آب و هوای چند روز سال

آیین نوروزی
انتشارات نگاه
۱۰۴ صفحه، ۵۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۲
۳ از ۵ 

«آب و هوای چند روز سال» مجموعه‌ی ۱۰ داستان از آیین نوروزی است که ۵تا از داستان‌ها پیش از این در مجله‌ی «همشهری داستان» چاپ شده بود. عنوانِ مجموعه اسم هیچ‌کدام از داستان‌های مجموعه نیست، ولی یک‌جور ارتباط حسی با همه‌ی داستان‌ها و حال‌وهوای کلی کتاب دارد، ارتباط حسی‌ای که بین داستان‌های کتاب هم حس می‌شود و در سطحی کوچک‌تر، خرده‌داستان‌های هر داستان را هم در کنار هم قرار می‌دهد.

همه‌ی داستان‌ها، داستانِ مرد جوانی است در مقابله با وضعیتی ظاهرن نه‌چندان پیچیده که حس‌هایی متناقض و غیر قابل توضیح در او برمی‌انگیزد. معمولن چند صحنه، چند تکه‌ی کوچک از ماجراهای مختلف تعریف می‌شود (یا به یاد راوی می‌آید) تا شاید مرد بتواند حس‌هایش را درک کند و با درکِ حس نگاهی تازه به جهان پیدا کند. معمولن قرار نیست خرده‌داستان‌ها از نظر مضمونی کنار هم قرار گیرند، یا ظرف زمانی و مکانی آن‌ها را به هم وصل کند، بلکه آن‌ها تعریف می‌شوند چون جوری، جور بیان‌نشدنی‌ای، حس‌هایی شبیه به هم در راوی برمی‌انگیزند. این فُرم روایی تازه در کنار لحن سردِ راوی داستان‌ها دستاورد تازه‌ی آیین نوروزی در اولین مجموعه داستانش است. علاوه بر این، آیین نوروزی خیلی خوب می‌بیند و صحنه‌ها و حس‌های نزدیک و گذرایی را پررنگ می‌کند که باوجود تأثیرگذاری معمولن در جریان تند زندگی نادیده می‌مانند.

اما این نوع بناکردن داستان بر پایه‌ی ایجاد «رابطه‌ی حسی» بین اجزای مختلف کار خطرناکی است. علاوه بر آن‌که بار زیادی از فهم داستان بر دوش خواننده گذاشته می‌شود، گاهی ممکن است همیشه حس‌ها به هم نزدیک نشوند و نتوانند کلیتِ منسجمی بسازند (که به نظر من داستان‌هایی مثل «دویدن در آب و هوای کیش» یا «مسافرت نوید» در نهایت چندان منسجم نشده‌اند و کنار هم قرار گرفتنِ به‌ظاهر تصادفی تکه‌های مختلف داستان توجیه نمی‌شود)، گاهی هم آن‌قدر خود این خرده‌داستان‌ها هدف داستان می‌شوند و حالِ داستان که بهانه‌ی روایت هم هست، در طول داستان رها می‌شود (مثل «پارک بزرگ»). به نظرم، مشکل دیگر مجموعه شبیه به هم‌بودن بیش از حد داستان‌هاست. درست است که داستان‌های یک مجموعه باید از نظر حال‌وهوا از یک جنس باشند و نگاه کلی به آن‌ها –ناگریز- یک نگاه است، اما داستان‌ها همه یک نوع شخصیت دارند، یک نوع لحن، یک ‌جور استراتژی و شخصیت‌ها یک‌جور مشکل دارند. انگار هر داستان تجربه‌ای تازه برای نویسنده نیست، تجربه‌ای است پشتِ سر گذاشته‌شده.

با همه‌ی این حرف‌ها، آن‌قدر که من خوانده‌ام، «آب و هوای چند روز سال» از بهترین مجموعه‌داستان‌های چند سال اخیر است، «هانا» و «آفتاب تهران» داستان‌های خیلی خوبی‌اند و همه‌ی داستان‌ها حداقل استانداردی را دارند. آیین نوروزی از معدود نویسندگانی است که از همان کتاب اولش پیشنهاد تازه‌ای به ادبیات ما می‌دهد. شخصن چشم‌به‌راه داستان‌های بعدی‌اش خواهم بود.

پیش‌روی

ای. ال. داکترو
ترجمه‌ی امیر احمدی آریان
نشر زاوش
۴۱۳ صفحه، ۱۹۵۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۹۲
۳.۵ از ۵

داکترو یا دکتروف را با رگتایم می‌شناسیم؛ رمانی درباره‌ی سال‌های اولیه‌ی قرن بیستم که سال‌های ظهور مدرنیته در آمریکا بود. دکتروف در رگتایم روایتی تخیلی از آن سال‌ها ارائه می‌داد، روایتی که در آن شخصیت‌های حقیقی در کنار شخصیت‌های داستانی در داستان زنده می‌شدند، تاریخ جعل می‌شد و داستان با ریتمی تند پیش می‌رفت. دکتروف در «پیش‌روی» دوباره به این تم برگشته. پیش‌روی روایتی است از برهه‌ای دیگر از تاریخ آمریکا؛ سال‌های ۱۸۶۰ تا ۱۸۶۴ که آمریکا درگیر جنگ‌های داخلی بود. شورشیانِ استقلال‌طلب در ایالت‌های جنوبی قیام کرده بودند و ارتش متحد به رهبری جنرال شرمن برای سرکوب آن‌ها دست به کار شد. بنا به دستور آبراهام لینکلن برده‌های هر شهری که از شورشیان گرفته می‌شد، آزاد می‌شدند تا نیروهای شورشیان پرجمعیت‌تر نشوند. پیش‌روی داستانِ این لشکرکشی است.

پیش‌روی رمان پُرشخصیتی است: برده‌ی آزادشده‌ای که عضو تیم پزشکی ارتش می‌شود، زندانی فراری شورشیان که با لباس مبدل با ارتش متحد همراه می‌شود، زن بی‌پناهی که ارتش زمین‌هایش را تصرف می‌کند و همسرش را در جنگ از دست می‌دهد و چاره‌ای جز پیوستن به همان ارتش ندارد، دکتر عجیب‌وغریب ارتش که پیش از این در رمان «آب‌کردن» هم حضور داشت و خودِ ژنرال شرمن، همه جزئی از روایت دکتروف‌اند از پیش‌روی ارتش آمریکا برای سرکوب شورشیان. همه از جایی و به امیدی به ارتش می‌پیوندد تا جنگ تمام شود و بالأخره آزاد شوند، بتوانند جوری زندگی کنند که خودشان دوست دارند.

با وجود آن‌که کتاب پرشخصیت و پراتفاق است و تند و جذاب پیش می‌رود و تصویری تأثیرگذار از جنگ و ویرانی‌ای که بر جا می‌گذارد نشان می‌دهد و با وجود نثر ریزبینِ دکتروف و جمله‌های بلندش که در ترجمه هم خوب از آب درآمده است، باز به نظرم «پیش‌روی» به قدرتِ رگتایم نیست. در پیش‌روی خبری از تخیل عنان‌گسیخته‌ی رگتایم نیست. پیش‌روی رمانی تاریخی و وفادار به تاریخ است، رمانی است به سبکِ «جنگ آخر زمان» یا «سور بز» یوسا، اما با فرمی ساده‌تر و گستردگی کم‌تر. شخصیت‌ها آن‌قدر پررنگ نمی‌شوند و بعضی جاها انگیزه‌هایشان هم درست معلوم نیست.

به نظرم دکتروف در پیش‌روی بیش از آن‌که داستان‌نویس باشد، روایت‌گر تاریخ است؛ که البته روایت‌گر خوبی هم هست.

گفت‌وگو با مرگ

شهادتنامه اسپانیا

آرتور کوستلر
ترجمه‌ نصرالله دیهیمی، خشایار دیهیمی
نشر نی
۲۶۳ صفحه، ۵۰۰۰ تومان
چاپ سوم،۱۳۹۰
۴ از ۵

در ماجراهای سال ۸۸ و بعد از آن بسیاری از نزدیکان و آشنایانم بازداشت شدند. حالا که می‌خواهم آن روزها را به یاد بیارم، لحظات پراسترسی یادم می‌آید که سعی می‌کردم وضع دوستانم را، با تکیه بر اخبار ضدونقیضی که به گوش می‌رسید، تصور کنم. نمی‌توانستم. تجربه‌ی زندگی در فضای احتمالن پراسترس و در یک اتاق کوچک، تجربه‌ی زندگی در تعلیق، تجربه‌ی بریده‌شدن از جهان بیرون همه خارج از حد تصور من بودند؛ هر چه زور می‌زدم نمی‌توانستم بفهمم آن‌ها صبح تا شب و شب تا صبحشان چه‌طور می‌گذرد.

آرتور کوستلر در سال ۱۹۳۷ و در جریان جنگ‌های داخلی اسپانیا بازداشت شد. خبرنگاری بود که از وضعیت جنگ و ویرانه‌هایی که در شهرهای اسپانیا برجا می‌گذاشت گزارش تهیه می‌کرد و در نهایت پس از سقوطِ مالاگا به همراه بسیاری از مبارزان اغلب کمونیست، به اسارتِ رژیم فاشیستی ژنرال فرانکو درآمد. «گفت‌گو با مرگ» شرح دقیق کوستلر است از این ماجراها که بلافاصله پس از آزادی او نوشته شده؛ شرحی از وحشتِ روبه‌رو شدن با شهری مُرده و تسلیم در جریان جنگ، بازداشت و سرگردانی کوستلر در زندان و روزهایی که او در سلول انفرادی‌اش با خودش می‌جنگید تا بتواند ادامه دهد، کم نیارد، زندگی کند؛ حتا اگر نداند تا کِی زنده است.

کوستلر هر روز، در عین حال که می‌کوشد تا به شرایط تازه‌ی زندگی‌اش عادت کند، در انتظار مرگ خود و دیگر زندانی‌ها هم هست.  شب‌ها چند نفر از زندانیان کشته می‌شوند و کوستلر در سلولش صدای کسانی را می‌شنود که تا چند ساعت پیش با هم در محوطه‌ی زندان قدم می‌زدند، اما حالا از ترس مردن دادوفریاد راه انداخته‌اند و هم‌زمان منتظر است که شاید امشب نوبت او هم شود، شاید امشب او هم در لیست اعدامی‌ها باشد. حاصل این شرایط اضطراب‌آور و تنهایی کوستلر در سلولش کتابی است بسیار گیرا و تکان‌دهنده؛ کتابی درباره‌ی جزئیات زندگی در زندان، چگونگی تغییر ذهنیت آدم در آن سلول کوچک و درباره‌ی مواجهه‌ی هر روزه با مرگ و وجوهی از جنگ که همیشه در خبرها به شکلی کلی شنیده می‌شوند و نادیده می‌مانند، و درباره‌ی تأثیر روان‌شناختی اسارت بر فرد. خوبی‌اش این است که کتاب آن‌قدر خوب و دقیق نوشته شده که حتا اگر زندانی هم نشده باشی، می‌توانی تجربه‌ی زندانی‌بودن را حس کنی. تجربه‌ای که نویسنده‌های کمی این‌قدر زنده و بی‌واسطه ثبتش کرده‌اند.

×××
«مجرم یا بی گناه، زندانی شکل و رنگ عوض می‌کند. و خودش را به قالبی درمی‌آورد که ساده‌تر از همه بتواند حداکثر آن امتیازات حیوانی را که در چهارچوب دستگاه زندان مقدور است برای خودش تأمین کند. در دنیای خارج، که در زندان تا حد یک رؤیا رنگ می‌بازد، کشمکش‌ها و تقلاها برای مقام، اسم و رسم، قدرت و زن دنبال می‌شود. برای زندانی، آنها نبردهای قهرمانی المپیایی نیمه‌خدایان است. اینجا توی چهار دیواری زندان کشمکش‌ها و تقلاها برای یک سیگار، برای گرفتن اجازه ورزش در حیاط و برای داشتن یک مداد دنبال می‌شود. این کشمکش و تقلایی است برای چیزهای جزئی و بی‌ارزش، اما عین هر کشمکش و تقلای دیگر تنازعی است برای بقا.»

 

فارسی بخند

سپیده سیاوشی
نشر قطره
۹۰ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ سوم، اردیبهشت ۹۲
۱ از ۵

بیش‌تر نقدهایی که بر «فارسی بخند» -اولین مجموعه‌داستان سپیده سیاوشی- خوانده‌ام، حول این نوشته شده‌اند که داستان‌های این مجموعه از آدم‌هایی می‌گویند که در برقراری ارتباط با نزدیکانشان ناتوان‌اند، که داستان‌ها درباره‌ی موقعیت‌های بحرانی در زندگی شهری و امروزی‌اند؛ تلاش‌های ناموفق برای ارتباط برقرارکردن، خیانت، بازگشت به خانواده و... واقعیت این است هر داستانی را می‌توان به طور موضوعی و با کلی‌گویی نقد کرد. به هر حال هر داستانی موضوعی دارد که می‌توان روی آن مانور داد، اما نوع پرداخت داستان‌هاست که آن‌ها را موفق و یا ناموفق می‌کند.

به نظرم «فارسی بخند» حتا برای ادبیات کم‌رمق ایران هم هیچ پیشنهاد تازه‌ای ندارد. موضوع بیش‌تر داستان‌ها تکراری و کم‌اثر است و پرداخت آن‌ها هم باعث نشده زاویه‌ی تازه‌ای از موضوع ببینیم. داستان‌ها تو خالی مانده‌اند و هیچ‌کدام (شاید به جز داستان‌های «خواهری» و «فارسی بخند» که به نظر من بهترین داستان‌های مجموعه‌اند) از کلیشه‌های رایج آن موضوع خارج نشده‌اند، عمق پیدا نکرده‌اند، آشنایی‌زدایی نکرده‌اند. نه شخصیت‌ها آن‌قدر قوی‌اند که داستان‌ها را نجات دهند، نه موقعیت‌های خاص و تأثیرگذار ساخته می‌شود و نه توصیف‌ها یا زبان داستان‌ها ویژگی خاصی دارند. خیانت، مثلث عشقی، رابطه‌ی خواهر-برادری همه همان‌اند که پیش از این هم دیده بودیم.

از بین ۹ داستان مجموعه ۷ داستان راوی اول‌شخص مضارع دارد. شاید این راوی برای داستانی مثل فارسی بخند که در زمان حال می‌گذرد و قرار است ذره‌ذره اطلاعات بدهد انتخاب خوبی باشد، اما برای همه‌ی داستان‌ها انتخاب خوبی نیست. مثلن در زمان حالِ بیش‌تر داستان‌ها (به خصوص «خوبی عزیزم؟») هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد و زمان حال صرفن محملی است برای آن‌که گذشته تعریف شود. واقعن چرا نویسنده چنین راوی‌ای را انتخاب کرده؟ چرا از اول همه‌ی داستان را همان اول‌شخص ماضی روایت نکرده؟ از این‌ها گذشته، چرا استاد زبان فارسی ساکن هلند با همان زبانی روایت می‌کند که زن زخم‌خورده‌ی جنوبی داستان آخر؟ یا چرا یک راوی برای داستان آخر کافی نبود و ماجرا از منظر دو راوی روایت می‌شد؟

«فارسی بخند» اولین و احتمالن آخرین تلاش من برای آشتی دوباره با داستان‌نویسی امروز فارسی بود. کتاب سال گذشته برنده‌ی مشترک جایزه‌ی بهترین مجموعه‌داستانِ اول بنیاد گلشیری شد و بعد از حدود یک سال به چاپ سوم رسیده (هرچند تیراژ این چاپ فقط ۵۰۰تاست). می‌توان نیمه‌ی پر لیوان را دید و فکر کرد کتاب‌های خوبی هم گوشه‌وکنار نوشته می‌شوند که در شلوغی کتاب‌های مطرح‌تر دیده نمی‌شوند، وگرنه داستان‌نویسی امروز ایران بسیار ناامیدکننده‌تر از آنی است که فکرش را می‌کردم.

درباره‌ی این کتاب:
+ نگاهی به مجموعه‌داستان «فارسی بخند»، علی چنگیزی
+ داستان‌هایم گره‌های درونی آدم‌ها را نشان می‌دهند، گفت‌وگو با انجمن پژوهی ایران‌شهر
+ کشف گوشه‌هایی بکر از روزمرگی‌های یک زندگی، گفت‌وگو با روزنامه‌ی اعتماد

آمستردام

ایان مک‌یوون
ترجمه‌ی میلاد زکریا
نشر افق
۱۷۹ صفحه، ۸۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۱
۳.۵ از ۵

آمستردام گیرا شروع می‌شود، طوفانی ادامه پیدا می‌کند و سریع تمام می‌شود. داستان از خاک‌سپاری ماری لین آغاز می‌شود؛ زنی جذاب که ناگهان مریض می‌شود و از پا می‌افتد و می‌میرد اما سایه‌اش روی زندگی معشوق‌هایش باقی می‌ماند. به جز شوهر آخرش، جرج، ماری لین معشوقه‌ی سابق وزیر امور خارجه، موسیقی‌دان برجسته و سردبیر روزنامه‌ای رو به افول هم بوده. و حالا که مُرده، او باز محور ماجرایی می‌شود که این سه معشوق قدیمی (که حالا با هم دوست‌اند) را با هم درمی‌اندازد.

آمستردام رمانی پرماجرا و پرکشش است. با قصه‌های پیاپی پیش می‌رود، قصه‌های فرعی زمینه‌ساز پیش‌روی ماجرای اصلی می‌شوند (تقریبن هر چیزی که در کتاب گفته می‌شود جایی در قصه‌ی اصلی کاربرد پیدا می‌کند)، در واقع ماجرای اصلی موتور پیش‌برنده‌ی داستان و توجیه‌کننده‌ی اتفاق‌ها و روایت‌های مختلف داستان است. اما به نظر من، با وجود زمینه‌سازی‌های داستانی، پایان کتاب قانع‌کننده نیست. به نظرم ایان مک‌یوون آن‌قدر سرگرم چفت‌وبست‌های داستانی می‌شود که فراموش می‌کند باید شخصیت‌ها آن‌قدر زور داشته باشند که کتاب را به چنین پایان‌بندی‌ای برسانند. شخصیت‌ها، با وجود مشخصات بیوگرافی‌واری که از آن‌ها گفته می‌شود، توخالی‌تر از آن‌اند که چنین کتاب پرماجرایی را به انجام برسانند.

با وجود این، آمستردام ویژگی‌هایی دارد که در رمان‌های کمی دیده بودم: قصه‌ای خوب و جذاب با لحظات کم‌یاب تعریف می‌کند؛ شغل شخصیت‌ها صرفن جزئی از شخصیتشان نیست، موضوع رمان و درگیری‌های شخصیت‌ها هم هست؛ آدم‌ها در موقعیت‌های اخلاقی‌ای قرار می‌گیرند که اوج‌گیری یا سقوطشان به انتخاب‌هایشان در آن موقعیت وابسته است و چیزهای دیگری که خواندنِ آمستردام را به تجربه‌ای خاص و لذت‌بخش بدل کرد که می‌توانست با پایان‌بندی‌ای خوب پایدار بماند و نماند.

+ صفحه‌ی ویژه‌ی روزنامه‌ی بهار درباره‌ی «آمستردام»

آواز بی‌ساز

کنت هریف
ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی
۲۹۶ صفحه، ۱۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۹۲
۳ از ۵

«آواز بی‌ساز» (که ترجمه‌‌ی Plainsong است) همانی است که از اسمش برمی‌آید؛ رمانی آرام و غم‌انگیز. کتاب راوی زندگی آدم‌های شهری کوچک است، آدم‌هایی که هر کدام جدا افتاده‌اند، چیزی از دست داده‌اند و امید یا حسرت زندگی بهتر دارند: دبیری که زنِ افسرده‌اش رهایش کرده تا بهبود یابد، دو پسربچه‌ی روزنامه‌فروشش که باید با نبود مادرشان کنار بیایند، دختر نوجوانِ حامله‌ای که از خانه بیرون افتاده و دو پیرمرد کشاورزی که هیچ‌وقت جز هم‌دیگر کسی را نداشته‌اند. کنت هریف انگار می‌خواهد آوازهای بی‌سازی را که هر کدام از شخصیت‌ها برای خودشان می‌خوانند، به گوش ما برساند.

کتاب از فصل‌های کوتاهی تشکیل شده که هر کدام با تکیه بر یکی از شخصیت‌ها روایت را پیش می‌برند. به این شکل روایت دست‌به‌دست می‌چرخد و کم‌کم تصویری از کل شهر ساخته می‌شود. هریف از درون آدم‌هایش نمی‌گوید، صرفن با توصیف‌های موجز و دیالوگ‌ها موقعیت‌های تأثیرگذاری خلق می‌کند که ما را به درون شخصیت‌ها می‌برد. در این نوع پرداخت مینیمال، داستان‌های مختلف بر هم نور می‌اندازند و هر کدام وجهِ مبهمی از دیگری را روشن می‌کنند تا در نهایت دورنمایی از شهر و آدم‌هایش به دست دهد.

اما به نظرم کتاب، با وجود روایت خوب و فصل‌های درخشان، نمی‌‌تواند به داستان‌هاش عمق دهد. برشی که هریف از زندگی روزمره‌ی آدم‌های شهر نشان می‌دهد شاید به چند داستان کوتاه عالی منجر می‌شد، اما برای یک رمان ۳۰۰صفحه‌ای چیزی کم دارد. یعنی شاید آواز بی‌سازی برای چند دقیقه جذاب و متأثرکننده باشد، اما اگر چند دقیقه بشود یک ساعت حوصله‌سربر می‌شود. داستان‌ها بی‌اوج‌وفرود چندانی، به سادگی پیش می‌روند. درگیری شخصیت‌ها با هم یا با خودشان چندان جدی نمی‌شود. زندگی روزمره ادامه پیدا می‌کند؛ با غم‌ها، شادی‌ها، امیدها و حسرت‌هایش.

ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت خوب بود. من کتاب را به اعتبار نشر ماهی و سلیقه‌ی مترجمش خریدم. کتاب سال ۹۹ نوشته شده و برگزیده‌ی کتاب سال نیویورکز و لس‌آنجلس‌تایمز شده. اتفاق خوب این است که کتاب‌هایی ترجمه می‌شوند که شبیه‌شان را قبلن نخوانده‌ایم و صدا و پیشنهادات تازه‌ای دارند. و نکته‌ی بد این است که باید به قیمت‌های غریب کتاب‌ها عادت کنیم.

قصر

فرانتس کافکا
ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد
نشر ماهی
۴۲۶ صفحه، ۷۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳.۵ از ۵

این بار کا. برای کار در قصری به عنوان مساح انتخاب شده است. شبانه به دهکده‌ای در نزدیکی قصر می‌رسد و می‌فهمد ممکن است قصر اصلن به مساح نیاز نداشته باشد و استخدام او ناشی از سلسله اشتباه‌های اداری‌ای باشد که سال‌ها پیش انجام شده؛ هرچند معلوم نیست آن کارها اشتباه بوده یا نه. کا. که زندگی قبلی خود را به کلی از دست داده، تقلا می‌کند تا در دهکده بماند، آن‌جا کار کند و به قصر راه پیدا کند و با مقامات آن‌جا حرف بزند.

تلاش‌های کا. برای رسیدن به قصر نه او را به قصر نزدیک می‌کنند، نه دور. هر چه تلاش می‌کند و از هر راهی که می‌خواهد وارد شود، به جایی نمی‌رسد. نه پیش می‌رود، نه فرو می‌رود؛ صرفن از نقطه‌ای شروع می‌کند و بعد از دوری بی‌حاصل سر جای اول خود برمی‌گردد. هر فرضیه‌ای که برای امکان حضور او در قصر مطرح می‌شود، نقیضی هم دارد و آن نقیض هم نقیض دیگری دارد. کا. در دهکده می‌گردد و هر چه بیش‌تر از قصر و تأثیر آن در جای‌جای زندگی مردم دهکده می‌فهمد، کم‌تر راه به جایی می‌برد. 

«قصر» هم مانند «محاکمه» به خوابی آشفته و انگار بی‌پایان می‌ماند. کل کتاب در ابهام و گیجی‌ای می‌گذرد که خواب‌های ما را دربرمی‌گیرد. دو نفر خود را به عنوان دستیارهای قدیمی کا. معرفی می‌کنند در حالی که او برای بار اول است که می‌بیندشان، زنی خودش را به راحتی تسلیم او می‌کند، کا. بی‌آن‌که بخواهد خود را در موقعیت‌های حساس می‌بیند و  گیج‌ومنگ در هزارتویی بی‌سروته گام برمی‌دارد؛ ناتوان در درک قدرتی که او را انکار می‌کند.

در جهان امکانات کافکا، در جهانی که هیچ چیز قطعی نیست، قصر با آن قدرت درک‌نشدنی‌اش می‌تواند به هر چیز نامعلومی که بر زندگی ما سایه انداخته است، تعبیر شود. می‌تواند صرفن قصری باشد در داستان کافکا، می‌تواند همان نظام غریبی باشد که یوزف کا. را در محاکمه بی‌دلیل محکوم کرده بود یا می‌تواند (به تعبیر ماکس برود) خدای آسمانی‌ای باشد که رسیدن به آن و فرار از قدرتش ممکن نیست یا می‌تواند استعاره‌ای از پدر کافکا باشد که بر همه‌ی زندگی او سایه انداخته بود. اما کافکا تفسیر نمی‌کند، صرفن آن‌چه کا. می‌بیند تعریف می‌کند و خطوطی کلی و البته دقیق از قصر رسم می‌کند.

متأسفانه قصر هم مانند محاکمه ناقص مانده. اما برخلاف محاکمه که همه‌ی فصل‌هاش نوشته شده بود و پایان مشخصی داشت، ناتمام می‌ماند. فصل پایانی نوشته نشده است (هرچند از روند حرکت رمان می‌توان سرانجام داستان را حدس زد و ماکس برود هم پایان کتاب را از کافکا نقل قول می‌کند) و چند خط داستانی در کتاب پی گرفته نمی‌شوند.  در انتهای کتاب قسمت‌های حذف‌شده، نوشته‌های پراکنده‌ی کافکا که در داستان گنجانده نشده‌اند و پس‌گفتارهای ماکس برود دربار‌ی چگونگی چاپ کتاب آورده شده. شک دارم اگر کافکا زنده می‌ماند هم این رمان‌ها تمام می‌شدند، به نظرم جهان تودرتو و پرتناقض کافکا بی‌انتها درون او تکرار می‌شده تا عاملی بیرونی (مثل مرگ) به دادش برسد.

در جستجوی زمان از دست رفته: بازنویسی برای تئاتر

مارسل پروست
بازنویسی برای تئاتر: هارولد پینتر، دای ترویس
ترجمه‌ی عباس پژمان
انتشارات هرمس
۱۰۰ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۴ از ۵

اقتباس از آثار بزرگ ادبی همیشه چالش بزرگی برای کارگردانان و نویسندگان تئاتر و سینما بوده. در تغییر مدیوم ناچار باید چیزهایی از اثر کم کنند و چیزهایی اضافه کنند، تحولات درونی و ذهنی باید نمود عینی پیدا کنند و شاید مجبور به دخل و تصرف در اثر شوند تا به خوانش شخصی‌شان از اثر نزدیک شوند. درباره‌ی کتابی مثل در جست‌وجوی زمان از دست رفته این چالش بزرگ‌تر هم می‌شود. از طرفی جست‌وجو به ندرت از ذهن راوی و شرح حس‌ها و افکار او بیرون می‌آید تا توصیف عینی از شخصیت‌ها و اتفاقات به دست دهد و از طرف دیگر با رمانی هفت‌جلدی روبه‌روییم که پرشخصیت است و در بازه‌ی زمانیِ طولانی روایت می‌شود. بار اول که نمایش‌نامه را دیدم سؤال اصلی برام این بود که چه‌طور هارولد پینتر توانسته هفت‌جلد رمان را در نمایش‌نامه‌ای ۸۰، ۹۰ صفحه‌ای بازنویسی کند؟ چه‌طور می‌شود بحر را در کوزه‌ای گنجاند؟

هارولد پینتر برای بازنویسی جست‌وجو به منطق روایی جست‌وجو برگشته: لحظه‌های معلق میان خواب و بیداری. همان‌طور که جست‌وجو در کلیت انگار با منطق ذهن میان خواب و بیداری روایت می‌شود، بازنویسی پینتر هم با همان منطق پیش می‌رود. صحنه‌ها با تداعی‌های لحظه‌ای به صحنه‌ی دیگر می‌روند، پیوستگی‌‌های زمانی کنار گذاشته می‌شود و نمایش در بی‌زمانی لحظات خواب‌آلود آزادانه در بازه‌ی زمانی‌ای طولانی‌ روایت می‌شود و از این راه بر محدودیت‌های زمان فائق می‌آید. (آیا این همان کاری نیست که راوی جست‌وجو همیشه به دنبالش بوده؟)

پینتر در سال ۷۲ فیلم‌نامه‌ی جست‌وجو را با دو فیلم‌نامه‌نویس دیگر نوشته است که آن فیلم هیچ‌وقت ساخته نشده است. این نمایش‌نامه را با دای ترویس از روی همان متن نوشته‌اند که سال ۲۰۰۰ چاپ شده. به همین خاطر نمایش‌نامه زیاد از امکانات سینما استفاده کرده و اجرای خیلی از بدعت‌های روایی پینتر در تئاتر دشوار است؛ مثلن صحنه‌های پرجمعیتِ مهمانی عوض می‌شوند به خلوت دونفره‌ی مارسل و آلبرتین و آن صحنه هم باز به سرعت عوض می‌شود به صحنه‌ای پرجمعیت. یا نمایش‌نامه‌ تک‌صحنه‌های چند ثانیه‌ای دارد که نشان‌دهنده‌ی خیالِ مارسل‌اند که احتمالن در تئاتر باید به صورت ویدئو نمایش داده شوند.

اقتباس پینتر بسیار جاه‌طلبانه است. دیگر اقتباس‌های سینمایی جست‌وجو (مثل اسیر آکرمن و زمان بازیافته‌ی رائول رویز) فقط بر یکی از جلدهای جست‌وجو تأکید داشته‌اند، اما پینتر در اقتباسش بر تمام هفت‌جلد تأکید داشته و سعی کرده همه‌ی مضامین اصلی جست‌وجو را در کارش بگنجاند. از این نظر، فشردگیِ روایت نمایش‌نامه برام حیرت‌انگیز بود، هر چند مطمئن نیستم اگر کسی دستِ کم بخشی از جست‌وجو را نخوانده باشد یا پیش‌زمینه‌ای از کتاب نداشته باشد، بتواند خط ماجراها را دنبال کند.

اتحادیه‌ی ابلهان

جان کندی تول
ترجمه‌ی پیمان خاکسار
انتشارات به‌نگار
۴۶۷ صفحه، ۲۰۰۰۰ تومان
چاپ سوم، زمستان ۹۱
۴.۵ از ۵

چند روز پیش کتاب را تمام کردم و در این چند روز دنبال راهی بودم برای ورود به دنیای غریب کتاب. تا این‌که پیش‌گفتار انگلیسی‌اش را خواندم که نویسنده‌اش گفته بود شاید بهترین راه برای معرفی اتحادیه‌ی ابلهان، شرح اولین برخوردش با کتاب باشد. گویا آقای واکر پرسی استاد دانشگاه بوده. یک روز خانمی به‌ش زنگ می‌زند که می‌خواهم کتابی را برایتان بیاورم که بخوانید. آقای پرسی او را می‌پیچاند، اما زن باز پیداش می‌شود و کتاب را هر جور هست به دست او می‌دهد و می‌گوید که این کتاب را پسرم اوایل دهه‌ی ۶۰ نوشته. بعد که هیچ ناشری قبول نکرد کتابش را چاپ کند، خودکشی کرده است. آقای واکر شروع به خواندن کتاب می‌کند به این امید که فصل اول چرند باشد و بی‌عذاب‌وجدان کتاب را کنار بگذارد؛ اما فصل اول خوب از آب درمی‌آید و فصل‌های بعدی هم جذبش می‌کنند تا درنهایت حس کند کتابی خارق‌العاده خوانده است. کتابی که شبیه هیچ کتاب دیگری نیست.

واقعن هم اتحادیه‌ی ابلهان شبیه به کم‌تر کتابی است و شخصیت اصلی‌اش، ایگنیشس جی. رایلی، با وجود آن‌که ته‌رنگی از دن‌کیشوت دارد، از خاص‌ترین شخصیت‌های ادبیات است. ایگنیشس جوان بیش‌ازحد چاق و فلسفه‌خوانده‌ای است که هیچ کاری نمی‌کند، جز آن‌که در اتاقش بنشیند و بر همه چیز جهان بتازد و با مادرش دعوا کند یا آن‌که حداکثر به سینما و گالری برود. خانواده‌ی ایگنیشس مجبور به پول‌درآوردن می‌شوند و ایگنیشس مجبور می‌شود با دنیای بیرون تعامل کند و سر کار رود. کتاب گسترش پیدا می‌کند و شخصیت‌ها زیاد می‌شوند (یکی از یکی روانی‌تر) و هر کدام داستانِ خود را پیش می‌برند و در ریتم تند اتفاق‌ها شخصیت‌ها از کنار هم می‌گذرند، با هم درگیر می‌شوند و دستِ تقدیر همه‌ی ماجراها را به مرکز رمان وصل می‌کند: ایگنیشسی که جدی و مصمم با جهان اطرافش می‌جنگد و سر سوزنی هم کوتاه نمی‌آید.

چه در مقدمه و چه در مرورهایی که خوانده‌ام، اتحادیه‌ی ابلهان را کتاب خنده‌داری دانسته‌اند. من خیلی کم به کتاب خندیدم، اما هر چه هست، کتاب پر است از موقعیت‌های طنز ناشی از برخورد شخصیت‌های بی‌منطق و بدبختی که کارهای احمقانه می‌کنند، نمی‌توانند هم را بفهمند و همیشه با هم سر جنگ دارند. به نظرم قدرت کتاب، به جز جذابیت و تازگی شخصیت‌ها و داستان‌ها، در دو چیز است؛ یکی تیپیک‌نبودن شخصیت‌ها و خاص‌شدنِ هر کدام و دیگری قدرت غریب نویسنده در گسترش داستان‌ها بی‌آن‌که چفت‌وبست محکم کتاب از بین برود.

پیمان خاکسار مترجم خوش‌سلیقه‌ای است؛ خوبی‌اش این است که سراغ نویسنده‌هایی می‌رود که در ایران ناآشنا و در جهان مطرح‌اند. پیشنهادهای تازه‌ای به ادبیات ما می‌دهد و جنس ادبیاتی را معرفی می‌کند که کم‌تر شبیه‌اش را در ایران خوانده‌ایم. لذت تجربه‌ی دنیای دیوانه‌وار این کتاب را مدیون او هستم.

پروانه و تانک

و سه داستان دیگر از جنگ داخلی اسپانیا

ارنست همینگوی
ترجمه‌ی رضا قیصریه
انتشارات مانِ کتاب
۱۰۶ صفحه، ۱۷۵۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۵
۳.۵ از ۵

خیلی سخت می‌توانم جلوی خواندن داستان تازه‌ای از همینگ‌وی یا حتا بازخوانی داستان‌های خوانده‌شده‌اش مقاومت کنم. همینگ‌وی برام از کسانی است که اگر بنویسم، دوست دارم جوری بر مخاطب اثر بگذارم که او می‌گذارد. به خون‌سردی از اوج بحران‌ها می‌نویسد، به دلِ ماجراها می‌زند، سراغ زخم‌های شخصیت‌هاش می‌رود؛ اما همه‌ی این‌ها را زیر لایه‌های نثر و دیالوگ‌ها می‌پوشاند. هرچند که زخم‌ها همیشه هستند و نمی‌شود نادیده‌شان گرفت و جایی، در دیالوگی یا حرکتِ ناخوداگاهی مثلن، خودشان را نشان می‌دهند؛ حتا اگر سر باز نکنند.

همان‌طور که از عنوان فرعی کتاب هم پیداست، «پروانه و تانک» مجموعه‌ی چهار داستان است که در بحبوحه‌ی جنگ‌های داخلی اسپانیا می‌گذرد، جنگ‌هایی که اواخر دهه‌ی ۳۰ میلادی میان جمهوری‌خواهان طرف‌دار دولت و ملی‌گراهای حامی فرانکو در گرفت. همینگ‌وی در آن دوران به عنوان خبرنگار و فیلم‌بردار در اسپانیا بوده، در میان آدم‌هایی که برای اعتقادشان می‌جنگند اما از جنگیدن خسته شده‌اند و در میان هیاهو و ناامنی روزهای جنگ شب‌ها به دنبال دل‌خوشی‌ای می‌گردند، کافه‌ای که مشروب خوبی سرو کند یا قماری که حواسشان را پرت کند یا اگر پا داد، کسی که باهاش حرف بزنند. سه تا از چهار داستان مجموعه در کافه‌ای می‌گذرد که مبارزین شب‌ها به آن‌جا می‌روند و می‌نوشند و می‌خندند تا ترسشان و خستگی‌شان را بپوشانند؛ از یاد ببرند.

به نظرم مهم‌ترین ویژگی داستان‌های همینگ‌وی نثر و زبانی است که برای خود ابداع کرده. همینگ‌وی موجز و روشن می‌نویسد، با تکرار ساده‌ترین کلمات و جمله‌ها ریتم می‌سازد و با هر بار تکرار چیزی معنای تازه‌ای به آن می‌دهد تا جایی که خواننده بی‌آن‌که خودش بفهمد از کجا خورده، ناگهان می‌فهمد که زخم شخصیت‌ها و پوچی فضا را حس کرده، حس می‌کند زیر پاش خالی شده. نثر همینگ‌وی جوری است که انگار لایه‌ای از خون‌سردی و غمی پنهان بر همه‌ی روایت کشیده شده. کسی می‌میرد و دیگران متأثر می‌شوند، اما داستان ادامه می‌یابد و زندگی و جنگ ادامه می‌یابند. فردا دوباره تکرار همان اتفاق‌هاست و نبرد ادامه می‌یابد، شب‌مستی و قمار ادامه می‌یابند و زخم‌ها کاری‌تر می‌شوند، اما باز نمی‌شوند. قهرمانان همینگ‌وی سرخورده و خسته می‌ایستند تا شاید چیزی را تغییر دهند.

ترجمه‌ی رضا قیصریه از بهترین ترجمه‌هایی است که از همینگ‌وی خوانده‌ام. به نظرم توانسته به خوبی حس و حالی را که نثر انگلیسی همینگ‌وی به خواننده می‌دهد، به فارسی هم منتقل کند. نمی‌توانم بگویم داستان‌های این مجموعه بهترین داستان‌های همینگ‌وی‌اند. شخصیت‌ها گاهی زیاد حرف می‌زنند و روی منبر سیاست می‌روند و از ایجاز بهترین داستان‌های همینگ‌وی در این داستان‌ها خبری نیست، اما خب داستان‌های «پروانه و تانک» جادوی داستان‌های همینگ‌وی را دارند، جادویی که سعی کردم توضیحش دهم، اما بی‌خواندنِ همینگ‌وی قابل درک نیست.

خواب گران

ریموند چندلر
ترجمه‌ی قاسم هاشمی‌نژاد
کتاب ایران
۲۹۹ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۸۲
۴ از ۵

ریموند چندلر و دشیل همت از پایه‌گذاران رمان پلیسی واقع‌گرایند. این نوع رمان‌های پلیسی بیش‌تر با زندگی سروکار دارند، آدم‌هاش واقعی‌ترند و همه ‌چیز در آن‌ها در خدمت ساختن یک ماجرای پلیسی جذاب نیست. مثلن کارآگاهِ چندلر، فیلیپ مارلو، جایگاه خداگونه‌ای که کارآگاه‌های کلاسیک مثل شرلوک هولمز داشتند، ندارد و دیگر از آن کاراگاه صلب و محکمی که ناظر و آگاه بر اتفاقات است خبری نیست. مارلو حتا جایگاه امنی هم در کارش ندارد، برای پول کار می‌کند، مدام مست می‌کند، خودش را قاطی ماجراها می‌کند و در حد مرگ به آب و آتش می‌زند تا چیزی از توده‌ی مبهمی که برابرش قرار دارد، کشف کند. یعنی کارآگاه این رمان‌ها به جای آن‌که در محیطی ایزوله معمایی را حل کند، می‌خواهد در دل آدم‌ها و اتفاقات چیزی را کشف کند.

شاید همین تلاش برای «کشف‌کردن» باشد که رمان چندلر را به تجربه‌های انسانی نزدیک‌تر می‌کند و باعث می‌شود رمان صرفن یک داستان پلیسی جذاب نباشد؛ ماجرای پلیسی-جنایی زمینه‌ای می‌شود برای آن‌که به فیلیپ مارلو، کارآگاه عمیقن تنهای چندلر، و شکل برخورد او با ماجرا و آدم‌ها و کلن جهان اطرافش نزدیک شویم. مارلو بی‌هیچ اطلاعاتی شروع می‌کند و گزارش دقیق و جذابی از آن‌چه می‌بیند و حس می‌کند به ما می‌دهد. هر جای تازه‌ای که می‌رود و هر آدم تازه‌ای که می‌بیند را چنان دقیق و ذوق‌زده توصیف می‌کند که انگار بچه‌ای است که برای اولین بار با چیزی روبه‌رو می‌شود. به این اضافه کنید روایت بازی‌گوش آدم بی‌حوصله‌ای را که به هر حال مسئولیت کاری را برعهده گرفته و از یک طرف جذب ماجرا شده و از طرف دیگر دلش می‌خواهد هر چی زودتر از شر این مخمصه خلاص شود.

«خواب گران» اولین رمان چندلر و اولین حضور فیلیپ مارلو در داستان‌های اوست. هاشمی‌نژاد در مقدمه‌ی کتاب گفته که نثر چندلر حال‌وهوایی شاعرانه دارد که به نظرم مترجم با اغراق آن را منتقل کرده. متن فارسی کتاب متن شاعرانه‌ای است که در برخورد اول با کلمات نامأنوس و جمله‌هایی آهنگینش غافل‌گیرکننده است، اما برای من کم‌کم عادی شد و بعد از آن، به نظرم گاهی جذاب و گاهی هر پُر ادا آمد. به خصوص که غلط املایی‌های عمدی‌ای مثل نوشتن شست (به معنی ۶۰) و شصت (یکی از انگشتان دست) هم داشت.

در آخر توصیه می‌کنم مرور روزبه بر حق‌السکوت چندلر را هم بخوانید تا تصویر بهتری از فیلیپ مارلو و فضای داستانی چندلر پیدا کنید.

