گفت‌وگو با مهدی سحابی

حوری اعتصام
نشر مرکز
چاپ اول - ۱۳۹۱
۱۴۴ صفحه - ۴۸۰۰ تومان
۲ از ۵

کتاب، حاصل مصاحبه‌ی خانم حوری اعتصام است با مهدی‌سحابی، طی بازه‌ی زمانی ِ دی ۸۲ تا فروردین ۸۳، زمانی‌که مهدی‌سحابی ۶۰ ساله است و به گفته‌ی خودش، در دوران اوج. کتاب ۱۳۶ صفحه است و در همین صفحات، مروری مختصر بر برهه‌ها و وجوه مختلف زندگی هنری سحابی صورت می‌گیرد، از نقاشی و ترمیم تابلو و دست‌بندسازی گرفته تا تجربه‌ی ترجمه‌ی «در جست‌وجوی زمان‌ ازدست‌رفته»، و در نهایت کتاب‌های خود سحابی.

صریح بگویم، بزرگ‌ترین عیب کتاب، مصاحبه‌گرش است. گذشته از آن‌که بر جریان مصاحبه، نظم و منطق چشمگیری حاکم نیست،‌ خانم اعتصام انگار بیش از آن‌که راجع به شنیدن حرف‌ها و تجربیات سحابی مشتاق باشد، مایل است گفت‌وگو را به سویی بکشاند که برای خودش جالب است. ذوق و کنج‌کاوی ِ خواننده هم در این میان، نادیده گرفته می‌شود. برای مثال (حدس می‌زنم به این دلیل که خانم اعتصام «جست‌وجو» را نخوانده‌اند یا خوانده‌اند و برایشان جذاب نبوده) ، به این شاهکار مهدی‌سحابی فقط چیزی حدود ۲۰ ‌صفحه (با احتساب حواشی) پرداخته می‌شود. این در حالی است که دقیقا نیمی از کتاب به صحبت‌هایی گنگ پیرامون ِ رمان‌های خود ِ ‌سحابی : «ناگهان، سیلاب» و «پیچک باغ کاغذی» – که خانم اعتصام خیلی آنها را پسندیده -  اختصاص پیدا کرده است. حرفم این نیست که این رمان‌‌ها ارزش بحث نداشته‌اند، اما به هر حال کارنامه‌ی سحابی در یک زمینه سرآمد، مثال‌زدنی و درخشان بوده و آن ترجمه است، نه تالیف. ناتوانی مصاحبه‌گر در زدودن گنگی‌ها و دوگانگی‌های گفت‌وگو و تکرارشدن یک‌سری موضوعات (تمثیل لحاف چهل‌تکه یا اروتیسم در رمان سحابی) هم به ضعف کتاب دامن زده است.

جذاب‌ترین بخش به نظر من، جایی است که سحابی راجع به پروست و ترجمه‌ی «جست‌وجو» صحبت می‌کند. اول از همه، افسانه‌ی «ترجمه‌ناپذیربودن جست‌وجو» را مردود اعلام می‌کند و بعد، توضیح می‌دهد که چرا چپ‌گرایی و اعتقاد مترجمان و روشنفکران مملکت به مفهوم «ادبیات بورژوازی»، سال‌ها مانع ترجمه‌ی اثر پروست - و آثار مشابه آن - به فارسی شد و راه ورود به جهانِ این کتاب را به روی خوانندگان ایرانی بسته نگاه داشت.

در نهایت، به‌یادماندنی‌ترین بخش این کتاب برای من، تمثیلی است که سحابی جایی همین حوالی مطرح می‌کند : ترجمه‌ی «جست‌وجو» به فارسی را مثل چوبی می‌بیند که قلوه‌سنگی را کنار می‌زند و حشرات ِ لانه‌کرده زیر آن سنگ را ناگهان با پدیده‌ای به نام ِ «آفتاب» مواجه می‌کند. شخصاً برای شرح حال خودم – وقتی جست‌وجو را می‌خواندم و می‌خوانم – توصیفی بهتر از این سراغ ندارم. و این تجربه را مدیون مهدی‌سحابی هستم، هنرمندی که مصاحبت با او حتی به‌واسطه‌ی کتابی نه‌چندان قوی هم لذت‌بخش است.

مرگ قسطی

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۷۲۳ صفحه، ۷۹۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۵
۴ از ۵

اولین حسی که وقت خوندن کتاب داشتم شگفت‌زدگی بود. لحن تند و صریح کتاب برای نشون‌دادن زشتی‌ها، ریتم تند و تعدد داستان‌ها منو گرفته بود. انگار که یه انفجار مهیبی رخ بده و آدم قبل از این‌که بفهمه صدای چی بود، مبهوت صدا شه. 

«مرگ قسطی» روایت سلینه از دوران کودکی‌ش. راوی کتاب -که مثل سلین اسمش فردینانه- زندگی فقیرانه و کابوس‌واری رو داره و خانواده‌ش می‌خوان یه جوری بفرستنش سر کار که کمک‌خرج خونه باشه. قسمت زیادی از کتاب شرح بدشانسی‌ها و ول‌گردی‌های فردینانه برای پیدا کردن کار مناسب. سلین ما رو با این فقر و بدبختی همراه می‌کنه. روایت کتاب گزنده، صریح و دقیقه. خیلی جاها هم مرز بین کابوس و واقعیت از بین می‌ره و تصویرها به وضوح و عجیبی خواب می‌شن. خود سلین گفته که کتاب‌هاش برشی از واقعیت نیستن، هذیونن. همین بیان بی‌پرده‌ی بدبختی، کابوس و هذیون کتاب رو تأثیرگذار، غافل‌گیر کننده و حتا آزارنده کرده.

سلین برای این بیان بی‌واسطه از زبان فاخر و رسمی فرانسوی فاصله می‌گیره و از زبان عامه استفاده می‌کنه. حتا منطق روایت هم منطق گفتاره و تو قیدوبندهای نوشتار و ساختار رمان‌های کلاسیک نیست. مثلن «...»‌ی معروف سلین جای «.» رو انتهای جمله می‌گیره و حس ناتمامی و در عین حال سیالی‌ای که تو گفتار هست منتقل می‌کنه. یا گاهی روایت پراکنده می‌شه، از جنس همون پراکندگی‌ای که ما تو حرف‌زدنمون داریم. حتا من یه جاهایی که ماجراها اوج می‌گرفت حس می‌کردم وسط تعریف‌کردن ماجراها انقدر هیجان‌زده شده که هی تف می‌کنه تو صورتم.

تو مقایسه با «سفر به انتهای شب» زبان کتاب و منطق روایتش پیش‌روتر بود. مشخصه که زبانش کامل‌تر شده و جسارتش هم بیش‌تر. ولی فکر می‌کنم «سفر به انتهای شب» رمان جامع‌تر و کامل‌تری بود. این‌جا همه‌ی داستان‌های کتاب یه جور بودن و تنوع ماجراها کم بود؛ یعنی روند ماجراها یه شکل بود و نتیجه‌ی همه‌ی اتفاق‌ها بدبختی بود. شاید دلیلش افراط سلین تو نشون‌دادن سیاهی باشه.

در جستجوی زمان از دست رفته - ۵

کتاب پنجم: اسیر

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۵۲۲ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

اگه «طرف گرمانت‌ها» رو کتابِ اشرافیت و «سدوم و عموره» رو کتاب بدی‌ها بگیریم، «اسیر» بی‌بروبرگرد کتابِ عشق جست‌وجوئه. آلبرتین معشوقه‌ی راوی به خونه‌ی راوی اومده و زندگی رنج‌آوری رو با هم شروع کردن. تو «اسیر» راوی به خاطر حسادت شدیدش -که لازمه‌ی عشقشه- آلبرتین رو تو خونه زندانی می‌کنه و همه‌ش دنبال اینه که آلبرتین اعتمادی رو به‌ش برگردونه که هیچ‌وقت به‌ش نداشته، دنبال اینه که تو آلبرتین ِ در دست‌رس همون جاذبه‌ای رو پیدا کنه که تو آلبرتین اثیری می‌دید.

