فرشته احمدی
نشر ققنوس
230 صفحه، 3800 تومان
چاپ اول، 1387
7 از 10
فرشته احمدی را بیشتر به عنوان منتقد ادبی در مطبوعات میشناسیم، اگرچه پری فراموشی سومین کتاب اوست. قبلتر مجموعه داستان «سارای همه» را از او خواندهبودم که از نظر من کار بسیار ضعیفی بود.
پری فراموشی حکایت زنیست که دو بخش از زندگیاش را روایت میکند. بخش اول، قبل از ازدواج اوست: پدری که دوستش داشت، مرده، از مادر بیزار است، دانشگاه را ول کرده، در خیالات شبانهاش با مانی، همسایهی دوران کودکیاش و در عالم واقع با دکتر روانشناس خود، ارسطو ارتباط دارد. با محو شدن مانی رویاها، مانی واقعی وارد زندگی راوی میشود. بخش دوم، دورهای از زندگی بعد از ازدواج او و مانی را در برمیگیرد: راوی تحت تاثیر همسرش تبدیل به آدم جدی میشود، مدرکش را میگیرد و به کار مشغول میشود و از رویاپردازی کناره میگیرد تا آنجایی که با کمرنگ شدن باورش به مانی، دوباره به عالم تخیلاتش باز میگردد. مرگ مادر و اسبابکشی راوی و همسرش به آن خانه، پایان داستان را رقم میزند.
نظرگاه پری فراموشی اول شخص است و جهانی که این راوی میسازد، به شدت شخصی است و مخاطب را مجبور میکند که دنیا را فقط از دیدگاه او ببیند و اجازهی هیچ قضاوت دیگری به مخاطب داده نمیشود، حتا اگر راوی به پریشانگویی و توهم و تخیل متهم باشد. و از نظر من، این نقطه قوتی برای نویسنده محسوب میشود و اگر کسی درصدد درک واقعی مثلن شخصیت مادر باشد، باید هشیاری بیشتری به خرج دهد و از لابهلای گفتههای راوی، سره را از ناسره متمایز کند. این دنیایی است مخصوص راوی، و اصلن همین ساخت خودمحور و ترتیبدادن دنیای داستانی منحصر به خود مولف است که تفاوت و نگاهی دیگر پدید میآورد.
مورد فوق و نثر زیبا و شاعرانهی راوی که در تناسب کامل با محتوا و مضمون است، و همچنین پرشهای زمانی بدون قاعده و قانونی که در متن مشاهده میشود و آن را از حالت تک محوری و خطی در میآورد، از نقاط مثبت پری فراموشیاند. پیادهکردن مفهوم عقدهی الکترای فروید از طرفی و بازیدادن دکتر روانشناس در حین روش کار فرویدی او، یعنی دخل و تصرفکردن در تعریف خاطرات و حتا در مواردی دروغگویی راوی، رمان پری فراموشی را به ژانر روانشناسانه پیوند میدهد.
