سلوک

محمود دولت‌آبادی
نشر چشمه
چاپ یازدهم، ۱۳۹۰
 ۲۱۰ صفحه، قطع جیبی، ۴۰۰۰ تومان
۲ از ۵

حالا نه سال از اولین چاپ «سلوک» گذشته و من چاپ یازدهمش را می‌خوانم. همان وقتهایی هم که تازه چاپ شده بود یک بار از کسی قرضش گرفتم و شروع کردم و نکشید و پسش دادم. توی این سال‌ها حرف‌های زیادی دربارۀ این کتاب گفته شده و احتمالاً من هم حرف جدیدی برای اضافه کردن به آنها ندارم. حالا فکر می‌کنم کاش نخوانده بودمش. نه به خاطر این که «سلوک» کتاب خوبی نیست، به خاطر این که نمی‌توانم این کتاب را به چیزی مثل «جای خالی سلوچ» یا حتی مثلاً داستانی مثل «با شبیرو» ربط بدهم. انگار تنها ویژگی مشترک بین نویسندۀ سلوک و آن داستان‌ها، نوع نثر است. دولت‌آبادی که توی جای خالی سلوچ، کلیدر، روزگار سپری شده و داستان‌های کوتاهش آن قدر خوب قصه می‌گفت، اینجا گاف‌های گنده دارد. کمی سرچ کردم و دیدم هر کس که گفته این کتاب چند تا اشکال ابتدایی دارد بهش توپیده‌اند که رمان مدرن و پست‌‌مدرنیسم سرش نمی‌شود.
اما من فکر می‌کنم سلوک هیچ چیز تازه‌ای ندارد. جریان سیال ذهنش هم یک نمونۀ کلاسیک و ساده از جریان سیال ذهن است. کل ماجرا هم این است که یک آدمی آمده فرنگ خانۀ دوستش، دوستش نیست و نمی‌داند که این آدم آمده و او هم در انتظار دوستش هی می‌رود کافه سیگار می‌کشد و قهوه می‌خورد و یا راه می‌رود و کنار خیابان می‌نشیند و قصه عشق شکست‌خورده‌‌اش را مرور می‌کند و مویه می‌کند. البته قضیه به این شکل ساده و مسخره روایت نمی‌شود و قرار هم نیست بشود. نوع روایت متنوع است و ترکیبی است از روایت سوم شخص و اول شخص و واگویه‌های درونی شخصیت. شخصیت قیس با شخصیت‌های دیگر که همه مردهایی هستند شبیه به او متناظر می‌شود- پیرمرد توی قبرستان، پدر معشوقه‌اش- تا چندبعدی‌تر شود. نثر بسیار ادبی است و زیبا. ارجاعاتی دارد به متون دیگر از جمله اشعار کهن عربی و شخصیت قیس یادآور شخصیت‌های دیگری هم هست در ادبیات که واضح‌‌ترینش مجنونِ لیلی است و هم‌نامی و شکست عشقی به او شبیهش کرده است.
اما انگار همۀ این‌ها فقط در سطح و پوسته باقی می‌ماند. هستۀ داستان با اشکالاتی ابتدایی همراه است. مخاطب از خودش می‌پرسد خب این که پول دارد چرا نمی‌رود هتل و هی چمدانش را خرکش می‌کند؟ زمان داستان که همین دوران معاصر است و تلفن هم هست، چرا تلفن نکرده به دوستش؟ معلوم است که نویسنده خودش هم آخرهای داستان حواسش جمعِ این سوراخ‌ها شده و سعی کرده با یکی دو تا توضیح که مثلاً خودش هم نمی‌داند چرا نمی‌رود هتل یا این آدم اصلاً میانه‌اش با تلفن خوب نیست سر و ته ماجرا را هم بیاورد. حتی آن شکست عشقی‌ای که شخصیت داستان هی به خاطرش مویه می‌کند هم چندان شکست دل‌خراش و تأثیرگذاری نیست و آدم بیشتر حق را می‌دهد به همان دختری که گذاشته و رفته. یعنی این متن که توش پر است از سؤال‌ها و دلهره‌ها و تلخی‌های بنیادین و وجودی، بهانۀ کافی برای به وجود آمدن نداشته است و بدون این بهانۀ کافی نمی‌توان شخصیت را پذیرفت و با او همراه شد. 
 دولت‌آبادی نویسندۀ قدری است. توی آثار قبلی‌اش ثابت کرده می‌تواند لحظه‌هایی خلق کند که آدم تا عمر دارد از یاد نبردشان. «سلوک» اگر هم قرار بوده باشد از قواعد داستان‌گویی کلاسیک عدول کند و داستان نگوید و مدرن باشد و ...، یک مدرن کلاسیک شده هم نه، که یک مدرنِ نخ‌نماست. برای من یکی که آنجاهایی از داستان که حاشیه بود – مثلن داستان زندگی میزبان غایب قیس- از اصل موضوع جالب‌تر بود. توی چیزهایی هم که خواندم نتوانستم بفهمم منظور آنهایی که مدعی‌اند دوست نداشتن این کتاب یعنی نفهمیدن مدرنیته و جریان سیال ذهن و ... چیست. 
اما نثر دولت‌آبادی و فارسیِ خوبش، برای منی که قبل و بعدِ این کتاب چند تا مجموعه داستان فارسی جدید و رمانِ بدترجمه خواندم، مثل آب خنکی بود توی یک تابستان داغ لعنتی. 

