زمان‌لرزه

کورت ونه‌گوت
ترجمه‌ی مهدی صداقت‌پیام
انتشارات مروارید
۲۸۱ صفحه، ۲۹۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۵
۱.۵ از ۵

«زمان‌لرزه» درباره‌ی رمانی است که نوشته نشد، ماهی‌ای که ونه‌گات می‌خواست صید کند امّا موفق به صیدش نشد و در نهایت تصمیم گرفت تکه‌های به درد بخورش را نگه دارد و بقیه را دور بیندازد. رمان نوشته‌نشده (که ونه‌گات آن را «زمان‌لرزه‌ی یک» می‌نامد) درباره‌ی زمان‌لرزه‌ای است که زندگی در جهان را از فوریه‌ی ۲۰۰۱ به فوریه‌ی ۹۱ باز می‌گرداند و تمامِ دنیا مجبور می‌شوند این ۱۰ سال را عینن دوباره زندگی کنند، بی‌آن‌که اختیار تغییر آن را داشته باشند. ونه‌گات در «زمان‌لرزه‌‌ی دو» (کتابی که ما می‌خوانیم) تکه‌های پراکنده‌ای از این رمان ناتمام را گرد هم می‌آورد، خودش را هم جزئی از داستان زمان‌لرزه می‌کند، خاطره‌هایی پراکنده از زندگی خود می‌گوید، جمله‌های قصار دیگران را نقل می‌کند و فضایی می‌سازد که در آن زندگی‌نامه و داستان در هم آمیخته می‌شوند و شخصیت‌های ساختگی داستان در کنار شخصیت‌های واقعی زندگی می‌کنند. پشت جلد کتاب نوشته شده: «حاشیه‌گویی‌ها، جملات قصار و خاطرات به یادماندنی به همراه نبوغ مهارناپذیر و تخیل قوی مسحورکننده‌ی ونه‌گوت، اثری بی‌نظیر خلق کرده‌اند.» در مؤخره‌ی رمان مترجم نوشته است که ونه‌گات با این تکنیک بین خواننده و داستان فاصله‌گذاری کرده و از این راه رابطه‌ی کلاسیک بین خواننده، داستان و نویسنده را به چالش کشیده است.

امّا این رمان چند صدایی به نظر من بیش‌تر شبیه به گروه موسیقی است که هر کس در آن ساز خودش را می‌زند و حتا اگر سازش را بد هم نزند، در نهایت صدایی سرسام‌آور از کل مجموعه به گوش می‌رسد. نه از اوّل سازها هم‌آهنگند و نه مانند موسیقی جاز پس از مدتی صداها هم‌آهنگ می‌شوند. ونه‌گات در کل کتاب مدام می‌خواهد چیزهای «جالب» به ما بگوید؛ داستان تکه‌پاره‌ای با ایده‌ای بسیار جذاب، خاطره‌ا‌ی بامزه، تکه‌پرانی‌هایی صریح به جامعه‌ی آمریکا، جمله‌های قصار و نظرات شخصی‌ای که معمولن بی‌پایه‌اند.

نتیجه‌ی این معجون شده رمانی که خیلی‌ها آن را «باحال» می‌دانند و مثل نویسند‌ی ماه‌نامه‌ی «Literary Reviewer» می‌گویند: «پس از خواندن این کتاب احساس می‌کنم افتخار این را داشته‌ام که چندین ساعت از عمرم را در حضور یکی از خوش‌مشرب‌ترین، خوش‌اخلاق‌ترین و سرزنده‌ترین انسان‌های دورانمان سپری کنم.» و یکی مثل من احساس می‌کند چند ساعت از عمرش را صرف تحمل بامزه‌بازی‌ها و خاطره‌بافی‌های پیره‌مردی غُرغُرو، بی‌مزه و البته خوش‌مشرب کرده است.

