الان بیشتر از یه ساله که داریم اینجا از کتابهایی که خوندیم و نمایشها و فیلمهایی که دیدیم مینویسم و از خوانندهها جز چند نفرشون چیز زیادی نمیدونیم. اگه میشه با جواب دادن به این چندتا سؤال کمکمون کنید:
- معرفیهای ما چقد توی این که کتابی رو بخونید یا نخونید تأثیر داشته؟ مثلا چندتا کتاب رو اینجا خوندید که خوب بوده و بعدش رفتید بخونیدش؟
- پستهایی که کتابهایی رو که نخوندید معرفی کرده، میخونید؟
این یه بار رو لطفاً وقت بذارید و چند کلمهای برامون بنوسید و چون جوابهاتون برامون مهمه زیر همین پست برامون کامنت بذارید که بتونیم کامنتها رو دنبال کنیم.
فلوبر و مادام بوواری
ماریو بارگاس یوسا
انتشارات نیلوفر
۲۵۵ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ اول، پاییز ۸۶
معین: ۹ از ۱۰
همونطور که از اسم کتاب مشخصه، یوسا این کتاب رو دربارهی مادام بوواری و فلوبر نوشته. تو مقدمه توضیح میده که سه جور میشه یه اثر رو نقد کرد: یه جور احساسی و با سلیقهی شخصی، یکی هم علمی و بر اساس معیارها و مستقل از اینکه کتاب چه تأثیری رو خواننده میذاره و آخریش هم بررسی جایگاه تاریخی و تأثیراتی که روی ادبیات بعد از خودش گذاشته. و یوسا هر سه نوع نقد رو به کار میگیره. باید بگم که تو نقد علمی یه بخش زیادی دربارهی چگونهنوشتهشدن مادام بوواری نوشته.
خیلی جامع مادام بوواری رو بررسی میکنه. هم از نظر محتوایی و هم از نظر ادبی. از یه طرف تقابل دنیای مردانه و زنانه، اروتیسم، رؤیاپردازی و مصرفگرایی رو تو مادام بوواری توضیح میده. و از طرف دیگه استفادههای مختلف از زمان، تغییرات راوی و سبک جدید روایت رو میگه. یه جوری هم توضیح میده که بدون زیادهگویی حرفش رو میفهمونه.
به نظر من، علاوه بر هر چیزی که تو کتاب نوشته شده، موضوعی که همهجای کتاب یوسا پیگیری میکنه اینه که چهطوری فلوبر بدبین و فراری از واقعیت، کتابی نوشته بهشدت واقعی و مبتنی بر واقعیت. یعنی چهجوری میشه که این تناقض به وجود میآد. و به نظر من، یوسا با ردگیری نامههایی که فلوبر نوشته و تطبیق اونها با کتاب، به این سؤال پاسخ میده. پاسخی که یوسا میده مربوط میشه به فرقگذاشتن بین واقعیت واقعی و واقعیت داستانی. میگه «از تخریب و خرد کردن واقعیت واقعی، چیزی کاملاً متفاوت پدید میآید که رونوشت آن نیست، بلکه پاسخی به آن است و آن همانا واقعیت داستانی است.» اینجوری میشه که فلوبری که مینویسه تا از واقعیت انتقام بگیره، چیزی به واقعیت اضافه میکنه.
یه چیز خیلی جالبم اینه که اگه کتابای یوسا رو خونده باشین، میبینین که خیلی خوب از نکاتی که از فلوبر یاد گرفته استفاده میکنه و به اونا چیزای جدید اضافه میکنه. آره دیگه... اگه مادام بوواری رو خوندین، حتماً این کتاب رو بخونید. اگه هم نخوندین، حتماً مادام بوواری رو بخونید بعد بیاین این کتاب رو بخونید. اون جملهی معروف فلوبر رو هم شنیدین که اول کتاب نوشته دیگه. «تنها راه تحمل هستی آن است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مُدام.»
***
الهام: ۸ از ۱۰
عیش مدام تصویری شورانگیز از عشق و ایمان بیاندازهی یوسا به فلوبر و شاهکار او یعنی مادام بوواری است. البته همانطور که معین گفت یوسا تنها به شرح رابطهی احساسی و علاقه عاطفیاش به این رمان بسنده نمیکند و در قسمت دوم کتاب، نقدی ساختارشکن از رمان ارائه میدهد. نقدی که بر خلاف نقدهای ساختارشکن دیگر تنها رمان را مُثله نمیکند، که با تشریح دقیق و علمی این اجزا، در نهایت از آن کلی زیبا و هماهنگ به خواننده نشان میدهد که در واقع به نظر او و من(!) بزرگترین قدرت بزرگ فلوبر در نوشتن است و از او نویسندهای بزرگ و بیمانند میسازد.
