هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست

میراندا جولای
ترجمه‌ی فرزانه سالمی
نشر چشمه
۸۷ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ دوم، پاییز ۸۹
۲ از ۵

«میراندا جولای» انگار قبل از این‌که نویسنده بشه، کارگردان و آهنگ‌ساز بوده و فیلم «من و تو و هر کی که می‌شناسیم» رو ساخته بوده. من که فیلمو ندیده‌م، ولی کسایی که دیده بودن ازش تعریف کردن و همین انگیزه شد که مجموعه‌ش رو بخرم. «هیچ‌کس مثل تو...» مجموعه‌ی ۷تا داستانه (و همون‌طور که از حجم کتاب مشخصه داستان‌ها خیلی کوتاهن) که بیش‌تر تأکیدشون رو زندگی روزمره‌ی زن‌های خیال‌بافه. دنیای واقعی این زن‌ها خالیه و دل‌خوشی‌شون، یعنی همین خیال‌بافی‌هاشون، باعث می‌شه از زندگی روزمره فاصله بگیرن و کم‌کم دنیای عجیب و سورئالی برای خودشون درست کنن، داستان‌های مجموعه هم کم‌کم از واقعیت فاصله می‌گیرن و به خیال‌بافی شخصیت‌ها مجال بیش‌تری می‌دن.

این‌هایی که بالا توضیح دادم روند کلی بیش‌تر داستان‌های مجموعه‌ن. مثلن تو داستان «تیم شنا» این‌ها خیلی خوب و کامل می‌افتن، زندگی روزمره‌ی زن درست‌ودرمون گفته شده و اتفاق عجیب داستان هم کاملن باورپذیر و با قدرت می‌افته، انقدر که منو یاد داستان‌های مارکز انداخت. ولی تو داستان‌های دیگه خیلی کم این‌جوری می‌شه. معمولن داستان‌ها تو بیان زندگی روزمره می‌مونن، گسترده نمی‌شن، عمق پیدا نمی‌کنن و حتا جزئیاتشون هم اون‌قدر منسجم کنار هم قرار نمی‌گیرن که به داستان چیز بیش‌تری از شرح زندگی روزمره و تنهایی آدم‌ها بدن.

البته همین شرح تنهایی به خودی خود می‌تونه واسه یه داستان کافی باشه. ولی تو داستان‌های جولای از همین تنهایی هم خیلی آشنایی‌زدایی نمی‌شه، گاهی هم -لابد برای این‌که خواننده با داستان همدلی کنه- راوی می‌افته به ناله کردن و حکم صادر کردن یا حتا بامزه‌بازی. مثلن: «اتاق‌های خالی زیادی در خانه‌شان بود که فکر می‌کردند عشق آن‌ها را پر خواهد کرد، اما در واقع مجبور شده بودند با کمک هم این اتاق‌ها را با اثاثیه‌ی مدرن دهه‌ی پنجاهی پر کنند.»
با وجود این‌که راوی‌ها معمولن ریزبینن و دوست دارن جزئیات رو توضیح بدن، اما نثر داستان‌ها گاهی کلی می‌شه. داستان‌ها به جای این‌که تصویرهایی از تنهایی بدن، شروع می‌کنن به حرف‌زدن درباره‌ی این‌که ما چه‌قدر تنهاییم. مثلن آخر داستان آخر می‌خونیم: «فکر کرد حالا می‌توانند بچه‌دار هم بشوند. احساس آزادی خاصی در فضا موج می‌زد. مربا همچنان روی زمین پخش بود و هیچ اشکالی هم نداشت.» من نمی‌فهمم «احساس آزادی خاص در فضا» یعنی چی. یعنی مربا می‌تونه رو زمین پخش باشه؟ اگه فقط همین تصویر مربا رو زمین رو می‌داد، کافی نبود؟

در مجموع فکر می‌کنم اگه تخیل میراندا جولای نبود که گاهی صحنه‌های ناب بسازه، داستان‌ها رسمن هیچی نداشتن.

امریکا

فرانتس کافکا
ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد
نشر ماهی 
۳۰۰ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۹۰
۴ از ۵


این بار قضیه فرق می‌کند: به جای این که همان اول کتاب، هم‌زمان و با قهرمان قصه بفهمیم که او متهم شده به گناهی نامعلوم، یا شکل انسانی خود را از دست داده، با کارل روسمنِ آلمانی شانزده ساله، که اغوا شده و گناهی کرده، وارد امریکا می‌شویم و همراه‌ش صبر می‌کنیم تا ببینیم چه اتفاقی می‌افتد، در جهانی که واقعی‌تر از فضای بقیه‌ی کتاب‌های کافکاست و اتفاقی خارج از قوانین طبیعی و عرفی در آن نمی‌افتد، به جز در فصلِ نیمه‌کاره‌ی آخر که در فضایی رویاگونه و بیگانه می‌گذرد.

