تبليغاتX
Menu
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
مرثیه‌ای برای یک سبک ‌وزن
نویسنده و کارگردان: ایوب آقاخانی
تالار سایه تئاتر شهر، شهریور و مهر ۸۸
۴۵ دقیقه، ۵۰۰۰ تومان
۹ از ۱۰

اول از همه این را بگویم که من تا حالا نشده بود بروم تئاتر و حتی یک بار هم به ساعتم نگاه نکنم. یعنی این جور بگویم که وقتی تئاتر تمام شد واقعاً تأسف خوردم. چهل و پنج دقیقه پر از خنده و افسوس و تحسین. نمایشنامه‌ی «مرثیه‌ای برای یک سبک‌وزن» از معدود نمایشنامه‌های اجرا شده‌‌ی ایرانی است که کاملا تکنیکی نوشته شده. مهارت نویسنده در دیالوگ‌نوبسی واقعاً ستودنی است. ولی از طرف دیگر چنان زنده و مرتبط با اوضاع سیاسی و اجتماعی فعلی ایران است که آدم حیرت می‌کند. طنز گزنده‌ای دارد و اشاراتی مستقیم به بعضی مسائل، که من خودم اولش گفتم چقدر رو و گل درشت! اما بعد که فکر کردم دیدم قضیه دقیقاً همین است. کمدی اصلی اینجاست که موضوعی که نمایشنامه بهش می‌پردازد اساساً همین قدر روست و ایوب آقاخانی فقط به نمایشش درآورده. یعنی حتی اضافه کردن طنز به دیالوگ‌ها خیلی دیده نمی‌شود. موضوع ذاتاً تلخ و مضحک است. تلخ و گزنده و مضحک.

اما مسئله‌ی دیگر این است که نمی‌شود گفت این نمایشنامه از آن نمایشنامه‌های تاریخ مصرف دار است. با عوض کردن چند تا دیالوگ، این قصه می‌تواند شرایط اجتماعی و یا تاریخ هر مقطعی از صد سال اخیر، ایران را بازگو کند، و همین به نظر من خیلی خوب و دوست داشتنی است. در ضمن نویسنده خیلی خوب عناصر نمایشی را می‌شناسد و از همه‌ی آنها به خوبی استفاده می‌کند. یعنی دیالوگها، حرکات، حتی صحنه‌آرایی به پیش بردن داستان کمک می‌کند.

در آخر هم این را بگویم که این «هدایت هاشمی» معرکه است. بازی‌‌اش چند سطح با بازیگران دیگر تیاتر فرق دارد. من یکی که تو هر نمایشی اسمش را ببینم حتماً می روم بلیطش را هرجور شده می‌خرم. تو این تیاتر هم بازی بسیار خوبی داشت. البته از بازی خوب «افشین هاشمی» هم نباید گذشت. تازه آخرِ آخرِ تیاتر (یعنی وقتی همه بلند شده‌اند و دست می‌زنند) را اگر ببینید می‌فهمید که چرا هدایت هاشمی را این قدر دوست دارم و چه‌قدر آدم نازنینی است.

این نمایشنامه به محمود دولت آبادی تقدیم شده. ایوب آقاخانی در نوشتن، شاگرد دولت آبادی است. هرچند از خودِ دولت آبادی خوشم نمی‌آید اما به حق که شاگرد توانایی دارد. به سلامتی همه‌ی عاشقان ادبیات و هنر! از دستتان می‌رود اگر نبینید تیاتر را. ممکن است خیلی هم فرصت نداشته باشید.

برچسب: تئاتر

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
نظرسنجی

 الان بیشتر از یه ساله که داریم اینجا از کتاب‌هایی که خوندیم و نمایش‌ها و فیلم‌هایی که دیدیم می‌نویسم و از خواننده‌ها جز چند نفرشون چیز زیادی نمی‌دونیم. اگه می‌شه با جواب دادن به این چندتا سؤال کمکمون کنید:

 - معرفی‌های ما چقد توی این که کتابی رو بخونید یا نخونید تأثیر داشته؟ مثلا چندتا کتاب رو اینجا خوندید که خوب بوده و بعدش رفتید بخونیدش؟

- پست‌هایی که کتاب‌هایی رو که نخوندید معرفی کرده، می‌خونید؟

این یه بار رو لطفاً وقت بذارید و چند کلمه‌ای برامون بنوسید و چون جواب‌هاتون برامون مهمه زیر همین پست برامون کامنت بذارید که بتونیم کامنت‌ها رو دنبال کنیم.

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
اندوهی ژرف

یاسمینا رضا
ترجمه‌ی دکتر نازنین شهدی
نشر ورجاوند
چاپ اول، ۱۳۸۲
۱۱۴ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
۸ از ۱۰

 یاسمینا رضا را بیشتر به خاطر نثر بسیار ساده و در عین حال عمیق‌اش می‌شناسند. اندوهی ژرف را در سال ۱۹۹۹ نوشته و جزو رمان‌های مهم اوست.