عشق راوی به آلبرتین، مثل بقیه‌ی عشق‌های جست‌‌وجو، مایه‌ی آرامش نیست؛ هم‌زاد اضطرابه و برانگیزنده‌ی حسادت؛ دردیه که با آرامش کم‌تر نمی‌شه و با حسادت زیاد می‌شه. و این‌جا هم، عشق مثل خیلی چیزهای دیگه، جنبه‌ی فیزیکی پیدا نمی‌کنه؛ همه چی تو ذهن راوی می‌گذره و معشوقه‌ی به خواب رفته، یه نامه یا نهایتن بوسه برانگیزنده‌ی حس‌های راوی‌ان، حس‌هایی که به تدریج شاخ‌وبرگ می‌گیرن. پروست حس‌هاش رو می‌کاوه و به قنات‌هایی از احساسات ما می‌رسه که تو سطح پایین‌تری از خودآگاه ما به هم راه پیدا می‌کنن. همین باعث می‌شه که علی‌رغم این‌که راوی جست‌وجو راوی خاصیه، ولی از تجربه‌های مشترک آدم‌ها حرف برنه که برای راوی یک جور خاصه و تو ذهن هر خواننده‌ای یه جور شکل می‌گیره و خاص می‌شه.

«اسیر» اولین جلد جست‌وجوئه که بعد از مرگ پروست چاپ شده. در واقع، نسخه‌ی موجود، نسخه‌ی نهایی کتاب نیست و از رو دست‌نوشته‌ی پروست چاپ شده. از اون‌جا که پروست عادت داشته کتاب رو مدام بازنویسی می‌کرده و هی کاغذ این‌ور اون‌ور کاغذ اصلی می‌چسبونده، به نظر می‌رسه یه جاهایی برچسب‌ها از یه جا دیگه اومدن تو اون صفحه، مثلن می‌گه فلانی مُرده در حالی که چند صفحه بعد می‌بینیم یارو زنده‌س. یه جاهایی هم هست که یادش رفته جمله رو تموم کنه.

×××
«سرشتی که می‌کوشیم انکار کنیم به هر حال در درون ما هست. چنین است که گاهی ما وقت خواندن شاهکار تازه‌ای از یک نابغه، با خوشحالی همه‌ی اندیشه‌هایی را در آن می‌بینیم که خود نیز داشته امّا بی‌ارزش پنداشته بودیم، همه‌ی شادی‌ها یا غم‌هایی که در خود مهار کرده بودیم، دنیایی از احساس‌هایی که ناچیز می‌شمردیم امّا از کتابی که در آن دیده‌امشان می‌آموزیم که احساس‌هایی ارزشمندند.»

شریک جرم

جعفر مدرس‌صادقی
نشر مرکز
۱۹۰ صفحه، ۸۸۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۷۸
۳ از ۵

داستانش تو خرداد ۵۸ می‌گذره. یه روز کسرا رو همین‌جوری تو خیابون می‌گیرن و بعد از یه مدت بدون این‌که بگن چرا گرفتیمت، ولش می‌کنن. کسرا و یکی که می‌گه من بودم که سینما رکس رو آتیش زدم و کلی آدم  رو کشتم، با هم آزاد می‌شن و تو شهر می‌چرخن. خانواده‌ی کسرا باور نمی‌کنن تو این مدت زندان بوده و کسی هم حرف اونی ‌که سینما رو آتیش زده باور نمی‌کنه. کلن فضا شیرتوشیره و این قاطی‌پاتی‌بودن فضای بعد از انقلاب نقش اساسی‌ای تو رمان داره.

مدرس‌صادقی خیلی خوب بلده فضاها و اتفاق‌های غریب بسازه و باهاشون کار کنه. معمولن خیلی آروم حرکت می‌کنه، کم‌کم فضا رو می‌سازه و انقد نامحسوس می‌سازه که خیلی حس نمی‌شه داره کار خاصی می‌کنه. بعد ما با اتفاق غیرعادی روبه‌رو می‌شیم که به نظر ناگهانی می‌آد، ولی قشنگ زمینه‌چینی شده. خوبیش اینه که با خون‌سردی با اتفاق‌های غیرعادی برخورد می‌کنه، دست‌وپاش رو گم نمی‌کنه. با همون لحن خون‌سردِ طنزش ماجرا رو پیش می‌بره، انگار نه انگار چیز خاصی شده.

خب، نسبت به گاوخونی کتاب اورجینالی نیست و ایجاز کم‌تری داره. واسه همین خیلی با من نموند. خیلی جاهای کتاب رو حدس می‌زدم از کجاها گرفته. مثلن خودِ ایده‌ی اصلی به شدت کافکاییه، یا مهمونی آخر کتاب منو یاد مهمونی آخر «شب یک، شب دو» انداخت. ولی کلن رمان خوبی بود.

×××
«نمی‌دانست چی بگوید. بگوید تسلیت می‌گم؟ از این جمله بدش می‌آمد. می‌گفتند تسلیت می‌گویم و و میرفتند - خودِ تسلیت را هیچ‌کس نمی‌گفت. تسلیت تو جمله‌ی بعدی بود. اما جمله‌ی بعدی را هیچ‌کس نمی‌گفت. همه توی همین جمله‌ی اوّلی در جا می‌زدند. می‌خواهی تسلیت بگی؟ خب، بگو، چرا معطلّی؟»

برچسب: جعفر مدرس‌صادقی، نشر مرکز

در جستجوی زمان از دست رفته - ۴

کتاب چهارم: سدوم و عموره 

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۷۵ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۴ از ۵

شروع خوندن یه کتاب واسه من یعنی شروع یه رابطه‌ی جدید با نویسنده، یا شریک‌شدنِ تجربه‌های شخصی نویسنده. حالا اگه با کتابی مثل جست‌وجو طرف باشیم که توش پروست می‌آد حس‌های ناخودآگاهش رو می‌کاوه، رو جزئی‌ترین چیزها دقیق می‌شه و هم‌زمان یه تصویر گسترده از جامعه‌ی اطرافش هم می‌ده، این رابطه صمیمانه‌تر هم می‌شه، در نتیجه افت‌وخیزش هم بیش‌تر می‌شه.

«سدوم و عموره» بیش‌تر قسمت‌های افت این رابطه بود. قسمت زیادی از کتاب به توصیف و شرح زندگی محفلی می‌گذشت و راوی همه‌ی وقتش رو تو مهمونی‌ها و محافل می‌گذروند. چیزی که کم‌وبیش تو طرف گرمانت‌ها هم دیده می‌شد. به نظرم وسواس پروست برای نقد و دست‌انداختن محفل‌نشین‌ها و اسنوب نشون‌دادن آدم‌ها بیش‌ازحد بود. نکته‌ی برجسته‌ی دیگه تو «سدوم و عموره» مسأله‌ی همجنس‌گرایی بود. راوی به خاطر حضور شخصیت‌های همجنس‌گرا می‌آد روحیات اون‌ها رو موشکافی می‌کنه و به همجنس‌گرابودن بقیه شک می‌کنه. [سدوم و عموره دوتا از شهرهای قوم لوط‌ تو کتاب‌مقدس‌ان]
البته بگم، جاهایی هم بود که این رابطه به بهترین لحظاتش می‌رسید. مثل جاهای مربوط به رابطه‌ی راوی با آلبرتین یا شرح دقیق خواب و رؤیا و از همه به‌تر روبه‌رو شدن راوی با خلأ مرگ.