همانطور که خود یوسا در کتاب میگوید، او نه تنها بارها این رمان و دیگر آثار فلوبر، از جمله مجموعهی چندین جلدی نامههایش را با دقت خوانده، که هر چیزی که دربارهی فلوبر و مادام بواری نوشته شده را با اشتیاقی عجیب میخواند. تا آنجا که رابطهی شخصیاش با خیلی از افراد تحتتأثیر نظر ایشان در مورد این کتاب بودهاست. خواندن این کتاب به نظر من برای تمام کسانی که میخواهند نویسنده بشوند از واجبات است، چون به سختی میشود تحلیلی اینطور دقیق و موشکافانه از چگونگی شکلگیری یک رمان و خاستگاههای فردی و اجتماعی آن پیدا کرد. به خصوص که خود یوسا هم نویسنده است و مهمترین دغدغهاش در این کتاب نقد ادبی است، تا آن حد که به نظر میرسد روی هر پاراگراف از مادام بواری تأمل کرده و برای فهمیدن چگونگی نوشتهشدنش به تمام منابع تاریخی، مکتوب و شفاهی مراجعه کرده است.
در آخر هم این را بگویم که من با نظر معین مخالفم، به نظر من بهتر است اول لااقل تربیت احساساتی و چند نوشتهی دیگر از فلوبر بخوانید و بعد به سراغ عیش مدام بروید. چون در این کتاب بارها از تمام آثار فلوبر اسم برده شده و اگر آنها را خوانده باشید بهتر میتوانید کار این نویسنده را با خودش در رمانهای دیگرش مقایسه کنید.
برچسب: ماریو بارگاس یوسا، عبدالله کوثری، گوستاو فلوبر
سپینود ناجیان
نشر چشمه
۹۶ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
معین: ۸ از ۱۰
مجموعهی ۱۷ داستان کوتاه. حجم هیچکدوم از داستانها بیشتر از ده صفحه نیست. بعضی از داستانها از کوتاهی به داستان مینیمال نزدیکن. یعنی حدوداً یه صفحهن. داستانها معمولاً از یه لحظهی خاص [مثلاً لحظهی مرگ یا خودکشی شخصیت] شروع میشن. اون یه لحظه گسترش پیدا میکنه و داستان تعریف میشه. داستان به اون لحظهی خاص معنای دیگهای میده و گاهی دوباره به اون لحظه برمیگرده.
فکر میکنم یه ویژگی مهم داستانهای این مجموعه، نثر خاص و شاعرانهش باشه. یهکم منو یاد نثر گلشیری مینداخت. جملههای بلند، تودرتو و آهنگینی که معمولاً با پیچیدگی داستانها متناسبن. معمولاً خط اصلی داستانها کمرنگه و پیداکردنش نیاز به مرور داستان داره. دلیلش هم اینه که راوی یا زاویهدید محدودی داره، یا میخواد چیزی رو پنهان کنه. مثلاً ماجرای اصلی داستان «این داستان سریرا نیست» پشت گفتوگوهای به ظاهر کماهمیت پنهان شده.
و به نظر من، از مهمترین حسرتهای این مجموعه اینه که بعضی داستانها به اندازهی کافی گسترش پیدا نکردن. یعنی جای کار بیشتری داشتن. مثالِ خوب واسه این حرفم داستان «نارنجی، لیمویی تا زیتونی»یه.
من از داستانهای «Dead Woman Walking»، «این داستان سریرا نیست» و «وقت شک» بیشتر از بقیه خوشم اومد.
***
آراز: ۹ از ۱۰
اولین نکتهای که توجه مخاطب را حین خواندن کتاب به خودش جلب میکند، تاریخهایی است که در پایان هر داستان آمده؛ فروردین 81، پاییز 82 و جدیدترین آنها تیر و امرداد 85 است در انتهای داستان «وقت شک»؛ یعنی بیشتر از سه سال از تاریخ نگارش آخرین داستان کتاب میگذرد، سالهای در انتظار مجوز.
به نظر من، مهمترین ویژگی کتاب دیدگاه خاص، یعنی جهانبینی لطیفِ زنانه و منحصر به شخص نویسنده، و توانایی او در انتقال این دیدگاه در قالب زبان است. این زاویه دید خاص و زبان پیرو آن اصلاً راکد و تکراری نیست، بلکه به نسبت بافت داستانها متنوع و پویاست، به عنوان نمونه در داستان «سوت» به سمت و سوی پوچی یا Absurd میرود و در «آخرین امپراطور یا سایکو» در قالب نمایشی طنزگونه و در عین حال نمادین شکل میگیرد.
مفهوم تنهایی و احساس نیاز به ارتباط انسانی و در عینحال کاوش اعماق درونی انسانها در محدودهی زندگی شهری و آپارتمانی محور اغلب داستانهاست. در «نازک آرای تن ساق گلی»، «آن مرد تبر دارد» و «سیلویا، سیلویا» مردی اثیری با ترکیبی از ویژگیهای بیرونی و صفاتی که از درون خود راوی نشأت میگیرد، وارد حیطهی تنهایی شخصیت اول میشود، در «در بالکن را باز گذاشتی اقای میم» این آقای میم و زهره، زنش هستند که چینی نازک تنهایی راوی را میشکنند و حتی روای برای مدتی کوتاه در آقای میم استحاله میشود، آقای میمی که میتواند هرکسی باشد.
