«بدا به حال کسی که کورتاسار نخوانده. نخواندن کورتاسار بیماری نامرئی لاعلاجیست که عوارضش بعدها معلوم میشود. انگار که به عمرت طعم هلو را نچشیده باشی. کمکم افسرده و افسردهتر میشوی... و شاید هم به تدریج موهایت بریزد.»
پابلو نرودا- پشتِ جلدِ کتاب
خوب، همین که نرودا میگوید دیگر. خواندن این سه کتاب مثل خوردن سه تا هلوی آبدارِ درشت است. میتوانید هرجا که میرسید یک جلدش را از توی کیفتان دربیاورید و بلند بلند شروع کنید به خواندن. مطمئن باشید خیلی زود کلی آدم دورتان جمع می شوند و حتی آنهایی که شما را نمیشناسند هم میآیند گوش میدهند و اسم کتاب را میپرسند.
جلد اول این مجموعهی سه جلدی، ماجراهای «خُلخُلیها، بچهمثبتها و دوستجونها»ست. در مورد این سه گروه توضیح نمیدهم چون بیمزه میشود. خودتان بروید بخوانید. فقط حاضرم قسم بخورم که به عمرتان موجوداتی دوستداشتنیتر از خُلخُلیها ندیدهاید. در جلد دوم که «مشغولیتهای عجیب و غریب، دفترچهی دستورالعملها» نام دارد، بر خلاف تصورتان دیگر خُلخُلیها را نمیبینید، که یک سری آدمِ واقعی میبینید که سرگرم مشغولیتهای عجیب و غریباند. در قسمت دوم کتاب هم دستورالعملهایی مثلا برای گریه کردن و ترسیدن دریافت میکنید. جلد سوم، «چیزهای بیاهمیت»، هم که دیگر اصلاً آخرش است. هر چیزی که به عقل جن هم نمیرسد تو این کتاب اتفاق میافتد. مثلاً یک سطر از نامه را میبینید که برای خودش راه میافتد و توی شهر میچرخد، یا زندانیای که زبان فرانسوی و ایتالیاییاش را توی خانه جا گذاشته و دیگر فقط میتواند اسپانیایی صحبت کند. خواندن این جلد کتاب به افراد روشنفکرنما و کسانی که از اعتماد به نفس ناشی از احساس خلاق بودن رنج میبرند به هیچ عنوان توصیه نمیشود.
خلاصه کتاب فوقالعادهای است. ترجمهاش هم که از زبان اصلی برگردانده شده خیلی روان و دقیق است. به درد هدیه دادن هم خیلی میخورد. اصلاً من چی بگویم! بروید بخوانید دیگر!
برچسب: خولیو کورتاسار
(وال سفید)
هرمان ملویل
ترجمهی پرویز داریوش
انتشارات امیرکبیر
۴۲۲ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ ششم، ۱۳۸۷
۸ از ۱۰
در این کتاب اسرارآمیز سرگذشت گروهی دریانورد را میخوانیم که برای شکار وال و به دست آوردن روغن آن، که بسیار گرانبها بوده، به دریا میزنند. در میانهی راه، ناخدای کشتی، اهب -این نام برگرفته از اهب کتاب مقدس است که سرنوشتش بیشباهت به اهب قصه نیست- به کارکنان کشتی میفهماند که هدف او از این سفر نه شکار وال، که کشتن یک وال بزرگ و با قدرتی افسانهای به نام موبی دیک است. موبی دیک قبلاً با اهب جنگیده و یک پای او را کنده. راوی داستان، اسماعیل، که یکی از دریانوردان همین کشتی است قصه را تعریف میکند و لابهلای روایتش هرچه را که از وال میداند برای خواننده میگوید. در واقع وال را از همهی منظرها، چه علمی و چه روانشناسی و ... به ما میشناساند. در مورد شکار وال و تمام ابزارهایی که در این کار مورد استفاده قرار میگیرد تا مرحلهی آخر که ذوبکردن روغن آن باشد مفصل صحبت میکند. البته از تمامی این توضیحات به نحوی استفادهی داستانی میشود و به هیچ عنوان بیمورد نیستند. سفر کشتی پکود تا پیدا کردن موبی دیک ادامه پیدا میکند و در نهایت کشتی و سرنشینانش به همان سرنوشتی دچار میشوند که بارها در میان داستان پیشبینی شده است.
