
+ هفتهای یه بار آدمو نمیکُشه
پ.ن: «این پستهای درفتشدهی من است که Menu را زنده نگه داشتهاست.» و بقیهی منوییها آگاه باشند که این پستها هم روزی به پایان خواهند رسید.
قبل از این کتاب از جومپا لاهیری «همنام»، داستان «جهنم-بهشت» تو «خوبی خدا» و یه داستان تو «روزی روزگاری، دیروز» خونده بودم. تقریباً درونمایهی همهی داستانهای لاهیری یه چیزه. تقابل یا گرهزدن دو فرهنگ هندی و آمریکایی. توی هر داستان یه جور. ولی چیزی که مهمه اینه که قضاوت نمیکنه. و خودش رو تکرار نمیکنه. و مهمه که داستانها فقط همین تقابل نیستند.
شخصیتهای داستانهای لاهیری خیلی ملموسن. فضاهای تأثیرگذار و بهیادموندنیای میسازه. و خوب قصه میگه. از همین تقابل دو فرهنگ خوب استفاده میکنه و موقعیتهای جالبی میسازه. خلاصه کارش درسته.
جومپا لاهیری، خودش هندی-آمریکاییه. و انگلیسی مینویسه. البته زبان داستانها که تو ترجمه معلوم نمیشه. ولی فکر میکنم نویسندههای غیر انگلیسیزبانی که انگلیسی مینویسن، مثل لاهیری و ایشیگورو، از نظر زبان، درونمایهی داستان، روایت و این چیزا به یه چیز جدید میرسند که فقط برای خودشونه. چون همزمان دارند از امکانات دو زبان و دو فرهنگ برای نوشتن داستان استفاده میکنند و مصالح بیشتری دارند.
یه کار جالبی لاهیری میکنه، اونم اینه که به داستانهاش وسعت تاریخی و جغرافیایی میده. مثلاً تو داستان «جذاب» یه پسربچه هست که پایتخت کشورها رو از حفظ میگه. یا یه جا هست که دورتادورشون نقشهی کرهی زمینه. یا میآد یه واقعهی تاریخی رو تو داستان بهکارمیبره. یا تو زمان حال داستان بُرش میزنه و یه ماجرایی رو از گذشته نقل میکنه. میدونید، اینجور کارا باعث میشه آدم بعد خوندن هر داستان حس کنه چقدر قصه براش تعریف شده. چقدر چگالی داستانا بالا بوده. انگار به داستان حجم میده.
یادم نیست کجا. ولی تو یکی از همین وبلاگا خوندم که نویسندههای نیویورکر همه تحت تأثیر جان آپدایک مینویسن. از آپدایک فقط یه داستانکوتاه خوندم. ولی این هست نویسندههای جدیدی که از نیویورکر اومدن شبیه هم مینویسند.
داستانهای «موضوع وقت»، «مترجم دردها»، «جذاب» [اسم اصلی: s-e-x-y] و «سومین و آخرین قارّه» خیلی خیلی خوب بودند. ترجمه هم خیلی خوبه. انتخاب کلماتِ امیرمهدی حقیقت عالیه. خلاصه که «مترجم دردها» رو بخونید.
×××
«...يک روز حتی خواست تکهی هندی اسمش، ميرا، را توی دفتر يادداشتش بنويسد. جهت حرکت قلم و توقفها و چرخشهای دستش برايش نامأنوس بود. در لحظاتی که فکرش را نمیکرد بايست خودکار را از روی کاغذ برمیداشت. اول طبق جهت فلشهای کتاب، از چپ به راست خط زمينه را کشيد. بعد حروف را يکیيکی روی آن نوشت. يکی از حرفها بيشتر شبيه عدد شد تا حرف. آن يکی تقريباً مثلث از آب درآمد. خيلی سعی کرد تا عاقبت توانست حروف اسمش را شبيه حروف توی کتاب درآورد. تازه هنوز هم مطمئن نبود درست نوشته باشد. هيچ بعيد نبود بهجای ميرا نوشته باشد مارا. چيزی که نوشته بود يک سری خطوط بیمعنی بود ولی با تعجب میديد که اين کلمه در گوشهای از دنيا معنايی دارد...»