×××
«صبح روز بعد باز می‌بارید. بارانی موربِ خاکستری مثل یک پرده‌ی نوسانی از دانه‌های بلور. پاشدم همینطور که احساس کوفت و روفت و خستگی می‌کردم و ایستادم به تماشای بیرون پنجره، با طعم تیره و تندی از خانواده‌ی سترن‌وود در کامم. مثل جیبهای مترسک از زندگی تهی بودم. رفتم به نیمچه آشپرخانه و دو فنجان قهوه نوشیدم. بجز الکل هم می‌شود آدم دردسر خماری بکشد. مال من از زنها بود. زنها حالم را بهم می‌زدند.»

خشم و هیاهو

ویلیام فاکنر
ترجمه‌ی صالح حسینی
انتشارات نیلوفر
۴۳۰ صفحه، ۴۳۰۰ تومان
چاپ پنجم، زمستان ۸۴
۵ از ۵

یادم می‌آید در مصاحبه‌ای از فاکنر پرسیده بودند که خیلی‌ها خشم و هیاهو را خوانده‌اند و چیزی ازش نفهمیده‌اند، چه حرفی به آن‌ها دارید؟ فاکنر در جواب گفته بود دوباره بخوانند. توصیه‌ی فاکنر درباره‌ی من که واقعن اثر کرده؛ هر بار که خشم و هیاهو را می‌خوانم، نکته‌های تازه‌ای ازش می‌فهمم که بارهای پیش حواسم به‌شان نبوده. هر بار که می‌خوانمش از آن‌جا که چیزهایی تازه برام پررنگ می‌شوند و چیزهایی کم‌رنگ، انگار هم با کتاب و هم با خودِ گذشته‌ام روبه‌رو می‌شوم؛ نوجوان دبیرستانی‌ای که زور می‌زد کتاب را تمام کند یا دانش‌جویی که داشت لذتِ کتاب‌خواندن را بیش از قبل مزمزه می‌کرد.

اشتباه است که سعی کنیم داستان خشم و هیاهو را خطی تعریف کنیم یا به دنبال ماجرای اصلی باشیم، خشم و هیاهو داستانِ زوال خانواده‌ای بااصل‌ونسب است، داستان سقوط خاندان کامپسون است که در بازه‌ی زمانی ۳۰ساله و از زاویه‌دید چهار راوی مختلف (سه تا از پسران خانواده‌ی کامپسون و یک راوی دانای کل) روایت می‌شود. هر کدام در ذهن خود بر تکه‌ای از این زوال نور می‌اندازند و بازتاب‌های این روایت‌های درهم‌شکسته -که در ذهن شخصیت‌ها هم مدام در هم می‌شکند- است که ما را به حقیقت آن‌چه اتفاق افتاده نزدیک می‌کند. چون در خشم و هیاهو هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اتفاق‌ها قبلن افتاده است؛ حالِ داستان -که کم هم درگیری ندارد- بیش‌تر سنگینی بار گذشته را تحمل می‌کند.

کتاب با اغتشاش کامل شروع می‌شود. راوی فصل اول بنجی، پسر دیوانه‌ی خانواده‌ی کامپسون، است که قدرت توالی‌دادن به اتفاق‌های زمانی را ندارد، همه چیز را فقط حس می‌کند و نمی‌فهمد، گذشته را از حال تشخیص نمی‌دهد. فصل بنجی تابلویی گنگ از تمام این ۳۰سال رسم می‌کند و در فصل‌های بعد کم‌کم جزئیات این تابلو روشن‌تر می‌شوند، زمان با جست‌وخیز کم‌تری می‌گذرد و فصل به فصل ذهن راوی‌ها منظم‌تر می‌شود تا در نهایت در فصل آخر راوی دانای کل تصویری پر جزئیات از خانواده‌ی تباه‌شده‌ی کامپسون ارائه دهد.

عنوان کتاب و احتمالن طرح کلی داستان از این تکه‌ی مکبث گرفته شده که به نظرم چکیده‌ای از کل کتاب است:
Life's but a walking shadow, a poor player, that struts and frets his hour upon the stage, and then is heard no more; it is a tale told by an idiot, full of sound and fury, signifying nothing.

از خشم و هیاهو دو ترجمه موجود است، یکی همین ترجمه‌ی صالح حسینی که گلشیری ویراستارش بوده و دیگری ترجمه‌ای از بهمن شعله‌ور. شخصن این ترجمه را بیش‌تر می‌پسندم. می‌توانید این‌جا خودتان تکه‌ای از هر دو ترجمه را مقایسه کنید.

چهره مرد هنرمند در جوانی

جیمز جویس
ترجمه‌ی منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۴۶۶ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ دوم، تابستان ۸۵
۴ از ۵

«چهره‌ی مرد هنرمند...» یک‌جور اتوبیوگرافی جویس است که گستره‌ی وسیعِ زمانی از کودکی تا جوانی‌اش را در بر می‌گیرد و از طرفِ دیگر اولین رمان او هم هست که انگار «یولیسس» چه از لحاظ ادبی و سبک نگارش و چه از لحاظ مضمون بر پایه‌ی این رمان استوار است، آن‌قدر که استیون ددالوس، شخصیت اصلی «چهره‌ی مرد هنرمند...» که در این کتاب تا جوانی همراهی‌اش می‌کنیم، در یولیسس -و در بزرگ‌سالی‌اش- نقشی اساسی دارد.

رمان از کودکی استیون شروع می‌شود؛ از وقتی که به مدرسه‌ی یسوعی‌ها می‌رود و تخیلش زیر بار تربیت مذهبی به اضطراب دائمی تبدیل می‌شود. استیون در نوجوانی لذت گناه‌آلود سکس را می‌چشد و در آن غرق می‌شود و باز توبه می‌کند و زاهدانه زندگی می‌کند. اما تخیلش این بار اسیر نمی‌ماند؛ استیون در تحولی درونی از کناره‌گیری از زندگی دنیوی به روبه‌رو شدن با زندگی و در آغوش‌گرفتن آن می‌رسد. کلِ رمان «چهره‌ی مرد هنرمند...» بر پایه‌ی همین تحول‌های درونی و تدریجی استیون است؛ تبدیل او از پسرکی خجالتی به جوانی تأثیرگذار بر محیط، و از آن مهم‌تر، روبه‌رو شدنِ او با مذهب، خانواده و فرهنگ ایرلندی و در نهایت کنار گذاشتنِ همه‌ی این‌ها و رفتن به سمت نویسندگی و آفرینش.

هم‌زمان با تحول درونی استیون، نوع نثر کتاب هم تغییر می‌کند. راوی سوم‌شخصی که از درون استیون ماجراها را روایت می‌کند و بی‌واسطه افکار و احساسات او را می‌گوید، در طول کتاب مدام زبان عوض می‌کند. از کودکی با واژگان محدود و ذهنی شاعرانه به نوجوانی با افکار مذهبی که رمان‌های کلاسیک و کتاب‌های مذهبی را خوانده تبدیل می‌شود و در نهایت به ذهنِ دانش‌جویی شاعر، با تخیلی ناب و فرهنگ واژگانی غنی می‌رود.
این نوع روایت سیال‌ذهن که به زیر لایه‌ی بیرونی و عینی شخصیت می‌رود، در عین حال که ما را به تجربه‌ای ناب از احساسات پیچیده‌ی استیون می‌رساند، اتفاقات بیرونی را کم‌رنگ می‌کند، ما را در دیوار سخت ذهن استیون اسیر می‌کند، آن‌قدر که فکر می‌کنم خیلی از اتفاقات بیرونی رمان به سختی فهمیده می‌شود و عوامل بیرونی تحول ذهنی استیون ناقص روایت می‌شوند (مثلن مهاجرت‌های مختلف خانواده چندان مشخص نمی‌شوند یا با وجود تأکید زیاد استیون بر شرایط سیاسی - اجتماعی ایرلند چیز زیادی از این شرایط نمی‌فهمیم) و در نهایت چهره‌ای که جویس از خودش رسم می‌کند، به نظر من، چهره‌ای است بیش از حد ذهنی.

ترجمه‌ی کتاب به نظر خوب می‌آید، هرچند قطعن در ترجمه‌ی جویس قسمت زیادی از بازی‌های زبانی او از دست می‌روند. حدود هفتاد صفحه‌ی پایانی کتاب هم جواب مترجم است به نقدی که در فلان‌مجله بر ترجمه‌ی او نوشته شده. بدیعی پشت جلد این کتاب باز هم تأکید کرده که ترجمه‌اش از «اولیس» آماده است و منتظر فرصتی است که بتواند بی‌کم‌وکاست چاپش کند، فرصتی که معلوم نیست کی پدید آید.

سومین پلیس

فلن اوبراین
ترجمه‌ی پیمان خاکسار
نشر چشمه
۲۵۶ صفحه، ۷۲۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۹۱
۳.۵ از ۵

«سومین پلیس» اولین کتابی است که از فلن اوبراین به فارسی ترجمه می‌شود. طبق آن‌چه در مقدمه‌ی کتاب و نقدها نوشته شده، اوبراین، جویس و بکت سه نویسنده‌ی بزرگ ایرلندی قرن ۲۰ هستند. نثر اوبراین انگار تا حد زیادی تحت تأثیر نثر جویس پیچیده بوده و پر از کلمه‌سازی است، اما داستانِ سومین پلیس هیچ شباهتی به داستان‌های جویس ندارد؛ داستان بر پایه‌ی تخیل ناب و غریب اوبراین شکل می‌گیرد.

سومین پلیس دو خط داستانی دارد. یکی درباره‌ی قاتل و دزدی است که ماجرای قتل را سریع روایت می‌کند و بعد برای یافتن آن‌چه به خاطر دزدیدنش آدم کشته، به دنیای عجیبی می‌رسد که در آن کسی که کشته شده زنده می‌شود و بعد دوباره می‌میرد، آدم‌ها در اثر دوچرخه‌سواری زیاد ویژگی‌های دوچرخه را پیدا می‌کنند (طبعن دوچرخه‌ها هم ویژگی‌های انسانی پیدا می‌کنند) و این‌جور چیزها. خط دیگر داستان بیش‌تر در پانویس‌های طولانی کتاب دنبال می‌شود. راوی که تحت تأثیر فیلسوف و دانشمند دیوانه‌ای به نام دو سِلبی است و زندگی‌اش را صرف تحلیل آثار او کرده، هرجا که بهانه پیدا می‌کند در پانویس نظر گران‌قدر دو سلبی را درباره‌ی آن موضوع توضیح می‌دهد و نظر شارحان مختلف دو سلبی را هم با هم مقایسه می‌کند. هرچه راوی بیش تر از دوسلبی می گوید، رمزوراز زندگی دوسلبی بیش‌تر می‌شود؛ همان‌طور که هر چه داستان جلوتر می‌رود، قصه‌ی اول و فضایش هم مرموزتر می‌شوند.

فضای کلی کتاب تقریبن پوچ و بی‌منطق است؛ راوی کلی درباره‌ی فلان اثر دو سلبی حرف می‌زند که جلوتر می‌گوید خیلی‌ها معتقدند این اثر را دو سلبی ننوشته، در طول داستان اتفاق‌هایی بی‌دلیل  و تصادفی می‌افتند که راوی را توی درد سر می‌اندازند یا نجات می‌دهند، مثلن همان اوایل کتاب راوی خیلی ناگهانی اسمش یادش می‌رود و دیگر یادش نمی‌آید. این موقعیت‌های پوچ و واکنش شخصیت‌ها به آن‌ها کتاب را خیلی بامزه کرده. چیزی شبیه به داستان‌های کافکا را تصور کنید؛ فقط بدون حس سنگین خفگی اما در نهایت تلخ.

من چند جا با منطق اتفاق‌ها مشکل داشتم و به نظرم به منطق ساخته‌شده‌ی کتاب نمی‌خورد؛ اما فکر می‌کنم بیش‌تر حرف‌زدن درباره‌ی سومین پلیس خیانت به کسی است که می‌خواهد بخواندش. فقط این را هم بگویم که انگار توی یکی از قسمت‌های لاست دزموند توی آن زیرزمین معروف داشته این کتاب را می‌خوانده، که لابد یک‌جور ادای دین به ایده‌هایی است که لاست از این کتاب برداشته.
ترجمه به نظر خوب می‌آمد. هرچند متن فارسی پیمان خاکسار به پیچیدگی‌ای که خودش از نثر اوبراین تعریف می‌کند، نبود.

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند

آلن دو باتن
ترجمه‌ی گلی امامی
انتشارات نیلوفر
۲۱۱ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ سوم، پاییز ۸۷
۱.۵ از ۵

آلن دو باتن فیلسوف و نویسنده‌ی سوییسی است که سعی می‌کند فلسفه را به زندگی روزمره پیوند بزند، از پیچیده‌گویی‌ها و سخت‌فهم‌بودنِ رایج فلسفه دست برداشته تا بتواند فلسفه‌ای کاربردی ارائه دهد. دو باتن در این کتاب با استفاده از زندگی و عادات پروست و کتاب «در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته» درس‌هایی برای زندگی به ما می‌دهد: چگونه دوست خوبی باشیم؟ چگونه با موفقیت رنج ببریم؟ چگونه به هنگام عاشقی شاد باشیم؟ و چیزهایی از این دست. در واقع، کتاب دو باتن نوعی خودآموز است که بر پایه‌ی تفسیرهای شخصی او از کتاب و زندگی پروست شکل گرفته است.

اولین و پایه‌ای‌ترین مشکل من با چنین کتابی با نگاه حاکم بر آن است. به نظرم ادبیات قرار نیست به ما درسِ زندگی دهد و نمی‌توان از آن چنین انتظاری داشت. شاید قرار است تجربه‌ی دنیای نویسنده توسط خواننده باشد، یا شاید برخورد با نوع دیگری از زندگی. البته که این تجربه می‌تواند از جنس یادگیری درس‌هایی برای زندگی هم باشد، اما یادگیری همان درس‌ها هم شخصی‌تر و ناخودآگاه‌تر از آن است که کسی بخواهد برای ما شرحش دهد. منظورم این است که جست‌وجو بر زندگی من هم تأثیر زیادی گذاشته است، اما این تأثیر در اثر تجربه‌ی دنیای جست‌وجو و برخورد با چگونگی زندگی و افکار شخصیت‌های کتاب بوده، نه خواندن چند دستورالعمل برای زندگی.

باز اگر دو باتن همین کار را هم خوب انجام می‌داد، می‌شد کتاب را به عنوان تجربه و خوانشی نو پذیرفت. اما دو باتن به جای آن‌که سعی کند کتابش را از کلیشه‌های کتاب‌های راهنما دور کند و حکم‌های کلی صادر نکند، جای آن‌که توضیح دهد و دلیل بیارد، می‌خواهد با انباشته‌کردن کتاب از اطلاعاتِ جالب خواننده را مرعوب کند. انگار وسعت اطلاعات او درباره‌ی پروست می‌تواند به او این حق را دهد که هر حکمی که خواست بدهد.
مثلن در فصل «چگونه کتاب‌ها را زمین بگذاریم» دو باتن از این می‌گوید که ویرجینیا وولف وقتِ خواندن جست‌وجو چنان تحت تأثیر قرار می‌گرفته که فکر می‌کرده پروست همه چیز را نوشته، فکر می‌کرده کسی -از جمله خودش- نمی‌تواند به خوبی پروست بنویسد، پس بهتر است دیگر چیزی ننویسد. بعد دو باتن بی‌آن‌که توضیح دهد که چه شد که وولف توانست از زیر سایه‌ی جست‌وجو بیرون بیاید، نتیجه می‌گیرد که کتاب‌ها می‌توانند بر زندگی معنوی ما تأثیر بگذارند، اما نباید کل آن را دربربگیرند. (که حکم درستی است، اما گفتن آن هنر نیست، توضیح آن و پرداختن به جزئیاتش هنر است) متأسفانه بیش‌تر حجم کتاب را همین مثال‌های صرفن جذاب پر کرده‌اند، بی‌آن‌که دو باتن به خودش زحمت بدهد مثل پروست بر هر کدام آن‌ها دقیق شود. مثال‌ها ادویه و چاشنی‌هایی‌اند که قرار است جای غذای اصلی را بگیرند.

با این حال، می‌توان کتاب را با نیت فهمیدن جزئیاتی از زندگی پروست خواند و لذت برد. به نظرم مهم‌ترین دستاورد کتاب این است که هاله‌ی تقدس بی‌موردی که جست‌وجو را گرفته از بین می‌برد، جست‌وجو را زمینی‌تر می‌کند، و در نتیجه در دست‌رس‌تر؛ آن وقت شاید کسی خواندن «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» را شروع کند و خودش بفهمد پروست چگونه می‌تواند زندگی‌اش را دگرگون کند.

درباره‌ی این کتاب:
+ گفت‌وگوی سعید کمالی‌دهقان با آلن دو باتن، سیب گاززده

در جستجوی زمان از دست رفته - ۷

کتاب هفتم: زمان بازیافته

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۴۹۲صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

پایان جست‌وجو.
کتابِ آخر کتاب زوال و پیری پاریس و اشرافیانش و هم‌زمان زایش میل نویسندگی در راوی است. راوی جست‌وجو -که اکنون مریض و سال‌خورده شده- پس از آن‌که انتظار برای بوسه‌ی مادر را چشید، دنیای مبتذل و پرزرق‌وبرق اشرافیت را دید، عشق دیوانه‌واری را از سر گذراند و نزدیکانش را از دست داد، حالا در پاریس درگیر جنگ جهانی، به دنبال راهی برای تحمل گذر زمان می‌گردد، می‌خواهد راهی پیدا کند که در برابر این زمان از دست رفته خموده نباشد، بتواند به چنگش آورد؛ همان‌طور که در جلد اول با خیساندن شیرینی مادلن در چای از بند زمان رها شد و به کودکی‌اش رفت یا همان‌طور که در خواب در بی‌زمانی غرق می‌شویم.

خودِ پروست گفته که فصل آخر کتاب آخر را درست پس از کتاب اول نوشته. یعنی پس از آن‌که در کتاب اول طرح کلی شخصیت‌ها را کشیده، به سراغ مهمانی عصرانه‌ای رفته که همه‌ی آن‌ها سال‌خورده و تغییریافته (شبیه به شخصیت‌های مهمانی بالماسکه‌ای) دور هم جمع شده‌اند. این موضوع نشان‌دهنده‌ی طرح دقیق پروست برای کتابش است که هرچند در طول سال‌ها مدام چیزی از آن کم شده یا به آن افزوده شده، اما از ابتدا مشخص بوده و تنها پس از خواندن کل کتاب است که برای ما مشخص می‌شود. طرحی که بر پایه‌ی تلاش بر یادآوری خاطرات چیده شد، خاطراتی که از دورترین و ملموس‌ترین حس‌های انسانی تا جنبه‌های اسنوب‌گونه‌ی زندگی اجتماعی را دربرمی‌گیرد.

راوی در نهایت در می‌یابد که راهِ به چنگ آوردن زمان بازیابی گذشته در خلق اثر هنری است و تصمیم می‌گیرد که پیش از آن‌که بمیرد - یا برای آن‌که نمیرد- کتابی بنویسد که در آن از زمان حال به گذشته‌اش نگاه کند و به یاد بیارد و بنویسد و جاودانه کند. هر چند، جست‌وجو همان‌قدر که درباره‌ی زمان گذشته است، تلاشی است برای آزادشدن از بند آن و راوی همان‌قدر که به یاد می‌آرد، فراموش می‌کند.
همین قرار گرفتن تلاش برای به‌یادآوردن و ثبت کردن در کنار خلأهای ناشی از فراموشی و یا کنار هم قرارگرفتن تلاش وسواس‌گونه‌ی راوی برای نشان‌دادن چیزهای دور و دست‌نیافتنی‌بودنِ آن‌ها و جدال میان خیلی تناقض‌های دیگر کم‌کم ساختمان جست‌وجو را بالا می‌برند و در نهایت بنایی عظیم می‌سازند که هنوز بعد از سال‌ها استوار و نو بر جای خود ایستاده است.
و ما خوش‌شانسیم که در زمانه‌ای بعد از پروست زندگی می‌کنیم.

خروس

ابراهیم گلستان
انتشارات روزن (نسخه‌ی PDF)
۱۱۹ صفحه
۳ از ۵

«خروس» توفانی شروع می‌شود: راوی و دوستش سیاح‌هایی هستند که به دهاتی دورافتاده در جنوب کشور می‌روند و چون دیر کارشان تمام می‌شود، ماشین می‌رود و آن‌ها مجبور می‌شوند یک شب در این روستا، در خانه‌ی «حاجی»، بمانند. خروس حاجی مدام و بدموقع می‌خواند، روی مجسمه‌ی بُز ورودی خانه خراب‌کاری می‌کند و اهل خانه را عاصی می‌کند. فصل اوّل، درگیری حاجی با خروس است و در فصل‌های بعد کم‌کم بیش‌تر از حاجی و خانه‌اش می‌فهمیم و بدویت و ترسی را که کل فضای خانه را گرفته می‌بینیم.

چیزی که از همان اوّل من را گرفت فضای غریب کتاب بود. خانه‌ی پرهیاهوی حاجی، گرمای کُشنده‌ی جنوب، خروسی که مدام می‌خواند و وراجی شخصیت‌ها که با ریتم تند کتاب ناگهان ما را در گرداب اتفاقات گیر می‌اندازد. نثر گلستان، هرچند آهنگین است و هم حال‌وهوای لهجه‌ی جنوبی دارد و هم یادآور نثر کهن فارسی است، اما به خصوص در توصیف‌ها کاملن متأثر از همینگ‌وی است؛ عینی، گیرا و شفاف است: «دریای گرم آرام و آبی بود، و کشتزار مرجانها از زیر پوزه قایق که رد می‌شد قایق را انگار آویزان نشان می‌داد هرچند چین آب که از هر دو بر می‌رفت آن را اول که می‌لرزاند، بعد مغشوش می‌نمود، بعد می‌پوشاند. قایق که سنگین بود آهسته می‌لغزید، و خط خشکی دورادور انگار مانده بود و هیچ پیش نمی‌آمد.»

خروس می‌توانست کتابی عالی باشد، اگر گلستان نمادپردازی را هم از همینگ‌وی یاد می‌گرفت و چفت‌وبست‌های داستانش را فدای نمادپردازی نمی‌کرد. اصرار گلستان بر سمبلیک‌کردن داستان باعث شده که بعضی جاها انگیزه‌ی شخصیت‌ها و دلیل اتفاقات معلوم نشود (مثلن چرا خروس این‌قدر شوم است؟ چرا خلاص‌شدن از دستش این‌قدر سخت است؟ چرا چنین بلایی سر حاجی می‌آید؟) و داستان بی‌دلیل پیش برود. از آن بدتر، نویسنده که نگران بوده نکند خواننده نفهمد داستان سمبلیکی می‌خواند، در چند صفحه‌ی آخر داستان شخصیت‌هاش را -که چندان اهل تحلیل هم نبودند- وامی‌دارد که ماجرا را تحلیل کنند و بگویند که چه معناهایی می‌توان از این داستان برداشت کرد.

واقعن حیف که لذت خواندن خروس این‌قدر ساده کم شد.

لحظه‌های بودن

اتوبیوگرافی ویرجینیا وولف

ویرجینیا وولف
ترجمه‌ی مجید اسلامی
انتشارات منظومه‌ی خرد
۱۱۹ صفحه، ۵۴۰۰ تومان
چاپ اول، پاییز ۹۰
۴ از ۵

در روزهای جنگ جهانی دوم که آلمان‌ها انگلیس را بمباران می‌کردند و در آخرین سال‌های عمر وولف، ویرجینیا وولف شروع به نوشتن خاطرات کودکی‌اش کرده تا میانِ کار طاقت‌فرسا روی زندگی‌نامه‌ی راجر فرای به ذهنش استراحت بدهد که آزادانه و با فراغ بال میانِ کودکی‌اش بچرخد. این نوشته‌ها بعدها با نام «Moments of Being» به عنوان اتوبیوگرافی وولف چاپ شد. البته «لحظه‌های بودن» همه‌ی کتابِ «Moments of Being» نیست و فقط ترجمه‌ی بخشی از آن (که «طرحی از گذشته» نام دارد) است.

خاطرات وولف باشکوه و در عین حال غم‌انگیز است. وولف از روزهای خوشِ کودکی‌اش می‌گوید (روزهایی که به قول خودش داخل یک حبه‌ی انگور دراز کشیده بود و از پشت لایه‌ی نیمه‌شفاف زردی زندگی را می‌دید)؛ مدام به یاد می‌آرد، از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگر پرت می‌شود و صحنه‌ها و شخصیت‌ها را با وسواس می‌سازد، هرچند پیش از آن‌که بتواند چیزی را کامل توصیف کند آن چیز از دستش می‌لغزد و فقط طرحی گذرا از آن به جا می‌ماند. کم‌کم با مرگ مادرش و بعد خواهرخوانده‌اش (استلا) روزهای خوش تمام می‌شوند، مرگ بر خانه سایه می‌اندازد و روزها کدر می‌شوند. اما نثر وولف –یا شاید هم غبار زمان- انگار خودش لایه‌ای نیمه‌شفاف روی همه‌ی آن روزهاست. مثلن می‌دانیم که وولف پس از مرگ مادرش دچار حمله‌ی عصبی شدیدی شده، اما در خاطراتش اثری از آن حمله نیست، بیش‌تر حرف از درماندگی و سرگشتگی‌ای است که کل خانواده را گرفتار کرده است.

خواندن لحظه‌های بودن برام یادآور دیدن «درخت زندگی» بود. وولف هم، مثل جک اوبراین فیلم مالیک و البته راوی کتاب پروست، در برابر سرگشتگی‌اش در زمان حال، به خاطرات گذشته‌اش بازمی‌گردد و انگار در جست‌وجوی علتِ این سرگشتگی است، می‌نویسد تا (به قول خودش) چیزی واقعی از میان ظواهر دریابد، کلیات را واقعی کند و با این کار آن چیز دیگر قدرت آسیب‌رسانی‌اش را به او از دست بدهد. در برخورد با اتوبیوگرافی وولف و درخت زندگی، خاطراتی از کودکی برام زنده شد که مدت‌ها بود فراموش کرده بودم، به نظرم هر دو اثر دعوتی بودند به کشف لحظه‌های گذشته برای کنارآمدن با آن؛ کشفی که گاهی بسیار دردناک می‌شود.

ترجمه‌ی مجید اسلامی قابل قبول است، اما گرافیک کتاب اصلن خوب نیست. عکس‌های میان متن به متن بی‌ربطند (مثلن چند عکس از هنری جیمز و خانواده‌ی وولف هست، در حالی که در خود کتاب چندان حرفی از هنری جیمز زده نمی‌شود)، طرح روی جلد برای لایه‌ی نیمه‌شفافی که وولف از آن حرف می‌زند کنتراست شدیدی دارد و از همه بدتر آخرین نامه‌ی وولف به همسرش (که پس از آن خودکشی کرده) با فونت کامران چاپ شده که فکر نکنم حتا دخترهای دبیرستانی هم برای نامه‌های عاشقانه‌شان ازش استفاده کنند.

مُدِراتو کانتابیله

مارگریت دوراس
ترجمه‌ی رضا سیدحسینی
انتشارات نیلوفر
۱۴۴ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۷
۲.۵ از ۵

مدراتو کانتابیله با یک قتل آغاز می‌شود؛ مردی در کافه‌ای معشوقه‌اش را می‌کُشد، «آن دبارد» -که برای کلاس پیانوی پسرش در نزدیکی‌های کافه بوده- صدای جیغ زن را می‌شنود و جسد زن را می‌بیند. آن دبارد برای کشف رمز قتل باز به کافه می‌رود و آن‌جا با مردی هم‌صحبت می‌شود که صحنه‌ی قتل را دیده. حرف‌زدن درباره‌ی این قتل با حرف درباره‌ی زندگیِ آرام و مرفه «آن» می‌آمیزد و کم‌کم رابطه‌ای عاشقانه بین این دو شکل می‌گیرد.

طرحِ داستان چیز تازه‌ای نیست؛ ماجراجویی عاشقانه‌ی زنی متأهل همان طرح جذابی است که فلوبر را به نوشتنِ مادام بوواری واداشت. جذابیت کتاب به نگاه دوراس به این داستان تکراری است. دوراس این قصه‌ی عاشقانه را با شخصیت‌هایی خالی نوشته؛ زن و مرد دوراس سخت حرف می‌زنند، بیش‌تر مونولوگ می‌گویند و کم می‌توانند خودشان را بیان کنند، قصه به سختی پیش می‌رود و درجا می‌زند، برای همین مدراتو کانتابیله کتابی شده که در ظاهر سرد و بی‌تپش است، اما انگار قرار است ضربان کتاب در نثر دوراس، در حال‌وهوای بندری شهر و زمان دوّار رمان بتپد.

جست‌وجوی آن دبارد و مرد برای کشف راز قتل به جست‌وجو برای کشف هم‌دیگر تبدیل می‌شود و پایانِ عشقی که فرجامش قتل بوده، آغاز عشق تازه‌ی مرد و آن می‌شود. از این نظر است که می‌توان گفت زمان در مدراتو کانتابیله به جلو حرکت نمی‌کند، انگار می‌چرخد؛ شاید عشق تازه فقط شروع همان عشقی باشد که با قتل تمام شد، شاید همه‌ی این‌ها تسلسل‌هایی عاشقانه و بی‌فرجام باشند، شاید همه چیز فقط دارد تکرار می‌شود.

به نظرم ترجمه‌ی کتاب اصلن خوب نیست، ویژگی‌هایی که در مقاله‌های پایانی کتاب از نثر دوراس گفته شده -و به نظر می‌رسد ویژگی اصلی کتاب‌هایش باشد- در متن کتاب دیده نمی‌شود. این نثر خنثا در کنار قصه‌ای که قرار نیست چیز تازه‌ای داشته باشد، کتاب را بی‌روح کرده و اگر لذتی در خواندن کتاب باشد، که هست، لذتِ روبه‌رو شدن با نگاه خاص دوراس به دنیای رازآلودِ عشق است.

برۀ گمشدۀ راعی

تدفین زندگان

هوشنگ گلشیری
انتشارات کتاب زمان (افست)
۲۲۴ صفحه
۳.۵ از ۵

«بره‌ی گم‌شده‌ی راعی» قرار بوده سه‌گانه‌ای باشد که جلد اولش، «تدفین زندگان»، همین کتاب است که اوایل دهه‌ی ۵۰ چاپ شد و جلدهای بعدی‌اش هیچ‌وقت چاپ نشد. تدفین زندگان روایتِ دو سه روز از زندگی راعی است؛ معلم ادبیاتِ اهل قلمی که در آستانه‌ی چهل‌سالگی ازدواج نکرده است. راعی شب‌ها تنها لب پنجره می‌نشیند و پنجره‌ی روبه‌روی خانه‌اش را دید می‌زند که دست زنی از آن بیرون می‌آید و چیزی پرتاب می‌کند. فصل اول حول همین دست رازآلود است و رابطه‌ی پیچیده‌ی راعی با خدمت‌کارش که تنها زنی است که به خانه‌اش می‌آید. فصل دوم صبحی است که راعی به مدرسه می‌رود و با همکارش که زنش مرده است همراه و هم‌پیاله می‌شود و فصل بعد راعی را میان دوستانِ روشن‌فکر و سرخورده‌اش می‌بینیم، زندگی مشترک یکی‌شان در حال فروپاشی است و می‌خواهد خودکشی کند. و در فصل پایانی راعی به تشییع جنازه‌ی زن همکارش می‌رود.

راعی ناظر بر فروپاشی دوستانش است، لحظه‌های خاص از زندگی که فاجعه آن‌قدر بزرگ و تحمل‌ناپذیر می‌شود که نمی‌توان با آن روبه‌رو شد و باید برای تسکین و آرامش به مخدرات و مشروب پناه برد. گلشیری هم این لحظه‌ها و روابط میان آدم‌ها را خوب می‌نویسد و روایت می‌کند. اصلن قسمت زیادی از لذتی که از خواندن کتاب بردم، لذتِ خواندن نثر آهنگین و تروتمیز گلشیری بود، جمله‌های بلندی که پیچ‌وتاب می‌خورند و خودِ همین پیچ‌وتابِ جمله‌ها حول موضوع، موضوع را گسترش می‌دهد و به آن عمق می‌بخشد. هر کدام از فصل‌ها مستقلن خیلی خوب نوشته شده، اما فکر می‌کنم مشکلِ اصلی کتاب ارتباط میان فصل‌ها باشد. مثلن ماجراهای فصل اول (رابطه‌ی راعی با خدمت‌کارش و دستِ زنِ همسایه) در ادامه‌ی کتاب رها می‌شوند یا حداکثر پس‌زمینه‌ی کتاب می‌مانند. این‌گونه می‌شود که راعی تا پایان کتاب «ناظر» می‌ماند، کاری نمی‌کند و چندان چیزی از زندگی‌اش و شخصیتش دست‌گیر ما نمی‌شود. انگار تنها نقش راعی این است که امور دیگران را راست‌وریس کند یا به قول خودش مرده‌های دیگران را دفن کند.

چند تمِ دیگر هم (مثل بُعد اسطوره‌ای ماجرا) در داستان هستند که فکر می‌کنم چندان بسط نیافته‌اند و ابتر مانده‌اند. البته شاید قرار بوده در پایان سه‌گانه تم‌های گوناگون داستان در کنار هم کُلیتی منسجم بسازند که هیچ‌وقت فرصتش پیش نیامده، نمی‌دانم. 

×××
«هر کس برای خودش یکی دو کوچه و خیابان دارد. کوچه ابوریحان. هنوز هستش، چند درختی مانده است و زیر آن یکی هنور تاریک است. همین‌جا بود که دستش را گرفتم. می‌رفتیم و بوی یاس مثل چتری بود، یا هوا همه بوی یاس بود معلق میان شانه‌های ما. چه جای گریه؟ هستم، هنوز هم هستم. بوی ته‌مانده غذاها از درز پنجره‌های‌ آشپزخانه‌ها و گاهی پچپچه‌ای از پشت پنجره‌های بسته. اگر هم سر وقت نرسد، نرسیده است. زندگی ادامه پیدا می‌کند، آنقدرها آدم هست که سر وقت برسند، دور یک سفره، بچه‌ها همیشه منتظر می‌مانند تا پدر اول شروع کند، یا مادر بگوید: چرا نمی‌خورید، مگر نمی‌بینید دارد سرد می‌شود؟»

خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت

شرمن الکسی
ترجمه‌ی رضی هیرمندی
نشر افق
۲۷۷ صفحه، ۹۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۱
۳.۵ از ۵

انگار کتاب دفترچه‌ی خاطرات جونیور نوجوان سرخ‌پوست است؛ جونیور در اقامتگاه سرخ‌پوستان زندگی می‌کند، گرفتاری‌های جسمی زیادی دارد (که برای همین دیگران مسخره‌اش می‌کنند) و به جز یک دوست صمیمی و خانواده‌ی همیشه‌مستش چیزی ندارد. همین‌ها باعث شده که جونیور تنها باشد و برای پرکردن تنهایی‌اش کاریکاتور بکشد. جونیور تصمیم می‌گیرد به مدرسه‌ی سفیدپوست‌ها بیرون از قرارگاه برود و این کار خشم هم‌قبیله‌ای‌هایش را برمی‌انگیزاند؛ به قول خودش روزها سفیدپوست می‌شود و شب‌ها سرخ‌پوست: یک سرخ‌پوست پاره‌وقت می‌شود.

مثل نمونه‌های مشابه (هاکلبری فین، ناتور دشت، زندگی در پیش رو)، ویژگی اصلی این کتاب هم نگاه خاص و هنوز خامِ جونیور به دنیای اطرافش است. جونیور نمی‌تواند چیزها را درست توضیح دهد، فقط می‌تواند حسشان کند، دستشان بیندازد یا ازشان عصبانی شود. با ساده‌ترین کلمات حرف می‌زند و گاهی هم کاریکاتوری از چیزهایی که تعریف می‌کند می‌کشد. نه دنیای پرجنب‌وجوش و وحشی سرخ‌پوست‌ها را می‌فهمد و نه دنیای گسسته‌ی سفیدپوست‌ها را؛ از یکی می‌کَنَد و به دیگری نمی‌چسبد. این بحران هویت و درگیری دائمی سرخ‌پوست‌ها با مرگ قاعدتن باید کتاب را کتابی تلخ می‌کرد، ولی لحن شوخ‌وشنگ جونیور از این تلخی می‌کاهد و در نتیجه کتاب در اوج تلخی می‌خنداند و در حین خنده نیش می‌زند.

خوش‌بختانه شرمن الکسی (برخلاف رومن گاری در «زندگی در پیش رو» که علیه تروریسم بیانیه صادر می‌کرد) در دام شعاردادن نمی‌افتد و حرف‌های خودش را از زبان جونیور تو چشم ما نمی‌کند و لحن راوی، نگاهش به اتفاقات، کاریکاتورهایش و عملش همه با هم هماهنگ هستند. به نظرم مشکل اصلی کتاب ریتم سریعش است. مرگ‌های زیادی در کتاب رخ می‌دهد، بی‌آن‌که ما شخصیت‌ها را شناخته باشیم یا مرگشان برایمان توجیه شده باشد در نتیجه اندوه راوی از مرگ‌ها را حس نمی‌کنیم.

از شرمن الکسی، قبل از این یک داستان در «خوبی خدا» و یک داستان هم در «روزی روزگاری دیروز» خوانده بودم. آن دو داستان هم داستان‌های خیلی خوبی درباره‌ی زندگی سرخ‌پوست‌ها بودند. حالا می‌توانم با قاطعیت بگویم که مشتاق خواندن دیگر کتاب‌هایش هستم.

نوشتن مادام بوواری

حماقت، هنر و زندگی

گوستاو فلوبر [با مقدمه‌ی آندره ورسای]
ترجمه‌ی اصغر نوری
انتشارات نیلوفر
۱۰۲ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۹۰
۳ از ۵

نوشتن مادام بوواری برای فلوبر کاری طاقت‌فرسا بوده؛ می‌خواسته خودش و ادبیات پیش از خودش را زیر و رو کند تا بتواند بر خرابه‌های آن بنایی استوار بسازد. فلوبر برای نوشتن مادام بوواری به جنگ با احساسات‌گرایی پیش از خودش رفته و سعی کرده هر چه زیورآلات است از سبک نوشتنش دور کند. زمان زیادی را صرف یک جمله‌ی معمولی می‌کرده تا بالأخره راضی‌اش کند و گاهی موقع نوشتن اسیر حمله‌های عصبی می‌شده. مهم‌ترین جایی که می‌شود این سفر درونی را دنبال کرد نامه‌هایی است که فلوبر به لوییز کوله، معشوقه‌اش، نوشته و در آن‌ها از خودش و کتابش نوشته و همچنین جامعه‌ی ادبی فرانسه را نقد کرده است. این نامه‌ها جایی هستند که فلوبر در آن‌ها خودش را از فشار شدید نوشتن مادام بوواری خلاص می‌کند، انگار پاسخی به نیاز فلوبر برای حرف‌زدن‌اند.

«نوشتن مادام بوواری» گزیده‌ای از این نامه‌هاست. در واقع، آندره ورسای فرض کرده همه‌ی این نامه‌ها یک نامه است و نوشته‌های فلوبر را در قالب یک نامه‌ی طولانی به لوییز کوله گرد هم آورده تا به قول خودش پرتره‌ای از فلوبر ترسیم کند. فلوبری مردم‌گریز و سخت‌کوش که بورژواهای زمانِ خود را هجو می‌کند («کسانی که از عشق‌های ازدست‌رفته‌شان با شما حرف می‌زنند، با کودکان از محبت تب می‌کنند و مقابل اقیانوس قیافه‌ای متفکر به خود می‌گیرند»)، از سختی‌های نوشتن می‌گوید (چیزی فراتر از یک میل یا نیاز: «یک خارش مدام»)، از ادبیاتی که می‌خواهد به آن برسد می‌گوید، مدام به خودش و کارش شک می‌کند و به لوییز کوله عشق می‌ورزد.

اما برای بیرون‌کشیدن پرتره‌ي فلوبر از میان نامه‌ها، باید خطوط اضافه را کنار زد. گاهی در نامه‌ها چانه‌ی فلوبر گرم می‌شود و پرشور اما بی‌ربط حرف می‌زند و گاهی هم چیزهایی می‌گوید که برای مایی که به ادبیات فرانسه مسلط نیستیم چندان موضوعیت ندارد. به نظرم مقدمه‌ای که ورسای بر کتاب نوشته می‌تواند چکیده‌ی خوبی از اندیشه‌های فلوبر باشد و خطوط کلی این پرتره را مشخص کند.

فکر می‌کنم حالا می‌شود با خیال راحت در دنیای یک اثر کلاسیک غرق شد، اوّل «مادام بوواری» را خواند، بعد از آن «عیش مدام» یوسا و بعد «نوشتن مادام بوواریِ» خود فلوبر.

×××
«اگر کسی بخواهد بنویسد، باید همه‌ی آپارتمان‌های قلب و پیکره‌ی اجتماعی را بشناسد، از زیرزمین گرفته تا اتاق زیر شیروانی. -و حتی نباید توالت‌ها را فراموش کند، به ویژه نباید توالت‌ها را فراموش کند! آنجا شیمی شگفت‌انگیزی در حال انجام است، تجزیه‌های باورنکردنی‌ای صورت می‌گیرد. حساب کرده‌ایم که برای به وجود آمدن عظمت یک روح چه پایه‌های فکرشده‌ای لازم است؟ حساب کرده‌ایم که برای نوشتن یک صفحه‌ی خوب چه بوهای تهوع‌آوری را باید بلعید و چه عذاب‌ها و شکنجه‌هایی را باید تحمل کرد و تاب آورد؟ ما این هستیم، ما دیگران، مقنی‌ها و باغبان‌ها. ما فسادهای بشر را از لذت‌ها بیرون می‌کشیم، به خاطر نفس خودِ کار.»

درباره‌ی این کتاب:
+ گفت‌وگو با اصغر نوری، مترجم

البته واضح و مبرهن است که...