سیگارش را نیمه‌کاره دور می‌اندازد و یخ می‌زند. گورستان است و کاج‌های لاغر و بلند که شاخه بر ابرها می‌‎سایند. اینجا آسمان کوتاه و خاکستری است؛ و قیس دلتنگ است، دلتنگِ دیدار چهره و رفتار انسانی که تمام ذهن را خواسته-ناخواسته به تسخیر و تصرف خود درآورده است. دل می‌‎خواهد ببیندش، می‌بیندش؛ هر وقت اراده کند، هر وقت اراده کرده او را دیده‌ است. مثل یک کبوتر بسویش آمده و پیش‌اش نشسته است. همین حالا هم حاضر، کنارش نشسته است روی نیمکت سنگی، اما شگفتا؛ صورت ندارد! نگاهش می‎‌کند. خوب و با دقت نگاهش می‌کند. اما نه، صورت در سیمایش نیست. همانجور نشسته است بی آن که تکیه زده باشد به پشتیِ نیمکت و به فضایی در خلأ -شاید- نگاه می‌کند؛ نگاه کردنی که قیس آن را نمی‌بیند. حالا باید بیست و هشت-نه- ساله شده باشد. لابد باید. ساکت است؛ ساکت و لال؛ درست مثل خود قیس وقتی آسمان خاکستری روی سرش ساییده می‌شود و از درون احساس سردی و سرما می‌جودش. تنها نشانۀ گرما، دود نیم‌سوختۀ سیگاری است که انداخته‌اش بود جلو پا و آن را زیر تخت کفش‌اش له می‌کرد و سپس- نمی‌داند چرا؟- دست‌ها را روی زانو بر هم قرار می‌دهد؛ درست مثل وقت‌هایی که پدر از سر درماندگی روی خرسنگی یا سر پله‌ای می‌‌نشست، پا می‌انداخت روی پا و دست‌هایش را بر زانو چلیپا می‌کرد، خیره می‌ماند به نقطه‌ای که هیچ کانونی و مرکزی نداشت و به نظر می‌رسید آن نقطه در همۀ کائنات به سرگردانی باد است و در چرخشی سرگیجه‌آور که آن انسان هوشمند را مبهوت خود کرده‌ است. در این لحظات شاید آن مرد خسته نبود، اما... 

ببر سفید

آراویند آدیگا
ترجمۀ مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر، چاپ اول ۱۳۸۹
۲۸۶ صفحه، ۵۸۰۰ تومان
۴ از ۵