تو مقدمه، سحابی این جلد رو تو جریان «جست‌وجو»ی راوی از این نظر مهم می‌دونه که راوی درگیر گناه‌ها و بدی‌ها (مثلاً تنبلی و دو رویی) می‌شه و می‌گه که راویِ جست‌وجو برای «شناخت بدی برای رسیدن به نیکی» باید این وضع رو می‌گذروند. مثل کمدی الهی که با دوزخ شروع می‌شه.

کلاً احساس متناقضی نسبت به جست‌وجو دارم، از یه طرف دوست دارم زودتر تمومش کنم، بعد هی از اول تا آخر رو مرور کنم و حال کنم، از طرف دیگه هم نگرانم که داره تموم می‌شه.
راستی یه جمله‌ی دو صفجه و نیمی هم تو این جلد پیدا کردم، یعنی تقریباً ۱۰ برابر طولانی‌تر از جمله‌ی پایین.

×××
«در آشوب مه‌های شب که هنوز ژنده‌پاره‌های صورتی و آبی‌شان بر آبهای آشفته از پسمانده‌های صدفی سپیده پراکنده بود قایق‌هایی می‌گذشتند، خنده‌زنان بر نور مورّبی که بادبانها و نوک دکلشان را چون زمان بازگشتشان در شامگاه زردگون می‌کرد: صحنه‌ی خیالی، لرزان و خالی، تنها یادی از غروبی، که چون شامگاهان بر رشته‌ی ساعتهای روز استوار نبود که به عادت آنها را پیش از فرارسیدنش در نظر می‌آوردم، از هم گسیخته، آشفته، حتی واهی‌تر از تصویر دهشتناک مونژوون که موفق نمی‌شد محوش کند، بپوشاندش، پنهانش کند - تصویر شاعرانه‌ی عبثِ خاطره و خواب.

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

بیژن نجدی
نشر مرکز
۷۷ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ یازدهم، ۱۳۸۸
۳ از ۵

۱۰تا داستانه. با توجه به حجم کتاب و صفحه‌های سفید بین هر داستان، می‌شه حدس زد که حجم هر داستان چه‌قدره. داستان‌ها معمولاً حول یه ایده‌ی خیلی عالی یا یه تصویر عجیب شکل می‌گیرن. ایده و تصویری که معمولاً شاعرانه و سورئاله. مثلاً این ایده که راوی داستان عروسک باشه یا تصویر مردی که نصف شب با جسد یه قو کنار استخر پارک پیدا می‌شه. چیزایی که کلی تخیل آدم رو به کار می‌گیره.

زبان داستان‌ها یه زبان شاعرانه‌س پر از تشبیه‌هایی که آدم رو شگفت‌زده می‌کنه. نجدی همه چی رو شعر می‌بینه. مثلاً وقتی می‌گه: «بوی صابون از موهایش می‌ریخت. هوای مه‌شده‌ای دور سر پیرمرد می‌چرخید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه‌هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش روی آن حوله بلند و صاف چسبیده است.» انگار تو هر حرکت ساده‌ی طاهر شعر می‌بینه.

اما... مشکل اصلی داستان‌های نجدی به نظرم اینه که ایده‌ها گسترش پیدا نمی‌کنن. در حد ایده می‌مونن، بدون پرداخت درست‌وحسابی. دیگه هم اینه که روند داستان‌ها دقیقاً برعکس چیزیه که باید باشه. یعنی نجدی می‌آد واسه‌ یه سوژه‌ی سورئال و به شدت شاعرانه، یه قصه‌ی رئال می‌سازه و سعی می‌کنه تفسیر و توجیه‌ش کنه و حتا به‌ش بُعد ایدئولوژیک می‌ده. این‌جوری کل تخیلی که دور و بر سوژه تو ذهن خواننده شکل می‌گیره محدود می‌شه به تفسیر نجدی از اون. تفسیری که به خاطر پرداخت ناقص داستان‌ها کاملاً یه بُعدیه. من فکر می‌کنم اگه نجدی دنیای سورئالش رو به رسمیت بیش‌تری می‌شناخت و سعی می‌کرد یه قالب جدید براش پیدا کنه، نتیجه‌ی کار خیلی به‌تر می‌شد.

دوست داشتم یکی از اعضای Menu که این کتاب رو خیلی دوست داره هم درباره‌ی این کتاب بنویسه. ولی چون کتاب رو خیلی وقت پیش خونده بودن، ذهنشون آماده نبود. خلاصه من تلاشمو کردم لحنم منصفانه باشه. نمی‌دونم موفق شدم یا نه.

×××
«سه‌شنبه، خیس بود. ملیحه زیر چتر خیس و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود از کوچه‌ای می‌گذشت که همان پیچ و خم خواب‌ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و اسفالت، می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرف کوچه، پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد.»

تربیت احساسات

گوستاو فلوبر
ترجمه مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۳۲ صفحه، ۸۸۰۰ تومان
چاپ دوم، زمستان ۱۳۸۵
۵ از ۵

فردریک مورو جوان خرده بورژوایی است که از روستای زادگاهش، که در آن خانواده‌ای شناخته شده و مالک دارد، با دلی پر از آرزو و برای خواندن حقوق، رسیدن به نمایندگی مجلس و وزارت، و نزدیکی به عموی پولدار و نیمه‌جانش، که در صورت جلب نظر ممکن است ارث بسیاری برایش به جای بگذارد، و برای تجربه کردن «زندگی»، به پاریس می‌رود. در همان اولین سفر، و در صفحات ابتدایی کتاب، روی عرشه کشتی‌ای که روی «سن» در حرکت است، عاشق زن یک دلال هنری دغل‌باز و کلاهبردار به اسم آرنو می‌شود، و این عشق فردریک به خانم آرنو اصلی‌ترین خط داستانی رمان است.

فردریک تجسم بی‌همتی است. درسش را تمام نمی‌کند، برای نزدیکی و رسیدن به خانم آرنو هیچ حرکت اساسی نمی‌کند، منبع درآمدی ندارد، و هر سال با خودش تصمیم می‌گیرد رمانی تاریخی، اجتماعی یا سیاسی بنویسد و چون شاهکار خواهد شد، از طریقش شهرتی به هم بزند، یا در جمع‌های کله‌گنده‌ها شرکت می‌کند و امید به پیشرفت سیاسی و اقتصادی به واسطه رابطه‌هایش می‌بندد، اما همین که موقع عمل می‌رسد، یا وقت گرفتن تصمیم نهایی می‌شود، پا پس می‌کشد و پولش را خرج کادو خریدن و وقتش را صرف نقشه کشیدن و تاسف خوردن می‌کند. گذشت زمان فردریک را از جوانی پرهیزکار و بی‌تجربه تبدیل به مردی زن‌باز و موذی می‌کند. در دوره اوجش، فردریک با لوئیز نوجوان و روستایی نامزد می‌شود، با خانم دامبروز پولدار و میانه‌سال روی هم می‌ریزد و قول ازدواج می‌دهد، و رزانت زیبا را، که معشوقه دوره‌ای آرنو هم هست، حامله می‌کند. حتی در دوره‌ای تبدیل به معشوق خانم آرنو هم می‌شود و به عشقش نزدیک می‌شود، اما درست سر بزنگاه، در لحظه‌ای که باید گامی اساسی بردارد، بی‌جسارت است و کم کم موفقیت‌های نسبی‌اش تبدیل به شکست مطلق می‌شوند.