رساله‌ای در باب مقاله‌نویسی

ضیاء موحد (مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران)
انتشارات نیلوفر
۲۲۴ صفحه، ۴۵۰۰ تومان
چاپ سوم، زمستان ۸۹
۳ از ۵

قبلن از ضیاء موحد مجموعه‌مقاله‌ی «دیروز و امروز شعر فارسی» را خوانده بودم. شاعر است و فلسفه خوانده، برای همین نثرش شسته‌ورفته و موجز است و بیانش دقیق. این کتاب را در کتاب‌فروشی دیدم و همان‌جا مقدمه‌اش را خواندم که توش گفته بود مقاله‌نویسی هیچ‌وقت تو ایران ژانر جدی‌ای نبوده و کم‌تر مقاله‌نویس جدی داشته‌ایم و گفته بود سعی دارد کتابی راهنما برای مقاله‌نویسی بنویسد. کتاب را خریدم. کتابی خوب، آموزشی و کاربردی درباره‌ی مقاله‌نویسی.

بخش اوّل درباره‌ی کلیات مقاله است و این‌که چه‌گونه باید مقاله بنویسیم، به چه چیزی مقاله می‌گوییم و چیزی که مقاله می‌نامیمش چه پیشینه‌ای در ایران و جهان دارد، بعد هم قسمت‌های اصلی یک مقاله را معرفی می‌کند (مقدمه، بدنه، نتیجه‌گیری) و راه‌های مختلف مقاله‌نوشتن را می‌گوید و هر کدام را با مثال توضیح می‌دهد.
بخش دوم درباره‌ی انواع مقاله است. مقاله‌ها را به شاخه‌های روایی، توصیفی، تعریفی، فلسفی و استدلال دیالکتیکی تقسیم می‌کند و ویژگی‌ها هر کدام را می‌گوید و یک مقاله هم از هر کدام مثال می‌زند. یکی از دلایل خوبی کتاب مثال‌هایش است؛ بیش‌تر مقاله‌های انتخابی مقاله‌های خیلی خوبی هستند، مثل مقاله‌ای که مهدی سحابی درباره‌ی سلین نوشته یا مقاله‌ای که مرتضی ممیز درباره‌ی کامبیز درم‌بخش نوشته.

خود ضیاء موحد هم نثر جذاب و گزنده‌ای دارد، سرراست و بی‌پیچیدگی می‌نویسد و هرجا فرصت می‌کند تکه‌ای حواله‌ی جایی می‌کند که کتاب را از آن حالت خشک آموزشی‌اش درآورد. البته فصل‌های آخر (یعنی مقاله‌ی فلسفی و استدلال دیالکتیکی که مخاطبش بیش‌تر علاقه‌مندان به فلسفه‌اند)، کمی خسته‌کننده و سخت‌خوان می‌شود. یعنی هم کتاب از روند خودش (که بیان نکته‌های کاربردی برای مقاله‌نویسی است) دور می‌شود و هم خودِ بحث‌ها و مثال‌ها فلسفی می‌شوند. کلن فکر می‌کنم کتاب به‌دردبخوری باشد.

من منچستریونایتد را دوست دارم

مهدی یزدانی‌خرم
نشر چشمه
۲۲۵ صفحه، ۶۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۹۱
۱.۵ از ۵

روی جلد مجله‌ی چلچراغ گاهی به کاریکاتوری از بزرگمهر حسین‌پور مزین می‌شد که تکه‌ای از شهر را کشیده بود. این کاریکاتورها غالبن پر از آدم بود، پر از تیپ‌های شخصیتی آشنا که هر کدام گوشه‌ای از تصویر را گرفته بودند و به فراخور تیپشان تکه‌ای می‌انداختند. این کاریکاتورها علاوه بر آن‌که چند لحظه‌ای رهگذران را سرگرم می‌کرد، قرار بود بازتابی باشد از جامعه‌ی ایران در آن روزگار، امّا بنا بر ذات ژورنالیستی‌ و کاریکاتوری‌بودنشان بازتابی سطحی و بی‌بُعد از جامعه بودند. این کاریکاتورها شبیه‌ترین تصویر به چیزی است که رمان دوم مهدی یزدانی‌خرم در ذهن من ساخته. با این تفاوت که این‌جا با رمان سروکار داریم و تهرانِ سال‌های ۳۱ و ۳۲.

«من منچستریونایتد را دوست دارم» با دانش‌جوی تاریخی آغاز می‌شود که کوله‌ای سنگین بر دوش دارد، احتمالن سرطان خون دارد و در خیابان انقلاب قدم می‌زند. دانش‌جوی تاریخ سرفه می‌کند و خون بالا می‌آورد و رگه‌ی خونش در خیابان‌های تهران جاری می‌شود. لابد همین دلیل می‌شود که رمان به سال ۳۱ برود. از این‌جا تا چند صفحه‌ی پایانی، رمان در همان سال‌ها می‌ماند امّا با شیوه‌ای تازه: راوی دانای کل رمان بین حدود صد شخصیت جابه‌جا می‌شود. این‌طوری که با یکی همراه می‌شویم، از قصد او باخبر می‌شویم و چند صفحه او را همراهی می‌کنیم، بعد مثلن در خیابان اولی را رها می‌کنیم و به سراغ یکی دیگر می‌رویم و با او همراه می‌شویم و همین‌جوری آدم‌های زیادی رمان را به هم پاس می‌دهند و رمان با این روایت پیچیده شکل می‌گیرد. این شخصیت‌ها هیچ‌کدام اسم ندارند و با یک ترکیب اضافی یا وصفی نامیده می‌شوند: شاعر آزادی‌خواه، زن لهستانی، قاتل شناسایی‌نشده، روح خال‌دار، روشن‌فکر ملی‌گرا و ... 

رمان شلوغ و پرشخصیت می‌شود، اما کم‌عمق می‌ماند. انگیزه‌ی بیش‌تر شخصیت‌ها (شخصیت که چه عرض کنم) قرار است در چند خط مشخص شود (که نمی‌شود) و در نهایت در حد همان کاریکاتورهای بزرگمهر حسین‌پور می‌مانند: تیپ‌هایی آشنا یا آدم‌هایی مقوایی. این کلی‌بافی درباره‌ی آدم‌ها ما را ناچار به تفسیر رمان می‌کشاند که برای تفسیر هم با نمادهایی آشکار طرفیم که خودشان داد می‌زنند چه‌گونه باید تفسیر شوند (همان دانش‌جوی تاریخ را به یاد آورید). به این‌ها آشفتگی راوی دانای کل را هم اضافه کنید که معلوم نیست چرا چیزهایی را می‌داند و چیزهایی را نه. به نظرم تنها چیزی که رمان را قابل خواندن می‌کند، تخیل یزدانی‌خرم است که گاهی صحنه‌هایی درخشان می‌سازد.

خود یزدانی‌خرم گفته که رمانش رمانی است در «جعل تاریخ و هجو زمان». منظور از جعل تاریخ همین است که داستان در آشفتگی جنگ جهانی دوم و کودتای ۲۸ مرداد می‌گذرد و به ریش‌خندِ بسیاری از تیپ‌ها و شخصیت‌های آن دوره می‌پردازد و ماجراهای زیادی را از آن دوره جعل می‌کند. امّا من هر چه فکر کردم -و با چند نفر هم مشورت کردم- نفهمیدم رمان چه مفهوم تازه‌ای از زمان ارائه می‌دهد یا چه کار تازه‌ای با آن می‌کند و اصولن «هجو زمان» یعنی چی. به نظرم می‌آید این عبارت‌های دهن‌پرکن و بی‌معنا قرار است ترفندی باشد برای آن‌که نام رمان بر سر زبان‌ها بیافتد. نام رمان هم احتمالن به همین منظور انتخاب شده، و گرنه «من منچستریونایتد را دوست دارم» همان‌قدر به این رمان مربوط است که طرف‌داری من از چلسی به این پست.

زمان‌لرزه

کورت ونه‌گوت
ترجمه‌ی مهدی صداقت‌پیام
انتشارات مروارید
۲۸۱ صفحه، ۲۹۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۵
۱.۵ از ۵

«زمان‌لرزه» درباره‌ی رمانی است که نوشته نشد، ماهی‌ای که ونه‌گات می‌خواست صید کند امّا موفق به صیدش نشد و در نهایت تصمیم گرفت تکه‌های به درد بخورش را نگه دارد و بقیه را دور بیندازد. رمان نوشته‌نشده (که ونه‌گات آن را «زمان‌لرزه‌ی یک» می‌نامد) درباره‌ی زمان‌لرزه‌ای است که زندگی در جهان را از فوریه‌ی ۲۰۰۱ به فوریه‌ی ۹۱ باز می‌گرداند و تمامِ دنیا مجبور می‌شوند این ۱۰ سال را عینن دوباره زندگی کنند، بی‌آن‌که اختیار تغییر آن را داشته باشند. ونه‌گات در «زمان‌لرزه‌‌ی دو» (کتابی که ما می‌خوانیم) تکه‌های پراکنده‌ای از این رمان ناتمام را گرد هم می‌آورد، خودش را هم جزئی از داستان زمان‌لرزه می‌کند، خاطره‌هایی پراکنده از زندگی خود می‌گوید، جمله‌های قصار دیگران را نقل می‌کند و فضایی می‌سازد که در آن زندگی‌نامه و داستان در هم آمیخته می‌شوند و شخصیت‌های ساختگی داستان در کنار شخصیت‌های واقعی زندگی می‌کنند. پشت جلد کتاب نوشته شده: «حاشیه‌گویی‌ها، جملات قصار و خاطرات به یادماندنی به همراه نبوغ مهارناپذیر و تخیل قوی مسحورکننده‌ی ونه‌گوت، اثری بی‌نظیر خلق کرده‌اند.» در مؤخره‌ی رمان مترجم نوشته است که ونه‌گات با این تکنیک بین خواننده و داستان فاصله‌گذاری کرده و از این راه رابطه‌ی کلاسیک بین خواننده، داستان و نویسنده را به چالش کشیده است.

امّا این رمان چند صدایی به نظر من بیش‌تر شبیه به گروه موسیقی است که هر کس در آن ساز خودش را می‌زند و حتا اگر سازش را بد هم نزند، در نهایت صدایی سرسام‌آور از کل مجموعه به گوش می‌رسد. نه از اوّل سازها هم‌آهنگند و نه مانند موسیقی جاز پس از مدتی صداها هم‌آهنگ می‌شوند. ونه‌گات در کل کتاب مدام می‌خواهد چیزهای «جالب» به ما بگوید؛ داستان تکه‌پاره‌ای با ایده‌ای بسیار جذاب، خاطره‌ا‌ی بامزه، تکه‌پرانی‌هایی صریح به جامعه‌ی آمریکا، جمله‌های قصار و نظرات شخصی‌ای که معمولن بی‌پایه‌اند.

نتیجه‌ی این معجون شده رمانی که خیلی‌ها آن را «باحال» می‌دانند و مثل نویسند‌ی ماه‌نامه‌ی «Literary Reviewer» می‌گویند: «پس از خواندن این کتاب احساس می‌کنم افتخار این را داشته‌ام که چندین ساعت از عمرم را در حضور یکی از خوش‌مشرب‌ترین، خوش‌اخلاق‌ترین و سرزنده‌ترین انسان‌های دورانمان سپری کنم.» و یکی مثل من احساس می‌کند چند ساعت از عمرش را صرف تحمل بامزه‌بازی‌ها و خاطره‌بافی‌های پیره‌مردی غُرغُرو، بی‌مزه و البته خوش‌مشرب کرده است.

×××
«چرا باید پول را برای رفع مشکلات خرج کرد؟ چون این بهترین راه خرج کردن پول است.
آیا نباید ثروت ملی دوباره بین مردم تقسیم شود؟ این ثروت بین تعداد اندکی از مردم تقسیم شده و آن‌ها هیچ کار مفیدی با آن نمی‌کنند. در گذشته نیز اوضاع بر همین منوال بود.
بگذارید بگویم که من و کیلگور تراوت هرگز از نقطه ویرگول استفاده نکرده‌ایم. نقطه ویرگول هیچ کار خاصی نمی‌کند و هیچ معنای خاصی هم ندارد. نقظه ویرگول دوجنسی‌ای است که لباسی مبدل می‌پوشد.
و همیشه هر چشمداتشی برای این‌که بهتر به مردم ما رسیدگی شود ممکن است دوجنسی‌ای با لباس مبدل باشد و نتواند طرحی برای حمایت و همراهی با خانواده‌های پرجمعیت ارائه دهد...»

یک مهمانی یک رقص

و داستانهای دیگر

آیزاک باشویس سینگر
ترجمه‌ی مژده دقیقی
۲۲۳ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۷
۴ از ۵

آیزاک باشویس سینگر نویسنده‌ای یهودی است که خیلی از آثارش را به زبان فراموش‌شده‌ی ییدیش نوشته است و در آن‌ها هم که انگلیسی نوشته، یک‌جوری حکایت ییدیش‌ها را بازگو می‌کند. همین که یکی نویسنده باشد، یهود هم باشد و بخواهد به اصلِ خودش هم وفادار بماند و در عین حال منتقد آن اصل هم باشد، کافی است که داستان‌هایش داستان آدم‌های تنها و دور از اجتماع باشد.

بیش‌تر داستان‌های سینگر حکایت‌های امروزی‌اند، از یک‌طرف اصالت و کهنه‌گیِ حکایت‌ها را با خود دارند (شاید برای همین است که داستان‌های بورخس و کافکا را به یادم آوردند) و از طرفِ دیگر در قرن بیستم می‌گذرند، یعنی در زمانی که نمی‌توان مثل حکایت‌ها به سادگی نسخه پیچید، نفوذ و تقدس مذهب بین مردم کم شده و از همه مهم‌تر هیتلر یهودی‌ها را قلع‌وقمع کرده. شخصیت‌های داستان‌های سینگر -که معمولن مثل خود او نویسنده‌اند- شگفت‌زده و حیران از این دنیای آشفته به دنبال تکیه‌گاهی می‌گردند: اصول و سنت‌های فراموش‌شده، عشقی تازه یا شاید هم نوشتن.

سینگر در سخن‌رانی اهدای جایزه‌ی نوبلش، قبل از هر چیز، از شیفتگی‌اش به قصه‌گویی می‌گوید. اعتقاد دارد که ادبیات باید سرگرم کند و در عین حال نشان‌دهنده‌ی مشکلات زمانِ خودش هم باشد. سینگر با تلفیق این دو عنصر اصلی ادبیات و همچنین تلفیق سنت‌های کهن یهود با ویژگی‌های دنیای امروز، صدای خودش را پیدا کرده و داستان‌هایی نوشته که خاصِ خودش است.

طبیعتن همه‌ی داستان‌ها هم‌سطح نیستند، اما تعداد داستان‌های خوب در این مجموعه آن‌قدر هست که بتوانم بگویم از بهترین مجموعه‌داستان‌هایی است که خوانده‌ام.

اسفار کاتبان

ابوتراب خسروی
نشر قصه و نشر آگه
۱۸۹ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ چهارم، ۱۳۸۳
۳ از ۵

سعید و اقلیما در جریان تحقیق خود درباره‌ی اسطوره‌ها به بازخوانی چند کتاب و چند روایت می‌پردازند تا «اسفار کاتبان» همان طور که از اسمش پیداست کتابی شود که از چند کتاب در چند مقطع زمانی مختلف تشکیل شده. این‌جوری لایه‌های مختلف روایت شکل می‌گیرد که در طول کتاب موازیِ هم پیش می‌روند:
یکی ماجرای سعید و اقلیما که عشق ممنوعی است بین دختر یهودی و پسر مسلمان، یکی هم ماجرایی که پدر سعید در جریان بازنویسی کتابِ «شیخ یحیی کندری» از خودش و شاه‌منصور (از قول شیخ یحیی کندری) می‌نویسد و دیگری هم ماجرای جد اقلیما که برای پیدا کردن نیمه‌ی جسد عارفی یهود به ایران می‌آید و درگیر ماجرایی عاشقانه می‌شود.

ایده‌ی اصلی اسفار کاتبان خلقت دوباره و زنده‌کردن ماجراها و شخصیت‌ها با نوشتن است. هر کاتبی می‌نویسد تا عین واقعه دوباره واقع شود و در یاد بماند. کاتبان در طول تاریخ کتاب‌ها را بازنویسی می‌کنند و داستانِ خود را به آن می‌افزایند. پدر سعید کتاب شیخ یحیی کندری را می‌نویسد و شخصیت‌ها براش همان‌قدر زنده می‌شوند که زنش، رفعت‌ماه زنده است. سعید -آخرین کاتب- هم چند ماجرا را می‌نویسد تا خودش هم در شخصیت‌ها حل شود.

مهم‌ترین ویژگی کتاب نثرش است، هر ماجرا با زبان و لحن آن زمان نوشته شده و با وجود تنوع، زبان یک‌دست است. ولی فکر می‌کنم روایت‌های مختلف در کنار هم روایتِ یک‌دستی نساخته‌اند. شاید بتوان از نظر مفهومی و با تکیه به ارجاع‌های بیرون از داستان حضور آن‌ها را کنار هم توجیه کرد (ر.ک. کاشیگری کاخ کاتبان، صالح حسینی و پویا رفوئی، انتشارات نیلوفر)، ولی دستِ کم من نتوانستم تأثیر روایت‌ها را روی هم و به خصوص روی روایتِ زمان حال داستان بفهمم. کلن به نظرم زمان حال داستان خیلی خنثی‌تر و دمِ دستی‌تر از روایت‌های گذشته آمد و شخصیت‌ها خالی‌تر از آن بودند که کاری ازشان سر بزند.

×××
«رفعت‌ماه از پنجره سر بیرون می‌برد و گریه می‌کند. حتماً برای این‌که من صدای گریه‌اش را نشنوم. ولی من صدای گریه‌اش را می‌شنوم و می‌نویسم و باید که هواپیمایی را هم که آسمان سرمه‌ای غروب را می‌شکافد، بنویسم. و صدای مارشی که از رادیو پخش می‌شود و شاه مغفور که در شاه‌نشین پرسه می‌زند و شب را که سپری شده و خورشید هم که طالع شده. نور آفتاب از آفتابگیر سقف بر شانه‌های رفعت‌ماه می‌تابد که خم شده و سر به حیاط می‌برد که در حیاط، تاریکی سیال شب ایستاده و رفعت‌ماه نمی‌داند آفتابی که در متن نوشته می‌شود بر شانه‌هایش می‌تابد.»

نقشه‌هایت را بسوزان

رابین جُوی لِف و دیگران
ترجمه‌ی مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر
۲۴۱ صفحه، ۴۵۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۸۸
۳ از ۵

«نقشه‌هایت را بسوزان» مجموعه داستانی است که مژده دقیقی از میان داستان‌های برگزیده‌ی چاپ‌شده در مجله‌های آمریکایی و کانادایی بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۷ انتخاب و ترجمه کرده. به جز استیون کینگ و جویس کرول اوتس، بقیه‌ی نویسنده‌ها در ایران معروف نیستند و انگار چندتایشان در خودِ آمریکا هم استعدادهای تازه‌کشف‌شده‌اند و آن‌قدرها معروف نیستند.

داستان‌ها از نظر سبک و شیوه‌ی روایت متنوع‌اند و ماجرای هر کدام جذاب است، مثلن داستان اوتس فقط با نامه‌نگاری پیش می‌رود و در خلال نامه‌های دو دخترخاله که سر پیری هم را پیدا کرده‌اند، ماجرایی از جنگ جهانی دوم هم روایت می‌شود، یا داستانِ «پسری در ساکیتوس» سخن‌رانی کسی است که ناقل بیماری طاعون در کشورهای آمریکایی جنوبی بوده، یا «کمین» داستان دو کودکی است که در بازی‌هایشان مدام با دشمن فرضی‌شان می‌جنگند تا در نهایت بمیرند و صحنه‌ی مرگ پدر یکی‌شان را بازسازی کنند.

با وجود این استاندارد بالا و تنوع ظاهری، داستان‌ها شبیه به هم‌اند. شبیه به هم پیش می‌روند، ماجراهای فرعی‌شان شبیه به هم است و در کل یک جور نگاه بر همه‌شان حاکم است، انگار دنیای شخصی هر نویسنده در قالبی از پیش طراحی‌شده ریخته می‌شود. با شناختی که ما در ایران از جریان داستان‌نویسی آمریکایی پیدا کرده‌ایم، فکر می‌کنم شبیه به اتفاقی که در هالیوود برای سینمای آمریکا افتاد و نتیجه‌اش شد فیلم‌هایی با استانداردهای بالا ولی مثل هم، دارد برای داستان‌نویسی آمریکا هم می‌افتد؛ کیفیت فنی بالاست، همه چیز همان‌جایی است که باید باشد، ولی اتفاق تازه‌ای نمی‌افتد. 
راستش فکر کردم شاید بدبین شده‌ام و دارم شلوغش می‌کنم، اما بعد از این کتاب «یک مهمانی، یک رقص» را شروع کردم و دیدم چه‌قدر صدای نویسنده و تلاشش برای جور دیگر داستان‌گفتن نسبت به داستان‌های این مجموعه توش مشهود است. البته می‌شود امیدوار بود که شناخت ما شناخت ناقصی باشد و داستان‌نویسی آمریکا محدود به ترجمه‌هایی که ازش می‌شود، نباشد.

در میان داستان‌های این مجموعه، «کمین» با اختلاف بهترین داستان بود؛ بعد از آن خودِ داستان «نقشه‌هایت را بسوزان» با وجود آن‌که شبیه به همین جریانی بود که گفتم، نسبت به داستان‌های دیگر کامل‌تر و چندلایه‌تر بود. «نقشه‌هایت را بسوزان» سومین مجموعه از منتخب داستان‌کوتاه‌های امریکایی معاصر است که مژده دقیقی انتخاب و ترجمه کرده؛ دوتای قبلی «مشقتهای عشق» و «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند» بود.

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

زویا پیرزاد
نشر مرکز
۲۹۳ صفحه، ۱۹۵۰ تومان
چاپ پنجم، آذر ۸۱
۲.۵ از ۵

این‌که بعد از ۱۰ سال بهانه‌ای پیش آمد که «چراغ‌ها» را بخوانم، برام عجیب‌تر از این است که این همه وقت وسوسه نشدم بخوانمش. چراغ‌ها برام کتابی شده بود که آن‌قدر درباره‌اش حرف زده‌اند و آن‌قدر حضورش را در کتاب‌های دیگر دیده بودم، که می‌شد خوانده تصورش کرد.

راوی چراغ‌ها کلاریس است، زنی ۳۷ ساله و ارمنی و ساکن آبادان که دو دختربچه‌ی دو قلو و یک پسر نوجوان دارد. کتاب با ورود همسایه‌ی جدیدشان شروع می‌شود: امیل که همسرش مرده، به همراه مادرش و دختر کوچکش. کلاریس زنِ خانه‌داری است که سعی دارد تصویر سنتی زن خانه‌دار را بشکند، در روند زندگی روزمره می‌خواهد تنهایی خودش را داشته باشد، کتابش را بخواند، گاهی سیگاری دود کند و حالا با ورود همسایه‌های جدید زندگی روزمره‌اش هم تکان می‌خورد. او حالا می‌خواهد اطرافش را بفهمد، خودش را با سرعت زندگی تازه هماهنگ کند اما کم‌کم زندگی روزمره‌اش هم زیر سؤال می‌رود.

چراغ‌ها جزء اولین تجربه‌های ادبیات ایران در پرداختن به زندگی روزمره‌ی زنان خانه‌دار است، چیزی که در دهه‌ی ۸۰ بارها تکرار شد. جدا از آن، به نظرم مهم‌ترین مزیت چراغ‌ها انتخاب خوب نویسنده برای موقعیت مکانی شخصیت‌هاست. کل کتاب در محله‌ی ارمنی‌نشینِ آبادان می‌گذرد، جایی سرسبز و آرام با آب‌وهوای متغیر با رسم‌هایی که برای غیرارمنی‌ها ناآشنا و تازه است. این انتخاب خوب فرصت‌های زیادی در اختیار پیرزاد قرار داده که نتیجه‌اش شده فصل‌های درخشانی مثل فصل هجوم ملخ‌ها (که برام یادآور فصل بارندگی و بعد خشک‌سالی صد سال تنهایی بود) یا مراسم یادبود کشتار ارمنی‌ها.

چیزی که از همان اول تو ذوقم زد پرحرفی راوی است. راوی زیاد توضیح می‌دهد و می‌خواهد ما را شیرفهم کند. مثلن این تکه را نگاه کنید: «همسایه‌ی قدکوتاهم داشت دور و بر را نگاه می‌کرد. "چه آشپزخانه‌ی قشنگی. چقدر اوریژینال!" نمی‌دیدم ولی مطمئن بودم پاش به زمین نمی‌رسد.» تازه قبل از این هم چندبار گفته که قد همسایه‌اش کوتاه است، بعدش هم می‌گوید؛ در حالی که همان تصویر پا به زمین نرسیدن حق مطلب را ادا می‌کند.

فکر می‌کنم چراغ‌ها هرچه‌قدر تو ساخت فضا و تنهایی کلاریس موفق است، تو پرداخت قصه‌ها و شخصیت‌های فرعی ناموفق است. چراغ‌ها شخصیت‌های فرعی زیادی دارد که هیچ‌کدام عمق پیدا نمی‌کنند؛ آرتوش، امیل، مادر امیل، آلیس و دیگر شخصیت‌ها همه نمونه‌های تیپیکی‌اند از آن‌چه قبلن می‌شناختیم، بی‌آن‌که دلیل کارهایشان معلوم باشد یا دست کم حس شود. پیرزاد جای آن‌که کتاب را با عمق‌دادن به شخصیت‌ها و ماجراها پیش ببرد، روابط را بیش‌تر می‌کند، صحنه‌ها را شلوغ می‌کند، ماجرا پشتِ ماجرا می‌آورد و جای آن‌که بگوید که چرا این اتفاق افتاد فقط می‌خواهد بگوید بعدش چی شد. چرایی و چگونگی اتفاق‌ها در روند سریع کتاب گم می‌شوند. مثلن دو نفر تصمیم به ازدواج می‌گیرند و تنها دلیلش این است که هر دو مجرند. در نهایت هم بعضی شخصیت‌ها ول می‌شوند و زنی که می‌خواست کلیشه‌شکنی کند به زندگی روزمره بازمی‌گردد؛ همان‌طور که کتابی که نوع تازه‌ای از روایت در ادبیات ایران پیدا کرده بود، مثل سریال‌های تلویزیونی تمام می‌شود. همه چیز معمولی و خوش تمام می‌شود، اتفاق تازه‌ای نمی‌افتد.

سنتائور

جان آپدایک
ترجمه‌ی سهیل سُمّی
انتشارات مروارید
۳۱۲ صفحه، ۶۷۰۰ تومان
چاپ اوّل، ۱۳۹۰
۴.۵ از ۵

باید سعی کنم ذوق‌زدگی‌ام را از خواندن کتاب کنترل کنم. در تمام لحظات خواندن کتاب حس می‌کردم دارم یک شاهکار می‌خوانم، یک کتاب کلاسیک، رمانی که بعدها به یادش خواهم آورد و فکر خواهم کرد که کاش بشود باز برای بار اوّل بخوانمش. نوشتن درباره‌ی چنین کتابی برام سخت است، سیالیّت کتاب را نمی‌توان نوشت، نمی‌توان منتقل کرد، باید تجربه کرد.

«سنتائور» در درجه‌ی اوّل رمانی است درباره‌ی جرج کالدول، معلم دبستان و پسرش، پیتر، که در همان مدرسه درس می‌خواند. بیش‌تر رمان شرح سه روزی است که پدر و پسر ناخواسته بیرون از خانه می‌گذرانند. جرجِ ۵۰ساله، یک روز قبل از این سه روز در اثر شیطنت بچه‌ها مجروح می‌شود و بعد سر کلاس از کوره در می‌رود و یکی از بچه‌ها را می‌زند و حالا افسرده، عصبی و بی‌اعتمادبه‌نفس تلاش می‌کند جایی برای خود در دنیایش پیدا کند، نقشی که درست انجام داده باشد، طناب محکمی که به آن چنگ بزند. و پیتر نوجوان و نقاش، شرم‌زده از لکه‌های پوستی‌اش، دنیای اطراف را کشف می‌کند: پدرش، عشق، خودش.

بُعد دیگر سنتائور وجه اسطوره‌ای رمان است. رمان با اساطیر یونانی گره خورده و انگار روایت امروزی‌ای است از داستان شیرون، شریف‌ترین سنتائور (یا قنطورس: موجودی با بدن انسان و پایین‌تنه‌ی اسب) که مجروح شد و در اثر درد از خدایان مرگ خواست. اما آن‌ها دردش را آرام کردند و نامیرایی‌اش را گرفتند و «شیرون مانند دیگر مردان فرسوده جان داد». راوی گاهی جرج را مثل سنتائور توصیف می‌کند و چند جا داستانِ کالدول را با وجه اسطوره‌ای آن درمی‌آمیزد.

در طول رمان قصه چندان گسترش نمی‌یابد، مثل خیلی از رمان‌ها آن‌قدر به گذشته‌ی آدم‌ها نمی‌رویم و بازه‌ی زمانی چهار روزه‌ی کتاب هم باعث شده اتفاقات زیادی نیفتد. همین ویژگی سنتائور را خاص می‌کند، آپدایک به جای آن‌که شخصیت‌ها را در گستره‌ی وسیع زمانی بشناساند و با ماجراها ما را همراهِ آن‌ها کند، بر لحظه‌ها و صحنه‌ها و حس‌هایی که از آن‌ها زاده می‌شود مکث می‌کند و از این راه تجربه‌های شخصیت‌ها را برای ما خاص می‌کند. جای آن‌که در بُعد زمان شخصیت‌ها را کامل کند، مینیاتوری با جزئیات دقیق در یک سطح زمانی می‌کشد. این ویژگی خواندنِ کتاب را کند و سخت می‌کند، اما از طرف دیگر باعث می‌شود کتاب به راحتی بلعیده نشود، آرام‌آرام مزمزه شود.

ترجمه‌ی سهیل سمی درخشان نیست، ولی قابل قبول است. جمله‌های بدریخت دارد، اما مشخص است که در انتخاب کلمات و در آوردن نثر سخت آپدایک وسواس داشته. سُمی حتا اگر مترجم خوبی نباشد، قطعن مترجم خوش‌سلیقه‌ای است.

در جستجوی زمان از دست رفته - ۶

کتاب ششم: گریخته

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۳۶۹ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ چهارم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

در ماه‌های سرشلوغی‌ام خواندمش، چند وقت یک بار بازش می‌کردم و چند صفحه می‌خواندم و بعضی وقت‌ها هم برمی‌گشتم داستان را از اوّل مرور می‌کردم که یادم بیاید تا الآن چه شده. تجربه‌ی جالبی برای خواندن جست‌وجو بود. چند صفحه می‌خواندم و آن چند صفحه به قبل و بعدی وصل نمی‌شدند، جزیره‌ای بودند میانِ کارهای روزمره، لذتِ خواندن فقط در لذت خواندن همان چند صفحه بود، نه در پی‌گیری خط داستان.

«گریخته» کتابِ تنهایی جست‌وجو است. راوی‌ای که مسحور «دوشیزگان شکوفا» و بعد اشرافیت شده بود، راوی‌ای که عشق و حسادت اسیرش کرده بودند، حالا کم‌کم می‌بیند که جادوهای زندگی‌اش برابرش باطل می‌شوند، رازها کشف می‌شوند و می‌بیند که آن هاله‌ی رمزگونه‌ای که پدیده‌ها را برایش جذاب و دست‌نیافتنی می‌کرد، آن‌چنان هم اهمیتی نداشت.

گریخته آغاز سراشیبی جست‌وجو برای رسیدن به پایان و شاید آغاز جست‌وجوی راوی در گذشته‌اش است. با راوی راه‌های طی‌شده را دوباره برمی‌گردیم، اما نه دقیقن از همان مسیر قبل. بُعد زمان خاطره‌ها را دست‌کاری کرده، نگاه راوی به ماجراها را تغییر داده و همین‌ها باعث می‌شود ماجرا را جور دیگری ببینیم. تکه‌های جاافتاده‌ی رمان کم‌کم پر می‌شوند و شخصیت‌ها به سرانجام می‌رسند: تابلوی جست‌وجو تقریبن دارد کامل می‌شود. فکر کردن به پایانِ جست‌وجو غمگینم می‌کند.

×××
«گاهی خواندن رُمان اندکی غمگینی ناگهان مرا به گذشته می‌برد، چون برخی رمان‌ها به سوگواری‌های بزرگ موقتی می‌مانند که عادت‌ها را به هم می‌زنند و ما را دوباره با واقعیت زندگی رویارو می‌کنند، اما فقط چند ساعتی، همانند یک کابوس، زیرا نیروهای عادت و فراموشی‌ای که از آنها زاده می‌شود، و شادی‌ای که به دنبال می‌آورند و حاصل ناتوانی مغز آدمی در مبارزه با آن نیروها و بازآفرینی حقیقت است، بینهایت قوی‌تر از القای بیش و کم هیپنوتزگونه یک کتاب خوب است که همانند هنر القایی اثری بسیار گذرا دارد.»

دعوت به مراسم گردن‌زنی

ولادیمیر ناباکف
ترجمه‌ی احمد خزاعی
نشر قطره
۲۲۴ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ پنجم، ۱۳۸۸
۳ از ۵

«سین‌سیناتوس س» محکوم به اعدام می‌شود، به سلولش بازمی‌گردد و منتظر می‌ماند تا در یکی از روزهای آینده مرگش فرا برسد. نمی‌داند کِی قرار است بمیرد و دیگران هم از پاسخ به این سؤال طفره می‌روند. اعدام او و حتا زندانی‌بودن او برای دیگران نمایشی است که اجرا می‌شود و انگار تنها کسی که جدی‌اش گرفته سین‌سیناتوس بی‌چاره است؛ از او توقع می‌رود که نقشش را در این نمایش خوب اجرا کند، مثل بچه‌ی آدم صبر کند تا گردنش زده شود. هر چه رمان بیش‌تر پیش می‌رود، مضحک‌بودن این نمایش مشخص‌تر می‌شود. همه -حتا خود سین‌سیناتوس- او را مجرم می‌دانند ولی کسی نمی‌گوید جرم او دقیقن چیست، شاید جرمش صرفن تفاوت با دیگران باشد.

فضای کتاب کاملن کافکایی‌ست. حتا اگر ادعای ناباکوف را که زمان نوشتن کتاب کافکا نخوانده بوده بپذیریم، می‌توان احتمال داد که رمان تحت تأثیر فضای کافکایی‌ای است که در اروپای آن سال‌ها حاکم بوده. این طرحِ تکراری را فقط قدرت نویسندگیِ ناباکوف است که تا حدی نجات می‌دهد. راوی سوم‌شخص کتاب کنج‌کاوانه در سلول کوچک سین‌سیناتوس پرسه می‌زند و تا چیز جذابی گیر می‌آورد -مثلن پروانه‌ای، عنکبوتی یا موقعیت ترحم‌آوری مثل بازدید خانواده‌ی همسر سین‌سیناتوس از او- ذوق‌زده آن را ریزریز توصیف می‌کند، گاهی هم وارد ذهن آشفته‌ی سین‌سیناتوس می‌شود یا نوشته‌های او را بازگو می‌کند. توصیف‌های قدرتمند ناباکوف با حس‌آمیزی‌ها و تشبیه‌های دور از ذهن، تجربه‌ی خواندن کتاب را تجربه‌ای خاص می‌کند. هر چند، در نهایت دعوت به مراسم گردن‌زنی رمانی کافکایی است که ناباکوف آن را نوشته است.

ترجمه‌ی احمد خراعی به نظرم خوب بود. فکر می‌کنم توانسته تا حدی از پس پیچیدگی‌های نثر ناباکوف برآید.

×××
«باری، به پایان نزدیک می‌شویم. قسمت چپ رمان که هنوز مزه‌اش را نچشیده‌ایم، و به هنگام خواندن دلنشین‌مان، غیر ارادی می‌سنجیم ببینیم خیلی از آن مانده یا نه، (و انگشت‌هایمان ذوق می‌کرد که از حجمش کم نشده است)، ناگهان، و بی‌هیچ دلیل، کاملا نازک می‌شود: چند دقیقه سریع خواندن، و سرازیری، و چه وحشتناک!»

تعطیلی موقت

ایده‌آل من برای «مِنو» این بود که وبلاگی گروهی باشد که نقشِ من در آن به اندازه‌ی دیگران باشد، نمی‌خواستم فعال‌ترین باشم یا مدیر یا هر چیزی شبیه به آن، می‌خواستم چهار پنج نفر باشیم که پایش وقت می‌گذاریم و می‌نویسیم. این‌جوری وبلاگ از وابستگی به فرد درمی‌آمد. اما تا به حال به جز دو مقطع خوش و کوتاه، یکی با آراز و دیگری با روزبه، «مِنو» دورانی نداشته که کس دیگری پی‌گیر بنویسد. به هر حال، هر کدام از ما برای خود زندگی‌ای داریم که باید بچرخد و بخواهیم‌نخواهیم وقتِ کتاب‌خواندنمان محدود است. حالا در شرایطی هستیم که نه من و نه دیگران نمی‌رسیم این‌جا را مرتب به روز کنیم.
«مِنو» حداقل تا سه ماه به روز نمی‌شود.

با بورخس

آلبرتو مانگوئل
ترجمه‌ی کیوان باجغلی
نشر ماهی
۷۱ صفحه [پالتویی]، ۱۵۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۸۹
۴ از ۵

بورخسِ ۶۴ ساله و نابینا نیاز به کسانی داشته که برایش کتاب بخوانند، یک روز از نوجوان ۱۶ ساله‌ای که در کتاب‌فروشی کار می‌کرد می‌خواهد عصرها به خانه‌اش بیاید تا براش کتاب بخواند. نوجوان تا ۲۰سالگی عصرها می‌رفته پیش بورخس و با او درباره‌ی کتاب‌ها و ادبیات حرف می‌زده یا نوشته‌ای را که در ذهن بورخس شکل گرفته بوده می‌نوشته. گاهی هم با هم پیاده خیابان‌های بوینس‌آیرس را می‌گرفتند تا برسند به خانه‌ی بیویی کاسارس و آن‌جا بحث‌های ادبی‌شان را ادامه دهند. آن نوجوان بعدها خود نویسنده می‌شود و در کنار آثار داستانی‌ای که می‌نویسد، خاطراتِ زندگی کوتاه اما پرسعادتش با بورخس را هم می‌نویسد که می‌شود همین کتاب.

آلبرتو مانگوئل فقط آن خاطرات را تعریف نمی‌کند، بیش‌تر می‌خواهد تصویری کامل از دنیای بورخس بسازد. لابه‌لای تک‌صحنه‌هایی که از آن دوران تعریف می‌کند و به زمان مضارع نوشته شده، کم‌کم شخصیت پیره‌مرد عاشق ادبیات، لج‌باز، باسواد و طنازی را می‌سازد و با مقایسه‌ی آثار بورخس با دیدگاه‌هایش توضیح می‌دهد که چه‌گونه رابطه‌ی خاص بورخس با کتاب (بورخس جهان را به چشم یک کتاب می‌دیده) منجر به این شده که رابطه‌ی ما خوانندگانِ بورخس هم با ادبیات عوض شود.

اگر بورخس نخوانده باشید هم، کتاب آن‌قدر خوب هست که از خواندنش لذت ببرید و اگر بورخس خوانده باشید، کتاب می‌تواند قاب عکسی از بورخس باشد نصب‌شده بر سردر دنیای تودرتوی داستان‌های بورخس، تصویری از پیره‌مرد آرام و نامطمئنی که چشم‌هایش به یک جا خیره شده و با ذوق و شوق از کتاب‌ها حرف می‌زند، انگار که جهان چیز دیگری جز کتاب‌ها نیست.

×××
«برای بورخس، بنیاد واقعیت [نه در جهان عینی که] در درون کتاب‌ها بود؛ خواندن کتاب‌ها، نوشتن کتاب‌ها و سخن‌گفتن درباره‌ی کتاب‌ها. بورخس به نحوی غریزی، از تداوم و استمرار در دیالوگی آگاه بود که هزاران سال پیش آغاز شده بود و به باور او هرگز به آخر نمی‌رسد. برای او کتاب‌ها جانی تازه در کابلد روزگار رفته می‌دمیدند. روزی به من گفت: "در گذر زمان، هر شعری به مرثیه‌ای بدل می‌شود."»

محاکمه

فرانتس کافکا
ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد
نشر ماهی
۲۷۰ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

یوزف کا. مانند گرگور سامسا یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و با موقعیتی نامنتظر روبه‌رو می‌شود: «بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود، زیرا بی‌آن‌که خطایی از او سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد.» یوزف کا. ناخواسته درگیر محاکمه‌ای غریب می‌شود: او بازداشت است ولی می‌تواند به همه‌ی کارهای روزمره‌اش برسد، متهم است ولی مشخص نیست اتهامش چیست. محاکمه‌ی کافکا شرح جست‌وجوی کا. برای درک دستگاه قضایی تودرتویی است که او را محکوم کرده است.

صفت «کافکایی» که دیگر وارد زندگی روزمره‌ی ما هم شده، در توصیف چنین موقعیت‌هایی به کار می‌رود. موقعیت‌هایی بی‌معنی و غریب که انگار توجیهی ندارند، تصادفی هستند که متأسفانه واقعی است. موقعیت‌های کافکایی معمولن وارونه‌ی قواعد زندگی‌اند. «محاکمه» پُر است از این موقعیت‌ها. یوزف کا. در دادگاهی از خودش دفاع می‌کند که تماشاچی‌هایش اعضای خود سیستم قضایی هستند، او حرف می‌زند و آن‌ها، مثل سیت‌کام‌ها، واکنش نشان می‌دهند، می‌خندند، تشویق می‌کنند، آه می‌کشند. یوزف کا. با اتهامی روبه‌رو شده که نمی‌داند چیست، پس برای دفاع از خودش تمام زندگی‌اش را دنبال جرم می‌گردد، به جای آن‌که جرمی باشد که به دنبال متهمش بگردند، متهمی است که به دنبال جرمش می‌گردد. روایت خون‌سرد و بی‌قضاوت کافکا باعث شده که این‌جور موقعیت‌ها در هر زمان و مکانی و از جنبه‌های گوناگون، قابل تفسیر باشند. و با وجود این‌که موقعیت‌ها قابل تعمیم به زندگی شخصی و اجتماعی بسیاری از ما هستند، اما دلیلش نپرداختن به جزئیات در «محاکمه» نیست، اتفاقن کتاب به خودی خود پر از جزئیاتی است که داستان یوزف کا. را خاص می‌کند.