ساموئل یک یهودی پولدار، در آخرین روزهای عمرش، با پسرش حرف می‌زند که سال‌هاست در سفر است. کل رمان، به صورت مونولوگ پدر و بدون هیچ نظم و ترتیبی، بیشتر به صورت سیال ذهن روایت می‌شود. می‌توان گفت که رمان، هیچ داستان سرراستی ندارد، یا می‌توان کل زندگی پدر را داستان دانست؛ ولی من ترجیح می‌دهم هر تکه‌ی روایت پدر از زندگی‌اش را به عنوان یک قصه در نظر بگیرم و همه را به صورت مجموعه‌ای به هم ربط دهم.

راوی، شخصیتی خاکستری یا به عبارتی «ضدقهرمان» است، در کل کتاب به صورت متکلم وحده حاضر می‌شود، یعنی دیدگاه خود را به خواننده دیکته می‌کند، اما جالب این‌جاست که مخاطب، راوی را می‌فهمد و با او همگام می‌شود.

ترجمه‌ قابل‌قبول است ولی در موارد نتوانسته آن جریان و سادگی را، که ویژگی اصلی نثر یاسمینا رضاست، به فارسی برگرداند. این مشکل را در بیشتر متون داستانی که از فرانسه به فارسی ترجمه می‌شوند، قابل ملاحظه است.

جلد کتاب؛ مقوای بافت‌دار، با چاپی که در سه مرحله اجرا شده: سیاه و سفید + قرمز رنگ جداگانه + طلاکوب. طرح روی جلد، چهار ته‌سیگار و چند کبریت سوخته است که هیچ ریطی به محتوای کتاب ندارد. بعید می‌دانم که حتی یک‌بار، کلمه‌ی سیگار در متن رمان آمده‌باشد. نمی‌دانم کی، ولی روزی خواهد رسید که طرح روی جلد و خود کتاب، با هم ارتباط داشته‌باشند!

کتاب برای تمام اهل ادبیات، به‌خصوص دوستداران رمان نو، توصیه می‌شود.

×××
«مرگ در درون ماست. به مرور پیروز می‌شود. رفته رفته همه چیز درهم می‌ریزد و شبیه هم می‌شود.»

برچسب: یاسمینا رضا

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
عیش مدام

فلوبر و مادام بوواری
ماریو بارگاس یوسا
انتشارات نیلوفر
۲۵۵ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ اول، پاییز ۸۶

معین: ۹ از ۱۰
همون‌طور که از اسم کتاب مشخصه، یوسا این کتاب رو درباره‌ی مادام بوواری و فلوبر نوشته. تو مقدمه توضیح می‌ده که سه جور می‌شه یه اثر رو نقد کرد: یه جور احساسی و با سلیقه‌ی شخصی، یکی هم علمی و بر اساس معیارها و مستقل از این‌که کتاب چه تأثیری رو خواننده می‌ذاره و آخریش هم بررسی جایگاه تاریخی و تأثیراتی که روی ادبیات بعد از خودش گذاشته. و یوسا هر سه نوع نقد رو به کار می‌گیره. باید بگم که تو نقد علمی یه بخش زیادی درباره‌ی چگونه‌نوشته‌شدن مادام بوواری نوشته.

خیلی جامع مادام بوواری رو بررسی می‌کنه. هم از نظر محتوایی و هم از نظر ادبی. از یه طرف تقابل دنیای مردانه و زنانه، اروتیسم، رؤیاپردازی و مصرف‌گرایی رو تو مادام بوواری توضیح می‌ده. و از طرف دیگه استفاده‌های مختلف از زمان، تغییرات راوی و سبک جدید روایت رو می‌گه. یه جوری هم توضیح می‌ده که بدون زیاده‌گویی حرفش رو می‌فهمونه.

به نظر من، علاوه بر هر چیزی که تو کتاب نوشته شده، موضوعی که همه‌جای کتاب یوسا پی‌گیری می‌کنه اینه که چه‌طوری فلوبر بدبین و فراری از واقعیت، کتابی نوشته به‌شدت واقعی و مبتنی بر واقعیت. یعنی چه‌جوری می‌شه که این تناقض به وجود می‌آد. و به نظر من، یوسا با ردگیری نامه‌هایی که فلوبر نوشته و تطبیق اون‌ها با کتاب، به این سؤال پاسخ می‌ده. پاسخی که یوسا می‌ده مربوط می‌شه به فرق‌گذاشتن بین واقعیت واقعی و واقعیت داستانی. می‌گه «از تخریب و خرد کردن واقعیت واقعی، چیزی کاملاً متفاوت پدید می‌آید که رونوشت آن نیست، بلکه پاسخی به آن است و آن همانا واقعیت داستانی است.» این‌جوری می‌شه که فلوبری که می‌نویسه تا از واقعیت انتقام بگیره، چیزی به واقعیت اضافه می‌کنه.

یه چیز خیلی جالبم اینه که اگه کتابای یوسا رو خونده باشین، می‌بینین که خیلی خوب از نکاتی که از فلوبر یاد گرفته استفاده می‌کنه و به اونا چیزای جدید اضافه می‌کنه. آره دیگه... اگه مادام بوواری رو خوندین، حتماً این کتاب رو بخونید. اگه هم نخوندین، حتماً مادام بوواری رو بخونید بعد بیاین این کتاب رو بخونید. اون جمله‌ی معروف فلوبر رو هم شنیدین که اول کتاب نوشته دیگه. «تنها راه تحمل هستی آن است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مُدام.»

