آلبر کامو
ترجمهی ابوالحسن نجفی
نشر کتاب زمان
۱۵۲صفحه، ۲۷۰۰ تومان
آخرین چاپ، ۱۳۸۶
۸ از ۱۰
کامو این نمایشنامه را در سال ۱۹۳۸ وقتی ۲۵ ساله بود، نوشت و در سال ۱۹۵۸برای آخرین بار ویرایش کرد. ترجمهی آن توسط ابوالحسن نجفی برای اولین بار در سال ۱۳۴۶ انتشار یافت که هنوز، بعد از چهل سال تجدید چاپ میشود. نمایشنامهی کالیگولا، بر اساس شخصیت واقعی امپراتور روم، کایوس کالیگولا، در سال ۳۸ پس از میلاد نوشته شدهاست.
مرگ دروسیلا خواهر و در عین حال معشوقهی کالیگولا، باعث میشود کالیگولا به نوعی آگاهی از مرگ برسد، به این مضمون که انسانها میمیرند بدون این که خوشبخت باشند. تعجب او از این است که چگونه مردم واقعیت مرگ را درک نمیکنند و به قول هلیکون: این چیزی نیست که مانع ناهار خوردن آنها بشود. از نظر کالیگولا، هر چه در آسمان است، جز پوچی نیست، پس او نیز، پوچی را به زمین هدیه میکند، و این از نظر او یعنی آزادی. کالیگولا در پی ناممکن میرود. میگوید: دنیا به این صورت که ساخته شدهاست قابل تحمل نیست. برای همین است که من احتیاج به ماه دارم، یا به خوشبختی، یا به عمر ابدی، به چیزی که شاید دیوانگی باشد اما مال این دنیا نباشد. پس شروع میکند به تهیهی فهرستی از کسانی که باید اعدام شوند، بدون اینکه ترتیب آن اهمیتی داشته باشد. کالیگولا به سبب این اعدامها، پسران را با مرگ پدر و پدران را با مرگ فرزندانشان، به حقیقت مرگ آشنا میسازد. رفاه و ثروت را از رومیان میگیرد، فاحشهخانه را گسترش میدهد و به زنان بزرگزادگان تجاوز میکند. حکومت تشویش و دلهره و ظلم به این ترتیب سه سال ادامه مییابد تا درباریان و نزدیکان امپراتور توطئه میچینند و در نهایت کالیگولا را به قتل میرسانند. بیشک آخرین جملهی نمایشنامه بسیار تاثیرگذار است. آینه میشکند، همدستان اسلحه به دست، از هر طرفی میآیند و ضربه میزنند و کالیگولا در میان سکسکه و نفسهای بریده، خندهکنان فریاد میزند: هنوز زندهام!
در دیالوگهای نمایشنامه، کم نیستند گزارههای فلسفی و نتیجهگیریهایی که خاص آلبر کامو و تفکر حاکم بر آن دورهی فرانسه است. کالیگولا را به مثابهی نقد نظامهای توتالیتر و گاه نازیسم دانستهاند.
کامو خود میگوید: كالیگولا مردی است كه شور زندگی او را تا جنون تخریب پیش میراند. مردی كه از بس به اندیشه خود وفادار است، وفاداری به انسان را از یاد میبرد. كالیگولا همهی ارزشها را مردود میشمارد. اما اگر حقیقت او در انكار خدایان است، خطای او در انكار انسان است. این را ندانسته است كه چون همهچیز را نابود كند ناچار در آخر خود را نابود خواهد كرد. این سرگذشت انسانیترین و فجیعترین اشتباهات است.
پ.ن. ترجمههای دیگری نیز در بازار کتاب موجود است، از جمله شورانگیز فرخ، ولی مگر میشود توانایی و آشنایی به متن کسی چون ابوالحسن نجفی را کتمان کرد.
«هری خرگوش» با زنش مشکل داره، یه شب که قراره بره بچهش رو از خونهی مادرش بیاره، از خونه میره. و داستان کتاب پیش میره. نکته تو اینه که رفتن هری حالت عصیان نداره. هری بدون تصمیم قبلی میره. و همهی کتاب با این ناپایداری روابط ادامه پیدا میکنه.