ببر سفید داستان زندگی مردی است هندی به نام «بالرام حلوایی» که از طبقات محروم جامعه آمده، سالها خدمتکار بوده و حالا دم و دستگاهی به هم زده است. داستان از نامه‌های بلندی تشکیل شده است که بالرام در طول یک هفته خطاب به نخست‌وزیر چین می‌نویسد. نخست‌وزیر چین قصد دارد به زودی از هند دیدار کند و بالرام می‌خواهد پیش از این سفر تصویر ذهنی نخست‌وزیر چینی را اصلاح کند و هندِ واقعی را به او نشان بدهد. هندی که رود گنگ نه فقط جغرافیای آن را، که همه چیزش را دو شقه کرده است.
همان ابتدای کتاب می‌فهمیم که بالرام اربابش را کشته است و تحت تعقیب پلیس است. مسألۀ اصلی ماجرا هم تا اواخر رمان همین می‌ماند که چرا بالرام اربابی را کشته است که خودش اعتراف می‌کند آدم منصف و متفاوتی بوده ؟ شرح زندگی بالرام از کودکی آغاز می‌شود، با رفت و برگشت‌هایی کوتاه به زمان و حال و گذشته‌های مختلف همراه است و در نهایت به میانسالی و امروزِ او می‌رسد. روایت روایتی است ساده‌فهم و جذاب. راوی داستان خیلی «حرف می‌زند». یعنی جا به جای رمان با تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی شخصیت اصلی مواجهیم اما این مسأله نه آزاردهنده است نه مخل روایت. شاید دلیل اصلی این موضوع هم طنز قوی و تلخ روایت باشد.
همان قدر که بالرام شخصیت اصلی داستان است و شرح زندگی‌اش محتوای رمان را می‌سازد، هند هم یک طرف دیگر ماجراست. انگار داستان برای کاویدن «زخمِ هند» نوشته شده باشد. تضاد طبقاتی و فساد و بدبختی‌ای که یکی از دوشقۀ هند را به «ظلمت» تبدیل کرده است بن‌مایۀ اصلی داستان است. روابط شخصیت‌ها بر اساس همین تضاد طبقاتی و فساد شکل می‌گیرد، نظام اجتماعی نابرابر رفتار آنها را تعریف و تعیین می‌کند و اتفاقات اصلی داستان هم همه به وضوح ریشه در همین تضاد طبقاتی دارند. شخصیت اصلی داستان هم با کنش‌های ریز و درشتش به جنگ این اختلاف و ظلم طبقاتی می‌رود تا حق بیشتری برای خودش بگیرد. یکی از دلائلی که باعث شد این کتاب را خیلی دوست داشته باشم همین بود که نویسنده توانسته دغدغۀ اجتماعی و سیاسی خودش را صاف و پوست‌کنده بگوید ولی این کارش هیچ ضربه‌ای به جذابیت و گیرایی و حتی ارزش داستانی اثر نزده است.
«ببر سفید» برندۀ جایزۀ من-بوکر سال 2008 بوده. نویسنده‌اش یک هندی-استرالیایی است که روزنامه‌نگار هم هست و حالا در هند زندگی می‌کند. ترجمۀ مژده دقیقی هم مثل خیلی ترجمه‌های دیگرش ترجمۀ خوش‌خوان و روانی است.
نکتۀ آخری که دلم می‌خواهد دربارۀ این کتاب بگویم این است که از وقتی آن را خوانده‌ام شباهت این اثر و «بازماندۀ روز» ایشی‌گورو فکرم را مشغول کرده. البته لغت شباهت احتمالاً لغت درستی نیست.-هرچند لااقل یک صحنۀ مشابه توی هر دو تا رمان هست، جایی که ارباب از خدمتکار معنای دموکراسی را می‌پرسد تا به باقی حضار ثابت کند مردم فقیر و بیسواد جامعه چیزی از این حرفها نمی‌فهمند و به آنها حق انتخاب دادن مسخره است- منظور من بیشتر این است که این دو کتاب به شدت این ظرفیت را دارند که به شکل تطبیقی خوانده شوند و با هم مقایسه شوند. نویسندۀ هر دو هم یک شرقی مهاجر است –هرچند شاید ایشی‌گورو خیلی بیشتر از آن که ژاپنی باشد انگلیسی است-. اما نقطۀ اصلی تلاقی این دو اثر آن است که هر دو مواجهۀ خدمتکاری را با اربابش در یک نظام طبقاتی روایت می‌کنند. دو مواجهۀ متفاوت که یکی به طغیان می‌‍رسد و ویژگی اصلی آن یکی وفاداری است.

