مرشد و مارگریتا
میخائیل بولگاکف
ترجمه عباس میلانی
فرهنگ نشر نو
۴۴۳ صفحه، ۹۰۰۰ تومان
چاپ دهم، ۱۳۸۹
۴ از ۵
برای رمان «مرشد و مارگریتا» میتوان دو نیمه در نظر گرفت. نیمه اول با ورود مردی سیاهپوش با چشمانی دو رنگ به مسکو آغاز میشود. او در بدو ورود با یک شاعر جوان و یک سردبیر پیر وارد بحثی درباره وجود یا عدم وجود مسیح، و به طبع آن شیطان، میشود و در پایان بحث برای سردبیر پیر پیشبینی میکند که امروز عصر سرش از تن جدا خواهد شد. این اتفاق میافتد، و شاعر جوان به دنبال غریبه سیاهپوش میافتد و دوستان او را هم میبیند. یکی یک مرد لاغر و ژولیده با لباس مندرس و عینکی کج و معوج است و دیگری گربه بزرگی که بلیط میخرد و سوار مترو میشود. شاعر با تعریف کردن آن چه دیده برای دیگران دیوانه به حساب میآید و در تیمارستان جدید شهر بستری میشود.
غریبه سیاهپوش خودش را معرفی میکند: پروفسور ولند، استاد جادوی سیاه. او کاری میکند که مسئولین تئاتر بزرگ شهر، بدون این که خودشان بدانند، یک هفته سالن را در اختیارش بگذارند. شب اول برنامه شعبدهبازی ولند اجرا میشود. او و دوستانش در آن شب و شبهای بعد همه کار میکنند و مسکو را کامل به هم میریزند: لباسهای کهنه خانمهای شهر را با لباسهای نوی بنگاههای مد پاریس عوض میکند و بعد این لباسها محو میشوند، از آسمان پول میبارد، سر یک نفر از تنش جدا میشود و بعد دوباره روی تنش میچسبد، یکی از مسئولین غیب میشود و در غیابش کت و شلوارش مسئولیتهایش را انجام میدهند، کل کارمندان یک اداره عریض و طویل با هم یک ترانه را میخوانند، و ... من با دلی آرام و قلبی مطمئن به این نیمه اول کتاب، که تا صفحه ۲۳۷ طول میکشد، ۵ از ۵ میدهم.
در تیمارستان، شاعر با دیوانه دیگری همصحبت میشود که خودش را «مرشد» مینامد. مرشد نویسنده بوده و داستانی درباره پونتیوس پیلاطس، حاکم اورشلیم در زمان تصلیب مسیح، نوشته و پس از آن که نتواسته چاپش کند، در اوج سرخوردگی، رمانش را سوزانده. مرشد پیش از ورود به تیمارستان درگیر عشق متقابل با زنی به نام مارگریتا میشود. نیمه دوم رمان داستان تلاش مارگریتا است برای رسیدن به مرشد. او از ولند وعده میگیرد که اگر آن چه میخواهد را انجام دهد، به مرشد میرسد و پس از آن ماجراهای مارگریتا است در دنیای عجیب و غریب و سحرانگیز ولند و دوستان.
به زعم من، متاسفانه نیمه دوم کتاب نمیتواند رمان را کامل کند. توجیه داستانی دقیقی برای تمام آن چه در این نیمه اتفاق میافتد پیدا نمیکنم، و در بهترین شرایط میتوانم فکر کنم که در این نیمه بیشتر تاکید بر نمادهاست—و این برای من راضیکننده نیست. در آخر هم یعضی صحنهها و اتفاقات بیکلید رها میشوند. اما جدای از اینها، توانایی بولگاکف در ارائه توصیفات بینظیر، که به شکل عجیبی زنده و ملموس میشوند، تحسینبرانگیز است. او در هر سه فضای رمانش، یعنی وضع فعلی مسکو و حضور ولند، دنیای رابطه مرشد و مارگریتا، و بخشهایی از رمان مرشد که در اورشلیم دو هزار سال پیش میگذرد، آن چه را که میخواهد به بهترین نحو میسازد. طنز ظریف و گزنده بولگاکف هم در تمام طول رمان قابل ردیابی است. و شاید بارزتر از هر خصیصه دیگری، تخیل شگفتانگیز بولگاکف در به هم ریختن مسکوی دوران خودش، یعنی اوج کمونیسم، به دست ولند است که مدام خواننده را غافلگیر میکند، و احتمالا اصلیترین دلیلی است که خیلیها بر رابطه این کتاب و چیزی که «رئالیسم جادویی» میخوانندش تاکید کردهاند.
***
«واسیلی استپانوویچ تا وارد شد، از شدت وحشت کیف از دستش افتاد. وحشتش کاملا موجه بود.
پشت میز عظیم، با دوات بزرگ بلورش، کت و شلواری تهی نشسته بود. قلم خشکی، بیآنکه در دست کسی باشد، با شتاب بر کاغذی حرکت میکرد. کت و شلوار، پیراهن و کراوات داشت، در جیب بغلش، خودنویسی آویزان بود، ولی فراز یقه، گردن و سری نبود و از آستین کت هم مچ دستی بیرون نمیزد. کت و شلوار سخت مشغول کار بود و به سر و صداهایی که در اطرافش میگذشت توجهی نداشت. کت و شلوار، متوجه ورود کسی شد، به پشت صندلی لم داد و از جایی که اندکی بالاتر از یقه بود، صدای آشنای پروخور پتروویچ شنیده شد:
"چه کار داری؟ مگر علامت دم در را ندیدی؟ نوشته بود کسی را نمیپذیرم."» - از صفحه ۲۰۷ کتاب
مرتبط:
+ نگاهی به رمان مرشد و مارگریتا، شهرام عدیلیپور، سایت جن و پری
+ «تنها متن است که میماند»، مقاله امیرحسین یزدانبد در روزنامه اعتماد
+ «همچون یک خیال ساکت»، مقاله جواد عاطفه در سایت جن و پری