کتاب خنده و فراموشی

میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
۱۶۲ صفحه، ۱۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۱
۴.۵ از ۵

فصل اول: نامه‌های گمشده
سال ۱۹۷۱ است و میرِک، از دانشمندان منتقد نظام کمونیستی حاکم بر چک، تصمیم می‌گیرد که نامه‌های عاشقانه‌ای را که زمانی به ژه‌نا، زنی با دماغ بزرگ، نوشته بوده از او پس بگیرد. ژه‌نا و میرِک، هر دو در سال ۱۹۴۸، که کمونیسم به چک وارد شد، کمونیست بودند، اما بعد از آن، هر کدام از یک ضلع مثلث متساوی‌الساقین پایین آمدند: هر چه میرک از کمونیسم متنفرتر می‌شد، ژه‌نا پرشورتر از آن طرفداری می‌کرد. در راه خانه ژه‌نا، که در شهرکی بیرون پراگ است، میرک متوجه می‌شود که دو نفر او را تعقیب می‌کنند، بی‌آن که سعی کنند خود را مخفی کنند. میرک و ژه‌نا هم‌دیگر را می‌بینند. ژه‌نا نامه‌ها را به میرک نمی‌دهد. میرک در راه برگشت به خانه تعقیب‌کنندگانش را گم می‌کند، اما وقتی به خانه می‌رسد می‌بیند که آن‌ها در حال تفتیش خانه هستند. میرک بازداشت، و به شش سال حبس محکوم می‌شود.

فصل دوم: فرشته‌ها
مادام رافائل، معلم دوره تابستانی ویژه خارجی‌ها، به دو شاگرد آمریکایی خود تکلیف می‌کند که برای جلسه بعد گزارشی درباره نمایشنامه کرگدنها، اثر یونسکو، ارائه دهند. میشل و گابریل بحث می‌کنند: «قضیه را به صورت یک نماد نگاه کن». «ادبیات نظام نشانه‌هاست». اما چرا مردم به کرگدن تبدیل می‌شوند؟ «نویسنده قصد داشته تأثیری خنده‌آور ایجاد کند!»
میشل و گابریل، برای القای تأثیر نمایشنامه، دماغ‌های کاغذی روی صورت خود می‌چسبانند و روبه‌روی کلاس می‌ایستند. مادام رافائل از این ابتکار شاگردان محبوبش ذوق می‌کند. سارا، دشمن میشل و گابریل، از این که آن‌ها خود را مضحکه کلاس کرده‌اند خوشحال است. او در میانه صحبت آن‌ها، از جای خود بلند می‌شود، به پشت سر میشل و گابریل می‌رود، و به هر کدام یک لگد می‌زند. سکوت، و بعد: کلاس از خنده منفجر می‌شود، میشل و گابریل به گریه می‌افتند، و مادام رافائل که آن‌ها را از پشت سر می‌بیند، گمان می‌کند این هم بخشی از گزارش آن‌ها بوده برای القای خنده، و پیچ و تاب خوردن فعلی آن‌ها هم از شدت خنده است. مادام رافائل، میشل و گابریل دست هم را می‌گیرند، حلقه‌ای سه نفره درست می‌کنند، می‌رقصند و به آسمان می‌روند.

فصل سوم: نامه‌های گمشده
تامینا زنی بلند بالا و زیبا، سی و سه ساله، و اهل پراگ است که چندین سال پیش با شوهرش از زادگاهشان که به یک زندان بزرگ تبدیل شده بود فرار کردند و به غرب اروپا آمدند. اما شوهرش خیلی زود مرد و حالا تامینا در کافه کوچکی در یک شهر کوچک پیشخدمتی می‌کند. همه او را دوست دارند: شنونده خوبی است. تامینا برای به دست آوردن دفترچه‌هایی که در آن‌ها زندگیش را ثبت کرده بود، دست به دامن بیبی می‌شود، زنی از مشتریان کافه که قصد سفر توریستی به پراگ دارد. اما وقتی سفر بیبی به پراگ منتفی می‌شود، تامینا به هوگو امید می‌بندد. هوگو مردی زشت است که مدتی است عاشق تامینا شده. او، بعد از رسیدن به تامینا، چند مقاله در مذمت کمونیسم در مجله چاپ می‌کند. «پلیس شما همه چیز را در مورد من می‌داند.» هوگو نمی‌تواند به پراگ برود، چون مقاله‌ای ضدکمونیستی نوشته.
تامینا به دفترچه‌های خود نرسید. همچنان با قهوه از مردم پذیرایی کرد و دیگر هیچ‌وقت به چکسلواکی تلفن نکرد.