پیش‌‎تر گفتم که جنازۀ مادرم را در پارچۀ ابریشمی پیچیده بودند. این پارچه را حالا روی صورتش کشیده بودند؛ و هیزم‌ها، همان مقداری که ما پولش را داشتیم، روی جنازه‌اش کپه کرده‌بودند. بعد کاهن مادرم را آتش زد. کوسوم گفت:«روزی که اومد خونۀ ما، دختر خوب و ساکتی بود.» و یک دستش را روی صورتم گذاش. «اونی که دوست داشت جنگ و دعوا راه بندازه من نبودم.»
د
ستش را از صورتم کنار زدم. مادرم را تماشا کردم.وقتی آتش پارچۀ ابریشم را می‌بلعید، ناگهان پای پریده‌رنگی مثل موجودی زنده بیرون پرید؛ انگشت‌های پا که در گرما ذوب می‌شدند کم‌کم منقبض شدند و در مقابل بلایی که سرشان می‌آمد به مقاومت پرداختند. کوسوم پا را به داخل آتش فرو کرد، ولی پا نمی‌سوخت. قلبم تندتند می‌زد. مادرم نمی‌گذاشت نابودش کنند.

*کوسوم مادربزرگِ راوی است.

خانه ادریسیها

غزاله علیزاده
انتشارات توس
چاپ پنجم. زمستان ۱۳۸۷
۶۲۷ صفحه، ۱۲۰۰۰ تومان
۳ از ۵

خانه ادریسیها به سبک رمان‌های بزرگ کلاسیک نوشته شده است. فضای آغازین داستان هم فضای مشترک خیلی از رمان‌های بزرگ دنیاست. رمان‌های قرن نوزدهمی. خانه‌ای اشرافی و زیبا، اما کهنه و خاک‌گرفته، و خانواده‌ای در حال فروپاشی. لقا، خانم‌بزرگ و وهاب، به همراه یاورِ خدمتکار، بقایای خانوادۀ ادریسی‌ها هستند. مادربزرگ، دختر و نوۀ پسری که پدر و مادرش مرده‌اند. اما فروپاشی خانه در این رمان با رمان‌هایی که آن‌ها را الگوی خود قرار داده متفاوت است. خانواده خود ته کشیده است و حالا غریبه‌ها به خانه هجوم می‌آورند. ورود غریبه‌ها در همان صفحات اولیۀ داستان رخ می‌دهد. غریبه‌ها که آتشکار خوانده می‌شوند و خودشان خودشان را با لقب قهرمان صدا می‌کنند، گروهی هستند با مسلکی شبه‌کمونیستی که بر شهر مسلط شده‌اند، خانه‌های اشراف را مصادره می‌کنند، غارت می‌کنند و آن‌ها را به خانه‌هایی عمومی تبدیل می‌کنند. خانه ادریسی‌ها کم‌کم پر می‌شود از زن‌ها و مردهای فقیری که برای سکونت به آنجا می‌آیند، زنی نیز که بیشتر شبیه به مردهاست، به نام شوکت، ریاست خانه را به عهده می‌گیرد.
وهاب، مردِ نحیفِ خاندانِ ادریسی، روشنفکرِ خارج‌درس‌خوانده و افسرده‌ای است که با خاطرۀ رحیلا، عمۀ مرده‌اش زندگی می‌کند. لقا، دختری است نه‌چندان جوان که از مردها می‌ترسد و بوی مرد به رعشه‌اش می‌اندازد. خانم‌بزرگ آدمِ عادی خانواده است که زود تسلیم غریبه‌ها می‌شود، یا بهتر بگوییم، زندگی‌اش را کرده و حالا دیگر به راحتی تسلیم همه چیز می‌شود.
آدم‌های جدید و آدم‌های قدیمی خانه کم‌کم هویتی مشترک پیدا می‌کنند. از خانۀ کهنه و تاریخش تقدس‌زدایی می‌شود و رسوم و عادات قدیمی فرو می‌ریزند. آدم‌های قدیمی تغییر می‌کنند. رکسانا، بازیگر معروف، که شباهتی غریب به رحیلای مرده دارد به خانه می‌آید و وهاب را زیر و رو می‌کند. لقا مجبور می‌شود ترسش از مردها را کنار بگذارد، به میان جمع بیاید و با آنها زندگی کند. حتی رفته رفته به مردها و مردانگی دل هم می‌بندد. خانم بزرگ به میراث خاندان بی‌اعتنا می‌شود، معلوم می‌شود او و قهرمانی پیر و کنارگذاشته شده عشق‌های قدیمی همدیگر بوده‌اند... . از اواسط داستان رنگ و بوی سیاسی بیشتر می‌شود. خانۀ تازه و هویت مشترک آدمها، در برابر آتشخانۀ مرکزی قد علم می‌کند که به حکومتی دیکتاتوری تبدیل شده. آدمها یک بار دیگر از هم می‌پاشند.