اما مثل تمام داستانهای خوب آمریکایی این فقط سطح داستان است. آنقدر چارچوب قصه محکم و بینقص ساخته شده که حتی بدون دریافتن لایههای درونی هم میشود از خواندن آن لذت برد. در مورد لایههای زیرین این رمان رمانتیک، بسیار حرف زدهاند. در کتاب به کرات از عهد عتیق و پیامبرانش، از یونس و نوح که هر دو دریانوردی کردهاند، از الیاس و یوسف اسم برده شده است. اما به طرز هوشمندانهای در متن خود داستان و بدون نیاز به زیرنویس به این داستانها اشاره شده است. مثلاً داستان یونس را کشیشی به عنوان وعظ در متن داستان میخواند و این کار داستان را جهانی و برای افرادی که زیاد با کتاب مقدس آشنایی ندارند قابل درک میکند. به نظر می رسد ملویل در این کتاب قصد دارد با ساختن جهانی که شخصیتها و اسطوره های خودش را دارد، به نوعی توراتی جدید بنویسد. مثلا رفتار نویسنده با نهنگ خیلی شبیه رفتار کتاب مقدس با تابوت یا صندوق عهد عتیق است.
اهب، با پای بریدهاش، با شکاف روی سرش که انگار او را دو نیم کرده است، شخصیتی است سرشار از جنبههای شیطانی و خدایی و انسانی. موبی دیک پیر هم همینطور. هر دوی اینها را میشود نماد هر کدام از اینها دانست. میتوانیم اهب را پیامبر خدا، که به جنگ شیطان (موبی دیک) میرود بدانیم، یا او را انسانی که علیه پروردگارش طغیان میکند ببینیم. بیشترین برداشتی که از رمان شده همین تثلیث است که بارها در خود داستان به آن اشاره شده و شاهد مثالش تکرار زیاد عدد سه در رمان است. اما چون لایهی سطحی قصه محکم است باقی برداشتها با خواننده است و میشود گفت هنوز هم که هنوز است این رمان جوان مانده و دغدغههای انسانی را بیان میکند. از همهی اینها گذشته، از تمام توصیفات راوی به وحشیگری آدمها در شکار این حیوانهای بیآزار میشود پی برد که نسل این موجودات زیبا را رو به انقراض بردهاند. کشتی پکود میتواند نماد جامعهی تمام انسانها باشد. همانطور که در یکی از فصلها میبینیم آدمهای داخل کشتی از ملیتها و مذهبهای مختلف هستند و به دستور اهب، به جنگ این خدا-شیطان یعنی موبی دیک میروند.
سر آخر این را بگویم که «موبی دیک» از تأثیرگذارترین رمانهای آمریکایی است. بسیاری از نویسندگان بزرگ مثل تواین، همینگوی و فاکنر از این رمان تأثیر گرفته اند. بهترین مثال برای این موضوع پیرمرد و دریای همینگوی است که انگار روایت مدرن و شستهورفتهای از «موبی دیک» است. ضمنا ملویل را از پیشگامان سمبلیسم کافکایی می دانند و تأثیر موبی دیک بر رمان "قصر" کافکا کاملا مشهود است.
ترجمهی رمان خوب نیست. اما متأسفانه همین یک ترجمه از کتاب در بازار هست. من متن انگلیسی کتاب را هم ورق زدم. اگر زبانتان خوب است اشتباه من را نکنید و متن اصلی را بخوانید. ترجمهی فارسی خیلی خسته کننده است.
