زن و مردِ سیوپنجساله، سه سال بعد از جداییشون برگشتن پاریس تا رسماً از هم طلاق بگیرن. شبِ اون روزی که طلاق گرفتن، تو لابی هتل همدیگه رو میبینن و با هم حرف میزنن. نمایشنامه دو پردهست. «لاموزیکا» پردهی اوله که زن و مرد توش بیشتر مشاجره میکنن، خودشون و طرفِ مقابل رو متهم میکنن تا لحظهای که زن میخواد بره تو اتاقش بخوابه. «لاموزیکا دو» که پردهی دوم نمایشنامهس بیست سال بعد نوشته شده. زن به اتاقش نمیرده و زن و مرد تو لابی هتل میمونن. کمکم لحن گفتوگوها پراکندهتر میشن و زن و مرد مأیوستر. و «لاموزیکا دومین» اسمیه که دوراس روی دو پردهی نمایشنامه گذاشته.
طبیعتاً اینجور موقعیتها خیلی غمانگیزن. برخورد این دو آدم: زنی که حسرتِ اولین لحظههای عشقشو میخوره و مردی که یه وقتی هی از رفتن میگفته و حالا میخواد برگرده، زنی که حالا آزادتر و شاید عاقلتره در مقابل مردی که انگار دوباره همهچی براش زنده شده و پُرشورتره و... متأسفانه راه برگشتی وجود نداره.
کلاً این مجموعهی «دور تا دور دنیا» توصیه میشه. من که هرچی ازش خوندم، خوشم اومده. باکلاس هم چاپ میشه.
دربارهی این کتاب:
+ کتابهای عامهپسند
مجموعهی دور تا دور دنیا در Menu:
۸. اسبهای پشت پنجره، ماتئی ویسنییک
۱۰. تماشاچی محکوم به اعدام، ماتئی ویسنییک
۱۴. پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی، ماتئی ویسنییک
برچشب: مارگریت دوراس، تینوش نظمجو، نمایشنامه

«گربه» شخصیت کمیکاستریپهای آقای گلوکه. بلژیکیه، احمق و درعینحال باهوشه، و این تناقض از نگاه خاصش به دنیای ما ناشی میشه. و به قول خودش: «گاهی وقتها، چنان حرفهای هوشمندانهای میزنم، که خود هم نمیفهمممشون»
در ضمن گربه بسیار چاقه -خودش میگه: «فقط برای اینکه اینجوری کشیدنش»- و بلاهت از قیافهش میریزه. کتوشلوار میپوشه و کراوات میزنه. به جوکهای بیمزه علاقه داره و سعی میکنه اونها رو برای بقیه تعریف کنه. معمولاً تو کمیکاستریپهاش تنهاست. همونطور که میبینید همیشه کاملاً روبهروی ما -قرار میگیره و حرفهای بامزه میزنه. از میمیکِ صورتش میشه فهمید که حرفهاش برای ما خندهداره ولی برای خودش کاملاً جدیه. و پیش میآد که حرفهایی رو بزنه که بهظاهر طنز میآن ولی دارن یه فاجعه رو بیان میکنن.
سابقهی گربه تو ایران برمیگرده به مجلهی «طنز و کاریکاتور» که جواد علیزاده سردبیرشه. اونجا هر شماره چندتا از کمیکاستریپهای گربه رو چاپ میکرد. [هنوزم چاپ میکنه؟] به هر حال؛ درست که کتاب کمیکاستریپه و خیلی سریع خونده میشه. ولی خوندهشدنِ بعضی کتابها به معنی تمومشدنشون نیست. واسه همینه که توصیه میکنم «گربه» رو بخرید. با تشکر.