به گمان من، اشکال کار در محافظهکاری بیش از حد نویسنده خلاصه میشود، یعنی جایی که امکان نزدیکشدن به خط قرمزها، عواطف و احساسات شدید و مناسبات غیر اخلاقی محتمل است، نویسنده با استفاده از طرایف الحیلی، مسیر داستان را منحرف میکند تا مبادا عملی منافی عفت صورت گیرد که به مذاق اخلاقیون خوش نیاید. نمونهی بارز این انحراف را میتوان در رابطهی راوی با دکتر ارسطو دید که با دعوت ارسطو، یکی از روزهای سهشنبه یا پنجشنبه، راوی به خانهی او میرود. قسمتی از گفتگوی آنها و حتی چیدمان و نورپردازی خانه به روشنی وصف شده، ولی نویسنده، از توضیح بقیهی موارد سر باز زدهاست. میگویم نویسنده، نه راوی، که دقیقن ردپای نویسنده و اِعمال ممیزی عقیده از طرف او به وضوح مشخص و ملموس است. مخاطب ساده هم میپذیرد، تا آنجا که راوی به اصرار ارسطو به آزمایش تشخیص بارداری تن میدهد و پس از جواب منفی، دکتر ارسطو از متن داستان غایب میشود مگر جاهایی در خیالات راوی. قضیه فقط به اینجا ختم نمیشود. انتظاری که از راوی بهاصطلاح پریشان داریم، کارهایی ناهنجار و غیرعادی، یا دستکم جسارت بیشتری است، در حالیکه راوی پری فراموشی کاملن بر خط هنجارها حرکت میکند. وقتی نویسندهای، اینچنین محافظهکاری افراطی را به راوی اول شخص حقنه میکند، کل رمان تبدیل میشود به تابلویی از رنگهای خنثی و ملایم، بدون هیچ کنتراست یا حتی رنگ زنده و تندی، و این، ضربهای میشود که کیفیت کل اثر را پایین میآورد. در نهایت، منِ خواننده، کلیت رمان را مثل همان دستنوشتههای پراکندهای فرض میکنم که لای پوشهی آبی رنگ است و خود راوی در صفحهی آخر میگوید، با این تفاوت که آنها به دست ناشری افتاده و با نام پری فراموشی چاپ شدهاست.
دربارهی این کتاب:
+ کتاب در خانه
+ در روزنامهها: اعتماد - فرهنگ آشتی و مجددن فرهنگ آشتی
از کجا باید شروع کنم؟ از اینکه خیلی تلخ بود؟ از اینکه کل داستان همون اسم نمایشنامهس؟ از نفرت از جنگ؟ از علاقهی زیادم به ماتئی ویسنییک؟ از چی؟ از... از میخکوب شدن شروع کنم خوبه؟
بله. میخکوبم کرد. مثل هر چیز دیگهای که از ویسنییک خوندم. ولی ایندفعه جنس میخکوب شدن فرق داشت. ویسنییک تو این نمایشنامه اون طنز مخصوصشو کنار گذاشته و بیپرده مینویسه. داستان یه زنیه به اسم دورا که تو جنگ بهش تجاوز شده و کیت راونکاو ایرلندی-آمریکایی که اومده بوسنی به جنگزدهها کمک کنه.
نمایش پُر از تکگوییه. ویسنییک تو تکگوییها شخصیتهاش رو با تنهایی و وحشت و خاطرههاشون تنها میذاره. مثلاً یه جاهایی تکگویی دوراست که داره با بچهی تو شکمش حرف میزنه. یا کیت که از پدر و پدربزرگش میگه. «اونوقت بابابزرگم رو تصور میکردم که با کلنگش روی زمین خم شده بود و هر روز صدتا سنگ از خاک بیرون میکشید... فکر کنم به خاطر همین تصویر بود که یه روز رفتم بوسنی. وقتی بهم گفتن باید برم به کمک یه گروه متخصص برای بیرون کشیدن جسد، فوری جلوی خودم تصویر پدربزرگم رو دیدم که سنگهاش رو از خاک بیرون میکشید...»
از سورئالیسم نمایشنامههای «داستان خرسهای پاندا...»، «اسبهای پشت پنجره» و «سه شب با مادوکس» تو این نمایشنامه خبری نیست. حتا تصویرهای کتاب هم مستندند. به قول پسگفتار کتاب: «هنگامی که انسان به پلیدی رو میآورد، آنچه میگذرد فراتر از هر تخیلی است.»
فکر میکنم تو پستهای قبلی به اندازهی کافی دربارهی ویسنییک نوشتم. فقط بگم با همهی این تفاوتهایی که گفتم، معلومه نویسندهی نمایشنامه کیه. و جالبه که ویسنییک این نمایشنامهی واقعی و تلخ رو همون سالی نوشته که خرسهای پاندا رو نوشته. که فضای سرخوشانه و سورئالی داره.