فصل چهارم: فرشته‌ها
بعد یک روز تامینا سر کار حاضر نشد. پیشتر هرگز چنین چیزی اتفاق نیفتاده بود. همسر صاحب کافه به سراغ تامینا رفت تا ببیند آیا اشگالی پیش آمده است؟ زنگ در خانه‌اش را زد، اما جوابی نیامد. روز بعد دوباره بازگشت، و دوباره - هیچ جوابی نیامد. به پلیس خبر داد. وقتی در را شکستند، تنها چیزی که یافتند آپارتمانی به دقت مرتب‌شده بود، هیچ چیز کم و کسر نشده بود، هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت.
ظرف چند روز بعد هم تامینا به محل کارش خبری نداد. پلیس دوباره پرونده را باز کرد، اما هیچ چیز تازه‌ای پیدا نکرد. پرونده تامینا را در قسمت مفقودشدگان دائمی بایگانی کردند...

***

«تمامی این کتاب قالب واریاسیون را دارد. فصلها، چون بخشهای جداگانۀ سفری که یه سمت یک نُت شاهد، یک اندیشه، یک وضعیت مجرد می‌رود و معنای آن در دوردست رنگ می‌بازد، در پی یکدیگر می‌آیند.
این کتاب رمانی دربارۀ تامینا است و هرگاه تامینا غایب است، رمانی برای تامیناست. او شخصیت اصلی و مخاطب اصلی رمان است، و تمام داستانهای دیگر، واریاسیونهای داستان او هستند و در زندگی او، همچون در آینه‌ای، به هم می‌پیوندند.
این رمانی است دربارۀ خنده و فراموشی، دربارۀ فراموشی و پراگ، دربارۀ پراگ و فرشته‌ها. راستی، از سر تصادف نیست که مرد جوانی که پشت فرمان نشسته رافائل نام دارد.» - صفحه ۱۳۱

مرتبط:
+ بررسی رمان خنده و فراموشی، گفت و گوی مجله آدینه با میلان کوندرا، سایت دیباچه
+ «وحشت از جهان بدون شوخی»، گفت و گوی فیلیپ راث با میلان کوندرا، از «هفت‌ها»، سایت مجتبا پورمحسن

 برچسب: میلان کوندرا، فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

شریک جرم

جعفر مدرس‌صادقی
نشر مرکز
۱۹۰ صفحه، ۸۸۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۷۸
۳ از ۵

داستانش تو خرداد ۵۸ می‌گذره. یه روز کسرا رو همین‌جوری تو خیابون می‌گیرن و بعد از یه مدت بدون این‌که بگن چرا گرفتیمت، ولش می‌کنن. کسرا و یکی که می‌گه من بودم که سینما رکس رو آتیش زدم و کلی آدم  رو کشتم، با هم آزاد می‌شن و تو شهر می‌چرخن. خانواده‌ی کسرا باور نمی‌کنن تو این مدت زندان بوده و کسی هم حرف اونی ‌که سینما رو آتیش زده باور نمی‌کنه. کلن فضا شیرتوشیره و این قاطی‌پاتی‌بودن فضای بعد از انقلاب نقش اساسی‌ای تو رمان داره.