×××
«چرا باید پول را برای رفع مشکلات خرج کرد؟ چون این بهترین راه خرج کردن پول است.
آیا نباید ثروت ملی دوباره بین مردم تقسیم شود؟ این ثروت بین تعداد اندکی از مردم تقسیم شده و آن‌ها هیچ کار مفیدی با آن نمی‌کنند. در گذشته نیز اوضاع بر همین منوال بود.
بگذارید بگویم که من و کیلگور تراوت هرگز از نقطه ویرگول استفاده نکرده‌ایم. نقطه ویرگول هیچ کار خاصی نمی‌کند و هیچ معنای خاصی هم ندارد. نقظه ویرگول دوجنسی‌ای است که لباسی مبدل می‌پوشد.
و همیشه هر چشمداتشی برای این‌که بهتر به مردم ما رسیدگی شود ممکن است دوجنسی‌ای با لباس مبدل باشد و نتواند طرحی برای حمایت و همراهی با خانواده‌های پرجمعیت ارائه دهد...»

سنتائور

جان آپدایک
ترجمه‌ی سهیل سُمّی
انتشارات مروارید
۳۱۲ صفحه، ۶۷۰۰ تومان
چاپ اوّل، ۱۳۹۰
۴.۵ از ۵

باید سعی کنم ذوق‌زدگی‌ام را از خواندن کتاب کنترل کنم. در تمام لحظات خواندن کتاب حس می‌کردم دارم یک شاهکار می‌خوانم، یک کتاب کلاسیک، رمانی که بعدها به یادش خواهم آورد و فکر خواهم کرد که کاش بشود باز برای بار اوّل بخوانمش. نوشتن درباره‌ی چنین کتابی برام سخت است، سیالیّت کتاب را نمی‌توان نوشت، نمی‌توان منتقل کرد، باید تجربه کرد.

«سنتائور» در درجه‌ی اوّل رمانی است درباره‌ی جرج کالدول، معلم دبستان و پسرش، پیتر، که در همان مدرسه درس می‌خواند. بیش‌تر رمان شرح سه روزی است که پدر و پسر ناخواسته بیرون از خانه می‌گذرانند. جرجِ ۵۰ساله، یک روز قبل از این سه روز در اثر شیطنت بچه‌ها مجروح می‌شود و بعد سر کلاس از کوره در می‌رود و یکی از بچه‌ها را می‌زند و حالا افسرده، عصبی و بی‌اعتمادبه‌نفس تلاش می‌کند جایی برای خود در دنیایش پیدا کند، نقشی که درست انجام داده باشد، طناب محکمی که به آن چنگ بزند. و پیتر نوجوان و نقاش، شرم‌زده از لکه‌های پوستی‌اش، دنیای اطراف را کشف می‌کند: پدرش، عشق، خودش.

بُعد دیگر سنتائور وجه اسطوره‌ای رمان است. رمان با اساطیر یونانی گره خورده و انگار روایت امروزی‌ای است از داستان شیرون، شریف‌ترین سنتائور (یا قنطورس: موجودی با بدن انسان و پایین‌تنه‌ی اسب) که مجروح شد و در اثر درد از خدایان مرگ خواست. اما آن‌ها دردش را آرام کردند و نامیرایی‌اش را گرفتند و «شیرون مانند دیگر مردان فرسوده جان داد». راوی گاهی جرج را مثل سنتائور توصیف می‌کند و چند جا داستانِ کالدول را با وجه اسطوره‌ای آن درمی‌آمیزد.