***

الهام: ۸ از ۱۰

عیش مدام تصویری شورانگیز از عشق و ایمان بی‌اندازه‌ی یوسا به فلوبر و شاهکار او یعنی مادام بوواری است. البته همان‌طور که معین گفت یوسا تنها به شرح رابطه‌ی احساسی و علاقه عاطفی‌اش به این رمان بسنده نمی‌کند و در قسمت دوم کتاب، نقدی ساختارشکن از رمان ارائه می‌دهد. نقدی که بر خلاف نقدهای ساختارشکن دیگر تنها رمان را مُثله نمی‌کند، که با تشریح دقیق و علمی این اجزا، در نهایت از آن کلی زیبا و هماهنگ به خواننده نشان می‌دهد که در واقع به نظر او و من(!) بزرگ‌ترین قدرت بزرگ فلوبر در نوشتن است و از او نویسنده‌ای بزرگ و بی‌مانند می‌سازد.

همان‌طور که خود یوسا در کتاب می‌گوید، او نه تنها بارها این رمان و دیگر آثار فلوبر، از جمله مجموعه‌ی چندین جلدی نامه‌هایش را با دقت خوانده، که هر چیزی که درباره‌ی فلوبر و مادام بواری نوشته شده را با اشتیاقی عجیب می‌خواند. تا آن‌جا که رابطه‌ی شخصی‌اش با خیلی از افراد تحت‌تأثیر نظر ایشان در مورد این کتاب بوده‌است. خواندن این کتاب به نظر من برای تمام کسانی که می‌خواهند نویسنده بشوند از واجبات است، چون به سختی می‌شود تحلیلی این‌طور دقیق و موشکافانه از چگونگی شکل‌گیری یک رمان و خاستگاه‌های فردی و اجتماعی آن پیدا کرد. به خصوص که خود یوسا هم نویسنده است و مهم‌ترین دغدغه‌اش در این کتاب نقد ادبی است، تا آن حد که به نظر می‌رسد روی هر پاراگراف از مادام بواری تأمل کرده و برای فهمیدن چگونگی نوشته‌شدنش به تمام منابع تاریخی، مکتوب و شفاهی مراجعه کرده است.

در آخر هم این را بگویم که من با نظر معین مخالفم، به نظر من بهتر است اول لااقل تربیت احساساتی و چند نوشته‌ی دیگر از فلوبر بخوانید و بعد به سراغ عیش مدام بروید. چون در این کتاب بارها از تمام آثار فلوبر اسم برده شده و اگر آن‌ها را خوانده باشید بهتر می‌توانید کار این نویسنده را با خودش در رمان‌های دیگرش مقایسه کنید.

برچسب: ماریو بارگاس یوسا، عبدالله کوثری، گوستاو فلوبر

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
مادام بوواری
گوستاو فلوبر
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۴۹۶ صفحه، ۸۰۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۷
۱۰ از ۱۰

«مادام بوواری» واسه من شروع کلاسیک‌خوندنِ جدیه. خوش‌حالم که شروعم این‌قدر توفانی بود که باز هم رغبت کنم سراغ کلاسیک‌ها برم.

کتاب از ورود یه تازه‌وارد به کلاس شروع می‌شه. و با اون تازه‌وارد پیش می‌ره. تازه‌وارد که «شارل بوواری» باشه بزرگ می‌شه و پزشک می‌شه. و سر قضیه‌ای با «اِما» آشنا می‌شه، اِما و شارل زندگی‌شونو شروع می‌کنن. «مادام بوواری» شرح دقیق و بی‌طرفانه‌ایه از عصیان و شکست اِما بوواری جلوی زندگی یک‌نواخت با شارل برای رسیدن به آرزوها و گم‌شده‌هاش.

فلوبر «مادام بوواری» رو به‌شدت واقع‌گرایانه و بدون احساسات‌گرایی نوشته. منظورم اینه که به جای این‌که به فکر زرق‌وبرق دادن به اتفاقات باشه، زندگی اِما رو همون‌طور که هست، نوشته. فکر می‌کنم این واقع‌گرایی باعث تأثیرگذاری و هم‌حسی بیش‌تر می‌شه. انگار رو ادبیات بعد از خودش هم تأثیر زیادی گذاشته.

یه نکته‌ی دیگه که به چشم من اومد، استادی فلوبر تو توصیفاتِ جشن‌ها و فضاهاس. یه جوری اون صحنه‌ها توصیف شده که فکر کنم تا مدت‌ها تو ذهنم بمونه. [هرچند گاهی توصیفاتش کِش‌دار و آزاردهنده‌س.] یه چیز دیگه هم اینه که از فضا واسه شخصیت‌پردازی و توصیف حالات شخصیت‌ها زیاد استفاده می‌کنه. مثلاً:
«باورش این بود که عشق باید یکباره، با درخشش‌های بسیار و تکان‌های شدید از راه برسد. توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد، زیر و رویش کند، اراده‌ی آدم‌ها را مثل شاخ و برگ بکند و دل را یکپارچه ببرد و به ورطه بیندازد. نمی‌دانست که وقتی ناودان‌ها گرفته باشد باران روی بام خانه‌ها دریاچه‌ها به وجود می‌آورد، و این چنین خود را در امنیت می‌دانست تا این‌که ناگهان تَرَکی در دیوار کشف کرد.»