مدرس‌صادقی خیلی خوب بلده فضاها و اتفاق‌های غریب بسازه و باهاشون کار کنه. معمولن خیلی آروم حرکت می‌کنه، کم‌کم فضا رو می‌سازه و انقد نامحسوس می‌سازه که خیلی حس نمی‌شه داره کار خاصی می‌کنه. بعد ما با اتفاق غیرعادی روبه‌رو می‌شیم که به نظر ناگهانی می‌آد، ولی قشنگ زمینه‌چینی شده. خوبیش اینه که با خون‌سردی با اتفاق‌های غیرعادی برخورد می‌کنه، دست‌وپاش رو گم نمی‌کنه. با همون لحن خون‌سردِ طنزش ماجرا رو پیش می‌بره، انگار نه انگار چیز خاصی شده.

خب، نسبت به گاوخونی کتاب اورجینالی نیست و ایجاز کم‌تری داره. واسه همین خیلی با من نموند. خیلی جاهای کتاب رو حدس می‌زدم از کجاها گرفته. مثلن خودِ ایده‌ی اصلی به شدت کافکاییه، یا مهمونی آخر کتاب منو یاد مهمونی آخر «شب یک، شب دو» انداخت. ولی کلن رمان خوبی بود.

×××
«نمی‌دانست چی بگوید. بگوید تسلیت می‌گم؟ از این جمله بدش می‌آمد. می‌گفتند تسلیت می‌گویم و و میرفتند - خودِ تسلیت را هیچ‌کس نمی‌گفت. تسلیت تو جمله‌ی بعدی بود. اما جمله‌ی بعدی را هیچ‌کس نمی‌گفت. همه توی همین جمله‌ی اوّلی در جا می‌زدند. می‌خواهی تسلیت بگی؟ خب، بگو، چرا معطلّی؟»

برچسب: جعفر مدرس‌صادقی، نشر مرکز

جسم و جان

میلان کوندرا
ترجمه احمد میرعلایی، با مقدمه محمد رحیم اخوت
نشر فردا
۱۳۲ صفحه، ۹۵۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۰
۲.۵ از ۵

«هفت سال پیش، اتفاقاً یک مورد پیچیده بیماری‌های عصبی در بیمارستان شهر ترزا پیدا شده بود. از رئیس بخش جراحی بیمارستان توماس در پراگ برای مشاوره دعوت شده بود، اما رئیس بخش اتفاقاً به درد سیاتیک دچار بود، و چون نمی‌توانست سفر کند توماس را به جای خود فرستاده بود. آن شهر چند میهمان‌خانه داشت، اما اتفاقاً برای توماس اتاقی در آن میهمان‌خانه گرفته بودند که ترزا در آن کار می‌کرد. اتفاقاً وقت آزاد کافی داشت تا پیش از حرکت قطار به رستوران هتل سری بزند. اتفاقاً ترزا سر کار بود، و اتفاقاً رسیدن به میز توماس به او محول شده بود. شش اتفاق در کار بود تا توماس را به جانب ترزا براند، گویی خود تمایلی نداشته است که شخصاً به جانب ترزا رود.»

در نتیجه تمام این اتفاقات، توماس عاشق ترزا شد، او را به پراگ دعوت کرد، و بعد از مدتی با او ازدواج کرد. اما توماس، پیش از ترزا، زندگی جنسی بی‌قیدی، با زنان بسیار، داشت که بعد از ازدواج هم به رابطه‌اش با ترزا سایه انداختند. سنگین‌ترین سایه مربوط به سابینا بود؛ زنی نقاش، که گر چه رابطه‌اش با توماس به حد یک دوستی عادی رسیده بود، تهدید حضورش کابوس‌های ترزا را شکل می‌دادند. پس از حمله نیروهای روس به چکسلواکی در «بهار پراگ»، توماس و ترزا به سوئیس مهاجرت کردند. اما ترزا تاب نیاورد و نه به خاطر حس وطن‌دوستی، که برای خلاص شدن از حس ضعف عمیقی که داشت، یک روز بی‌خبر چمدانش را بست و با کارنین، ماده سگی با اسمی مردانه، باز راهی پراگ شد...