به قول معین، داستانها به اندازهی کافی بسط پیدا نکردهاند، یعنی من خواننده بعد از تمام شدن داستان، ارضا نمیشوم. اگر تعریف سادهی «برشی از یک زندگی» را برای داستان کوتاه را در نظر بگیریم، داستانهای این مجموعه کوتاهترین برش ممکن هستند؛ اغلب میبینیم که شخصیتی ساخته شده، دشوارترین کار انجام شده و راهی به عمق درونش باز شده، ولی این راه باریک است و فوری باید بازگشت، همینطور فضاها؛ آدم میخواهد ساعتها در کنار گنبدخانهی شیح لطفاله قدم بزند یا با «امیرعلی» در خانهی راوی بنشیند و لذت ببرد ولی چه کنیم که نویسنده صلاح ندانسته و به همین کم باید بسنده کرد.
***
صبا : ۸ از ۱۰
باید به حرفهای آراز این رو اضافه کنم که شاید بیشتر آدمهای کتاب شهری و آپارتمانی باشند ولی فضای داستانها به تکرار نمیافته و آدمها به صرف شهریبودن توی آپارتمان زندانی نمیشن. به همون نسبت آدمها رو توی جنگل و زندان و ... هم میبینیم.
نثر کتاب خیلی جاها شاعرانه و حتی آهنگینه. ولی شاعرانگی بیشتر از نثر توی نگاه نویسندهس.نگاهی که حتی میتونه عشق یه گیاه به زنی رو ببینه. شاعرانگی توی فضاها، شخصیتها و روابطی که میسازهس. روابطی که شاید خیلی واقعی نباشن ولی توی نثر و فضای ساختهشدهی داستان معنی پیدا میکنن مثل «نازک آرای تن ساق گلی».
همین حضور گیاهها با اسمهایی که شاید خیلیهامون نشنیده باشیم و کنار شخصیتها قرار گرفتنشون هم -مثل «این داستان سریرا نیست» یا داستان «پبراکتوس لیترانوس»- هم یکی دیگه از مشخصههای داستانهای کتابه.
بعضی داستانها کنار این دنیای لطیف و شاعرانه یه طنز تلخی هم دارن مثل «Dead Woman Walking» و مینیمال «خارش» که با تلخترین لحظهها بازی شده. کمرنگترش رو هم توی داستانهای دیگه میدیدم.
دیر نوشتم و آراز و معین بیشتر حرفها رو زدن. حرف تکراری نمیزنم فقط «این داستان سریرا نیست» و «نازک آرای تن ساق گلی» حسابی هیجان زدهم کردند.
***
الهام: ۸ از ۱۰
خوب، فکر کنم بچهها بیشتر چیزی که میخواستم بگویم گفتهاند و به قول صبا حرف تکراری نمیزنم. فقط چند تا نکتهی کوتاه بگویم و بروم. البته الآن دیدم که صحافی کتاب من اشتباهی توش بوده و چند تا از داستانها را نخوانده ام.
اول، در بیشتر داستانهای مجموعه جنسیت راوی به سادگی قابل تشخیص نیست. در بعضی داستانها مثل «حلقهای در انگشت نشانه» از این موضوع استفاده داستانی شده، تا حدی که تا پایان داستان این موضوع در ابهام (خوشم نمیآید بگویم هالهای از ابهام!) باقی میماند. اما در چند تا از داستانها این مسئله تقریباً به معما تبدیل میشود. به طوری که خواننده تا آخر داستان هی با خودش کلنجار میرود که راوی زن است یا مرد و از خط اصلی داستان منحرف میشود.
دوم اینکه من این مشکل را با بیشتر نویسندگان ایرانی دارم. وقتی قدرت ساختن فضایی، یا رویدادی، یا حسی را بدون توضیح مستقیم دارید، چرا بعد خرابش میکنید؟ مثلاً در داستان «نارنجی، لیمویی تا زیتونی» از توضیحات راوی کاملا آدم درک میکند که این دو نفر همدیگر را از پنجره میبینند و رابطهی مستقیمی وجود ندارد. اما وقتی شروع میکند به حرف زدن در مورد آپارتمان شرقی- غربی آدم با خودش میگوید نویسنده در حق هوش خواننده واقعاً اجحاف کرده است. نمونهی این کار در داستانهای دیگر هم هست. به خصوص این کار با دیالوگهای مستقیم انجام میشود که بیشتر جنبهی توضیحی دارند و «رو» هستند. چند جا هم از اشعار شعرای کهن توی قصه استفاده شده که به نظرم آنها هم کارکردی نداشتند و مشمول همین توضیحات میشدند.
سوم اینکه چند تا از داستانها در حد طرح باقی ماندهاند. آنچه که باعث میشود آدم حسرت بخورد این است که و با کمی کار میشد داستانهایی عالی بشوند. با همهی این حرفها «سریرا، سیلویا و دیگران» در لیست پرفروشهای چشمه است.
