ای. ال. دکتروف
ترجمهی نجف دریابندری
انتشارات خوارزمی
چاپ سوم، ۱۳۸۵
۲۸۰ صفحه، ؟ تومان
۱۰ از ۱۰
دکتروف از بزرگترین نویسندگان امریکاییست و عمدهی شهرتش را مدیون همین کتاب رگتایم است که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد و چاپ اولین نسخهی فارسی آن به سال ۱۳۶۱ برمیگردد. رگتایم جزو آن دسته از کتابهای ماندگار انتشارات خوارزمی است که با جلد گالینگور مرغوبش و با تیراژ نسبتن بالایی، بدون قیمت چاپ شده و هر از گاهی برچسب قیمتی میخورد و از انبار انتشارات راهی کتابفروشیها میشود.
همانطور که دریابندری در مقدمهی کتاب نوشته، دکتروف از نویسندگان مدرن است و رگتایم ثمرهی شاخهی بارور، شاخهی مثبت، شاخهی رئالیستی سنت جویس است که از دوسپاسوس، شاگرد جویس به دکتروف منتقل شدهاست. واژهی رگتایم در تخصص موسیقی به نوعی خاص از موسیقی سیاهان اطلاق میشود که سرشاخهی بلوز و جاز است و در سالهای ۱۹۰۰تا ۱۹۱۸ به اوج محبوبیتش در امریکا رسید. رمان رگتایم نیز روایتی شخصی از همین دورهی تاریخ امریکاست. فرم و زبان کتاب نیز متناسب با موسیقی رگتایم با جملات کوتاه و توصیفهای گذران است و نویسنده روی هیچ صحنه یا چهرهای معطل نمیماند.
رگتایم حکایت چند زندگی است – شاید بیشتر از ده مورد- که در مقاطعی روی هم میافتند و جاهایی از کنار هم رد میشوند؛ راوی به تمام طبقات اجتماعی آن دوره سرک میکشد و زندگی کارگرها، افراد متوسط و سرمایهداران را منعکس میکند؛ به درون جمعهای سوسیالیستی، آنارشیستی، تروریستی و غیره وارد میشود و تاریخ مبارزاتی آنها را نشان میدهد؛ در بطن زندگی سه نژاد ساکن امریکا شامل سیاهان، آمریکاییها و مهاجران رسوخ میکند؛ کولاژی از شخصیتهای واقعی و داستانی را در متن حاضر میکند و علاوه بر همهی این روابط بیرونی، درون شخصیت ها را هم میکاود.
رگتایم یک شاهکار تمامعیار است. هیچ نوشتهای با این حجم کم نمیتواند مفاهیم انسانی، تاریخ عملی و موجودیت زندگی چندین نسل امریکا را به تصویر بکشد. بیشک، ترجمهی نجف دریابندی در خور این شاهکار ادبی است. خواندن رگتایم به شدت توصیه میشود.
دربارهی این کتاب:
+ سبوی تشنه
+ کتابهای عامهپسند
برچسب: ای. ال. دکتروف، نجف دریابندری
مجموعهای از ۸ داستان برگزیدهی سالهای ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۱ بهاضافهی یه داستان از آیزاک باشویس سینگر از دههی هفتاد. به جز سینگر که ازش مجموعهی «یک مهمانی، یک رقص» [ترجمهی مژده دقیقی] دراومده و آلیس مونرو بقیهی نویسندهها برای ما معروف نیستن.
میتونم با تقریب خوبی بگم همهی داستانها، داستانهای خوبیان. مشخصهی اصلی داستانهای آمریکایی واسه من سر راست بودن داستانهاس. این حرف به این معنی نیست که با داستانهای سادهای طرفیم. هنر این داستانها تو اینه که بیادا و پُرمغز داستان تعریف میکنن. دنبال گفتن جملههای قشنگ نیستن، جاش به خلق موقعیتهای تأثیرگذار و نو فکر میکنن. موقعیتهایی که تو کلیّت داستان معنای دیگهای پیدا میکنن. و همین معناهای مختلفه که به داستانها ابعاد نو میده.
یه نکتهی جالب تو این مجموعه، تأکید داستانها رو روابط خانوادگیه. زندگی شخصی آدمها، تنهاییهاشون، احساسات دربارهی اعضای خانواده و پُررنگتر از همه پیچیدگی روابط آدمها چیزهاییان که نویسندههای جدید روش مکث میکنن. رو کلمهی مکث تأکید دارم. چون به نظر میآد همهی داستانها انگار مکثیان روی زندگی آدم.