«حتا اگه جنگ تموم بشه، این سرزمین مدتها نفرینشده باقی میمونه. نفرت توش لونه کرده، فریاد قربانیها، شرم توش موندگاره. سالها و سالها، مردمی که توش زندگی میکنن به مغزشون فشار میآرن تا بفهمن چه جوری چنین چیزهایی ممکن بوده. تا ابد همین پرسش رو از خودشون میکنن: کی شروع کرد؟ کی از همه بدذاتتر بود؟ چهجوری تونستن، هر کدوم به نوبت، تا این حد پست و رذل باشن... چهجوری بهت بگم کِیت، که من از کشورم متنفرم؟»
دربارهی این کتاب:
+ پروژکتور
+ نگاهی بر آثار ماتئی ویسنییک، ایران تئاتر [بعد از خوندن هر نمایشنامه قسمت مربوط به اون نمایشنامه رو بخونید.]
مجموعهی دور تا دور دنیا در Menu:
۸. اسبهای پشت پنجره، ماتئی ویسنییک
۱۰. تماشاچی محکوم به اعدام، ماتئی ویسنییک
برای نوشتن از این کتاب نمیشه مثل بقیهی کتابها با خلاصه شروع کرد. همه چیز خیلی پیچیدهتر از اونه که بتونه توی چند خط گفته بشه٬ کل کتاب ماجرای چند روزیه که "رایدر" پیانیست معروف توی یه شهر کوچیک میگذرونه و قراره اونجا اجرا داشته باشه. اوایل کتاب واقعا گیج کنندهاست و البته هرچی جلو میریم چیزی از این گیج کنندگی کم نمیشه٬ ولی کمکم از قالبها محدودیتهای دنیای واقعی جدا میشیم و دنبال قانونهای طبیعی زمان و مکان نمیگردیم و حتی دنبال جدا کردن خیال و خاطره و واقعیت چون جدا کردنشون امکان نداره. راوی با این که اول شخصه ولی تقریبا در حد دانای کل عمل میکنه و هیچ محدودیت زمانی٬ مکانی نداره و حتی افکار اطرافیانش رو هم میخونه.
خود ایشی گورو گفته: "تسلي ناپذير" کتاب عجيبي است. به عبارت ديگر بسياري از قوانين را ميشکند. من واقعا نمي دانم خوانندهها از اين کتاب چه فهميدند. "
یه جورایی برای من لذت اصلی این کتاب بعد از تموم شدنش بود. میشه ساعت ها بهش فکر کرد و لذت برد و کشف کرد. میشه به لحظههایی که انگار رایدر داره به گذشتهی خودش نگاه میکنه فکر کرد و دانای کل بودنش رو با کلی نظریه توجیه کرد.( نوشتن از این نظریهها خیلی وسوسه انگیزه ولی جاش توی معرفی کتاب نیست بعد از خوندن کتاب خوشحال میشم بیاید با هم درموردش حرف بزنیم)
یه چیزی که تو این کتاب خیلی به چشم میاد معماری شهر و مخصوصا هتله٬ همه جا خیلی دقیق تصویر و ساخته میشه و کاملا در خدمت داستان قرارمیگیره حتی یه جاهایی حس میکنی مکانها و فاصلهها کاملا انعطافپذیرن(البته بیشتر از هرچیزی حسه و شاید خیلی درست نباشه)
باربر هتل٬"گوستاو" و دوستهاش انگار از توی "بازماندهی روز" اومدن و اگه بهشون فرصت داده بشه میتونن به اندازهی همون کتاب از اهمیت شغلشون و ظرایفش حرف بزنن.
توی عالی بودن بازماندهی روز حرفی نیست ولی من این کتاب رو ترجیح میدم. ممکنه حجمش زیاد باشه و پرگوییهای عمدی و طفره رفتنهاش گاهی باعث بشه سرتون یا کتاب رو بکوبید به دیوار! ولی از دستش ندید.
