غزاله علیزاده
انتشارات توس
چاپ پنجم. زمستان ۱۳۸۷
۶۲۷ صفحه، ۱۲۰۰۰ تومان
۳ از ۵

خانه ادریسیها به سبک رمان‌های بزرگ کلاسیک نوشته شده است. فضای آغازین داستان هم فضای مشترک خیلی از رمان‌های بزرگ دنیاست. رمان‌های قرن نوزدهمی. خانه‌ای اشرافی و زیبا، اما کهنه و خاک‌گرفته، و خانواده‌ای در حال فروپاشی. لقا، خانم‌بزرگ و وهاب، به همراه یاورِ خدمتکار، بقایای خانوادۀ ادریسی‌ها هستند. مادربزرگ، دختر و نوۀ پسری که پدر و مادرش مرده‌اند. اما فروپاشی خانه در این رمان با رمان‌هایی که آن‌ها را الگوی خود قرار داده متفاوت است. خانواده خود ته کشیده است و حالا غریبه‌ها به خانه هجوم می‌آورند. ورود غریبه‌ها در همان صفحات اولیۀ داستان رخ می‌دهد. غریبه‌ها که آتشکار خوانده می‌شوند و خودشان خودشان را با لقب قهرمان صدا می‌کنند، گروهی هستند با مسلکی شبه‌کمونیستی که بر شهر مسلط شده‌اند، خانه‌های اشراف را مصادره می‌کنند، غارت می‌کنند و آن‌ها را به خانه‌هایی عمومی تبدیل می‌کنند. خانه ادریسی‌ها کم‌کم پر می‌شود از زن‌ها و مردهای فقیری که برای سکونت به آنجا می‌آیند، زنی نیز که بیشتر شبیه به مردهاست، به نام شوکت، ریاست خانه را به عهده می‌گیرد.
وهاب، مردِ نحیفِ خاندانِ ادریسی، روشنفکرِ خارج‌درس‌خوانده و افسرده‌ای است که با خاطرۀ رحیلا، عمۀ مرده‌اش زندگی می‌کند. لقا، دختری است نه‌چندان جوان که از مردها می‌ترسد و بوی مرد به رعشه‌اش می‌اندازد. خانم‌بزرگ آدمِ عادی خانواده است که زود تسلیم غریبه‌ها می‌شود، یا بهتر بگوییم، زندگی‌اش را کرده و حالا دیگر به راحتی تسلیم همه چیز می‌شود.
آدم‌های جدید و آدم‌های قدیمی خانه کم‌کم هویتی مشترک پیدا می‌کنند. از خانۀ کهنه و تاریخش تقدس‌زدایی می‌شود و رسوم و عادات قدیمی فرو می‌ریزند. آدم‌های قدیمی تغییر می‌کنند. رکسانا، بازیگر معروف، که شباهتی غریب به رحیلای مرده دارد به خانه می‌آید و وهاب را زیر و رو می‌کند. لقا مجبور می‌شود ترسش از مردها را کنار بگذارد، به میان جمع بیاید و با آنها زندگی کند. حتی رفته رفته به مردها و مردانگی دل هم می‌بندد. خانم بزرگ به میراث خاندان بی‌اعتنا می‌شود، معلوم می‌شود او و قهرمانی پیر و کنارگذاشته شده عشق‌های قدیمی همدیگر بوده‌اند... . از اواسط داستان رنگ و بوی سیاسی بیشتر می‌شود. خانۀ تازه و هویت مشترک آدمها، در برابر آتشخانۀ مرکزی قد علم می‌کند که به حکومتی دیکتاتوری تبدیل شده. آدمها یک بار دیگر از هم می‌پاشند.
خانۀ ادریسی‌ها ایدۀ جالبی دارد. با وسواس نوشته شده است. با زبانی بسیار پاکیزه و پر جزئیات. خواندنش حوصله می‌خواهد، هم به دلیل حجم زیادش و هم به دلیل کش‌دار بودن و بی‌اتفاق بودن بعضی بخش‌ها. نویسنده برای خنثی کردن این ویژگی داستانش در بعضی از قسمت‌ها صحنه‌هایی کارناوال‌گونه و خلاقانه اضافه کرده است که از بخش‌های دوست‌داشتنی رمان هم هستند (مثل پا شستنِ جمعی آدمهای خانه، یا رقص دسته جمعی‌شان)، اما این صحنه‌ها و خرده‌داستان‌هایی هم که بیشتر در انتهای کتاب وارد می‌شوند مشکل را به کلی حل نمی‌کنند و حتی بعضی از آنها خودشان تمرکز خواننده را به هم می‌زنند. مشکل اصلی داستان اما دوگانگی فضای آن است. داستان در یک فضای ناکجاآبادی شروع می‌شود. اسم‌ها، آدم‌ها، فضاها، همه بین ایرانی و سامی و ارمنی در نوسانند. معلوم نیست این خانه کجاست و این آدم‌ها متعلق به چه فرهنگ و تاریخی هستند. حتی آتشخانۀ مرکزی، با وجود شباهت بسیار زیادش به نظام کمونیستیِ وقت، که بر اقمار شوروی حکومت می‌کرده است، مختصات خودش را دارد. با این که نام اولین بخش از کتاب «عشق‌آباد» است اما خواننده نیاز خاصی نمی‌بیند که این نام را به