خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته

کامیلو خوسه سِلا
ترجمه‌ی فرهاد غبرایی
نشر ماهی
۱۹۲ صفحه [جیبی]، ۲۷۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۸
۳ از ۵ 

یکی دست‌نوشته‌های «پاسکوآل دوآرته» قاتل زندانی رو تو داروخونه پیدا می‌کنه. پاسکوآل بعد از قتل‌هایی که انجام داده، تو زندان داستان زندگی‌شو نوشته، تا شاید بتونه از بار گناهاش کم کنه. خیلی هم تظاهر به مذهبی‌بودن می‌کنه. طبق معمول قاتل زندگی خانوادگی خوبی نداشته و پدر و مادرش همیشه با هم دعوا می‌کردن، زندگی فقیرانه‌ای داشتن و این چیزا. از همون وقت ریشه‌های خشونت و نفرت توش شکل گرفته.

به نظرم به‌ترین ویژگی داستان طنز و وحشتی بود که همه‌جای کتاب حضور داشت. مثلاً این‌که پاسکوآل همیشه داره می‌گه که سرنوشت من مقدر بوده و من برخلاف میلم این‌جوری شدم ولی تقریباً هرجا که می‌تونه یه قتلی انجام بده، غفلت نمی‌کنه. یا صحنه‌های قتل در عین وحشتناکی، یه جورایی مسخره هم هستند.

داستان خیلی اغراق‌آمیزه. هم خط داستانی اغراق‌آمیزه، هم تأکیدهایی که تو روایت می‌کنه. رسماً مخاطب رو دستِ‌کم می‌گیره. [مثلاً نامه‌های آخر داستان یا این‌که چند بار تأکید می‌کنه داستان دقیق روایت نمی‌شه، خب خودمون می‌فهمیم دیگه.]

برای وقت‌هایی که آدم می‌خواد یه کتاب جمع‌وجور بخونه و رد شه، خوبه. ولی به نظرم، با شاه‌کار فاصله داره.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: فرهاد غبرایی

سفر به انتهای شب

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی فرهاد غبرایی
انتشارات جامی
۵۳۴ صفحه
چاپ اول، ۱۳۷۳
۱۰ از ۱۰

حتا نوشتن درباره‌ی این کتاب هم برام سخته. همه‌ش می‌ترسم حرف تکراری بزنم و کتاب رو لوث کنم.

فردینان یه روز اتفاقی وارد جنگ می‌شه، نمی‌تونه جنگ رو تحمل کنه و کارش به بیمارستان می‌کشه، بعد می‌فرستنش به آفریقا. از اون‌جا فرار می‌کنه به آمریکا و دوباره برمی‌گرده فرانسه. این فقط سیر حرکت فردینانه که به خودی خود اهمیتی نداره. هر کدوم از این سفرها پُر از خرده‌داستان‌هاییه که هرکدوم مستقلاً عالی‌ان و در عین حال با هم مرتبطن. به جز خط اصلی کتاب، داستان‌ها پر از جزئیاتی‌ان که به هم مرتبطشون می‌کنه، کاملشون می‌کنه و معناهای جدید بهشون می‌ده. قشنگ معلومه که سلین کارشو خوب بلده. در عین ازهم‌گسیختگی ظاهری، واقعاً رمان منسجمیه.

راوی همه چی رو نکبت‌وار می‌بینه و جامعه، جنگ و هر نوع آرمان‌گرایی رو هجو می‌کنه. با این وجود، یه جور نگاه معصومانه پشت همه‌ی حرف‌ها و کارهاش هست. یه جور حسرت برای زندگی به‌تر، خستگی از وضع فعلی، ناتوانی و ضعف جلوی این دنیا تو همه جای کتاب پخشه: تو اتفاق‌ها، توصیف‌ها، تک‌گویی‌ها و حتا لحن راوی. زبان کتاب هم مثل زندگی و سفرهای فردینان می‌مونه: پراکنده، بدون نظم و منطق ظاهری نوشتار و با یه منطق جدید؛ منطفی که از گفتار اومده.
انصافاً ترجمه‌ی فرهاد غبرایی عالیه. خیلی خوب تونسته ویژگی‌های زبان خاص سلین رو به فارسی برگردونه.