«محاکمه» دومین رمان کافکاست و مانند دیگر رمان‌هایش ناتمام مانده. خط اصلی داستان مشخص شده، ولی به نظر می‌رسد بعضی فصل‌ها در پرداخت ناقص‌اند. شاید اگر کافکا نمی‌مُرد، باز صحنه‌های بیش‌تری به دنیای تودرتو -و ناتمام- محاکمه اضافه می‌کرد، شاید هم، همان‌طور که وصیت کرده بود، کل کتاب را می‌سوزاند و ما را، طی یک اتفاق کافکایی، از خواندن کتابش محروم می‌کرد.

درباره‌ی کتاب:
+ Menu، روزبه

خواهران مرده و دو داستان دیگر

ولادیمیر ناباکوف
ترجمه‌ی شهریار وقفی‌پور
نشر رازگو
۱۲۰ صفحه، ۲۷۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۰
۳.۵ از ۵

هر کتاب ناباکوف برای من تجربه‌ی کم‌نظیریه تو برخورد با مجموعه‌ای از توصیف‌های درخشان، بازی‌های روایی و دنیای سرد آدم‌های دورافتاده و البته بازی‌های زبانی‌ای که فقط سایه‌ی کج‌ومعوجی ازش به فارسی منتقل می‌شه. ظاهرن این کتاب ترجمه‌ی سه تا از داستان‌های مجموعه‌داستان Nabokov's Quartetئه، یعنی داستان‌های «لیک»، «خواهران مُرده» و «بازدید از موزه». بهترین داستان این کتاب و معروف‌ترین داستان کوتاه ناباکوف «خواهران مرده»‌س که از افراطی‌ترین بازی‌های روایی‌ ناباکوف توش انجام شده. انقدر که خودش گفته این شیوه هر هزار سال یه بار ممکنه به کار بره.

شخصیت اصلی همه‌ی داستان‌ها روس‌های مهاجر به پاریس‌اند که تو گذشته‌شون دنبال هویت سرگردانشون می‌گردن. شخصیت‌های گذشته رو، روسیه‌ی از دست‌رفته رو، جلوی خودشون زنده می‌بینن، تو گذشته فرو می‌رن و ازش فرار می‌کنن، ولی از ریشه‌ی روس‌شون کنده نمی‌شن و نجات پیدا نمی‌کنن. سیری که تو داستان باهاش همراه می‌شیم، فقط اون‌ها رو معلق‌تر می‌کنه.

ترجمه‌ی ناباکوف به خاطر بازی‌های زبانی زیاد و زبان سختش، کار خیلی سختیه. قسمت زیادی از بار داستان «خواهران مرده» روی بازی‌های زبانیه که مترجم فقط توضیحشون داده، که اون توضیح‌ها هم خیلی راه‌گشا نیستن و اگه هم راه‌گشا باشن، لذت کشف رو از آدم می‌گیرن. جدا از این‌که ترجمه خوبه یا نه، کتاب نیاز به ویرایش اساسی داره. پر از غلط‌های نگارشیه.
یه پس‌گفتار هم وقفی‌پور نوشته که واقعن بده. خیلی بی‌نظم نوشته شده، معلوم نیست چی می‌خواد بگه و جای این‌که داستان‌ها رو تحلیل کنه هی می‌گه ناباکوف سوژه‌ی خوبیه واسه تحقیق‌های دانشگاهی بی‌مصرف. با جمله‌ی غلط هم زیاد روبه‌رو می‌شیم، مثلن: «شخصیت‌ها در عین حال که اسیر گذشته‌اند، با نوعی آینده‌ی متقدم یا حضور آینده در حال.» بعد جمله همین‌جا تموم می‌شه. کور شم اگه از خودم درآورده باشم. از این نمونه‌ها زیاده.

×××
تیکه‌ای از داستان «خواهران مرده» رو پایین می‌آرم که مقایسه‌ای باشه بین زبان شفاف ناباکوف و زبان الکن وقفی‌پور. لطفن اگر خود داستان رو خوندید، دوباره بیاید و این تیکه‌ی انگلیسی رو بخونید، یا یه سری به صفحه‌ی ویکی داستان بزنید.

"I could isolate, consciously, little. Everything seemed blurred, yellow-clouded, yielding nothing tangible. Her inept acrostics, maudlin evasions, theopathies - every recollection formed ripples of mysterious meaning. Everything seemed yellowly blurred, illusive, lost."

«به هوش‌ام، اما آن چیزی از باقی جدا نمی‌شود. همه چیز مات و مبهم است، پیچیده در ابری زرد؛ برای همین است که چیزی دستم را نمی‌گیرد. تجاهل‌های احساسی توشیح‌وارش که هم حالتی از مریم مجدلیه داشت و هم در آن خام و بی‌عرضه بود، مصائبی که از تأملات معنویت‌گرایش می‌کشید. هر خاطره‌ای خراشی از معنایی مرموز به جا می‌گذارد. همه چیز به شکلی زرد، محو، گریزپا و گمشده می‌نماید.»

هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست

میراندا جولای
ترجمه‌ی فرزانه سالمی
نشر چشمه
۸۷ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ دوم، پاییز ۸۹
۲ از ۵

«میراندا جولای» انگار قبل از این‌که نویسنده بشه، کارگردان و آهنگ‌ساز بوده و فیلم «من و تو و هر کی که می‌شناسیم» رو ساخته بوده. من که فیلمو ندیده‌م، ولی کسایی که دیده بودن ازش تعریف کردن و همین انگیزه شد که مجموعه‌ش رو بخرم. «هیچ‌کس مثل تو...» مجموعه‌ی ۷تا داستانه (و همون‌طور که از حجم کتاب مشخصه داستان‌ها خیلی کوتاهن) که بیش‌تر تأکیدشون رو زندگی روزمره‌ی زن‌های خیال‌بافه. دنیای واقعی این زن‌ها خالیه و دل‌خوشی‌شون، یعنی همین خیال‌بافی‌هاشون، باعث می‌شه از زندگی روزمره فاصله بگیرن و کم‌کم دنیای عجیب و سورئالی برای خودشون درست کنن، داستان‌های مجموعه هم کم‌کم از واقعیت فاصله می‌گیرن و به خیال‌بافی شخصیت‌ها مجال بیش‌تری می‌دن.

این‌هایی که بالا توضیح دادم روند کلی بیش‌تر داستان‌های مجموعه‌ن. مثلن تو داستان «تیم شنا» این‌ها خیلی خوب و کامل می‌افتن، زندگی روزمره‌ی زن درست‌ودرمون گفته شده و اتفاق عجیب داستان هم کاملن باورپذیر و با قدرت می‌افته، انقدر که منو یاد داستان‌های مارکز انداخت. ولی تو داستان‌های دیگه خیلی کم این‌جوری می‌شه. معمولن داستان‌ها تو بیان زندگی روزمره می‌مونن، گسترده نمی‌شن، عمق پیدا نمی‌کنن و حتا جزئیاتشون هم اون‌قدر منسجم کنار هم قرار نمی‌گیرن که به داستان چیز بیش‌تری از شرح زندگی روزمره و تنهایی آدم‌ها بدن.

البته همین شرح تنهایی به خودی خود می‌تونه واسه یه داستان کافی باشه. ولی تو داستان‌های جولای از همین تنهایی هم خیلی آشنایی‌زدایی نمی‌شه، گاهی هم -لابد برای این‌که خواننده با داستان همدلی کنه- راوی می‌افته به ناله کردن و حکم صادر کردن یا حتا بامزه‌بازی. مثلن: «اتاق‌های خالی زیادی در خانه‌شان بود که فکر می‌کردند عشق آن‌ها را پر خواهد کرد، اما در واقع مجبور شده بودند با کمک هم این اتاق‌ها را با اثاثیه‌ی مدرن دهه‌ی پنجاهی پر کنند.»
با وجود این‌که راوی‌ها معمولن ریزبینن و دوست دارن جزئیات رو توضیح بدن، اما نثر داستان‌ها گاهی کلی می‌شه. داستان‌ها به جای این‌که تصویرهایی از تنهایی بدن، شروع می‌کنن به حرف‌زدن درباره‌ی این‌که ما چه‌قدر تنهاییم. مثلن آخر داستان آخر می‌خونیم: «فکر کرد حالا می‌توانند بچه‌دار هم بشوند. احساس آزادی خاصی در فضا موج می‌زد. مربا همچنان روی زمین پخش بود و هیچ اشکالی هم نداشت.» من نمی‌فهمم «احساس آزادی خاص در فضا» یعنی چی. یعنی مربا می‌تونه رو زمین پخش باشه؟ اگه فقط همین تصویر مربا رو زمین رو می‌داد، کافی نبود؟

در مجموع فکر می‌کنم اگه تخیل میراندا جولای نبود که گاهی صحنه‌های ناب بسازه، داستان‌ها رسمن هیچی نداشتن.

اعتماد

آریل دورفمن
ترجمه‌ی عبدالله کوثری
انتشارات آگاه
۱۸۱ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۸۹
۴.۵ از ۵

غافل‌گیرکننده، تلخ و جذاب.
«آریل دورفمن» آرژانتینیه ولی تو شیلی بزرگ شده، جزء نسل بعد از مارکز و فوئنتس و کوتاسار به حساب می‌آد و علیه پینوشه فعالیت سیاسی کرده. «اعتماد» روایت عجیب و تودرتوییه از آلمانی‌هایی که تو شروع جنگ جهانی دوم از دست حکومت نازی‌ها به فرانسه پناه آوردن. «باربارا» به پاریس اومده چون شنیده دوست‌پسرش که تو پاریس مبارز سیاسیه در خطره. از لحظه‌ای که وارد هتل می‌شه، تماس‌های تلفنی دوست دوست‌پسرش که ادعا می‌کنه می‌خواد بارابارا رو نجات بده اونو به قضایا مشکوک می‌کنه. راوی بیش‌تر فصل‌ها راوی فضولیه که داره اتاق باربارا رو می‌پاد و برای ما روایت می‌کنه.

به خاطر فعالیت‌های زیرزمینی و مخفی‌کاری‌ها آدم‌ها انگیزه‌هاشونو پنهان می‌‌کنن، همه‌ی ماجرا رو نمی‌گن، گاهی ماجراهای جعلی تعریف می‌کنن و این چیزها باعث می‌شه که نتونن به هم اعتماد کنن. این بی‌اعتمادی‌ای که بین شخصیت‌ها وجود داره تو کل رمان گسترده می‌شه؛ ما هم نمی‌تونیم انگیزه‌ی شخصیت‌ها رو بفهمیم و حقیقت رو بیرون بکشیم، هیچ قطعیتی حتا تو جزئی‌ترین روابط هم نیست. توی هزارتویی از دروغ‌ها و راست‌ها گم می‌شیم و کم‌کم به راوی هم شک می‌کنیم، آیا چیزی که داریم می‌خونیم اتفاق‌هاییه که افتاده یا چیزهاییه که راوی خواسته به ما بگه؟ و تو سطح دیگه آیا کلن هر چیزی که ما می‌دونیم و می‌شنویم قابل اعتماده؟

حقیقت اینه که دلم نمی‌خواد لذت و غافل‌گیری‌ای رو که با شروع و پیش‌روی کتاب نصیبم شد، ازتون بگیرم. فکر می‌کنم تا همین‌جا هم زیاد حرف زدم. بخونید و لذت ببرید.

×××
«رمان دیگر دروفمن که ارزش ترجمه دارد آخرین ترانه مانوئل سندرو است. در این رمان ما با جهانی شگفت و بی‌سابقه روبه‌رو می‌شویم. در کشوری که نامش برده نمی‌شود، پسر مانوئل سندرو که در رحم مادر است از این‌که پا به دنیای آکنده از هراس و فساد ما بگذارد سر باز می‌زند و بدین سان انقلاب جنین‌ها آغاز می‌شود و اینان اعلام می‌کنند تا زمانی که دنیا بر این پاشنه می‌گردد حاضر نیستند پا به آن بگذارند.»
از مقدمه‌ی کتاب

مرگ قسطی

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۷۲۳ صفحه، ۷۹۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۵
۴ از ۵

اولین حسی که وقت خوندن کتاب داشتم شگفت‌زدگی بود. لحن تند و صریح کتاب برای نشون‌دادن زشتی‌ها، ریتم تند و تعدد داستان‌ها منو گرفته بود. انگار که یه انفجار مهیبی رخ بده و آدم قبل از این‌که بفهمه صدای چی بود، مبهوت صدا شه. 

«مرگ قسطی» روایت سلینه از دوران کودکی‌ش. راوی کتاب -که مثل سلین اسمش فردینانه- زندگی فقیرانه و کابوس‌واری رو داره و خانواده‌ش می‌خوان یه جوری بفرستنش سر کار که کمک‌خرج خونه باشه. قسمت زیادی از کتاب شرح بدشانسی‌ها و ول‌گردی‌های فردینانه برای پیدا کردن کار مناسب. سلین ما رو با این فقر و بدبختی همراه می‌کنه. روایت کتاب گزنده، صریح و دقیقه. خیلی جاها هم مرز بین کابوس و واقعیت از بین می‌ره و تصویرها به وضوح و عجیبی خواب می‌شن. خود سلین گفته که کتاب‌هاش برشی از واقعیت نیستن، هذیونن. همین بیان بی‌پرده‌ی بدبختی، کابوس و هذیون کتاب رو تأثیرگذار، غافل‌گیر کننده و حتا آزارنده کرده.

سلین برای این بیان بی‌واسطه از زبان فاخر و رسمی فرانسوی فاصله می‌گیره و از زبان عامه استفاده می‌کنه. حتا منطق روایت هم منطق گفتاره و تو قیدوبندهای نوشتار و ساختار رمان‌های کلاسیک نیست. مثلن «...»‌ی معروف سلین جای «.» رو انتهای جمله می‌گیره و حس ناتمامی و در عین حال سیالی‌ای که تو گفتار هست منتقل می‌کنه. یا گاهی روایت پراکنده می‌شه، از جنس همون پراکندگی‌ای که ما تو حرف‌زدنمون داریم. حتا من یه جاهایی که ماجراها اوج می‌گرفت حس می‌کردم وسط تعریف‌کردن ماجراها انقدر هیجان‌زده شده که هی تف می‌کنه تو صورتم.

تو مقایسه با «سفر به انتهای شب» زبان کتاب و منطق روایتش پیش‌روتر بود. مشخصه که زبانش کامل‌تر شده و جسارتش هم بیش‌تر. ولی فکر می‌کنم «سفر به انتهای شب» رمان جامع‌تر و کامل‌تری بود. این‌جا همه‌ی داستان‌های کتاب یه جور بودن و تنوع ماجراها کم بود؛ یعنی روند ماجراها یه شکل بود و نتیجه‌ی همه‌ی اتفاق‌ها بدبختی بود. شاید دلیلش افراط سلین تو نشون‌دادن سیاهی باشه.

آشنایی با ویرجینیا وولف

پل استراترن
ترجمه‌ی مرجان رضایی
نشر مرکز
۱۰۴ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
۳ از ۵

کتاب از مجموعه‌ی آشنایی با نویسندگانه که پل استراترن نوشته و نشر مرکز چاپ کرده. راستش تعداد صفحات کم، اسم فارسی و اسم انگلیسی کتاب (Virginia Woolf in 90 Minutes) این حسو به‌م می‌داد که قراره کلیاتی درباره‌ی وولف و کتاب‌هاش بگه که همه جا می‌گن و عملن چیز جدیدی درباره‌ی وولف نگه. ولی این‌جوری نبود.

استراترن بیش‌تر به زندگی وولف می‌پردازه و سعی می‌کنه شخصیت پیچیده‌ی وولف و بحران‌های روحی متعددی که پشت سر گذاشته رو توضیح بده. هر جا تو زندگی وولف به نوشتن کتاب می‌رسیم خود کتاب، نقشش تو زندگی وولف و اهمیتش تو ادبیات جهان رو می‌گه، ولی خیلی کم وارد نقد کتاب می‌شه. فقط خطوط پررنگ زندگی وولف رو می‌کشه و در نهایت برای ما چهره‌ای از وولف رسم می‌کنه که احتمالن به خودش شباهت زیادی داره، ولی فاقد جزئیات و ریزبینیه.

در مقایسه با کتاب «ویرجینیا وولف» که تازگی نشر هرمس تو مجموعه‌ی زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌هاش چاپ کرده و نویسنده‌ش -جان لیمن- از آشناهای وولفه، به نظرم این کتاب مفیدتر و حتا جامع‌تر بود. جان لیمن تقریبن همه‌ی اتفاق‌ها رو به یه مقدار توضیح می‌ده، اطلاعات خاله‌زنکی می‌ده و انگار قادر نیست تشخیص بده که کجای زندگی وولف ارزش پرداخت بیش‌تر داره. ولی هوشیاری استراترن تو تشخیص نقاط مهم زندگی وولف، پرداختن به اون‌ها، داشتن استراتژی مشخص برای کتاب و حذف اتفاق‌های بی‌ربطه.

ترجمه‌ی کتاب قابل قبوله و حتا نقل قول‌های رمان‌های وولف هم به نظرم خوب ترجمه شده. اگه می‌خواید تصویرتون از ویرجینیا وولف چیزی دقیق‌تر از زن افسرده‌ای باشه که سنگ تو جیب می‌ذاره و به ته رودخونه می‌ره و حوصله‌تون نمی‌آد زندگی‌نامه‌ی مفصلی رو که کاترین بل (خواهرزاده‌ی وولف) نوشته بخونید، این کتاب می‌تونه کمکتون کنه.

مرگ و پنگوئن

آندری کورکف
ترجمه‌ی شهریار وقفی‌پور
انتشارات روزنه
۲۸۴ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۳.۵ از ۵

«آندری کورکف» نویسنده‌ی اوکراینیه و معروف‌ترین کتابش هم همین کتابه که وقفی‌پور از انگلیسی ترجمه کرده. کتاب همون‌قدر غریب مونده که اسمش، داستانش و شخصیتش غریبن.

ویکتور، نویسنده‌ی ناموفق، از باغ وحش پنگوئنی -به اسم میشا- گرفته و باهاش زندگی می‌کنه. میشای پنگوئن ماهی یخ‌زده می‌خوره و با بازی تو وان حموم ذوق می‌کنه. زندگی ویکتور با استخدام تو کار عجیبش کم‌کم تغییر می‌کنه: ویکتور برای نوشتن آگهی ترحیم برای آدم‌های زنده استخدام می‌شه. ویکتور زندگی خلوتی داره و چندتا دوستی هم که داره یه جوری به پنگوئن یا مرگ مربوطن. یکی از دوست‌هاش هم دختر کوچیکش رو می‌ذاره پیش ویکتور و ناپدید می‌شه. ویکتور بی‌خبرتر از اونه که اتفاق‌های زندگیش رو بفهمه و از اون‌جا که راوی محدود به ذهن ویکتوره، ما هم تو این همه اتفاق عجیب‌وغریب گیج می‌شیم، فقط می‌دونیم که چیزهایی داره اتفاق می‌افته، ولی نمی‌دونیم چی.

کورکف با جمله‌های کوتاه، طنز ملایم، توصیف‌های روشن و گاهی دور از ذهن، همون حس زنده‌ای رو زیر پوست می‌دوونه که دیدن تصویر پنگوئن به آدم می‌ده: ظاهری ساده و بی‌حس، با احساسات عمیقی که گفته نمی‌شن. این قضیه با خط کُلی داستان -پنهان‌شدن حقیقتی که ازش حرف زده نمی‌شه- هم هم‌خونی داره... انگار همه چی زیر برف دفن شده، برفی که یه روزی آب می‌شه.

با وجود این‌که به نظرم کتاب تو جمع‌کردن ماجراها خیلی موفق نیست، ولی خوندنش رو کاملن توصیه می‌کنم. به هر حال، روبه‌رو شدن با زندگی یه مرد، پنگوئن و یه دختر کوچیک تجربه‌ی منحصر به فردیه.

در جستجوی زمان از دست رفته - ۵

کتاب پنجم: اسیر

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۵۲۲ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

اگه «طرف گرمانت‌ها» رو کتابِ اشرافیت و «سدوم و عموره» رو کتاب بدی‌ها بگیریم، «اسیر» بی‌بروبرگرد کتابِ عشق جست‌وجوئه. آلبرتین معشوقه‌ی راوی به خونه‌ی راوی اومده و زندگی رنج‌آوری رو با هم شروع کردن. تو «اسیر» راوی به خاطر حسادت شدیدش -که لازمه‌ی عشقشه- آلبرتین رو تو خونه زندانی می‌کنه و همه‌ش دنبال اینه که آلبرتین اعتمادی رو به‌ش برگردونه که هیچ‌وقت به‌ش نداشته، دنبال اینه که تو آلبرتین ِ در دست‌رس همون جاذبه‌ای رو پیدا کنه که تو آلبرتین اثیری می‌دید.

عشق راوی به آلبرتین، مثل بقیه‌ی عشق‌های جست‌‌وجو، مایه‌ی آرامش نیست؛ هم‌زاد اضطرابه و برانگیزنده‌ی حسادت؛ دردیه که با آرامش کم‌تر نمی‌شه و با حسادت زیاد می‌شه. و این‌جا هم، عشق مثل خیلی چیزهای دیگه، جنبه‌ی فیزیکی پیدا نمی‌کنه؛ همه چی تو ذهن راوی می‌گذره و معشوقه‌ی به خواب رفته، یه نامه یا نهایتن بوسه برانگیزنده‌ی حس‌های راوی‌ان، حس‌هایی که به تدریج شاخ‌وبرگ می‌گیرن. پروست حس‌هاش رو می‌کاوه و به قنات‌هایی از احساسات ما می‌رسه که تو سطح پایین‌تری از خودآگاه ما به هم راه پیدا می‌کنن. همین باعث می‌شه که علی‌رغم این‌که راوی جست‌وجو راوی خاصیه، ولی از تجربه‌های مشترک آدم‌ها حرف برنه که برای راوی یک جور خاصه و تو ذهن هر خواننده‌ای یه جور شکل می‌گیره و خاص می‌شه.

«اسیر» اولین جلد جست‌وجوئه که بعد از مرگ پروست چاپ شده. در واقع، نسخه‌ی موجود، نسخه‌ی نهایی کتاب نیست و از رو دست‌نوشته‌ی پروست چاپ شده. از اون‌جا که پروست عادت داشته کتاب رو مدام بازنویسی می‌کرده و هی کاغذ این‌ور اون‌ور کاغذ اصلی می‌چسبونده، به نظر می‌رسه یه جاهایی برچسب‌ها از یه جا دیگه اومدن تو اون صفحه، مثلن می‌گه فلانی مُرده در حالی که چند صفحه بعد می‌بینیم یارو زنده‌س. یه جاهایی هم هست که یادش رفته جمله رو تموم کنه.

×××
«سرشتی که می‌کوشیم انکار کنیم به هر حال در درون ما هست. چنین است که گاهی ما وقت خواندن شاهکار تازه‌ای از یک نابغه، با خوشحالی همه‌ی اندیشه‌هایی را در آن می‌بینیم که خود نیز داشته امّا بی‌ارزش پنداشته بودیم، همه‌ی شادی‌ها یا غم‌هایی که در خود مهار کرده بودیم، دنیایی از احساس‌هایی که ناچیز می‌شمردیم امّا از کتابی که در آن دیده‌امشان می‌آموزیم که احساس‌هایی ارزشمندند.»

مرگ ایوان ایلیچ

لیو تالستوی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
نشر چشمه
۱۰۴ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۹۰
۳ از ۵

«مرگ ایوان ایلیچ» رو می‌شه نوول حساب کرد. داستان بلندی که گستردگی رمان رو نداره و مثل داستان کوتاه هم نیست که بُرشی از زندگی شخصیت‌ها باشه. «مرگ ایوان ایلیچ» با مرگ ایوان ایلیچ شروع می‌شه (یکی از همکاراش خبر رو می‌خونه و می‌گه: «آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.») و بعد برمی‌گرده عقب و زندگی ایوان ایلیچ رو تو دور تند می‌گه تا برسه به بیماری ایوان ایلیچ و نحوه‌ی روبه‌روشدن ایوان ایلیچ با مرگ تدریجی‌ش. ایوان ایلیچ خیلی به شخصیت‌هایی که تو داستان‌های چخوف و گوگول می‌بینم نزدیک بود. کارمندِ ساده‌ای که زندگی‌ش رو با کار پُر می‌کنه، پیش‌رفتش تو کار یه جور توهم پیش‌رفت به نظر می‌آد و زندگی شخصی‌ش خالی از عاطفه‌س.

تو آثار کلاسیکی مثل «مرگ ایوان ایلیچ» راحت می‌شه ردِ آثار جدیدتر رو دید. مثلن طرح یکی مثل همه‌ی فیلیپ راث هم شبیه به این کتاب بود، از مرگ یکی شروع می‌شد و با فلاش‌بک درباره‌ی زندگی یارو می‌گفت. به نظرم برتری «یکی مثل همه» نسبت به «مرگ ایوان ایلیچ» تو پرداختن به جزئیاته. در واقع، نکته‌ی آزارنده تو «مرگ ایوان ایلیچ» کل‌نگریِ نویسنده بود. دوره‌های مختلف زندگی ایوان ایلیچ تو چند پاراگراف گفته می‌شه، بدون این‌که جایی از زندگی‌ش زیر ذره‌بین قرار بگیره. در واقع، داستان فشرده‌تر از اونه که بخواد ما رو به زندگی ایوان ایلیچ نزدیک کنه، ما تا انتها فقط ناظر بیرون می‌مونیم. انگار صرفِ پرداختن به زندگی یه آدم عادی به اندازه‌ی کافی کار جسورانه‌ای بوده.

لحن راوی سوم‌شخص در عین حال که طنز داره و زندگی ایوان ایلیچ رو مسخره نشون می‌ده، دل‌سوزانه هم هست. انگار که راوی ته ذهنش مدام داره می‌گه ایوان ایلیچ بی‌چاره و یه پوزخند هم می‌زنه. این‌جور روایت رو می‌شه به وضوح تو «پنین» نابوکوف به شکل کامل‌تر و هوشیارانه‌تر دید.

×××
«پزشک می‌گفت: «فلان‌وبهمان شما حاکی از آن‌اند که در شکم شما فلان چیز و بهمان چیز چنین‌وچنان شده. اما اگر نتیجه‌ی چنین‌وچنان آزمایش فلان‌وبهمان را تأیید نکند باید نتیجه گرفت که فلان‌وبیسار... و اگر چنین‌وچنان نتیجه بگیریم...» الا آخر. برای ایوان ایلیچ فقط یک مسئله اهمیت داشت و آن این بود که آیا بیماری‌اش خطرناک است یا نه، اما پزشک این پرسش نابه‌جا را بزرگواری ناشنیده گرفت. از نظر دکتر این پرسش بیمار بسیار مهمل بود و در خور بحث نبود، کار او علمی بود و به سنجش احتمال آویختگی کلیه‌ها و نزله‌ی مزمن و آپاندیسیت محدود می‌شد. برای او ابداً مسئله‌ی زندگی یا مرگ ایوان ایلیچ اهمیت نداشت.»

برچسب: 

اتاقی از آن خود

ویرجینیا وولف
ترجمه‌ی صفورا نوربخش
انتشارات نیلوفر
۱۶۰ صفحه، ۱۶۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۸۵
۴ از ۵

وولف این کتاب رو بعد از سخن‌رانی‌ش با عنوان «زن و داستان» و نوشتنِ مقاله‌ای با همین عنوان نوشته. در واقع «اتاقی از آنِ خود» تکفرات وولف حول و حوش ارتباط زن و داستانه. وولف سیر شکل‌گیری فکرهاش رو از وقتی که موضوع سخن‌رانی به‌ش پیشنهاد شد و این موضوع درگیرش کرد، می‌نویسه. تو خیابون‌ها راه می‌ره و به ابعاد مختلف این موضوع فکر می‌کنه، یا تصور می‌کنه که اگه زمان شکسپیر یه زن با نبوغ شکسپیر زندگی می‌کرد، چه آینده‌ای در انتظارش بود و چه محدودیت‌هایی براش وجود داشت، یا به کتاب‌خونه‌ها می‌ره و سعی می‌کنه با بررسی داستان‌های زن‌ها تو تاریخ ادبیات مشکل‌ها و کم‌بودهای نویسنده رو تحلیل کنه. مثلن از خشمی می‌گه که تو نوشته‌ی خیلی از زن‌ها هست و محیط اطراف باعثشه و توضیح می‌ده که چه‌جوری این خشم و فورانِ احساسات باعث عدم صداقت نویسنده و ضعیف‌شدنِ متن شده.

وولف از همون اول کتاب تکلیفش رو با شیوه‌ی سنتی مقاله‌نویسی روشن می‌کنه و می‌نویسه: «هرگز نخواهم توانست به نتیجه‌ای بگیرم. هرگز نخواهم توانست به نخستین وظیفه‌ی یک سخنران عمل کنم و پس از ساعتی سخنرانی، هسته‌ای از حقیقت ناب در اختیارتان بگذارم... تنها کاری که از من برمی‌آمد این بود که عقیده‌ی خود را درباره‌ی نکته‌ی کوچکی ابراز کنم- زنی که می‌خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد...» وولف برای بیان قسمتی از حقیقت شیوه‌ای رو که تو داستان‌نویسی تجربه کرده، به مقاله می‌آره: با یه نثر سیال که ترکیبیه از مشاهده‌ی دقیق دنیای بیرون و بیان بی‌واسطه‌ی ذهن، ما رو با تجربه‌ی فکر کردن خودش همراه می‌کنه. این‌جوریه که ما با یه مقاله‌ی دقیق روبه‌رو نمی‌شیم؛ با فکرهای وولف، زندگی وولف و البته استدلال‌هاش درباره‌ی «زن و داستان» روبه‌رو می‌شیم.

«اتاقی از آن خود»، جدا از این‌که راه جدیدی برای مقاله‌نویسی شروع می‌کنه، شکل‌دهنده‌ی نظریات فمینیستیه و اولین متن مدرن فمینیستی محسوب می‌شه. در واقع، چه از نظر ادبی و چه از نظر اجمتاعی کتاب پیش‌رو و مهمی محسوب می‌‌شه و خوندنش، هم برای لذت‌بردن از یه متن ادبی و هم آشنایی با نظریات فمینیستی توصیه می‌شه.

×××
«برای شما که خود را به دانشگاه رسانده‌اید و اتاق نشیمن -یا شاید فقط اتاق خوابی؟- از آن خود دارید، آسان است که بگویید نبوغ نباید به اظهارنظرها اعتنا کند، که نبوغ باید فراتر از آن باشد که به حرفهایی که درباره‌اش می‌گویند اهمیت بدهد. بدبختانه این دقیقاً مردان و زنان نابغه‌اند که بیش از همه به آنچه درباره آنها گفته می‌شود اهمیت می‌دهند... ادبیات مملو از لاشه‌های خردشده مردانی است که بیش‌ازحد به عقیده‌ی دیگران اهمیت می‌دادند.»

گرینگوی پیر

کارلوس فوئنتس
ترجمه‌ی عبدالله کوثری
انتشارات طرح نو
۲۱۲ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۳
۴.۵ از ۵

فضای کلی کتاب به همون داغی‌ایه که از آمریکای لاتین توقع داریم؛ یعنی دنیایی که پُررنگ‌ترین خصلت‌های آدم‌ها رو غریزه‌شون شکل می‌ده. «گرینگوی پیر» روزنامه‌نگار آمریکاییه که تو سن ۷۱ سالگی به از آمریکا می‌آد مکزیک و به انقلاب و مبارزات می‌پیونده. تو واقعیت از روزنامه‌نگار فقط چند نامه باقی مونده و دیگه هیچ خبری ازش نیست. این‌جاس که فوئنتسِ نویسنده وارد می‌شه و زندگی «گرینگوی پیر» رو تو مکزیک تخیل می‌کنه. علاوه بر روزنامه‌نگار کتاب دو شخصیت اصلی دیگه هم داره: «توماس آرویو» ژنرال جوون مکزیکی که گرینگوی پیر رو عضو گروه تحت فرمانش می‌کنه و «هریت وینسلو» زن آمریکایی‌ای که به مکزیک اومده تا معلم سر خونه‌ی خانواده‌ی ثروتمند مکزیکی‌ای بشه که وقتِ رسیدن هریت از بین رفتن. موتور اصلی حرکتِ کتاب روابط این سه نفر با هم‌دیگه‌س. طوری که قسمت زیادی از کتاب برخورد و درگیری دو تا از این سه نفر، تو موقعیت‌های تنش‌زاس.

فوئنتس تو «گرینگوی پیر» داره رو مرز باریک بین تخیل و واقعیت حرکت می‌کنه [برخلاف «آئورا» که از یه جایی به بعد از واقعیت فاصله می‌گیره و یه رمان سورئال می‌شه]. داستان اصلی رمان روایت تخیلی از یه اتفاق واقعیه. کتاب در عین حال که خیلی جاها تحلیلی از ریشه‌های انقلاب مکزیک به ما می‌ده، خیلی جاها هم با منطق شعر پیش می‌ره. هم‌زمان که نثر داستان‌گوئه و منطق قصه‌گویی رو کتابه، نثر تو فضای سیال ذهن شخصیت‌ها شاعرانه می‌شه و تصویرها و جمله‌هایی به شکل موتیف تو ذهن شخصیت‌ها تکرار می‌شن. این حرکت بین واقعیت و خیال در کنار حرکت راوی بین ذهن سه شخصیت اصلی، تصویر فشرده و جامعی رو از انقلاب مکزیک برای ما می‌سازه.

نصف لذت کتاب به نثر عالی کوثری مربوطه. نثر شاعرانه، خشن و آهنگینی که کوثری درآورده جدن کم‌نظیره. 

×××
«شن بوته‌ها را می‌پوشانَد. افق با نوری لرزان پیش چشمش برمی‌خیزد. سایه‌های بی‌قرار ابر زمین را در حجابی سایه‌روشن می‌پوشانند. بوی خاک هوا را می‌آکند، رنگین‌کمانی سرریز می‌کند در آیینه‌ی خود. بیشه‌های انگبار با خوشه‌های زرد گل‌هاشان شعله‌ور شده‌اند. بادی سوزان بر همه چیز می‌وزد.»

شب‌های روشن

فیودور داستایفسکی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
نشر ماهی
۱۰۹ صفحه [جیبی]، ۲۲۰۰ تومان
چاپ اوّل، ۱۳۸۹
۳ از ۵

«شب‌های روشن» از عاشقانه‌های کلاسیکِ ادبیات جهانه. چندتا اقتباس هم ازش شده، که معروف‌ترینش مال ویسکونتیه. نسخه‌ی ایرانی‌شده‌ش رو هم فرزاد مؤتمن با فیلم‌نامه‌ی سعید عقیقی ساخته که احتمالن فیلم محبوبِ دوران دبیرستانِ خیلی‌هاس. همینه که کلن کتاب ناآشنایی نیست. ماجراش اینه که دختری (ناستنکا) با معشوقش قرار می‌ذاره که یک سال بعد هم‌دیگه رو ببینن و چهار شب منتظر هم‌دیگه بمونن. شب اوّل مرد تنها و رؤیاپردازی (راوی) با دختر آشنا می‌شه و به‌ش کمک می‌کنه که شب‌های انتظار رو راحت‌تر بگذرونه. دختر برای این‌که مرد همراهیش کنه یه شرط می‌ذاره: مرد عاشقش نشه. «شب‌های روشن» درباره‌ی رابطه‌ی راوی با ناستنکا تو این چهار شبه.

با وجود داستانِ خیلی خوب، کتاب فوق‌العاده‌ای نیست. اصرار نویسنده (و راوی) برای تحت تأثیر قرار دادنِ خواننده اذیت‌کننده‌س. شخصیت‌ها زیاد حرف می‌زنن، زیاد ناله می‌کنن و خیلی چیزی برای کشف نمی‌ذارن. احساساتی که می‌تونست گفته نشه و این گفته‌نشدنش کتاب رو تأثیرگذار کنه به طرز آبکی‌ای گفته می‌شه. فکر می‌کنم اگه این‌ها نبود، اگه همه چی انقدر به سطح نمی‌اومد، «شب‌های روشن» می‌تونست شاه‌کار باشه. الآن یه کتابِ خوبه.

مشخصه که ترجمه خوبه. سروش حبیبی برای این‌که بتونه جمله‌های طولانی بسازه، خیلی از جمله‌ها رو به صورت ترکیب وصفی می‌آره. به نظرم یه جاهایی تو این کار زیاده‌روی می‌کنه. مثلن اینو ببینین: «من احساسات خود را بیش از همه نادیده گیران به میان حرفش دویدم و گفتم...» نمی‌دونم، شاید اگه ذهن من به دیدن یه همچین ترکیب‌هایی عادت داشت، این جمله به نظر خنده‌دار نمی‌اومد.

توصیه می‌شه. این روزها کتابِ کوچیکِ خوب و نسبتن ارزون کم پیدا می‌شه.

آب‌کردن

ای. ال. دکتروف
ترجمه‌ی ابراهیم اقلیدی
انتشارات کندوکاو
۲۹۳ صفحه، ۶۰۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۸۹
۲.۵ از ۵

«آب‌کردن» مثل «رگتایم» روایت‌گر یه مقطع از تاریخ نیویورکه در خلال یه ماجرای شخصی. ماجرای کتاب تو نیویورک و سال ۱۸۷۶ می‌گذره. مارتین پمبرتونِ روزنامه‌نگار یه روز پدر مرحومش رو تو یه دلیجان می‌بینه و چند روز بعد ناپدید می‌شه. راوی که سردبیر روزنامه‌ایه که مارتین پمبرتون توش کار می‌کنه، می‌افته دنبال این‌که ته‌وتوی ماجرا رو درآره. با اطرافیان مارتین و پدرش حرف می‌زنه، تو اسناد سرک می‌کشه، از دوست پلیسش کمک می‌خواد تا بتونه گزارش خوبی رو از این ماجرا تهیه کنه.

صد صفحه‌ی اول کتاب همه چی سر جاش بود. یه رمان دکتروفی می‌خوندم و لذت می‌بردم. یه داستان جذاب که توش کم‌کم نیویورک ساخته می‌شد و شخصیت راوی شکل می‌گرفت... ولی کتاب بیش‌تر که پیش رفت اُفت کرد. فضا شبیه به داستان‌های پلیسی و بعد علمی-تخیلی شد -که به خودیِ خود اشکال نداره، ولی دیگه فقط این‌ها بودند که کتاب رو پیش می‌بردند. گستردگی و چندلایه‌بودن کتاب عملن به این ماجراها محدود شد. کتاب شد یه کتاب جنایی و علمی-تخیلی معمولی با داستان‌های جذاب.

با این وجود، دغدغه‌های خاص دکتروف تو این کتاب هم مشهوده. نثر طنز و نیش‌دار کتاب یادآور «رگتایم» و «بیلی باتگیت» بود، کتاب ارجاع‌های زیادی به ژانرهای قدیمی داره (مثل «بیلی باتگیت») و از همه مهم‌تر، دکتروف تو این کتاب هم به مکان‌ها شخصیت می‌ده و از تاریخ تغذیه می‌کنه، البته نه به قدرتِ رگتایم.

ترجمه‌ی کتاب قابل قبوله، ولی نه بیش‌تر. ویرایش لازم داره. لحن کتاب هم خنثاتر از چیزیه که باید باشه. ضمن این‌که معنی «Waterworks» آب‌کردن نیست.

الف

خورخه لوئیس بورخس
ترجمه‌ی م. طاهر نوکنده
انتشارات نیلوفر
۲۴۵ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۸۷
۳.۵ از ۵

اول داستان «الف» به نقل از هملت اومده: «خداوندگارا! می‌توانستم در پوسته‌ی گردوئی محبوس باشم، و خود را پادشاه فضای لایتناهی بدانم.» بورخس کم‌کم بینایی‌ش کم شده تا بالاخره کور می‌شه. واسه همین دنیای داستان‌های بورخس کاملن ذهنیه. بورخس تو ذهنش مرزهای زمان و مکان رو از بین می‌بره و دنیایی بی‌کران می‌سازه که توش مفاهیم ازلی-ابدی به هم پیوند می‌خورن: مرگ، اسطوره، هزارتو، رؤیا، واقعیت. می‌خوام بگم مثل نقطه‌ی «الف» تو داستان «الف» که راوی توش همه چیز رو می‌بینه و چیزی شبیه به اشراق رو تجربه می‌کنه، بورخس هم انگار تو دنیای ذهنی خودش می‌تونسته همه چیز رو ببینه، بدون محدودیت.

می‌شه گفت داستان‌های بورخس رئالیسم جادویی‌ان، می‌شه گفت پست‌مدرنیستی‌ان و حرفِ پرتی هم نزد. بورخس پایه‌گذار رئالیسم جادوییه، مرز واقعیت و رؤیا (خیال) تو داستان‌های بورخس عملن از بین می‌ره. و بورخس مثل نویسنده‌های پست‌مدرن اسطوره‌ها و گذشته رو به بازی می‌گیره یا به عنوان نویسنده تو متن داستان‌ها حضور پیدا می‌کنه. یعنی مؤلفه‌های این دو نوع داستان‌نویسی تو داستان‌هاش کاملن قابل تشخیصه. ولی نتیجه‌ای که حاصل می‌شه شبیه به هیچ نویسنده‌ای نیست. بورخس با مارکز یا مثلن ونه‌گات و بارتلمی تفاوت‌های زیادی داره. بورخس دنیایی داره مخصوص به خودش با داستان‌هایی «بورخسی».

داستان‌های مجموعه‌ی «الف» گردآوری مترجم نیستند. ترجمه‌ی مجموعه‌داستان «الف»‌ان که با همین داستان‌ها سال ۱۹۴۹ چاپ شده. لزومن با به‌ترین داستان‌های بورخس روبه‌رو نمی‌شیم. کنار هم قرار گرفتن این داستان‌ها -از نظر مضمونی- کاملن قابل درکه، ولی داستان‌ها هم‌سطح نیستن.
ترجمه‌ی کتاب بد نیست. مترجم کتاب رو تقدیم کرده به قاسم هاشمی‌نژاد و رسم‌الخطش هم شبیه به رسم‌الخط بیژن الهیه. مشخصه که رو انتخاب کلمه‌ها وسواس زیادی داشته و از آوردن کلمه‌های مهجور ابایی نداشته. خیلی وقت‌ها جمله‌ها رو آهنگین ترجمه کرده. ولی در کل نتیجه اون‌قدر رضایت‌بخش نیست. یعنی ترجمه یک‌دست نیست، خیلی وقت‌ها جمله‌ها بد‌ریختن یا به نظرم غلط اومدن.

