مترجم دردها
ترجمهی امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی
۲۲۴ صفحه، ۲۳۰۰ تومان
چاپ چهارم، ۱۳۸۵
۹ از ۱۰
قبل از این کتاب از جومپا لاهیری «همنام»، داستان «جهنم-بهشت» تو «خوبی خدا» و یه داستان تو «روزی روزگاری، دیروز» خونده بودم. تقریباً درونمایهی همهی داستانهای لاهیری یه چیزه. تقابل یا گرهزدن دو فرهنگ هندی و آمریکایی. توی هر داستان یه جور. ولی چیزی که مهمه اینه که قضاوت نمیکنه. و خودش رو تکرار نمیکنه. و مهمه که داستانها فقط همین تقابل نیستند.
شخصیتهای داستانهای لاهیری خیلی ملموسن. فضاهای تأثیرگذار و بهیادموندنیای میسازه. و خوب قصه میگه. از همین تقابل دو فرهنگ خوب استفاده میکنه و موقعیتهای جالبی میسازه. خلاصه کارش درسته.
جومپا لاهیری، خودش هندی-آمریکاییه. و انگلیسی مینویسه. البته زبان داستانها که تو ترجمه معلوم نمیشه. ولی فکر میکنم نویسندههای غیر انگلیسیزبانی که انگلیسی مینویسن، مثل لاهیری و ایشیگورو، از نظر زبان، درونمایهی داستان، روایت و این چیزا به یه چیز جدید میرسند که فقط برای خودشونه. چون همزمان دارند از امکانات دو زبان و دو فرهنگ برای نوشتن داستان استفاده میکنند و مصالح بیشتری دارند.
یه کار جالبی لاهیری میکنه، اونم اینه که به داستانهاش وسعت تاریخی و جغرافیایی میده. مثلاً تو داستان «جذاب» یه پسربچه هست که پایتخت کشورها رو از حفظ میگه. یا یه جا هست که دورتادورشون نقشهی کرهی زمینه. یا میآد یه واقعهی تاریخی رو تو داستان بهکارمیبره. یا تو زمان حال داستان بُرش میزنه و یه ماجرایی رو از گذشته نقل میکنه. میدونید، اینجور کارا باعث میشه آدم بعد خوندن هر داستان حس کنه چقدر قصه براش تعریف شده. چقدر چگالی داستانا بالا بوده. انگار به داستان حجم میده.
یادم نیست کجا. ولی تو یکی از همین وبلاگا خوندم که نویسندههای نیویورکر همه تحت تأثیر جان آپدایک مینویسن. از آپدایک فقط یه داستانکوتاه خوندم. ولی این هست نویسندههای جدیدی که از نیویورکر اومدن شبیه هم مینویسند.
داستانهای «موضوع وقت»، «مترجم دردها»، «جذاب» [اسم اصلی: s-e-x-y] و «سومین و آخرین قارّه» خیلی خیلی خوب بودند. ترجمه هم خیلی خوبه. انتخاب کلماتِ امیرمهدی حقیقت عالیه. خلاصه که «مترجم دردها» رو بخونید.
×××
«...يک روز حتی خواست تکهی هندی اسمش، ميرا، را توی دفتر يادداشتش بنويسد. جهت حرکت قلم و توقفها و چرخشهای دستش برايش نامأنوس بود. در لحظاتی که فکرش را نمیکرد بايست خودکار را از روی کاغذ برمیداشت. اول طبق جهت فلشهای کتاب، از چپ به راست خط زمينه را کشيد. بعد حروف را يکیيکی روی آن نوشت. يکی از حرفها بيشتر شبيه عدد شد تا حرف. آن يکی تقريباً مثلث از آب درآمد. خيلی سعی کرد تا عاقبت توانست حروف اسمش را شبيه حروف توی کتاب درآورد. تازه هنوز هم مطمئن نبود درست نوشته باشد. هيچ بعيد نبود بهجای ميرا نوشته باشد مارا. چيزی که نوشته بود يک سری خطوط بیمعنی بود ولی با تعجب میديد که اين کلمه در گوشهای از دنيا معنايی دارد...»
دربارهی این کتاب:
+ صفحهی مترجم دردها در وبلاگ امیرمهدی حقیقت
+ کتابخوانه
+ کتابهای عامهپسند
+ آقبهمن
+ کتابنیوز