هوشنگ گلشیری
انتشارات نیلوفر
۵۶۵ صفحه، ۳۹۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۲
۱۰ از ۱۰
حرف زدن از گلشیری، اون هم در حد معرفی، کار سختیه. «نیمهی تاریک ماه» گزیدهی داستانکوتاههای گلشیری تو دوران داستاننویسیشه. واسه اینکه حرفهام سروشکلی داشته باشه، از مقدمهای که خود گلشیری نوشته استفاده میکنم. گلشیری تو مقدمهش مشغلههایی که تو داستانهاش داشته میگه رو اینجوری میشمره: ۱.واقعیت و خیال ۲.سیاست ۳.گذشته و گذشتگان ۴.ابزار شناخت بودن ادبیات ۵.زبان ۶.ساختار داستان
به نظر من، از این شیشتا یکی از مهمترینهاش گذشتهس. داستان لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و داستانهای زندگی معصومین [تو مجموعهداستانهای معروف به «معصومها»] واسه گلشیری اونقدر مهم بودن که گلشیری خیلی از داستانهاش رو بر پایهی اونا بنویسه.
فکر میکنم همین تسلط روی ادبیات کهن باعث شده گلشیری به زبانی برای روایت برسه که خاص خودشه و فوقالعاده قویه. جملههای طولانی و پیچدرپیچ، جابهجا کردن جای اجزای جمله و خیلی چیزهای دیگه، به گلشیری زبان روایی قوی با امکانات زیاد داده. که اوج اهمیت زبان تو داستانهای گلشیری، تو «خانه روشنان» دیده میشه.
یکی از قدرتهای گلشیری تو استفاده از وقایع زندگیش برای داستاننویسیه. خودش میگه: «واقعیت اغلب تخته پرش ماست». مسافرتهای جمعی، اتفاقاتی که برای یه نویسنده میافته، انقلاب، جنگ و حتا مهمونی دوستها با هم، واسه گلشیری سوژهی داستانن. و شاهکار گلشیری اینه که از این موقعیتهای به ظاهر ساده، داستانی میسازه که ذهن آدم رو درگیر میکنه. نه اینکه شبیه به خاطرهنویسی باشه. مثل «به خدا من فاحشه نیستم»، «نیروانای من»، «دست تاریک، دست روشن»، «نقاش باغانی»، «بانویی و آنه و من» و خیی داستانهای دیگه.
خیلی چیزها میشه از گلشیری گفت. از ساختار داستانهاش، شخصیتپردازی فوقالعادهش که آدمها انگار تو آینهی هم بازتاب پیدا میکنن تا شخصیتشون شکل بگیره، از قدرت داستانگویی و خیلی چیزهای دیگه میشه گفت. فکر میکنم گفتن از اینها نیاز به کلی بحث داره. واقعاً توصیه میکنم گلشیری بخونید. دریاییه واسه خودش. جدی میگم.
×××
«آن وقت، دیشب، خواب بودی تو، من بیدار شدم دیدم صدا میآید. گوش که دادم فهمیدم باران میبارد: نرمنرم میبارید و گاهی یکی دو تا به همین شیشه میخورد. خواستم چراغ روشن کنم که ببینم، گفتم بیدار میشوی. خب، دست بردم آهسته تلفن را از عسلی برداشتم، گذاشتم روی سینهام. میخواستم به یکی زنگ بزنم که بلند شود، اگر میتواند، چراغ روشن کند، برود توی حیاط، برود توی مهتابی، سرش را همینطور کجکی بگیرد زیر باران تا دانههای ریز و سرد بخود به پیشانیاش، بچکد روی گونههاش. همینطور هم فقفق گریه میکردم و فکر میکردم به کی تلفن کنم که نگوید: «زده به سرش»؟ راستش باز ترسیدم تو بیدار بشوی و دیگر بیخوابی بزند به سرت. بعد گفتم، خودم بلند میشوم، خودم را اول میکشم بالا، مینشینم، میچرخم، بعد دست دراز میکنم...»
برچسب: هوشنگ گلشیری