به دنبال زنجیره‌ای از وقایع تصادف‌گونه، زندگی اولیه‌ی کارل روسمن در امریکا که می‌شد پر از تلاش و تقلا و بی‌پولی باشد، زندگی مرفهی است در کنار – و با حمایت - آدم‌های سطح بالای اجتماع. بعد از مدت کوتاهی به خاطر خباثت یکی از همین آدم‌ها، که انگیزه‌ی این خباثت هم هیچ نمی‌فهمیم، کارل باید این زندگی را ترک کند و به جمع مهاجرینِ کم‌سوادِ جویای کار بپیوندد. فصل چهارم از این جا آغاز می‌شود و دیگر نشانی از شخصیت‌های ابتدایی در طول کتاب نمی‌بینیم. بعدتر، کارل افراد جدیدی را می‌بیند که گاهی به او لطف دارند، گاهی کمک‌ش می‌کنند، گاهی از او دزدی می‌کنند و گاه، متهم‌ش می‌کنند.

«امریکا» هم مثل «محاکمه» و «قصر» ناتمام است، ولی بر خلاف «محاکمه» که به نظر می‌رسد خط داستانی مشخصی دارد و جزئیات ماجرا کامل پرداخته نشده‌اند، «امریکا» بیش‌تر به مجموعه‌‌ی چهار داستان می‌ماند: فصل اول که خود قبلن به صورت داستانی کوتاه چاپ شده بوده، فصل دو و سه، فصل چهار تا هفت و فصل هشت، که فرصت جفت‌وجور کردن کامل‌شان نبوده؛ ولی این مساله‌ای نیست که خواننده را بیازارد. کتاب پر است از فضاها، توصیف‌ها و تصویرهای ملموس و ماهرانه‌ی کافکا و علی‌اصغر حداد هم مثل همیشه ترجمه‌ای کم‌نقص ارائه کرده.

×××
«... لباسی که پنج ماه پیش تقریبا نو بود، ولی حالا کهنه، پرچین‌وچروک و به‌ویژه پر از لک‌وپیس شده بود، بیش از همه در اثر بی‌ملاحظگی آسانسورچی‌هایی که طبق دستور عمومی وظیفه داشتند کف سالن را تمیز و براق نگه دارند، ولی به دلیل تنبلی از نظافت شانه خالی می‌کردند و یک جور روغن کف سالن می‌پاشیدند که در عین حال تمام رخت و لباس آویخته به جارختی‌ها را آلوده می‌کرد. لباس‌هایت را هر کجا که می‌گذاشتی، باز یکی پیدا می‌شد که لباس‌های خودش دم دستش نبود، ولی لباس‌های پنهان‌کرده‌ی دیگران را به آسانی پیدا می‌کرد و آن‌ها را قرض می‌گرفت. چه‌بسا همین آدم درست همان روز مسئول نظافت سالن بود و لباس‌ها را نه فقط لک روغن می‌انداخت، بلکه از بالا تا پایین روغنی می‌کرد. فقط رِنِل لباس‌های گران‌قیمتش را در جایی خاص پنهان می‌کرد و هرگز کسی نتوانسته بود مخفیگاهش را پیدا کند، چون هیچ‌کس از روی بدجنسی یا خساست لباس دیگری را برنمی‌داشت، بلکه فقط در اثر عجله و بی‌قیدی هر لباسی را که دم دست بود، قرض می‌گرفت. با این همه درست پشت لباس رِنِل هم یک لکه‌ی روغنی گرد و قرمز دیده می‌شد و توی شهر هر آدم خبره‌ای می‌توانست با دیدن آن لکه به آسانسورچی بودن این جوان شیک‌پوش پی ببرد.»

اعتماد

آریل دورفمن
ترجمه‌ی عبدالله کوثری
انتشارات آگاه
۱۸۱ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۸۹
۴.۵ از ۵

غافل‌گیرکننده، تلخ و جذاب.
«آریل دورفمن» آرژانتینیه ولی تو شیلی بزرگ شده، جزء نسل بعد از مارکز و فوئنتس و کوتاسار به حساب می‌آد و علیه پینوشه فعالیت سیاسی کرده. «اعتماد» روایت عجیب و تودرتوییه از آلمانی‌هایی که تو شروع جنگ جهانی دوم از دست حکومت نازی‌ها به فرانسه پناه آوردن. «باربارا» به پاریس اومده چون شنیده دوست‌پسرش که تو پاریس مبارز سیاسیه در خطره. از لحظه‌ای که وارد هتل می‌شه، تماس‌های تلفنی دوست دوست‌پسرش که ادعا می‌کنه می‌خواد بارابارا رو نجات بده اونو به قضایا مشکوک می‌کنه. راوی بیش‌تر فصل‌ها راوی فضولیه که داره اتاق باربارا رو می‌پاد و برای ما روایت می‌کنه.