دربارهی این کتاب:
+ صفحهی مترجم دردها در وبلاگ امیرمهدی حقیقت
+ کتابخوانه
+ کتابهای عامهپسند
+ آقبهمن
+ کتابنیوز
همه چیز از اونجا شروع شده که دوتا پسر بچهی یازده ساله دعوا کردن و یکیشون دندون اون یکی رو شکسته. ولی ما هیچ جا بچهها رو نمیبینیم و در واقع داستان اصلاً داستان دعوای بچهها نیست. داستان پدر و مادرهای این بچههاست که جمع شدن این ماجرا رو با آرامش حل کنن ولی کمکم خشونتی که توی این آدم های بهظاهر متمدن هست و خیلی بزرگتر از خشونت بین بچههاست، رو میشه. آدمها مدام در حال پریدن به همن. و جالبیش اینه که موقعیت آدمها مدام عوض میشه. دو نفری که دارن با هم دعوا میکنن یا از هم حمایت میکنن ثابت نیستن. و اینجوری عمق بحران و آرامش سطحی روابط معلوم میشه. حتی ضعف شخصیتی شخصیتا هم تو موقعیتای عصبی خودشو نشون میده. کسی که از موش بدش میآد. نویسندهای که ضدخشونت مینویسه ولی خودش رفتار خشن داره.
این که دوتا زوج توی یه خونه به هر دلیلی با هم نشستهن منو یاد «سه روایت از زندگی» خود یاسمینا رضا و بعضی داستانای کارور مثل «وقتی از عشق حرف میزنیم، از چی حرف میزنیم» میانداخت.
همهی بازیا خوب بود. ولی بهنام تشکرش رو خیلی دوس داشتم با اون حرف زدنهای عصبی با موبایلش. از بهاره رهنما هم دختر لوس منتظر شوهر تلویزیون تو ذهنم بود. ولی آنت خدای کشتار خیلی خوب بود.
نمایش ریتم نسبتاً تندی داره. که خیلی به نمایشنامه و ساختن موقعیتا کمک میکنه. باعث میشه طنز ماجرا هم بیشتر خودشو نشون بده.
کلاً به دیدنش میارزه. نود دقیقه دیالوگ خوب میشنوید و بازیای خوب میبینید و گاهی هم اون وسط میخندید. بعدش شاید نشستید فکر کردید که چقدر توی خودتون خدای کشتار دارید!
دربارهی این تئاتر:
+ هفتونیم
پل اُستر
ترجمهی شهرزاد لولاچی و خجسته کیهان
نشر افق
۴۵۵ صفحه، ۵۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۷ از ۱۰
لابد میدونید که این کتاب مجموعهی سه رمانه از پل اُستر نویسندهی آمریکایی. نشر افق هم سه تاش رو با هم چاپ کرده، هم هرکدوم رو جدا.
داستان هر سه تا واقعاً جذابه. «شهر شیشهای» دربارهی یه نویسندهی رمانهای پلیسی به اسم کویینه که یه روز یکی بهش زنگ میزنه و اون رو با پل اُستر اشتباه میگیره. کویین پیگیر ماجرا میشه و میبینه یارو فکر میکنه پل استر کارآگاه خصوصیه و از کویین میخواد که از شوهرش که یه کمی روانیه جلوی پدرش محافظت کنه.
تو «ارواح»، «سفید» از «آبی» میخواد که بپای «سیاه» باشه. آبی به جستوجوی سیاه میپردازه و کارهاش رو تعقیب میکنه. سیاه هم جز پرسههای بیهدف و نوشتن کاری نمیکنه.
و «اتاق در بسته» که پایانیه به این مجموعه، داستان یه نویسندهست. «فنشاو» دوست قدیمیش خودش رو گموگور کرده و از طریق زنش ازش میخواد که کتابهای اون رو چاپ کنه. داستان بیشتر جستوجوی راویه تو زندگی فنشاو برای پیدا کردنش.
