یوزپلنگانی که با من دویدهاند
نشر مرکز
۷۷ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ یازدهم، ۱۳۸۸
۳ از ۵
۱۰تا داستانه. با توجه به حجم کتاب و صفحههای سفید بین هر داستان، میشه حدس زد که حجم هر داستان چهقدره. داستانها معمولاً حول یه ایدهی خیلی عالی یا یه تصویر عجیب شکل میگیرن. ایده و تصویری که معمولاً شاعرانه و سورئاله. مثلاً این ایده که راوی داستان عروسک باشه یا تصویر مردی که نصف شب با جسد یه قو کنار استخر پارک پیدا میشه. چیزایی که کلی تخیل آدم رو به کار میگیره.
زبان داستانها یه زبان شاعرانهس پر از تشبیههایی که آدم رو شگفتزده میکنه. نجدی همه چی رو شعر میبینه. مثلاً وقتی میگه: «بوی صابون از موهایش میریخت. هوای مهشدهای دور سر پیرمرد میچرخید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانههایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش روی آن حوله بلند و صاف چسبیده است.» انگار تو هر حرکت سادهی طاهر شعر میبینه.
اما... مشکل اصلی داستانهای نجدی به نظرم اینه که ایدهها گسترش پیدا نمیکنن. در حد ایده میمونن، بدون پرداخت درستوحسابی. دیگه هم اینه که روند داستانها دقیقاً برعکس چیزیه که باید باشه. یعنی نجدی میآد واسه یه سوژهی سورئال و به شدت شاعرانه، یه قصهی رئال میسازه و سعی میکنه تفسیر و توجیهش کنه و حتا بهش بُعد ایدئولوژیک میده. اینجوری کل تخیلی که دور و بر سوژه تو ذهن خواننده شکل میگیره محدود میشه به تفسیر نجدی از اون. تفسیری که به خاطر پرداخت ناقص داستانها کاملاً یه بُعدیه. من فکر میکنم اگه نجدی دنیای سورئالش رو به رسمیت بیشتری میشناخت و سعی میکرد یه قالب جدید براش پیدا کنه، نتیجهی کار خیلی بهتر میشد.
دوست داشتم یکی از اعضای Menu که این کتاب رو خیلی دوست داره هم دربارهی این کتاب بنویسه. ولی چون کتاب رو خیلی وقت پیش خونده بودن، ذهنشون آماده نبود. خلاصه من تلاشمو کردم لحنم منصفانه باشه. نمیدونم موفق شدم یا نه.
×××
«سهشنبه، خیس بود. ملیحه زیر چتر خیس و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود از کوچهای میگذشت که همان پیچ و خم خوابها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و اسفالت، میبارید. پشت پنجرههای دو طرف کوچه، پردهای از گرمای بخاریها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته میداد.»