اگر «بار هستی» را خوانده باشید حتما این قصه به خاطرتان آشناست. در واقع، می‌شود «جسم و جان» را طرح رمان «بار هستی» به حساب آورد؛ طرحی که گر چه نتیجه‌اش، به نظر من، رمان بزرگی شده، اما خودش هم آن قدر جذاب هست که بشود بی‌یادآوری خواندش و مستقل از آن لذت برد. ولی جدای از این، چیز دیگری خواندن این کتاب نازک و جمع و جور را تازه می‌کند، و آن مقدمه نسبتا مفصل محمد رحیم اخوت بر کتاب است.

«جسم و جان» چند سال بعد از مرگ میرعلایی به فرآیند چاپ وارد شد، و این شد که ناشر کتاب، طبق توضیح خودش، رفت سراغ اخوت تا بلکه مقدمه‌ای روی کتاب بنویسد و هم جای خالی میرعلایی را پر کند و هم به او ادای دینی کرده باشد. اخوت هم مقدمه مفصلی نوشت که از صفحه ۱۳ تا ۶۲ کتاب را به خودش اختصاص داد، و در آن از کوندرا، دید او به ادبیات و شیوه نوشتنش، و همین‌طور سیاست، و احمد میرعلایی حرف زد. مقدمه‌ای در ۷ بخش، که پر است از گیومه و نقل قول، از کوندرا و خیلی‌های دیگر. البته مقدمه اخوت، به چشم من، هیچ چیز جدیدی نمی‌گوید و به دید جدیدی از داستان‌های کوندرا نمی‌رسد (و خوب، هیچ ادعای جدید بودن هم ندارد)، اما می‌تواند گردایه خوبی باشد از آن چه کوندرا گفته یا درباره او گفته شده، و خلاصه نسبتا مفیدی است درباره «کوندرا و ادبیات».

***

«رمان تلاش حافظه است در برابر نسیان. اگر قدرت حاکم بر جامعه، هر آنچه حاکمیت بلامنازع او را به خطر انداخت، و هر کس را که به مقابله با او برخاست، از تمام اسناد و مدارک تاریخی حذف می‌کند، و حافظه‌ی جمعی را به فراموشی وامی‌دارد؛ رمان به مقابله با این فراموشی می‌رود؛ و با نشانه‌های کوچک و پراگنده‌یی که از نگاه سانسورگر قدرت دور مانده است، به کشف رویدادهای فراموش شده برمی‌خیزد. یک کلاه یک عکس، یا مکث‌های طولانی در میان عبارت‌های یک خطابه، برای رمان‌نویس کافی‌ست تا به کشف و بازآفرینی وضعیت‌ها و موقعیت‌های انسانی بپردازد. این، تلاش حافظه است در برابر فراموشی؛ که – در عین حال – تلاش انسان است در برابر قدرت.» - از مقدمه محمد رحیم اخوت بر کتاب، صفحه ۵۲

برچسب: میلان کوندرا، احمد میرعلایی

در هزارتو

آلن روب‌-گری‌یه
ترجمه‌ی مجید اسلامی
نشر نی
۱۷۰ صفحه، ۲۶۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۶
۴ از ۵

روب-گری‌یه از پایه‌گذارای جنبش رمان نوئه. رمان نو سعی داشت از روش‌های کلاسیک داستان‌گویی فاصله بگیره. شخصیت‌پردازی، ماجراگویی و ساختار منظم رمان‌های کلاسیک را کنار گذاشت و دنبال روش‌های تازه‌ای برای روایت بود. (تازه اگه روایت کلمه‌ی خوبی برای رمان نو باشه)