راوی داستان دانای کُله. ولی نه مثل دانای کلهای رمانهای کلاسیک. راوی تو بخشهای مختلف کتاب با شخصیتهای مختلف همراه میشه. شاید شبیه «خانم دالاوی». انتخاب این نوع راوی، استفادهای که ازش میکنه و انتخاب شخصیتهایی که جاهای مختلف روایت قراره باهاشون همراه شه، خیلی هوشمندانه بود. تقریباً به همهی شخصیتهای درگیر ماجرای رفتن ِ هری پرداخته میشه. یکی از قدرتهای این کتاب [همونطوری که از یه اثر مدرن انتظار میره] اینه که با وجود اینکه راوی دانای کله، ولی قضاوت نمیکنه. شخصیتها رو برای ما میکاوه، واقعیت رو به ما میگه و بعد کنار میره.
به نظرم در عین اینکه قضاوت نمیکنه، ولی راه فرار هم نمیذاره. کتاب هرچند با دویدن هری تموم میشه، ولی خیلی تلخه که میدونیم هری جایی نداره به سمتش بدوه. دویدنهای هری، به نظر من، اگه قرار بود نتیجهای داشته باشه، باید یه جایی تو ۴۰۰ صفحهی رمان راه فرار میداشت. که نداره. لعنتی؛ فکر کردن به این قضیه افسردهم میکنه.
شاید یه کم خوندنش سخت باشه. توصیفات ریزبینانه و دقیقی داره. با دقت و وسواس زیادی تصویر رو میسازه. شاید یه کم حوصله بخواد. من میگم باحوصله توصیفاتش رو بخونید. ریزبینی و تشبیهاتِ فوقالعادهش منو به هیجان میآورد.
من واقعاً دوستش داشتم. از اون رُمانهایی بود که دوست داشتم من مینوشتمش. فکر میکنم بعداً باز هم برم سراغش. تو خوندنش شک و درنگ نکنید.
دربارهی این کتاب:
+ پروژکتور
+ نقد/ گفتوگو با سهیل سُمی
برچسب: جان آپدایک، سهیل سمی
[اگه حرفی، انتقادی، پیشنهادی دارین، بگین.]
کنزابورو اوئه
ترجمهی غلامرضا آذرهوشنگ
انتشارات میر کسری
۹۵ صفحه، ۹۰۰ تومان
چاپ اول ۱۳۸۱
۱۰ از ۱۰
اولین کتابی است که میبینم فقط یک داستان کوتاه دارد: اول معرفی کوتاهی از نویسنده، بعد داستان کوتاه «در برابر مردگان»، بعد از آن متن سخنرانی اوئه به هنگام دریافت نوبل ادبیات در سال 1994 و در آخر مصاحبهی او با انجمن مطالعات بینالمللی دانشگاه کالیفرنیا، برکلی.
دانشجوی رشتهی ادبیات فرانسه برای کار دانشجویی به واحد تشریح دانشکدهی پزشکی آمده تا به کمک دانشجویی دیگر و مسئول آنجا، انبوه جسدها را از یک حوضچه به حوضچهی دیگری انتقال دهد. غالب داستان، شرح همین کار است که با این جمله شروع میشود: «مردهها، با بازوهای گرهخورده و سرهای درهم فشرده، در مایع قهوهای رنگ تند و غلیظی غوطهورند.» مخاطب در حین کار و دیالوگهای بین راوی و دیگران، حتا مردهها، به شخصیت و جهانبینی راوی و سایر کاراکترها پی میبرد. در نهایت معلوم میشود که همهی روند کار انتقال، به علت یک اشکال کوچک اداری، اشتباه بوده و اجساد باید برای سوزاندن به کامیونی حمل شوند.