اما آن چیزی که آدم را هیجانزده میکند، بیپروایی زنانهی نوشتهها یا بهتر بگویم، زنانگی بی پروای آنهاست. سپینود ناجیان بسیار آدم جسوری است. مسائلی را در داستانهاش مطرح میکند که من یکی لااقل در داستانهای زنان ایرانی کم دیدهام. شخصیتهای ناجیان، زنهایی دور از «نُرم» جامعه هستند که برای بیان عواطف خود، مثل دیگران، پیش از آنکه بقیه سانسورشان کنند به خودکشی فکری دست نمیزنند. در یک کلام، آنها واقعاً زنان جامعهی امروز ما هستند، نه کپیههایی از زنان رمانهای 100 سال پیش غرب، چنان که در داستانهای دیگران دیده میشود.
نثر آهنگین و روان این مجموعه را بسیار دوست داشتم. از اینکه شخصیتها در زن بودنشان افراط و تفریط نمیکنند و جلوهای از زیبایی زن شرقی را به ما نشان میدهند لذت بردم.
این را هم بگویم و بروم. به نظرم «امیرعلی» بهترین داستان مجموعه است. از آن داستانهایی است که یک چیزی به جریان سیال ذهن اضافه میکنند. دیالوگها عالی بود و شخصیتپردازی فوقالعاده.
برچسب: سپینود ناجیان
این پست زمانی دربارهی کتاب «کافه پیانو» نوشته
شده بود. ولی حالا آن معرفی پاک شده است. ما نمیتوانیم خواندن کتابی را که نویسندهاش از فروش کتابش برای منافع سیاسیاش (و نه عقاید سیاسیاش) استفاده میکند، پیشنهاد کنیم. و از شما هم میخواهیم اگر با ما موافقید و در نوشتهای خواندن کافه پیانو را توصیه کردهاید، آن نوشته را پاک و حرکت آن نویسنده را محکوم کنید.
آراز: ۷ از ۱۰
فریبا وفی نویسندهای پرکار است. «در راه ویلا» مجموعهای است از 9 داستان کوتاه. شخصیت مرکزی تمام داستانها زنانی معمولیاند که چگونگی روابطشان با دنیا و سایر انسانها، داستان را شکل میدهد. تمام داستانها ساده و خوشخوان هستند که زبان روایت نیز به دور از هر نوع پیچیدگی و ابهام به این سادگی دامن میزند. نویسنده هیچ ادعایی در بهوجود آوردن فرمی نو یا روایتِ مفهومی خاص ندارد. هیچ حادثهی بزرگی در داستانها اتفاق نمیافتد و اغلب این خود شخصیت اصلی است که با پیشرفتن داستان به کند و کاو خود میپردازد و به دیدگاهی نو و بهتر میرسد. فکر میکنم نویسنده به حق اصرار دارد که زنان داستانهایش و از نقطهنظری عامتر مخاطبان، نه یک برش از زندگی و نه بخش کوچکی از آن، که کلیت داستان زندگی را در نظر بگیرند و اینچنین، چیستی زندگی و روابطشان را بهتر درک کنند.
***
صبا: ۶.۵ از ۱۰
در راه ویلا، مجموعهی نُه داستانکوتاه از زندگی زنهای معمولیه. آدمهای آشنایی که تقریبا اطراف همه پیدا میشن. ویژگی بیشتر داستانهای مجموعه ساده بودن داستانهاس. (البته نه به معنای منفی) که این سادگی هم تو اتفاق داستان هست، هم تو نوع روایت و نثر. اتفاق داستانها معمولاً کشف یا رسیدن به یه حسه.
توی بعضی داستانها نزدیک شدن به کلیشهها و توی بیشتر داستانها پایانبندی بد یا حداقل نه چندان خوب اذیت میکنه. ولی خب نمیشه از داستان های خوبش، مثل خود «در راه ویلا» گذشت. من «حلوای زعفرانی» و «روز قبل از دادگاه» رو هم دوست داشتم.
اگه کلی کتاب نخوندهی خوب تو کتابخونتون دارید نمیتونم خیلی توصیهش کنم. ولی خب همهی خصوصیاتی رو که یه کتاب باید برای تو راه خوندهشدن داشته باشه، داره. اگه هر روز کلی وقت توی راه میگذرونید توصیه میشه.
برچسب: فریبا وفی
حامد حبیبی
انتشارات ققنوس
۱۱۸ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
[توضیح: نوشتههایی که در پایین میخوانید، همه با دیدی مثبت نوشته شدهاند. قرار بود الهام که از این کتاب خوشش نیامده بود هم چیزی بنویسد، که هر چی صبر کردیم ننوشت.]