×××
«[در الف] گردش تیره‌گون خونم را دیدم؛ سازوکار درهم‌بافت عشق را دیدم و استحاله‌ی مرگ را؛ الف را دیدم، از هر زاویه‌ای، در الف زمین را دیدم و در زمین از نو الف را و در الف زمین را؛ چهره‌ی خودم و امعاء و احشاء خودم را دیدم؛ چهره‌ی تو را دیدم، و سرم گیج رفت و گریستم، چرا که چشم‌های من شیئی سرّی و فرضی را دیده بودند که نامش آدمی را تسخیر می‌کند، امّا هیچ انسانی آن را به تفکر درنیاورده: عالم ادراک ناپذیر.» 

کلیسای جامع

ریموند کارور
ترجمه‌ی فرزانه طاهری
انتشارات نیلوفر
۳۲۳ صفحه، ۴۵۰۰ تومان
چاپ پنجم، ۱۳۸۶
۵ از ۵

درباره‌ی کارور زیاد حرف زده شده و حرف‌ها هم معمولن تکراریه. احتمالن همه می‌دونن که کارور فقط داستان‌کوتاه نوشت و داستان‌کوتاه‌هاش رو نه تا استخون که تا مغز استخون می‌تراشید. به همین خاطر به‌ش مینی‌مالیسم می‌گفتن که خودش هیچ‌وقت خوشش نمی‌اومد از این لقب. این حرف‌ها تو مقدمه‌ی بیش‌تر مجموعه‌داستان‌هایی که از کارور ترجمه شده، یه جوری اومده. کلن حرف تازه‌ای زدن درباره‌ی کارور سخته... دلیلش هم بیش‌تر اینه که توضیح داستان‌های کارور کار راحتی نیست.

کارور تیکه‌هایی از زندگی خانواده‌های آمریکایی رو نشون می‌ده، معمولن بدون قصه‌ی آن‌چنانی. از  آدم‌هایی می‌گه که نفهمیدن چی سرشون اومده، نمی‌تونن دغدغه‌شونو بگن و منظورشونو برسونن و همه‌شون یه جور سقوط تدریجی دارن. ولی فقط نشون می‌ده، خیلی فشرده و دقیق. این‌جوری می‌شه که جزئیات داستان‌ها مهم می‌شن، توصیف‌ها و حرکت شخصیت‌ها معمولن فقط در حد یه توصیف یا یه حرکت ساده نمی‌مونه، بُعد پیدا می‌کنه و جای خالی قصه‌ی جذاب رو تو داستان پُر می‌کنه.

فکر می‌کنم کارور فهمیده که دنیای خالی‌ای که می‌خواد ازش حرف بزنه، خیلی جا واسه تفسیر یا قصه‌پردازی نداره. واسه همینه که رفته دنبال راهی که بتونه این دنیا رو همون‌جوری که هست، نشون بده. سعی کرده با لحن خنثا و روایت موجز ما رو به حس شخصیت‌ها نزدیک کنه. واسه همینه که توضیح کارور کار سختیه، چون ما تو داستان‌های کارور بی‌واسطه پرت می‌شیم به یه تیکه از زندگی آدم‌ها. فکر کنم نتونستم منظورمو برسونم.

من قبلن از کارور مجموعه‌ی «وقتی از عشق حرف می‌زنیم» رو خونده بودم. در مقایسه با اون، این کتاب دو تا مقاله از کارور و یه مصاحبه باهاش داره، که خیلی خوبن. خیلی از داستان‌ها تکراری بودن، ولی تو هر دو کتاب داستان‌های خوبی هستن که حیفه نخونده بمونن. وقتی این رو می‌خوندم حس کردم که «وقتی از عشق حرف می‌زنیم» رو که می‌خوندم داستان‌ها رو راحت‌تر می‌گرفتم. رفتم مقایسه کردم دیدم دلیلش ترجمه‌س. فرزانه طاهری تقریبن از ضمیر استفاده نمی‌کنه، یا می‌گه او. ولی تو اون یکی مثلن می‌گه دختر گفت فلان. نمی‌دونم کدوم به‌تره. یکی به سبک موجزنویسی کارور وفادارتره، اون یکی ابهامی رو که تو زبان فارسی به وجود می‌آد و انگلیسی نداره، رفع کرده.

×××

"Then I said something. I said, Suppose, just suppose, nothing had ever happened. Suppose this was for the first time. Just suppose. It doesn't hurt to suppose. Say none of the other had ever happened. You know what I mean? Then what? I said."

«بعد من حرفی زدم. گفتم فرض کن، فقط فرض کن هیچ اتفاقی تا حالا نیفتاده. فرض کن بار اول بوده. فقط فرض کن. فرض کردنش که ضرری ندارد. بگیر هیچ کدام از آن اتفاق‌های دیگر نیفتاده. می‌فهمی منظورم چیست؟ گفتم خب، آن وقت چی؟»

برچسب: ریموند کارور، فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

وجدان زنو

ایتالو اسووو
ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان
۴۷۲ صفحه، ۳۷۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۳
۳.۵ از ۵

صفحه‌ی اول کتاب روان‌کاو زنو یه مقدمه نوشته، گفته این نوشته‌ها رو زنو به درخواست اون نوشته تا بتونه گذشته‌ش رو به یاد بیاره. بقیه‌ی کتاب خاطرات زنوئه که به صورت موضوعی نوشته. یعنی روند کتاب لزومن خطی نیست. تو هر فصل تقریبن کل زندگی زنو پوشش داده شده، ولی فقط درباره‌ی اون موضوع خاص، مثلن ترک سیگار.

تو مقدمه‌ای که مترجم نوشته، اومده: «شوپنهاور معتقد است که اگر به کل هستی بشر بنگریم جز تراژدی چیزی در آن نخواهیم یافت، در حالی که اگر به جزئیات آن توجه کنیم طنز و کمدی را جلوه گر می‌یابیم.» تو کل کتاب این دوگانگی مشهوده. زندگی زنو و اطرافیانش عملن فاجعه‌س، همه‌ش دارن شکست می‌خورن؛ ولی لحن کتاب و نوع شکست‌خوردن شخصیت‌ها معمولن طنزه. این طنز از ناتوانی شخصیت‌ها جلوی زندگی می‌آد، اراده‌شون ضعیف‌تر از تقدیره. مثلن تصمیم‌های زنو تا وقتی تو ذهنشه به نظر درست می‌آن، ولی وقتی به عمل می‌رسن تازه می‌فهمیم چه‌قدر اشتباه بوده.

به نظرم مایه‌های پروستی کتاب زیادن. مثلن تو کل کتاب زنو داره سعی می‌کنه خاطره‌های گذشته‌ش رو به یاد بیاره و با به‌چنگ‌آوردن گذشته زندگی جدیدی شروع کنه، یا آدم‌ها و حس زنو به‌شون مدام تو کل کتاب عوض می‌شه، اشتیاق شدیدش تبدیل به بی‌تفاوتی می‌شه. اینا و خیلی چیزهای دیگه واسه من کاملن یادآور پروست بود. هر چند با توجه به سال نوشته‌شدن رمان (۱۹۲۳) و ایتالیایی‌بودن اسووو نمی‌شه گفت تحت تأثیر پروست بوده. انگار تو یه دوره‌ی زمانی دو نفر هم‌زمان یه سری مفاهیم رو وارد ادبیات کردن، ولی به دو شکل مختلف. اسووو مثل پروست تو قضیه کنکاش نمی‌کنه، فقط قصه رو با یه زبان ساده تعریف می‌کنه.

عجیبه که این کتاب هنوز تو کتاب‌فروشیا هست، در حالی که هم خیلی جذابه، هم کتاب پیش‌رویی بوده و هم ویژگی‌های کتابی که تو ایران هی تجدید چاپ شه رو داره. یه چیز عجیبم اینه که هیچ‌جای کتاب اسم ناشر نیومده. فقط می‌شه از طرح رو جلد  و اسم مترجم حدس زد ناشرش آگاهه.

برچسب: مرتضی کلانتریان

شریک جرم

جعفر مدرس‌صادقی
نشر مرکز
۱۹۰ صفحه، ۸۸۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۷۸
۳ از ۵

داستانش تو خرداد ۵۸ می‌گذره. یه روز کسرا رو همین‌جوری تو خیابون می‌گیرن و بعد از یه مدت بدون این‌که بگن چرا گرفتیمت، ولش می‌کنن. کسرا و یکی که می‌گه من بودم که سینما رکس رو آتیش زدم و کلی آدم  رو کشتم، با هم آزاد می‌شن و تو شهر می‌چرخن. خانواده‌ی کسرا باور نمی‌کنن تو این مدت زندان بوده و کسی هم حرف اونی ‌که سینما رو آتیش زده باور نمی‌کنه. کلن فضا شیرتوشیره و این قاطی‌پاتی‌بودن فضای بعد از انقلاب نقش اساسی‌ای تو رمان داره.

مدرس‌صادقی خیلی خوب بلده فضاها و اتفاق‌های غریب بسازه و باهاشون کار کنه. معمولن خیلی آروم حرکت می‌کنه، کم‌کم فضا رو می‌سازه و انقد نامحسوس می‌سازه که خیلی حس نمی‌شه داره کار خاصی می‌کنه. بعد ما با اتفاق غیرعادی روبه‌رو می‌شیم که به نظر ناگهانی می‌آد، ولی قشنگ زمینه‌چینی شده. خوبیش اینه که با خون‌سردی با اتفاق‌های غیرعادی برخورد می‌کنه، دست‌وپاش رو گم نمی‌کنه. با همون لحن خون‌سردِ طنزش ماجرا رو پیش می‌بره، انگار نه انگار چیز خاصی شده.

خب، نسبت به گاوخونی کتاب اورجینالی نیست و ایجاز کم‌تری داره. واسه همین خیلی با من نموند. خیلی جاهای کتاب رو حدس می‌زدم از کجاها گرفته. مثلن خودِ ایده‌ی اصلی به شدت کافکاییه، یا مهمونی آخر کتاب منو یاد مهمونی آخر «شب یک، شب دو» انداخت. ولی کلن رمان خوبی بود.

×××
«نمی‌دانست چی بگوید. بگوید تسلیت می‌گم؟ از این جمله بدش می‌آمد. می‌گفتند تسلیت می‌گویم و و میرفتند - خودِ تسلیت را هیچ‌کس نمی‌گفت. تسلیت تو جمله‌ی بعدی بود. اما جمله‌ی بعدی را هیچ‌کس نمی‌گفت. همه توی همین جمله‌ی اوّلی در جا می‌زدند. می‌خواهی تسلیت بگی؟ خب، بگو، چرا معطلّی؟»

برچسب: جعفر مدرس‌صادقی، نشر مرکز

در هزارتو

آلن روب‌-گری‌یه
ترجمه‌ی مجید اسلامی
نشر نی
۱۷۰ صفحه، ۲۶۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۶
۴ از ۵

روب-گری‌یه از پایه‌گذارای جنبش رمان نوئه. رمان نو سعی داشت از روش‌های کلاسیک داستان‌گویی فاصله بگیره. شخصیت‌پردازی، ماجراگویی و ساختار منظم رمان‌های کلاسیک را کنار گذاشت و دنبال روش‌های تازه‌ای برای روایت بود. (تازه اگه روایت کلمه‌ی خوبی برای رمان نو باشه)

«در هزارتو» قصه‌ی خاصی نداره، بیش‌تر از هر چیز، انبوهِ جزئیات و توصیف‌هائه که رمان رو می‌سازه. صحنه‌سازی واسه روب-‌گری‌یه در خدمت پیش‌بُرد قصه یا شخصیت‌پردازی نیست، اصن قصه و شخصیتی وجود نداره به اون صورت، خودش به خودیِ خود هدفه. ما انگار همه‌ش داریم عکس می‌بینیم، عکسی که نویسنده برامون ریزریز می‌سازه. واسه همینه که وقتی شروع می‌کنه چند صفحه یک تابلو رو توصیف می‌کنه، ما حس نمی‌کنیم تابلو داره توصیف می‌شه، انگار تابلو همون‌قدر زنده‌س که فضای بیرون. نکته‌ی عجیب اینه که روب-‌گری‌یه می‌تونه با همین توصیف‌ها و ریزبینی‌ها خواننده رو شگفت‌زده کنه و تأثیر موندگاری روش بذاره.

البته خیلی هم عجیب نیست. من همین‌جوری که داشتم به فیلما و کتاب‌هایی که روم تأثیرگذاشتن فکر می‌کردم، دیدم بیش‌تر از این‌که قصه‌هاش یادم باشه، یه هاله‌ای از فضا یادم مونده، یا یه موقعیت. منظورم اینه که خب قصه یکی از راه‌هاییه که می‌تونه یه موقعیت رو انقد برجسته کنه که تو ذهن بمونه. مترجم تو مقدمه نوشته: «آیا جوهری‌ترین رسالتِ هنر و ادبیات همین نیست؟ ایجاد خودآگاهی در مخاطب برای دوباره دیدنِ چیزهایی که از فرط آشنایی دیگر به چشم نمی‌آیند. اگر نویسندگان کلاسیک و مدرن این رسالت را پشتِ داستان، شخصیت‌پردازی، و بیانِ مفاهیم ازلی و ابدی درباره‌ی تاریخ بشریت و منزلتِ انسان و جدال خیر و شر پنهان می‌کردند، روب-گری‌یه با کمرنگ کردنِ وجوه دیگر، توجه به جزئیات را به پیش‌زمینه می‌آورد و خواننده‌اش را عادت می‌دهد که بی‌دغدغه‌ی "بعد چه خواهد شد؟" یا "چرا این‌طور شد؟" به آن‌ها توجه کند.»

همون یه ذره ماجرایی که رمان داره اینه: یه سرباز بعد از تموم‌شدن جنگ یه بسته زده زیر بغلش و تو شهر راه افتاده تا بسته رو به خانواده‌ی دوستش برسونه. تو شهر برف می‌آد و همه‌جا رو می‌پوشونه، خونه‌ها، چارراه‌ها، خیابون‌ها همه مثل همن و سرباز هرجا می‌ره نمی‌فهمه که به محل قرار نزدیک شده یا ازش دور شده. تو هزارتوی شهر گیر کرده، مثل یه گویِ ماز.

زمان تو «در هزارتو» مثل رمان‌های عادی خطی حرکت نمی‌کنه، حتا مثل داستان‌های سیال‌ذهن ذهنی هم حرکت نمی‌کنه. انگار زمان از ماجراها حذف شده. منطقی که گذر زمان به داستان‌های کلاسیک می‌داد، این‌جا وجود نداره. معلوم نیست هر صحنه برای چه زمانیه و مهم هم نیست. یه ذره شبیه به منطق شعره، تکراره که معنی می‌سازه. اگه «هیروشیما، عشق من» رو دیده باشید، می‌فهمید چی می‌گم.

به شخصه پایان‌بندی رمان رو دوست نداشتم. آخرش ماجراها روشن‌تر می‌شه، گذشته‌ی سرباز  گفته می‌شه و می‌فهمیم توالی زمانی اتفاق‌ها چه‌جوری بود. به نظرم باج‌دادن به خواننده بود.

×××
«برف بند آمده. قشر برف روی زمین دیگر چندان عمیق نیست، شاید فقط کمی متراکم‌تر شده. و مسیرهای زردرنگی که رهگذران شتاب‌زده روی پیاده‌روها پدیدآورنده‌اند همه یک‌شکل است. در هر دو سوی این مسیرهای باریک، سطح سفید تقریباً دست‌نخورده مانده؛ تغییرهای کوچکی به هر حال این‌جا و آن‌جا هست، مثلاً محوطه‌ی گردی که چکمه‌های سنگین سرباز کنار تیر چراغ‌برق لگدمال کرده.»

برچسب: آلن روب-‌گری‌یه، مجید اسلامی، نشر نی

کتاب موجودات خیالی

خورخه لوییس بورخس
ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر ماه‌ریز
۲۲۱ صفحه، ۶۰۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۹
۴ از ۵

«کتاب موجودات خیالی» تو نگاه اول دایره‌المعارفیه که بورخس از موجودات عجیب‌وغریبی که تو طول تاریخ وجود داشتند، درست کرده. مثل بقیه‌ی دایره‌المعارف‌ها فهرست الفبایی داره و به ترتیب موجودات می‌آن و معرفی می‌شن. موجوداتی که هیچ‌وقت وجود نداشتند و و تو طول تاریخ خیال آدم‌ها به وجود آورد‌تشون. جالبیش این‌جاس که خیلی از این موجودات تو مرور زمان به وجود اومدن. یعنی یکی یه چیزی گفته، بعد صد سال بعد یکی دیگه یه جور دیگه یارو رو توصیف کرده و حتا تو فرهنگ‌های مختلف هم یه‌شکل نیستن. معروف‌هاشون اژدها و ابوالهول و موجوداتی‌ان که تو اساطیر یونان وجود دارن. بورخس اومده این موجودات عجیب‌وغریب رو که معلوم نیست دقیقن چه‌جوری ساخته شدن، کنار هم آورده و نتیجه‌ش شده این کتاب: یه دایره‌المعارف عجیب‌وغریب که هر صفحه‌ش پُر از چیزهاییه که به آدم یادآوری می‌کنه تخیل بشر مرز نداره.

بورخس همه‌ی این‌ها رو با یه لحن دوپهلو نوشته، یه لحن عالمانه/طنز. از یه طرف قواعدِ دایره‌المعارف نوشتن رو رعایت کرده و از طرف دیگه رندیِ خودش ور هم وارد کرده. جوری درباره‌ی کاتوبلپاس حرف می‌زنه که آدم حس می‌کنه یه گوینده‌ی مستند داره درباره‌ی خرس حرف می‌زنه. خودش هم تو مقدمه نوشته: «خردسالی را برای اولين‌بار به باغ وحش برده‌اند. اين کودک می‌تواند هر يک از ما باشد يا به سخن ديگر، ما اين کودک بوده‌ايم اما خود اين را فراموش کرده‌ايم. در چنين مواردی، در اين موارد وحشتناک، کودک حيوانات زنده‌ای می‌بيند که قبلاً هرگز به چشم نديده بود. وی يوزپلنگ، کرکس، گاو وحشی کوهان‌دار و زرافه را، که هنوز هم حيوان غريبی است، می‌بيند. کودک برای اولین‌بار به انواع گیج‌کننده‌ی دنیای حیوانات می‌نگرد.» حس ما موقع خوندن این کتاب بی‌شباهت به حس کودکی نیست که واسه اولین‌بار با زرافه روبه‌رو می‌شه.

من کم بورخس خوندم. ولی از همون کمی که خوندم، می‌تونم بگم که حضور بورخس تو کتاب پررنگ‌تر از وجه دایره‌المعارفی قضیه‌س. همون حسی رو به آدم می‌ده که خوندن داستان‌های بورخس به آدم می‌ده: لذت روبه‌روشدن با دنیایی که خیال و واقعیت توش مرزی ندارن.

انتشارات ماه‌ریز چند سال پیش که پُرکار بود این کتاب رو تو یه قطع باحال چاپ کرد، بعد یه مدتی نایاب بود، حالا دوباره تو یه قطع دیگه چاپ کرده (خیلی از کتاب‌هاشو تجدید چاپ کرده) من از طرح جلده جدیده خوشم نیومد، ولی قطع جیبی-پالتویی‌ش خیلی خوبه.
توصیه‌ی اکید می‌کنم، جهت خوندنِ کامل و تورقِ چند وقت یه بار!

×××
«در آن روزگار، بر خلاف امروز، جهان آینه و انسان از هم جدا نبودند. آن‌ها کاملاً متفاوت از یکدیگر، اما در کنار هم بودند. موجودات، رنگ‌ها و اشکال آن‌ها یکی نبود. هر دو دنیا، جهان آینه و انسان، در تقارن با یکدیگر می‌زیستند. انسان می‌توانست از میان آینه آمدوشد کند. شبی مردم آینه به زمین حمله کردند. قدرت آن‌ها بسیار بود؛ اما در پایان کارزاری خونین، ترفند جادویی امپراتور زرد برتری یافت. امپراتور مهاجمان را شکست داد و آنان را در آینه‌ی خودشان محبوس کرد و وظیفه‌ی پرملال تکرار اعمال انسان را برعهده‌ی آن‌ها گذاشت...»

برچسب: خورخه لوییس بورخس، احمد اخوت، نشر ماه‌ریز

ارنست همینگوی

آنتونی برجس
ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور
انتشارات هرمس
۱۸۱ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
۴ از ۵

همینگ‌وی سال ۱۸۹۹ دنیا اومد. ۱۹ ساله بود که رفت جنگ و توش مجروح شد. به پاریس رفت و اون‌جا با نویسنده‌های بزرگ دیدار کرد و باهاشون بوکس بازی کرد. داستان‌های خوب می‌نوشت و به منتقداش بدو‌بی‌راه می‌گفت. بعد عاشق اسپانیا و گاوبازی شد. زن اولش رو ترک کرد و حسرتش همیشه به دلش موند. تو جنگ‌های داخلی اسپانیا و جنگ جهانی دوم به عنوان خبرنگار حضور داشت، به آفریقا رفت. شیر شکار کرد، ماهی‌گیری کرد، گاوبازی کرد. یه دوره‌ طولانی کتاب خوب ننوشت و خودش رو تکرار کرد، از سبک خودش -ساده، واقعی و شفاف‌نوشتن- دور شد. نظم زندگیش به هم خورد و منتقدا ازش انتقاد کردن و خودش واسه بقیه خط‌ونشون کشید. تا این‌که پیرمرد و دریا رو نوشت، جایزه‌ی پولیتزر و نوبل رو گرفت. ولی بعد مشروب‌خور شدید شد، متوهم شد و بدنش کم آورد. آخرش نویسنده‌ای که تو پیرمرد و دریا نوشته بود: «آدمیزاد را می‌شود نابود کرد، ولی نمی‌شود شکست داد.» جلوی زندگی واقعی‌ش و ضعف‌هاش شکست خورد و سال ۱۹۶۱ خودکشی کرد.

این کلیت ماجراس، ولی همه‌ش نیست. تو همه‌ی زندگی‌نامه‌های همینگ‌وی، پاراگراف بالا بالاخره یه جوری گفته می‌شه. چیزی که واسه من همیشه سؤال بود و واسه جوابش این کتاب رو خوندم، اینه که چی شد که همینگ‌ویِ مبارز این‌جوری کم آورد. خوبی کار برجس اینه که حقیقت رو بدون افسانه‌سازی یا احساسات می‌گه، برداشت خودش رو -به جز جاهایی که درباره‌ی کتاب‌های همینگ‌وی قضاوت می‌کنه- خیلی وارد قضیه نمی‌کنه تا خود حقیقت خودبه‌خود ایجاد معنا کنه. شاید واسه همین باشه که تونستم از لابه‌لای جوونی‌های همینگ‌وی ضعف‌های شخصیتی‌ای رو که به زوالش می‌رسه پیدا کنم.

آنتونی برجس خودش منتقد و رمان‌نویسه و رمان «پرتقال‌کوکی» رو نوشته که کوبریک از روش همین فیلم رو ساخته. کتاب هم از مجموعه‌ی زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌هاس که هرمس دو سال پیش چاپ کرد. کیفیت چاپ این مجموعه خیلی خوبه. عکس‌های زیادی هم از دوره‌های مختلف زندگی نویسنده‌هه داره. به جز این کتاب از این مجموعه زندگی‌نامه‌ی جین آستین، خواهران برونته، اسکار وایلد، هنری جیمز، جویس و فیتزجرالد چاپ شده.

×××
«لحن همینگوی موهبت تازه و اصیلی در عالم ادبیات بود. همه‌ی جوانهایی که شروع به نوشتن می‌کنند طنین این لحن را در گوش خود می‌شنوند. و نظام اخلاقی همینگوی در زمینه‌ی شجاعت، قهرمان همینگوی و ایستادگی خویشتندارانه‌اش در مقابل دشواریها، تأثیری فراتر از ادبیات بر جا گذاشته است. با اینکه نقایص شخصیت او سرانجام نوشته‌هایش را از توش و توان انداخت، همینگوی در بهترین آثارش نیروی دوران‌سازی‌ست که به قدر جویس و فاکنر و اسکت فیتزجرالد اهمیت دارد. و همینگوی حتی در بدترین آثارش هم به یاد ما می‌آورد که در مصاف ادبیات نخست باید به مصاف زندگی رفت.»

برچسب:  ارنست همینگ‌وی، احمد کسایی‌پور، نشر هرمس، درباره‌ی نویسندگان

درنده باسکرویل

آرتور کانن دویل
ترجمه‌ی مژده‌ دقیقی
نشر هرمس
۲۲۰ صفحه، ۲۴۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۷
۴ از ۵

این اولین شرلوک هولمزی بود که خوندم. فکر می‌کنم معروف‌ترین کتاب هولمز هم باشه. این‌جور که تو مقدمه نوشته، کانن دویل قبل از این کتاب شرلوک هولمز رو می‌کُشه که ماجراهاش تموم شه، ولی مردم اعتراض می‌کنن. کانن دویل با این کتاب دوباره شروع می‌کنه ماجراهای قدیمی شرلوک هولمز رو می‌گه و استقبال عجیبی هم ازش می‌شه.

ماجرای درنده‌ی باسکرویل، تو یه دهکده‌ با فضای وهم‌آلودی می‌گذره. جایی که پر از مردابه، توش صداهای عجیب شنیده می‌شه، یه قاتل فراری تو خلنگ‌زارش مخفی شده و دور همه‌چی به هاله‌ی خرافه دیده پیدا شده. واسه همینه که ماجرای باسکرویل واسه هولمز پیچیده می‌شه: هولمز باید از بین انبوه خرافه‌ها و چیزهای ماورایی، واقعیت رو بیرون بکشه.

کلاً خوندن رمان پلیسی خیلی لذت‌بخشه. ما باید رد اتفاق‌ها و شخصیت‌ها رو بگیریم تا سروکله‌ی واقعیت پیدا شه. یعنی تصور کنید دونه‌های تسبیحی که هی ریخته می‌شه و ما باید دنبال نخی باشیم که اون‌ها رو کنار هم بنشونه. نخه باید انقدر محکم باشه که ما رو راضی کنه. ماجراها فوق‌العاده جذابه و شخصیت‌ها اون‌قدر قوی پرداخته می‌شن که بتونن یه قاتل بالقوه باشن. بعد که واقعیت رو می‌شه، ما کتاب رو مرور می‌کنیم و همه چی معنی‌دار می‌شه. حالا اگه مثل «درنده‌ی باسکرویل» ماجراهای جذاب و شخصیت‌های قوی کنار فضاسازی فوق‌العاده هم قرار بگیره، لذتش چندبرابر می‌شه.

برچسب: شرلوک هولمز، سر آرتور کانن دویل، مژده دقیقی، نشر هرمس

در جستجوی زمان از دست رفته - ۴

کتاب چهارم: سدوم و عموره 

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۷۵ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۴ از ۵

شروع خوندن یه کتاب واسه من یعنی شروع یه رابطه‌ی جدید با نویسنده، یا شریک‌شدنِ تجربه‌های شخصی نویسنده. حالا اگه با کتابی مثل جست‌وجو طرف باشیم که توش پروست می‌آد حس‌های ناخودآگاهش رو می‌کاوه، رو جزئی‌ترین چیزها دقیق می‌شه و هم‌زمان یه تصویر گسترده از جامعه‌ی اطرافش هم می‌ده، این رابطه صمیمانه‌تر هم می‌شه، در نتیجه افت‌وخیزش هم بیش‌تر می‌شه.

«سدوم و عموره» بیش‌تر قسمت‌های افت این رابطه بود. قسمت زیادی از کتاب به توصیف و شرح زندگی محفلی می‌گذشت و راوی همه‌ی وقتش رو تو مهمونی‌ها و محافل می‌گذروند. چیزی که کم‌وبیش تو طرف گرمانت‌ها هم دیده می‌شد. به نظرم وسواس پروست برای نقد و دست‌انداختن محفل‌نشین‌ها و اسنوب نشون‌دادن آدم‌ها بیش‌ازحد بود. نکته‌ی برجسته‌ی دیگه تو «سدوم و عموره» مسأله‌ی همجنس‌گرایی بود. راوی به خاطر حضور شخصیت‌های همجنس‌گرا می‌آد روحیات اون‌ها رو موشکافی می‌کنه و به همجنس‌گرابودن بقیه شک می‌کنه. [سدوم و عموره دوتا از شهرهای قوم لوط‌ تو کتاب‌مقدس‌ان]
البته بگم، جاهایی هم بود که این رابطه به بهترین لحظاتش می‌رسید. مثل جاهای مربوط به رابطه‌ی راوی با آلبرتین یا شرح دقیق خواب و رؤیا و از همه به‌تر روبه‌رو شدن راوی با خلأ مرگ.

تو مقدمه، سحابی این جلد رو تو جریان «جست‌وجو»ی راوی از این نظر مهم می‌دونه که راوی درگیر گناه‌ها و بدی‌ها (مثلاً تنبلی و دو رویی) می‌شه و می‌گه که راویِ جست‌وجو برای «شناخت بدی برای رسیدن به نیکی» باید این وضع رو می‌گذروند. مثل کمدی الهی که با دوزخ شروع می‌شه.

کلاً احساس متناقضی نسبت به جست‌وجو دارم، از یه طرف دوست دارم زودتر تمومش کنم، بعد هی از اول تا آخر رو مرور کنم و حال کنم، از طرف دیگه هم نگرانم که داره تموم می‌شه.
راستی یه جمله‌ی دو صفجه و نیمی هم تو این جلد پیدا کردم، یعنی تقریباً ۱۰ برابر طولانی‌تر از جمله‌ی پایین.

×××
«در آشوب مه‌های شب که هنوز ژنده‌پاره‌های صورتی و آبی‌شان بر آبهای آشفته از پسمانده‌های صدفی سپیده پراکنده بود قایق‌هایی می‌گذشتند، خنده‌زنان بر نور مورّبی که بادبانها و نوک دکلشان را چون زمان بازگشتشان در شامگاه زردگون می‌کرد: صحنه‌ی خیالی، لرزان و خالی، تنها یادی از غروبی، که چون شامگاهان بر رشته‌ی ساعتهای روز استوار نبود که به عادت آنها را پیش از فرارسیدنش در نظر می‌آوردم، از هم گسیخته، آشفته، حتی واهی‌تر از تصویر دهشتناک مونژوون که موفق نمی‌شد محوش کند، بپوشاندش، پنهانش کند - تصویر شاعرانه‌ی عبثِ خاطره و خواب.

صدای سوم

گزیده‌داستان‌های نویسندگان نسل سوم امریکا
ترجمه و تألیف احمد اخوت
نشر ماهی
۲۶۰ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
چاپ اول، پاییز ۸۹
۳.۵ از ۵

نسل اول نویسنده‌های آمریکا آدمایی‌ان مثل ادگار آلن‌پو و ناتانیل هاثورن که پایه‌گذار داستان‌کوتاه به عنوان نوع ادبی بودن. نسل دوم نسل همینگ‌وی و فاکنرن که بازی‌های تکنیکی، بازی با راوی و شکستن خط زمان و توجه به شخصیت جای قصه ویژگی اصلی داستان‌هاشون بوده. نسل سوم نسلی‌ان که از دهه‌ی ۷۰ وارد ادبیات آمریکا شدن و خیلی دنبال بازی با فرم و اینا نبودن. یه قسمتی از این نسل سوم برگشتن به سنت چخوف. یعنی داستان‌هایی که طرح کم‌رنگی دارن، ساده روایت می‌شن و با ریزنگری و تأکید رو درون شخصیت‌ها نوشته می‌شن.

نویسنده‌های این کتاب -به جز بارتلمی- از این دسته‌ی آخرن. یعنی داستان‌ها شبیه به داستان‌های جریان غالب ادبیات آمریکا و خیلی از کتاب‌هایی که تو این چند ساله تو ایران ترجمه شده‌ن. از نویسنده‌های مختلف این نسل داستان آورده. از ۱۲ نویسنده‌ای که ازشون داستان اومده، فقط ۴تاشون واسه ما آشنان: اَن بیتی، کارور، توبیاس وولف، بارتلمی. به نظرم بهترین داستان‌های کتابم واسه همین ۴نفره، البته کلاً داستان متوسط نداره و همه‌ی داستان‌ها خوبن. تو داستان‌های آمریکایی همه چی سر جاشه، زیاده‌گویی دیده نمی‌شه و همه یه حداقل استانداردی دارن. خیلی بعیده از تو یه همچین مجموعه‌هایی داستان بد درآد. ولی کم می‌شه چیز نبوغ‌آمیزی ببینیم.

خوبی کتاب‌هایی که احمد اخوت ترجمه می‌کنه اینه که کلی حاشیه دارن. تو این مجموعه هم اولش چندتا مقاله هست. یکی از پل آستر درباره‌ی داستان، یکی از بارتلمی درباره‌ی داستان‌نویسی امریکا و یکی هم خود اخوت نوشته. اخوت هرجا هم که حس کرده یه ذره چاشنی‌دادن به قضیه می‌تونه کتاب رو جذاب کنه، دریغ نکرده. درباره‌ی نویسنده‌ها توضیح داده یا رو بعضی از داستان‌ها نقد نوشته که نقدهای خوبی‌ان.

×××
«از نوشتن حرف می‌زنم، به طور مشخص از وسیله‌ای برای بیان داستان، چیزهایی تخیلی که در آنچه جهان واقعی می‌نامندش هرگز اتفاق نیفتاده‌اند. قدر مسلم کاری غریب است که زندگی‌ات را صرف این کنی که بنشینی تنها در اتاقی، قلم‌به‌دست، ساعت تا ساعت، روز تا روز و سال تا سال با زحمت بسیار کاغذها را با واژگانی سیاه کنی برای خلق چیزهایی که مگر در سر تو در جای دیگر وجود ندارند. اصلاً چرا کسی در این دنیا بخواهد دست به چنین کاری بزند؟ تنها پاسخم به این سؤال این است که چون مجبور است و راه دیگری ندارد.»
[از مقاله‌ی پل آستر درباره‌ی داستان]

ناتاشا

ولادیمیر ناباکوف
ترجمه‌ی ترانه برومند
انتشارات نیلا [از مجموعه‌ی کتاب کوچک، قلمرو ادبیات]
۲۴ صفحه، ۵۰۰ تومن
چاپ اول، ۱۳۸۹
۴ از ۵

این مجموعه‌ی «کتاب کوچکِ» نیلا خیلی مجموعه‌ی خوبیه. طراحی شدن واسه این‌که آدم تو اتوبوس و راه و اینا بخونه. هم خیلی سبک و کوچیکن [قطعشون پالتوییه] هم کم‌حجمن. البته به نظرم توش داستان و نمایش‌نامه‌ی معمولی زیاد درمی‌آد، ولی کلاً خوبه. جدیداً از این مجموعه دوتا داستان‌کوتاه از نابوکوف چاپ شده. یکی همین «ناتاشا» اون یکی «زنگِ در».

«ناتاشا» یه داستان‌کوتاه نابوکوفی اصیله. ویژگی‌هایی که آثار نابوکوف رو خاص می‌کنه توش قشنگ دیده می‌شه. یعنی نگاه تصویری و خاص، زبان نسبتاً پیچیده‌ و تشبیه‌های ناگهانی و تازه‌ای که نشون می‌ده نابوکوف چه‌قدر دقیق می‌نوشته و از ساده‌ترین تصویرها هم نمی‌گذشته. مثلاً این تیکه رو بخونید:
«همه‌ی دوروبَر حاکی از شامگاه شهری نمناک بود: سیلابِ سیاه در خیابان‌ها، گنبدهای متحرک و پُرجلای چترها و درخشش شیشه‌ی مغازه‌ها که به آسفالت نشت کرده بود. همراه باران، شب نیز شروع کرده بود به جاری‌شدن و هر محوطه‌ای را از خود آکنده بود و در چشمانِ زنانِ خوش‌پَروپای هرجایی که به آرامی در پس و پیش چهاراه‌های شلوغ پرسه‌زنی می‌کردند، چشمک می‌زد. جایی آن بالا، چراغ‌های گرد یک آگهی پی‌درپی و برق‌زنان مثل چرخ ریسندگی می‌چرخید.»

مثل خیلی از داستان‌های دیگه‌ی نابوکوف «ناتاشا» درباره‌ی آدم‌هاییه که دنیای ذهنیشون با دنیای واقعی نمی‌خونه و این ناهماهنگی می‌شه موتور داستان و دلیل شکست آدم‌ها. انگار نمی‌تونن از پس واقعیت بربیان. طرح‌های داستانی نابوکوف هم معمولاً جوری‌ان که مای خواننده هم -مثل شخصیت‌ها- درگیر دنیای ذهنی‌ای می‌شیم و کم‌کم می‌فهمیم که واقعیت با دنیایی که درگیرشیم فاصله داره.

خوندن «ناتاشا» رو اکیداً توصیه می‌کنم. ولی «زنگ در» رو نه. «زنگ در» داستان خوبی بود، ولی نسبت به نابوکوف معمولی بود. همه‌ی این‌هایی که درباره‌ی ناتاشا گفتم و به نظرم تو ناتاشا خیلی ظریف استفاده شدن، تو «زنگ در» ساده‌انگارانه استفاده شدن.

برچسب: ولادیمیر نابوکوف، انتشارات نیلا

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

بیژن نجدی
نشر مرکز
۷۷ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ یازدهم، ۱۳۸۸
۳ از ۵

۱۰تا داستانه. با توجه به حجم کتاب و صفحه‌های سفید بین هر داستان، می‌شه حدس زد که حجم هر داستان چه‌قدره. داستان‌ها معمولاً حول یه ایده‌ی خیلی عالی یا یه تصویر عجیب شکل می‌گیرن. ایده و تصویری که معمولاً شاعرانه و سورئاله. مثلاً این ایده که راوی داستان عروسک باشه یا تصویر مردی که نصف شب با جسد یه قو کنار استخر پارک پیدا می‌شه. چیزایی که کلی تخیل آدم رو به کار می‌گیره.

زبان داستان‌ها یه زبان شاعرانه‌س پر از تشبیه‌هایی که آدم رو شگفت‌زده می‌کنه. نجدی همه چی رو شعر می‌بینه. مثلاً وقتی می‌گه: «بوی صابون از موهایش می‌ریخت. هوای مه‌شده‌ای دور سر پیرمرد می‌چرخید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه‌هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش روی آن حوله بلند و صاف چسبیده است.» انگار تو هر حرکت ساده‌ی طاهر شعر می‌بینه.

اما... مشکل اصلی داستان‌های نجدی به نظرم اینه که ایده‌ها گسترش پیدا نمی‌کنن. در حد ایده می‌مونن، بدون پرداخت درست‌وحسابی. دیگه هم اینه که روند داستان‌ها دقیقاً برعکس چیزیه که باید باشه. یعنی نجدی می‌آد واسه‌ یه سوژه‌ی سورئال و به شدت شاعرانه، یه قصه‌ی رئال می‌سازه و سعی می‌کنه تفسیر و توجیه‌ش کنه و حتا به‌ش بُعد ایدئولوژیک می‌ده. این‌جوری کل تخیلی که دور و بر سوژه تو ذهن خواننده شکل می‌گیره محدود می‌شه به تفسیر نجدی از اون. تفسیری که به خاطر پرداخت ناقص داستان‌ها کاملاً یه بُعدیه. من فکر می‌کنم اگه نجدی دنیای سورئالش رو به رسمیت بیش‌تری می‌شناخت و سعی می‌کرد یه قالب جدید براش پیدا کنه، نتیجه‌ی کار خیلی به‌تر می‌شد.

دوست داشتم یکی از اعضای Menu که این کتاب رو خیلی دوست داره هم درباره‌ی این کتاب بنویسه. ولی چون کتاب رو خیلی وقت پیش خونده بودن، ذهنشون آماده نبود. خلاصه من تلاشمو کردم لحنم منصفانه باشه. نمی‌دونم موفق شدم یا نه.

×××
«سه‌شنبه، خیس بود. ملیحه زیر چتر خیس و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود از کوچه‌ای می‌گذشت که همان پیچ و خم خواب‌ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و اسفالت، می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرف کوچه، پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد.»

ناخمن

پنج داستان و دو مقاله

لئونارد مایکلز
ترجمه‌ی مهتاب کلانتری
نشر نی
۱۴۳ صفحه، ۱۶۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۴ از ۵

کتابای خیلی خوبی هستن که ناشناخته موندن. نمی‌دونم چرا. روشون کم تبلیغ شده. همین‌جوری موندن تو قفسه‌ی کتاب‌فروشی‌ها، مام بی‌تفاوت از کنارشون رد می‌شیم، انگار عادت کردیم اونا تو کتاب‌فروشی باشن و ما از کنارشون رد شیم. «ناخمن» واسه من از این کتاب‌ها بود. یه دوستی به‌م توصیه کرد، از تو قفسه برداشتم، دیدم ارزونم هست، خریدم، خوندم و خیلی هم راضی‌ام.

«ناخمن» اسم شخصیت اصلی همه‌ی داستان‌های این کتابه که استاد ریاضیه و ذهن به ظاهر مرتب و تحلیل‌گری داره. ولی داستان‌های این کتاب داستان‌های درگیری ریاضی‌وار ناخمن با مسائل نیست. اتفاقاً برعکسه. یعنی داستان‌ها وقتی اتفاق می‌افتن که ناخمن با مسأله‌ای خارج از دنیای ذهنی‌ش روبه‌رو می‌شه: زیبایی یه دختر، شانس یا دیدار پیش‌بینی‌نشده.

سکوت. هر وقت به داستان‌های این کتاب فکر می‌کنم این کلمه به ذهنم می‌آد. نویسنده‌ای که ساکته و خیلی کم اطلاعات می‌ده، آدمایی که خیلی کم با هم حرف می‌زنن... همه چی تو سکوت اتفاق می‌افته. خود مایکلز تو یکی از مقاله‌های آخر کتاب گفته که وقتی از خودش می‌نویسه، دوست داره چیزی شبیه به هایکو بنویسه. همون‌قدر حسی، نزدیک و لمس‌نشدنی.

احتمالاً هیچ‌کدوم از جمله‌های بالا حق مطلب رو درباره‌ی کتاب ادا نمی‌کنن. آخر کتاب دو تا مقاله از خود مایکلز هست که اون‌ها یه کمی به توضیح‌دادن مایکلز کمک می‌کنن. یه تیکه از یکی‌شون رو می‌آرم، شاید کمک کرد. «بیشتر داستان‌ها یک سلسله حوادث دارند و یک استحاله. آدم استحاله را همان‌جور می‌فهمد، یا «می‌گیرد»، که یک جوک را، انگار به یک باره مال آدم شده باشد.» یه همچین حالتی داره خلاصه. خیلی وصف‌شدنی نیست، باید آدم بگیره.