درباره‌ی مادام بوواری خیلی می‌شه حرف زد. کتاب بعدی که می‌خونم «عیش مدام: فلوبر و مادام بوواری» از یوساست که درباره‌ی مادام بوواری نوشته. احتمالاً تو پست بعدی بیش‌تر درباره‌ی مادام بوواری حرف می‌زنم. در ضمن همین ترجمه رو بخونید.

درباره‌ی این کتاب:
+ Menu، ترجمه‌ی محمد قاضی و رضا عقیلی
+ کتاب‌خوانه

برچسب: گوستاو فلوبر، مهدی سحابی

جمعه سیزدهم شهریور 1388
سنگر و قمقمه‌های خالی

بهرام صادقی
کتاب زمان
چاپ اول (ویرایش جدید)، ۱۳۸۰
۴۳۲ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

شاید تعداد سردمداران ادبیات داستانی در ایران، بیشتر از انگشتان دست نباشد و شک نکنیم که بهرام صادقی یکی از آن‌هاست. مجموعه‌ی حاضر ۲۴ داستان کوتاه از او را شامل می‌شود که از سال ۱۳۳۵ آغاز و تا ۱۳۴۶ ادامه پیدا می‌کند. در همین سال است که صادقی داستان «عافیت» را می‌نویسد و بعد، دیگر چیزی نمی‌نویسد، چون به این نتیجه می‌رسد که داستان کوتاه ظرفیت محدودی دارد و نمی‌تواند حتی بخش کوتاهی از زندگی را منعکس کند. پس از آن است که صادقی به تعریف کردن بداهه‌ و شفاهی داستان، اغلب در قهوه‌خانه‌ها بسنده می‌کند.

غالب داستان‌های بهرام صادقی در بافت قشر متوسط و کارمندگونه‌ی جامعه اتفاق می‌افتد، طبقه‌ی اجتماعی که تا آن دوره خیلی کم به آن‌ها پرداخته‌شده‌بود. عجیب است که بعد از گذشت این همه سال، هیچ یک از داستان‌ها بوی کهنگی نمی‌دهد و انگار متعلق به دوران معاصر است. علت این که گرد زمان روی داستان‌ها جمع نشده، پرداختن نویسنده به امور انسانی و درونیات بشر، و نه مسائل ژورنالیستی است.

پس از خواندن داستان‌های بهرام صادقی، تأسف عمیقی گریبان همه‌ی اهالی ادبیات ایران را می‌گیرد، این که چرا بهرام صادقی تا به این حد ناشناخته مانده؟ ۵۰ سال پیش در ایران نویسنده‌ای می‌نوشت که داستان‌هایش تمام ویژگی‌های ادبیات پست‌مدرن را داشت، ویژگی‌هایی که از عمر تعریف‌شدن‌شان کمتر از سی سال می‌گذرد. اصلن طبق گفته‌ی اومبرتو اِکو، خود واژه‌ی پست‌مدرن در دهه‌ی ۱۹۸۰ برای اولین‌بار به کار گرفته‌شد، حال آن‌که دوره‌ی نویسندگی بهرام صادقی دهه‌ی ۵۰ میلادی است.

اطمینان داشته‌باشیم که داستان‌های بهرام صادقی، قطعه‌های با ارزشی از ساختار ادبیات داستانی ماست که خواندن هرکدام از آن‌ها توصیه می شود. اغلب داستان‌های این مجموعه و حتی چند داستان دیگر در فضای اینترنت موجود و قابل دریافت‌اند.

برچسب: بهرام صادقی

سه شنبه دهم شهریور 1388
سریرا، سیلویا و دیگران

سپینود ناجیان
نشر چشمه
۹۶ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸

معین: ۸ از ۱۰
مجموعه‌ی ۱۷ داستان کوتاه. حجم هیچ‌کدوم از داستان‌ها بیش‌تر از ده صفحه نیست. بعضی از داستان‌ها از کوتاهی به داستان مینی‌مال نزدیکن. یعنی حدوداً یه صفحه‌ن. داستان‌ها معمولاً از یه لحظه‌ی خاص [مثلاً لحظه‌ی مرگ یا خودکشی شخصیت] شروع می‌شن. اون یه لحظه گسترش پیدا می‌کنه و داستان تعریف می‌شه. داستان به اون لحظه‌ی خاص معنای دیگه‌ای می‌ده و گاهی دوباره به اون لحظه برمی‌گرده.

فکر می‌کنم یه ویژگی مهم داستان‌های این مجموعه، نثر خاص و شاعرانه‌ش باشه. یه‌کم منو یاد نثر گلشیری می‌نداخت. جمله‌های بلند، تودرتو و آهنگینی که معمولاً با پیچیدگی داستان‌ها متناسبن. معمولاً خط اصلی داستان‌ها کم‌رنگه و پیداکردنش نیاز به مرور داستان داره. دلیلش هم اینه که راوی یا زاویه‌دید محدودی داره، یا می‌خواد چیزی رو پنهان کنه. مثلاً ماجرای اصلی داستان «این داستان سریرا نیست» پشت گفت‌وگوهای به ظاهر کم‌اهمیت پنهان شده.