تربیت احساسات داستان فرو رفتن فردریک است، داستان غرق شدن کند و تدریجی اوست، که به واقع تلاش چندانی هم برای اجتناب از آن نمی‌کند، یا درست‌تر، حتی متوجه‌اش نیست. اما هم‌زمان با این داستان شخصی، داستانی جمعی هم روایت می‌شود: داستان انقلاب دوم فرانسه، در سال ۱۸۴۸. کتاب از سال ۱۸۴۰شروع می‌شود و در سال ۱۸۶۷پایان می‌یابد، و از اولین زمزمه‌های انقلابی، تا وقوع آن و حتی نتیجه ناامیدکننده و شکست‌خورده انقلاب را هم پوشش می‌دهد. تمام فضای سیاسی و اجتماعی آن سال‌ها، خصوصا در دوره خود انقلاب، به شکلی بسیار زنده و تصویری، و در رابطه متقابل با زندگی فردریک، تعریف می‌شود و رمان، از داستانی شخصی به واقعه‌ای عمومی و همه‌گیر تبدیل می‌شود.

مادام بوواری را نخوانده‌ام، اما همین کتاب هم، به آن خاطر که نمایشگاهی از نبوغ است، من را بنده فلوبر کرد. ساخت قصه، شیوه روایت، فضاسازی، پرداخت شخصیت‌ها، لحن، زبان، ریتم، همه چیز واقعا عالی است، و کتاب بی‌نظیری به وجود آمده که به شدت به عمیق‌ترین لایه‌های مغز خواننده‌اش نفوذ می‌کند و هیچ از یاد نمی‌رود. ترجمه مهدی سحابی هم خیلی خوب است و خواندنش مخل آرامش آدم نیست. طرح جلد، کیفیت چاپ و صحافی، و باقی چیزهای مرتبط هم متناسب و باکیفیت‌اند. خلاصه این که چه کلاسیک‌خوان هستید و چه مدرن‌ترها را ترجیح می‌دهد، این کتاب راضی‌تان خواهد کرد.

 ***

«در این حال فردریک همچنان قصد پرداختن به کار ادبیات را به عنوان نوعی وظیفة اخلاقی نسبت به خودش حفظ می‌کرد. بر آن شد که کتابی دربارة تاریخ زیبایی‌شناسی بنویسد، همچنین نتیجه بحث‌هایش با پلرن را، سپس درام‌هایی براساس دوره‌های مختلف انقلاب فرانسه، و نیز کمدی مفصلی با تاثیر غیرمستقیم از دلوریه و اوسونه... » – صفحه ۲۱۴

«برخی آدم‌ها هر چقدر که میل‌شان بیشتر باشد عمل کردن برایشان ناممکن‌تر می‌شود. بی‌اعتمادی به خودشان دست و پایشان را می‌بندد، ترس از خوش نیامدن از پا درشان می‌آورد؛ وانگهی، عواطف ژرف به زنان نجیب می‌مانند: از افشا شدن می‌ترسند و عمری سر به زیر زندگی می‌کنند.» – صفحه ۲۵۰

مرتبط:
+ تربیت احساسات در سیب گاززده، وبلاگ سعید کمالی دهقان
+ تربیت احساسات در بوف تنهایی من

برچسب: گوستاو فلوبر، مهدی سحابی، نشر مرکز

در جستجوی زمان از دست رفته - ۳

کتاب سوم: طرف گرمانت ۱و۲

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۸۰۳ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ دوم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۴.۵ از ۵

«طرف گرمانت» بسطِ یکی از اصلی‌ترین مضمون‌های جست‌وجوئه: دنیای اشرافیت. پروست تو «طرف گرمانت‌» تحلیل دقیق و وسواس‌گونه‌ای از رفتارهای محفلی و اشرافی زمان خودش ارائه می‌ده. راوی که حالا به نظر جوون می‌آد، به شدت مجذوب خاندان اشرافی گرمانت‌ها و به خصوص دوشس دوگرمانت شده. درباره‌ی دوشس خیال‌بافی می‌کنه و سعی می‌کنه به محفل‌های گرمانت‌ها راه پیدا کنه. بحث‌های سیاسی اون زمان، بحث درباره‌ی خانواده‌های مختلف، اشراف مختلف و گاهی هم ادبیات و هنر بحث رایج این محفل‌هاس. راوی وقتی هم که به راحتی پاش به این محافل باز می‌شه، از بحث سطحی و اسنوبی رایج محافل دل‌زده می‌شه و می‌بینه هیچ چیز خاصی پشت اون اسم‌های بزرگ نیست. هرچند این بحث‌ها و محافل قابل تعمیم به هر زمان و هر جامعه‌ای‌ هستند، ولی پرحرفی بیمارگونه‌ی پروست گاهی برام حوصله‌سَربَر می‌شد، همون‌طور که اشراف باعث دل‌زدگی راوی هم شدن.

البته «طرف گرمانت» فقط این چیزام نبود. فصل‌های باورنکردنی تلفن و توضیح صدای پشت تلفن و بعدش مرگ مادربزرگ راوی، برگشت آلبرتین [معشوق راوی] و بقیه‌ی شخصیت‌ها و اتفاق‌ها، به شکل تازه، خوندن این جلد رو به شدت لذت‌بخش می‌کرد. یه جورایی این برگشت‌ها و عوض‌شدن‌ها گذر زمان رو تو ذهنم پررنگ‌تر می‌کرد. انگار با برگشتِ شخصیت یا مکان هم تغییرش دیده می‌شه، هم گذشته‌ش احضار می‌شه. ضمن این‌که وقتی شخصیت‌هایی که تو دو جلد اول پراکنده باهاشون روبه‌رو شده بودیم، تو مهمونی‌های این کتاب جمع می‌شن و تحلیل جدیدی ازشون به دست می‌آد، یه جوری حضورشون هم تو دو جلد اول توجیه می‌شه.

الآن می‌تونم قاطع‌تر این رو بگم که «جست‌وجو» ما رو تو دنیای تازه‌ای که می‌سازه غرق می‌کنه. دنیایی که انگار یه سطح ناخودآگاه‌تر از زندگی ماست.

×××
«اغلب می‌گوییم که زمان مرگ نامعلوم است، اما هنگام گفتنش این زمان را چنان در نظر می‌آوریم که در فضایی گنگ و دوردست جای داشته باشد، تصور نمی‌کنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است و معنی‌اش این باشد که مرگ –یا نخستین چنگ‌اندازی جزئی‌اش بر ما، که پس از آن دیگر رهایمان نمی‌کند- شاید در همین بعدازظهر فرا رسد، بعدازظهری نه چندان نامعلوم، که برنامه‌ی همه‌ی ساعتهایش از پیش ریخته شده است.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند [طرف گرمانت ۱، طرف گرمانت ۲]

برچسب: مارسل پروست، مهدی سحابی، نشر مرکز

زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود

امیرحسین خورشیدفر
نشر مرکز
۱۵۴ صفحه، ۲۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۳ از ۵

من اصولاً از کتاب‌های جدید ایرانی کم می‌خونم. کار خوبی نمی‌کنم، واسه همین این کتاب رو که پروژکتور توصیه کرد و زمان خودش هم زیاد جایزه گرفت خوندم.