دربارهی این کتاب:
+ دوات
یک تئاتر خوب که خستگی آدم را حسابی از بین میبرد. نمایشنامه فوقالعاده زیباست و زیرکانه انتخاب شده، و ترجمهی حمید سمندریان از آن نیز خودش یک شاهکار دیگر است. سمندریان چون خودش کارگردان است نمایشنامه را به گفتهی برهانی مرند، کاملاً قابل اجرا ترجمه کرده است. البته توی نقدهایی که در اینترنت از این تئاتر نوشته شده است از برهانی مرند به عنوان «دراماتورژ» اسم برده شده. فکر میکنم در واقع او خوانش خود از نمایشنامه را به اجرا درآورده است.
«رومولوس کبیر» نمایشی طنزآمیخته از سرگذشت رومولوس کبیر، امپراتور روم در زمان حملهی آلمانهاست. البته نمیدانم چنین پادشاهی اصلاً وجود داشته یا نه، که مهم هم نیست. رومولوس، پادشاهی که عاشق پرورش مرغ و خوردن تخم آنهاست، میتواند هر پادشاه دیگری در هر زمان و مکانی باشد. در واقع موضوعی که این نمایشنامه به آن میپردازد یک موضوع فرا زمانی-مکانی است و البته با اوضاع فعلی ایران و جهان هم تطبیق میکند، و همین نمایشنامه را دیدنیتر کرده است.
در میان بازیگران نمایش اسمهای آشنا زیاد دیده میشود. حتی برای نقشهای فرعی و نقشهایی مثل اودوآکر که در مجموع ۲۰ دقیقه در نمایش هستند هم بازیگران سطح بالایی انتخاب شدهاند. بازی سیامک صفری و پیام دهکردی را خیلی دوست داشتم.
راستی الآن که اوایل اجراست بلیط راحت گیر میآید. زودتر بروید که از دستتان می رود. روزی که ما رفته بودیم نصف سالن خالی بود. پس این مردم تهران اوقات فراغتشان را چهکار می کنند؟ پاشوید بیایید تئاتر دیگر!
برچسبها: تئاتر، فردریش دورنمات
اول از همه این را بگویم که من تا حالا نشده بود بروم تئاتر و حتی یک بار هم به ساعتم نگاه نکنم. یعنی این جور بگویم که وقتی تئاتر تمام شد واقعاً تأسف خوردم. چهل و پنج دقیقه پر از خنده و افسوس و تحسین. نمایشنامهی «مرثیهای برای یک سبکوزن» از معدود نمایشنامههای اجرا شدهی ایرانی است که کاملا تکنیکی نوشته شده. مهارت نویسنده در دیالوگنوبسی واقعاً ستودنی است. ولی از طرف دیگر چنان زنده و مرتبط با اوضاع سیاسی و اجتماعی فعلی ایران است که آدم حیرت میکند. طنز گزندهای دارد و اشاراتی مستقیم به بعضی مسائل، که من خودم اولش گفتم چقدر رو و گل درشت! اما بعد که فکر کردم دیدم قضیه دقیقاً همین است. کمدی اصلی اینجاست که موضوعی که نمایشنامه بهش میپردازد اساساً همین قدر روست و ایوب آقاخانی فقط به نمایشش درآورده. یعنی حتی اضافه کردن طنز به دیالوگها خیلی دیده نمیشود. موضوع ذاتاً تلخ و مضحک است. تلخ و گزنده و مضحک.
اما مسئلهی دیگر این است که نمیشود گفت این نمایشنامه از آن نمایشنامههای تاریخ مصرف دار است. با عوض کردن چند تا دیالوگ، این قصه میتواند شرایط اجتماعی و یا تاریخ هر مقطعی از صد سال اخیر، ایران را بازگو کند، و همین به نظر من خیلی خوب و دوست داشتنی است. در ضمن نویسنده خیلی خوب عناصر نمایشی را میشناسد و از همهی آنها به خوبی استفاده میکند. یعنی دیالوگها، حرکات، حتی صحنهآرایی به پیش بردن داستان کمک میکند.