از «داستان یک پرستار» [پیتر بیدا]، «کلید» [آیزاک باشویس سینگر] و «پل معلق» [آلیس مونرو] بیشتر از بقیهی داستانها خوشم اومد. هر چند تو یه همچین مجموعههایی همهی داستانها خوبند.
برچسب: آلیس مونرو، مژده دقیقی
توبیاس وولف
ترجمهی منیر شاخساری
نشر چشمه
چاپ اول، ۱۳۸۷
۱۴۸ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
۹ از ۱۰
خواندن داستان کوتاه آمریکایی، بهخصوص از نویسندگان معاصر همیشه لذتبخش است. «گداها همیشه با ما هستند» مجموعهای است از هفت داستان کوتاه که با زبانی بسیار ساده نوشتهشدهاند: مستقیم، بیهیچ واسطهای و بهدور از استعارهها، کنایهها، قضاوتها و... راوی هیچوقت از خط داستانی خارج نمیشود، یعنی قصه را از جایی شروع میکند و در نقطهای به پایان میرساند اما بعد از تمام شدن داستان است که مخاطب در هالهای فرو میرود، انگار پردههایی کنار رفتهاند و به درک تازهای رسیدهاست. البته که این مورد، امری مطلق نیست و داستان نسبتن ضعیف «داستان ما شروع میشود» هم در مجموعه وجود دارد که بیشتر یک بازی فرمی است؛ چارلی که پیشخدمت رستوران است، بعد از کارش به یک قهوهخانهای رفتهاست و به حرفهای میز بغلی گوش میکند که دو مرد و یک زن از اعضای گروه کر کلیسا هستند. در نهایت چارلی بلند میشود و پی کار خودش میرود. صرف سادگی و روایت مقطعی از زندگی روزمره، دلیل بر ضعف داستان نیست؛ «جاذبههای پیشرو» هم فقط برشی از زندگی روزمرهی نوجوانی به نام جین است که در سالن تئاتر کار میکند، اما این داستان به نظر من، بهترین داستان مجموعه است. از سایر داستانهای عالی کتاب میتوان از «بگو آره»، «فروپاشی صحرا، 1967» و «هیولا» نام برد که به عمق زندگی زناشویی نقب میزنند.
«مکان» ساخته و پرداختهشده در داستانهای این مجموعه و کلن در داستانهای آمریکایی، فقط زمینه و بستری خنثا برای جریان داستان نیستند، بلکه در عین سادگی، کارکرد پیشرفتهتری دارند. به عنوان نمونه در همان داستان «جاذبههای پیشرو» استخری در حیاط خانهی جین وجود دارد و یک دوچرخه ته استخر افتادهاست. صاحبخانه به برادر کوچکتر جین گفته که اگر دوچرخه را از استخر بیرون بیاورد، میتواند آنرا داشته باشد. جین در دو صفحهی آخر داستان تلاش میکند که اینکار را بکند، ولی هنوز موفق نیست. داستان در جایی تمام میشود که جین کنار استخر دراز میکشد تا نفس تازه کند و از خنکی بادی که به صورتش میزند، لذت میبرد. حین خواندن داستان، موقعیت استخر، ناخودآگاه، با تار و پود شخصیت جین عجین میشود و بُعد تعریفنشدهای به کاراکتر میدهد که فقط مختص داستان است.
معلوم است که خانم شاخساری در مورد ترجمهی کتاب زحمت زیادی کشیدهاند و نتیجه، متن فارسی تقریبن بیعیب و نقصی است. فقط در یکی دو مورد اصطلاحات فنی اشکالات جزئی به چشم میآید که زیاد هم نمیشود خرده گرفت، مانند Alternator که «آلترناتور» ترجمهشده در حالی که کلمهی مصطلح «دینام» است.
برچسب: توبیاس ولف
اهمیت این مجموعه تو معرفی نویسندههای بزرگیه که زمان چاپ اول کتاب [۱۳۷۱] برای ایرانیها شناختهشده نبودن، ولی نویسندههای بزرگیان. و البته اهمیت دیگهی این مجموعه خوب بودن خود داستانهاست. میتونم بگم همهی داستانها، داستانهای خوبیان. آخرش هم چندتا مقاله داره. دربارهی داستانِ لاتاری، کارور و چندتا هم دربارهی نویسندگی و شیوههاش. [لونی که برای گینزبورگه تو فضیلتهای ناچیز هم هست.] من از داستانهای لاتاری [شرلی جکسن]، شام خانوادگی [ایشیگورو] و آن میلر دیگر [توبیاس ولف] بیشتر از بقیه خوشم اومد. راستش پیدا کردن ویژگی مشترک بینشون سخته. یا باید دربارهی هر داستان یه چیزی بنویسم که اونجوری لطف خوندن داستانها رو میگیرم یا باید این نوشته رو همینجا تموم کنم که همین کارو میکنم. بخونیدش.