سپینود: ۹ از ۱۰
به نظر من مجموعهی «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» یک مجموعهی استثنائیه. برای این ادعا هم شاهد دارم از متن خود کتاب و داستانهاش. توی تمام مجموعه اضطراب و نگرانی و ترس موج میزنه که با طنزی نامحسوس چاشنی شده. و این حس و حال و ترس از یه کرهی دیگه نیومده یا از جنس هیولاهای وحشتناک نیست؛ جالبی ماجرا اینه که این ترس از رفتارهای عادی آدمها و اتفاقات عادی و روزمرهی زندگی ساخته شده. یک جوری که بعد از خوندن این مجموعه آدم فکر میکنه دور و برش دلایل زیادی برای ترسیدن هست به شرط این که دقیق بشه. نمیخوام اغراق کنم اما من مثل داستانهای این مجموعه رو فقط میون آثار بهرام صادقی دیده بودم. داستانهای این مجموعه بعضیهاشون ممکنه اسم و محل جغرافیاییِ ثابت و آشنا و ایرانی حتا نداشته باشند ولی به نظر من این اصلن دلیل ضعف اونها نیست. گفتم که بهرام صادقی هم از این داستانها داره مثل خود سنگر و قمقمهها یا عافیت یا حتا خود ملکوت. فضاسازی داستانهای این مجموعه فوقالعاده است. حتا جایی که توی داستان «شب ناتمام» راوی با مردی به شکار میره و پشت فرمان نشسته و وهم و تاریکی توی جنگل رو تصویر میکنه با نورهای زرد ماشین که فقط یک شعاع یک متری رو روشن کرده و توی همون فضای کم روشن تونسته یه حجم زیادی از سیاهی و ترس و وهمانگیزی شب رو بسازه. گاهی فضاسازی توی داستان اشتباه میشه با ساختن یک ساختمون! فضاسازی چیزی در حد اتمسفر داستان یا جو ساخته شده هم هست. ممکنه قهقهی بلند خندهی اون شکارچی توی داستان «شب ناتمام» بتونه تمام اون فضایی رو که نویسنده در اون داستان نیاز داره رو بسازه که این کارو کرده. داستان ضعیف توی این مجموعه به نظر من «قمر گمنام نپتون»ه.
توی داستان «اشکاف» آقای کمالی میره توی یه اشکاف که یه بچه گربه رو پیدا کنه و گم میشه و هیچ اتفاقی نمیافته یعنی آدمهای دیگهی داستان به زندگی و حرف زدن و رفت و آمدشون ادامه میدن. انگار خیلی راحت هر آدمی میتونه از زندگی محو بشه به همین سادگی. مثل فیلم «ماجرا»ی آنتونیونی که شخصیت اول فیلم توی یک سوم ابتدایی فیلم گم میشه و دیگه فراموش میشه. داستان «شوخی» هم خیلی ایدهی جالبی داره چیزی که من گرفتم این بود که سه تا کارمند توی یه اداره هستن که زمان براشون سریعتر از دیگران میگذره. یک جورایی بعد زمان رو شکستن یعنی وقتی برای بقیه تابستونه اونا دارن زمستون رو تجربه میکنن. روزنامهی امروز براشون تاریخ گذشتهاست و این زمان به تدریج براشون تصاعدی بالا میره به حدی که آخر داستان پیر شدن و توقع بازنشستگی دارن. توی این داستان نظرگاه خیلی مهم بوده این که از دید خود اونا به قضیه نگاه کنی –که کمی لوس میشه- و این که از دید بقیهی کارمندای اداره که نویسنده دومی رو انتخاب کرده برای همین دلیل واقعی گفته نشده و این داستان رو جذابترش کرده.
***
معین: ۸ از ۱۰
چون پست طولانیه، خیلی حرف نمیزنم. با حرفهای سپینود موافقم. فقط اضافه کنم که تعلیق و وحشتی که داستانها داشتند، من رو یاد داستانهای نامنتظرهی رولد دال میانداخت. منظورم اینه که از اون جنس بود.
***
آراز: ۹ از ۱۰
اصلن ایدهی بدی نیست که گزیدهای از داستانهای کوتاه یک مولف، وجه مشترکی داشتهباشند که نه به صورت تکراری، بلکه به عنوان عاملی محوری بتوان داستانهایی را با زمان-مکانهای متنوع در یک مجموعه قرار داد و منتشر کرد. تمام نه داستان مجموعهی «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» یک ویژگی مشترک دارند که من اسمش را حلقهی مفقود میگذارم. اغلب داستانهای این مجموعه وقتی شکل میگیرند که همهگی روابط علی و معلولی رعایت شدهاند و فقط یک حلقه از این زنجیرهی تسلسل منطقی ناپیداست؛ و جالب اینجاست که نویسنده، به عمد، هیچ تلاشی در جهت یافتن آن حلقهی مفقود نمیکند، آنرا نادیده هم نمیگیرد، بلکه تمام ماجرا را با علم به همین فقدان ادامه میدهد. این چنین است که مخاطب، حیران میماند و در پی یافتن آن اصل، بر کلیت متن شریک میشود. به عنوان نمونه، در داستان «اشکاف» راوی و یکی دیگر از همسایهها به نام آقای کمالی در صددند به زن و شوهر همسایه کمک کنند تا گربهی احتمالی را از اشکاف بیرون بیاورند که آقای کمالی در داخل اشکاف فراموش میشود. یا در خود «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» حلقهی مفقود آنجاست که کسی متوجه میشود آگهی فروش خانه، ماشین و وسایل خانهاش در روزنامه چاپ شده و او بر اساس همین آگهی، در زمان کمی کل داراییاش را میفروشد و از شهر خارج میشود. در اولین داستان مجموعه «فیدل» هم اتفاقی افتاده و مرگ سوسن را رقم زده و حالا پنج نفر از اقوام پس از مراسم تدفین، در راه بازگشت به شهرشان، در پی یافتن علتی برای مرگ سوسن هستند. میتوان همین روند را ادامه داد که مثلن در «شب در ساتن سفید» هم پیرمرد صاحبخانه و شاید صداهای مرموزی را همراه خود خانهی ویلایی فروختهاند و یا در «اکازیون» با بستن دریچههای سد کوچکی، آبادی مبهمی زیر آب میرود و با باز کردن این دریچهها، شهری را سیل میبرد، و یا در «شوخی» مفهوم زمان برای سه نفر از کارمندان با سرعت بیشتری جریان دارد.