خانۀ ادریسی‌ها ایدۀ جالبی دارد. با وسواس نوشته شده است. با زبانی بسیار پاکیزه و پر جزئیات. خواندنش حوصله می‌خواهد، هم به دلیل حجم زیادش و هم به دلیل کش‌دار بودن و بی‌اتفاق بودن بعضی بخش‌ها. نویسنده برای خنثی کردن این ویژگی داستانش در بعضی از قسمت‌ها صحنه‌هایی کارناوال‌گونه و خلاقانه اضافه کرده است که از بخش‌های دوست‌داشتنی رمان هم هستند (مثل پا شستنِ جمعی آدمهای خانه، یا رقص دسته جمعی‌شان)، اما این صحنه‌ها و خرده‌داستان‌هایی هم که بیشتر در انتهای کتاب وارد می‌شوند مشکل را به کلی حل نمی‌کنند و حتی بعضی از آنها خودشان تمرکز خواننده را به هم می‌زنند. مشکل اصلی داستان اما دوگانگی فضای آن است. داستان در یک فضای ناکجاآبادی شروع می‌شود. اسم‌ها، آدم‌ها، فضاها، همه بین ایرانی و سامی و ارمنی در نوسانند. معلوم نیست این خانه کجاست و این آدم‌ها متعلق به چه فرهنگ و تاریخی هستند. حتی آتشخانۀ مرکزی، با وجود شباهت بسیار زیادش به نظام کمونیستیِ وقت، که بر اقمار شوروی حکومت می‌کرده است، مختصات خودش را دارد. با این که نام اولین بخش از کتاب «عشق‌آباد» است اما خواننده نیاز خاصی نمی‌بیند که این نام را به جغرافیایی خاص تعبیر کند. اما از نیمۀ دوم داستان این فضای بینابینی و نامعلوم به طرزی تصنعی به فضایی معلوم تبدیل می‌شود. یا شاید بهتر باشد بگویم که نویسنده تلاش می‌کند این فضا و آدم‌هایش را به آدم‌هایی با جغرافیای مکانی و زمانی مشخص تبدیل کند اما چندان موفق نیست. به خاطر همین است که رمان دوپاره است و متناقض. شاید اگر همان فضای ناکجاگونۀ اولیه حفظ می‌شد، داستان چندین و چند پله از این چیزی که الان هست بالاتر می‌رفت و لااقل می‌توانست با خلق فضای کامل و خاص خودش، شخصیت‌هایش را هم توجیه کند. اما حالا، به دلیل معلق بودن داستان بین واقعیت و ناواقعیت، شخصیت‌ها نیز گاه و بی‌گاه ناملموس و غیرواقعی‌اند. بیشترین وجه غیرواقعی بودن آن‌ها هم در جنسیت‌شان است. در این رمان، جنسیت‌ شخصیت‌ها تقریباً نادیده گرفته شده است. هیچ کدام از شخصیت‌ها به درستی زن یا مرد نیستند. آن‌هایی هم که مثل لقا مشکل جنسی مشخص و روشنی ندارند، انگار جنسیت هیچ نقشی در اعمالشان ندارد. عشق وهاب و رکسانا، هیچ شباهتی به عشق یک زن و مرد جوان ندارد، مدتی طولانی در یک خانه با هم زندگی می‌کنند و فقط با هم به زبانی ادبی و نامفهوم حرف‌هایی عجیب می‌زنند. انگار دو روح بی‌جسم باشند. در شخصیت‌پردازی، غلبه با همان وجه استعلایی و فراواقعی آغازین داستان است، اما تلاش برای واقعی کردن فضا در نیمۀ دوم داستان، شخصیت‌ها را به طراحی‌هایی سطحی از یک انسانِ بدون جسم تبدیل کرده است. آدم‌هایی که خیلی وقت‌ها گفتگوها و اعمالشان بی‌دلیل و بی‌منطق به نظر می‌رسد و انگار فقط حرف می‌زنند تا نویسنده قلمفرسایی کرده باشد.
اما زبان پاکیزۀ داستان و دایرۀ لغات مورد استفادۀ نویسنده واقعاً قابل توجه است. خصوصاً وقتی زبان خانۀ ادریسیها و قلم غزاله علیزاده را مقایسه کنید با داستان‌های پرغلطی که این روزها چاپ می‌شوند و نویسندگانشان انگار چیز زیادی دربارۀ زبان فارسی نمی‌دانند.
ناشر دو نقد/تفسیر هم به آخر کتاب اضافه کرده است که جلال ستاری و محمد مختاری آنها را نوشته‌اند. از نوشتۀ ستاری چیز زیادی دستگیر من نشد، اما نقد محمد مختاری خوب بود، از دیدی فرمالیستی به داستان نگاه کرده بود و چارچوب خوب و محکمی هم داشت.