و به نظر من، از مهم‌ترین حسرت‌های این مجموعه اینه که بعضی داستان‌ها به اندازه‌ی کافی گسترش پیدا نکردن. یعنی جای کار بیش‌تری داشتن. مثالِ خوب واسه این حرفم داستان «نارنجی، لیمویی تا زیتونی»‌یه.

من از داستان‌های «Dead Woman Walking»، «این داستان سریرا نیست» و «وقت شک» بیش‌تر از بقیه خوشم اومد. 

***

آراز: ۹ از ۱۰

اولین نکته‌ای که توجه مخاطب را حین خواندن کتاب به خودش جلب می‌کند، تاریخ‌هایی است که در پایان هر داستان آمده؛ فروردین 81، پاییز 82 و جدیدترین آن‌ها تیر و امرداد 85 است در انتهای داستان «وقت شک»؛ یعنی بیشتر از سه سال از تاریخ نگارش آخرین داستان کتاب می‌گذرد، سال‌های در انتظار مجوز.

به نظر من، مهم‌ترین ویژگی کتاب دیدگاه خاص، یعنی جهانبینی لطیفِ زنانه‌ و منحصر به شخص نویسنده، و توانایی او در انتقال این دیدگاه در قالب زبان است. این زاویه دید خاص و زبان پیرو آن اصلاً راکد و تکراری نیست، بلکه به نسبت بافت داستان‌ها متنوع و پویاست، به عنوان نمونه در داستان «سوت» به سمت و سوی پوچی یا Absurd می‌رود و در «آخرین امپراطور یا سایکو» در قالب نمایشی طنزگونه و در عین حال نمادین شکل می‌گیرد.

مفهوم تنهایی و احساس نیاز به ارتباط انسانی و در عین‌حال کاوش اعماق درونی انسان‌ها در محدوده‌ی زندگی شهری و آپارتمانی محور اغلب داستان‌هاست. در «نازک آرای تن ‌ساق گلی»، «آن مرد تبر دارد» و «سیلویا، سیلویا» مردی اثیری با ترکیبی از ویژگی‌های بیرونی و صفاتی که از درون خود راوی نشأت می‌گیرد، وارد حیطه‌ی تنهایی شخصیت اول می‌شود، در «در بالکن را باز گذاشتی اقای میم» این آقای میم و زهره، زنش هستند که چینی نازک تنهایی راوی را می‌شکنند و حتی روای برای مدتی کوتاه در آقای میم استحاله می‌شود، آقای میمی که می‌تواند هرکسی باشد.

به قول معین، داستان‌ها به اندازه‌ی کافی بسط پیدا نکرده‌اند، یعنی من خواننده بعد از تمام شدن داستان، ارضا نمی‌شوم. اگر تعریف ساده‌ی «برشی از یک زندگی» را برای داستان کوتاه را در نظر بگیریم، داستان‌های این مجموعه کوتاه‌ترین برش ممکن هستند؛ اغلب می‌بینیم که شخصیتی ساخته شده، دشوارترین کار انجام شده و  راهی به عمق درونش باز شده، ولی این راه باریک است و فوری باید بازگشت، همین‌طور فضاها؛ آدم می‌خواهد ساعت‌ها در کنار گنبدخانه‌ی شیح لطف‌اله قدم بزند یا با «امیرعلی» در خانه‌ی راوی بنشیند و لذت ببرد ولی چه کنیم که نویسنده صلاح ندانسته و به همین کم باید بسنده کرد.

 ***

 صبا : ۸  از ۱۰

باید به حرف‌های آراز این رو اضافه کنم که شاید بیشتر آدم‌های کتاب شهری و آپارتمانی باشند ولی فضای داستان‌ها به تکرار نمی‌افته و آدم‌ها به صرف شهری‌بودن توی آپارتمان زندانی نمی‌شن. به همون نسبت آدم‌ها رو توی جنگل و زندان و ... هم می‌‌بینیم.

نثر کتاب خیلی جاها شاعرانه و حتی آهنگینه. ولی شاعرانگی بیشتر از نثر توی نگاه نویسنده‌س.نگاهی که حتی می‌تونه عشق یه گیاه به زنی رو ببینه. شاعرانگی توی فضاها، شخصیت‌ها و روابطی که می‌سازه‌س. روابطی که شاید خیلی واقعی نباشن ولی توی نثر و فضای ساخته‌شده‌ی داستان معنی پیدا می‌کنن مثل «نازک آرای تن ساق گلی».  

همین حضور گیاه‌ها با اسم‌هایی که شاید خیلی‌هامون نشنیده باشیم و کنار شخصیت‌ها قرار گرفتنشون هم -مثل «این داستان سریرا نیست» یا داستان «پبراکتوس لیترانوس»- هم یکی دیگه از مشخصه‌های داستان‌های کتابه.

بعضی داستان‌ها کنار این دنیای لطیف و شاعرانه یه طنز تلخی هم دارن مثل «Dead Woman Walking» و مینیمال «خارش» که با تلخ‌ترین لحظه‌ها بازی شده. کم‌رنگ‌ترش رو هم توی داستان‌های دیگه می‌دیدم.

دیر نوشتم و آراز و معین بیشتر حرف‌ها رو زدن. حرف تکراری نمی‌زنم  فقط «این داستان سریرا نیست» و «نازک آرای تن ساق گلی» حسابی هیجان زده‌م کردند.