×××
«صورت ماری گل انداخته بود و خوشگل شده بود. [ناخمن] از خودش پرسید اصلاً معمولی یعنی چه؟ همه چیز صورت ماری متناسب بود. هیچ‌چیز زشت نبود. شاید بقیه نمی‌گفتند او قشنگ است یا خوشگل. اما این چهره اصیل بود. زیبایی‌اش برای ناخمن کافی بود. بینی و دهانش درست سر جاشان بودند. باشد، او قشنگ نبود. اما برای ناخمن خوب بود. قیافه‌ی خوبی داشت. طبیعی و دست‌نخورده و ساده. مطمئن بود که با علاقه به یادش خواهد آورد. چشم‌های قهوه‌ای‌اش باهوش و مهربان بود. یک مرد از این بیشتر چه می‌خواهد؟»

پیرامون زبان و زبانشانسی

محمدرضا باطنی
نشر آگه
۱۳۶ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۵
۳.۵ از ۵

مخاطب کتاب کسایی‌ان که می‌خوان با زبان‌شناسی آشنا شن، یا یه آشنایی کمی باهاش دارن. واسه همین خیلی ساده توضیح می‌ده. اگه با زبان‌شناسی آشنا باشید، ممکنه یه جاهاییش به نظرتون بدیهی بیاد، زیاده‌گویی یا حتا چرت. هفت‌تا مقاله داره:

۱- پیرامون زبان و زبان‌شناسی
۲- فارسی،‌ زبانی عقیم؟
۳- جمله، واحد ترجمه
۴- روان‌شناسی زبان
۵- اهمیت استنباط در درک زبان
۶- ادراک گفتار
۷- مقولات اسم در زبان فارسی و انگلیسی

مقاله‌ی اول توضیح‌هاییه که اصلاً به چی می‌گیم زبان، زبان‌شناسی چیه و چه شاخه‌هایی داره. مقاله‌ی دوم که به نظرم به‌ترین مقاله‌ی کتابه، درباره‌ی اینه که چرا زبان فارسی زایایی نداره قدرت واژه‌سازی توش کمه. می‌گه زایایی زبان یعنی این‌که بشه از اسم و صفت به فعل رسید و برعکس. مثلاً تو زبان فارسی فقط فعل‌های ساده‌ن که زایایی دارن (مثلاً «نمود» می‌شه نمودار، نمونه، نما، نمایان، نمایش و...) که تعداد فعل‌های ساده تو زبان فارسی خیلی کمه. بعد می‌آد واژه‌سازی تو انگلیسی رو با فارسی مقایسه می‌کنه و توضیح می‌ده که چرا قدرت واژه‌سازی تو فارسی انقدر کمه. از اسم بیش‌تر مقاله‌ها معلومه درباره‌ی چی‌ان. مقاله‌های  ۴، ۵ و ۶ درباره‌ی روان‌شناسی زبان‌ان و مثلاً این‌که رابطه‌ی زبان و تفکر چه‌جوریه، یا چی می‌شه که یه جمله برای ما قابل درکه و جمله‌ی دیگه نه. تو آخری هم ویژگی‌های اسم رو تو فارسی و انگلیسی مقایسه می‌کنه و نشون می‌ده که چه فرق‌‌هایی دارن. چه‌جوری ممکنه مترجم‌ها یه تیکه‌هایی رو کلاً اشتباه بفهمن و ترجمه کنن.

من که با خوندن این کتاب به زبان‌شناسی علاقه‌مند شدم و توصیه‌ش می‌کنم.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: محمدرضا باطنی، نشر آگه/آگاه

اشتیلر

ماکس فریش
ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد
نشر ماهی
۴۴۷ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

«من اشتیلر نیستم!» این جمله‌ی اولِ کتابیه به نام «اشتیلر». یکی رو تو سوییس دست‌گیر کردن و متهمش کردن به این‌که اشتیلره. ولی اون تمام تلاشش رو می‌کنه که بگه اشتیلر نیست. بخش اول کتاب یادداشت‌های اون مرد تو زندانه که سعی می‌کنه با تعریف‌کردن ماجراهای عجیب‌وغریب از زندگیش ثابت کنه اشتیلر نیست. و بخش دوم پس‌گفتار دادستانه درباره‌ی مرد زندانی.

طرح کلی به نظرم ایده‌ی تازه‌ای نیست. چیزی که «اشتیلر» رو از سطح یه رمان خوب بالاتر می‌بره،  روایت قصه‌ها و داستان‌های زیادیه که به رمان حجم می‌ده. البته موقعیت‌های عجیب‌غریب و توصیف‌های خاص از موقعیت‌های ساده هم به شاخ‌بودن کتاب کمک می‌کنه. یعنی رمان به جای این‌که دفاع مرد از اتهام اشتیلربودن باشه یا مثل داستان‌های کافکا این تغییر موقعیت رو به رسمیت بشناسه، پُر از قصه‌ها و ماجراهای فرعی و اصلی‌ایه که مرد تعریف می‌کنه تا از اشتیلربودن در بره. پُر از داستان‌هاییه که برای اشتیلر و اطرافیانش اتفاق افتاده و مردِ زندانی، مثل یه نویسنده، تعریف می‌کنه تا اشتیلر رو بشناسه. بعد یه تضاد جالبی شکل می‌گیره بین داستان‌های واقعی و سرد و غم‌انگیز زندگی اشتیلر و داستان‌های پُرماجرا و گرم و بدوی‌ای که مرد از زندگی خودش تعریف می‌کنه. به نظرم این دوگانگی‌های کتاب (مثلاً انکار اشتیلر از یه طرف و شناسوندنش از طرف دیگه، طنز و جدی‌بودن هم‌زمان و...) خیلی کتاب رو تأثیرگذار کرده. یه جور خوبی رو مرز این تناقض‌ها حرکت می‌کنه.

به نظرم تأثیر پروست رو کتاب کاملاً محسوس بود. چندجا هم به‌ش اشاره می‌شد. پروست تو «جست‌وجو» به یه جور فُرم «داستان-مقاله» واسه رمان می‌رسه (یعنی رمانی که هم قصه‌گو باشه، هم نقد و تحلیل کنه) که تو «اشتیلر» هم تا حدی دیده می‌شه. ولی ایراد رمان اینه که ماکس فریش، برعکس پروست، جسارتِ نوآوری رو نداره و با یه پایان‌بندی محافظه‌کارانه درک رمانش رو ساده می‌کنه و حتا قراردادهایی هم که با خواننده گذاشته بود، زیر پا می‌ذاره و سعی می‌کنه اتفاقایی که نیاز به توجیه نداره و ما قبول کردیم، توجیه کنه.

آخر کتاب هم دو تا نقده که یکی‌ش رو دورنمات نوشته و واقعاً عالیه.
جا داره از چاپ خوب کتاب، طرح رو جلد عالی (نقاشی باله‌ی ادگار دگا)، جلد گالینگور و فونت ریزی که تعداد صفحه‌ها رو کم می‌کنه و بقیه‌ی چیزای خوب کتاب یاد کنم. و خوندنش رو اکیداً توصیه کنم.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: ماکس فریش، علی‌اصغر حداد، نشر ماهی

جنگ آخر زمان

ماریو بارگاس یوسا
ترجمه‌ی عبدالله کوثری
نشر آگه
۹۱۹ صفحه، ۸۵۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۱
۴.۵ از ۵

پس از سال‌ها انتظار آقامون یوسا برنده‌ی نوبل 2010 شدن. این اتفاق فرخنده رو به همه‌ی عاشقان آن حضرت تبریک می‌گم. این شما و این نویسنده‌ی نویسنده‌ها، ختمی‌مرتبت؛ یوسا.

***
«خبرنگار نزدیک‌بین گفت: "می‌بینید؟" چنان نفس می‌کشید که گفتی از تقلایی شدید خسته و فرسوده شده. "کانودوس یک ماجرا نیست. درخت ماجراهاست."»

اواخر قرن ۱۹ بعد از این‌که تو برزیل جمهوری برقرار می‌شه، یه گروه شورشی ضد جمهوری شکل می‌گیرن. این گروه که تو منطقه‌ی کانودوس جمع می‌شن، یه سری راه‌زن و فقیر و این چیزان که دور یه آدمی به اسم «مرشد» که ادعا می‌کنه فرستاده‌ی مسیحه، جمع می‌شن. «جنگ آخر زمان» درباره‌ی قضیه‌ی کانودوسه و داستان جنگ‌های عظیمی رو که برای سرکوب این شورش در گرفت و آدم‌های زیادی رو که یه جوری درگیر این موضوع شدن می‌گه.

ساختار داستان و نوع روایتش خیلی منو یاد «لاست» انداخت. «لاست» این‌جوری بود که اول شخصیت‌ها رو معرفی می‌کرد، از گذشته‌شون می‌گفت، بعد ماجراهای هر قسمت رو با تمرکز رو یکی از شخصیت‌ها می‌گفت. این هم همین‌جوریه. شخصیت‌های مهمی که شورش کردن، سرهنگی که با شورشی‌ها می‌جنگه، خبرنگاری که فرستاده شده اون‌جا و کلی شخصیت دیگه داستان‌ها رو می‌سازن و پیش می‌برن... این‌جوریه که اون «درخت ماجراها» شکل می‌گیره. یوسا مثل همیشه تأثیر اتفاقات رو گستره‌ی زیادی از مردم رو بررسی می‌کنه.

نسبت به بقیه‌ی کتاب‌های یوسا، روایت ساده‌تری داره. خودش گفته چون اتفاقات تو قرن ۱۹ می‌گذره، سعی کرده با شیوه‌ی کلاسیک داستان‌گویی کار کنه و البته تو اون هم به فرم جدیدی برسه. یه کمی هم مایه‌های رئالیسم جادویی داشت... شبیه به همون چیزی که مارکز می‌گه که این رئالیسم جادویی نیست و واقعیت تو آمریکای لاتین این‌جوریه. به خصوص سر یه همچین ماجرایی، احتمالاً افسانه‌هایی که مردم می‌سازن مرز بین واقعیت و تخیل رو کم‌رنگ می‌کنه.

ترجمه‌های عبدالله کوثری بی‌نظیرن. فکر می‌کنم به خاطر شاعربودنش تسلط زیادی هم روی واژه‌های قدیمی یا آهنگ جمله‌ها داره. جداً نثرش واسه من رشک‌برانگیزه.

×××
«چیزی تازه، گنگ، بی‌شکیب و پرزور در چهره‌اش پدیدار شده، چیزی که دم به دم می‌افزاید، چیزی که خود از آن آگاه نیست، لبانش فاصله‌ی با گلوی ژورما ندارند. زن مصمم، عقب می‌کشد و در همین حال سینه‌اش را می‌پوشاند. حالا دیگر تقلا می‌کند که خود را از چنگ گال خلاص کند، اما مرد نمی‌گذارد برود، و همچنان که به خود می‌چسباندش همان جمله را که زن نمی‌تواند بفهمد تکرار می‌کند «Don't be afraid,don't be afraid» ژورما با مشت به سینه‌اش می‌کوبد، صورتش را چنگ می‌زند، بالأخره خود را خلاص می‌کند و پا به فرار می‌گذارد. اما گال طول کلبه را در پی‌اش می‌دود، به او می‌رسد، می‌گیردش، به چمدان کهنه تنه می‌زند و بعد با او به زمین می‌افتد. ژورما لگد می‌پراند، با همه‌ی توانش او را می‌راند، اما جیغ نمی‌زند. تنها صدایی که شنیده می‌شود نفس‌نفس بریده‌ی آن دو و جیک‌جیک جوجه‌ها، عوعوی سگ و دینگ‌دینگ زنگوله‌هاست. از میان ابرهای سربی‌رنگ خورشید اندک‌اندک بالا می‌آید.»

یوسا در Menu:
+ گفتگو در کاتدرال
+ چرا ادبیات؟
+ سور بز
+ عیش مدام، فلوبر و مادام بوواری
+ سالهای سگی
+ دختری از پرو
+ نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان
+ چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟

برچسب: ماریو بارگاس یوسا، عبدالله کوثری، نشر آگه

بررسی یک پرونده قتل

زیر نظر میشل فوکو
ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان
انتشارات آگاه
۲۸۴ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۷۹
۴ از ۵

ژوئن ۱۸۳۵، یه جوون روستایی مادر، خواهر و برادر کوچیکش رو به طرز وحشیانه‌ای می‌کُشه. بعد تو خیابون راه می‌افته و می‌گه پدرم رو نجات دادم. بعد می‌ره تو جنگل زندگی می‌کنه و یک ماه بعد دست‌گیر می‌شه. تو زندان اولش خودش رو به دیوونگی می‌زنه، ولی بعد تو چهل صفحه یادداشت دلایل کارش رو با جزئیات زیاد می‌گه. نکته‌ی عجیب اینه که پسره قبلاً یه جور خل‌وضعی داشته. مثلاً پرنده‌ها و قورباغه‌ها رو به صلیب می‌کشیده، بچه‌ها رو می‌ترسونده و... دقت و زیبایی یادداشت‌ها (به خصوص با توجه به این نکته که یارو سواد درست‌وحسابی هم نداشته) در کنار جنونی که قاتل قبلاً داشته و خون‌سردی‌ش موقع انجام قتل پرونده رو پیچیده کرده.

بعد بحث زیادی شکل می‌گیره بین پزشک‌ها که این یارو دیوونه‌س یا نه، مسئول قتل هست یا نه. گروهی شکل می‌گیرن که می‌گن از این یادداشت‌ها و این نحوه‌ی استدلال مشخصه که یارو عاقله و فقط یه دوره‌ای خودش رو زده به دیوونگی. گروه دیگه می‌آن می‌گن که قاتل با انجام قتل (و خوابیدن نفرت شدیدش) موقتاً سر عقل اومده و یادداشت‌ها رو نوشته، و گرنه دیوونه‌س. یه عده هم نظریه‌ی «تک‌جنونی» رو مطرح می‌کنن که می‌گه خودِ قتل، به خودی خود، می‌تونه نشان‌دهنده‌ی جنونش باشه. از طرف دیگه هم بحثی پیش می‌آد که روان‌پزشکی چه‌قدر حق داره تو قضاوت تأثیر داشته باشه. کاری که فوکو و تیمش کردن، تحلیل چیزهاییه که تو این پاراگراف گفتم، با توجه به شرایط اجتماعی و طبعات اجتماعی حکمی که صادر می‌شه.

جدا از اهمیتِ اجتماعی اتفاق که مفصل بررسی می‌شه، به نظرم چیزی که کتاب رو جذاب می‌کنه، درگیر شدنِ ما با یک پرونده‌ی قتله و نوع پیش‌رفت پرونده. برای من جذاب‌ترین چیز این بود که بی‌واسطه با نوشته‌های یه قاتل و کلاً یه پرونده‌ی قتل روبه‌رو شدم. توجه به جزئیات و حساسیتی که نظام قضایی تو بررسی پرونده داره، بعد از ۱۷۰ سال برای ما دست‌نیافتنیه. حتماً از نظر روان‌کاوی هم جذابه، چون این مورد باعث شده نظریه‌ی تک‌جنونی استحکام پیدا کنه.

کلاً توصیه می‌کنم. هرچند فکر نمی‌کنم راحت گیر بیاد. خود انتشارات آگاه شاید داشته باشه هنوز.

برچسب: میشل فوکو، مرتضی کلانتریان، نشر آگه/آگاه

از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

هاروکی موراکامی
ترجمه‌ی مجتبی ویسی
نشر چشمه
۱۷۹ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۸۹
۲.۵ از ۵

یادداشت‌های روزانه‌ی موراکامیه درباره‌ی خودش، با محوریت دویدن. فکر می‌کردم یه همچین کتابی واسه من باید خیلی جذاب باشه. به هر حال یادداشت‌های روزانه‌ی یه نویسنده‌، به خصوص نویسنده‌ای که دنیای پُررمز و رازی داره، باید خیلی جذاب باشه. تجربه‌ی قبلی‌م از یادداشت‌های روزانه‌ی همینگ‌وی [پاریس، جشن بیکران] هم تصورم رو تقویت می‌کرد. ولی خب، این کتاب نتونست توقعم رو برآورده کنه.

موراکامی تو این کتاب از دویدن می‌گه. از سال ۱۹۸۲ که کافه‌ش رو تعطیل کرده، تا الآن هر روز کلی می‌دوه و هر سال هم مسابقات ماراتن شرکت می‌کنه. تو این کتاب از تجربه‌ی دویدن‌های طولانی‌مدتش و علاقه‌ی زیادش به اون می‌گه. دویدن روزانه واسه‌ش خلوت خودخواسته‌ایه که به‌ش آرامش می‌ده. گاهی هم به نظر حالت آیینی به خودش می‌گیره. لابه‌لای چیزهایی که از مسابقات و تمرین‌هاش برای اون‌ها می‌گه، از احساستش وقت دویدن می‌گه، از تجربه‌ی فیزیکی دویدن می‌گه و گاهی هم شرایط دویدن رو تعمیم می‌ده به نوشتن، یا حتا زندگی. از شباهت‌های نوشتن و دویدن می‌گه. کاملاً مشخصه که موراکامی مرام خاصی داره تا به آرامش دل‌خواهش برسه. آرامشی که می‌شه ردشو تو داستان‌هاش هم گرفت.

مشکل اصلی کتاب به نظرم حکم‌دادن‌های زیاد موراکامی بود. چیزهایی که خودش تو پیش‌گفتار به‌شون می‌گه «درس زندگی» که حداقل من انتظار نداشتم تو یه کتاب از موراکامی انقدر زیاد باهاش برخورد کنم. چیز اذیت‌کننده‌ی دیگه‌ش هم این بود که زیاد خودش رو توضیح می‌ده، که باعث می‌شه به تکرار یا زیاده‌گویی بیفته. شاید دلیلش این باشه که کتاب بیش‌ازحد رو دویدن تمرکز داره، و ظرفیت نوشتن درباره‌ی دویدن محدوده. مگه چه‌قدر می‌شه از حس خوش‌آیند دویدن یا گرفتن عضله‌ی پا موقع دویدن گفت؟

شاید علاقه‌مندان موراکامی یا علاقه‌مندان فعالیت‌های فیزیکی طاقت‌فرسا از این کتاب خوششون بیاد. ضمن این‌که ترجمه متوسط یا حتا زیرمتوسطه.

×××
«موقع دویدن دقیقاً به چه فکر می‌کنم؟ پاسخ یکه و راهگشایی برای آن ندارم.
به گمانم در روزهای سرد قدری به سرمای هوا فکر می‌کنم. همچنین به گرما در روزهای گرم. غمگین که باشم قدری به اندوه فکر می‌کنم و مواقعی هم که شاد باشم لحظاتی به شادمانی. گاهی هم، همان‌طور که قبلاً گفتم، خاطراتی پراکنده به‌یادم می‌آید. در مواردی هم که بسیار به‌ندرت اتفاق می‌افتد ایده‌ای برای استفاده در یک رمان به ذهنم می‌رسد. ولی اگر راستش را بخواهید حین دویدن چندان به نکات مهم و قابل عرض فکر نمی‌کنم.
فقط می‌دوم. دویدن در خلأ. شاید هم بتوان آن را طوری دیگر مطرح کرد: می‌دوم تا خلئی را به دست بیاورم.»

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور

برچسب: هاروکی موراکامی، مجتبی ویسی، نشر چشمه

بیلی باتگیت

ای. ال. دکتروف
ترجمه‌ی نجف دریابندری
انتشارات طرح نو
۳۹۶ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۷۷
۳.۵ از ۵

قبلاً از دکتروف «رگتایم» رو خونده بودم، که فوق‌العاده بود و بی‌شک از به‌ترین کتاباییه که تا حالا خوندم. این خیلی به رگتایم شبیه نیست. نه گستردگی رگتایم رو داره، نه نوآوریِ روایی‌ش رو، ولی شاید جذاب‌تر از رگتایم باشه. راوی‌ش بیلی باتگیتِ ۱۵ساله‌س که تو محله‌ی فقیرنشین زندگی می‌کنه و جذب یه گروه گانگستری و مافیایی می‌شه. یعنی وارد دنیایی می‌شه که توش سهمگینی مرگ کم می‌شه، ریسک‌پذیری بالا می‌ره و اعتماد جایی نداره.

داستانِ خارق‌العاده‌ای نداره، ولی خب، جذابه. داستانش خیلی منو یاد بازی «مافیا» انداخت. به نظرم قدرت کتاب بیش‌تر از هر چیزی تو جزءنگری‌هاشه. یعنی این‌هان که باعث شدن کتاب جذاب و متفاوت بشه. این جزءنگری باعث شده تا جای شخصیت‌ها و فضاهای آشنای کتاب‌ها و فیلم‌های گانگستری رو شخصیت‌پردازی نو و فضاهای نو بگیره. خب این‌جوری حسی رو هم که ما از رمان می‌گیریم فرق داره با حسی که مثلاً از دیدن یا خوندن پدرخوانده می‌گیریم. توصیف‌هاشم قشنگ تو ذهن آدم می‌مونه، از بس که ناب و تازه‌س.

چیز دیگه‌ای که کتاب رو متمایز می‌کنه، لحن سرخوشانه‌ایه که راوی داره، انگار می‌خواد ابهت دسته‌های مافیایی رو به بازی بگیره. همون‌طور که نجف هم تو مقدمه می‌گه، یکی از لایه‌های کتاب شوخی با ادبیات قبل از خودشه. از همه روشن‌تر هم شوخی با ژانر گانگستری. البته این شوخی هیچ‌جا به هجو واضح نمی‌کشه، اون‌طوری که مثلاً براتیگان تو «در رؤیای بابل» ژانر پلیسی رو هجو می‌کنه. حس من این بود که کتاب جلو که می‌ره، افت می‌کنه و از ریتم می‌افته.

اول کتاب نجف یه مقدمه‌ نوشته که توش ریشه‌های مدرنیسم و پست‌مدرنیسم رو توضیح داده و گفته که چرا می‌شه «بیلی باتگیت» رو رمان پست‌مدرن تلقی کرد. بعدش هم یه مصاجبه با دکتروف اومده، که خیلی عالیه. ترجمه‌ هم عالیه. لحن راوی رو خیلی خوب درآورده و جدا از اون، نثر نجف هم عالیه. از نمونه‌های نثر فاخر، صمیمی، شوخ‌طبع و دقیق.

×××
«در این موقع به نیمرخش رسیده بودم. عرق پیاده‌روی موی سرش را دسته کرده بود و از پیشانی‌اش جدا کرده بود، خط سفید پیشانی‌اش را دیدم که یک منحنی بود به سفیدی استخوان و صافی مرمر. تو پرتوهای خورشید که از روی سنگ‌ها برمی‌گشت توانستم چشم زلالش را ببینم که بیضی سبزرنگ  بود با چراغ‌های طلایی که محو و درخشان می‌شد، بعد انگار تمام تخم‌چشمش یکهو گنده شد و دیدم که دارد گریه می‌کند. بی‌صدا گریه می‌کرد و از پشت اشکش نگاه می‌کرد و اشکش را با گوشه‌ی دهنش می‌مکید.»

برچسب: ای. ال. دکتروف، نجف دریابندری، انتشارات طرح نو

ابداع مورل

آدولفو بیوئی کاسارس
ترجمه‌ی مجتبی ویسی
نشر ثالث
۱۴۹ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ اول، تابستان ۸۹
۵ از ۵

خیانته که چیزی از داستان کتاب بگم. از اون کتاب‌هاس که خواننده باید حین خوندن کتاب کم‌کم در جریان داستان قرار بگیره و از شعبده‌بازی نویسنده لذت ببره. پس مجبورم از حواشی کتاب حرف بزنم. 

کاسارس دوست بورخس بوده و با هم چندتا کتاب هم نوشتن. «شش مسأله برای دن ایسیدرو پارودی» فکر کنم تنها کتابی بود که قبل از این از کاسارس ترجمه شده، که با بورخس نوشته بوده. اون یه مجموعه‌داستان پلیسی بود، با فضاهای بورخسی و بازی‌گوشی‌های کاسارس. «ابداع مورل» اولین رمان مستقل کاسارسه که بورخس هم روش مقدمه نوشته (که این مقدمه تو ترجمه‌ی فارسیش هم اومده) و گفته که این کتاب ژانر جدیدی رو وارد ادبیات آمریکای لاتین کرده، که نه مثل قبلی‌ها واقع‌گراس، و نه تخیلش اغراق‌آمیزه. یه کتابه با دنیای فانتزی‌ و «تخیل معقول». با توجه به سال نوشته‌شدن کتاب (۱۹۴۰) به نظر می‌رسه که کتاب پیش‌رویی تو ادبیات آمریکای لاتین بوده.

به نظرم سخته که آدم رمان فانتزی بنویسه و اجزای رمان چفت‌وبست داشته باشن. یعنی چون رمان فانتزی داره قواعد دنیای واقعی رو می‌شکنه، نویسنده ممکنه به دام بی‌قاعده نوشتن بیفته و هر چی می‌خواد بدون توجیه تو کتاب جا بده. هوشیاری کاسارس تو اینه که کاملاً به قواعد دنیایی که می‌سازه آگاهه و خیلی آروم و تدریجی ما رو وارد با این قواعد تازه روبه‌رو می‌کنه. چیزی که من رو خیلی تحت‌تأثیر داد نگاه شاعرانه‌ی کاسارس به موضوع بود که از کتابی که می‌تونست آبکی یا معمولی باشه، به یه شاه‌کار ساخته. متأسفم که نمی‌شه بدون کلی‌گویی راجع به کتاب حرف زد.

کلاً هم یه ذره منو یاد ونه‌گات و خوان رولفو انداخت. ترجمه هم چیز آزاردهنده‌ای نداشت. باز تأکید می‌کنم که این کتاب رو بخونید.

برچسب: آدولفو بیویی کاسارس، مجتبی ویسی، نشر ثالث، خورخه لوییس بورخس

دفاع لوژین

ولادیمیر نابوکوف
ترجمه‌ی رضا رضایی
نشر کارنامه
۳۳۴ صفحه، ۳۹۵۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۴.۵ از ۵

نابوکوف از عجیب‌ترین نویسنده‌های دنیاس. می‌شه از لابه‌لای کتاب‌هاش فهمید که می‌خواد شخصیت اصلیش رو کشف کنه و از پا در آردش. مشخصه که ناباکوف با چه مشقتی شخصیت‌هاش رو از لایه‌های درونی خودش بیرون می‌کشه و بی‌رحمانه قربانیشون می‌کنه.

تو کتاب‌های دیگه‌ای که از نابوکوف خوندم، سایه‌ی دو تا از علاقه‌های اصلی‌ش دیده می‌شد: پروانه و شطرنج. «دفاع لوژین» ادای دین کامل ناباکوف به شطرنجه. کتاب از مدرسه‌رفتن لوژین شروع می‌شه. لوژین تو بچگی کم‌حرف و گوشه‌گیره و همیشه در حالِ فراره: فرار از سفر، فرار از مدرسه، فرار از تغییر و پناه بردن به جایی که تنها باشه. کودکی لوژین تا جایی روایت می‌شه که استعداد لوژین تو شطرنج شکوفا می‌شه. بعد به قول خود ناباکوف، نویسنده «حرکت غافلگیرانه‌ای از گوشه‌ی صفحه انجام می‌دهد -گذشت شانزده سال در یک پاراگراف- و لوژین ناگهان مرد مریض‌احوالی شده است» لوژین استاد بزرگ شطرنج شده و تنها مسأله‌ی واقعی براش شطرنجه و بقیه‌ی زندگی براش مثل خواب می‌مونه.

نقش شطرنج تو این کتاب فقط محدود به شغل شخصیت اصلی نمی‌شه. انگار کل رمان بر اساس منطق شطرنج‌ بازی‌کردن نوشته شده. انگار که رمان بازی شطرنج دیگه‌ایه که لوژین -و خواننده- درگیرش می‌شن. هر حرکت شخصیت‌ها امکان‌های جدیدی برای ادامه‌ی رمان می‌ده. مثلاً همین که از ناباکوف نقل کردم، حرکت غافل‌گیرانه‌ای که بازی رو عوض می‌کنه. یا مهم‌تر از همه؛ که اسم کتاب هم به‌ش اشاره داره، سیستم دفاعی‌ای که لوژین برای مقابله با زندگی داره، الهام‌گرفته از شطرنجه. حتا بین فصل‌ها و شخصیت‌ها و اشیاء کتاب هم ارتباط ارگانیکی دیده می‌شه که شبیه به چینش مهره‌های شطرنج و نظم یه موسیقی دل‌چسبه.

بله. همون‌طور که می‌دونید کتاب‌های کارنامه جلد، قطع، جنس کاغذ، طرح رو جلد خوبی دارند. ترجمه‌ی خوبی هم دارند، ویراستار درست‌وحسابی هم دارند. و نسبت به زمان چاپشون قیمت بالایی هم دارند. امیدوارم این تنها دلیل واسه این باشه برای این‌که کتابی با این کیفیت بعد از ۵ سال هنوز به چاپ دوم نرسیده.

برچسب: ولادیمیر نابوکوف، رضا رضایی، نشر کارنامه

شبانه‌ها

(پنج داستانِ موسیقی و شب)

کازوئو ایشی‌گورو
ترجمه‌ی علی‌رضا کیوانی‌نژاد
نشر چشمه
۲۲۳ صفحه، ۴۸۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۸۹
۳.۵ از ۵

بیش‌تر شهرتِ ایشی‌گورو به خاطر بامانده‌ی روزه و البته رمان‌های دیگه‌ش. ولی اولین برخورد من باهاش یه داستان‌کوتاه بود به اسم «شام خانوادگی» که تو مجموعه‌ی «لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر» چاپ شد که داستانِ بی‌نظیری بود. این تجربه‌های خوب باعث شده کتاب‌های ایشی‌گورو رو با شوق بخونم. «شبانه‌ها» آخرین مجموعه‌داستان ایشی‌گوروئه که سال ۲۰۰۹ چاپ شد.

همون‌طور که از اسم فرعی کتاب معلومه، تو همه‌ی داستان‌های کتاب موسیقی نقش پُررنگی داره. راوی همه‌ی داستان‌ها یه موزیسین معمولیه که تو کافه‌ها و میدون‌های شهر آهنگ اجرا می‌کنه و دنبال راهیه برای پیش‌رفت و تبدیل‌شدن به یه موزیسین معروف و صاحب‌سبک. راوی درگیر ماجرایی می‌شه که برای یکی از نزدیک‌هاش اتفاق افتاده. از این زاویه که نگاه کنیم، می‌شه گفت «شبانه‌ها» تجربه‌ی موزیسین‌هاس با پنج ماجرای عاشقانه و روایت‌هاییه از عشق‌های تموم‌شده. برای همینه که داستان‌های این مجموعه جایی‌ان که اندوه و موسیقی به هم می‌رسن. در عین حال یه جور امید هم تو همه‌ی داستان‌ها هست، امیدی که راوی داره واسه ادامه‌ی زندگی بعد از شریک‌شدن تو این تجربه‌ی غم‌انگیز.

داستان‌های این مجموعه پُرماجران. ماجراهایی که برای راوی تو برخورد با موسیقی رخ می‌ده، ماجرای عاشقانه‌ای که برای دوست راوی اتفاق افتاده و ماجرایی که بین راوی و دوستش اتفاق می‌افته؛ همه داستان‌ها رو پرماجرا می‌کنن. تازه به این‌ها این نکته رو هم اضافه کنید که راوی همه چی رو نمی‌گه و راوی‌های ایشی‌گورو معمولاً قابل اعتماد نیستن. [مثال درخشانش همون بازمانده‌ی روزه که راوی عشقش به همکارش رو پنهان می‌کنه، ولی کل کتاب رو به خاطر همون عشق نوشته.] یعنی ما باید این مسأله رو درک کنیم که ممکنه یکی نخواد همه چیز رو به ما بگه و اگه می‌خوایم داستان رو به‌تر بفهمیم، باید دنبال این هم باشیم که راوی چه چیزهایی رو به ما نگفته و چرا.

ترجمه‌ی کتاب هم نسبتاً خوبه. یه جاهایی به نظرم بدسلیقگی داشت که البته خیلی تو ذوق نمی‌زد و کلاً روونه. از این کتاب یه ترجمه دیگه هم از خجسته کیهان هست. من یه مقایسه‌ی سریع تو کتاب‌فروشی کردم، به نظرم این ترجمه به‌تر اومد.

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور

برچسب: کازوئو ایشی‌گورو، نشر چشمه

یکی مثل همه

فیلیپ راث
ترجمه‌ی پیمان خاکسار
نشر چشمه
۱۳۸ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۹
۴ از ۵

شبیه به کتاب‌های آمریکایی‌ایه که تو چند سال اخیر چاپ شده و زیاد مطرح شده. درباره‌ی زندگی روزمره‌ی آدم‌هاییه که نمی‌تونن از پس زندگی بر بیان، با ریزبینی و توصیف‌های خارق‌العاده و تأکید روی یه آدم خاص. طوری که ما لحظه‌های زندگی اون آدم رو تجربه می‌کنیم.

طرح خیلی عالی‌ای داره. از مراسم خاک‌سپاری شروع می‌شه. بازمانده‌های مُرده جمع شدن و به نوبت می‌آن حرف می‌زنن: بچه‌های زن اول، زن دوم با دخترش، برادر و پرستار. بعد نویسنده شروع می‌کنه تصویر اول رو دوباره می‌سازه. می‌ره سراغ آدم‌هایی که تو صحنه‌ی اول دیدیم و ندیدیم. کم‌کم و پراکنده زندگی مُرده‌ی بی‌اسم رو تعریف می‌کنه. دوران کودکی‌ش رو می‌گه و زن‌های زندگی‌ش رو مرور می‌کنه: ازدواج ناموفق اول، ول‌کردن زن اول برای ساختن زندگی با ثُبات، بعد پشت ‌پا زدن به زندگی خوبش با زن دوم و رو هم ریختن با یه زن جوون و جذاب و ضعیف! کلاً این‌که چی شد که «مرد جوانی که زمانی آرزو داشت هرگز زندگی دوگانه‌ای نداشته باشد حالا داشت با یک تبر از وسط دو نیم می‌شد.»

سایه‌ی مرگ رو کل کتاب افتاده. مریضی‌های پیاپی شخصیت اول و مردنِ اطرافیانش مدام ما رو یاد تصویر اول کتاب می‌ندازه: خاک‌سپاری مرد. کلاً هم قسمت عمده‌ای از کتاب درباره‌ی دوران پیریه. وقتی آدم تنها شده و می‌بینه توانایی تغییر چیزی رو نداره، امیدی به آینده نداره و همه‌ش داره تو گذشته دنبال چیزی برای دل‌خوشی می‌گرده یا دنبال راهیه برای جذاب‌کردن زندگی فعلی. خب، به این‌ها درد شدید جسمانی رو هم اضافه کنید که به قول یکی از شخصیت‌ها «باعث می‌شه از خودت بترسی، بیگانگی کاملش خیلی برای آدم ترسناکه.»

انگار فیلیپ راث از مطرح‌ترین نویسنده‌های زنده‌ی آمریکاس. فیلم «مرثیه» هم از رو یه کتابش ساخته شده. این کتابم به حال‌وهوای «مرثیه» نزدیکه و جداً از نظر حسی قویه. لحظه‌های تأثیرگذاری  داره. ایرادی که داره اینه که گاهی زیاد حرف می‌زنه، زیاد رو چیزا تأکید می‌کنه. به خصوص آخر کتاب زیاده‌گویی‌ش اذیت می‌کنه. ترجمه هم خوبه. این طرح رو جلدای جدید چشمه هم خیلی خوبن، یه شناس‌نامه‌ای دارن.

×××
«وقتی در راه‌پیمایی‌های صبحگاهی‌اش زنان جوان سلامت و خوش‌هیکلی را در حال دویدن می‌دید که موهای‌شان برق می‌زند و تمام انحناهای بدن‌شان به قاعده است، به نظرش می‌رسید زن‌ها از دوره‌ی خودش خیلی خوشگل‌تر شده‌اند. زن‌هایی که جز لبخندی مصنوعی و معصومانه چیزی برای شریک شدن با او نداشتند. تعقیب حرکات سریع‌شان با چشم برایش لذت‌بخش بود، ولی لذتی طاقت‌فرسا. در ته لذت ذهنی‌اش غمی گزنده بود که حس غیرقابل تحمل تنهایی‌اش را شدیدتر می‌کرد. درست است، تنها زندگی‌کردن انتخاب خودش بود، ولی نه تا این اندازه تنها. بدترین جنبه‌ی تنهایی این است که مجوری تحملش کنی -یا تحمل می‌کنی، یا غرق می‌شوی. باید سخت تلاش کنی تا ذهن گرسنه‌ات را از نگاه به گذشته باز داری تا نابود نشوی.»

درباره‌ی این کتاب:
+ گفت‌وگو با فیلیپ راث
+ اُفست
+ پروژکتور

برچسب: فیلیپ راث، پیمان خاکسار، نشر چشمه

در جستجوی زمان از دست رفته - ۳

کتاب سوم: طرف گرمانت ۱و۲

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۸۰۳ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ دوم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۴.۵ از ۵

«طرف گرمانت» بسطِ یکی از اصلی‌ترین مضمون‌های جست‌وجوئه: دنیای اشرافیت. پروست تو «طرف گرمانت‌» تحلیل دقیق و وسواس‌گونه‌ای از رفتارهای محفلی و اشرافی زمان خودش ارائه می‌ده. راوی که حالا به نظر جوون می‌آد، به شدت مجذوب خاندان اشرافی گرمانت‌ها و به خصوص دوشس دوگرمانت شده. درباره‌ی دوشس خیال‌بافی می‌کنه و سعی می‌کنه به محفل‌های گرمانت‌ها راه پیدا کنه. بحث‌های سیاسی اون زمان، بحث درباره‌ی خانواده‌های مختلف، اشراف مختلف و گاهی هم ادبیات و هنر بحث رایج این محفل‌هاس. راوی وقتی هم که به راحتی پاش به این محافل باز می‌شه، از بحث سطحی و اسنوبی رایج محافل دل‌زده می‌شه و می‌بینه هیچ چیز خاصی پشت اون اسم‌های بزرگ نیست. هرچند این بحث‌ها و محافل قابل تعمیم به هر زمان و هر جامعه‌ای‌ هستند، ولی پرحرفی بیمارگونه‌ی پروست گاهی برام حوصله‌سَربَر می‌شد، همون‌طور که اشراف باعث دل‌زدگی راوی هم شدن.

البته «طرف گرمانت» فقط این چیزام نبود. فصل‌های باورنکردنی تلفن و توضیح صدای پشت تلفن و بعدش مرگ مادربزرگ راوی، برگشت آلبرتین [معشوق راوی] و بقیه‌ی شخصیت‌ها و اتفاق‌ها، به شکل تازه، خوندن این جلد رو به شدت لذت‌بخش می‌کرد. یه جورایی این برگشت‌ها و عوض‌شدن‌ها گذر زمان رو تو ذهنم پررنگ‌تر می‌کرد. انگار با برگشتِ شخصیت یا مکان هم تغییرش دیده می‌شه، هم گذشته‌ش احضار می‌شه. ضمن این‌که وقتی شخصیت‌هایی که تو دو جلد اول پراکنده باهاشون روبه‌رو شده بودیم، تو مهمونی‌های این کتاب جمع می‌شن و تحلیل جدیدی ازشون به دست می‌آد، یه جوری حضورشون هم تو دو جلد اول توجیه می‌شه.

الآن می‌تونم قاطع‌تر این رو بگم که «جست‌وجو» ما رو تو دنیای تازه‌ای که می‌سازه غرق می‌کنه. دنیایی که انگار یه سطح ناخودآگاه‌تر از زندگی ماست.

×××
«اغلب می‌گوییم که زمان مرگ نامعلوم است، اما هنگام گفتنش این زمان را چنان در نظر می‌آوریم که در فضایی گنگ و دوردست جای داشته باشد، تصور نمی‌کنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است و معنی‌اش این باشد که مرگ –یا نخستین چنگ‌اندازی جزئی‌اش بر ما، که پس از آن دیگر رهایمان نمی‌کند- شاید در همین بعدازظهر فرا رسد، بعدازظهری نه چندان نامعلوم، که برنامه‌ی همه‌ی ساعتهایش از پیش ریخته شده است.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند [طرف گرمانت ۱، طرف گرمانت ۲]

برچسب: مارسل پروست، مهدی سحابی، نشر مرکز

موج‌ها

ویرجینا وولف
ترجمه‌ی مهدی غبرایی
نشر افق
۳۹۸ صفحه، ۴۸۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۶
۴ از ۵

«موج‌ها» تجربی‌ترین کتاب ویرجینا وولفه. اگه قبول کنیم پایه‌ و پیش‌برنده‌ی رمان‌های کلاسیک قصه‌س، این‌جا ویرجینیا وولف سعی داشته با حذف قصه چیز دیگه‌ای رو پیش‌برنده‌ی رمانش کنه: حس و ریتم. ریتم رمان رو تک‌گویی‌های درونی چند پاراگرافی ۶ شخصیت اصلی می‌سازه. انگار این ۶ راوی (سه مرد: برنارد، لوییس، نویل و سه زن: رودا، جینی، سوزان)، ۶ صدای مختلف، ۶ ساز مختلف از یه ارکسترن. این ۶ راوی تو ۹ فصل رمان رو از کودکی تا پیری راوی‌ها پیش می‌برن. و تو فصل آخر هم برنارد که نویسنده‌س تک‌گویی بلندی داره که جمع‌بندی رمانه. البته شخصیت بی‌صدایی به اسم پرسیوال هم هست که یه جورایی قهرمان و تکیه‌گاه این ۶ نفره. اول هر فصل هم توصیفِ یکی دو صفحه‌ای رو از دریا با موج‌های آروم می‌بینیم. توصیف‌هایی که به موازات رشد سنی شخصیت‌ها از کودکی تا پیری، از طلوع تا غروب خورشید رو در بر می‌گیرن.