«در برابر مردگان» داستان موقعیت است، داستانی که در محیط سالن تشریح اتفاق میافتد و شاید برای بعضیها جالب نباشد، خصوصاً که با تیزبینی و شرح و وصف جزئیترین موارد، مکان داستان به طرز وحشتناکی آشنا و درعین حال سیاه و کثیف بهنظر میآید. اوئه خود بارها به این مورد اشاره کرده که تحت تاثیر اگزیستانسیالیسم سارتر است و تعجبی ندارد که این دیدگاه در کل داستان منعکس شدهاست. در جایی، راوی نامطمئن میگوید «اینطور نیست. من به امید احتیاج ندارم. من تصمیم گرفتهام به روال عادی زندگی کنم، به طور جدی تحصیل کنم و هر روز زندگیام به ترتیبی پر شود. تنبلی را دوست ندارم و درسهای دانشکده هم به اندازهی کافی وقتگیر است. من همیشه کسر خواب دارم، ولی به هر حال درسهایم را خوب میخوانم. با این همه، میدانی، فکر میکنم زندگی، به امید احتیاج ندارد. من جز در دوران کودکی، هیچوقت با امید زندگی نکردهام و نیازی هم به امیدوار بودن احساس نکردهام.» (ص. 45) بینتیجه بودن کاری اینچنین کثیف، ما را به یاد افسانهی سیزیف میاندازد. غیر از توصیف مستقیم رویدادها، هیچ اتفاقی در سطح داستان نمیافتد ولی تباین و تقابل دنیای مردهها و زندهها و بسیاری از مفاهیم دیگر که متن داستان ایجاب میکند، بهشدت تاویلپذیر و قابل تامل هستند.
ترجمهی آذرهوشنگ تعریفی ندارد، یعنی برای ترجمهی مقالات کاربرد بیشتری دارد تا داستانی اینچنین که نویسنده در انتخاب هر کلمهاش دقیق و سختگیر است؛ ولی قدرت خود متن داستان به قدری است که خواننده را از آسیبهای احتمالی تشریفات و نثر خشک و مقالهای مترجم میرهاند.
دربارهی این کتاب:
+ راز
«اَدی» مُرده و قبل از مرگ وصیت کرده که تو زادگاهش دفن شه. کتاب قبل از مرگ ادی شروع میشه، در حالیکه کَش، پسر بزرگش، داره براش تابوت میسازه. داستان با مرگ اَدی و اتفاقاتی که حین انتقالش به زادگاهش میافته، ادامه پیدا میکنه.
یکی از مهمترین ویژگیهای گور به گور اینه که از فصلهای کوتاهِ چندصفحهای تشکیل میشه که هر فصل رو یه نفر روایت میکنه. معمولاً یکی از بچههای اَدی یا شوهرش. به نظرم شاهکار فاکنر همین نوع روایته. از چند نظر؛ یکی نوع روایت هرکس که با بقیه فرق داره. هرکس دنیای خاص خودشو داره و نگاه خاص خودش. راویها اصراری ندارن که ما رو شیرفهم کنن که چی شد، گاهی حتا واقعیت رو پنهان میکنن. ولی راویهای بعد تیکههای دیگهی ماجرا رو میگن و روایت کامل میشه. چیز دیگهای که فوقالعاده بود و موقع خوندن بهش دقت کنید، موضوع انتخاب راویه. اینکه هر تیکه از داستان رو کی روایت میکنه. انتخابهاش با توجه به خلقوخوی راویها و موقعیتشون، واقعاً عالی بود.
فکر میکنم درونمایهی کتاب به «خشم و هیاهو» نزدیکه. آدمهایی که همیشه مرگ رو به دوش میکشن، خانوادهای که بحرانزدهس یا اینکه «گناه» دغدغهی خیلی از شخصیتهاس. («دیوییدل» یا «اَدی» تو این کتاب و «کونتین» تو خشم و هیاهو) من آثاری از «سرگذشت هکلبری فین» رو هم تو این کتاب میدیدم. از لحاظ برخورد با حرکت تو کتاب.