ایشی گورو در Menu:
+بازمانده ی روز
+وقتی یتیم بودیم
+هرگز رهایم مکن
دربارهی این کتاب:
+اعتماد
جان آپدایک، شرمن آلکسی و دیگران
ترجمهی لیلا نصیریها
انتشارات مروارید
243 صفحه،۲۱۰۰ تومان
چاپ سوم 1384
۱۰ از ۱۰
مجلهی نیویورکر را همهی اهالی ادبیات میشناسند. بخش ادبیات این مجله که قدمتش به بیش از 80 سال میرسد، نویسندگان بزرگی را به دنیا معرفی کرده که سالینجر، کارور، اوکانر، شرلی جکسون، بارتلمی و آپدایک از آنجملهاند. لیلا نصیریها هشت داستان که سالهای 1998 و 99 در نیویورکز منتشر شده و در سال 2000 برگزیده شدهاند را در این مجموعه گرد آورده و آنها را با نام داستان حنیف قریشی، به چاپ سپردهاست. سایر نویسندگان این مجموعه بزرگانی چون جان آپدایک، شرمن آلکسی، دانلد آنتریم، رابرت استون، جورج ساندرز، جومپا لاهیری و آلیس مونرو هستند.
عطف به سابقهی آمریکا، شاید بتوان داستان کوتاههایی را که اخیرن در نیویورکر منتشر میشوند، به عنوان ملاک و سطح پیشرفتهی داستانکوتاه نویسی دنیا دانست. همیشه نکتههای مشترکی در غالب داستانهای آمریکایی پیدا کردهام، از جمله دور شدن از اتفاقهای بزرگ و فاجعهها و تمرکز بر زندگی عمومی/عادی/ساده/روزمره، ساده نویسی و دوری از زبان مفخر و ثقیل، محور قرار دادن دیدگاه شخصی و پرداختن به دنیای شخصی راوی، توضیحات کامل و مفصل و پرهیز از مجمل و خلاصه نویسی و در کل نوشتن در نهایت رهایی و آزادی. منظورم این است که قید و بندهای کذایی که نویسندگان ما را اسیر خود کرده، سالها پیش از بین رفته و اثری از آنها نیست مثلن اکثر داستانهای آلیس مونرو، از جمله داستان منتشر شدهاش در همین مجموعه از نظرگاه راوی دانای کل روایت میشود و این در حالی است که روای دانای کل در ایران به نوعی مذموم و مکروه شمرده میشود؛ یا آنتریم در «بازیگر آماده میشود» جابهجا گزارههای فلسفی و قضاوتهای عالمانه صادر میکند، بدون اینکه به کلیت داستان لطمهای بزند؛ یا داستان لاهیری در شکل خاطرهگویی روایت میشود، بدون اینکه خواننده را اذیت کند، حتا من خواننده به این نتیجه میرسم که این داستان را نمیشد با فرم روایی دیگری نوشت.
به گمان من، نصیریها بهترین ترجمهی ممکن از داستانها را ارائه کرده که نشانهی شناختش از ادبیات انگلیسزبان (به قول خودش) و از طرفی قدرت قلم او دارد. البته دورهای که کتاب مجوز نشر گرفته، در موفقیت کتاب بیتاثیر نیست؛ یعنی 1383، یعنی قبل از اعمال سختگیریهای شدیدتر از پیش، یعنی امکان ترجمهی مفاهیم مرتبط با روابط جنسی و احساساتی که به گمان برخیها مورد دار حساب میشود.
«همینگوی گوشی تیز، شامهای تند، پوستی حساس، و ذائقهای قوی دارد.» و از همینها هم برای نوشتن استفاده میکنه. خیلی روون و راحت مینویسه. توصیفات درخشانی میکنه. و به طرز عجیبی همهچی واقعیه. جنگ، عشق، زن، شراب و مرگ همونجوری توصیف شدند که واقعاً هستند. احتمالاً همونجوری که همینگوی تجربه کرده. شاید واسه همینه که جنگی که میسازه مثل هیچ جنگی که خوندیم یا دیدم نیست. یه جنگ واقعیه.
داستان یه سرباز آمریکاییه که اومده واسه ایتالیا تو جنگ جهانی اول بجنگه. و از جنگ خسته میشه. دلزده میشه. یه قسمتی از دلزدگیش بهخاطر آشنا شدن با یه پرستار و شروع رابطهی عاشقانه با اونه. دارم فکر میکنم «فردریک هنری» نباید آدم دوستداشتنیای باشه. اوایل کتاب هم نیست. ولی همینگوی قدرتمندانه و بدون گفتن از ذهنیت و درون قهرمانش، اون رو برامون دوستداشنی میکنه.