مثل خیلی از داستان‌های آمریکایی، تنهایی آدم‌های امروزی و بحران‌هایی که تو روابط خانوادگی شکل گرفته، موضوع اصلی داستان‌های خورشیدفرن. البته ما عملاً با یه خانواده‌ی ایرانی طرفیم، خانواده‌هایی با پس‌زمینه‌ی سنتی و زندگی مدرن‌شده. مثلاً تو دو تا از داستان‌ها یه رابطه‌ی سه‌تایی بین راوی، برادر یا خواهرش که از خارج اومده و مادر علیل شکل می‌گیره که به نظرم زمینه‌ی هوشمندانه‌ای برای شروع یه داستانه و در عین حال گریزی که به خاطره‌ها می‌زنه محیط آشنایی رو با ما می‌سازه. فکر می‌کنم مهم‌ترین دلیلش دقت خورشیدفر تو استفاده از جزئیاته. جزئیات رفتاری، نوع حرف‌زدن و المان‌هایی که برای پیش‌بُرد داستان انتخاب می‌کنه فضای داستان رو ملموس می‌کنن. مثلاً تو داستان «علفزارهای آسمانی» دامن گل‌گلی به عنوان لباس حاملگی می‌آد تو داستان و شخصیت پیدا می‌کنه. در نهایت هم یه وجهه‌ی شاعرانه به داستان می‌ده:
«بازو به بازوی هم رفتند توی اتاق. آباژور روشن بود. منصور برگشت که خاموشش کند. چند لحظه ایستاد و بیرون را نگاه کرد. حس کرد روبه‌روی ایوان در هوا معلق است. و شعاع کم‌رنگ نوری به اندازه‌ی یک سیگار می‌بیند که از سوراخ دامن روی بند می‌تابد به تاریکی کوچه.»

البته تو چندتا از داستان‌ها هم [مثل «زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود» و «یک تکه ابر واقعی»] سایه‌ی سنگین سلینجر قشنگ حس می‌شه. شخصیت عصبی‌ای که هی حرف می‌زنه، نمی‌تونه حرفش رو درست بزنه، تکیه‌گاهش یه نوجوونه... همه‌ی این‌ها مؤلفه‌های داستان‌های سلینجره. بدبختی اینه که حتا نوع روایت و توصیف‌ها هم سلینجریه. انگار با نسخه‌ی دست ‌دوم سلینجر طرفیم. نوع روایت داستان آخر [عشق آقای جنود] هم شبیه به پروسته، ولی من واسه روایت خاص پروست دلیل لازم و کافی پیدا کردم و برای خورشیدفر، نه.

و مهم‌ترین مشکل این مجموعه مشکل عمومی داستان‌های ایرانیه. داستان‌ها درست وقتی که باید شروع شن و شاخ‌وبرگ پیدا کنن، تموم می‌شن. چیزی که تو داستان‌های آمریکایی فقط شروع داستانه و بستری برای روایت داستان اصلیه، این‌جا خود داستانه.

دوباره از همان خیابان‌ها

بیژن نجدی
نشر مرکز
۲۰۰ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ پنجم، بهار ۱۳۸۷
۳.۵ از ۵

«دوباره از همان خیابان‌ها» مجموعه‌ای است از بیست داستان کوتاه بیژن نجدی که بعد از مرگش، و اولین بار در سال ۱۳۷۹ چاپ شدند. طولانی‌ترین این داستان‌ها ۲۰ صفحه است و بیشترشان حدود ۸ صفحه‌ایند. تقریبا همه آن‌هایی هم که جغرافیای مشخصی دارند در گیلان می‌گذرند. داستان‌های این مجموعه در فاصله بین سال‌های ۵۹ تا ۷۴، و تقریبا همه در لاهیجان نوشته شده‌اند.

«دوباره از همان خیابان‌ها» البته به خوبی «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نیست. آن‌جا داستان‌گو مسلط‌تر و داستان‌ها پخته‌ترند. اما داستان‌های خوبی هم در این مجموعه وجود دارد، و رد همان نجدی این‌جا هم به وضوح به چشم می‌آید. این‌جا هم فضای داستان‌ها غریب است و احتمال هر اتفاق غیرطبیعی‌ وجود دارد. کارگر نقاشی عاشق دختر توی نوشابه می‌شود، گربه‌ای پنجه‌های طلایی در می‌آورد، مردی از توی جلد یک کتاب دشنه بر می‌دارد، قطار جنازه نیمه جان یک مرد را پرت می‌کند توی ایستگاه و زنی می‌رود توی پنجره خالکوبی شده روی دست یک مرد.

نجدی کمتر داستان‌های «دختر و پسری» دارد و سوژه‌های ناب و متفاوتی برای داستان‌نویسی پیدا می‌کند. اصولا در بیشتر داستان‌هایش زنده‌ترین آدم دنیا همان شخصیت اصلی است و اگر هم در ارتباط با دیگران قرار می‌گیرد باز داستان همان داستان یک نفره می‌ماند. به همین خاطر هم فرصت فرو رفتن توی خودش را بیشتر دارد و دنیاهای واقعی و خیالیش خیلی وقت‌ها با هم قاطی می‌شوند. به علاوه، چیز دیگری که خیلی در داستان‌های نجدی توجه من را جلب می‌کند حضور دنیای بی‌جان است. نجدی در داستان‌هایش، خلاف اغلب ایرانی‌هایی که چیزی ازشان خوانده‌ام، از اشیاء حرف می‌زند، به‌شان حس می‌دهد و باهاشان دنیا می‌سازد. خیلی وقت‌ها دنیای بی‌جان داستان‌هایش هم‌پایه یک شخصیت داستانی رفتار دارند و به اتفاقات واکنش نشان می‌دهند. حتی گاهی خودشان کنش سازند و اتفاق را به وجود می‌آورند. دنیای اشیاء در داستان‌های نجدی فقط برای فضاسازی استفاده نمی‌شوند. خیلی وقت‌ها خودشان موضوع‌اند. در «دوباره از همان خیابان‌ها» این اتفاق زیاد می‌افتد، تا آن‌جا که شخصیت اصلی یکی از داستان‌ها یک توپ فوتبال است. این استفاده از دنیای بی‌جان باعث می‌شود آدم حس کند عمق دید نویسنده خیلی زیاد است، یعنی دنیا را زیاد دیده و زیاد درک کرده. همان چیزی که به نظرم از اصلی‌ترین ویژگی‌های نویسنده‌های بزرگ دنیاست و توی ذهن آدم تبدیلشان می‌کند به آدم‌های خیلی بزرگ، گاهی زیادی بزرگ.

نجدی شاعر هم بوده. کتاب «دختران این تابستان» مجموعه‌ای از شعرهایش است. این شاعر بودنش کاملا در داستان‌های «دوباره از...» معلوم است. چه در داستان‌پردازی، چه در داستان‌گویی. حتی در همان قضیه دید به دنیا هم که حرفش را زدم این شاعر بودن معلوم است. یعنی آخرش هم نوع نگاهش به دنیا نگاه یک شاعر است: تشبیه بی‌تفسیر. همین که دنیا را احساس کند برایش کافی است و دغدغه شناختش را ندارد. به همین خاطر بعید می‌دانم رمان‌نویس خوبی می‌شد. مگر این که جور دیگری رمان می‌نوشت.

×××

«حرف نمی‌زد. در تمام مدتی که لباسم را عوض می‌کردم و یا سرم به کار درست کردن نیمرو بود. اطرافش را نگاه می‌کرد. گون‌هایش اشراف‌زاده بود. هر بار که چشمهایش را می‌بست، صورت مادربزرگم از آخرین لحظات نماز، به یادم می‌آمد. پوست جوانی داشت. لبهایش خیس بود، انگار تازه از بوسه‌ای دور شده باشد. مفصل تمامی انگشتانش خمیدگی غم‌انگیز رماتیسمی کهنه را داشت و یا خمیدگی سالها نشا کردن برنج در مزرعه. حرف نمی‌زد، تکه‌ای از نان و نیمرو توی دهانم بود. روز به لحظه‌ای رسیده بود که همه تردید دارند چراغ اتاقشان را روشن کنند یا نکنند. هنوز لبخند نزده بود تا دندانهایش را ببینم.