فاکنر «گور به گور» رو یک سال بعد از «خشم و هیاهو» و تو شش هفته نوشته. اسم اصلی کتاب as I lay dying بوده که دریابندری «گور به گور» ترجمه کرده. چون که عنوان اصلی به نظرش خیلی قابل ترجمه نبوده. «همچون که دراز کشیده بودم و داشتم میمُردم» به نظرش کوتاهترین ترجمه از عنوانه. ولی صالح حسینی تو کتابشناسی فاکنر ترجمه کرده: «جان که میدادم» ببینین... به نظرم «گور به گور» درست که به داستان کتاب میخوره و عنوان خیلی خوبی برای کتابه، ولی به نظر فاکنر «as I lay dying» عنوان بهتری بوده. و من باهاش موافقم. از این نظر که عنوان، معنای دیگهای به کتاب میده. از این نظر فکر میکنم «جان که میدادم» یا هرچی که به اصل وفادار باشه، عنوان بهتری بود.
این کتاب رو بخونین. از تعدد راوی نترسین. چندان سخت نیس. روون و لذتبخشه. ماجراهای کتاب هم پُرکشش و هیجانانگیزن. تصویرگرش هم مریم حسننژاده که حیف بود ازش اسم نبرم. کارش فوقالعاده بود. ترجمهی نجف دریابندری هم که نیازی به تعریف من نداره...
×××
«انگار رسیدیم به جایی که حرکت این دنیای خالی پیش از پرتگاه آخر تندتر میشه. ولی به نظر کوتوله میآن. انگار فضای میون ما تبدیل به زمان شده: یک حالت بیبرگشت. انگار زمان دیگه رشتهای نیست که یک راست جلوی ما دراز شده و هی کوتاهتر میشه؛ حالا مثل یک کلاف نخ به موازات ما داره واز میشه...»
دربارهی این کتاب:
+ کتابهای عامهپسند
ادبیات پلیسی، ژانری است که هیچوقت در کشور ما جزئی از ادبیات جدی شمرده نشدهاست. انتشارات نیلوفر در جهت مقابله با این پیشداوری نادرست، مجموعهای با نام «دایرهی هفتم» منتشر میکند که کتاب حاضر، سومین جلد از این سری است. غیر از پیشگفتار و مقالهای که در آخر آمدهاست، خود رمان شامل چهار بخش و یک موخره است. بخش اول «دفترچهی خاطرات فلیکس لین» روزنوشتهای یک نویسندهی کتابهای جنایی است که تنها فرزندش مارتی را از دست داده و در پی رانندهی اتومبیلی است که بعد از تصادف با پسرش فرار کردهاست. تنها هدف زندگی او، کشتن قاتل فرزندش است که نحوهی پیدا کردن و وارد شدن به زندگی رانندهی قاتل (جورج) و همچنین برنامهریزی برای قتل او، مو به مو در این دفتر خاطرات نوشتهشدهاست. بخش دوم «عملیات روی آب» و بقیهی بخشها از نظرگاه راوی دانای کل روایت میشوند. فلیکس، طبق برنامه، جورج را سوار قایق بادبانی کرده تا او را غرق کند ولی جورج همهچیز را میداند، دفتر خاطرات را به وکیلهایش فرستاده تا در صورت مرگش، همهچیز معلوم باشد. گرچه جورج به تصادف با مارتی اعتراف میکند ولی فلیکس نمیتواند کاری کند و هر دو بر میگردند، فلیکس به هتل و جورج به خانهاش. در فصل سوم «جسد این مقتول» معلوم میشود که همانشب، جورج با سم به قتل رسیدهاست. فلیکس از کاراگاه نیگل اسرنجویز کمک میخواهد، چرا که همهچیز بر علیهاش است. این بخش حکایت بررسیهای پلیس و کارآگاه برای کشف قاتل و فرضیههای آنهاست که در بخش چهارم «چون پرده برافتد» معما حل میشود.
با استناد به همان مقالهی آخر کتاب، نویسندهی «دیو باید بمیرد» شاعر موفقی هم بوده که این مورد در کل متن قابل لمس است، خصوصاً که شهریار وقفیپور مترجم کار است و الحق که خوب از پس این کار برآمدهاست.