«نویسنده مناظری، غالباً وحشتناک، را با چند جملهی کوتاه وصف میکند آنگاه کنار میرود. در برابر چشم خواننده، منظره از هر طرف گسترده است. تا چشمش کار میکند و نیروی خیالش او را میبرد، ادامه دارد. این اثر را همینگوی در حقیقت نه با گفتار، بلکه با سکوت پدید میآورد.» دقیقاً دریابندری درست میگه. فاجعههای داستان اغلب خیلی سریع، دقیق و صریح گفته میشن. و نویسنده ازشون میگذره. اونقدر که باور کردنشون سخت میشه. همونجور که گاهی باور کردن واقعیت سخت میشه.
درهمریختگی نثر موقع مستی فردریک خیلی عالی بود. یا وقتی بمب میخوره زخمی میشه، اونجاهایی که رو آسمونه، نثر همینگوی هم همون حس سبکی و رو هوا بودن رو منتقل میکنه. در عین حال که هنوز مشخصه که همینگوی داره مینویسه.
چی بگم دیگه؟ آخرش بدجور دلم گرفت. حدس میزدم اینجوری تموم شه. ولی حقش نبود. دخواست یه جور دیگه میشد.
«من دوست میداشتم که موهایش را پایین بریزم و کاترین روی تختخواب مینشست و تکان نمیخورد، جز اینکه ناگهان خم میشد و در حالیکه من سرگرم بودم و با موهایش بازی میکردم، مرا میبوسید و من گیرههای زلفش را درمیآوردم و روی ملافه میگذاشتم و موهایش رها میشد و همچنان که بیحرکت نشسته بود و به او نگاه میکردم و بعد دو گیرهی آخر را هم از موهایش میکشیدم و موهایش فرومیریخت و او سرش را پایین میآورد و ما هردو زیر موهای او پنهان میشدیم.»
دربارهی این کتاب:
+ کتابخوانه
همینگوی در Menu:
+ پاریس جشن بیکران
+ پیرمرد و دریا
نجف دریابندری در Menu:
+ پیرمرد و دریا
+ سرگذشت هاکلبری فین
چارلز بوکوفسکی
ترجمهی بهمن کیارستمی
نشر ماهریز
۱۱۹ صفحه، ۱۳۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۵
۵ از ۱۰
«هنری چیناسکی ظهرها از خواب بیدار میشود، روزش را با آبجو شروع میکند، روی اسبهای شرطبندی میکند، از سیاست چیزی سر در نمیآورد، در شعرخوانیهای خودش و دیگران مست میکند، از همینگوی بیزار است، موسیقی کلاسیک گوش میهد و با زنها مشکل دارد. چیناسکی شخصیت اغلب قصهها، رمانها و شعرهای بوکوفسکی است.»
خُب. از کسی که از همینگوی خوشش نمیآد، شلختهنویسی دور از انتظار نیست. به نظرم اگه مزخرفاتی که من اینجا مینویسم نقد کتاب باشه، نوشتههای بوکوفسکی هم داستانه. بعد از خوندن «وداع با اسحه» خوندن این کتاب باعث شد بیشتر قدر همینگوی رو بدونم. همین نمرهای هم که دادم به خاطر اسم و طرح رو جلد خوبشه [تو کتابفروشی ببینید] و بعضی تیکههای خوب. البته اینم بگم که خیلی از داستانهاش انگار نقد جامعهی روشنفکری آمریکاست که طبیعتاً خیلی نفهمیدم.