در آخر هم این را بگویم که این «هدایت هاشمی» معرکه است. بازیاش چند سطح با بازیگران دیگر تیاتر فرق دارد. من یکی که تو هر نمایشی اسمش را ببینم حتماً می روم بلیطش را هرجور شده میخرم. تو این تیاتر هم بازی بسیار خوبی داشت. البته از بازی خوب «افشین هاشمی» هم نباید گذشت. تازه آخرِ آخرِ تیاتر (یعنی وقتی همه بلند شدهاند و دست میزنند) را اگر ببینید میفهمید که چرا هدایت هاشمی را این قدر دوست دارم و چهقدر آدم نازنینی است.
این نمایشنامه به محمود دولت آبادی تقدیم شده. ایوب آقاخانی در نوشتن، شاگرد دولت آبادی است. هرچند از خودِ دولت آبادی خوشم نمیآید اما به حق که شاگرد توانایی دارد. به سلامتی همهی عاشقان ادبیات و هنر! از دستتان میرود اگر نبینید تیاتر را. ممکن است خیلی هم فرصت نداشته باشید.
برچسب: تئاتر
الآن که داشتم به کتاب نمره میدادم با خودم گفتم وقتی آدم میخواهد یک چیزی را ارزیابی کند باید معیاری در ذهنش داشته باشد و به گزینهای که تمام معیارها را حد کمال داشته باشد بالاترین نمره را دهد. برای من شیاطین داستایوسکی چنین کتابی است. رمانی بلند که در آن به عقیدهی من تمام نبوغ و استعداد فیودور داستایوسکی به عنوان نویسنده تجلی پیدا کردهاست. البته من تمام کتابهایش را نخواندهام و به جز این یکی، برادران کارامازوف، ابله و جنایت و مکافات را خواندهام. اما به جرأت می توانم بگویم تمام کارهایی که نویسنده قصد داشته در این چند رمان بکند در شیاطین به حد اعلی رسانده است.
داستان، ظاهراً سرگذشت اهالی یک شهر نه چندان بزرگ در روسیه را بیان میکند که در نهایت نمادی از جامعهی آشفتهی روسیه در آن زمان میشود، و از این طریق داستایوسکی پیشبینیاش را از آیندهی این جامعه بیان میکند و البته راه نجات را هم که به عقیدهی او کشف و بزرگداشت زیبایی است نشان میدهد.
«من اعلام میکنم که اهمیت شکسپیر و رافائل بیشتر است از آزاد کردن بندگان، بالاتر است از اینکه من روسم یا قزاق یا قرقیز، فخیمتر است از سوسیالیسم و والاتر است از هوسهای نسل جوان، مهمتر است از نوامیس شیمی، حتی میخواهم بگویم از بشریت، از تمامی بشریت زیرا آنها میوهاند، میوههای راستین بشریت، درخشانترین میوههایی که ممکن است وجود داشته باشد. شکل آرمانی زیبایی به توسط آنها حاصل شدهاست و اگر حاصل نشده بود من شاید میلی به زنده بودن نمیداشتم...
آیا میدانید، میدانید که بشریت بیوجود انگلستان باقی خواهد ماند؟ بیوجود آلمان و بی ما روسها، بیعلوم و بینان به زندگی ادامه خواهد داد؟ اما فقط بیزیبایی است که زندگی ممکن نیست. زیرا بیزیبایی هیچ کار نمیتوان کرد. راز معما همین است.»