در طول رمان قصه چندان گسترش نمی‌یابد، مثل خیلی از رمان‌ها آن‌قدر به گذشته‌ی آدم‌ها نمی‌رویم و بازه‌ی زمانی چهار روزه‌ی کتاب هم باعث شده اتفاقات زیادی نیفتد. همین ویژگی سنتائور را خاص می‌کند، آپدایک به جای آن‌که شخصیت‌ها را در گستره‌ی وسیع زمانی بشناساند و با ماجراها ما را همراهِ آن‌ها کند، بر لحظه‌ها و صحنه‌ها و حس‌هایی که از آن‌ها زاده می‌شود مکث می‌کند و از این راه تجربه‌های شخصیت‌ها را برای ما خاص می‌کند. جای آن‌که در بُعد زمان شخصیت‌ها را کامل کند، مینیاتوری با جزئیات دقیق در یک سطح زمانی می‌کشد. این ویژگی خواندنِ کتاب را کند و سخت می‌کند، اما از طرف دیگر باعث می‌شود کتاب به راحتی بلعیده نشود، آرام‌آرام مزمزه شود.

ترجمه‌ی سهیل سمی درخشان نیست، ولی قابل قبول است. جمله‌های بدریخت دارد، اما مشخص است که در انتخاب کلمات و در آوردن نثر سخت آپدایک وسواس داشته. سُمی حتا اگر مترجم خوبی نباشد، قطعن مترجم خوش‌سلیقه‌ای است.

حق‌السکوت

ریموند چندلر
ترجمه احسان نوروزی
انتشارات مروارید
۲۲۰ صفحه، ۲۷۰۰ تومان
چاپ دوم، تیر ۱۳۸۶
۳.۵ از ۵

اگر چندلر خوانده باشید حتما فیلیپ مارلو را می‌شناسید. مارلو، مخلوق دوست‌داشتنی چندلر، کارآگاهی خصوصی است که شخصیت اول تقریبا تمام داستان‌های چندلر است. او مردی است در اواخر دوره جوانی و اوایل میان‌سالی، مجرد، و پابند به اصول اخلاقی خودش؛ اصولی که لزوما با قوانین سازگار نیستند. اما همین نیست. مارلو در ازای پول کار می‌کند، اما گاهی بی‌پول هم کار می‌کند. پیش می‌آید که حتی از جیب هم روی یک پرونده خرج کند. زندگی ساده‌ای دارد، ولی پول‌هایش را جمع کرده و یک اولدزموبیل درست و حسابی برای خودش خریده. یک بار عاشق زنی شده و هنوز گاهی به یادش می‌افتد. گاهی با خلاف‌کار پرونده‌اش هم‌ذات‌پنداری دارد، درکش می‌کند، و حتی در یک داستان فراریش می‌دهد. به عقیده خیلی‌ها، فیلیپ مارلو کامل‌ترین نمونه قهرمانان رمان سیاه است که تا به حال ساخته شده.

رمان حق‌السکوت به این ترتیب شروع می‌شود: فیلیپ مارلو از طرف یک وکیل مامور می‌شود تا دختری را دنبال کند. همین. نه قتل و جنایتی در کار است و نه حتی دزدی‌ای. مارلو نمی‌داند دختر کیست و چه کار کرده. اما روش کار مارلو مزدوری نیست. او باید بداند چه کار می‌کند. بنابر این، مثل اغلب اوقات، به جاده خاکی می‌زند. کارآگاهی که مامور شده تا دختر را مخفیانه دنبال کند خودش را به او نشان می‌دهد، به او می‌گوید که مامور شده تعقیبش کند، و از او می‌پرسد که چرا. مارلو به زور از هر منبعی که بتواند اطلاعات بیرون می‌کشد، از جانش مایه می‌گذارد و تا دم مرگ می‌رود، و کم‌کم ماجرای دختر آن قدر شاخ و برگ پیدا می‌کند که تبدیل به یک پرونده پلیسی درست و حسابی می‌شود.

