سارا سالار
نشر چشمه
چاپ دوم، بهار ۱۳۸۸
۱۴۳ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
۵ از ۱۰

شاید بتوان گفت که احتمالاً گم شده‌ام هم مثل پری فراموشی فرشته احمدی و نگران نباش مهسا محب‌علی، حکایت زندگی زن امروز باشد، باتمام نارضایتی‌ها، سرخورده‌گی‌ها، افسرده‌گی‌ها و عصبیت‌هایش. این را از همان جمله‌ی آغازین می‌فهمیم که «صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را می‌دهد. دستم را بی‌خودی طرفش دراز می‌کنم تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم...»

رمان در سه بخش موازی پیش می‌رود: 1- یک روز از زندگی امروز راوی، 2- سیر و سیاحت در گذشته‌ی راوی با محوریت دوستی به نام گندم و 3- سئوال‌های گاه و بی‌گاه روانپزشک و جواب‌های راوی؛ که مورد سوم، بیشتر به عنوان پلی ارتباطی بین موارد اول و دوم کاربرد می‌یابد. راوی به رغم  وجود شوهر ثروتمند و رفاه، از زندگی امروزش راضی نیست و در گذشته‌هایش سیر می‌کند که دوستی به‌نام گندم را بسیار دوست می‌داشت. در نهایت، از جایی به بعد، نویسنده تصمیم می‌گیرد که راوی و گندم را در هم استحاله کند، بی‌ آن‌که ردپاهای واقعی گندم را پاک کرده‌باشد.

از نظر من، این رمان (یا «رمّان»‌ به قول خود نویسنده در مصاحبه ی صوتی‌اش با رادیو ایران) مشکلات متعددی داشت که به چند مورد از آن‌ها، فهرست‌وار اشاره می‌کنم.

الف) تکرار بی‌هدف: شخصیتی به نام گندم، ده‌ها بار به صورت آزاردهنده، تکرار شده، راوی هر بیلبوردی که می‌بیند را کاملاً توضیح می‌دهد و مسخره می‌کند، هر جمله که از رادیو شنیده، تحویل مخاطب می‌دهد، گاه فعلی از جمله‌ای بر می‌دارد و بارها آن را صرف می‌کند و بی‌هدف، جملاتی می‌سازد. هر کدام از این تکرارهای عذاب آور، بارها تکرار می‌شود و پاراگرافی از کتاب را درست می‌کند، بی‌آن که کوچکترین استفاده‌ای در روایت رمان داشته‌باشد.

ب) آدم فکر می‌کند جاهایی از رمان، به گره‌ داستان پی برده، مثل کبودی چشم و مچ دست راوی یا کشته‌شدن برادرهایش یا ... ولی بعد ناامید از خود، می‌بیند که نویسنده چنین موارد ظاهراً کلیدی را کاملا فراموش کرده است و اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهد.

ج) عقیم ماندن یا سرگردان شدن شخصیت‌های فرعی، از جمله مادربزرگ و پدر گندم، برادرها و مادر راوی

د) تاثیر مستقیم اما ناقص و ناشیانه از داستان‌های آمریکایی، مثل پرداختن به روزمرگی، خانواده‌های درب و داغان راوی و گندم، پایان شاد، ابعاد روانشناسانه‌ی شخصیت‌ها ... البته با سابقه‌ی ترجمه‌ای که از نویسنده سراغ داریم، بی‌ارتباط نیست.

ه) زبان در کلیت متن به محاوره بسیار نزدیک است که نمونه‌ای از آن را در سطرهای بالا اشاره کردم، اما گاهی در خود محاوره یعنی «دیالوگ‌ها» به شدت رسمی می‌شود.

و) در متن کتاب، دلیلی برای این‌‌همه عصبیت راوی نیست، که به زمین و زمان، حتی به خودش این‌قدر فحش می‌دهد، مثلاً در نصف یک صفحه، سه بار از کلمه‌ی ... استفاده می‌کند. آدم از خودش می‌پرسد مگر این راوی که من از بچگی تا الانش را شناختم، چه هنری دارد؟ چه گلی به سر عالم زده؟

ز) علاوه بر بیماری پارانویا و شیزوفرنی راوی که نویسنده در متن به آن پرداخته، بیافزاییم خودشیفتگی‌ شدیدش را، که کیوان خرپول برایش بی‌ام‌ و گرفته، زده داغان کرده، حالا پرادو می‌خرد و منصور، شریک خرپول شوهرش که عاشق‌اش شده، و عقل خود منصور به چیزهای بیش از حدابتدایی نمی‌رسد. (دیالوگی که منصور راضی می‌‌شود که دوست بمانند.)

همان‌طور که در کافه پیانو از هولدن «ناتور دشت» نام برده‌شده بود، سارا سالار هم به «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری اشاره‌ی مستقیم کرده، بی آن‌که داستان این کتاب‌های ایرانی، حتی در سطحی‌ترین وضعیت، بتوانند به کتاب‌های مورد علاقه‌ی نویسنده‌شان نزدیک شوند.

درباره‌ی این کتاب:
+ سیناپس

گفت‌و‌گو با نویسنده:
+پيچيده نويسي را دوست ندارم