همینجاست که دوگانگی شخصیتهای داستایوسکی خودش را نشان میدهد. مردی که این سخنان را به زبان میآورد در قماری زندگی جوانی را تباه میکند. شیاطین اسطورهی شخصیتپردازی است. همهی شخصیتها حول محور شخصیت اصلی (مثل بقیه رمانهایش) شکل میگیرند و هرکدام جلوهای از زوایای خدایی و شیطانی این شخصیت، یعنی نیکلای ستاوروگیناند. هر چند او را هرگز مستقیماً نمیبینیم و داخل ذهنش نمیرویم، تمام اتفاقات داستان در خدمت معرفی این شخصیت و ساختن سرگذشت تراژدیوارش است. در وجود این دونژوان اشرافزادهی روس، هم خدا را میبینیم و هم شیطان را، و از همه مهمتر، چیزی که بستر و گرهی اصلی داستان را میسازد، یعنی تقابل این دو را.
بر اساس نقدی که در پایان کتاب آورده شده، فصلی از این رمان به اصرار ناشر حذف شده که در هیچیک از چاپهای رمان نیامدهاست. به نظر من این فصل با عنوان «نزد تیخون» اوج داستان و کاملترین فصل آن است که تمام زوایای تیرهی شخصیت استاوروگین و چرایی اعمال او در آن روشن شده. بهعلاوه در این فصل تقابل انسان-خدا و انسان-شیطان به بهترین وجه دیده میشود و خود شخصیت تیخون جلوهای از همان زیبایی است که داستایوسکی آن را راه نجات بشریت میداند. اگر رمان را خواندید این فصل را در همانجا که قرار بوده چاپ شود بخوانید.
شیوهی روایت ظاهراً گزارشی است که یکی از اهالی همین شهر برای اتفاقات رخ داده در شهرشان نوشتهاست. هر چند راوی اول شخص است و این شخص هیچ اثری در جریان داستان ندارد و هرگز هویتش معلوم نمیشود، اما یک ویژگی مهم دارد و آن این است که محرم اسرار یکی از شخصیتهای اصلی داستان است. البته راوی بین اول شخص و دانای کل لغزش پیدا میکند و تلاش نویسنده برای این که به ما بفهماند راوی این اطلاعات را از کجا آوردهاست گاهی ناکام میماند. ولی این را میتوان نشانهای فرض کرد از درک محدودیتهای راوی دانای کل که داستایوسکی آن را به خوبی دریافتهاست.
گذشته از همهی اینها رمان، روایتی مدرن دارد. با فصلبندی هوشمندانه و روایتهای تودرتو چنان خواننده را محو خود میکند که نمیتواند کتاب را کنار بگذارد و در این راه از تمام امکانات داستانی، از جمله فضاسازی استفاده میکند. ناگفته نماند که زبان و لحن هم به شیوهای زیبا در خدمت روایت استفاده شدهاست. هر کدام از شخصیتها زبان و لحن مخصوص به خود را دارند که این موضوع قدرت شخصیتپردازی را چند برابر میکند.
خلاصه اینکه شیاطین را اگر نخوانید یکی از بزرگترین رمانهای جهان را از دست دادهاید. البته اگر شبها خوابتان نبرد و کابوس دیدید و مثل شخصیتهای خود داستایوسکی با بستن کتاب تبولرز کردید و دیوانه شدید به من ارتباطی ندارد، گفته باشم!
برچسب: فئودور داستایوفسکی، سروش حبیبی
گوستاو فلوبر
ترجمهی محمد قاضی، رضا عقیلی
انتشارات مجید
۶۴۸ صفحه، ۵۰۰۰ تومان
آخرین چاپ، ۱۳۸۴
۱۰ از ۱۰
در مورد مادام بواری تمام گفتنیها را گفتهاند. اما محال است کتاب را بخوانید و نخواهید با کسی راجع بهش حرف بزنید. اثر روانی شخصیتپردازی بینظیر و موقعیت تراژیک خلق شده در آن روی آدم آنقدر زیاد است که احساس میکنی خود مادام بواری را دیدهای و با او زندگی کردهای.