ریچارد براتیگن
ترجمهی هوشیار انصاریفر
۲۰۸ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
نشر نی، ۱۳۸۵
۶ از ۱۰
صید قزلآلا اولین کتابی است که براتیگن نوشت، با این حال، به زعم بسیاری از منتقدان شاهکار او محسوب میشود. تاریخ انتشار به سال ۱۹۶۷ برمیگردد و کتاب را از بهترین نمونههای ادبیات پستمدرن دانستهاند. عطف به همین خصیصهی پستمدرنیستی کتاب، در واقع نمیتوان خلاصهای از آن آورد، حتا نمیتوان عنوان رمان را در مورد آن بهکار برد. در کل راوی به حکایت تجربههای و خاطرههایش از صید قزلآلا در مناطق مختلف امریکا میپردازد. از همان کلمات اولیه، اتفاقات عجیب و غریبی در حین روایت میافتند؛ به عنوان نمونه راوی، روی جلد کتاب را توضیح میدهد و در فصلهای بعد به همین روی جلد کتاب نامه مینویسد، یا راوی فصلی را به دستور تهیهی سس گردو اختصاص میدهد، گاه راوی در هیئت «صید قزلآلا در آمریکا» تبدیل به یک شخصیت میشود و با کسی به نام پارد نامه نگاری میکند و گاه از کس دیگری با عنوان «صید قزلآلا در آمریکای کوتوله» اسم برده میشود و از این اتفاقها کم نمیافتد. شاید اوج اینها در «اوراقفروشی کلیولند» است که راوی برای قیمت کردن و احیانن خرید چشمههای مستعمل و آبشار به آنجا میرود و با فروشنده گرم صحبت میشود و بعد جنسها را میبیند. چشمه ها تا سقف صد فوت از قرار فوتی شش دلار و پنجاه سنت است و بیشتر که بخاهی هر فوت میشود پنج دلار. آبشارها گرانترند و فوتی ۱۹ دلار آب میخورند. قیمت قزلآلاها سر قیمت چشمه است. هر قطعه پرنده سی و پنج سنت است و چون مستعملند، فروشنده هیچ تضمینی نمیکند.
براتیگن آزادانه مینویسد، آنقدر آزاد که بیشتر وقتها تکههای متن او هیچ ارتباطی با تکههای دیگر ندارند و هیچ هدفی را دنبال نمیکنند. تشبیهها، مراجع و دیدگاه او اگرچه بسیار دور از ذهناند ولی در جاهایی جالب مینماید. نکتهی مهمی که شاید کم به آن پرداخت شده این است که متن کتاب به شدت تحت تاثیر فرهنگ آمریکایی است و در بیشتر بخشها برای مخاطب غیر امریکایی ثقیل و غیر قابل فهم است. در اغلب موارد، شکاف اطلاعاتی به حدی عمیق است که بخش حواشی و تعلیقات مفصلی که در انتهای کتاب آوردهشده نیز کاری از پیش نمیبرد. به عنوان مثال، هرقدر هم که در مورد مجسمهی بنجامین فرانکلین در میدان واشینگتن شهر سانفرانسیسکو اطلاعات داده شود، باز هم مخاطب با زمینهی فرهنگی دیگر، از درک معنایی که مد نظر نویسنده بوده، عاجز خواهد ماند؛ و هر صفحه از صید قزاآلا پر است از شخصیتها، مکانها و مفاهیم مربوط به خود آمریکا. حتا به نظر من، خود عمل صید قزلآلا هم نباید عاری از معنای ضمنی باشد.
نشر چشمه در سال ۱۳۸۳ ترجمهی دیگری از همین کتاب را منتشر کردهبود ولی از قرار ترجمهی انصاریفر (به نسبت آن یکی) بهتر است. البته به استناد مقدمه، مترجم از سال ۱۳۷۳ با کتاب آشنا شده و مدتی بعد شروع به ترجمهی آن کرده و فصلهای مختلف آن را در مجلات مختلف ادبی منتشر کرده تا عاقبت بعد از حدود ده سال به صورت کتاب چاپ شود. کسانی که کتاب را به زبان اصلی خواندهاند، از شعرگونهگی زبان براتیگن بسیار گفتهاند، که در ترجمه به فارسی این خصوصیت به کلی از بین رفته، یا حداقل از نظر من اینطور است. در مورد بازیهایی که با واژهها شده و طنزی که براساس معانی چند وجهی یک یا چند کلمهی مشابه استوار شده، قطعن اینطور است. (رجوع شود به فصل صید قزلآلا در خیابان ابدیت و بازی با واژهی Stuff)
براتیگن و در کل ادبیات پستمدرن در پی موجی وارد ایران شد و حالا که این موج تا حدی خوابیده، بد نیست کسانی که در مدح آن گفتهاند و نوشتهاند، بار دیگر، اینبار بیطرفانه متون پستمدرنیستی را مطالعه کنند، شاید نتیجه چیز دیگری باشد.