اینجور زنها، اسمشان یا پروانه است یا ... طاهره.» - از داستان «خال»

برچسب: بیژن نجدی

در جستجوی زمان از دست رفته - ۲

کتاب دوم: در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا 

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۹۵ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ ششم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

«آنچه آینده‌ می‌نامیم، آینده‌ی اثر هنری است، باید که خود اثر آیندگانش را پدید آورد... بنابراین اگر اثر در پرده بماند و تنها آیندگان آن را بشناسند، اینان برای آن اثر آیندگان نیستند، بلکه جرگه‌ای از هم‌عصرانی‌اند که فقط پنجاه سال دیرتر زندگی می‌کنند.»
فقط خود پروست می‌تونست احساسی رو که موقع خوندن جست‌وجو به‌م دست می‌ده توصیف کنه: هم‌عصربودن با آدم‌هایی که از نود سال پیش دارن این کتاب بزرگ رو می‌خونن... همه‌ی خواننده‌های این کتاب هم‌عصر پروستند. این کم دل‌خوشی‌ای نیست.

به نظرم اومد مضمون‌های پروستی تو این کتاب بیش‌تر از کتاب اول وجود داشتند. گذر زمان و تأثیرش روی ذهن و حس‌های انسان از مهم‌ترین مضمون‌های جست‌وجوئه. انگار کل هفت‌جلدی که پروست نوشته، جست‌وجوی راوی تو زندگی گذشته‌ش و در نتیجه چگونگی به‌خاطرآوردنِ گذشته‌شه. این‌که خاطره‌ها چه‌جوری شکل می‌گیرن، چه چیزایی اون‌ها رو قوی می‌کنه، گذر زمان چه‌طوری رو اون‌ها تأثیر می‌ذاره و چه‌طور واقعیتِ چیزها خاطره‌شون رو به‌روز می‌کنه؛ از تم‌های اصلی فصل دوی کتابه [نام جاها: جا]. مثلاً برداشت راوی از «دختران شکوفا» -دسته‌دخترایی که راوی لب دریا تو بلبک می‌بینه- با هربار دیدن اون‌ها تازه می‌شه. از طرف دیگه، عادت‌کردن به محیط‌ها و آدم‌هاییه که برای راوی ناآشنان هم از چیزایی بود که تو این کتاب زیاد تکرار می‌شد. محفل‌های اودت، اتاق راوی تو بلبک، دوری از ژیلبرت... اینا چیزایی‌ان که گذر زمان برای راوی حل می‌کنه. 

مضمون دیگه‌‌ای هم که تو مقدمه توضیح داده شده، قضیه‌ی آفرینش و نقد هنره. تو کتاب اول کیفیت یه جمله‌ی موسیقی و حسی که رو آدم می‌ذاره گفته می‌شد. این‌جا  «الستیر نقاش» و «برگوت نویسنده» از نقاشی و نویسندگی و چگونگی آفرینش اون‌ها می‌گن. راوی هم که خواننده‌ی کتاب‌ها و بیننده‌ی نقاشی‌ها و منظره‌هاس... همه جا پرسه می‌زنه و از حس‌هاش و چگونگی برانگیخته‌شدنشون می‌گه.

خلاصه که عظمت کتاب پروست کم‌کم داره واسه‌م روشن می‌شه.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

در جستجوی زمان از دست رفته - ۱

کتاب اول: طرف خانه‌ی سوان

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۰۲ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ نهم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۱۰ از ۱۰

«جست‌وجو» رو پایه‌ی «تداعی یادها» شکل گرفته. تاریکی شب‌هایِ بی‌خوابی ذهن راوی رو به خاطره‌ها و حس‌های گذشته می‌بره. مثلاً بخش اول درباره‌ی کودکی راویه تو «کومبره». شب‌هایی که آقای سوان می‌اومده خونه‌شون و راوی واسه خواب می‌رفته اتاقش و منتظر می‌مونده تا مادرش بیاد بوسش کنه.  راوی پرسه‌زنی‌هاش تو کومبره رو هم توضیح می‌ده. بخش دوم درباره‌ی عشق سوان به اودته که قبل از تولد راوی اتفاق افتاده و به قول سحابی واسه راوی جنبه‌ی «ماقبل تاریخ» داره. بخش سوم، «نام جاها: نام»، درباره‌ی عشق راوی به ژیلبرت تو دوران کودکی و بازی‌های کودکانه‌شونه.

علاوه بر داستان‌هایی که تعریف می‌شه، «جست‌وجو» پر از چیزیه که سحابی اسمشو گذاشته «شیمی عواطف». یعنی توضیح حس‌ها و حالت‌های انسانی: چه‌جوری به‌وجود می‌آن، چی کار می‌کنن، چه‌جوری می‌گذرن و... توضیح‌هایی که راوی درباره‌ی عشق سوان به اودت می‌ده یه جور توضیح  خود عشق و تأثیراتشه. این‌که چه‌طوری عشق باعث برانگیختن حسادت می‌شه و حسادت عشق رو تقویت می‌کنه و خیلی چیزهای دیگه. یا چند صفحه درباره‌ی اینه که یه جمله‌ی خاص از یه موسیقی چه تأثیری رو راوی می‌ذاره. یا تو «نام جاها: نام» راوی توضیح مفصلی می‌ده درباره‌ی این‌که چه‌جوری با شنیدن اسم‌های خاص، تصویرها و حس‌های خاص سراغش می‌آد.

باید اشاره کنم به این‌که از شگردهای پروست جمله‌های بلند و تودرتوئه. گاهی جمله‌ها چند خط می‌شن و پاراگراف‌ها چند صفحه‌. این یکی از دلایل اینه که خوندن کتاب سخته و حوصله می‌خواد. ولی تجربه‌ی خوندن پروست از اون تجربه‌هاییه که نباید ازش گذشت؛ نه فقط به خاطر ارزش ادبی کتاب و اینا، به خاطر  تأثیری که رو زندگی آدم می‌ذاره، نگاهی که به آدم می‌ده.

برچسب: مارسل پروست، مهدی سحابی

دیوان سومنات

ابوتراب خسروی
نشر مرکز
۱۲۰ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۷
۹ از ۱۰

عالی است! بالاخره توانستم یک نویسنده‌ی ایرانی پیدا کنم که به شعورم توهین نکند و خیال نکند باید همه چیز را برایم توضیح بدهد. دیوان سومنات آخرین مجموعه داستان منتشر شده‌ی ابوتراب خسروی است که سال پیش تجدید چاپ شد. البته با تیراژ ناامید کننده‌ی ۱۲۰۰ نسخه. و من تعجب می‌کنم که چه‌طور «کافه پیانو» به چاپ هشتصدم می‌رسد و این یکی بعد از چند سال، آن هم با این تیراژ...
 