روایت رمان ساده است. نظرگاه دانای کل انتخاب شده (که البته انتخاب بیاندازه به جایی است). روایت از شارل (شوهر مادام) شروع می شود و با او ختم پیدا میکند. مادام بواری که شخصیت اصلی رمان است جایی وارد داستان میشود و از آنجا به بعد نقش اصلی را در قصه بازی میکند. "اما" زنی است خیالباف و بلندپرواز، زنی که تمام زندگیاش را صرف یافتن مرد اثیری رؤیاهاش میکند و در نهایت جامعهای که تاب تحمل او را ندارد به تباهی میکشاندش. اینجاست که آدم میفهمد چرا بیشتر زنهای رمانهای غربی، چیزی از مادام بواری به ارث بردهاند.
انتخابها در این رمان بیاندازه به جاست و هر توصیفی، نقشی را در پیش بردن رمان بازی میکند. حتی میشود گفت فضای حاکم بر رمان تقدیری است. پایان داستان و سرنوشت مادام را از لحظهای که دسته گل زن قبلی شارل -که مرده است- را روی میز آرایش او میبیند میشود حدس زد. اوج این توصیفات وقتی است که راوی به توصیف شهری می پردازد که مادام تا پایان زندگیاش آنجا به سر میبرد. در انتهای این توصیف راوی ذکر میکند که این شهر به قبرستان منتهی میشود و اولین کسی که در شهر میبینیم مردهشوی کلیساست.
عدد سه هم در رمان زیاد تکرار شده است، سه تابوت، سه مرد که هر کدام جلوه ای از یک مرد رؤیاییاند، خانواده سه نفره بواری، سه دسته تار موی مادام و مثلثهای عشقی.
در داستان تقابل دو خانواده به شدت به چشم میخورد. یکی خانواده داروساز که نمونه کامل یک خانوادهی معمولی آن دوره است و دیگری خانواده مادام بواری. البته اگر نویسنده به این موضوع اشاره نمیکرد بسیار بهتر بود!
اوایل رمان یک کم خسته کننده است، اما از جایی به بعد قصه ریتم تندتری پیدا میکند و جذاب و نفسگیر میشود. اوج داستان به نظر من صحنهی کالسکهسواری مادام با معشوقش توی شهر است که ساعتها طول میکشد. البته از پایان بینظیر داستان نباید گذشت که به عقیدهی من چیزی جز این نمیتوانست باشد. در نهایت شارل روی همان نیمکتی جان میدهد که اِما بارها و بارها رویش نشسته و به او خیانت کرده است.
مادام بواری شاهکار شخصیتپردازی است. آدم تا این رمان را نخواند "امیلی" فاکنر، و هزاران زن دیگر را که سابقهشان مادام بواری است نمیتواند خوب بشناسد. اینجاست که آدم می فهمد جامعه چه طور جام ارسنیک را به خورد این زنان سودایی عصیانگر میدهد.
ترجمهی کتاب زیاد خوب نیست. هر چند همه میگفتند بهترین ترجمهی کار است اما من زیاد جملهبندیها را نمیپسندیدم. غلط تایپی هم فراوان دارد. کتاب را مهدی سحابی هم ترجمه کرده که میگویند مادام را اصلا یک طور دیگر نشان داده است. اگر خواندید برای ما هم بگویید!
برچسب: گوستاو فلوبر
بلقيس سليمانی
نشر چشمه
۱۰۲ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۶
۷.۵ از ۱۰
میتوانم بگويم بازی عروس و داماد يك مجموعه داستان كوتاهِ كوتاه است، كه بيشترشان كمابيش يك جور شوخی با مرگ هستند. با توجه به حجم داستانها، و در مقايسه با نمونههای خوب جهانی، میتوانم بگويم بینظير نيست. جملههای توضيحي بیجا زياد دارد، مثلا «برادر معتادم» يا «مگر شهيد نمی تواند دزدی كند؟». توصيفها و شخصيتپردازی میتوانست -حتی با حفظ حجم داستان- داستانیتر باشد. انگار كسی يك چاقو گذاشته بيخ گلوی خانم سليمانی و گفته حق نداری بيشتر از يك صفحه بنويسی. اين موضوع باعث شده بعضی از داستانها در حد طرح بمانند و پرداخت نشده به نظر برسند، در واقع نظر من اين است كه نويسنده با تعهدی كه مبنی بر داستانك نوشتن برای خودش ايجاد كرده طرحهای خوبش را كه از توشان میشد داستانهای قویتری در آورد ساده از دست داده است. من فكر میكنم اين نوع داستان نياز به نثر تراشخورده و زيركانهتری دارد، نثری مثل نثر همينگوی، كه با تمام مختصر بودنش، قدرت داستانی خود را كاملا حفظ كرده است. البته با وجود همهي اينها مجموعه، مجموعهی موفقی است و داستانها، با توجه به اين كه نويسندهشان يك منتقد كهنهكار است كاملا تكنيكی و با رعايت اصول نوشته شدهاند. در واقع اين داستانها واقعا flash fiction هستند.