***

الهام: ۸  از ۱۰

خوب، فکر کنم بچه‌ها بیش‌تر چیزی که می‌خواستم بگویم گفته‌اند و به قول صبا حرف تکراری نمی‌زنم. فقط چند تا نکته‌ی کوتاه بگویم و بروم. البته الآن دیدم که صحافی کتاب من اشتباهی توش بوده و چند تا از داستان‌ها را نخوانده ام.

اول، در بیش‌تر داستان‌های مجموعه جنسیت راوی به سادگی قابل تشخیص نیست. در بعضی داستان‌ها مثل «حلقه‌ای در انگشت نشانه» از این موضوع استفاده داستانی شده، تا حدی که تا پایان داستان این موضوع در ابهام (خوشم نمی‌آید بگویم هاله‌ای از ابهام!) باقی می‌ماند. اما در چند تا از داستان‌ها این مسئله تقریباً به معما تبدیل می‌شود. به طوری که خواننده تا آخر داستان هی با خودش کلنجار می‌رود که راوی زن است یا مرد و از خط اصلی داستان منحرف می‌شود.

دوم این‌که من این مشکل را با بیش‌تر نویسندگان ایرانی دارم. وقتی قدرت ساختن فضایی، یا رویدادی، یا حسی را بدون توضیح مستقیم دارید، چرا بعد خرابش می‌کنید؟ مثلاً در داستان «نارنجی، لیمویی تا زیتونی» از توضیحات راوی کاملا آدم درک می‌کند که این دو نفر هم‌دیگر را از پنجره می‌بینند و رابطه‌ی مستقیمی وجود ندارد. اما وقتی شروع می‌کند به حرف زدن در مورد آپارتمان شرقی- غربی آدم با خودش می‌گوید نویسنده در حق هوش خواننده واقعاً اجحاف کرده است. نمونه‌ی این کار در داستان‌های دیگر هم هست. به خصوص این کار با دیالوگ‌های مستقیم انجام می‌شود که بیش‌تر جنبه‌ی توضیحی دارند و «رو» هستند. چند جا هم از اشعار شعرای کهن توی قصه استفاده شده که به نظرم آن‌ها هم کارکردی نداشتند و مشمول همین توضیحات می‌شدند.

سوم این‌که  چند تا از داستان‌ها در حد طرح باقی مانده‌اند. آن‌چه که باعث می‌شود آدم حسرت بخورد این است که و با کمی کار می‌شد داستان‌هایی عالی بشوند. با همه‌ی این حرف‌ها «سریرا، سیلویا و دیگران» در لیست پرفروش‌های چشمه است.

اما آن چیزی که آدم را هیجان‌زده می‌کند، بی‌پروایی زنانه‌ی نوشته‌ها یا بهتر بگویم، زنانگی بی پروای آنهاست. سپینود ناجیان بسیار آدم جسوری است. مسائلی را در داستانهاش مطرح می‌کند که من یکی لااقل در داستان‌های زنان ایرانی کم دیده‌ام. شخصیت‌های ناجیان، زن‌هایی دور از «نُرم» جامعه هستند که برای بیان عواطف خود، مثل دیگران، پیش از آن‌که بقیه سانسورشان کنند به خودکشی فکری دست نمی‌زنند. در یک کلام، آن‌ها واقعاً زنان جامعه‌ی امروز ما هستند، نه کپیه‌هایی از زنان رمان‌های 100 سال پیش غرب، چنان که در داستان‌های دیگران دیده می‌شود.

نثر آهنگین و روان این مجموعه را بسیار دوست داشتم. از این‌که شخصیت‌ها در زن بودنشان افراط و تفریط نمی‌کنند و جلوه‌ای از زیبایی زن شرقی را به ما نشان می‌دهند لذت بردم.

این را هم بگویم و بروم. به نظرم «امیرعلی» بهترین داستان مجموعه است. از آن داستان‌هایی است که یک چیزی به جریان سیال ذهن اضافه می‌کنند. دیالوگها عالی بود و شخصیت‌پردازی فوق‌العاده.

برچسب: سپینود ناجیان

جمعه ششم شهریور 1388
شیاطین (جن‌زدگان)
فیودور داستایفسکی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر
چاپ اول، ۱۳۸۶
۱۰۱۹ صفحه، ۱۲۵۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

الآن که داشتم به کتاب نمره می‌دادم با خودم گفتم وقتی آدم می‌خواهد یک چیزی را ارزیابی کند باید معیاری در ذهنش داشته باشد و به گزینه‌ای که تمام معیارها را حد کمال داشته باشد بالاترین نمره را دهد. برای من شیاطین داستایوسکی چنین کتابی است. رمانی بلند که در آن به عقیده‌ی من تمام نبوغ و استعداد فیودور داستایوسکی به عنوان نویسنده تجلی پیدا کرده‌است. البته من تمام کتاب‌هایش را نخوانده‌ام و به جز این یکی، برادران کارامازوف، ابله و جنایت و مکافات را خوانده‌ام. اما به جرأت می توانم بگویم تمام کارهایی که نویسنده قصد داشته در این چند رمان بکند در شیاطین به حد اعلی رسانده است.