تو ویکی‌پدیا خوندم که بوکوفسکی و گونتر گراس تحت‌تأثیر سلین بودند. من تأثیرش روی رومن گاری و ونه‌گات رو هم حس می‌کردم. بوکوفسکی هم یه جمله‌ی جالب گفته: «سفر به انتهای شب به‌ترین کتابیه که تو دو هزار سال اخیر نوشته شده.»

کتاب رو می‌تونید تو انتشارات جامی [خیابون دانشگاه، کوچه‌ی روبه‌روی انتشارات نیلوفر] پیدا کنید.

×××
«شاید هم پیری آب زیر کاه باشد که می‌آید و تهدیدمان می‌کند. دیگر ان‌قدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی، موضوع این است. همه‌ی جوانی‌ات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت واقعیت بمیرد. حالا از شما می‌پرسم، وقتی به اندازه‌ی کافی دیوانه نیستی، کجا باید رفت؟ واقعیت احتضاری است که پایانی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانسته‌ام خودکشی کنم.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه
+ کتاب‌نیوز

برچسب: لویی فردینان سلین، فرهاد غبرایی

پاریس جشن بیکران

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: فرهاد غبرایی
انتشارات کتاب خورشید
۳۴۵ صفحه [جیبی]، ۲۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۱۰ از ۱۰

خیلی خوبه که هر نویسنده داره به سبک خودش بهم لذت خوندن می‌ده. همینگ‌وی هم به سبک خودش. به قول کتاب‌خوانه نثر همینگ‌وی سریع و بی‌تفاوته و توصیفاتش زنده و خشن. و همین باعث می‌شه که از خوندنش لذت ببرید. ضمن این‌که تو این کتاب «صراحت» هم به ویژگی‌های همینگ‌وی اضافه می‌شه. ببینید:
«گفتم: "من از داستایفسکی در حیرتم. چطور می‌شود کسی این‌قدر بد بنویسد. یعنی به شکل باورنکردنی بد بنویسد، آن وقت کاری کند که تا اعماق وجودت بلرزد؟"»/ صفحه‌ی ۱۹۹

کتاب شامل نوشته‌های همینگ‌وی درباره‌ی سال‌های جوانیش -۲۱ تا ۲۷ سالگی- تو پاریسه که بعدها در دهه‌ی‌ ۶۰ نوشته‌شدن. نوشته‌هایی شسته‌رُفته که هر کدوم به تنهایی داستان‌کوتاه خیلی خوبی‌اند. همینگ‌وی از روزهایی می‌نویسه که به کافه‌های پاریس می‌رفته و اون‌جا می‌نوشته، با آدم‌های بزرگ مثل «جیمز جویس» و «اسکات فیتزجرالد» دیدار می‌کرده و به قول خودش «بسیار تهی‌دست» و «بسیار خوش‌بخت» با زنش زندگی می‌کرده. 

این‌طور که «ماریو بارگاس یوسا» تهِ کتاب نوشته، همینگ‌وی خیلی جاها به ما دروغ می‌گه. ولی واقعا مهم نیست. چون همینگ‌وی چنان استادانه دروغ می‌گه که من حتا ذره‌ای هم شک نکردم که ممکنه این‌ها اتفاق نیفتاده‌باشند. یوسا یه توصیف بی‌نظیر هم از نثر همینگ‌وی می‌کنه: «در زیر سطح روشن نثر، جریان یخ‌آلودی روان است.» انصافا به‌تر از این می‌شه همینگ‌وی رو توصیف کرد؟

«وقتی وارد میشو شدیم غذای خوبی خوردیم، اما وقتی صرف غذا به پایان رسید و دیگر پای گرسنگی در بین نبود، سوار اتوبوس که شدیم، حسی که به گرسنگی شباهت داشت همچنان باقی بود. وقتی به اتاق آمدیم باقی بود، وقتی به تخت رفتیم و در تاریکی عشق ورزیدیم باز باقی بود. چهره‌ام را از مهتاب به سایه بردم، اما نتوانستم بخوابم و بیدار ماندم و به آن اندیشیدم. هردومان دوباره بیدار شده‌بودیم و همسرم اکنون زیر نور ماه در خواب نوشین بود.»

و در آخر ممنونم از دلارام که این کتاب رو به من عیدی داد.

درباره‌ی این کتاب:
+ باشگاه کتاب
+ کتابلاگ