رمان سیاه، که نوعی جدید از رمان جنایی-پلیسی بود، دو اوج مهم داشت: داشیل همت و ریموند چندلر. داشیل همت را عملا به عنوان مبدع این نوع داستان می‌شناسند و چندلر، که داستان‌نویسی را تقریبا بعد از همت شروع کرد، آن را تکمیل کرد. علاوه بر ویژگی‌های مضمونی و فضاسازی‌های جدید این نوع داستانی، دیالوگ‌های قوی و توجه به نثر در رمان سیاه بسیار بارز است. به طور خاص در مورد چندلر، نثر بدون آن که مصنوعی یا متکلف باشد، آن چنان قوی و تاثیرگذار است که زبان خیلی‌ها را به تحسین باز کرده (جویس کرول اوتس نثر چندلر را در دنیای ادبیات «بی‌مانند» توصیف می‌کند و پل اوستر معتقد است که آمریکا تا به حال نتوانسته از هیچ‌جا بهتر از «منظر و شیوه‌ای که چندلر برای سخن گفتن یافت» به خود بنگرد). متاسفانه ترجمه این کتاب در تولید نثری معادل نثر اصلی در فارسی موفق نبوده است، اما در همین جا هم هر از گاهی که چندلر واقعی از پشت متن ترجمه شده سرک می‌کشد می‌توان از او لذت برد.

(سه نکته: اول این که متن انگلیسی بعضی از رمان‌های چندلر را می‌توانید به راحتی روی اینترنت پیدا کنید؛ دوم این که جز این کتاب، در فارسی کتاب‌های «قاتل در باران» با ترجمه امید نیک‌فرجام و «خواب گران» با ترجمه قاسم هاشمی‌نژاد را هم خوانده‌ام، و به نظرم نیک‌فرجام در نزدیک شدن به چندلر از همه موفق‌تر بوده است؛ و سوم این که تا آن‌جا که می‌دانم، جز این سه کتاب که اسم بردم، کاوه میرعباسی هم داستان «بانوی دریاچه» را در سری کتاب‌های سیاه انتشارات طرح‌نو ترجمه و چاپ کرده که حالا دیگر خیلی سخت گیر می‌آید، اما چاپ جدید آن به زودی با قیمت ۶۰۰۰ تومان به بازار می‌آید. میرعباسی بنا بوده کتاب «خداحافظی طولانی» چندلر را هم در همین سری ترجمه کند که تا به حال چاپ نشده است. این‌جا هم خبر از چاپ کتابی هست که من تا به حال ندیده‌امش.)

***

«اولین حس این بود که اگر کسی باهام بلند حرف زد بزنم زیر گریه. دوم، این که اتاق برای سرم خیلی کوچک است. جلوی سرم از عقبش کلی فاصله داشت و دو طرفش از هم دور بودند، گرچه ضربان گنگی از این شقیقه به آن شقیقه‌ام می‌کوبید. این دوره زمانه هم که فاصله مهم نیست.
سومین حس این بود که از جایی نه چندان دور صدای ناله‌ای از ته گلوی کسی می‌آید. چهارمین حس و آخرینش این بود که آب یخ روی پشتم می‌ریزد. روکش تخت نشان می‌داد که روی صورتم خوابیده‌ام، البته اگر اصلا صورتی داشته باشم. آرام برگشتم و نشستم و صدا با یک تالاپ قطع شد. چیزی که صدا می‌کرد و تالاپ کرد، حوله‌ی گره‌زده‌ای پر از قالب یخ در حال آب شدن بود. یک نفری که خیلی خاطرم را می‌خواسته گذاشته بودش پشت سرم. یک نفری هم که کم‌تر دوستم داشته کوبیده بود پشت سرم. شاید هردوشان یک نفر بود. خب حال و هوای آدم‌ها عوض می‌شود.» - از صفحه ۴۵ کتاب

مرتبط:
+ «خداحافظی با فلیپ مارلوی خسته»، مقاله مهدی یزدانی خرم در معرفی رمان، روزنامه اعتماد
+ «رمان پلیسی چیست؟» به همراه «تولد رمان سیاه» در سایت مد و مه
+ «درباره ریموند چندلر»، فردریک جیمسن، مازیار اسلامی، مجله ارغنون
+ «ریموند چندلر از زبان بیلی وایلدر» در بلاگ کابوسهای فرامدرن

برچسب: