پدرام رضایی‌زاده
نشر چشمه
۷۴ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
۷ از ۱۰

این چند وقته زیاد این‌ور و اون‌ور درباره‌ی این کتاب نوشتند. به‌هرحال «مرگ‌بازی» اولین مجموعه داستان آقای ناتوره و ما موقع خوندنش باید حواسمون باشه که داریم اولین مجموعه داستانِ یه نویسنده‌ی جوان رو می‌خونیم. نه منتخبِ به‌ترین داستان‌های یه نویسنده‌ی بزرگ.

مرگ‌بازی، ۹ داستان کوتاه داره. اگه فقط کتاب دو تا داستان «دفترچه‌ی کوچک خاطرات من» و «مرگ‌بازی» بود، بهش ۹ از ۱۰ می‌دادم. یعنی فکر می‌کنم اگه قراره از این ۹ داستان، داستانی یادم بمونه، این دو تا داستان یادم می‌مونه. بقیه‌ی داستان‌ها هم، خوب بودند. راحت خونده می‌شدند. ولی چیز ِ خیلی تازه‌ای نداشتند. من از داستان «در خیابان برف می‌بارد یا...» خوشم نیومد. حس کردم نویسنده نشسته پشت کامپیوتر و می‌گه: «من باید یه داستان پست‌مدرن بنویسم.» بعد شروع کرده به نوشتن و هی تکرار کرده که: «عجب داستان پست‌مدرنی!» آخرش هم وقتی می‌بینه هیچی ازش نفهمیدم، می‌گه: «خب، می‌دونی... به‌هرحال این یه داستان پست‌مدرن بود، داستان معمولی که نبود...»

دیگه این‌که لحن راوی داستان «خورشیدگرفتگی» هم آزاردهنده بود. قشنگ معلوم بود یه بزرگ‌سال سعی کرده لحن بچه‌گانه بسازه. بر عکس، با لحن عاشقانه‌ی داستان «ماه امشب درمی‌زند» خیلی حال کردم. جدی خیلی خوب بود.

همه گفتند که آدم‌های داستان‌ها خیلی آشنا بودند. منم موافقم. ولی به این قضیه می‌شه دو جور نگاه کرد.
۱. نویسنده زمانه‌ی خودش رو می‌شناسه و کتابی نوشته که مردم باهاش هم‌حسی میکنند و این چیزها. خب این خیلی خوبه.
۲. ببینید، وقتی سلینجر از «ساندویچ مرغ» هم نمی‌گذره و اون رو مالِ داستانِ خودش می‌کنه، [داستان «پیش از جنگ با اسکیموها»] دیگه شخصیت‌ها و اتفاقات داستان که دیگه مسلما باید مالِ خودِ داستان باشند. حس می‌کنم آشنا بودن شخصیت‌ها یه کم به خاطره اینه که نویسنده از پیش‌فرض‌های ذهنی مخاطب استفاده می‌کنه. البته تو همین مجموعه این «مالِ خود کردن» واسه بطریِ داستان «مرگ‌بازی» اتفاق می‌افته.

با همه این حرف‌ها، «مرگ‌بازی» مجموعه داستانِ دوست‌داشتنی‌ایه. چیزهایی هم که گفتم یه کمی مته به خشخاش گذاشتن بود.

راستی چرا نشر چشمه فکر می‌کنه قهوه‌ای رنگ مناسبی برای روی جلد یه کتابه؟

درباره‌ی این کتاب:
+ چهار ستاره مانده به صبح
+ گردباد+ غلاف تمام فلزی+ خسرو نقیبی
+ عروسک کوکی