لب بر تیغ

حسین سناپور
نشر چشمه
۱۶۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۹
۲ از ۵

سمانه دختر یکی از خانواده‌های اعیان شهر است. خانه‌شان در خیابان حسابی است، پایین میدان تجریش. یک نوچه لات موتوری، که شغل اصلیش کیف‌قاپی است، عاشق شده و دنبالش می‌افتد. اسم پسرک داوود است. پدر سمانه پلیس خبر می‌کند. داوود با پلیس‌ها درگیر می‌شود، می‌زندشان و فرار می‌کند. فرنگیس، که زن‌بابای سمانه است، گذشته بدی داشته که از شوهرش، یعنی پدر سمانه، قایمش کرده. همین گذشته ناجور آتو دست کسی به اسم ثقفی می‌دهد که با کمک فرنگیس نقشه‌ای بکشند و سمانه را بدزدند، تا از پدرش اخاذی کنند. آن‌ها یک دسته لات را اجیر می‌کنند برای آدم‌دزدی. درست سر بزنگاه، داوود می‌پرد وسط و به ضرب تیزی دو نفر را از پا در می‌آورد و یکی را هم زخمی می‌کند. بعد سمانه را نجات می‌دهد و به خانه خودشان، که طبعا کثیف و خرابه و شلوغ است، می‌برد.

سمانه فردای آن روز به خانه خودشان برمی‌گردد، ولی دیگر سمانه قدیم نیست. او هم عاشق داوود می‌شود و گذشته مرفه خودش را نفی می‌کند. پدرش، با وجود این اتفاقات، هنوز حکم عقل سلیم را دارد و درگیر مادیات و حفظ شان و شئونات خودش است. فرنگیس از خودش بدش می‌آید، اما ثقفی هم‌چنان پیگیر اجرای نقشه‌اش است. از آن طرف، رفقای کسانی که چاقوی داوود ناکارشان کرد، دره به دیار به دنبال پیدا کردن داوود می‌افتند. امیرخان، گنده لات قضیه، عزم کرده که حتما انتقام رفیق گرمابه و گلستانش، منصور، را بگیرد. از آن طرف سمانه، علی‌رغم مخالفت‌های خانواده، با داوود به پارک و رستوران می‌رود و ...

من تا به حال کاری از حسین سناپور نخوانده بودم، و با وجود تعریف‌هایی که از «نیمه غایب» و «ویران می‌آیی» شنیده بودم، تجربه اولم از او متاسفانه تجربه بدی بود. فکر می‌کنم از همین خلاصه دو بندی‌ای که از ماجرای کتاب دادم هم مشخص شده باشد که قصه از چه نوعی است و در چه دسته‌ای قرار می‌گیرد. می‌شد انتظار داشت که یک همچین قصه تکراری‌ای، به کمک پرداخت مناسب یا منظر جدید داستان‌نویس، یا اقلا به لطف بازی‌ها و زیرکی‌ها کلامی و فرمی، ارزش باز شنیدن پیدا کند، اما در پرداخت هم هیچ اتفاق خاص و چشم‌گیری نمی‌افتد. بارزترین خصیصه ظاهری کتاب پرش‌های منظر راوی در فصل‌های کوتاه کمتر از ده صفحه‌ای است، که کمکی به نجات داستان نمی‌کنند و حتی می‌شود از آن‌ها این بهانه را هم گرفت که نویسنده با حذف محدودیت منظر راوی، آن هم بی‌توجیه قوی، صرفا کار خود را برای سرک کشیدن به هر جا و تعریف کردن هر بخش از ماجرا که باب طبعش بوده راحت کرده است.

***

«گوریل راه افتاد، صندلی را با پا از جلوِ راهش کنار زد. جلوِ میز که رسید، همین‌طوری دست برد روی میز و تقویم رومیزی را پرت کرد طرفِ صورت ثقفی. ثقفی دست نگه داشت جلوِ صورتش. چشم‌های امیرکله انگار نه به او که به نوک دماغ خودش خیره بود و او را نمی‌دید و هیچ‌چیز دیگری را هم نمی‌دید.
گفت: «یک گندی زده‌اید و آمده‌اید دستِ پیش بگیرید. درست است؟»
دست‌های امیرکله دراز شد و او توی دست‌های امیرکله از روی صندلی کنده شد و از پشت کوبیده شد روی میز. با وجود دردِ پُشتش و سرش، که معلوم نبود به چه خورده بود، حواسش به چشم‌های او بود و به حرف‌های خودش که کی می‌توانند کاری کنند که دیگر آن‌طور به او نگاه نکند.» - از صفحه ۴۲-۴۳ کتاب