دربارهی این کتاب:
+ کتابخوانه
+ کتابهای عامهپسند
برچسب: ریموند کارور، جان آپدایک، توبیاس ولف، کازوئو ایشیگورو، جعفر مدرس صادقی
غلامرضا رضایی
نشر چشمه
چاپ اول، زمستان ۸۷
۱۴۲ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
۷ از ۱۰
یکشب، احتمالن در دههی پنجاه، خسرو و نامزدش، رعنا، کنار کافهی دوست خسرو، جمعه، مشغول صحبت بودند. یکی از کارگران هندی شرکت نفت، مست کرده و به رعنا بیاحترامی میکند. خسرو غیرتی میشود و مرد هندی را به باد کتک میگیرد و باعث مرگ او میشود. خسرو جنازه را کنار رودخانه میاندازد و فرار میکند. شهربانی در پی یافتن قاتل است و از قرار در نهایت موفق میشود.
1. گرچه تعداد صفحات کتاب نسبتن زیاد است، ولی بهحق در شناسنامهی کتاب زیر عنوان «داستانهای کوتاه فارسی» قرار گرفتهاست. کتاب مقطعی از زندگی خسرو و آدمهایی را در بر میگیرد که با او در ارتباط هستند.
2. ژانر داستان، همان جنایی/پلیسی/کاراگاهی است، ژانری که باز میگویم در کشور ما جدی گرفته نشدهاست و اینکه اخیرن کتابهای زیادی در این حوزه نوشته میشود، به نظر من، اتفاق خوبی است.
3. راوی، دانای کل است که در هر فصل با کسی همراه میشود و داستان را حکایت میکند.
4. اصلیترین تکنیکی که در «وقتی فاخته میخواند» استفاده شده، شکست زمان است. داستان از آنجا شروع میشود که رئیس پاسگاه به کافهی جمعه میآید و از او سوالهایی میکند. نویسنده بارها و بارها به زمان گذشته گریز میزند و 50- 60 صفحه طول میکشد تا مخاطب، افسار قصهی اصلی را به دست بگیرد. به این ترتیب، چنین بازی زمانی بیحد و حصر که توجیه خاصی هم ندارد، تبدیل میشود به نقطهی ضعف کتاب و عاملی پسزننده، گرچه مطمئنیم که هدف نویسنده غیر از این و حتا در تضاد با این مورد است. اگر آقای رضایی، داستان را به صورت خطی مینوشت، گمان نکنم که بیشتر از 20 – 30 صفحه میشد.
5. اغلب قصههای فرعی، به نظر من بیموردند، یا لااقل کمکی به پیشبرد داستان اصلی نمیکنند. اینکه خسرو روشنفکر است و کتاب میخواند، یا چهطور عاشق رعنا میشود، یا آن معلمی که برای خسرو کتاب معرفی میکرد و حالا الکلی شده، یا داستان فریدون که در پی عشقش آواره شده، یا آقای هندیجانی، هیچ نقشی در داستان ندارند و قابل حذف هستند. اگر هدف از پیشکشیدن این آدمهای فرعی و قصهها، جلب مخاطب باشد، باید کارکرد بیشتری به آنها داد و پررنگترشان کرد. کاش از دههی پنجاه ایران و روشنفکری به مثابهی زیور و زینت افراد دست برداریم.
6. نثر داستان ویژگی خاصی دارد که فقط در نوشتههای جنوبیها پیدا میشود. استفادهی روزمره از کلمات انگلیسی مانند «لین»، «پلیتی» یا «وستند واچ»، صفتها و قیدهایی که تکرار یک کلمهاند که اغلب میانوند «الف» آنها را به هم چسبانده، مثل «هولاهول»، «پشتاپشت»، «آبله آبله» یا «گرماگرم» و بهکار گرفتن کلماتی که خاص جنوب هستند مثل «کرکاب»، «قماره»، «حبانه»، «چوب چندل» یا «درخت میموزا» فقط چند نمونه هستند. اگرچه به هیچ وجه از لهجهی استفاده نشدهاست، ولی رنگ و بوی جنوب در کل داستان جاری است.