از مهمترین ویژگی‌های نویسنده‌ی این مجموعه که در کمتر نویسنده‌ی لااقل زنده‌ی ایرانی پیدا می‌شود، تسلط همزمان او روی ادبیات فارسی کهن، و ادبیات مدرن غرب است. ابوتراب خسروی، در رقص موزونی که به کلماتش می‌بخشد، فضا و شخصیت‌هایی کاملاً ایرانی تصویر می کند و در عین حال، از فرم نیز غافل نمی ماند. و من به راحتی می توانم بگویم از لحاظ به کارگیری فرم و زبان در داستان می شود کار او را با هوشنگ گلشیری مقایسه کرد. البته ردپای خیلی از نویسندگان رده بالای داستان کوتاه ایرانی، مثلاً بهرام صادقی در بحث ضد داستان و ابراهیم گلستان در نثر آهنگین داستانهای مجموعه دیده می‌شود. در چند تا از داستان ها، مثلا «پلکان»، «مرثیه برای ژاله و قاتلشة و «حرکت زیبا و آسان» کاملاً تأثیر بهرام صادقی، حتی در نام‌گذاری شخصیت‌ها پیداست. اما خوبی کار خسروی این است که داستان او نسبت به صادقی، از فرم استوارتری برخوردار است. در واقع او کار صادقی را جلوتر برده و با کار نویسندگانی همچون مارکز در داستان «حرکت زیبا و آسان» ترکیب کرده است. ایده‌هایی هم که برای انتخاب فرم داستان ها در نظر گرفته شده، بعضاً ناب و کاملاً ایرانی هستند. مثلا در داستان «مینیاتور» نویسنده در حین این که سرگذشت مردی که با زنی آلمانی آشنا می‌شود روایت می‌کند، انگار دارد تاریخ مینیاتور ایرانی را بازگو می‌کند، و همزمان از فرم‌ها و نقش‌های تصویری که در مینیاتور دیده می‌شود برای شکل دادن فرم داستانش استفاده می کند.
 
نثر این داستان‌ها برخلاف رمان‌های چاپ شده‌ی خسروی، یعنی «رود راوی» و «اسفار کاتبان» به جز در داستان «دیوان سومنات» که انگار حلقه‌ای از چندگانه‌ی رمان‌هاست، کاملاً روان و امروزی است و سخت‌خوان نیست. اما در عین حال توجه نویسنده به بینامتنیت قابل توجه است. ابوتراب خسروی، از داستان‌های کهن فارسی و حتی قرآن (داستان یعقوب و ساره) به عنوان بستری برای بعضی قصه‌هایش استفاده می‌کند و کاری شبیه به کاری که نویسندگان آمریکایی در داستان‌هایشان می‌کنند انجام می‌دهد. یعنی قصه‌ی کهن را می‌گذارد برای لایه های معنایی و درونی داستان، و طوری روایتش را پیش می‌برد که خواننده برای دنبال کردن خط داستانی بی نیاز به دانستن این قصه‌ها باشد. یک ویژگی خوب دیگر کتاب این است که داستان‌ها چه از لحاظ نثر و سبک و چه از لحاظ محتوا، متنوع هستند و خواندن مجموعه آدم را خسته نمی کند. یعنی این احساس که نویسنده دارد کار خودش را تکرار می کند به آدم دست نمی دهد. تنها رشته ای که داستانها را به هم وصل می‌کند به عقیده‌ی من بحث شک به داستان‌نویسی و اعتراف به ظرفیت محدود کلمات است که پیش از این در داستان‌های بهرام صادقی و ادبیات پست‌مدرن غربی هم دیده‌ایم.
 
در کل کتاب را خیلی دوست داشتم و به نظرم از بسیاری از مجموعه‌داستان‌های نویسنده‌های ایرانی دو دهه‌ی اخیر که خوانده بودم بهتر بود. شناختن ابوتراب خسروی مثل شناختن گلشیری و صادقی واجب است، چرا که او خوب این نویسندگان را می‌شناسد و در داستان‌هایش دارد سعی می‌کند چیزی به کار آن‌ها اضافه کند.
بخوانید کتاب را.
 

اسطوره‌های یونانی

لوسیا برن
ترجمه‌ی عباس مخبر
نشر مرکز [از مجوعه‌ی اسطوره‌های ملل]
112 صفحه،1600 تومان
چاپ چهارم، 1386  

یه کتاب جمع و جور از ـ به ادعای نویسنده ـ مهم‌ترین و جالب‌ترین اسطوره‌های یونانیه. توی مقدمه‌ی کتاب خدایان یونانی رو معرفی کرده و بقیه‌ی کتاب هم خلاصه‌ی هفت تا اسطوره‌س: خوان‌های هراکلس(هرکول خودمون!)، تزه‌ی آتنی، جنگ تروا، ادیسه، جیسون، مدئا و پشم زرین، پرسئوس و مدوسا، و ادیپ و چرخه‌ی اسطوره‌های تبس.

نثر کتاب ساده‌س و کمتر از متن‌های اصلی استفاده که به نظرم توی این سطح از خلاصه‌بودن کار خوبی کرده و بیش‌ترش مزاحم می‌شد. اول کتاب یه نقشه از جهان یونانی که اسطوره‌ها توش می‌گذره داره و توی کتاب هم تصویرهایی از قهرمان‌ها و خدایان و کارهاشون داره که بیشترشون روی ظرف‌‌هایی مثل گلدون و صراحی و جام و غیره کشیده شدن. 

اوایل کتاب اون همه اسم خدا و قهرمان و زیادی خلاصه بودنش یکم گیج کننده‌س ولی دست کم در مورد شخصیت‌هایی که بیشتر از یه داستان حضور دارند بعد از خوندن کتاب یه طرح مشخصی توی ذهن می‌مونه.

یه فصلی هم آخر کتاب هست که درمورد تأثیر اسطوره‌ها توی جهان بعد از دوره‌ی خودشون و جهان امروزه و بعضی آدم‌های معروفی که از اسطوره‌ها تأثیر واضح گرفتن مثل فروید و جویس. که به اندازه‌ی خود اسطوره‌ها جالبه.

در کل برای یه آشنایی اولیه و پیدا کردن یه طرح کلی از قصه‌ی اسم‌هایی که شاید زیاد شنیده باشیم خوبه و می‌تونه واسه بیشتر خوندن جذب کنه فقط اشکال کتاب اینه که قسمت آخر که پیشنهادهایی برای مطالعه‌س رو نویسنده نوشته و اسم‌ها و اطلاعاتی که از کتاب‌های پیشنهادیش داده خیلی به درد ما نمی‌خوره. کاش مترجم حداقل اشاره می‌کرد کدوم یکی از کتاب‌های این قسمت ترجمه و چاپ شدند یا کلاً خودش منابعی رو به فارسی معرفی می‌کرد. می‌شه همین‌جوری گشت ولی خوب از کامل بودن کتاب کم کرده.

پی‌نوشت: بالاخره تونستیم کامنت‌دونی بلاگفا رو درست کنیم. شرکت تو نظرسنجی هم که از اوجب واجباته...

برچسب: اسطوره ، عباس مخبر

مادام بوواری

گوستاو فلوبر
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۴۹۶ صفحه، ۸۰۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۷
۱۰ از ۱۰

«مادام بوواری» واسه من شروع کلاسیک‌خوندنِ جدیه. خوش‌حالم که شروعم این‌قدر توفانی بود که باز هم رغبت کنم سراغ کلاسیک‌ها برم.

کتاب از ورود یه تازه‌وارد به کلاس شروع می‌شه. و با اون تازه‌وارد پیش می‌ره. تازه‌وارد که «شارل بوواری» باشه بزرگ می‌شه و پزشک می‌شه. و سر قضیه‌ای با «اِما» آشنا می‌شه، اِما و شارل زندگی‌شونو شروع می‌کنن. «مادام بوواری» شرح دقیق و بی‌طرفانه‌ایه از عصیان و شکست اِما بوواری جلوی زندگی یک‌نواخت با شارل برای رسیدن به آرزوها و گم‌شده‌هاش.