اگر هر یک از عناصر داستانی را جدای از بافت داستانها در نظر بگیریم، میتوانیم اهمیت کار نویسنده را بیشتر درک کنیم. به عنوان نمونه، شخصیتپردازی مرد شکارچی در «شب ناتمام» فردی را با خصوصیات روانشناختی نشان میدهد که همهی رفتارهایش نوعی ژست است (معادل POSE انگلیسی) و نه بیشتر؛ انگار لباس سفید گلف، بند و بساط شکار و حتا رنجرور او، پیپ و حتا غذا خوردن او منتهی به هیچ هدفی نمیشود و فقط در حد یک ژست باقی میماند، که حتا میشود برای زندگی او هم چنین کیفیتی قائل شد. فضاسازی محدود به داخل ماشین و مناظر بیرون در «فیدل» را در نظر بگیرید، یا حتی خوردن آلبالو از تشت و رنگ خون مانند ناشی از آن را کمی ربط بدهید به موضوعی که مورد بحث است، مرگ یا قتل احتمالی کسی.
نثر حاکم بر کل مجموعه اگرچه ساده و پیراسته است، نشانههایی هم از دیدگاه تیزبین خاص و زیباشناسانهی نویسنده دارد. به عنوان نمونه کم نیستند جملاتی چون «... به هرحال شب شدهبود و تنهایی داشت غلیظ میشد»(ص. ۱۱۶) یا «بچه که توی چمنها میدوید ملخهای کوچک به هوا میپریدند، آرامش ملخها به هم میخورد.» (ص.۵۳)
ترکیب این ویژگی خاص با نثری ساده در زمان و مکانهای مختلف و آشنا، داستانهای مجموعهی دوم حامد حبیبی را تبدیل به اثری ماندگار کردهاست که شاید در هیچ مجموعهی مشابه ایرانی به این ترتیب شسته و رفته از کار درنیامدهبود.
تشابه محتوایی و فرمی «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» را به آثار کوبه آبه نمیتوان منکر شد. مثلن در داستان «مرگ نامربوط» راوی وقتی به خانهاش میرسد، با جنازهای روبرو میشود و کل داستان تلاشهای صاحبخانه برای کنارآمدن منطقی با این موقعیت است. همین مفهومی که به نام حلقهی مفقود از آن یاد شد، محور داستانهای مجموعهی «تجاوز قانونی» کوبو آبه است و در «زن در ریگ روان» نیز همین مفهوم به موجودیت رمان شکل میدهد. حالا که «آبه» را کافکای ژاپن لقب دادهاند و «آکوتاگاوا» معتبرترین جایزه ی ادبی ژاپن بهخاطر رمان «جنایت آقای اس. کارما»۱ به او تعلق گرفته، زمان لازم است تا عاقبت آقای حامد حبیبی را ببینیم.
۱. تا آنجا که اطلاع دارم ، این رمان به فارسی ترجمه نشده، ولی از آنچه که در داستان کوتاهی با نام«جنایت آقای اس. کارما» در همان مجموعهی «تجاوز قانونی» برمیآید، ماجرا از این قرار است که وقتی مردی صبح از خواب بیدار میشود، نام و هویت خودش را بهخاطر نمیآورد و هیچ سند مرتبطی پیدا نمیکند.
دربارهی این کتاب:
+ کتابلاگ
+ کتاب در خانه
معین: ۵/۸ از۱۰
یه نمایشنامهی خوب با یه اجرای خوب روز خیلی خستهکنندهی من رو نجات داد. از همینجا دوباره به احترام سهراب سلیمی پا میشم و براش دست میزنم. [اگه کلاه داشتم، کلاهم رو بر میداشتم.]
اریک امانوئل اشمیت انگار دو وجه داره. یه وجه داستاننویس -که داستانهای شعارزده و معمولی مینویسه- و یه وجه نمایشنامهنویس که نمایشنامههای خوب و بکر مینویسه. مثل همین و خردهجنایتهای زناشوهری. [که تلهتئاترش با بازی فاجعهی نیکی کریمی از تلهویزیون پخش شد.]
مهمانسرای دو دنیا مکانیه برای آدمهایی که نه زندهاند و نه مُرده. آدمهای تو کُما که در دنیایی زندگی میکنند بین مرگ و زندگی. و منتظر مرگ یا زندگی میمونن و روابطشون هم تو همین حالت انتظار شکل میگیره.
اجرا به نظرم خوب بود. طراحی صحنه و بازیها همه خوب بود. دستِ کم از نظر من که تئاتر رو حرفهای دنبال نمیکنم چیزی اذیتکننده نبود. [البته به جز صحنههای رقص راجاپور که انگار تو نمایشنامه هم نیست.] راستی، آهنگسازش هم حسین علیزادهست.