راستش چیز اذیتکنندهای نداشت. ولی نمیدونم چرا انتظار داشتم بهتر باشه. میدونید، یه کمی شبیه فیلمهای خوب هالیوودی میموند. فیلمهایی که آدم میبینه، از دیدنش لذت میبره ولی وقتی تموم میشه آدم میبینه تهش چیزی براش نموند. منظورم نکتهی اخلاقی و اینا نیست. حس خاصی برام نمیموند. ولی میخوندم. با لذت هم میخوندم.
همونطور که احتمالاً فهمیدید، یه چیزهایی تو این سه تا رمان مشترکه. جستوجو، کسی که مینویسه و واقعههای تصادفی. منظورم از تصادف اینه که شخصیتها یهو میافتند تو موقعیتهای غریب. هرچند من شخصیتهای اُستر رو حس نمیکردم. مصنوعی بودند. رفتارشون رو درک نمیکردم، فقط قبول میکردم.
و اینکه به نظرم پل استر خیلی هم پستمدرن نیومد. دستِکم اون لحن سرخوشانه و بازیگونهای رو که براتیگان و بارتلمی و اینا -نسل بیت؟- داشتند نداشت. خیلی جدیتر و داستانگوتر بود.
در کل توصیه میکنم. هرچند به نظر من خارقالعاده نبود، ولی فکر میکنم نظرم شخصیه و خیلیها میتونند از خوندنش لذت زیادی ببرند. اگه خواستید بخونید، ترتیبش خیلی فرق نمیکنه. ولی بهتره اتاق دربسته رو آخر بخونید.
دربارهی این کتاب:
+ کتابهای عامهپسند [شهرشیشهای، ارواح، اتاق دربسته]
+ کتابخوانه [ارواح، اتاق دربسته]
+ پشت جلد [شهر شیشهای]
+ کرم کتاب
یودیت هرمان از نویسندههای نسل جدید آلمانه. اولین بار همین محمود حسینیزاد تو مجموعهداستان «گذران روز» معرفیش کرد. اون کتاب هم خیلی خوب بود، و به نظرم داستانهای یودیت هرمان بهترین داستانهاش بود.
کتاب پنج داستان داره: هیچ چیز جز ارواح، این سوی رودخانهی اُدر، مرجانهای سرخ، دوربین، پایان چیزی. که این آخری تو «گذران روز» هم بود.
اولین چیزی که تو داستانهای یودیت هرمان به چشمم خورد این بود که خیلی راحت داستان تعریف میکنه. نثرش بازی زبانی آنچنانی نداره، فرم و نشانهها و این چیزا با وجود حضور پُررنگی که دارن تو داستان حل شدند و بهراحتی دیده نمیشن. عوضش داستانهای پرقدرتی رو تعریف میکنه. داستانهاش آدم رو درگیر میکنن؛ درگير ماجرا و احساسات شخصیتها. به قول آراز شخصیتهای داستانهای هرمان، معمولاً آدمهای سرگشته، تنها و به شدت آسیبپذیری هستند. مثل آدمهای کارور.
این خیلی خوبه که یه نویسنده بتونه با یه زبان ساده، یه موقعیت یا یه شخصیت پیچیده بسازه. یودیت هرمان خیلی خوب این کار رو میکنه. هر داستانی ازش که میخوندم حسرت میخوردم که چرا ما نمیتونیم خوب و بیادا قصه بگیم. چرا مجموعه داستانهای ایرانی، به وضوح، دچار فقر قصهان. یه چیزی یکی میگفت، به نظرم درسته. میگفت ما جرأتش رو نداریم یا بلد نیستیم از تجربیات شخصیمون استفاده کنیم. به نظرم خیلی از داستانهای هرمان، یه جایی از تجربههای نویسنده تأثیر گرفتند. خب، این میتونه یه دلیل باشه واسه اینکه داستانها اینقدر ملموسند. نه؟
آخرش هم بگم که داستان «مرجانهای سرخ» به شدت هیجانزدهم کرد. مثل «هیچ چیز جز ارواح».
دربارهی این کتاب:
+ مهدی فاتحی
+ گفتوگو با محمود حسینیزاد دربارهی یودیت هرمان
پ.ن: دلم یه رمان میخواد که درگیرم کنه. تو دنیاش غرق شم و هی بخونم و بخونم. چیزی سراغ دارید؟