«در هزارتو» قصه‌ی خاصی نداره، بیش‌تر از هر چیز، انبوهِ جزئیات و توصیف‌هائه که رمان رو می‌سازه. صحنه‌سازی واسه روب-‌گری‌یه در خدمت پیش‌بُرد قصه یا شخصیت‌پردازی نیست، اصن قصه و شخصیتی وجود نداره به اون صورت، خودش به خودیِ خود هدفه. ما انگار همه‌ش داریم عکس می‌بینیم، عکسی که نویسنده برامون ریزریز می‌سازه. واسه همینه که وقتی شروع می‌کنه چند صفحه یک تابلو رو توصیف می‌کنه، ما حس نمی‌کنیم تابلو داره توصیف می‌شه، انگار تابلو همون‌قدر زنده‌س که فضای بیرون. نکته‌ی عجیب اینه که روب-‌گری‌یه می‌تونه با همین توصیف‌ها و ریزبینی‌ها خواننده رو شگفت‌زده کنه و تأثیر موندگاری روش بذاره.

البته خیلی هم عجیب نیست. من همین‌جوری که داشتم به فیلما و کتاب‌هایی که روم تأثیرگذاشتن فکر می‌کردم، دیدم بیش‌تر از این‌که قصه‌هاش یادم باشه، یه هاله‌ای از فضا یادم مونده، یا یه موقعیت. منظورم اینه که خب قصه یکی از راه‌هاییه که می‌تونه یه موقعیت رو انقد برجسته کنه که تو ذهن بمونه. مترجم تو مقدمه نوشته: «آیا جوهری‌ترین رسالتِ هنر و ادبیات همین نیست؟ ایجاد خودآگاهی در مخاطب برای دوباره دیدنِ چیزهایی که از فرط آشنایی دیگر به چشم نمی‌آیند. اگر نویسندگان کلاسیک و مدرن این رسالت را پشتِ داستان، شخصیت‌پردازی، و بیانِ مفاهیم ازلی و ابدی درباره‌ی تاریخ بشریت و منزلتِ انسان و جدال خیر و شر پنهان می‌کردند، روب-گری‌یه با کمرنگ کردنِ وجوه دیگر، توجه به جزئیات را به پیش‌زمینه می‌آورد و خواننده‌اش را عادت می‌دهد که بی‌دغدغه‌ی "بعد چه خواهد شد؟" یا "چرا این‌طور شد؟" به آن‌ها توجه کند.»

همون یه ذره ماجرایی که رمان داره اینه: یه سرباز بعد از تموم‌شدن جنگ یه بسته زده زیر بغلش و تو شهر راه افتاده تا بسته رو به خانواده‌ی دوستش برسونه. تو شهر برف می‌آد و همه‌جا رو می‌پوشونه، خونه‌ها، چارراه‌ها، خیابون‌ها همه مثل همن و سرباز هرجا می‌ره نمی‌فهمه که به محل قرار نزدیک شده یا ازش دور شده. تو هزارتوی شهر گیر کرده، مثل یه گویِ ماز.

زمان تو «در هزارتو» مثل رمان‌های عادی خطی حرکت نمی‌کنه، حتا مثل داستان‌های سیال‌ذهن ذهنی هم حرکت نمی‌کنه. انگار زمان از ماجراها حذف شده. منطقی که گذر زمان به داستان‌های کلاسیک می‌داد، این‌جا وجود نداره. معلوم نیست هر صحنه برای چه زمانیه و مهم هم نیست. یه ذره شبیه به منطق شعره، تکراره که معنی می‌سازه. اگه «هیروشیما، عشق من» رو دیده باشید، می‌فهمید چی می‌گم.

به شخصه پایان‌بندی رمان رو دوست نداشتم. آخرش ماجراها روشن‌تر می‌شه، گذشته‌ی سرباز  گفته می‌شه و می‌فهمیم توالی زمانی اتفاق‌ها چه‌جوری بود. به نظرم باج‌دادن به خواننده بود.