مرتبط:
+ یادداشت کوتاه مریم اسحاقی بر کتاب
+ «بابا ما خرابتیم به مولا!»، افاضات شیخ پشم الدین، بلاگ‌دار «مطبع الموالات»، در باب کتاب
+ «جاشیه به جای متن»، دعوت به خواندن «لب بر تیغ» در روزنامه فرهیختگان

ویران می‌آیی

نویسنده: حسین سناپور
نشر چشمه
چاپ سوم، ۱۳۸۳
۱۸۰صفحه، ۱۶۰۰ تومان
۷ از ۱۰

من سناپور ِ رمان‌نویس رو به مراتب بیش‌تر از سناپور ِ داستان‌کوتاه‌نویس دوست دارم. توضیح می‌دم. نثر سناپور نثر شلوغیه. نثری که پر از بازیه. مثلا یهو می‌ره تو ذهن شخصیت و شروع می‌کنه چند صفحه از ذهن اون روایت می‌کنه، بعد برمی‌گرده دوباره ماجرا رو می‌گه. صحنه رو با جزئیات -گاهی پُر تشبیه- وصف می‌کنه. منظورم این نیست که نمی‌شه راحت خوندش. اتفاقا چون نثرش ضرب‌آهنگ داره -چه درونی، چه بیرونی۱- می‌شه راحت خوندش. حالا من فکر می‌کنم سناپور وقتی داستان‌کوتاه می‌نویسه یا این نثر رو نمی‌تونه اجرا کنه یا می‌ره طرف یه نثری که مال ِ خودش نیست.  که این به نظرم ضربه می‌زنه به داستان‌کوتاه‌هاش.

این مقدمه‌ی طولانی رو واسه این گفتم که بگم اولا من تقریبا همه‌ی آثار داستانی سناپور رو خوندم، ثانیا «ویران می‌آیی» رمانه و به دلایل بالا من دوستش داشتم. هر چند داستانش به نظرم جذاب نبود و هرچی پیش می‌رفتم از وجود غافل‌گیری تو داستان نااُمیدتر می‌شدم. تمهیدی رو هم که نویسنده به کار برده تا داستان جذاب باشه، تا آخرش درک نکردم. تمهید ِ مذکور اینه که رمان از ته به سر نوشته شده و اول کتاب نوشته که اگه این‌جوری حال نمی‌کنید از آخر به اول بخونید که داستان از سر به ته باشه. حالا که کتاب رو خوندم می‌گم واقعا فرقی نداره از کدوم طرف بخونید. برای من که تو روایت از ته به سر -بر خلاف انتظارم- چیزی تازگی نداشت.

داستان از جایی شروع می‌شه [یا تموم می‌شه] که یه دختر پسر بعد دو سال و چند ماه هم‌دیگه رو می‌بینن. ما می‌فهمیم که این دوتا درگیر سیاسی‌بازی‌های دانشگاه تو سال ۷۵ بودند و انجمن می‌رفتند و این‌جور چیزا. به همین خاطر فکر می‌کنم کتاب یه‌کمی تاریخ مصرف داره. بعضی جاها مسائل سیاسی خیلی پررنگ می‌شن که من فکر می‌کنم خواننده‌ای که مثلا بیست سال دیگه اینا رو بخونه خیلی نفهمه چی می‌شه. همون‌طور که من واسه این‌که بفهمم بابای پسره چه‌جوری فکر می‌کرده، رفتم از بابا پرسیدم که کیانوری کیه و این چیزا. شایدم من خیلی پرتم.

کاری که سناپور خوب از پَسش براومده ساختن ِ فضا و شخصیت‌هاست. شخصیت فردوس-دختر داستان- خیلی جالب بود و خوب پرداخت شده‌بود. یه فصل کتاب هم درباره‌ی این بود که پسره برمی‌گرده خونه‌ی پدریش. به نظرم در حدود شاه‌کار نوشته شده‌بود.

در مجموع خوبه. اگه مته به خشخاش نذارید دوست‌داشتنیه. ولی «نیمه‌ی غایب» بهتر بود.

پی‌نوشت:
۱. منظورم از ضرب‌آهنگ بیرونی شیوه‌‌ی چینش کلمات و جملات کنار همه. حسی که تو خوندن جملات به آدم دست می‌ده. و ضرب‌آهنگ درونی نوع قصه‌گویی و بازی‌های اونه. یعنی ریتمی که داستان داره. نمی‌دونم می‌فهمید منظورم رو یا نه.

در «کتاب‌های عامه‌پسند»