فلوبر «مادام بوواری» رو به‌شدت واقع‌گرایانه و بدون احساسات‌گرایی نوشته. منظورم اینه که به جای این‌که به فکر زرق‌وبرق دادن به اتفاقات باشه، زندگی اِما رو همون‌طور که هست، نوشته. فکر می‌کنم این واقع‌گرایی باعث تأثیرگذاری و هم‌حسی بیش‌تر می‌شه. انگار رو ادبیات بعد از خودش هم تأثیر زیادی گذاشته.

یه نکته‌ی دیگه که به چشم من اومد، استادی فلوبر تو توصیفاتِ جشن‌ها و فضاهاس. یه جوری اون صحنه‌ها توصیف شده که فکر کنم تا مدت‌ها تو ذهنم بمونه. [هرچند گاهی توصیفاتش کِش‌دار و آزاردهنده‌س.] یه چیز دیگه هم اینه که از فضا واسه شخصیت‌پردازی و توصیف حالات شخصیت‌ها زیاد استفاده می‌کنه. مثلاً:
«باورش این بود که عشق باید یکباره، با درخشش‌های بسیار و تکان‌های شدید از راه برسد. توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد، زیر و رویش کند، اراده‌ی آدم‌ها را مثل شاخ و برگ بکند و دل را یکپارچه ببرد و به ورطه بیندازد. نمی‌دانست که وقتی ناودان‌ها گرفته باشد باران روی بام خانه‌ها دریاچه‌ها به وجود می‌آورد، و این چنین خود را در امنیت می‌دانست تا این‌که ناگهان تَرَکی در دیوار کشف کرد.»

درباره‌ی مادام بوواری خیلی می‌شه حرف زد. کتاب بعدی که می‌خونم «عیش مدام: فلوبر و مادام بوواری» از یوساست که درباره‌ی مادام بوواری نوشته. احتمالاً تو پست بعدی بیش‌تر درباره‌ی مادام بوواری حرف می‌زنم. در ضمن همین ترجمه رو بخونید.

درباره‌ی این کتاب:
+ Menu، ترجمه‌ی محمد قاضی و رضا عقیلی
+ کتاب‌خوانه

برچسب: گوستاو فلوبر، مهدی سحابی

لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر

شرلی جکسن، ریموند کارور، آن بیتی، آن تایلر، جان آپدایک، توبیاس ولف، کازوئو ایشی‌گورو
ترجمه‌ی جعفر مدرس صادقی
نشر مرکز
۱۸۳ صفحه، ۱۹۵۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۴
۹ از ۱۰

اهمیت این مجموعه تو معرفی نویسنده‌های بزرگیه که زمان چاپ اول کتاب [۱۳۷۱] برای ایرانی‌ها شناخته‌شده نبودن، ولی نویسنده‌های بزرگی‌ان. و البته اهمیت دیگه‌ی این مجموعه خوب بودن خود داستان‌هاست. می‌تونم بگم همه‌ی داستان‌ها، داستان‌های خوبی‌ان. آخرش هم چندتا مقاله داره. درباره‌ی داستانِ لاتاری، کارور و چندتا هم درباره‌ی نویسندگی و شیوه‌هاش. [لونی که برای گینزبورگه تو فضیلت‌های ناچیز هم هست.] من از داستان‌های لاتاری [شرلی جکسن]، شام خانوادگی [ایشی‌گورو] و آن میلر دیگر [توبیاس ولف] بیش‌تر از بقیه خوشم اومد. راستش پیدا کردن ویژگی مشترک بینشون سخته. یا باید درباره‌ی هر داستان یه چیزی بنویسم که اون‌جوری لطف خوندن داستان‌ها رو می‌گیرم یا باید این نوشته رو همین‌جا تموم کنم که همین کارو می‌کنم. بخونیدش. 

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: ریموند کارور، جان آپدایک، توبیاس ولف، کازوئو ایشی‌گورو، جعفر مدرس صادقی

گاوخونی

جعفر مدرس صادقی
نشر مرکز
۱۱۰ صفحه، ۱۴۵۰ تومان
چاپ ششم، ۱۳۸۴
۱۰ از ۱۰

گاوخونی غافل‌گیرم کرد. می‌خوام بگم به‌هیچ‌وجه انتظار نداشتم این‌قدر جذب داستان و فضا و نوع روایت این کتاب شم. به نظرم گاوخونی از هر نظر رمان موفقیه. و خوندنش به شدت توصیه می‌شه.

راوی گاوخونی یه پسر آس‌وپاسه که از اصفهان اومده تهران با دو تا از دوستاش زندگی می‌کنه. و کتابی که ما می‌خونیم حاصل نوشته‌های شب‌بیداری‌هاش و تعریف‌کردن خاطراتشه. چیزی که درگیرش می‌کنه اینه که چند ماهه شب‌ها خواب پدرش رو می‌بینه و رودخونه‌ی زاینده‌رود. نوشته‌هاش بیش‌تر درباره‌ی خاطرات کودکیش با پدرش، ماجرای زن‌گرفتنش و خواب‌هاییه که می‌بینه.

کتاب از چند نظر فوق‌العاده‌س. یکی ساختن دنیای وهم‌آلود و ترکیب خواب و بیداری. یکی ایجازش. یعنی تو ۱۱۰ صفحه که فونتش هم درشته، بدون این‌که به نظر بیاد داره کار خاصی می‌کنه، از وسط واگویه‌های راوی روابط و دنیای خاص با شخصیت‌های بی‌نظیر رو می‌سازه. اون یکی هم به نظرم شخصیت‌دادن به رودخونه‌ی زاینده‌رود و کارکرد اونه.
مثلاً این‌که زاینده‌رودی که مایه‌ی تفریح و زندگی مردم اصفهانه [زاینده‌س] به باتلاق گاوخونی می‌ریزه. «...آوازهایی که می‌خوند، همه مربوط به لهستان بود و بیشتر مربوط به رودخونه‌های لهستان بود. اسم یکی از رودخونه‌ها هنوز یادم مونده. رودخونه‌ی ویسلا که از ورشو رد می‌شه. اون‌قدر پُرآبه که روش کشتی‌سواری هم می‌کنند. می‌ریزه به دریا. اون‌جا همه‌ی رودخونه‌ها می‌ریزند به دریا. من گفتم ما هم یه رودخونه داریم که می‌ریزه تو باتلاق...»
یا یه جا وسط کتاب می‌گه: «بعد از پل خواجو، پهنای آبِ زاینده‌رود کمتر می‌شود و عمق آب بیشتر.» تا قبل از این قسمت راوی داره از جاهای مختلف زندگیش می‌گه و ماجرای زنش و کارکردنش. ولی از فصل بعد این جمله، خواب‌های پدرش شروع می‌شه و در واقع پهنا کم‌تر می‌شه و عمق بیش‌تر. مثال واسه این‌جور چیزا زیاده.

×××
« اصفهان آزارم می‌داد. من کاری به تهران نداشتم. نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش. او هم به من همین‌طور. اما اصفهان نه. به من کار داشت. من هم به او. هر جا که پا می‌گذاشتم، چیزی بود که آزارم می‌داد. چه چیزی که به همان صورتی که از بچگی دیده بودم هنوز مانده بود و چه چیزی که از آن صورت درآمده بود و چیز دیگر شده بود. و همه‌ی چیزهایی که در اصفهان بود یکی از این دوتا چیز بود. خیابان‌های پهنی که به جای کوچه‌های باریکِ سابق کشیده بودند همان‌قدر غم‌انگیز بود که کوچه‌های باریک و محله‌های قدیمی دست‌نخورده.»

برچسب: جعفر مدرس صادقی