برۀ گمشدۀ راعی
هوشنگ گلشیری
انتشارات کتاب زمان (افست)
۲۲۴ صفحه
۳.۵ از ۵
«برهی گمشدهی راعی» قرار بوده سهگانهای باشد که جلد اولش، «تدفین زندگان»، همین کتاب است که اوایل دههی ۵۰ چاپ شد و جلدهای بعدیاش هیچوقت چاپ نشد. تدفین زندگان روایتِ دو سه روز از زندگی راعی است؛ معلم ادبیاتِ اهل قلمی که در آستانهی چهلسالگی ازدواج نکرده است. راعی شبها تنها لب پنجره مینشیند و پنجرهی روبهروی خانهاش را دید میزند که دست زنی از آن بیرون میآید و چیزی پرتاب میکند. فصل اول حول همین دست رازآلود است و رابطهی پیچیدهی راعی با خدمتکارش که تنها زنی است که به خانهاش میآید. فصل دوم صبحی است که راعی به مدرسه میرود و با همکارش که زنش مرده است همراه و همپیاله میشود و فصل بعد راعی را میان دوستانِ روشنفکر و سرخوردهاش میبینیم، زندگی مشترک یکیشان در حال فروپاشی است و میخواهد خودکشی کند. و در فصل پایانی راعی به تشییع جنازهی زن همکارش میرود.
راعی ناظر بر فروپاشی دوستانش است، لحظههای خاص از زندگی که فاجعه آنقدر بزرگ و تحملناپذیر میشود که نمیتوان با آن روبهرو شد و باید برای تسکین و آرامش به مخدرات و مشروب پناه برد. گلشیری هم این لحظهها و روابط میان آدمها را خوب مینویسد و روایت میکند. اصلن قسمت زیادی از لذتی که از خواندن کتاب بردم، لذتِ خواندن نثر آهنگین و تروتمیز گلشیری بود، جملههای بلندی که پیچوتاب میخورند و خودِ همین پیچوتابِ جملهها حول موضوع، موضوع را گسترش میدهد و به آن عمق میبخشد. هر کدام از فصلها مستقلن خیلی خوب نوشته شده، اما فکر میکنم مشکلِ اصلی کتاب ارتباط میان فصلها باشد. مثلن ماجراهای فصل اول (رابطهی راعی با خدمتکارش و دستِ زنِ همسایه) در ادامهی کتاب رها میشوند یا حداکثر پسزمینهی کتاب میمانند. اینگونه میشود که راعی تا پایان کتاب «ناظر» میماند، کاری نمیکند و چندان چیزی از زندگیاش و شخصیتش دستگیر ما نمیشود. انگار تنها نقش راعی این است که امور دیگران را راستوریس کند یا به قول خودش مردههای دیگران را دفن کند.
چند تمِ دیگر هم (مثل بُعد اسطورهای ماجرا) در داستان هستند که فکر میکنم چندان بسط نیافتهاند و ابتر ماندهاند. البته شاید قرار بوده در پایان سهگانه تمهای گوناگون داستان در کنار هم کُلیتی منسجم بسازند که هیچوقت فرصتش پیش نیامده، نمیدانم.
×××
«هر کس برای خودش یکی دو کوچه و خیابان دارد. کوچه ابوریحان. هنوز هستش، چند درختی مانده است و زیر آن یکی هنور تاریک است. همینجا بود که دستش را گرفتم. میرفتیم و بوی یاس مثل چتری بود، یا هوا همه بوی یاس بود معلق میان شانههای ما. چه جای گریه؟ هستم، هنوز هم هستم. بوی تهمانده غذاها از درز پنجرههای آشپزخانهها و گاهی پچپچهای از پشت پنجرههای بسته. اگر هم سر وقت نرسد، نرسیده است. زندگی ادامه پیدا میکند، آنقدرها آدم هست که سر وقت برسند، دور یک سفره، بچهها همیشه منتظر میمانند تا پدر اول شروع کند، یا مادر بگوید: چرا نمیخورید، مگر نمیبینید دارد سرد میشود؟»