یک مورد جالب در مورد رمان، وارد شدن به ماجرا از منظر قاتل و قرارگرفتن در جریان برنامههای اوست. در فصلهای بعد و با تغییر راوی، متن از وضعیت کسالتباری که معمولن آفت چنین کتابهاییست در میآورد، انگار داستان واحدی از چندین منظر تعریف میشود. دومین مورد جالب، روش غیرکلیشهای کارآگاه است که با استناد و توجه خاص ادبی به متن یادداشتها و انطباق آنها با شواهد بیرونی معما را حل میکند. در فصل سوم که خواننده همراه با پلیس و این کاراگاه ادیب در پی یافتن قاتل، فرضیهسازی میکند، ظن به همهی شخصیتها ممکن است؛ از پسربچهی 12 سالهی مقتول تا پیرزن مادر مقتول، و این نشاندهندهی تسلط و قدرت قلم نویسنده و توانایی او در بسط مضمون است.
شاید نقدی که به کل داستان وارد است، شخصیتپردازی بهشدت سیاه و سفید و یا تکبعدی باشد؛ یعنی کسی مثل جورج به عنوان آفت اجتماعی معرفی میشود، زنش ستمکش و لین زنی زیباست، فلیکس و نیگل انسانهایی بسیار باهوش و فیل کودکی بیاندازه معصوم است.
در آخر، از یاد نبریم کسی چون بورخس را که از بزرگان ادبیات پلیسی است و بهرام صادقی را که از مخاطبان جدی این ژانر بهحساب میآمد.
محمد چرمشیر
انتشارات نیلا [قلمرو هنر، مجموعه کتاب کوچک]
۳۲ صفحه، ۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۹ از ۱۰
یادم نمیاد تا حالا نثر کتابی اینطور میخکوبم کرده باشه. خیلی دیالوگها رو چند بار خوندم شاید بفهمم چطور به این قشنگی نوشته شده. اینهمه آهنگین، بدون این که خراب بشه نوشته. ظاهراً فقط پس و پیش کردن بعضی کلمههای جمله است و شاید حالا استفاده از بعضی کلمات یه کم قدیمی (بدون توی چشم زدن یا غیرقابل فهم بودن البته) ولی نمیتونه به همین سادگی باشه.
دختری نشسته و بقیهی شخصیتها وارد میشن و داستانِ نمایشنامه رو میسازن. زمان خطی نیست و با ورود هر شخصیت تغییر میکنه. بعضی جاها رو نمیشه تشخیص داد که از نظر زمانی با بقیه چه نسبتی داره ولی تقریبا میشه گفت مهم نیست و همهی تیکهها کنار هم معنی دارند.
«چشمهای شما یک دم قرار ندارند، آقای هدایت. متصل میگردند در این چشمخانهها. آنطور که شما نگاه میکنید انگار نقصانی هست در جایی. مثلا موها آشفته شدهاند بی آنکه ما خود بدانیم. یا چیزی مانده در جایی که نباید مانده باشد. مثلا غذایی نیمخورده روی میز. یا صندلی تک افتادهای در اتاق. اضطراب میاندازد این نگاه که شما دارید. میخواهید چیز پنهانی را بیابید؟ آشکار بگویید...»
دربارهی این کتاب:
+کتابخوانه
برچسب: محمد چرمشیر، نمایشنامه
اولین رمان ایشیگورو. مثل بقیهی کارهای ایشیگورو، تو دو زمان اصلی روایت میشه. تو زمان حال، راوی تو انگلیس زندگی میکنه، شوهرش مُرده و یکی از دخترهاش خودکشی کرده. دختر دیگهش که یه شهر دیگه زندگی میکنه، واسه چند روز اومده پیشش. و زمان گذشته دربارهی رابطهی راوی با زن و دختر همسایهشون تو ژاپنه، بعد جنگ جهانی.
و مثل بقیهی چیزهایی که از ایشیگورو خوندم، خاطرات پراکندهای که راوی درگیرشونه، با زمان حال داستان گره میخوره و اونجا معنی دوباره پیدا میکنه. هرچند اینجا ارتباط گذشته و حال خیلی «داستانی» نیست و بیشتر معناییه.