برچسب: تینوش نظمجو
از کجا باید شروع کنم؟ از اینکه خیلی تلخ بود؟ از اینکه کل داستان همون اسم نمایشنامهس؟ از نفرت از جنگ؟ از علاقهی زیادم به ماتئی ویسنییک؟ از چی؟ از... از میخکوب شدن شروع کنم خوبه؟
بله. میخکوبم کرد. مثل هر چیز دیگهای که از ویسنییک خوندم. ولی ایندفعه جنس میخکوب شدن فرق داشت. ویسنییک تو این نمایشنامه اون طنز مخصوصشو کنار گذاشته و بیپرده مینویسه. داستان یه زنیه به اسم دورا که تو جنگ بهش تجاوز شده و کیت راونکاو ایرلندی-آمریکایی که اومده بوسنی به جنگزدهها کمک کنه.
نمایش پُر از تکگوییه. ویسنییک تو تکگوییها شخصیتهاش رو با تنهایی و وحشت و خاطرههاشون تنها میذاره. مثلاً یه جاهایی تکگویی دوراست که داره با بچهی تو شکمش حرف میزنه. یا کیت که از پدر و پدربزرگش میگه. «اونوقت بابابزرگم رو تصور میکردم که با کلنگش روی زمین خم شده بود و هر روز صدتا سنگ از خاک بیرون میکشید... فکر کنم به خاطر همین تصویر بود که یه روز رفتم بوسنی. وقتی بهم گفتن باید برم به کمک یه گروه متخصص برای بیرون کشیدن جسد، فوری جلوی خودم تصویر پدربزرگم رو دیدم که سنگهاش رو از خاک بیرون میکشید...»
از سورئالیسم نمایشنامههای «داستان خرسهای پاندا...»، «اسبهای پشت پنجره» و «سه شب با مادوکس» تو این نمایشنامه خبری نیست. حتا تصویرهای کتاب هم مستندند. به قول پسگفتار کتاب: «هنگامی که انسان به پلیدی رو میآورد، آنچه میگذرد فراتر از هر تخیلی است.»
فکر میکنم تو پستهای قبلی به اندازهی کافی دربارهی ویسنییک نوشتم. فقط بگم با همهی این تفاوتهایی که گفتم، معلومه نویسندهی نمایشنامه کیه. و جالبه که ویسنییک این نمایشنامهی واقعی و تلخ رو همون سالی نوشته که خرسهای پاندا رو نوشته. که فضای سرخوشانه و سورئالی داره.
«حتا اگه جنگ تموم بشه، این سرزمین مدتها نفرینشده باقی میمونه. نفرت توش لونه کرده، فریاد قربانیها، شرم توش موندگاره. سالها و سالها، مردمی که توش زندگی میکنن به مغزشون فشار میآرن تا بفهمن چه جوری چنین چیزهایی ممکن بوده. تا ابد همین پرسش رو از خودشون میکنن: کی شروع کرد؟ کی از همه بدذاتتر بود؟ چهجوری تونستن، هر کدوم به نوبت، تا این حد پست و رذل باشن... چهجوری بهت بگم کِیت، که من از کشورم متنفرم؟»
دربارهی این کتاب:
+ پروژکتور
+ نگاهی بر آثار ماتئی ویسنییک، ایران تئاتر [بعد از خوندن هر نمایشنامه قسمت مربوط به اون نمایشنامه رو بخونید.]
مجموعهی دور تا دور دنیا در Menu:
۸. اسبهای پشت پنجره، ماتئی ویسنییک
۱۰. تماشاچی محکوم به اعدام، ماتئی ویسنییک
منم از پالپ شنیدم که تینوش نظمجو مَرده. جالبهها.
خیلی عالی بود. من که هرچی از این آقاهه منتشر شه، میخونم. این همه خلاقیت من رو که به هیجان میآره. البته نمیدونم... شاید چون کم نمایشنامه خوندم به نظرم نو میآد. حتا اگه ایدهی نمایشنامه نو هم نباشه، هیچی از ارزشهاش کم نمیشه. اجراش به اندازه کافی خوب بود.