به نظرم بلقيس سليمانی قصد دارد مرگ، خودكشی و قتل را در حد يك شوخی ساده كند و جلوی چشم ما بياورد، بی آنكه خواننده را دچار هراس و اضطراب كند، اما رد پای ترس از مرگ و زندگی پس از مرگ در تمامی داستانها ديده میشود. (معذرت میخواهم كه رفتم توی باقالیها، به نقد ادبی بپردازيم و تن روانكاوهای بيچاره را توی گور نلرزانيم!) اما با اين وجود آنقدر در اين زمينه موفق است كه به آسانی خوانندهاش را به خنده وا میدارد.
طنز كار به نظرم جزء نقاط قوت داستانهاست. میتوانم بگويم اثری كه اين داستانها روی خواننده میگذارند يك لبخند كوتاه يا غافلگيری ضربه گونهای است كه ويژگی اصلی داستانهای برقآسا (flash fiction) است. البته اين غافلگيری در بعضی داستانها مثل «من و جوجه» يا «قبرستان بچهها» بسيار خوب اجرا شده، اما در تعدادی از داستانها، به دليل پرداخت نسبتا ضعيف، باور پذير نيست؛ به خصوص آنجا كه شخصيتها دست به قتل میزنند! فكر میكنم اگر خانم سليمانی حدودا نصف اين تعداد از داستانهايش را برای اين مجموعه انتخاب میكرد، بازی عروس و داماد كتاب فوق العادهای میشد.
حرف آخر اين كه «بازی عروس و داماد» را بخوانيد. قصهگويی بسيار خوبی دارد و از اين نظر كار تازهای در ادبيات داستانی نوپای ماست. خواندنش بيشتر از يك ساعت وقت نمیگيرد و توی اتوبوس و مترو هم میشود خواندش.
اين هم يك نمونه از داستانكها:
"رییسجمهور از تلویزیون درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رییس بانک مرکزی روی دستهی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد؛ هشت سال است اشتباه میکند. زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟ رییس بانک مرکزی گفت: حرفِ این چیزها نیست. باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم."
نویسنده: صادق چوبک
انتشارات جاویدان
۴۰۰ صفحه، الآن آفستش توی بازار هست، میگویند ۸۰۰۰ تومان! چانه هم ب چانه!
۶ از ۱۰
اول از همه باید بگویم من اصلا نمیدانم چرا این رمان این همه معروف شده. به نظر من اصلا با كارهای خوب ایرانی مثلا بوف كور، یا كتابهای گلشیری قابل مقایسه نیست. سنگ صبور از نظر من یك رمان متوسط است. داستان در فصلهای مختلف و هر فصل از زبان یكی از این ۵ شخصیت به نامهای احمدآقا، بلقیس، جهان سلطون، كاكل زری و سیفالقلم روایت میشود. شیوهی روایت و زبان عامیانهی شخصیتها آدم را كاملا یاد «گور به گور» فاكنر میاندازد. لهجهی غلیظ شیرازی راویان داستان، كه گاهی كلماتی كاملا محلی نیز در آن به كار رفته خواننده را كمی دلزده میكند. یاد حرف آقای اسدی میافتم كه میگفتند برای ساختن لهجه لازم نیست كلمات را بشكنیم و بیش از اندازه از اصطلاحات محلی استفاده كنیم. بدون این كار هم با كار كردن روی لحن و بعضا استفاده از چند كلمهی پركاربرد میتوان لهجه را ساخت. هر چند كار چوبك از این لحاظ در ادبیات داستانی فارسی كار تازهیی بوده، اما به عقیده من میتوانست خیلی بهتر از اینها باشد.