***
صبا: ۹ از ۱۰
همین چند ماه پیش نمایشنامهاش رو خونده بودم. دوسش داشتم و از اجراش خوشحال شدم. کلا نمایشنامههای امانوئل اشمیت رو دوست دارم. البته با داستانهاش هم اندازهی بقیه مشکل ندارم.
مهمانسرای دو دنیا جاییه بین زندگی و مرگ. دقیقا همون مهمانسراست که هرکس معمولا چند روزی رو توش میگذرونه تا آسانسور برسه. البته خوب بعضیهام مثل راجاپور شعبده باز شش ماهی توش موندگار میشن.
اولش که در آسانسور باز شد و ژولین وارد شد یه کم مسنتر از تصوری که از نمایشنامه داشتم بود ولی در طول نمایش این حسم از بین رفت. لورا هم دقیقا همون بود که باید باشه:) همینطور طراحی صحنه که خودِ خودِ مهمانسرا بود.
اجرا و بازیها در کل به نظرم خیلی خوب بودن ولی فرشتهها مخصوصا دختر سفید پوش که همهی بازیش با صورتش بود رو خیلی دوس داشتم.
یه چیز دیگه خیلی دلگیر بود که سال پر نبود. تازه مثلا جمعه هم بود باید شلوغتر میشد. چیکار میکنین بابا پاشید برید تئاتر ببینید...
***
الهام: ۵ از ۱۰
راستش من وقتی نوشتهی بچه ها رو خوندم يه خورده پشيمون شدم كه بنويسم، ولی بعد گفتم شايد بد نباشه نظر يه نظر نسبتا مخالف هم وجود داشته باشه.
من از نمايشنامه خوشم نيومد، ايده به نظرم تكراری بود، و چيز خاصی هم به مفهومی كه داشت باهاش بازی میكرد اضافه نكرده بود. در واقع به نظرم يك نمايشنامهی كاملا معمولی بود، و تعجب كردم كه چه طور تو سالن اصلی تئاتر شهر اجرا شده. اما بازیها خوب بود. البته تيكهی رقص راجاپور، به شدت از نمايشنامه بيرون میزد، و خوب هم اجرا نشده بود.
يه چيز ديگه هم كه زياد خوشم نيومد، تيكههای تكراری تو نمايشنامه بود. مثلا اون تيكه كه ژولين راجع به اسم لورا حرف میزنه و ميگه لب آدم شبيه بوسه میشه، مال لوليتای ناباكوفه (اگه اشتباه نكنم)
به نظرم نمايشنامه كاملا تحت تأثير عقايد مذهبی و به خصوص مسيحی نوشته شده، و نويسنده اصلا ابهت مفهومی كه داره راجع بهش مینويسه (مرگ) رو درک نكرده. اين جمله هم كه "زندگی هديهای است كه به ما داده شده" مثل پتک میخورد توی سر من!
بازی پرديس افكاری رو دوست داشتم.
معین: خشم و هیاهو بدون هیچ شک و شبههای یکی از مهمترین آثار قرن بیستمه. به نظر من همین یه کتاب بسه تا آدم بگه فاکنر نویسندهی خیلی بزرگیه.
داستان، داستان زوال تدریجی یه خانوادهست به اسم کامپسون که سه پسر و یه دختر دارن. هر فصل از زبان یکی از پسرهاست. بنجی که عقبموندهی ذهنیه راوی فصل اوله. این فصل نمونهی کامل جریان سیالذهنه. بنجی کلا زمان واسش معنی نداره. یعنی آینده و گذشته نمیفهمه. راوی فصل ۲ کونتینه. ظاهرا تو این خانواده از همه سالمتره. یعنی بیشتر حالیشه. روشنفکره. ولی ذهنش خیلی مغشوشه. فصل ۳ رو جیسُن روایت میکنه. پسر کوچک خانواده. شاید بشه گفت جیسُن آدم خبیثیه. نمیدونم. فصل آخر هم به شیوهی سومشخص روایت میشه. با تأکید بیشتر روی پیشخدمتِ خونه، دیلسی.
شاید اولاش خوندنش سخت باشه. احتمالا از فصل اول چیز زیادی دستگیرتون نمیشه. و چیزهایی هم که از فصل دوم میفهمید، ممکنه کمک زیادی به داستان نکنه. ولی هنر فاکنر همینه. اینکه درسته که ما وقتی برای بار اول میخونیم ۱۰۰ صفحهی اول کتاب رو کلا از دست بدیم، ولی در نهایت به یه درکی از همهی اتفاقاتی که تو ۳۰ سال برای دودمان کامپسون افتاده میرسیم. اونوقته که اگه بریم سراغ فصل اول و دوباره بخونیمش، میتونیم روان بخونیمش و از خوندنش لذت ببریم.