ریچارد براتیگان در Menu:
+ کلاه کافکا
+ در قند هندوانه
کمکم داره تعداد ۱۰از۱۰ها زیاد میشه. همیشه فکر میکردم باید تعداد ۱۰از۱۰ها کم باشه تا هرکدوم قشنگ به چشم بیان. ولی خب... مگه تقصیر منه؟
مجموعهی پنج داستان کوتاهه.خوندن داستانهای موراکامی سادهست، ولی فهمیدنشون سخته. موراکامی خیلی ساده ما رو وارد یه موقعیت غریب میکنه. یه جا خوندم که موراکامی از یه سیاره دیگه مینویسه، که اتفاقاً خیلی شبیه سیارهی ماست.
داستانها انگار ناتموم میمونن. یه جوری که خودمون باید ادامه بدیم. ولی در عین حال کاملند. آره. کامل، ولی انگار ناتموم. آدم آخر هرکدوم از داستانها مجبور به فکر کردن میشه تا به یه درکی از هر داستان برسه. و نمیشه -واقعاً نمیشه- به این راحتی از فکر هر داستان خلاص شد. به قول یکی از شخصیتهای کتاب، مثل یه معمای ذن میمونه. [مثل همونی که اول فرنی و زویی نوشته شده: صدای دو دست را میدانیم، صدای یک دست چیست؟]
البته نامردیه اگه نگم داستانهای موراکامی پُرکشش و تأثیرگذارند. میدونید، خیلی آزاد فکر میکنه. انگار ذهنش هیچ مرزی نداره.
یه مؤلفههایی هم هستند که تقریباً تو همهی داستانهای موراکامی پیدا میشن. جستوجو، بارون، باغ وحش، خواب، آدمهای ساکت و از نظر ما بیاهمیتی که دنیای خودشون رو دارن، هزارتو و... مثلاً کاراگاه داستان «کجا ممکن است پیدایش کنم» دنبال مردیه که بین دو طبقه از خونهشون گم شده. و کارآگاه دنبال یه در -یا هر چیز دیگهای که اگه ببینه میشناسه- بین این دوطبقه میگرده. یا تو داستان «سگ کوچک آن زن در زمین» چند روز بارون بیوقفه میباره و مردی که اومده مسافرت تو هتل محبوس میشه. و جالبه که هرکدوم از اینها که گفتم، به طرز غیرقابل باوری تو هر داستان معنا پیدا میکنند.
اگه «کافکا در کرانه» [کافکا در ساحل] رو خونده باشید میدونید موراکامی چطوری با همین چندتا مؤلفه هرکاری دلش میخواد تو داستانهاش میکنه. داستان «شیرینی عسلی» رو هم تو مجموعهی «خوبی خدا» [حتماً بخونید] از موراکامی خوندم، فوقالعاده بود. لعنتی هرچی مینویسه خوبه...
×××
«در چنین موقعیت خاصی، باران تنها تجربهی شخصی من بود. مواقعی هست که -اگر بتوانم در لفافه حرف بزنم- معنای باران حول باران میچرخد و در عین حال، باران حول معنایش چرخ میخورد. در چنین مواقعی، ذهن من بهشدت سردرگم میشود. حالا که به باران نگاه میکنم، نمیدانم کدام روی آن به سوی ماست؛ اما به هرحال، اینطور حرف زدن بیش از حد شخصی است. سرانجام باران، فقط باران است.»
دربارهی این کتاب:
+ کتابهای عامهپسند
+ شور و شر