داستان، ظاهراً سرگذشت اهالی یک شهر نه چندان بزرگ در روسیه را بیان می‌کند که در نهایت نمادی از جامعه‌ی آشفته‌ی روسیه در آن زمان می‌شود، و از این طریق داستایوسکی پیش‌بینی‌اش را از آینده‌ی ‌این جامعه بیان می‌کند و البته راه نجات را هم که به عقیده‌ی او کشف و بزرگداشت زیبایی است نشان می‌دهد.

«من اعلام می‌کنم که اهمیت شکسپیر و رافائل بیشتر است از آزاد کردن بندگان، بالاتر است از این‌که من روسم یا قزاق یا قرقیز، فخیم‌تر است از سوسیالیسم و والاتر است از هوس‌های نسل جوان، مهم‌تر است از نوامیس شیمی، حتی می‌خواهم بگویم از بشریت، از تمامی بشریت زیرا آنها میوه‌اند، میوه‌های راستین بشریت، درخشان‌ترین میوه‌هایی که ممکن است وجود داشته باشد. شکل آرمانی زیبایی به توسط آنها حاصل شده‌است و اگر حاصل نشده بود من شاید میلی به زنده بودن نمی‌داشتم...
آیا می‌دانید، می‌دانید که بشریت بی‌وجود انگلستان باقی خواهد ماند؟ بی‌وجود آلمان و بی ما روس‌ها، بی‌علوم و بی‌نان به زندگی ادامه خواهد داد؟ اما فقط بی‌زیبایی است که زندگی ممکن نیست. زیرا بی‌زیبایی هیچ کار نمی‌توان کرد. راز معما همین است.»

همین‌جاست که دوگانگی شخصیت‌های داستایوسکی خودش را نشان می‌دهد. مردی که این سخنان را به زبان می‌آورد در قماری زندگی جوانی را تباه می‌کند. شیاطین اسطوره‌ی شخصیت‌پردازی است. همه‌ی شخصیت‌ها حول محور شخصیت اصلی (مثل بقیه رمان‌هایش) شکل می‌گیرند و هرکدام جلوه‌ای از زوایای خدایی و شیطانی این شخصیت، یعنی نیکلای ستاوروگین‌اند. هر چند او را هرگز مستقیماً نمی‌بینیم و داخل ذهنش نمی‌رویم، تمام اتفاقات داستان در خدمت معرفی این شخصیت و ساختن سرگذشت تراژدی‌وارش است. در وجود این دون‌ژوان اشراف‌زاده‌ی روس، هم خدا را می‌بینیم و هم شیطان را، و از همه مهم‌تر، چیزی که بستر و گره‌ی اصلی داستان را می‌سازد، یعنی تقابل این دو را.

بر اساس نقدی که در پایان کتاب آورده شده، فصلی از این رمان به اصرار ناشر حذف شده که در هیچ‌یک از چاپ‌های رمان نیامده‌است. به نظر من این فصل با عنوان «نزد تیخون» اوج داستان و کامل‌ترین فصل آن است که تمام زوایای تیره‌ی شخصیت استاوروگین و چرایی اعمال او در آن روشن شده. به‌علاوه در این فصل تقابل انسان-خدا و انسان-شیطان به بهترین وجه دیده می‌شود و خود شخصیت تیخون جلوه‌ای از همان زیبایی است که داستایوسکی آن را راه نجات بشریت می‌داند. اگر رمان را خواندید این فصل را در همان‌جا که قرار بوده چاپ شود بخوانید.

شیوه‌ی روایت ظاهراً گزارشی است که یکی از اهالی همین شهر برای اتفاقات رخ داده در شهرشان نوشته‌است. هر چند راوی اول شخص است و این شخص هیچ اثری در جریان داستان ندارد و هرگز هویتش معلوم نمی‌شود، اما یک ویژگی مهم دارد و آن این است که محرم اسرار یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. البته راوی بین اول شخص و دانای کل لغزش پیدا می‌کند و تلاش نویسنده برای این که به ما بفهماند راوی این اطلاعات را از کجا آورده‌است گاهی ناکام می‌ماند. ولی این را می‌توان نشانه‌ای فرض کرد از درک محدودیت‌های راوی دانای کل که داستایوسکی آن را به خوبی دریافته‌است.

گذشته از همه‌ی این‌ها رمان، روایتی مدرن دارد. با فصل‌بندی هوشمندانه و روایت‌های تودرتو چنان خواننده را محو خود می‌کند که نمی‌تواند کتاب را کنار بگذارد و در این راه از تمام امکانات داستانی، از جمله فضاسازی استفاده می‌کند. ناگفته نماند که زبان و لحن هم به شیوه‌ای زیبا در خدمت روایت استفاده شده‌است. هر کدام از شخصیت‌ها زبان و لحن مخصوص به خود را دارند که این موضوع قدرت شخصیت‌پردازی را چند برابر می‌کند.

خلاصه این‌که شیاطین را اگر نخوانید یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های جهان را از دست‌ داده‌اید. البته اگر شب‌ها خوابتان نبرد و کابوس دیدید و مثل شخصیت‌های خود داستایوسکی با بستن کتاب تب‌ولرز کردید و دیوانه شدید به من ارتباطی ندارد، گفته باشم!