جغرافیایی خاص تعبیر کند. اما از نیمۀ دوم داستان این فضای بینابینی و نامعلوم به طرزی تصنعی به فضایی معلوم تبدیل می‌شود. یا شاید بهتر باشد بگویم که نویسنده تلاش می‌کند این فضا و آدم‌هایش را به آدم‌هایی با جغرافیای مکانی و زمانی مشخص تبدیل کند اما چندان موفق نیست. به خاطر همین است که رمان دوپاره است و متناقض. شاید اگر همان فضای ناکجاگونۀ اولیه حفظ می‌شد، داستان چندین و چند پله از این چیزی که الان هست بالاتر می‌رفت و لااقل می‌توانست با خلق فضای کامل و خاص خودش، شخصیت‌هایش را هم توجیه کند. اما حالا، به دلیل معلق بودن داستان بین واقعیت و ناواقعیت، شخصیت‌ها نیز گاه و بی‌گاه ناملموس و غیرواقعی‌اند. بیشترین وجه غیرواقعی بودن آن‌ها هم در جنسیت‌شان است. در این رمان، جنسیت‌ شخصیت‌ها تقریباً نادیده گرفته شده است. هیچ کدام از شخصیت‌ها به درستی زن یا مرد نیستند. آن‌هایی هم که مثل لقا مشکل جنسی مشخص و روشنی ندارند، انگار جنسیت هیچ نقشی در اعمالشان ندارد. عشق وهاب و رکسانا، هیچ شباهتی به عشق یک زن و مرد جوان ندارد، مدتی طولانی در یک خانه با هم زندگی می‌کنند و فقط با هم به زبانی ادبی و نامفهوم حرف‌هایی عجیب می‌زنند. انگار دو روح بی‌جسم باشند. در شخصیت‌پردازی، غلبه با همان وجه استعلایی و فراواقعی آغازین داستان است، اما تلاش برای واقعی کردن فضا در نیمۀ دوم داستان، شخصیت‌ها را به طراحی‌هایی سطحی از یک انسانِ بدون جسم تبدیل کرده است. آدم‌هایی که خیلی وقت‌ها گفتگوها و اعمالشان بی‌دلیل و بی‌منطق به نظر می‌رسد و انگار فقط حرف می‌زنند تا نویسنده قلمفرسایی کرده باشد.
اما زبان پاکیزۀ داستان و دایرۀ لغات مورد استفادۀ نویسنده واقعاً قابل توجه است. خصوصاً وقتی زبان خانۀ ادریسیها و قلم غزاله علیزاده را مقایسه کنید با داستان‌های پرغلطی که این روزها چاپ می‌شوند و نویسندگانشان انگار چیز زیادی دربارۀ زبان فارسی نمی‌دانند.
ناشر دو نقد/تفسیر هم به آخر کتاب اضافه کرده است که جلال ستاری و محمد مختاری آنها را نوشته‌اند. از نوشتۀ ستاری چیز زیادی دستگیر من نشد، اما نقد محمد مختاری خوب بود، از دیدی فرمالیستی به داستان نگاه کرده بود و چارچوب خوب و محکمی هم داشت.

بانوی سالخورده گل‌برگ‌های خشک را بویید: «از ابتدای بیماری، دخترعمو لوبا را در این اتاق، مخفی می‌کردند؛ دریچه‌ها تخته‌کوب بود، کرکره‌های چوبی، سراسر روز بسته. در اتاق تاریک دمدار، شمع می‌افروختند. بالای تخت می‌نشست، اغلب می‌لرزید، لحاف را به خود می‌پیچید. آینه را با تور پوشانده بود، تاب دیدن خود را نداشت. صبح به صبح پدربزرگ در را باز می‌کرد، خدمت‌کارها گل‌های تازه را دسته دسته تو می‌آوردند، با گل‌های پژمردۀ روز پیش عوض می‌کردند. پدربزرگ و عموها، از قول طبیب می‌گفتند بیماری مرموز او با عطر گل‌های سفید معالجه می‌شود. از شکاف در می‌دیدمش، با تبسمی بی‌رمق، دستی برایم تکان می‌داد. بیست ساله بود، قد و قامتی بلند، چشم‌هایی تابناک، طاق ابروهای قوسی، دهانی سرخ و نیم‎شکفته داشت، روی موهای سیاهش، گردی لاجوردی نشسته بود. رنگ چشم‌هایش تغییر می‌کرد، در کنار گلدان آبی، به اعماق دریا شبیه می‌شد، وقتی نزدیک پنجره می‌رفت، بازتاب نور چمنزار، جلای زمرد به آنها می‌داد، شب مثل شبق می‌درخشید، در سپیده‌دم رنگ می‌باخت، نزدیک ظهر به روشنی یشم می‌شد. سایۀ کاج‌ها، بر پیشانی‌اش می‌افتاد. طراوت اندام و چهره‌اش ذات بی‌پایان جوانی بود. در رگهای او انگار شیر تازه می‌گشت. عطر مرموزی از بسترش برمی‌خاست. گاهی در اتاق راه می‌رفت، بلند حرف می‌زد، خود را به نام‌هایی غریب می‌نامید. وقتی تابوت لوبا را بیرون می‌بردند، خانه از عطر گل پر شد.»