بانوی سالخورده گل‌برگ‌های خشک را بویید: «از ابتدای بیماری، دخترعمو لوبا را در این اتاق، مخفی می‌کردند؛ دریچه‌ها تخته‌کوب بود، کرکره‌های چوبی، سراسر روز بسته. در اتاق تاریک دمدار، شمع می‌افروختند. بالای تخت می‌نشست، اغلب می‌لرزید، لحاف را به خود می‌پیچید. آینه را با تور پوشانده بود، تاب دیدن خود را نداشت. صبح به صبح پدربزرگ در را باز می‌کرد، خدمت‌کارها گل‌های تازه را دسته دسته تو می‌آوردند، با گل‌های پژمردۀ روز پیش عوض می‌کردند. پدربزرگ و عموها، از قول طبیب می‌گفتند بیماری مرموز او با عطر گل‌های سفید معالجه می‌شود. از شکاف در می‌دیدمش، با تبسمی بی‌رمق، دستی برایم تکان می‌داد. بیست ساله بود، قد و قامتی بلند، چشم‌هایی تابناک، طاق ابروهای قوسی، دهانی سرخ و نیم‎شکفته داشت، روی موهای سیاهش، گردی لاجوردی نشسته بود. رنگ چشم‌هایش تغییر می‌کرد، در کنار گلدان آبی، به اعماق دریا شبیه می‌شد، وقتی نزدیک پنجره می‌رفت، بازتاب نور چمنزار، جلای زمرد به آنها می‌داد، شب مثل شبق می‌درخشید، در سپیده‌دم رنگ می‌باخت، نزدیک ظهر به روشنی یشم می‌شد. سایۀ کاج‌ها، بر پیشانی‌اش می‌افتاد. طراوت اندام و چهره‌اش ذات بی‌پایان جوانی بود. در رگهای او انگار شیر تازه می‌گشت. عطر مرموزی از بسترش برمی‌خاست. گاهی در اتاق راه می‌رفت، بلند حرف می‌زد، خود را به نام‌هایی غریب می‌نامید. وقتی تابوت لوبا را بیرون می‌بردند، خانه از عطر گل پر شد.» 

خشم

فیلیپ راث
ترجمۀ فریدون مجلسی
انتشارات نیلوفر،چاپ اول، ۱۳۸۸
۱۹۱ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
۴.۵ از ۵