یکی از قدرتهای ایشیگورو تو این کتاب، قدرت نگفتنه. بین گذشته و حال داستان تقریباً هیچ اتفاقی گفته نمیشه، در حالیکه اتفاقهای زیادی افتاده. حتا چند سال قبل از خاطرات گذشته، جنگ جهانی بوده. ما اتفاق رو نمیبینیم. تأثیر اتفاق رو میبینیم. ما تأثیر خودکشی دخترش رو میبینیم. تأثیر جنگ رو میبینیم. از این نظر فوقالعادهس.
و باید بگم که متأسفانه زمان حال داستان خیلی منفعله. هیچ اتفاقی توش نمیافته. دقیقاً برعکس «بازماندهی روز» و «هرگز رهایم مکن» که همهی خاطرات درهمریخته مقدمهایه برای پیشبُرد داستان تو زمان حال. و همین قضیه داستانها رو تکوندهندهتر و تأثیرگذارتر میکنه. ولی اینجا زمان حال داستان فقط زمینه میشه برای روایت. به هر حال ایشیگورو هنوز تو قالب خودش به پختگی نرسیده بوده دیگه.
کلاً توصیه میشه. کتاب داستان جذابی داره، فضاسازیهاش فوقالعادهس. و راحت خونده میشه.
«در فوریهی ۱۹۳۲به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. بیش از نُههزار روز دردناک و از هم گسیخته از آن هنگام گذشته است. روزهایی که رنج درونی یا کار بیامید آنها را هر چه تهیتر میکرد سالها و روزهایی که برخی از آنها پوچتر از برگهای پوسیدهی درختی خشک بود.»
راوی پیرمرد شصت سالهی یهودیه که با قدرت گرفتن هیتلر از آلمان خارج شده و بعد از اون از هرچیزی که رنگی از آلمان داشته فرار کرده و حتی سالها کتاب شاعر مورد علاقهاش رو هم باز نکرده. و کتاب خاطرات راوی از سالهای قبل از این ماجراست. خاطرات دوستی دو نوجوان در سالهای قبل از جنگ جهانی دوم. پسرهایی هردو خودشون رو آلمانی میدونند و سیاست رو برای بزرگترها.
فرد اولمن برعکس بیشتر نویسندههایی که از این جنگ نوشتند تأکیدش روی کشتن یهودیها یا آزارهایی که مستقیماً وارد شده، نیست. دوست بازیافته بیشتر از هر چیز مرثیهای برای اتفاقاتیه که میتونستند بیفتند و قبل از وقوع خفه شدند. حسرت پسری که آلمانی بودن خودش رو مسلم میدونه، عاشق کشورشه و آرزوش شاعر شدنه ولی سالهاست حتی آلمانی حرف نزده و یک خط شعر ننوشته.
دوست بازیافته یه پایان کوبندهی خوب داره ولی برعکس خیلی کتابها و داستانهای دیگه ارزشش رو فقط از این پایانبندی نگرفته. به هرحال بهتره قبل از خوندن پشت جلد، مقدمه و جملهی آخر رو نخونده باشید.
حجم کتاب کم و قطعش جیبیه و راحت میشه تو یه نشست خوندش. ترجمه مهدی سحابی هم حرف نداره کلاً.
دربارهی این کتاب:
+ قصههای عامهپسند
+ اثر
+ کپو کوره
+اعتماد
برچسب: فرد اولمن، مهدی سحابی
سام شپرد
ترجمهی داریوش مهرجویی
نشر کتاب هرمس
۲۱۶صفحه، ۲۲۰۰تومان
چاپ اول ۱۳۸۶
۱۰ از ۱۰
دلیلش را نمیدانم، اما خیلی کماند کسانی که سام شپرد را میشناسند. خیلیها فکر میکنند اسمش را شنیدهاند، ولی میخواهم بگویم که اینطور نیست، یعنی علتش این است که اسم و فامیل متداولی است. همین. سام شپرد ۴۵ سال است کار میکند، ۳۷ نمایشنامه نوشته، چند مورد از آنها را روی صحنه برده، ۸ مجموعه شامل داستان کوتاه و نمایشنامه منتشر کرده، در ۳۶ فیلم بازی کرده، ۵فیلمنامه نوشته و ۲ فیلم کارگردانی کردهاست.