به خاطر فعالیت‌های زیرزمینی و مخفی‌کاری‌ها آدم‌ها انگیزه‌هاشونو پنهان می‌‌کنن، همه‌ی ماجرا رو نمی‌گن، گاهی ماجراهای جعلی تعریف می‌کنن و این چیزها باعث می‌شه که نتونن به هم اعتماد کنن. این بی‌اعتمادی‌ای که بین شخصیت‌ها وجود داره تو کل رمان گسترده می‌شه؛ ما هم نمی‌تونیم انگیزه‌ی شخصیت‌ها رو بفهمیم و حقیقت رو بیرون بکشیم، هیچ قطعیتی حتا تو جزئی‌ترین روابط هم نیست. توی هزارتویی از دروغ‌ها و راست‌ها گم می‌شیم و کم‌کم به راوی هم شک می‌کنیم، آیا چیزی که داریم می‌خونیم اتفاق‌هاییه که افتاده یا چیزهاییه که راوی خواسته به ما بگه؟ و تو سطح دیگه آیا کلن هر چیزی که ما می‌دونیم و می‌شنویم قابل اعتماده؟

حقیقت اینه که دلم نمی‌خواد لذت و غافل‌گیری‌ای رو که با شروع و پیش‌روی کتاب نصیبم شد، ازتون بگیرم. فکر می‌کنم تا همین‌جا هم زیاد حرف زدم. بخونید و لذت ببرید.

×××
«رمان دیگر دروفمن که ارزش ترجمه دارد آخرین ترانه مانوئل سندرو است. در این رمان ما با جهانی شگفت و بی‌سابقه روبه‌رو می‌شویم. در کشوری که نامش برده نمی‌شود، پسر مانوئل سندرو که در رحم مادر است از این‌که پا به دنیای آکنده از هراس و فساد ما بگذارد سر باز می‌زند و بدین سان انقلاب جنین‌ها آغاز می‌شود و اینان اعلام می‌کنند تا زمانی که دنیا بر این پاشنه می‌گردد حاضر نیستند پا به آن بگذارند.»
از مقدمه‌ی کتاب

مرگ قسطی

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۷۲۳ صفحه، ۷۹۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۵
۴ از ۵

اولین حسی که وقت خوندن کتاب داشتم شگفت‌زدگی بود. لحن تند و صریح کتاب برای نشون‌دادن زشتی‌ها، ریتم تند و تعدد داستان‌ها منو گرفته بود. انگار که یه انفجار مهیبی رخ بده و آدم قبل از این‌که بفهمه صدای چی بود، مبهوت صدا شه. 

«مرگ قسطی» روایت سلینه از دوران کودکی‌ش. راوی کتاب -که مثل سلین اسمش فردینانه- زندگی فقیرانه و کابوس‌واری رو داره و خانواده‌ش می‌خوان یه جوری بفرستنش سر کار که کمک‌خرج خونه باشه. قسمت زیادی از کتاب شرح بدشانسی‌ها و ول‌گردی‌های فردینانه برای پیدا کردن کار مناسب. سلین ما رو با این فقر و بدبختی همراه می‌کنه. روایت کتاب گزنده، صریح و دقیقه. خیلی جاها هم مرز بین کابوس و واقعیت از بین می‌ره و تصویرها به وضوح و عجیبی خواب می‌شن. خود سلین گفته که کتاب‌هاش برشی از واقعیت نیستن، هذیونن. همین بیان بی‌پرده‌ی بدبختی، کابوس و هذیون کتاب رو تأثیرگذار، غافل‌گیر کننده و حتا آزارنده کرده.

سلین برای این بیان بی‌واسطه از زبان فاخر و رسمی فرانسوی فاصله می‌گیره و از زبان عامه استفاده می‌کنه. حتا منطق روایت هم منطق گفتاره و تو قیدوبندهای نوشتار و ساختار رمان‌های کلاسیک نیست. مثلن «...»‌ی معروف سلین جای «.» رو انتهای جمله می‌گیره و حس ناتمامی و در عین حال سیالی‌ای که تو گفتار هست منتقل می‌کنه. یا گاهی روایت پراکنده می‌شه، از جنس همون پراکندگی‌ای که ما تو حرف‌زدنمون داریم. حتا من یه جاهایی که ماجراها اوج می‌گرفت حس می‌کردم وسط تعریف‌کردن ماجراها انقدر هیجان‌زده شده که هی تف می‌کنه تو صورتم.

تو مقایسه با «سفر به انتهای شب» زبان کتاب و منطق روایتش پیش‌روتر بود. مشخصه که زبانش کامل‌تر شده و جسارتش هم بیش‌تر. ولی فکر می‌کنم «سفر به انتهای شب» رمان جامع‌تر و کامل‌تری بود. این‌جا همه‌ی داستان‌های کتاب یه جور بودن و تنوع ماجراها کم بود؛ یعنی روند ماجراها یه شکل بود و نتیجه‌ی همه‌ی اتفاق‌ها بدبختی بود. شاید دلیلش افراط سلین تو نشون‌دادن سیاهی باشه.