«مارکوس مسنر» جوانی است اهل نیوجرسی که تازه پا به دنیای مردان بزرگسال گذاشته است. یهودی است و قصاب‌زاده و تنها عضو خانوادۀ مسنر که به تحصیلات ابتدایی اکتفاء نکرده و به کالج می‌رود. جوانی درستکار و بی‌عیب و نقص که تا پیش از تمام کردن دبیرستان سرشار از شور زندگی است، در قصابی وردست پدرش می‌ایستد، نمره‌های آ می‌گیرد، مایۀ افتخار خانواده است و پدرش، قهرمان کودکی و نوجوانی اوست. اما تمام شدن دبیرستان مصادف می‌شود با آغاز جنگ کره که ایالات متحده در آن به عنوان متحد کرۀ جنوبی می‌جنگد. جنگی که سربازان آمریکایی دسته دسته در آن قربانی می‌شوند. ترس مرگِ مارکوس، مسنرِ پدر را رها نمی‌کند. می‌ترسد که او را به جبهه اعزام کنند و او هم مثل دو پسرعمویش کشته شود. پدر، می‌شکند و به کل تغییر رفتار می‌دهد. مارکوس که از رفتارهای عجیب او به تنگ آمده به کالجی در شهری دور می‌گریزد و داستانهای او با دنیای بزرگسالان آغاز می‌شود.

داستان در زمانی می‌گذرد که جنگ جهانی دوم تازه تمام شده و جنگ کره آغاز شده است. بیشتر بخشهای داستان در فضایی دانشجویی می‌گذرد، در کالجی سخت‌گیر با قوانینی که به نظر مارکوس بی‌معنی می‌آیند. ماجرای زندگی مارکوس، در لایۀ پنهان خود با جنگ و جنبش دانشجویی پیوند خورده است. داستان سه بخش دارد. یک فصلِ صد و هفتاد و هشت صفحه‌ای که بخش اصلی داستان را روایت می‌کند، یک فصلِ پنج صفحه‌ای و یک تکملۀ یک صفحه‌ای که اشارات تاریخی داستان را تکمیل می‌کند.

«خشم» داستانی است جذاب و گیرا. توصیفات منحصر به فردی دارد، مثلاً توصیف رابطۀ مارکوس با خون به عنوان فرزند و دستیار یک قصاب یکی از درخشان‌ترین بخشهای کتاب است. شخصیتها به خوبی پرداخت شده‌اند، چرخشی عجیب و غیرمنتظره در میانۀ داستان روی می‌دهد که روند روایت را به کل زیر و رو می‌کند. فیلیپ راث به عنوان یکی از نویسندگان پست‌مدرن آمریکا شناخته می‌شود. چینش اتفاقات در «خشم» و غیرمنتظره بودن خیلی از آنها آن را به داستانهای مینی‌مالیستی شبیه می‌کند، اما خواندن این کتاب، به همان اندازۀ خواندن رمانی به شیوۀ کلاسیک، با قصه‌ای پررنگ  که به خوبی پرداخت شده، لذت دارد. ترجمۀ کتاب ترجمۀ نسبتاً خوبی است. بعضی جاها لغاتی به کار رفته که از متن بیرون می‌زند و بیش از حد سنگین و ادبی است. خنده‌دارترین نکتۀ ترجمه آن است که برای فرار از تیغ سانسور، واژۀ «مهرورزی» به دفعات در کتاب به کار رفته است که طنین مضحکی دارد.

 من با خون بزرگ شدم- با خون و چربی و کاردتیزکن و دستگاه‌های ورقه‌کن و انگشت‌های قطع شده یا قطعات بریده شده از انگشتان دست‌های سه عمو و همچنین پدرم- و هرگز به آن عادت نکردم و هرگز آن را دوست نداشتم. پدرِ پدرم که پیش از به دنیا آمدنم مرده بود، قصاب کاشر بوده است (او همان مارکوسی بود که من نام خودم را از او گرفتم، و او، به خاطر شغل مخاطره‌آمیزش، نیمی از یک شستش را از دست داده بود)، همچنان که سه برادر پدرم، عمو مازی، عمو شِکی، و عمو آرتی قصاب بودند و هر کدام در بخش‌های مختلف نیوآرک مغازه‌ای مانند ما داشتند. خون در کف‌پوش چوبی شکاف‌خورده و ورآمده پشت چینی و بلور و ویترین‌های یخچالی، روی ترازوهای مغازه، روی کاردتیزکن‌ها، دور لبۀ رول کاغذ مومی، و روی دهانۀ آبپاش لوله که از آن برای شستن کف یخچال استفاده می‌کردیم، دیده می‌شد- بوی خون نخستین چیزی بود که هر وقت در مغازه‌های عموها و عمه‌هایم به دیدارشان می‌رفتم به مشامم می‌خورد. آن بوی لاشه پس از کشتار و پیش از آنکه پخته شود هر بار به مشامم می‌خورد. بعد اِیب، پسر و ظاهراً وارث مازی در آنزیو کشته شد، و دیو، پسر و ظاهراً وارث شکی در نبرد بالج کشته شد، و مسنرهایی که زنده ماندند در خونشان آغشته شدند