بار دوم بود که میخوندمش. یادم بود بار اول از فصل کونتین بیشتر از بقیه لذت بردهبودم. ولی الان نظرم این نیست. این دفعه هر فصلی رو که میخوندم، حس میکردم این بهترین فصله. هنوزم نمیدونم کدوم بهتره. همهش عالیه. یعنی نه تنها هرکدوم در نوع خودشون شاهکارن، در کنار هم بودنشون هم شاهکاره.
شاید تنها ایرادی که بتونم بهش وارد کنم ترجمهست. بد نیست. حتا گاهی خیلی خوبه. اما نمیدونم چرا صالح حسینی فکر میکنه داره کتاب مقدس ترجمه میکنه. یعنی واقعا نمیفهمم چرا «حوائج» رو جای «نیازها» به کار میبره. و کلا از اون نثر استفاده میکنه. به خصوص تو فصل کونتین.
یه چیزی هم زیاد میگن. اینکه سمفونی مردگانِ معروفی تقلیدیه از خشم و هیاهو. خب، ساختار کلی دو خانواده شبیه همند. ولی اینکه معروفی از خشم و هیاهو «تقلید» کرده، اصلا قبول ندارم. قطعا ازش تاثیر گرفته. که به نظر من به هیچ وجه نقطه ضعف نیست.
اینم بگم که داستان ۳۵۵ صفحهست. بقیهش نقده. که البته مفیده.
***
نویسنده: ویلیام فاکنر
مترجم: بهمن شعله ور
انتشارات نگاه
چاپ اول،۱۳۸۳
۴۱۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
صبا: اول از همه بگم که که این ۹ از ۱۰ده رو به ارزش ادبی کتاب ندادم که کسی منکر شاهکار بودنش نیست. فقط نمیتونم بگم خیلی دوستش داشتم.
خوندنش حسابی سخته. به جز دو فصل اول که با خوندنش چیز زیادی از داستان دستگیرت نمیشه، بقیهی کتاب رو هم نمیشه خیلی سریع خوند. گرچه از فصل سه که تکه های درهم پازل فصلهای بنجی و کونتین شروع به کنار هم قرار گرفتن میکنن خیلی راحتتر میشه پیش رفت ولی بازم سریع نه. یه جورهایی انگار چگالیش زیاده. (نمیدونم میرسونه منظور رو یا نه.)
من فصل بنجی و یکم از فصل دوم رو خوندهبودم قبلا ولی چون اون موقع وقت نداشتم بیوقفه بخونم و از اونجایی که هیچی سر در نیاوردهبودم از خودم ناامید شده بودم ول شد تا چند وقت پیش که مجبور شدم بخونمش و خوشحالم که از دست ندادمش. اگه یه وقت شروع کردید و دو فصل کامل خوندید و چیزی سر در نیاوردید ناامید نشید اشکال فقط یکم از گیرندهست. فرستنده داره دونههای پازل رو میریزه جلوتون. الان نمیفهمید ولی آخرش یه تابلوی شاهکار از همین دونهها تحویلتون میده.
من ترجمهی صالح حسینی رو نخوندم ولی بعضی جاها رو مقایسه کردم. یه جاهایی رو صالح حسینی بهتر ترجمه کرده ولی در مجموع این ترجمه بهتره. حداقل چیزی توش اذیت نمیکنه.
این کتاب نقدهای کتاب بالا رو نداره ولی عوضش یه ضمیمه داره که فاکنر بعدها نوشته که خیلی درک نمیکنم چرا نوشته شده ولی جالبه.
فیلم بدی نیست. حتا میتونم بگم خوبه. اما هر چی فکر کردم دیدم نمیتونم یه همچی فیلمی رو دوست داشتهباشم. نه به خاطر کندیِ فیلم یا یه همچین چیزی. به خاطر نوع دادن اطلاعات. مشکلم اینه که فیلم سعی میکنه چیزی رو نگه. «حس» ناراحتی رو به ما بده. حس تنهایی رو. حس خیانت رو. تا یه حدی تو این کار موفقه. ولی دقیقا از اینجا با فیلم مشکل دارم که فیلم شروع میکنه به حرف زدن با ما. یعنی به طرز بدی میآد روی تنهایی زن تاکید میکنه و از اون بدتر تو یه سری دیالوگه خیلی کلیشهای [تو این مایهها که زن میگه: یادته ماه عسل رفتیم مشهد؟ بعد شوهره میگه: وای نمیدونی کار شرکت به کجا رسید.] میگه که شوهرش درکش نمیکنه. یعنی برخلاف اون چیزی که ادعا داره میآد حرفشو داد میزنه.
بعضی صحنههاش به نظرم واقعا درخشان بود. مثل اون صحنهای که زن میآد زیر تخت با پسرش بازی میکنه. یا اون صحنهای که دخترش با دوستاش تو اتاق بازی میکنن. یا قضیهی سوسکه.
یه چیز دیگه. به نظرم خیلی شبیهه کاغذ بیخط اومد. فکر میکنم آگاهانه هم بوده. یعنی یه جورایی خواسته زن رو در مقابل رویای کاغذ بی خط قرار بده. که تو این کار موفق نیست به نظرم. به هر حال میرکریمی ژانر سختی رو انتخاب کردهبود. هر چند این توجیه مناسبی واسه کمیهای فیلم نیست.