موج‌ها بیش‌تر از هر چیزی به شعر نزدیکه. منطق روایت کتاب شعرگونه‌‌س، تک‌گویی‌ها و توصیف‌ها هم پر از استعاره و تشبیهه. مونولوگ‌هاش آدم رو یاد نمایش‌نامه می‌ندازه، پیش‌برنده‌ی قصه نیست، توصیف‌کننده‌ی حس و فضاس. حس‌ها حادثه‌ها رو می‌پوشونن. جدا از اون، موج‌ها پر از تلمیح به شعرهای مختلفه که انگار رمان رو پایه‌شون شکل گرفته. مثلاً حرکت یکی از شخصیت‌های کتاب رو می‌شه تو این شعر خلاصه کرد: «گل‌هایم را جمع خواهم کرد و هدیه خواهم داد - آه! به کی؟»

البته «خانم دلوی» هم نسبت به زمان خودش کتاب رادیکالی بوده، ولی «موج‌ها» به مراتب رادیکال‌تر از اونه. سیال‌ذهن «خانم دلوی» اتفاق‌های بیرونی داشت، تو لایه‌های زیری ظرف زمانی و مکانی‌ای حرکت می‌کرد و حرکت از ضمیر خودآگاه به ناخودآگاه داشت، ولی «موج‌ها» تقریباً هر چیز عینی‌ای رو حذف کرده و خیلی انتزاعیه. برای همینه که واردشدن به دنیای کتاب سخته، خوندنش سخت ولی لذت‌بخشه! برای من جاهایی بود که نمی‌تونستم از پس کتاب بر بیام و درکش کنم. جدا از اون، یه مشکل اساسی هم با کتاب دارم: چرا زبان شخصیت‌ها از کودکی تا پیری فرقی نمی‌کرد؟ چرا همه مثل هم حرف می‌زدن؟

ترجمه‌ی مهدی غبرایی خوبه، ولی بی‌نقص نیست. تو جمله‌های بلندِ چند خطی، کلمه‌ی اول نهاده و کلمه‌ی آخر فعل! این باعث می‌شه جمله کش‌دار شه و حوصله‌ی آدمو سر ببره. تو تاریخ بیهقی هم جمله‌های بلند داریم، یا «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» هم پر از جمله‌های بلنده. اون‌جا نویسنده مثلاً با عوض‌کردن جای فعل کاری کرده که جمله‌ی بلند کش‌دار و گنگ نباشه.

×××
«چه‌قدر از داستان‌ها خسته‌ام، چه‌قدر از عبارت‌هایی که چهار دست‌وپا و زیبا به زمین می‌آیند خسته‌ام! و چه بسا که به طرح‌های شسته رُفته‌ تمیز زندگی که روی یک تکّه کاغذ یادداشت می‌کشد بدگمانم. دلم هوای زبان موجز عاشقان را دارد، کلمات نصفه نیمه، کلمات نامشخص، مانند لِخ‌لِخ کفش روی پیاده‌رو. دنبال طرحی می‌گردم که با لحظات خفت و فتح که گهگاه بی‌چون و چرا سر می‌رسند جور در بیاید.»

برچسب:ویرجینیا وولف، مهدی غبرایی، نشر افق

خوابِ خوبِ بهشت

سام شپارد
ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی
۱۶۴ صفحه [جیبی]، ۲۵۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۹
۳.۵ از ۵

یه مجموعه‌داستانِ خوبِ آمریکایی، با داستان‌های ساده، خطی و کوتاه از زندگی روزمره‌ی آدم‌های آمریکایی. زندگی‌هایی که می‌تونستن خیلی معمولی باشن، ولی با ریزبینی سام شپارد برجسته شدن. تعلیقشون که به چشم نمی‌اومد، پررنگ شده و هر لحظه انتظار می‌ره تو این زندگی‌های معمولی اتفاق خاصی بیفته. در واقع خصوصیت اصلی داستان‌ها اینه که در عین کوتاهی، غیر قابل ‌پیش‌بینی‌ان. داستان‌ها آروم شروع می‌شن، با تعلیق ادامه پیدا می‌کنن تا به چرخش آخر داستان برسن. این چرخش آخر داستانه که به داستان‌ها معنی می‌ده.

داستان‌ها تا اون‌جا که می‌شه، کوتاه‌ان! خلوت‌ان و هیچ‌کدوم پُرشخصیت یا پُرقصه نیستن. شاید از این نظر قابل مقایسه با کارور باشه، ولی شپارد از کارور قصه‌گوتره. انگار نویسنده عمد داشته که خیلی رو چیزی مکث نکنه و حاشیه نره و صاف بره سر اصل داستان. همین باعث تأثیرپذیری بیش‌تر می‌شه، یعنی قبل از این‌که به خودمون بیایم ضربه رو می‌خوریم. ولی گاهی هم حس می‌کردم بال‌وپر دادن به داستان می‌تونست داستان رو به‌تر کنه [مثل «زندگی با الگو» و «Concepcion»]

خوبی دیگه‌ی این مجموعه اینه که داستان‌ها با تنوع خوب تو استفاده از راوی‌ها و فرم‌های مختلف یه تم مشترک رو دنبال می‌کنن: یعنی جدا افتادن آدم‌ها از هم. ترجمه هم خیلی روون و خوبه. فقط چندتا مشکل داشتم که چون مترجم در دست‌رسه می‌گم. یکی استفاده از «رینبو فودز» برای فروشگاه مواد غذاییه. «رینبو» که اسم فروشگاهه، ولی مگه «فودز» هم اسم خاصه که ترجمه نشده؟ یه جا هم بود که می‌گفت فلانی های‌کلاسه، که نمی‌فهمم چرا های‌کلاس رو ترجمه نکرده. همین.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ پروژکتور
+ زنو

برچسب: سام شپارد، امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی

شاخ

پیمان هوشمندزاده
نشر چشمه
۸۶ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۴ از ۵

خب. بالاخره یه مجموعه‌داستان ایرانی دراومد که بتونم با خیال راحت بگم خوب بود. چیز اذیت‌کننده‌ای نداشت، و می‌ارزه که آدم بگرده دنبال جزئیاتش. کتاب تو فضای خلوتی می‌گذره. دو تا سرباز -راوی و دوستش، سیا- که بعد از پایان جنگ تو یه سنگر لب مرز کشیک می‌دن تا خدمتشون تموم شه، با مرغ و خروس و یکی دو تا آدم که گاهی به‌شون سر می‌زنن. همین. کتاب ۱۴تا داستانه از تیکه‌های مختلف زندگی این دو نفر و برخوردشون با جهان کوچیکی که واسه خودشون ساختن. انگار که ۱۴تا عکس از این دو نفر باشه.

تنهایی و بیهودگی زندگی خالی‌ای که هی تکرار می‌شه، تم اصلی داستان‌هاس. تصور کنید دو تا سرباز که جنگی رو در پیش ندارن، چه زندگی‌ای می‌تونن داشته باشن؟ باید همه‌ش دنبال دل‌خوشی یا توهم دل‌خوشی باشن. می‌تونن به جفت‌گیری مرغ و خروسه نگاه کنن، درباره‌ی دختری که ندیدنش خیال‌بافی کنن یا با هم گل یا پوچ بازی کنن... به نظرم مهم‌ترین موفقیت «شاخ» درآوردن این فضای خالی و بیهوده‌س. به این دیالوگ‌نویسی خوب و لحن مناسبِ داستان‌ها و پایان‌بندی عالی رو هم اضافه کنید. هرچند بیش‌تر داستان‌ها خوبن ولی به تنهایی همون‌قدر قابل اعتنان، که یه فصل از رمان قابل اعتناس.

روایت طنزآلود کتاب هم خیلی خوبه. یه جور طنز که از بی‌خیالی راوی می‌آد، انگار که دنیا براش هیچی نیست و می‌تونه همه چی رو، به تلخی، دست بندازه... همه‌ی چیزایی که گفتم، به اضافه‌ی ایجازش تو روایت و دیالوگ‌ها منو یاد «عزاداران بَیَل» ساعدی انداخت: جفتشون پوچ‌بودن زندگی آدم‌ها رو تو یه محیط بسته، تو ارتباط تنگاتنگ با حیوون‌ها و تو قالب مجموعه‌داستانِ پیوسته نشون دادن و خوب هم این کارو کردن.

برچسب: پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه

خانم دَلُوی

ویرجینیا وولف
ترجمه‌ی فرزانه طاهری
انتشارات نیلوفر
۴۳۵ صفحه،۸۵۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۵ از ۵

عالیه. قطعاً باید «خانم دلوی» رو جزء شاه‌کارهای ادبیات جهان حساب کرد. به نظرم از اون کتاب‌هاس که آدم باید چند سال یه بار بخونه. چون خوندنش تو دوره‌های زمانی مختلف برداشت جدیدی به آدم می‌ده. از اون کتاب‌هاس که محکی‌ان برای ما، که باهاشون خودِ فعلی‌مون رو با خودِ قبلمون مقایسه کنیم. بله، کالوینو به همچین کتاباییه که می‌گه «کلاسیک».

«خانم دلوی گفت که گل را خودش می‌خرد.»
خانم دلوی شبْ مهمونی بزرگی ترتیب داده و برای خرید گل به خیابون‌های لندن می‌ره. «کلاریسا دلوی» به ظاهر آدم خاصی نیست. تو سن ۵۲ سالگی، بیش‌تر از قبل می‌خواد خودش رو با جریان زندگی هم‌راه کنه. به سیاست و فلسفه و این چیزا کار نداره. دوست داره دخترش مالِ خودش باشه، بتونه مهمونی‌شو خوب برگزار کنه و هنوز ذهنش درگیر ازدواج محافظه‌کارانه‌شه که به خاطرش یه رابطه رو به هم زده. بقیه‌ی شخصیت‌های رمان هم تقریباً همین‌جورند... ولی روایت سیال‌ذهن ویرجینیا وولف که ما رو با درونی‌ترین تجربه‌ها و احساسات شخصیت‌ها بدون واسطه یا قضاوت روبه‌رو می‌کنه، باعث شده که این آدم‌ها برای ما خاص بشن و بفهمیم‌شون، دل‌تنگی‌هاشون ما رو دل‌تنگ کنه و شادی‌های کوچکشون برامون مهم باشه.
تنها شخصیتی که ربط مستقیم به کلاریسا نداره، دیوونه‌ایه به اسم سپتیموس. کسی که تو جنگ‌جهانی اول دلاورانه جنگیده و حالا ۵ سال بعد از جنگ هنوز نتونسته با جامعه کنار بیاد و کارش به جنون کشیده شده. شخصیتی که انگار قراره کامل‌کننده‌ی کلاریسا دلوی باشه، وجه دیگه‌ و شاید عمیق‌تری از یه زنی که می‌خواد زندگی کنه.

تو کل کتاب، که از صبح تا شب می‌گذره، ساعت بیگ بن زنگ می‌زنه و ساعت رو اعلام می‌کنه. انگار این‌جوریه که ارتعاش صدای ساعت گذشته رو برای شخصیت‌های کتاب زنده می‌کنه تا راوی‌ای که از ذهن شخصیتی به ذهن شخصیت دیگه می‌ره، گذشته‌ی آدم‌ها رو بگه و به عمق روح و ذهنشون نور بندازه. چیزی که ویرجینیا وولف به‌ش «حفر غار پشت شخصیت‌ها» می‌گه. غارهایی که قراره به هم وصل شن و به لحظه‌ی حال -یعنی روز مهمونی کلاریسا- بیان. این‌جوریه که خوندن خانم دلوی می‌شه تجربه‌ی حیرت‌انگیزی از حرکت از ضمیر ناخودآگاه به خودآگاه، از خاطره به حال، از گذر زمان تو ذهن شخصیت‌ها به گذر عینی زمان تو لندن.

من قبلاً این کتاب رو با ترجمه‌ی خجسته کیهان خونده بودم که ترجمه‌ی آزاردهنده‌ای بود. خوش‌بختانه ترجمه‌ی فرزانه طاهری خیلی خوبه و حق مطلب رو ادا کرده، هرچند کم‌خطا هم نیست. این رو هم بگم که خود رمان ۲۴۰ صفحه بیش‌تر نیس. و بقیه‌ی کتاب چیزهاییه که فرزانه طاهری اضافه کرده: دو تا نقد که خیلی خوب نوشته شدن به اضافه‌ی چند نکته‌ای که خود مترجم نوشته آخر کتاب اومده، زندگی‌نامه‌ی ویرجینیا وولف، پیش‌گفتار وولف رو کتاب و نقشه‌ی لندنی که خانم دلوی توش می‌گذره هم قبل از شروع داستان اومده. خب، حاشیه‌های آثار بزرگ گاهی به اندازه‌ی خود اثر هیجان‌انگیزن.

برچسب: ویرجینیا وولف، فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

بیابان تاتارها

دینور بوتزانی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات کتاب خورشید
۲۵۴ صفحه، ۲۶۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۴ از ۵

دینو بوتزانی نویسنده‌ی تأثیرگذاری تو ادبیات ایتالیا بوده. تو دوره‌ای که ادبیات ایتالیا درگیر داستان‌های سیاسی و اجتماعی و ضد فاشیسم بوده، بوتزانی فارغ از این دغدغه‌ها به قصه‌گویی روی می‌آره. از همین کتاب می‌شه فهمید که قصه‌گوی قهاریه.

یه افسر جوون برای اولین مأموریتش به قلعه‌ای بیرون از شهر فرستاده می‌شه. قلعه‌ای که نظم و انضباط خاصی داره، ولی به هیچ دردی نمی‌خوره. هیچ‌وقت دشمنی به‌ش حمله نمی‌کنه و معلوم نیست برای چی ساخته شده. افراد قلعه سال‌های زیادی از زندگی‌شونو تو قلعه سپری کردن به امید این‌که شاید جنگی در بگیره و خدمتشون تو قلعه پوچ نبوده باشه. حتا این امید تا اون‌جا پیش رفته که توهم دشمن فرضی هم دارن: باقی‌مانده‌ی قوم تاتارها یه روز از بیابون می‌آن و بالاخره جنگ می‌شه!

بیابان تاتارها بیش‌تر از هر چیزی درباره‌ی گذر بی‌رحمانه‌ی زمانه. کتاب پُر از طلوع و غروبِ آفتابه،  رمان با ریتم آرومی می‌گذره، زمستون و یخ‌بندون می‌رسه، بعد یخ‌ها آب می‌شن و بهار می‌شه... و افراد قلعه پیر می‌شن و هنوز امید به وقوع جنگشون رو حفظ کردن. «پانزده سال گذشته است که برای کوهستان‌ها لحظه‌ای بیش نبوده و برای استحکامات قلعه نیز به حساب نیامده است. اما برای انسان‌ها راه درازی بوده که طی شده است، گرچه آنها به هیچ روی سر در نمی‌آورند که چگونه سریع به‌سر رسیده است.»

کتاب از فصل‌های چند صفحه‌ای تشکیل شده، که هر فصل به خودی خود می‌تونه یه داستان‌کوتاه عالی باشه. برای کتابی که روند کندی داره و داستانش نسبتاً قابل پیش‌بینیه [همان‌طور که زندگی برای افراد قلعه قابل پیش‌بینیه]، این خرده‌داستان‌هان که خواننده رو جذب می‌کنن. ایجازش تو روایت خرده‌داستان‌ها منو یاد «صد سال تنهایی» انداخت. فضای وهم‌گونه‌ای که از قلعه و بیابون می‌سازه و شخصیت‌پردازی عالیش از آدم‌های قلعه تو دل خواننده هم این امید رو ایجاد می‌کنه که شاید تو صفحه‌های باقی‌مونده از کتاب، بالاخره جنگی صورت بگیره. خب، این قدرت نویسنده رو نشون می‌ده.

ترجمه‌ی سروش حبیبی هم عالیه. حیفه این کتاب کم خونده شده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ اُفست
+ روزنامه‌ی اعتماد

برچسب: دینو بوتزانی، سروش حبیبی، انتشارات کتاب خورشید

تابستانِ گندِ ورنون

دی‌بی‌سی پی‌یر
ترجمه‌ی مریم محمدی‌سرشت
نشر افق
۴۹۱ صفحه، ۹۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳.۵ از ۵

۱۳۰ سال پیش، هاکلبری فین از خشونت پدرش و دغل‌بازی‌های جامعه و برده‌داری فرار می‌کرد تا جایی رو پیدا کنه که توش برابری و آزادی باشه. ۵۰ سال پیش، هولدن کالفیلد جلوی نظام آموزشی، جامعه‌ی دروغ‌پرور و دنیای احمقانه‌ی بزرگ‌سال‌ها عصیان کرد و آخرش هم با پیدا کردن معصومیت پیش خواهر کوچیکش آروم گرفت. حالا در ادامه‌ی اون‌ها، تو قرن ۲۱، ورنون گرگوری لیتل کنار هجوم رسانه‌ها و فرهنگ مصرفی آمریکا دنبال اینه که بی‌گناهیش رو اثبات کنه.

قضیه اینه که ورنون متهم به کشتن ۱۶ نفر از هم‌کلاسی‌هاش شده. رسانه‌ها از فرصت استفاده می‌کنن تا این قضیه رو پوشش خبری بدن و گنده‌ش می‌کنن. نویسنده از نگاه ورنون، نوجوون ۱۶ ساله، ماجراها رو روایت می‌کنه. در واقع ورنون دوربینی می‌شه که جامعه‌ی آمریکا رو نشون بده. جامعه‌ای که آدم‌هاش دنبال رژیم غذایی مناسب‌ان، روابط به شدت سطحیه، مردم تشنه‌ی خبر دسته‌اول‌ان و... ولی چیزی که کتاب رو خاص می‌کنه نگاه خاص ورنون به اتفاقاته. اوایل کتاب ورنون طنز مخصوصی داره که از بزرگ‌نشدنش ناشی می‌شه، آدما رو کاریکاتوری می‌بینه و تعریف می‌کنه. و کم‌کم با جدی‌تر شدن اتهام ورنون و بزرگ‌شدن تدریجی‌ش، لحنش جدی‌تر می‌شه و روایت جاش رو به افکار پراکنده‌ی ورنون درباره‌ی زندگی می‌ده. البته نویسنده باهوشه که نمی‌ذاره کتاب شعاری بشه.

و دیگه این‌که آخر کتاب یه حال‌گیری اساسیه. اصلاً نمی‌تونم این خوب تموم شدن زورکی رو بفهمم. تو هاکلبری فین، تام سایر و شیطنتشه که هک رو نجات می‌ده [البته اون‌جا هم آخراش کتاب اُفت می‌کنه] و تو ناتور دشت فیبی باعث آرامش هولدن می‌شه. ولی این‌جا: هیچی! همون جامعه‌ای که باعث دردسر ورنون بود، باعث خوش‌بختی‌ش می‌شه... چرا؟ معلوم نیست.

ترجمه چندان خوب نیست. البته تلاش کرده که لحن رو درآره. ولی نه انگلیسی مترجم خوبه، نه فارسیش. جمله‌ها سکته دارن، متن یک‌دست نیست و ویرایش لازم داره. واسه این‌که قضیه روشن شه، مته به خشخاش می‌ذارم و مثال می‌زنم: «الا لاغرمردنی و کک و مکی است و کله‌ی گنده‌ای با موهای طلایی ژولیده پولیده دارد که همیشه‌ی خدا تا جهنم پف کرده» که «تا جهنم» احتمالاً معادل «to hell» است. to hell معنی «خیلی» می‌ده. محمد نجفی تو ناتور دشت واسه این‌که لحن رو هم درآره ترجمه‌ش کرده «مثِ چی». البته سوتی به این گندگی دیگه نداره‌ها، ولی از همین معلومه که چه‌قدر ویراستار کتاب بی‌دقت بوده. در ادامه‌‌ی گیردادن به چاپ باید این رو هم بگم که فونت نشر افق تقریباً دو برابر ناشرای دیگه‌س... یعنی این کتاب باید حدود ۳۰۰ صفحه می‌بود. توصیه می‌کنم کتاب رو حتماً بخونید، خیلی خوبه. ولی ترجیحاً نسخه‌ی دیگه‌ش رو.

معرکه

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی سمیه نوروزی
نشر چشمه
۱۱۱ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۷
۴ از ۵

یه شب شلوغ و کثیف و توفانی رو تصور کنید با زمین پر از لجن و تاپاله‌ی خیس و این چیز. تصور کنید از دهن آدمام فحش و بخار درمی‌آد. کتاب همچین فضایی داره. راوی کتاب که داوطلب جنگ شده تو این فضا اولین شب جنگی رو می‌گذرونه. البته تو کتاب هیچ جنگی دیده نمی‌شه. یه گروه می‌رن پُست نگهبانی شب رو تحویل بگیرن، ولی وسط راه می‌فهمن که اسم شب رو فراموش کردن. اگه هم بدون اسم شب برن سر پُست کشته می‌شن و اگه نرن هم فرمانده خدمتشون می‌رسه. «معرکه»، مثل «سفر به انتهای شب»، تو تاریکی شب می‌گذره، و بر خلاف اون، با سپیده‌ی صبح تموم می‌شه. تو این وضعیت بغرنجه که سلین جنگ و نظام حاکم به اونو هجو می‌کنه، طنز سیاه و تلخ سلین خودش رو نشون می‌ده و بی‌خود بودن جنگ معلوم می‌شه.

نکته‌ی فوق‌العاده درباره‌ی این کتاب زبان سلینه. سلین از یه زبان محاوره‌ای استفاده می‌کنه. دقیق‌تر بخوام بگم می‌شه یه جور زبان محاوره‌ای که درونِ راویه. با لحن پُرسکته. یعنی سلین به این‌که نثری شبیه گفتار بسازه قناعت نکرده، حتا منطق ذهنی روایت هم براش کافی نبوده... سلین جوری می‌نویسه که ما نفس‌نفس‌زدن راوی رو هم حس می‌کنیم. از این راه آشفتگی اون جمع رو نشون می‌ده و به صحنه‌هاش جون می‌ده. جوری که ما جزئی از اون جمع بودن رو حس می‌کنیم، تجربه می‌کنیم.

کتاب مترجم باشعوری داره. تونسته تا حد خوبی لحن سلین رو دربیاره، مقدمه‌ی خوبی هم واسه کتاب نوشته، تیکه‌های حذف‌شده‌ی کتاب رو هم آخرش آورده. البته خود مترجم تو مقدمه توضیح می‌ده که نمی‌شه همه‌ی ظرایف زبانی سلین رو به فارسی منتقل کرد و به نظرم حرف درستی می‌زنه.

درباره‌ی این کتاب:
+ سلین، راوی شب

برچسب: لویی فردینان سلین

پروست و من

رولان بارت
تألیف و ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر افق
۱۹۱ صفحه، ۱۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۳.۵ از ۵

«پروست و من» دو شخصیت اصلی و یک شخصیت فرعی داره: رولان بارت، منتقد و نشانه‌شناس و مارسل پروست، نویسنده‌ی «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» شخصیت‌های اصلی‌ان و احمد اخوت واسط این شخصیت‌ها با ماس. اخوت کتاب رو با معرفی دو شخصیت اصلی شروع می‌کنه: نوشته‌هایی از پروست و رولان بارت و مصاحبه‌هایی با اون‌ها برای آشنایی. بعد سه نوشته‌ از رولان بارت درباره‌ی جست‌وجو می‌آره که مقاله‌های درخشانی‌اند، به خصوص یه مقاله درباره‌ی خواب پروستی و روایت جست‌وجو داره که توش سعی می‌کنه از صفحه‌های اول کتاب پروست رو توضیح بده. درباره‌ی ذهنِ ناخودآگاهِ راویِ جست‌وجو می‌گه. رولان بارت از این هم می‌گه که دوست داشته نویسنده‌ای مثل پروست می‌بوده، و حالا که نیست به نشانه‌شناسی پروست رفته و سعی می‌کنه از راه پروست، از خودش -و البته از «جست‌وجو»- بگه. بعد از این تیکه، نوشته‌های پراکنده‌ای از بارت که به پروست ارتباط دارن اومده که از کتاب‌های مختلف جمع شده. بعد هم دو تا نوشته درباره‌ی رابطه‌ی پروست و بارته، از منتقدها.

تکه‌تکه بودن نوشته‌های بارت [و ساختار کتاب] به نظرم پیش‌نهاد خوبی برای فعال‌کردن ذهن خواننده‌س. بارت به ما ماده‌های خامی برای فکرکردن می‌ده. و جداً فکرکردن به حرف‌های بارت درباره‌ی پروست ایده‌های نویی برای درک پروست و زندگی می‌ده. مگه پروست از چیزی غیر از زندگی می‌گفته؟

×××
«صدایی که در پشت تلفن می‌شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا ما را دو بار تنها می‌گذارد. یک بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی است که صحبت کند؟ هم‌آهنگ با هم سکوت می‌کنیم: تجمع دو خلاء. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گوید: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.»

×××
«همین ضرب‌آهنگ آن‌چه که می‌خوانیم و آن‌چه که نمی‌خوانیم است که لذت روایت‌های درخشان را رقم می‌زند. آیا تا به حال کسی آثار پروست، بالزاک و جنگ و صلح را واژه به واژه خوانده است؟ (بخت بلند پروست این است که هر بار اثرش را بخوانیم همیشه بخش‌های متفاوتی را حذف می‌کنیم)»

×××
«تنبلی مطلوب عاشق فقط این نیست که «هیچ کاری نکند» بلکه فراتر از هر چیز «تصمیم نگرفتن» است...تنبلی واقعی یعنی اینکه مجبور نباشی درباره‌ی چیزی تصمیم بگیری، خواه «آن‌جا باشی یا نه». بسیار شبیه حال و روزگار تنبل کلاس که آن ته می‌نشیند و ویژگی دیگری ندارد جز آن‌که «آن‌جا» باشد. تنبل‌ها نه در فعالیتی شرکت می‌کنند و نه کنار گذاشته شده‌اند. آن‌ها آن‌جا هستند، نقطه. چیزی شبیه کُپه.»

×××
« آن‌چه را که پروست نقل می‌کند، آن‌چه را به روایت در می‌آورد نه زندگی او بلکه آرزو برای نوشتن است. زمان بر آرزوی او فشار می‌آورد و توالی زمانی را می‌طلبد. اما پرش‌های ذهنی مدام وجود دارد...»

برچسب: رولان بارت، احمد اخوت،  مارسل پروست، درباره‌ی نویسندگان

زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود

امیرحسین خورشیدفر
نشر مرکز
۱۵۴ صفحه، ۲۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۳ از ۵

من اصولاً از کتاب‌های جدید ایرانی کم می‌خونم. کار خوبی نمی‌کنم، واسه همین این کتاب رو که پروژکتور توصیه کرد و زمان خودش هم زیاد جایزه گرفت خوندم.

مثل خیلی از داستان‌های آمریکایی، تنهایی آدم‌های امروزی و بحران‌هایی که تو روابط خانوادگی شکل گرفته، موضوع اصلی داستان‌های خورشیدفرن. البته ما عملاً با یه خانواده‌ی ایرانی طرفیم، خانواده‌هایی با پس‌زمینه‌ی سنتی و زندگی مدرن‌شده. مثلاً تو دو تا از داستان‌ها یه رابطه‌ی سه‌تایی بین راوی، برادر یا خواهرش که از خارج اومده و مادر علیل شکل می‌گیره که به نظرم زمینه‌ی هوشمندانه‌ای برای شروع یه داستانه و در عین حال گریزی که به خاطره‌ها می‌زنه محیط آشنایی رو با ما می‌سازه. فکر می‌کنم مهم‌ترین دلیلش دقت خورشیدفر تو استفاده از جزئیاته. جزئیات رفتاری، نوع حرف‌زدن و المان‌هایی که برای پیش‌بُرد داستان انتخاب می‌کنه فضای داستان رو ملموس می‌کنن. مثلاً تو داستان «علفزارهای آسمانی» دامن گل‌گلی به عنوان لباس حاملگی می‌آد تو داستان و شخصیت پیدا می‌کنه. در نهایت هم یه وجهه‌ی شاعرانه به داستان می‌ده:
«بازو به بازوی هم رفتند توی اتاق. آباژور روشن بود. منصور برگشت که خاموشش کند. چند لحظه ایستاد و بیرون را نگاه کرد. حس کرد روبه‌روی ایوان در هوا معلق است. و شعاع کم‌رنگ نوری به اندازه‌ی یک سیگار می‌بیند که از سوراخ دامن روی بند می‌تابد به تاریکی کوچه.»

البته تو چندتا از داستان‌ها هم [مثل «زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود» و «یک تکه ابر واقعی»] سایه‌ی سنگین سلینجر قشنگ حس می‌شه. شخصیت عصبی‌ای که هی حرف می‌زنه، نمی‌تونه حرفش رو درست بزنه، تکیه‌گاهش یه نوجوونه... همه‌ی این‌ها مؤلفه‌های داستان‌های سلینجره. بدبختی اینه که حتا نوع روایت و توصیف‌ها هم سلینجریه. انگار با نسخه‌ی دست ‌دوم سلینجر طرفیم. نوع روایت داستان آخر [عشق آقای جنود] هم شبیه به پروسته، ولی من واسه روایت خاص پروست دلیل لازم و کافی پیدا کردم و برای خورشیدفر، نه.

و مهم‌ترین مشکل این مجموعه مشکل عمومی داستان‌های ایرانیه. داستان‌ها درست وقتی که باید شروع شن و شاخ‌وبرگ پیدا کنن، تموم می‌شن. چیزی که تو داستان‌های آمریکایی فقط شروع داستانه و بستری برای روایت داستان اصلیه، این‌جا خود داستانه.

دیوارگذر

مارسل اِمه
ترجمه‌ی اصغر نوری
نشر ماهی
۱۶۷ صفحه [جیبی]، ۲۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳ از ۵

این‌جوری که مترجم گفته مارسل امه نویسنده‌ی خیلی معروفی تو فرانسه بوده و داستان‌هاش خیلی خونده شدن، در این حد که بعضی از شخصیت‌هاش وارد حافظه‌ی جمعی فرانسوی‌ها شدن. نویسنده‌ی خیلی خلاقیه که همه جور داستانی نوشته. داستان‌های این مجموعه تقریباً فانتزی‌ان. از همین پنج تا داستان می‌شه فهمید که چه‌قدر به کارش وارده و چه تخیلی داره... مثلاً داستان «کارت» درباره‌ی اینه که تو پاریس تصمیم می‌گیرن برای به‌بود اوضاع اقتصادی، زندگی آدما رو متناسب با کارآیی‌شون سهمیه‌بندی کنن. یا «دیوارگذر» درباره‌ی یکیه که می‌تونه از دیوارا رد شه، «از طرفی، گذشتن از دیوار پایان ماجرا نیست؛ این آغاز یک ماجراست که دنباله‌ای می‌خواهد، پیشرفتی و دست آخر پاداشی.» می‌خوام بگم داستان‌هاش -برعکس خیلی از این‌جور داستان‌ها- فقط یه ایده‌ی خلاقانه نیستن. خیلی هم خوب ادامه و یعد شاخ‌وبرگ پیدا می‌کنن. در واقع مارسل امه با تغییر چیزهایی که برای ما بدیهی ‌شدن [مثل این‌که همه‌ی ما ۳۰ روز تو ماه زندگی می‌کنیم] بهونه‌ای پیدا می‌کنه تا زندگی روزمره‌ی ما رو دست بندازه، مرزها رو بشکنه و ماجراها رو از دریچه‌ی خودش ببینه.

به قول مترجم «تقریباً در تمام داستان‌های امه، طنزی بسیار قوی و غیر قابل انکار وجود دارد که با همراهی تخیلی منحصربه‌فرد و بی‌پروا به نویسنده اجازه می‌دهد که عادت‌های اجتماعی و ادا و اطوارهای روشنفکرانه را به باد انتقاد بگیرد.» البته گاهی این انتقادا زیاد رو می‌شه  وجه ایدئولوژیکش از وجه داستان‌گوییش پُررنگ‌تر می‌شه.

ترجمه خوب و بی‌دست‌اندازه، ولی ویرایش لازم داره. مثلاً از کلمه‌های «باند» یا «سایز» استفاده می‌کنه که می‌تونست معادل فارسی‌ براشون پیدا کنه. یه جا هم تو مقدمه می‌گه «تصفیه‌حساب».

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور

در جستجوی زمان از دست رفته - ۲

کتاب دوم: در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا 

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۹۵ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ ششم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

«آنچه آینده‌ می‌نامیم، آینده‌ی اثر هنری است، باید که خود اثر آیندگانش را پدید آورد... بنابراین اگر اثر در پرده بماند و تنها آیندگان آن را بشناسند، اینان برای آن اثر آیندگان نیستند، بلکه جرگه‌ای از هم‌عصرانی‌اند که فقط پنجاه سال دیرتر زندگی می‌کنند.»
فقط خود پروست می‌تونست احساسی رو که موقع خوندن جست‌وجو به‌م دست می‌ده توصیف کنه: هم‌عصربودن با آدم‌هایی که از نود سال پیش دارن این کتاب بزرگ رو می‌خونن... همه‌ی خواننده‌های این کتاب هم‌عصر پروستند. این کم دل‌خوشی‌ای نیست.

به نظرم اومد مضمون‌های پروستی تو این کتاب بیش‌تر از کتاب اول وجود داشتند. گذر زمان و تأثیرش روی ذهن و حس‌های انسان از مهم‌ترین مضمون‌های جست‌وجوئه. انگار کل هفت‌جلدی که پروست نوشته، جست‌وجوی راوی تو زندگی گذشته‌ش و در نتیجه چگونگی به‌خاطرآوردنِ گذشته‌شه. این‌که خاطره‌ها چه‌جوری شکل می‌گیرن، چه چیزایی اون‌ها رو قوی می‌کنه، گذر زمان چه‌طوری رو اون‌ها تأثیر می‌ذاره و چه‌طور واقعیتِ چیزها خاطره‌شون رو به‌روز می‌کنه؛ از تم‌های اصلی فصل دوی کتابه [نام جاها: جا]. مثلاً برداشت راوی از «دختران شکوفا» -دسته‌دخترایی که راوی لب دریا تو بلبک می‌بینه- با هربار دیدن اون‌ها تازه می‌شه. از طرف دیگه، عادت‌کردن به محیط‌ها و آدم‌هاییه که برای راوی ناآشنان هم از چیزایی بود که تو این کتاب زیاد تکرار می‌شد. محفل‌های اودت، اتاق راوی تو بلبک، دوری از ژیلبرت... اینا چیزایی‌ان که گذر زمان برای راوی حل می‌کنه. 

مضمون دیگه‌‌ای هم که تو مقدمه توضیح داده شده، قضیه‌ی آفرینش و نقد هنره. تو کتاب اول کیفیت یه جمله‌ی موسیقی و حسی که رو آدم می‌ذاره گفته می‌شد. این‌جا  «الستیر نقاش» و «برگوت نویسنده» از نقاشی و نویسندگی و چگونگی آفرینش اون‌ها می‌گن. راوی هم که خواننده‌ی کتاب‌ها و بیننده‌ی نقاشی‌ها و منظره‌هاس... همه جا پرسه می‌زنه و از حس‌هاش و چگونگی برانگیخته‌شدنشون می‌گه.

خلاصه که عظمت کتاب پروست کم‌کم داره واسه‌م روشن می‌شه.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

شازده احتجاب

هوشنگ گلشیری
انتشارات نیلوفر
۱۲۰ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ چهاردهم، ۱۳۸۴
۳.۵ از ۵

فکر نکنم هیچ‌کس اندازه‌ی گلشیری شیوه‌های جدید روایت رو به ادبیات ایران معرفی کرده باشه. چه تو داستان‌کوتاه‌هاش، چه تو رمان‌هاش. هر کدومشون یه نوع جدید روایت داره. شازده احتجاب هم همین‌طور... شیوه‌ی خاصی از سیال‌ذهن داره. یه راوی سوم‌شخص داره که مدام با روایت اول‌شخص سه تا شخصیت اصلی جابه‌جا می‌شه. طبیعتاً این به‌هم‌ریختگی روایت با ذهن شازده و خود داستان متناسب هم هست. موضوع رو هم می‌دونید دیگه: زوال قدرت، یه خاندان، شازده.

این تیکه رو بخونید:
«خندید. با انگشتش زد به کاسه‌ی بلور. صدای شکننده‌ی بلور در متن آن همه تیک‌وتاک مثل جرعه‌یی آب بود، آبی سرد. باز زد. صدا بلندتر بود. عقربه‌ها می‌لغزیدند، کند و مطمئن. سینه‌خیز می‌رفتند تا به آن همه شماره نزدیک شوند و فراش‌ها، یا سربازها، و یا رقاصه‌ها بیایند بیرون. و تیک‌وتاکشان باز آن صدای شکننده را بلعید. و فخرالنساء باز زد، با همان انگشت بلند و سفیدش. صدای بلور در میان آن همه صدا غلت خورد، دوید و اوج گرفت، پخش شد و تمام صداها را در بر گرفت. و بعد تنها صدای بلور بود که فرو می‌ریخت، که در تداوم نامنظم و سمج آن همه تیک‌وتاک تکه‌تکه می‌شد.»
به نظرم نوع روایت یه همچین چیزی بود. ضربه‌هایی که به اتفاق‌های مختلف زده می‌شه و ما صداش رو می‌شنویم. با هر ضربه [یعنی هربار برگشت به روایت اون اتفاق] صدا بلندتر می‌شه... به بازی با گذشت زمان هم تو این تیکه دقت کنید...

شهرت کتاب به عنوان یکی از به‌ترین رمان‌های فارسی باعث شده خیلی‌ها خونده باشنش. چند سال پیش که خوندمش، به نظرم عالی نیومد. حالا بعد از چند سال هم نظرم عوض نشده. به نظر من، حتا به‌ترین کتاب گلشیری هم نیست. یعنی چندتا از داستان‌کوتاه‌هاش [مثلاً داستان‌های مجموعه‌ی «نمازخانه‌ی کوچک من»] «کریستین و کید» و حتا «آینه‌های دردار» به‌تر از شازده احتجابن.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: هوشنگ گلشیری

پنین

ولادیمیر نابوکوف
ترجمه‌ی رضا رضایی
نشر کارنامه
۲۷۶ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۵ از ۵

ناصر فرزین‌فر واسه پستِ «زندگی واقعی سباستین نایت» کامنت گذاشته بود که این کتاب لذت ادبی زیادی به آدم می‌ده. «پنین» هم همچین کتابیه. فکر می‌کنم همه‌ی کتاب‌های ناباکوف به خاطر بازی‌های زبانی و فرمی این‌جوری باشن. پنین رمان غیرمتعارفیه که آدم باید توش بگرده، مرورش کنه و ریزه‌کاری‌هاش رو بفهمه و لذت ببره.

ما با یه داستان پرکشش یا حتا دنباله‌دار طرف نیستیم. ما با هفت‌اپیزود طرفیم که هفت تیکه از زندگی «پنین» رو روایت می‌کنه. پنین استاد زبان‌شناسی قدکوتاهه و کله‌ی طاسی هم داره. روسه و به آمریکا مهاجرت کرده. درست‌وحسابی بلد نیست انگلیسی حرف بزنه. دست‌وپا چلفتی و بدشانسه. این خصوصیاته که از پنین یه آدم نسبتاً مضحک می‌سازه که حرکات «پنینی» می‌کنه و به شدت دوست‌داشتنیه. دوگانگی‌هایی که شخصیت پنین داره به نظرم از مهم‌ترین دست‌آوردهای کتابه. مثلاً این‌که پنین آدم به ظاهر موفقیه که بدبخته. آدم فوق‌العاده جدی‌ایه که از بیرون خنده‌داره. کارهاش حساب‌شدن ولی با بدشانسی به جایی نمی‌رسن.

نکته‌ی مهم دیگه‌ی کتاب مسأله‌ی راویه. این‌جوریه که راوی از آشناهای پنینه و داره چندتا خاطره از زندگی پنین می‌گه. به جز آخر کتاب، هرجا داستان قراره به سمت راوی متمایل شه یه جوری می‌پیچونه. به نظر می‌آد غر‌ض‌ورزانه درباره‌ی پنین حرف می‌زنه. یعنی یه جوری توصیفش می‌کنه که انگار داره مسخره‌ش می‌کنه. یا یه جاهایی براش دل‌سوزی می‌کنه. مثلاً می‌گه «پنین بی‌نوای من» این کار رو کرد. ولی به قول پس‌گفتار «حتی اگر بخواهیم نمی‌توانیم به هر چه که راوی می‌گوید بی‌اعتماد باشیم، زیرا همدردی راوی با پنین که همواره با نوعی منت‌گذاشتن و ادعای لطف و مرحمت آمیخته است، در مواقعی واقعاً همدردی کاملی است.» این‌جاست که پیچیدگی کتاب معلوم می‌شه. بالاخره چه‌قدر از چیزی که خوندیم، قابل‌اعتماد بوده؟ راوی کیه؟ چرا نسبت به پنین یه جور محبتِ تحقیرآمیز داره؟ آیا باهاش خصومت شخصی داره؟

چیز دیگه‌ای که پنین رو یه کتاب ناباکوفی می‌کنه، توصیف‌ها و تشبیه‌های غیرمنتظره‌ی کتابه. ببینید: «بالاخره مجسمه‌ی بزرگ از پشت غبار بامدادی بیرون آمد، و بعد هم سر و کله‌ی ساختمان‌های رنگ‌پریده و طلسم‌شده‌ای پیدا شد که آماده بودند با خورشید گُر بگیرند و به مستطیل‌هایی اسرارآمیز کوتاه و بلندی می‌ماندند که در نمودارهای میله‌ای مقایسه‌ی درصدها (منابع طبیعی، فراوانی سراب‌ها در بیابان‌ها مختلف) می‌بینید.»

ترجمه، چاپ، جنس کاغذ، طرح رو جلد کتاب عالیه.

پی‌نوشت: امروز Menu دو ساله شد. به این بهونه هم که شده، اگه حرف و نظری درباره‌ی این‌جا دارید بگین.

برچسب: ولادیمیر ناباکوف، رضا رضایی

نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان

ماریو بارگاس یوسا
ترجمه‌ی رامین مولایی
انتشارات مروارید
۱۸۱ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۲
۲.۵ از ۵

یوسا از نویسنده‌هاییه که مقاله‌های زیادی نوشته. مثلاً «عیش مدام» رو درباره‌ی مادام بوواری نوشته، یا یه کتاب داره درباره‌ی سارتر و یه کتاب هم درباره‌ی گارسیا مارکز نوشته، که متأسفانه دوتای آخری ترجمه نشدن. یکی که می‌خواسته نویسنده شه، به بارگاس یوسا نامه می‌نویسه و ازش کمک می‌خواد. یوسا هم با یارو حال می‌کنه و نامه‌نگاری‌هاشون ادامه پیدا می‌کنه. این کتاب نامه‌های یوساس به اون نویسنده‌هه.