زنگبار یا دلیل آخر

آلفرد آندرش
ترجمۀ سروش حبیبی
نشر ققنوس
۱۹۸
 صفحه. ۲۸۰۰ تومان
چاپ اول. ۱۳۸۷
۴ از ۵

زنگبار، داستان فرار است. «پسر»، ماهیگیرزاده‌ای نوجوان، «یودیت»، دختر یهودی بورژوا، «هلاندر»، کشیشِ لنگ، «گرگور»، سخنگوی حزب، «کنودسن»، ماهیگیری که به حزب پشت کرده است، و مجسمۀ چوبی راهب کتابخوان، شخصیتهایی هستند که فرار آنها را به هم پیوند می‌دهد. داستان در «رریک»، بندر کوچک و مرده‌ای در ساحل دریای بالتیک می‌گذرد. زندانی با باروهای غول‌آسا، که اتصالش با دریا، آدمها را برای فرار به آنجا می‌کشاند. زمان، سالهای پیش از جنگ جهانی دوم است. روایت داستان، بیشتر روایتی است از درون شخصیتها که در فصلهای کوتاه تقسیم شده است. هر فصل نام شخصیت یا شخصیتهای اصلیی را که در آن شرکت دارند بر خود دارد. شخصیتهای داستان، نه در آن چیزی که از آن می‌گریزند مشترکند و نه در سرانجام گریزشان. فرار از «دیگران»، نامی که در داستان، فاشیستهای حاکم با آن خوانده می‌شوند، یا از حزبِ شکست‌خورده، یا از چیزی نامعلوم. مقصد فرار همه اما، آن سوی آبهاست که آلمان تمام می‌شود.

آلفرد آندرش (1914-1980) آلمانیست. زنگبار هم مانند زندگی نویسنده‌اش، زمینۀ سیاسی پررنگی دارد. درگیری کلیسا و فاشیسم و کمونیسم و گیرافتادن آدمها در این کشاکش، ماجرای اصلی داستان است. داستان، روایتی خطی دارد و نثری زیبا (و البته ترجمه‌ای خوب) که گاهی شاعرانه هم می‌شود. از آندرش، جز این کتاب کتاب دیگری به فارسی ترجمه نشده است. به گفتۀ مترجم، این کتاب از مهمترین رمانهای اوست که به بیشتر زبانها ترجمه شده است. شخصیت‌پردازی خوب و ریتم یکدست هم داستان را جذاب کرده.

 اگر مثل من داستانهایی که در فضای بندر و ماهیگیری می‌گذرند برایتان جذاب است و همین طور ماجراهای سیاسی و اجتماعی جنگهای جهانی، از خواندن زنگبار لذت زیادی خواهید برد. 

گفت: روی یک کشتی باری هم کار خوب یاد می‌گیرم و ملوان می‌شوم. یک خرده هم دنیا را می‌بینم. مادرش با اوقات تلخی آهسته غر زد که: دنیا را می‌بینم. همه‌تان می‌خواهید دنیا را ببینید. پدرت هم همه‌اش می‌خواست دنیا را ببیند.

پسر پکر در گوشه‌ای نشست و در فکر فرو رفت. کوچک‌ترین خاطره‌ای از پدرش نداشت. اما وقتی حرف‌های مادرش را دربارۀ او می‌‍شنید می‌فهمید که پدرش چرا مرده بود. زیرا هرگز نتوانسته بود دنیا را سیر کند. سفرهای بی‌معنی‌اش به میان دریا و میخوارگی‌اش بیان فوران یأس بود و تلاش برای واکندن خود از زندگی‌اش که از هر چیز دیدنی خالی بود.

 مرتبط: 
پروندۀ شهروند امروز دربارۀ این رمان و مصاحبه با سروش حبیبی