برچسب: فئودور داستایوفسکی، سروش حبیبی

چهارشنبه چهارم شهریور 1388
واهمه‌های بی‌نام‌ونشان
غلام‌حسین ساعدی
نشر ماه‌ریز
۲۱۶ صفحه، ۱۳۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۷۹
۸ از ۱۰

خیلی واسه‌م عجیبه. با وجود این‌که ساعدی از معدود نویسنده‌هاییه که تو کتاب ادبیات دبیرستان ازش داستان هست، ولی کتاب‌هاش پیدا نمی‌شه. احتمالاً اجازه‌ی چاپ ندارن. به هر حال با وجود این‌که همه‌ی ما اسم ساعدی رو شنیدیم، ولی فکر می‌کنم شناختی ازش نداریم. بَده‌ها.

تو این مجموعه‌داستان، مضمون همه‌ی داستان‌ها مرگه. آدم‌هایی که با مرگ یا زندگی می‌جنگن. و احتمالاً تلاششون برای زندگی خوب داشتن بی‌نتیجه مونده. نثر ساعدی مثل همون داستان گاوه. بی‌ادا و کاملاً در خدمت روایت.

دو تا داستان «گدا» و «خاکسترنشین‌ها» درباره‌ی زندگی گداها، دعانویس‌ها و طبقه‌ی حاشیه‌نشین شهری‌ان. به نظر من، سه تا داستان دیگه [دو برادر، سعادت‌نامه، تب] مقدمه‌ای‌ان برای رسیدن به داستان آخر، که طولانی‌ترین داستان مجموعه‌س: «آرامش در حضور دیگران» که فیلمش رو هم تقوایی ساخته و خیلی عالی هم ساخته.

«آرامش در حضور دیگران» درباره‌ی سرهنگ بازنشسته‌ایه که با زن دومش می‌آد چند روز پیش دخترهاش زندگی کنه. زن سرهنگ هم‌سن‌وسال دخترای سرهنگه. جمع‌شدن اینا بستری می‌شه برای مکث روی زندگی آدم‌های مختلف حول موضوع اصلی: بیماری روانی سرهنگ. فضای وهم‌آلود و روابط پیچیده‌ی آدم‌ها و هم‌خونگی‌شون با درونیات سرهنگ و زن سرهنگ، شخصیت‌پردازی‌های عالی، دیالوگ‌ها و خیلی چیزای دیگه از آرامش در حضور دیگران یه شاه‌کار ساخته... جدی می‌گم.

×××
منیژه کمی فکر کرد و گفت: «پس بیا بریم تو راه‌رو، من خیلی دلم می‌خواد اون زنیکه رو ببینم، از اون وقتی که ما اومدیم همه‌اش پشت به جماعت و رو به دیوار واستاده تکونم نمی‌خوره.»
ملیحه گفت: «کدوم زن؟»
منیژه گفت: «همون که صفحه عوض می‌کنه، از بس بی‌حرکت ایستاده که من کم‌کم ترس ورم می‌داره نکنه یارو اصلاً صورت نداره.»

برچسب: غلام‌حسین ساعدی

یکشنبه یکم شهریور 1388
میرا

کریستوفر فرانک
ترجمه‌ی لیلی گلستان
انتشارات بازتاب نگار
چاپ پنجم، ۱۳۸۵
۹۶ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
۹ از ۱۰

 ترجمه‌ی فارسی «میرا» اولین بار در سال ۱۳۵۴ منتشر شد، در سال ۱۳۸۳ یعنی بعد از سی سال، بازنگری شد و پس از حذف بخش‌هایی، مجدداً انتشار یافت که در عرض دو سال به چاپ پنجم هم رسید، سپس مجوز چاپ آن مجدداً توقیف شد.

سطحی‌ترین خلاصه‌ی کتاب را این طور می‌توان نوشت: راوی در مجموعه‌ای به‌شدت کنترل‌شده زندگی می‌کند و آن را در سه بخش می‌نویسد. ۱- زندگی عادی‌اش و پی بردن به این‌که متفاوت از دیگران است و عاشق  میرا ست، که البته همه‌ی این‌ها جرم است و دیر یا زود، دولت او را مجبور به اصلاح خواهد کرد؛ ۲- دوران اصلاح که فردیت‌اش از بین برده‌می‌شود، لبخندی بر چهره‌اش جراحی می‌شود تا به جزئی از مجموعه‌ تبدیل می‌شود و ۳- دوره‌ی پس از اصلاح و در نهایت بازگشت به فردیت‌اش که با مرگ خود و میرا همراه می‌شود.

حجم رمان گرچه خیلی کم است، ولی فضا و شخصیت‌های ساخته‌شده، بی‌اندازه غریب و در عین‌حال قابل انتظار و ملموس‌، و از سوئی بسیار تاویل‌پذیرند و می‌توانند استعاره‌هایی برای مفاهیم متفاوت در نظر گرفته‌شوند. روی هر جمله، هر تصویر و هر شخصیت کتاب می‌شود بحث کرد. «میرا» در یک ژانر ادبی محدود نمی‌شود، گرچه نمی‌توان شباهت زیاد آن را به داستان‌های علمی ـ تخیلی یا به عبارتی پیش‌بینی آینده و از طرفی داستان‌های سوررئال منکر شد.

خواندن این رمان کوتاه، در هر شرایط حکومتی، به‌شدت توصیه می‌شود.

برچسب: لیلی گلستان