داستان اصلی در این رمان گم شدن گوهر، یكی از ساكنان خانهای است كه شخصیتها (به جز سیفالقلم) در آن زندگی میكنند. گوهر زن جوانی است كه به اصطلاح خود كتاب از راه «صیغه روی» مخارج زندگی خودش و پسرش كاكلزری را تأمین میكند. این موضوع كه ساكنان خانه خبری از او ندارند تعلیق خوبی ایجاد میكند و خواننده را پای خواندن كتاب نگه میدارد. اما در یكی از فصلها كه سیفالقلم شروع به صحبت كردن میكند، این تعلیق به كلی، و خیلی ساده و بیدردسر از بین میرود و خواننده اشتیاقش را برای خواندن باقی رمان از دست میدهد. این فصل كتاب كاملا شبیه فصلی از گوربه گور است كه «ادی» در آن صحبت میكند و داستان تا حدی گرهگشایی میشود. تفاوت اصلی «سنگ صبور» با گور به گور كه به عقیدهی من ضعف آن هم هست، این است كه در «گور به گور» ما بیواسطه در ذهن شخصیتها هستیم، و فاكنر هیچ چیز را برای خوانندهاش «توضیح» نمی دهد. اما در سنگ صبور مدام با این سوال روبهرو میشویم كه اگر در ذهن راوی هستیم، پس او این چیزها را برای چه كسی توضیح میدهد؟ در ضمن یك صدای مزاحم در تمام فصلها هست كه با شخصیتها حرف میزند، در ابتدای كتاب كه این صدا فقط در فصلهایی پیدا میشود كه از زبان احمد آقا روایت میشود، این كار معقول به نظر میرسد، اما وقتی در فصلهای دیگر تكرار میشود اثر آن را بر روی خواننده از بین میبرد.
در مورد درونمایه كتاب هم، ظاهرا چوبك خواسته این خانهی نیمه خرابه تصویری از اجتماع آن زمان باشد، كه اگر بخشهایی از كتاب نبود، واقعا در این كار موفق به نظر میرسید. این بخشها قسمتی از نمایشنامههایی است كه احمدآقا مینویسد، به خصوص وقتی انوشیروان و آخر كار یعقوب لیث را وارد داستان میكند. این قسمتها به نظر از داستان بیرون میزنند. حتی در بخش پایانی كتاب كه نمایشنامهای با حضور آدم و حوا و خدا و شیطان آمده است، به نظر میرسد نویسنده میخواهد حرفهایی كه توی گلوش مانده یكجوری بیرون بریزد و با حرافی، حوصلهی خواننده را سر میبرد.
از تمام بخشهای كتاب، فصلهایی كه از زبان كاكل زری، پسر ۵-۶ سالهی گوهر روایت میشود، بسیار خوب و روان و دوست داشتنی است. زبان باورپذیر است و كاملا با شخصیت همخوانی دارد. در این فصلها نویسنده توضیح اضافی نمیدهد. كاكل زری كودك است و همه چیز را از دریچهی دنیای كودكانهاش میبیند. البته این بخشها هم شبیه فصلهایی از گوربهگور است كه از زبان «وردمن» پسرك كوچك خانواده روایت میشود.
صادق چوبک در Menu:
+ روز اول قبر
نویسنده: ريچارد مولبرگر
مترجم: مژگان رضانيا
نشر نی
۴۸ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۹ از ۱۰