کودک مدفون عنوان نمایشنامهای است که در سال ۱۹۷۸ نوشته شد و سال ۱۹۷۹ جایزهی پولیتزر را از آن خود کرد. کودک مدفون، نمایشی است در سه پرده که مقطعی از زندگی یک خانوادهی از هم پاشیده را در بر میگیرد. داج، پدر الکلی خانواده با زنش هالی جدا از هم در دو طبقهی خانهشان زندگی میکنند. تیلدن پسر بزرگ خانواده را که از نیومکزیکو بیرون کردهاند، بعد از سالها به خانه برگشته و برادلی پسر کوچکتر و معلول هم جزوی از بهاصطلاح خانواده است. وینس، پسر تیلدن بعد از شش سال، آمده تا سری به کس و کارش بزند و شلی، دوست دخترش نیز همراه اوست. شاید بتوان گفت پس از اینکه در پردهی اول با شخصیتهای غریب و پیچیدهی خانواده تا حدی آشنا شدیم، با وینس و شلی وارد جمعشان میشویم، یادی از دیگر اعضا میکنیم، و بحران خانوادهی امریکایی را میفهمیم. در این اثنا، راز خانوادگی آشکار میشود که بعید نیست دلیل این آشفتهگی باشد؛ دختری سالها پیش متولد شده و داج با این عقیده که پدرش کس دیگری بود، در همان دوران کودکی، دختربچه را در دریا غرق کرده و در جایی دفنش کرده است.
غرب واقعی از نمایشنامههای معروف شپرد است که آن را در سال ۱۹۸۰ نوشت. مادر خانواده که برای تعطیلات به آلاسکا سفر کرده، آستین را در خانه گذاشته تا مواظب گیاههایش باشد و در عین حال روی فیلمنامهاش کار کند. آستین ظاهری آراسته دارد، دانشگاه رفته، منظم است و ماشین و خانه و زن و بچهاش، نمادهایی از زندگی موفق او محسوب میشوند. لی، برادر بزرگتر، با سر و وضع آشفته و کمسواد که سالها در بیابان زندگی کرده، به خانهی مادر آمده تا با هدف سرقت وسایل خانه، سری به خانههای آن محله بزند. سول کیمر از تهیه کنندگان هالیوود، فیلمنامهی آستین را میپسندد و با لی آشنا میشود. در همان مقطع، اتفاق دیگری میافتد. تهیه کننده با اهداف کاملاً مادی و در پی قمار، قصهی وسترنی که لی در سر دارد را میپسندد و آن را بر فیلمنامهی آستین ترجیح میدهد. تهیهکننده و برادر بزرگتر، از آستین میخواهند که داستان کمارزش لی را بنویسد. مقاومت آستین بینتیجه میماند و تن به این کار میدهد. به این ترتیب شخصیت دو برادر جایگزین یکدیگر و در هم استحاله میشوند. هدف هر دو برادر، از طرفی کمک به پدر الکلیشان و از طرف دیگر رفتن و زندگی کردن در بیابانهاست. در نهایت با بازگشت مادر، درگیری لفظی همیشگی برادرها به جایی میرسد که آستین با سیم تلفن در حال خفهکردن برادر بزرگتر است. در غرب واقعی، دو برادر به نوعی «اینهمانی» میرسند که به عقیدهی مادر همان راهی است که به پدرشان منتهی میشود.