اول‌هاش بیش‌تر درباره‌ی ادبیات و نویسنده‌شدنه. یوسا بعد از این‌که یارو رو (و ما رو) توجیه می‌کنه که نویسنده‌شدن کار سختیه و دهن‌صاف‌کنه و به‌تره که اصن سراغش نریم، نکته‌ها و روش‌هایی رو می‌گه که تو دوران نویسندگیش و از کتاب‌هایی که خونده یاد گرفته. از سبک، روایت، زمان تو داستان شروع می‌کنه و بعد از سطوح مختلف واقعیت می‌گه، چرخش‌های روایت رو می‌گه، این‌که چه‌جوری داستان رو گسترش بدیم و ...

خوبیش اینه که مثال‌های کاربردی می‌زنه و معمولاً کلی‌گویی نمی‌کنه. از فاکنر، کورتاسار، مارکز، بورخس، فلوبر و خیلی‌های دیگه برای توضیح حرف‌هاش نمونه می‌آره. مثل بقیه‌ی مقاله‌هایی که از یوسا خوندم، دقیق و واضح می‌نویسه. یه نکته‌ی خوب هم اینه که آدم باشعوریه. مثلاً نمی‌آد کلاً یکی رو رد کنه. از هر نویسنده‌ای چیزای خوبشو می‌گیره و توضیح می‌ده، هرچند از یارو بدش بیاد [مثلاً می‌گه از سلین به خاطر عقایدش متنفرم ولی...] آخرش رو هم با هوش‌یاری این‌جوری تموم می‌کنه: «دوست عزیزم؛ همه‌ی سعی من این است که به شما بگویم هر آنچه در نامه‌هایم پیرامون قالب و شکل رمان خواندید، فراموش کنید و فقط بنشینید و یکباره سرگرم نوشتن رمان شوید.»

درباره‌ی ترجمه هم باید بگم، چندان جالب نیست. خودتون از این تیکه‌ی پایین قضاوت کنید.

×××
«داستان دروغی است که بر حقیقتی عمیق سرپوش می‌نهد؛ داستان زندگی‌یی است که تجربه نشده، همانی که مردان و زنان دوره‌ای آرزویش را داشته‌اند، ولی نداشتندش، پس مجبور به ابداع‌اش شدند. داستان چهره‌ی تاریخ نیست، بلکه نقاب یا واژگونه‌اش است، و آنچه که روی نداده است و از این رو برای فرونشاندن هوش‌ها و خواسته‌هایی که زندگی واقعی از پس ارضایشان برنمی‌آمد و نیز برای پُر کردن فضاهایی خالی که زنان و مردان در پیرامون خود می‌یافتند و سعی در سکنی دادن ارواح خودساخته‌شان در آن‌ها داشتند، وجود آفریده‌ای از خیال و کلمه لازم بود.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: ماریو بارگاس یوسا

Iran and the West

تهیه‌کننده: نورمن پرسی
۳ قسمتِ ۶۰ دقیقه‌ای، ویکی‌پدیا
بی‌بی‌سی، ۲۰۰۹
۴ از ۵

مستندیه که بی‌بی‌سی درباره‌ی روابط ایران و غرب ساخته و پارسال پخش کرده. البته بیش‌تر درباره‌ی روابط ایران و آمریکاس. دیپلمات‌های ایرانی و آمریکایی مرتبط به هر قضیه می‌آن درباره‌ی اون قضیه حرف می‌زنن. قسمت اول از قبل از انقلاب شروع می‌شه و به انقلاب می‌رسه. اولین چیزی که رابطه‌ی ایران و آمریکا رو خراب می‌کنه، قضیه‌ی پناه‌دادن آمریکا به شاهه که باعث می‌شه دانش‌جوهای ایران سفارت آمریکا رو بگیرن و غرب علیه ایران موضع‌گیری کنه. قسمت اول درباره‌ی چالش ایران و آمریکا سر آزادکردن گروگان‌های آمریکایی و بعدش شروع جنگه. قسمت دوم درباره‌ی جنگ ایران و عراق و بعد از اونه که تا ریاست‌جمهوری خاتمی می‌آد. قسمت آخر هم دوره‌ی ریاست‌جمهوری خاتمی و تلاش‌های نافرجام دو طرف برای شروع رابطه‌س. چیزای جالبی از مذاکراتشون می‌گه. مثلاً چگونگی کمک ایران به آمریکا تو حمله به افغانستان و عراق رو می‌گه. آخراش هم درباره‌ی مسأله‌ی هسته‌ای‌شدن ایرانه.

نکته‌ی جالبی که تو این مستند وجود داشت، تلاش‌های ناموفقیه که تو دوران‌های مختلف انجام شده و هر دفعه به دلیلی بی‌نتیجه مونده. خیلی وقت‌ها هم فضا را بدتر از قبل کرده. کارایی که تندروهای دو طرف انجام دادن [چپ‌های تندروی اوایل انقلاب یا تصمیم‌گیرای فعلی تو ایران و جمهوری‌خواه‌های آمریکا] باعث شده تلاش‌های میانه‌روها هم به جایی نرسه. مثلاً خاتمی خیلی تلاش می‌کنه تا روابط درست شه، ولی دولت بوش اصلاً راه نمی‌آد. بعد هم که آمریکا تو عراق به بن‌بست می‌خوره و دولت بوش می‌خواد مذاکره کنه، خاتمی رفته و یه عده دیگه اومدن که قبول نمی‌کنن.

من دلم واسه دو نفر خیلی سوخت. خاتمی و کارتر. خاتمی می‌خوره به آدم کله‌خری مثل بوش [که کاراش باعث می‌شه وزیر امور خارجه‌ش استعفا بده] و کارتر هم که زمان تسخیر سفارت رییس‌جمهور امریکا بوده، می‌خوره به امام که از تسخیر سفارت حمایت قاطع می‌کنه. [که اون هم باعث استعفای دولت موقت می‌شه]

کلاً برای آگاه‌شدن و رو شکم قضاوت‌نکردن هم که شده، دیدنش رو توصیه می‌کنم.

برچسب: فیلم

بار هستی

میلان کوندرا
ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور
نشر قطره
۳۳۲ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ هجدهم، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

«بار هستی» غافل‌گیرم کرد. واسه من که عادت کردم به داستان‌های پرماجرا -به خصوص از نوع آمریکایی‌ش- یه همچین رمانی شگفت‌انگیز بود. تکیه‌ی بار هستی بیش‌تر از این‌که روی داستان باشه، رو تفسیر داستانه. کوندرا چیزی رو که معمولاً مذموم می‌شمرن و می‌گن کار منتقده، با شجاعت انجام می‌ده.

کتاب با این سؤال شروع می‌شه: آیا همون‌طور که نیچه می‌گه، زندگی ما داره تو دایره‌های تکرارشونده مدام تکرار می‌شه؟ یا این‌که هر لحظه‌ی ما فقط یک بار اتفاق می‌افته و جریان زندگی خطیه؟ بعد می‌گه اگه زندگی مدام تکرار شه، پس هر کار ما مسئولیت سنگینی رو دوش ما می‌ذاره (چون قراره بارها تکرار شه) ولی چرا سنگینی یه مفهوم منفی و سبُکی یه مفهوم مثبته؟ کی این قرارداد رو گذاشته؟ این‌جاس که کوندرای نویسنده شروع می‌کنه به تعریف‌کردن ماجرا، ساختن شخصیت‌ها و گسترده‌کردن و عمق‌بخشیدن به روابط و احساسات اون‌ها، تا مفهوم «بار هستی» رو به چالش بکشه.

کوندرا جابه‌جای روایت رفتار شخصیت‌ها رو تحلیل می‌کنه، واسه من شگفت‌انگیزه که  تحلیل‌ها به جای قطعیت‌دادن به انگیزه‌های آدم‌ها، ما رو با بُعد تازه‌ای از آدم‌ها آشنا می‌کنن. یعنی انگار مفهوم‌ها هی تو رمان گسترش پیدا می‌کنن، ابعاد تازه پیدا می‌کنن و باعث می‌شن قصه‌های تازه از دلِ قصه‌ی اولیه بیرون بیان و تفسیرهای تازه درباره‌ی اتفاق‌های قبلی شکل بگیرن. در واقع تفسیرهای کوندرا برای ساده‌تر کردن فهم رمان نیست، برای عمق‌بخشیدن به رمانه.

«بار هستی» تو مقطع زمانی مهمی از تاریخ چک می‌گذره. وقتی که بعد از «بهار پراگ»، روس‌ها به چک حمله می‌کنن تا دوباره نظام کمونیستی به چک برگرده. ایجازی که کتاب داره برای نشون‌دادن تأثیر نظام کمونیستی روی زندگی مردم کم‌نظیره. یعنی از درونی‌ترین لایه‌های فردی تا رفتارهای اجتماعی رو می‌گه و تحلیل می‌کنه... فکر کنم یه قسمتی از این ایجاز مدیون انتخاب‌های کوندرا برای روایت داستانه. تأثیرگذاری صحنه‌ها و اتفاق‌ها واقعاً زیاده. یه قسمتی هم مربوط می‌شه به روایت پراکنده و درهم‌ریخته‌ی رمان، که هم تأثیرگذاری رو بیش‌تر می‌کرد، هم متناسب با ذهن آدم‌های رمان بود.

مشخصه که توصیه‌ی اکید می‌کنم. ترجمه هم خیلی خوب بود. یه نکته‌ی دیگه هم این‌که به نظرم رضا قاسمی تحت‌تأثیر کوندراس. به خصوص چاه بابل رو که تازه خوندم و یادمه، خیلی تحت‌تأثیرش بود.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: میلان کوندرا، پرویز همایون‌پور

دختری از پرو

ماریو بارگاس یوسا
ترجمه‌ی خجسته کیهان
انتشارات کتاب پارسه
۳۵۲ صفحه، ۷۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳ از ۵

«دختری از پرو» آخرین رمان یوساس که سال ۲۰۰۷ نوشته. بعد از همه‌ی بازی‌های فرمی و تعریف‌کردن قصه‌های عجیب‌وغریب و پُرتنش، یوسا اومده یه داستان ساده و کلاسیک رو تعریف می‌کنه: یه پسر خوب، قانع و با آرزوهای کوچیک عاشق یه دختر بد، ناآروم و جاه‌طلب می‌شه. دختر نمی‌تونه زندگی معمولی پسر رو تحمل کنه و هروقت هم که باهاش هست، از عشق دیوانه‌وار پسر سوءاستفاده می‌کنه.

این عشق از دهه‌ی ۵۰ تو پرو شروع می‌شه و تا چهل سال بعد تو فرانسه، انگلیس، ژاپن و اسپانیا ادامه پیدا می‌کنه. یوسا می‌آد فرهنگ و تفکرهای مختلف رو در تقابل با این عشق قرار می‌ده. مثلاً انقلاب کوبا و تفکر مارکسیستی کشورای آمریکای لاتین تو دهه‌ی ۵۰، فرانسه‌ی دهه‌ی ۵۰ که تحت‌تأثیر متفکرایی مثل سارتر و کامو بوده یا انگلیس دهه‌ی ۶۰ که بیتلز و تفکر بی‌قیدانه‌شون محبوب بوده و هیپی‌ها توش گسترش پیدا کردن. 

احتمالاً هرکسی که از یوسا چیزی خونده باشه، در طول خوندن رمان هی از خودش می‌پرسه چرا یوسا به نوشتن همچین قصه‌ی ساده و پیش پا افتاده‌ای تن داده؟ تو «عیش مدام»، یوسا از عشق بی‌پایانش به «اما بوواری» می‌گه و شور بی‌حدوحصری رو که اِما برای زندگی داره تحسین می‌کنه. حالا اومده کتابی نوشته در ستایش اِما بوواری، فلوبر و داستان‌های عاشقانه‌ی کلاسیک. جز این‌که جاهای مختلف کتاب از نویسنده‌ها و کتاب‌های مختلف یاد می‌کنه، طرح کلی داستان و بعضی صحنه‌ها هم شبیه مادام بوواریه. مثلاً اون‌جاها که راوی با دختر بد تو هتل‌های لندن قرار می‌ذاره، خیلی شبیه به رابطه‌ی لئون و اِما تو مادام بوواری بود.

ترجمه نسبت به ترجمه‌های دیگه‌ی خجسته کیهان خوبه. سناسورش هم خیلی احمقانه‌س. اسم اصلی کتاب هم «دختر بد» بوده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ ثانیه‌های بی‌تاب
+ واکنش‌های منتقدین به کتاب و گفت‌وگو با یوسا، هفت‌ها

برچسب: ماریو بارگاس یوسا، خجسته کیهان

Paranoid Park

فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان: گاس ون‌سنت
۸۵ دقیقه، imdb
آمریکا و فرانسه، ۲۰۰۷
۵ از ۵

کم پیش می‌آد بعد از دیدن یه فیلم بخوام دوباره ببینمش یا بخوام بیدار بمونم که حس دیدن فیلم از بین نره... «پارانویید پارک» همچین فیلمی بود.

«پارانویید پارک» جاییه برای اسکیت‌سوارای جوون. کسایی که بی‌خیال خانواده و درس و اینا به اسکیت‌سواری پناه می‌آرن. با اسکیت‌بوردشون این‌ور و اون‌ور می‌رن، از موانع می‌پرن، دور می‌زنن... انگار اسکیت‌بوردهمه‌ی چیزیه که دارن. «الکس» و دوستش یه شب اون‌جا می‌رن تا زندگی پارانویید پارکی رو تجربه کنن. فیلم داستان اتفاقات قبل و بعد از اون شبه.

البته فیلم از این‌جا شروع می‌شه که الکس نوشتن یادداشتی رو شروع می‌کنه به اسم «پارانویید پارک». الکس می‌نویسه تا از شر اتفاقای پارانویید پارک خلاص شه، می‌نویسه تا بفهمه اون شب به‌ش چی گذشت، می‌نویسه تا آروم شه. فیلم که شروع می‌شه ذهن الکس مغشوشه، می‌نویسه و پاره می‌کنه و روایت فیلم هم به‌هم‌ریخته‌س. ولی کم‌کم که الکس می‌نویسه، اتفاقا رو می‌فهمه و روایت فیلم هم خطی می‌شه. به جز نوشتن، اسکیت‌سواری هم نشون‌دهنده‌ی ذهن الکسه. تصویرهای پراکنده‌ایه که از حرت اسکیت‌سوارها می‌بینیم، مثلاً از معلق‌بودنشون رو هوا، از زمین‌خوردنشون، از حرکت‌های دایره‌ای‌شکلشون، انگار تصویرهای ذهنی الکس‌ان.

توانایی گاس‌ون‌سنت تو نشون‌دهنده‌ی تنهایی آدم‌های تودار و کم‌حرف کم‌نظیره. حس ناب تنهایی رو، با همه‌ی احساسات خوش‌آیند و آزاردهنده‌ی هم‌راهش، خیلی خوب درمی‌آره. فکر می‌کنم بخش زیادیش به بیان تصویریش برمی‌گرده -مثل صحنه‌ی دوش‌گرفتن الکس- و البته تأکیدها و مکث‌ها به جایی که روی حرکات و چهره‌ی آدما می‌کنه.

پروست گفته که کتاب‌های خوب کتاب‌هایی‌ان که واسه نویسنده «نتیجه‌گیری» و واسه خواننده «تحریک» باشن. اگه فرض کنیم که ما داریم چیزهایی رو که الکس می‌نویسه می‌بینیم، باید بگم نوشته‌ی الکس و در نتیجه فیلم واقعاً خوبن.

سالِ نو هم مبارک.

برچسب: فیلم

این یازده تا

ویلیام فاکنر
ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر ماهی
۲۶۸ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۴ از ۵

همه‌ی داستان‌های این مجموعه تو همون یوکناپاتافای معروف می‌گذره. یوکناپاتافا سرزمین خیالی فاکنره تو جنوب رودخونه‌ی می‌سی‌سی‌پی. «ممفیس» و «جفرسن» دو تا شهر اصلی این سرزمین‌ان. مردمش کشاورزن یا تو معدن کار می‌کنن یا اونایی‌شون که وضع خوبی دارن زمین و سرمایه ‌دارن و از سیاها به عنوان برده استفاده می‌کنن. پول و زن براشون مسأله‌سازه. فاکنر از درگیری‌های خانواده‌های یوکناپاتافایی می‌نویسه. خانواده‌هایی که شکوهشون از دست‌ رفته، آدم‌هایی که لکه‌ی ننگی روشون دارن که پاک نمی‌شه، یا آدم‌هایی که از نمی‌تونن سرنوشت شوم‌شون فرار کنن.

نکته‌ی فوق‌العاده درباره‌ی فاکنر اینه که چگالی داستان‌هاش زیاده. تو یه داستان بیست-‌سی صفحه‌ای حجم زیادی از اتفاق‌ها و روابط رو می‌بینیم. مثلاً داستان «بود» درباره‌ی اینه که یه سیاه هی از خونه‌ی ارباب‌هاش [که دو تا برادرن] فرار می‌کنه، تا بره پیش یه زن سیاه که عاشقشه. ما یهو به خودمون می‌آیم و می‌بینیم با چند تا موضوع مهم طرفیم: روابط دو برادر، عشق زن و مرد سیاه به هم، عصیان سیاه‌ها جلوی برده‌داری سفیدها و تو بقیه‌ی داستان هم قمار و چیزای دیگه.

تو داستان‌های فاکنر قضیه‌ی راوی هم خیلی مهمه. معمولاً روایت داستان‌های فاکنر عادی نیست. تو چندتا از داستان‌های این مجموعه (که درباره‌ی یوکناپاتافا تو قرن ۱۹ان) روایت داستان به شکل سینه‌به‌سینه است. مثل حدیث‌های ما که برای اعتباربخشیدن بهشون می‌گیم فلانی از قول فلانی گفته، این‌جا هم این‌جوریه که یه پیرمردی واسه یه بچه‌ای تعریف می‌کنه که پدربزرگش این داستان رو تعریف کرده.
خیلی جاها هم راوی داستان بچه‌س. مثلاً داستان «آن خورشیدِ دم غروب» داستانیه که کونتین تو پونزده‌سالگی داره از نُه‌سالگیش تعریف می‌کنه.

به جز داستان آخر که داستان ضعیفی بود، بقیه‌ی داستان‌ها خوبند. ترجمه هم خیلی خوبه.

برچسب: ویلیام فاکنر، احمد اخوت

مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش

کارگردان: رضا حداد
نوشته‌ی آتیلا پسیانی
تالار ایرانشهر، بهمن ۸۸ تا اردیبهشت ۸۹
۹۰ دقیقه، ۱۵۰۰۰ تومان [با تخفیف برای دانش‌جویان: ۷۰۰۰ تومان]
۳ از ۵

مشکل تئاترهای تجربی اینه که آدم نمی‌تونه با قطعیت نظر بده، چون خیلی معیار مشخصی برای قضاوت نداریم. ساختارش اپیزودیکه. تیکه‌های درهم‌ریخته از زندگی آدم‌های مختلف و بی‌ربط‌به‌همی که قراره تو یه مهمونی جمع شن. بعضی از این تیکه‌ها از زندگی‌شون نیست. تصویرهاییه، حرکت‌هاییه که انگار قراره دنیای ذهنی شخصیت‌ها رو نشون بده یا منظور تئاتر رو برسونه. [مثل صحنه‌ی نردبون]

بله، همون‌طور که می‌دونید تو آثار پست‌مدرن وظیفه‌ی مخاطبه که تیکه‌های درهم‌ریخته رو کنار هم بذاره و به این فکر کنه که منظور چی بود و خوانش خودشو داشته باشه... اینم همین‌جوری بود، هرچند فکر نمی‌کنم خیلی خوانش‌های مختلف ازش درآد و کلاً همه‌ی صحنه‌هاش به سمت‌وسو بود. ایده‌های خیلی خوبی واسه رسوندن منظورش زده بود. چیزی که من از این گرفتم این بود که ما (مث ماشین‌کنترلی‌ها) همه‌ش داریم توسط رسانه‌ها و چیزای مبتذل کنترل می‌شیم و هیچ هم فکر نمی‌کنیم که چی دارن به خوردمون می‌دن. (حتا یه جا هم به طعنه به ما می‌گه که نمی‌خواد درباره‌ی این تئاتر فکر کنید، تئاتر منظور خاصی نداره) یه نکته‌ی دیگه هم اشاره به دهه‌ی شصتی‌ها بود. (اون صحنه‌ی عالی‌ای که از جنگ نشون می‌ده، تیتراژ مدرسه‌ی موش‌ها، اشاره به قاچاقی‌بودن نوارهای ویدئو و اینا.)

من چندتا مشکل با این تئاتر داشتم. یکی این‌که خیلی از صحنه‌هاش فقط وقتی معنی‌دارن که تفسیر بشن. به تنهایی معنایی ندارن و تأویل‌پذیر و نمادین‌بودنشونه که بهشون معنی می‌ده. دیگه این‌که تئاتر کلاً داره چیزهای مبتذل و سطحی رو مسخره می‌کنه... ولی گاهی وقت‌ها نگاه خودش هم به این چیزا سطحی و کلیشه‌ایه. جدا از اون، برای جذب مخاطب، خیلی صحنه‌های تئاتر هم دستِ کمی از چیزایی که داره نقد می‌کنه نداره.

همینا دیگه. کلاً دیدنش تجربه‌ی خوبی بود. کاملاً می‌شه ازش لذت برد.

برچسب: تئاتر

بهترین داستان‌های کوتاه

ارنست همینگوی
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری
انتشارات نگاه
۴۳۹ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
۴.۵ از ۵

مجموعه‌ی نسبتاً کاملی از داستان‌کوتاه‌های همینگ‌وی. قسمت زیادی از شهرت همینگ‌وی به خاطر داستان‌کوتاه‌هاش و نوآوری‌هاش تو داستان‌کوتاهه. به نظرم می‌آد مهم‌ترین نوآوری همینگ‌وی حذف اتفاق اصلی از داستانه. تو بیش‌تر داستان‌های همینگ‌وی اتفاق قبل از شروع داستان افتاده یا قراره بعداً بیفته. بعد دیالوگ‌ها و توصیف‌ها هستند که داستان رو پیش می‌برن، نه قصه و اتفاق. و ما داستانِ بعد یا قبل اتفاق رو می‌خونیم و با واکنش آدم‌ها روبه‌رو می‌شیم. مثلاً تنهایی‌شون بعد از اتفاق‌ها یا دیالوگ‌های کوتاه و عصبی.

البته تو چندتا از داستان‌ها اتفاق‌ِ اساسی می‌افته. مثلاً داستان‌هایی هست که توش شکار هست، توصیف اتفاق‌های گاوبازی هست. اصلاً همین «مبارزه» از تم‌های اصلی داستان‌های همینگ‌ویه. مبارزه‌ی آدم با آدم، آدم با حیوون، آدم با احساساتش. فکر می‌کنم از اوج‌های داستان‌نویسی همینگ‌وی وقتیه که این مبارزه‌های مختلف در کنار هم قرار می‌گیرن و روی هم تأثیر می‌ذارن، مثل داستان «زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر» یا «پیرمرد و دریا».

قسمت اول کتاب زندگی‌نامه‌ایه که گلشیری از همینگ‌وی نوشته. به نسبت خوب و مفیده. زندگی همینگ‌وی و عواملی که رو داستان‌نویسی همینگ‌وی اثر گذاشته‌ن رو توضیح می‌ده. البته درباره‌ی مقدمه این رو هم باید بگم که یک‌دست نیست. یه جاهایی کاملاً علمی و دقیقه، ولی یه جاهای دیگه داستان‌پردازی و خیال‌پردازی می‌کنه.

نثر همینگ‌وی نثر بی‌تفاوتیه. کم‌تر از صفت و قید استفاده می‌کنه و کاملاً شفاف می‌نویسه. ولی به نظرم این نثر خاص همینگ‌وی تو ترجمه درنیومده. دست‌کم در مقایسه با ترجمه‌ی فرهاد غبرایی از «پاریس، جشن بیکران» واقعاً نثرش خالی از روح همینگ‌ویه. به هر حال این مجموعه، با همه‌ی نقص‌هاش، کامل‌ترین مجموعه‌داستانیه که به زبان فارسی از همینگ‌وی موجوده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: ارنست همینگ‌وی، احمد گلشیری

مارسل پروست

اف. دابلیو. جی. همینگز
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر ماهی [نویسندگان قرن بیستم فرانسه- ۵]
چاپ سوم، ۱۳۸۳
۹۶ صفحه، ۸۵۰ تومان
۲.۵ از ۵

جای خالی بامداد انگیزه‌ی فرستادن این پُسته.

کتاب درباره‌ی مارسل پروست، نویسنده‌ی مجموعه‌ی هفت‌جلدی در «جست‌وجوی زمان از دست‌رفته»‌س. بخش اول درباره‌ی زندگی پروسته و تأثیراتی که زندگیش روی «جست‌وجو» گذاشته می‌گه. بخش‌های بعدی درباره‌ی خود کتابن. جامعه‌ای رو که پروست درباره‌شون می‌نویسه توضیح می‌ده. نگاه پروست به عشق رو می‌گه و بعد درباره‌ی نقش حافظه تو جست‌وجو توضیح‌هایی می‌ده و از کتاب مثال می‌آره و توضیح می‌ده که چه‌جوری بوها و حس‌های مختلف راوی رو به خاطره‌های دور می‌بره. مثلاً نوع خاص روایت سیال‌ذهنی رو که پروست پیشنهاد می‌ده، این‌جوری توضیح می‌ده: «قریحه‌ی راوی نهانی و ناخودآگاه است، زیر هیچ‌وقت به ذهنش نمی‌رسد که آهسته‌آهسته به سوی چگونه کتابی پیش می‌رود؛ اما به هر حال قریحه‌ی مشخصی است، زیر از هر تجربه‌ی زندگی‌اش رسوبی از او مانده که در نوشتن کتابش آن را به کار می‌گیرد.»

برای آشنایی با پروست کتاب خوبیه، مختصر و مفید نوشته شده. آخرش هم این جمله‌های توفانی اومده: «خواندن پروست زمان و بردباری می‌خواهد -به خصوص زمان- اما این زمان هرگز از دست رفته نخواهد بود. پس از چند صفحه‌ای که از خواندن کتاب بگذرد، موجاموج پرشکوه و جریان‌های نهفته در ژرفاهای روایت، خواننده را با خود خواهد برد، درخشش خیره‌کننده‌ی اثر راه او را روشن خواهد کرد، همراهی بی‌شمار شخصیت‌های کتاب تخیل او را برخواهد انگیخت و کاوش‌های خارق‌العاده، هرچند جدل‌انگیر نویسنده، در ژرفاها و سرچشمه‌های انگیزه‌های بشری شناخت او را از بشر غنی‌تر خواهد کرد.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: مهدی سحابی، مارسل پروست، درباره‌ی نویسندگان

شنل پاره

نینا بربروا
ترجمه‌ی فاطمه ولیانی
نشر ماهی
۷۹ صفحه [جیبی]، ۱۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳.۵ از ۵

یه کتاب کوچیک و جمع‌وجور، خوب و کم‌ادعا. به طرز عجیبی خالی از هر چیزیه که بخواد خواننده رو دنبال خودش بکشه. کتاب -مثل راوی- خالی از داستانِ هیجان‌انگیز، احساسات و روابط عاشقانه‌ایه که بخواد کتاب -یا زندگی راوی- رو لذت‌بخش کنه. به جای اون داستان‌ها ما با توصیف‌های بی‌نظیر از صحنه‌ها و حرکات روبه‌رو می‌شیم و عمق این خالی‌بودن و سردی رو حس می‌کنیم. راوی با خون‌سردی، تلخی و سردی زندگی یه خانواده رو بین دوتا جنگ‌جهانی روایت می‌کنه، که از روسیه به فرانسه می‌رن. خانواده‌ای که مرگ و فقر روش سایه انداخته. یه جا راوی درباره‌ی یکی از شخصیت‌ها می‌گه: «در وجود او یک‌جور کهنگی و رنگ و رو رفتگی بود که خاص روس‌هاست.» به نظرم این جمله کاملاً درباره‌ی کتاب صادقه.

یه جمله‌ی شاه‌کار هم پالپ درباره‌ی کتاب نوشته: «فضاسازی کتاب در کمال سادگی، و البته به خاطر سادگی، انقدر گیراست که موقع نگاه کردن به کلمه‌ها، صفحه‌ی کتاب رو قهوه‌ای کم‌رنگ می‌دیدم.» کلاً یه شعرگونگی‌ای تو نثر، تصویرها و فضای کتاب هست که تحسین‌برانگیزه.

ترجمه واقعاً خوبه، و طرح رو جلد که نقاشی‌ایه از مودیگلیانی هم دقیقاً حس‌وحال کتاب رو داره.

×××
«همه شبیه هم بودند: مردان هراسناک، زنان وحشت‌زده. هیجانْ پیرها را جوان و آن‌ها را دوباره به میانه میدان زندگی پرتاب کرده بود. جوان‌ها، ناامید، با چهره‌هایی لاغر و تیره، به نظر می‌آمد پیر و شکسته شده‌اند. شبِ داغ، بی‌نفس، روی شهر متوقف شده بود. در غروب رخوتناک کوچه‌مان کسی زیر سردرِ ساختمانی بلند و خاکستری هق‌هق می‌کرد.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ کتاب‌خوانه
+ خبر آنلاین

برچسب: نینا بربروا

خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته

کامیلو خوسه سِلا
ترجمه‌ی فرهاد غبرایی
نشر ماهی
۱۹۲ صفحه [جیبی]، ۲۷۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۸
۳ از ۵ 

یکی دست‌نوشته‌های «پاسکوآل دوآرته» قاتل زندانی رو تو داروخونه پیدا می‌کنه. پاسکوآل بعد از قتل‌هایی که انجام داده، تو زندان داستان زندگی‌شو نوشته، تا شاید بتونه از بار گناهاش کم کنه. خیلی هم تظاهر به مذهبی‌بودن می‌کنه. طبق معمول قاتل زندگی خانوادگی خوبی نداشته و پدر و مادرش همیشه با هم دعوا می‌کردن، زندگی فقیرانه‌ای داشتن و این چیزا. از همون وقت ریشه‌های خشونت و نفرت توش شکل گرفته.

به نظرم به‌ترین ویژگی داستان طنز و وحشتی بود که همه‌جای کتاب حضور داشت. مثلاً این‌که پاسکوآل همیشه داره می‌گه که سرنوشت من مقدر بوده و من برخلاف میلم این‌جوری شدم ولی تقریباً هرجا که می‌تونه یه قتلی انجام بده، غفلت نمی‌کنه. یا صحنه‌های قتل در عین وحشتناکی، یه جورایی مسخره هم هستند.

داستان خیلی اغراق‌آمیزه. هم خط داستانی اغراق‌آمیزه، هم تأکیدهایی که تو روایت می‌کنه. رسماً مخاطب رو دستِ‌کم می‌گیره. [مثلاً نامه‌های آخر داستان یا این‌که چند بار تأکید می‌کنه داستان دقیق روایت نمی‌شه، خب خودمون می‌فهمیم دیگه.]

برای وقت‌هایی که آدم می‌خواد یه کتاب جمع‌وجور بخونه و رد شه، خوبه. ولی به نظرم، با شاه‌کار فاصله داره.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: فرهاد غبرایی

در جستجوی زمان از دست رفته - ۱

کتاب اول: طرف خانه‌ی سوان

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۰۲ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ نهم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۱۰ از ۱۰

«جست‌وجو» رو پایه‌ی «تداعی یادها» شکل گرفته. تاریکی شب‌هایِ بی‌خوابی ذهن راوی رو به خاطره‌ها و حس‌های گذشته می‌بره. مثلاً بخش اول درباره‌ی کودکی راویه تو «کومبره». شب‌هایی که آقای سوان می‌اومده خونه‌شون و راوی واسه خواب می‌رفته اتاقش و منتظر می‌مونده تا مادرش بیاد بوسش کنه.  راوی پرسه‌زنی‌هاش تو کومبره رو هم توضیح می‌ده. بخش دوم درباره‌ی عشق سوان به اودته که قبل از تولد راوی اتفاق افتاده و به قول سحابی واسه راوی جنبه‌ی «ماقبل تاریخ» داره. بخش سوم، «نام جاها: نام»، درباره‌ی عشق راوی به ژیلبرت تو دوران کودکی و بازی‌های کودکانه‌شونه.

علاوه بر داستان‌هایی که تعریف می‌شه، «جست‌وجو» پر از چیزیه که سحابی اسمشو گذاشته «شیمی عواطف». یعنی توضیح حس‌ها و حالت‌های انسانی: چه‌جوری به‌وجود می‌آن، چی کار می‌کنن، چه‌جوری می‌گذرن و... توضیح‌هایی که راوی درباره‌ی عشق سوان به اودت می‌ده یه جور توضیح  خود عشق و تأثیراتشه. این‌که چه‌طوری عشق باعث برانگیختن حسادت می‌شه و حسادت عشق رو تقویت می‌کنه و خیلی چیزهای دیگه. یا چند صفحه درباره‌ی اینه که یه جمله‌ی خاص از یه موسیقی چه تأثیری رو راوی می‌ذاره. یا تو «نام جاها: نام» راوی توضیح مفصلی می‌ده درباره‌ی این‌که چه‌جوری با شنیدن اسم‌های خاص، تصویرها و حس‌های خاص سراغش می‌آد.

باید اشاره کنم به این‌که از شگردهای پروست جمله‌های بلند و تودرتوئه. گاهی جمله‌ها چند خط می‌شن و پاراگراف‌ها چند صفحه‌. این یکی از دلایل اینه که خوندن کتاب سخته و حوصله می‌خواد. ولی تجربه‌ی خوندن پروست از اون تجربه‌هاییه که نباید ازش گذشت؛ نه فقط به خاطر ارزش ادبی کتاب و اینا، به خاطر  تأثیری که رو زندگی آدم می‌ذاره، نگاهی که به آدم می‌ده.

برچسب: مارسل پروست، مهدی سحابی

سفر به انتهای شب

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی فرهاد غبرایی
انتشارات جامی
۵۳۴ صفحه
چاپ اول، ۱۳۷۳
۱۰ از ۱۰

حتا نوشتن درباره‌ی این کتاب هم برام سخته. همه‌ش می‌ترسم حرف تکراری بزنم و کتاب رو لوث کنم.

فردینان یه روز اتفاقی وارد جنگ می‌شه، نمی‌تونه جنگ رو تحمل کنه و کارش به بیمارستان می‌کشه، بعد می‌فرستنش به آفریقا. از اون‌جا فرار می‌کنه به آمریکا و دوباره برمی‌گرده فرانسه. این فقط سیر حرکت فردینانه که به خودی خود اهمیتی نداره. هر کدوم از این سفرها پُر از خرده‌داستان‌هاییه که هرکدوم مستقلاً عالی‌ان و در عین حال با هم مرتبطن. به جز خط اصلی کتاب، داستان‌ها پر از جزئیاتی‌ان که به هم مرتبطشون می‌کنه، کاملشون می‌کنه و معناهای جدید بهشون می‌ده. قشنگ معلومه که سلین کارشو خوب بلده. در عین ازهم‌گسیختگی ظاهری، واقعاً رمان منسجمیه.

راوی همه چی رو نکبت‌وار می‌بینه و جامعه، جنگ و هر نوع آرمان‌گرایی رو هجو می‌کنه. با این وجود، یه جور نگاه معصومانه پشت همه‌ی حرف‌ها و کارهاش هست. یه جور حسرت برای زندگی به‌تر، خستگی از وضع فعلی، ناتوانی و ضعف جلوی این دنیا تو همه جای کتاب پخشه: تو اتفاق‌ها، توصیف‌ها، تک‌گویی‌ها و حتا لحن راوی. زبان کتاب هم مثل زندگی و سفرهای فردینان می‌مونه: پراکنده، بدون نظم و منطق ظاهری نوشتار و با یه منطق جدید؛ منطفی که از گفتار اومده.
انصافاً ترجمه‌ی فرهاد غبرایی عالیه. خیلی خوب تونسته ویژگی‌های زبان خاص سلین رو به فارسی برگردونه.

تو ویکی‌پدیا خوندم که بوکوفسکی و گونتر گراس تحت‌تأثیر سلین بودند. من تأثیرش روی رومن گاری و ونه‌گات رو هم حس می‌کردم. بوکوفسکی هم یه جمله‌ی جالب گفته: «سفر به انتهای شب به‌ترین کتابیه که تو دو هزار سال اخیر نوشته شده.»

کتاب رو می‌تونید تو انتشارات جامی [خیابون دانشگاه، کوچه‌ی روبه‌روی انتشارات نیلوفر] پیدا کنید.

×××
«شاید هم پیری آب زیر کاه باشد که می‌آید و تهدیدمان می‌کند. دیگر ان‌قدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی، موضوع این است. همه‌ی جوانی‌ات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت واقعیت بمیرد. حالا از شما می‌پرسم، وقتی به اندازه‌ی کافی دیوانه نیستی، کجا باید رفت؟ واقعیت احتضاری است که پایانی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانسته‌ام خودکشی کنم.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه
+ کتاب‌نیوز

برچسب: لویی فردینان سلین، فرهاد غبرایی

دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی

و مقالات دیگر

محمد قائد
انتشارات طرح نو
۴۲۴ صفحه، ۱۰۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۸
۹ از ۱۰

فکر می‌کنم مهم‌ترین نکته‌ی مقاله‌های این کتاب اینه که به دور از کلی‌گویی، پیچیده‌ حرف‌زدن و رودرواسی نوشته شدن. نثر قائد نمونه‌ی خوبیه برای نثر فاخری که کاملاً قابل فهمه. طنز ظریفی هم همه‌جای کتاب هست که از نگاه از بالا به پایین قائد ناشی می‌شه.

نگاه قائد نسبت به جامعه کاملاً نقادانه‌س. هیچ ابایی نداره از این‌که چیزهایی رو که واسه بخشی از جامعه مقدس شمرده می‌شه، با قدرت بکوبه و تخریب کنه. بیش‌تر درباره‌ی آدم‌هایی می‌نویسه که دنیای کوچیکی دارن، این دنیای کوچیک باعث می‌شه تو خودشون تکرار شن و کم‌کم توهم بگیردشون. بعد این رو تعمیم می‌ده به جامعه‌ی ما [و در نتیجه سیاست، ادبیات و سینمای ما] که چه چیزهای بی‌ارزشی براش ارزش شده و چه‌قدر بسته‌س.

کتاب دو تا ضعف داره: یکی قیمتشه که [با یا بدون توجه به این‌که ابعاد کتاب کوچیک‌تر از معموله] اصلاً باورکردنی نیست. دومی هم این‌که خیلی وقت‌ها قائد پراکنده‌گویی می‌کنه. به نظر من مقاله‌ی خوب، مقاله‌ایه که زیاده‌گویی نداشته باشه. ولی قائد خیلی وقت‌ها حرف‌هایی رو که قبلاً زده تکرار می‌کنه، یا تسویه‌حساب شخصی با آدم‌ها می‌کنه که خیلی هم با مقاله مرتبط نیستن.

خود قائد همه‌ی مقاله‌های این کتاب رو تو سایتش گذاشته. من فهرست و لینک مقاله‌ها رو از سایتش کپی می‌کنم. توصیه می‌کنم یکی از مقاله‌ها رو بخونید، اگه دوست داشتید کتاب رو بخرید. من از «درباره‌ی نوستالژی»، «دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی»، «اسنوبیسم چیست؟»، «این صفحه برای شما جای مناسبی نیست» و «مردی که خلاصه‌ خود بود: احمد شاملو» بیش‌تر از بقیه خوشم اومد. به خصوص آخری که تصویر خیلی خوبی از شاملو به آدم می‌ده.

یک: تأمل در چند مفهوم و تعریف
درباره‌ی نوستالژی
مفهوم آینده در ادبیات قدیم و در تفکر اجتماعی معاصر
اسنوبیسم چیست؟

دو: چشم‌اندازهای اجتماعی
فرزانگان و بقال‌ها
دگردیسی یک آرمان

سه:‌ نگاه به گفتار و نوشتار و رفتار
دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی
درباره‌ی سانسور
نتیجه‌ی اخلاقی را فراموش نفرمایید
به مردگان نمره‌ی انضباط بدهید و بگذارید استراحت کنند
آیا شهرتْ ویتامین روح است؟
درباره‌ی الهام، توارد، اقتباس و دستبرد
این صفحه برای شما جای مناسبی نیست
در فضیلت نام‌ها
آن سوی آستانه
مردی که خلاصه‌ی خود بود: احمد شاملو (۱۳۰۴-۱۳۷۹)

درباره‌ی این کتاب:
+ سایت محمد قائد+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ پروژکتور+ غربتستان [لینک‌های خوبی داره]
+ کپو کوره

زندگی واقعی سباستین نایت

ولادیمیر ناباکوف
ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام
انتشارات نیلا
۲۲۲ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۰
۹ از ۱۰

کتاب‌هایی هستند که قدرتشون تو وراجی راویه. تو تلاش مذبوحانه‌ی راوی واسه روشن‌کردن یا پنهان‌کردن چیزی. انگار که هی حرف می‌زنه تا چیزی رو جای واقعیت به ما بگه. مثل بازمانده‌ی روز ایشی‌گورو یا همین کتاب. راوی [که اسمش رو هم از ما پنهان می‌کنه] می‌خواد کتابی بنویسه درباره‌ی برادر ناتنیش -سباستین نایت- که نویسنده‌ی معروفی بوده و حالا مُرده.

راوی وانمود می‌کنه که خیلی دقیق و علمی حرف می‌زنه و سباستین نایت رو همون‌جور که بوده، نشون می‌ده و قضاوت شخصی نمی‌کنه. هنرمندی ناباکوف تو اینه که تصویری که ما بعد از خوندن کتاب از سباستین نایت به دست می‌آریم، با اونی که راوی سعی می‌کنه بهمون بده فرق می‌کنه. در واقع، ما با چندتا داستانِ درهم‌تنیده روبه‌رو می‌شیم: داستان یه نویسنده از زبان راوی، تلاش راوی برای فهمیدن زندگی نویسنده، زندگی راوی و داستانِ رمان‌هایی که نویسنده‌هه نوشته.

یه جور کمیک‌بودن و مسخره‌کردنِ شرایط به صورت زیرپوستی همه‌جای کتاب هست، در حالی که فضای کتاب خیلی هم سرد و سنگینه و راوی خیلی جدیه. این طنز از همون عنوان کتاب شروع می‌شه: «زندگی واقعی سباستین نایت» عنوان گول‌زننده‌ای واسه این کتابه.

ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام عالیه. به نظرم نیک‌فرجام جزء مترجم‌های خوب و خوش‌سلیقه‌س. یه مؤخره هم داره که خیلی خوب و دقیق نوشته شده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: ولادیمیر ناباکوف، امید نیک‌فرجام