×××
«برف بند آمده. قشر برف روی زمین دیگر چندان عمیق نیست، شاید فقط کمی متراکم‌تر شده. و مسیرهای زردرنگی که رهگذران شتاب‌زده روی پیاده‌روها پدیدآورنده‌اند همه یک‌شکل است. در هر دو سوی این مسیرهای باریک، سطح سفید تقریباً دست‌نخورده مانده؛ تغییرهای کوچکی به هر حال این‌جا و آن‌جا هست، مثلاً محوطه‌ی گردی که چکمه‌های سنگین سرباز کنار تیر چراغ‌برق لگدمال کرده.»

برچسب: آلن روب-‌گری‌یه، مجید اسلامی، نشر نی

کلاه کلمنتیس

میلان کوندرا
ترجمه احمد میرعلایی
نشر باغ‌نو
۱۲۷ صفحه، ۱۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۱ (چاپ قبلی: دماوند، ۱۳۶۴)
۳.۵ از ۵

تابستان سال ۱۳۵۸، در دفتر سوم کتاب جمعه، برای اولین بار نوشته‌ای از میلان کوندرا، «نویسنده معاصر چک»، به فارسی چاپ شد. نام این نوشته «کلاه کلمنتیس» بود و نام مترجمش «احمد میرعلایی». میرعلایی همان موقع هم مترجم شناخته‌شده و قابل اعتمادی بود که هر از چندی دست به کشف نویسنده‌های بزرگ جهان و معرفی آن‌ها به دنیای ادبی ایران می‌زد. خورخه لوئیس بورخس و اوکتاویو پاز توسط میرعلایی به جامعه ادبی ایران شناسانده شدند. کوندرا هم از طریق همین «کلاه کلمنتیس»، که در سال ۱۳۶۴، در کنار ۴ نوشته دیگر از کوندرا، در کتابی به همین نام چاپ شد، به ایرانیان معرفی شد.

میرعلایی، به گفته خودش، برگردان انگلیسی «کلاه کلمنتیس» را حدود نوروز ۵۸ در نیویورکر خوانده بود و قصد کرده بود که تا بتواند از کوندرا ترجمه کند. البته بخت یارش نبود و نه توانست و نه خواست با تن دادن به سانسور، چیز زیادی از او به فارسی برگرداند. کتاب کلاه کلمنتیس کتاب اول از دو کتابی است که میرعلایی از کوندرا ترجمه و چاپ کرد. این کتاب شامل پنج بخش مختلف است: «مصاحبه‌ای با میلان کوندرا»، «غرب در گروگان یا فرهنگ از صحنه بیرون می‌رود»، «جائی آن پشت و پسله‌ها»، «نامه‌های گمشده (کلاه کلمنتیس)» و «فرشته‌ها». این پنج بخش از کتاب‌های مختلف کوندرا انتخاب شده‌اند، و در واقع، در هیچ جای دنیا جز ایران، کتابی از کوندرا به این نام و با این ترکیب وجود ندارد.

بخش اول کتاب مصاحبه‌ای است که یان مک‌ایوان، نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی، یک سال بعد از چاپ «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» با کوندرا انجام داده است. مک‌ایوان در این مصاحبه سوال‌های خوبی می‌پرسد و پا به پای کوندرا می‌آید. کوندرا هم مثل همیشه خوب جواب می‌دهد. موضوع اصلی بحث رمان‌نویسی از منظر کوندرا و بررسی کتاب‌های او است.

بخش‌های دوم و سوم کتاب مقاله‌هایی هستند به قلم میلان کوندرا. موضوع اولی (غرب در گروگان) بحثی فرهنگی سیاسی در مورد اروپا به عنوان یک کلیت فرهنگی و سیر تحول آن در زمان حاضر است. کوندرا در این مقاله، خصوصا آن‌جا که به بررسی نسبت کشورها با تاریخ می‌پردازد، مفاهیم جدیدی ارائه می‌کند و تحلیل فوق‌العاده‌ای ارائه می‌دهد. مقاله دوم (جائی آن پشت و پسله‌ها) با ریشه و منشأ اثر ادبی درگیر می‌شود و به دنبال جایی می‌گردد در «آن پشت و پسله‌ها»ی روح، که شعر یا داستان از آن‌جا سر برمی‌آورد. کوندرا در این مقاله هم، مثل خیلی وقت‌های دیگر، راجع به کافکا صحبت می‌کند و به نتایج جالبی می‌رسد.

