جای خالی سلوچ
نشر چشمه
۴۴۱ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ دوازدهم (چاپ اول جیبی)، بهار ۱۳۸۷
۴.۵ از ۵
«جای خالی سلوچ» از نامدارترین کتابهای محمود دولتآبادی، و به عقیده بسیاری، از شاهکارهای رماننویسی فارسی است. دولتآبادی این کتاب را در سال ۱۳۵۷، یعنی زمانی که ۳۸ ساله بوده، به انجام رسانده و کتاب از آن زمان هستی مستقل خود را با قدرت پی گرفته است؛ چنان که چاپهای بسیار شده، نقدها و بحثها برش رفته، و پایاننامههایی هم در موردش کار شده است.
داستان داستان غیبت مرد نانآور یک خانواده روستایی است. سلوچ مقنی، کشاورز، تنورمال، و همه کارهای هیچکاره است که چند ساعتی پیش از آغاز رمان خانهاش را ترک کرده و بینام و نشان به ناکجا رفته است. و مِرگان، همسر سلوچ، است که بار یک رمان بزرگ را به دوش میکشد؛ زنی روستایی و سخته، که هر چه چنگ و دندان به زندگیش میزند، جلوی انهدامش را نمیتواند گرفت. مرگان سه فرزند دارد: عباس، اَبراو، و هاجر، از ۱۷ تا ۱۲ ساله. عباس قماربازی بیکاره است، ابراو نوجوانی سختکوش، و هاجر دخترکی آفتاب-مهتابندیده، ندیم و مونس مادر. در طول رمان، هر سه اینها هم همراه مرگان درگیر دنیای داستاناند و هر یک خوردهداستانهایی تاثیرگذار و مهم دارند.
داستان «جای خالی سلوچ» در روستایی به نام «زمینَج» میگذرد، آبادیای از توابع خراسان، در دل کویر لوت. کتاب پر است از لغات و اصطلاحاتی که برای امثال من، با کمال شرمندگی، ناآشنااند. نه که محلی باشند، که اغلب فارسیاند. در واقع، گستردگی دایره واژگان کتاب و احاطه دولتآبادی بر زبان حسدانگیز است. و خوشایند این که هیچ احساس نمیکنید نویسنده قصد کرده دانشش را به رخ بکشد. تمام این کلمات، و اسامی چیزها، چنان با دنیای داستان آمیخته و هماهنگاند که خواندنشان تنها مایه ذوق و حسرت است. علاوه بر این، نثر پاک و روان، و فاخر دولتآبادی، حقاً آموزنده است. به قول بهاءالدین خرمشاهی، «بعد از هزار سال كه از تاريخ بيهقی ميگذرد، نويسنده ديگری، هم از آن نواحی، از خراسان بزرگ، مهد زبان دری، با پديدآوردن چنين آثاری كمر به پيراستهتر و پروردهتر ساختن زبان فارسی بسته است.»
***
این چه میخوانید، توصیفی است از صحنهای که لوک، شتری بهار مست، سر پی عباس، فرزند مرگان گذاشته، و پسر و شتر، تنها میانه کویر لوت، قصد جان کردهاند. این فصل از رمان، چه به لحاظ داستانپردازی، چه به لحاظ فضاسازی و روایت، بیشک یکی از اوجهای ادبیات داستانی ایران است:
«عباس این را میدانست که کارد میباید درست در بیخ خرخره، در جناق سینه شتر بنشیند. بیپرهیز و بیپروا، تا بیخ دسته. اما این هنگامیست که شتر در مهار تو باشد، نه تو در مهار شتر. پس این جدال بود، نه کشتن پروار. قانون و قرار از میان رمیده و آشوب و آشفتگی در میان آمده بود. پس پسر مرگان عرق نشسته به چشم و صدای آفتاب در سر، بیهیچ امید و یقینی تنها کارد میانداخت. کارد در چشم و پوز و گردن و سینه، برق تیغه کارد در آفتاب سرخ. آستین و شانه و رخ خونین بود. پوز و پیشانی و پلک، خونین. پشنگاپشنگ خون در غبار آفتاب. پاره پاره کویر، پاره پاره سراب، جامهای سرخ آینه. آفتاب و خاک و شورزار، ارغوانی و بنقش و زرد بود. رنگها به هم درآمده، ز هم گریخته، گسیخته. این زمین و آسمان مگر نه سرخ بوده است پیش از این؟ تفت باد، تفت باد میدمد. باد. هر چه باد! کار یکسره، جدال یکسره. باد هر چه باد! زیر گردن شتر. شاهرگ. جای جا. ضربهای بجا. درست، در جناق سینه شتر.
کارد را بدر کشید. خون، جوی خون. بدتر، این. این هزار بار خشم لوک تند کرد. جان به جان گرفت. دفع جان به جان. حالا اگر که مرگ آمده، پیش پای او چرا، دست بسته باید ایستاد؟ پس چرا، پیش پای او دست بسته سر خماند؟» - صفحه ۲۸۰
مرتبط:
+ یادداشت بهاءالدین خرمشاهی بر جای خالی سلوچ، دیباچه
+ روایت قرآنی جای خالی سلوچ، از درسهای عباس معروفی در مورد ادبیات، بخش ۴۷
+ زندگینامه محمود دولتآبادی، کتاب بیست
برچسب: محمود دولتآبادی، نشر چشمه