سام شپرد روایتاش را بر اساس شخصیتها طراحی میکند، یعنی ابتدا از یک یا چند شخصیت شروع میکند و بعد قصه را بر اساس روابط و تعاملات این کاراکترها شکل میدهد؛ به این ترتیب، عنصر شخصیتپردازی در کارهای او نقش تنهای را دارد که کلیت داستانی از آن تنه شاخ و برگ گرفته و رشد کردهاست. در کودک مدفون و غرب واقعی، اغلب کاراکترها غیرعادی یا حتا به نوعی دیوانهاند که این پریشانی و ویرانی در بافت خود نمایشنامه ساخته و پخش شدهاست.
یکی دیگر از موارد قابل توجه، عدم اعمال هر تغییری در فضای نمایشهاست یعنی هر سه پردهی کودک مدفون در یک صحنه از طبقهی اول خانه و تمام ۹ پردهی غرب واقعی در یک دکور واحد آشپزخانه و حواشی آن اتفاق میافتند.
به گمان من، بنمایهی اکثر نمایشهایی که از سال ۱۹۵۰ به اینطرف نوشته شدهاند و اصطلاحاً کارهای مدرن تئاتر نام گرفتهاند، شباهت بسیار زیادی به هم دارند و در یک راستا یا به عبارتی در امتداد و ادامهی یکدیگر هم هستند. کارهای سام شپرد را میتوان نسخهی پیشرفته و پرداختهشدهی آثار آرتور میلر و تنسی ویلیامز دانست. ماتیو رودانه در مقدمهی همین کتاب به این ادعا چنین صحه میگذارد «به هر حال همه بر این اعتقادند که بخش اعظم مضامین آثار او [شپرد] معمولاً اینهاست: مرگ (یا خیانت به) رویای امریکایی، گندیدگی و فساد اسطورههای ملی امریکا، مکانیکی شدن نحوهی زندگی امریکایی، پژوهش در ریشههای ملی امریکا و مسئلهی کار و کاسبی. گرچه همهی این مضامین را شاید بتوان به تمامی نمایشنامههای امریکایی اطلاق کرد.» (ص. 4) این اصطلاح رویای امریکایی که بارها در نقدهای مختلف تکرار شده را میتوان به همان بحران، از هم گسیختگی خانوادهی امریکایی تعبیر کرد.
داریوش مهرجویی این دو نمایشنامه را با هدف اجرا، ترجمه کرده ولی گویا مجوز اجرا نگرفته و سرانجام به انتشار کتاب بسنده کرده و فروتنانه بابت نارساییهای احتمالی ترجمه پوزش خواسته، اگر چه تقریباً هیچ ایرادی به چشم نمیآید.
رمان دربارهی شخصی به اسم پدرو پاراموئه. که سرمایهدار بوده و پسرش اومده تا پیداش کنه .فضای داستان جاییه تو مایههای شهر ارواح. توضیحش سخته. و حتا اگه بتونم توضیح بدم، لذتی رو که خوندن کتاب ممکنه بده، کم کردم. پس بیخیال تعریف کردن داستان.
کتاب خوشخوانیه. با وجود اینکه داستان سرراستی نداره، روایت غیرخطیه، نثرش گاهی خیلی شاعرانه میشه و شخصیتهای زیادی داره ولی راحت خونده میشه. و خوندش هم لذتبخشه.
میشه گفت رولفو شروعکنندهی جریانیه که بعداً با مارکز به اوج رسید و «رئالیسم جادویی» نام گرفت. ضمن اینکه فکر میکنم تو فضای فاکنر هم هست. از نظر سیالذهن بودن و اینکه یه مکان خیالی میسازه که داستان اونجا بگذره.
«پدرو پارامو از حد توالی نامنظم رویدادها فراتر میرود. پدرو پارامو تصویری است در آینهی شکسته، تصویری که رفتهرفته بر سطح آبهای گلآلود شکل میگیرد.» آره. همهچی انگار یه تصویره تو آب. همونقدر مبهم و لرزان. شاید واسه همینه که اینقدر کم میتونم چیزی ازش بگم. هدف از نوشتن این پست هم این بود که بگم این کتابو بخونید. وقتی خوندید، بیاید بیشتر حرف بزنیم.
دربارهی این کتاب:
+ فشردهی رمان، تادانه
+ کتابخوانه