دو بخش آخر کتاب، یعنی «نامه‌های گمشده» و «فرشته‌ها»، در اصل دو فصل اول از رمان چهار فصلی «کتاب خنده و فراموشی» هستند. این رمان بعدتر توسط فروغ پوریاوری ترجمه و چاپ شد. اما از آن‌جا که می‌شود گفت این دو فصل از رمان، هر کدام ماجرایی جدا و کامل دارند، و می‌توان در استقلال از دو فصل آخر رمان، آن‌ها را شبیه داستان‌های کوتاه کوندرایی خواند، جدا شدن و چاپ منفصل آن‌ها از کلیت کتاب خیلی نامعقول و غیرقابل‌تحمل نیست.

به احتمال زیاد «کلاه کلمنتیس» امروز شروع خوبی برای خواندن کوندرا نیست. رمان‌های بزرگ او (بار هستی، جاودانگی، شوخی،...) ترجمه شده‌اند و همه‌گی آن‌قدر جذاب هستند (به خصوص در اولین برخوردها) که به خوبی پای آدم را به دنیای پیچاپیچ ذهن کوندرا باز کنند. اما به عنوان اولین کتاب کوندرا، و برای معرفی این نویسنده چک به دنیای فارسی‌زبان، احتمالا کتاب خوبی بوده و حالا هم می‌شود آن را به کسانی که کوندرا را نه فقط به عنوان یک «متخصص ادبی»، که هم‌زمان به عنوان یک «متفکر تمام‌وقت» می‌شناسند، توصیه کرد.

***

«در تاریخ معاصر دوره‌هایی هست که در آنها زندگی به رمان‌های کافکا شباهت پیدا می‌کند.
به محض آنکه کارل کوسیکِ فیلسوف به داشتن فعالیت‌های ضدانقلابی متهم و از دانشگاه چارلز اخراج شد، گروه گروه از زنان جوان هوادارش آپارتمان کوچک او را در میدان قصر در میان گرفتند. کوسیک (که دوستانش او را پروفسور ک. ک. می‌خوانند) هیچ‌گاه مردی زن‌پسند یا زنباره نبود؛ و این تغییز فاحش در زندگی جنسی‌اش، پس از هجوم روسها، مرا واداشت تا از آرایشگری که دلباختۀ او بود در این مورد پرس و جو کنم. زن با لحنی نیمه‌شوخی و نیمه‌جدّی به من گفت: «همه متهمان جذّابند.»
این اشاره‌ای آگاهانه به لنی در رمان محاکمه است که همان کلمات را برای توضیح توجه جنسی خود به مشتریان کارفرمایش، وکیل دعاوی هولد، به کار می‌برد. ماکس برود همین تکه را برای تأکید بر تعبیر مذهبی از آثار کافکا نقل می‌کند: ک. زیباتر می‌شود چون کم‌کم جرم خود را می‌فهمد؛ ندامت به او زیبایی می‌دهد. اگر این نظریه را با آرایشگر در میان می‌گذاشتم به خنده می‌افتاد. «پروفسور ک. ک.» بدون کوچکترین ندامتی زیبا بود.» - از مقاله «جایی آن پشت پَسَله‌ها»، صفحه ۶۳ کتاب

مرتبط:
+ زندگی‌نامه کوتاه میلان کوندرا، سایت انتشارات کاروان
+ مصاحبه پاریس ریویو با میلان کوندرا، ترجمه مجتبی پورمحسن (این مصاحبه تقریبا هم‌زمان با مصاحبه داخل کتاب است.)

 برچسب: میلان کوندرا، احمد میرعلایی