موضوع اینه که سالن تئاتر -به قول قلعهنوعی- «کلّیوم» دادگاهه. یکی از تماشاچیها هم متهمه. شاهدها میآن و علیه اون تماشاچی شهادت میدن. مثلا کارهای معمولی مثل بلیت خریدن جرم محسوب میشه. کمکم تماشاچیهای دیگه هم وارد تئاتر میشن. قاضی و دادستان و وکیلمدافع و منشی دادگاه هم به عنوان بازیگر تئاتر عنوان میشن. و همهچی قاطی میشه. خیلی دوست دارم این نمایش اجرا شه و برم ببینمش. اینکه قاطی این بازی شَم و... خیلی باید هیجانانگیز باشه.
شاید بشه گفت تئاتر تماشاچی رو با این سؤال روبهرو میکنه که کی تماشاچیه و کی بازیگر؟ نمایش یه جور حقیقته یا حقیقت یه جور نمایش؟ و از این دست سؤالها. حالا ممکنه بگین ایبابا! جدیدا از این کارها مُد شده و حالا اونقدرها هم چیز جدید و دندونگیری نیست. آره! درسته. این جور کارها مُد شده. اینکه خود اثر هنری میشه جزء مصالح خودش و بازیگر و نویسنده و کارگردان و اینها توش حضور دارند. ولی مهمه که اجرا چهجوری باشه و با چه منطقی این کارها انجام میشه و... به نظر من این نمایشنامه نمونهی خیلی خوبی از پستمدرنیسمه.
راستی «سه شب با مادوکس» رو هم از همین نویسنده خوندم. اون هم خوب بود. ولی چیز زیادی نداشتم راجع بهش بنویسم. ویسنییک یه چیزی داره به اسم «واقعیت جادویی» که مسلما با رئالیسم جادویی فرق داره. یه طنز خیلی لذتبخشی توش هست و یهجور واقعی نبودنِ طعنهآمیز.
مجموعهی دور تا دور دنیا در Menu:
۸. اسبهای پشت پنجره، ماتئی ویسنییک
عالی بود. یه طنز ملایمی داره که خیلی لذتبخشه. کلا از اون دست نمایشنامههاست که آدم رو به هجان وامیداره و مجبور میکنه جاهای مختلفش رو علامت بزنید. حیف که زود تموم شد. وافعا حیف که نمایشنامهها کوتاهند.
نمایشنامه ۳ قسمت -نه ۳پرده- داره. ماجرای کلی هر قسمت اینه که یه زن و مرد [قسمت اول مادر و پسرن، قسمت دوم پدر و دختر و قسمت سوم زن و شوهر] تو خونه حرفهای میزنن که به جنگ مربوطه. با خروج مرد از صحنه پیک میآد و به زن خبر تلخی از اون مرد تو جنگ میده. در واقع چیزی که این سه قسمت رو به هم ربط میده، فقط داستان نیست. فضا و آدمهای ثابت، تکرار مؤلفههایی مثل صدای بسته شدن در، چیکهی آب و... هم هستند.
از یه چیزی خیلی خوشم اومد. اینکه دیالوگها سنگین نیست. یعنی یهو نمیآن در مورد هستیشناسی حرف بزنند. دیالوگها روون، روزمره و جذابه. فکر کنم از این نظر تو ایران با محمد یعقوبی قابل قیاسه.
از این آقای ماتئی ویسنییک قبلا یه نمایشنامه خوندهبودم به اسم ِ «داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوستدختری در فرانکفورت دارد» که خیلی خوب بود. کلا از خوندن نمایشنامه همیشه لذت بردم. نمیدونم چرا کم میخونم. احتمالا به خاطر اینه که هنوز به نمایشنامهها اطمینان ندارم. میفهمید؟
«خودتون که میدونین، راهه دیگه... هرچی درازتر باشه، تنهاییش بیشتره... راه بازگشت هم، مادمازل، لعنتی همیشه درازه... میفهمین...»
