اسفار کاتبان
نشر قصه و نشر آگه
۱۸۹ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ چهارم، ۱۳۸۳
۳ از ۵
سعید و اقلیما در جریان تحقیق خود دربارهی اسطورهها به بازخوانی چند کتاب و چند روایت میپردازند تا «اسفار کاتبان» همان طور که از اسمش پیداست کتابی شود که از چند کتاب در چند مقطع زمانی مختلف تشکیل شده. اینجوری لایههای مختلف روایت شکل میگیرد که در طول کتاب موازیِ هم پیش میروند:
یکی ماجرای سعید و اقلیما که عشق ممنوعی است بین دختر یهودی و پسر مسلمان، یکی هم ماجرایی که پدر سعید در جریان بازنویسی کتابِ «شیخ یحیی کندری» از خودش و شاهمنصور (از قول شیخ یحیی کندری) مینویسد و دیگری هم ماجرای جد اقلیما که برای پیدا کردن نیمهی جسد عارفی یهود به ایران میآید و درگیر ماجرایی عاشقانه میشود.
ایدهی اصلی اسفار کاتبان خلقت دوباره و زندهکردن ماجراها و شخصیتها با نوشتن است. هر کاتبی مینویسد تا عین واقعه دوباره واقع شود و در یاد بماند. کاتبان در طول تاریخ کتابها را بازنویسی میکنند و داستانِ خود را به آن میافزایند. پدر سعید کتاب شیخ یحیی کندری را مینویسد و شخصیتها براش همانقدر زنده میشوند که زنش، رفعتماه زنده است. سعید -آخرین کاتب- هم چند ماجرا را مینویسد تا خودش هم در شخصیتها حل شود.
مهمترین ویژگی کتاب نثرش است، هر ماجرا با زبان و لحن آن زمان نوشته شده و با وجود تنوع، زبان یکدست است. ولی فکر میکنم روایتهای مختلف در کنار هم روایتِ یکدستی نساختهاند. شاید بتوان از نظر مفهومی و با تکیه به ارجاعهای بیرون از داستان حضور آنها را کنار هم توجیه کرد (ر.ک. کاشیگری کاخ کاتبان، صالح حسینی و پویا رفوئی، انتشارات نیلوفر)، ولی دستِ کم من نتوانستم تأثیر روایتها را روی هم و به خصوص روی روایتِ زمان حال داستان بفهمم. کلن به نظرم زمان حال داستان خیلی خنثیتر و دمِ دستیتر از روایتهای گذشته آمد و شخصیتها خالیتر از آن بودند که کاری ازشان سر بزند.
×××
«رفعتماه از پنجره سر بیرون میبرد و گریه میکند. حتماً برای اینکه من صدای گریهاش را نشنوم. ولی من صدای گریهاش را میشنوم و مینویسم و باید که هواپیمایی را هم که آسمان سرمهای غروب را میشکافد، بنویسم. و صدای مارشی که از رادیو پخش میشود و شاه مغفور که در شاهنشین پرسه میزند و شب را که سپری شده و خورشید هم که طالع شده. نور آفتاب از آفتابگیر سقف بر شانههای رفعتماه میتابد که خم شده و سر به حیاط میبرد که در حیاط، تاریکی سیال شب ایستاده و رفعتماه نمیداند آفتابی که در متن نوشته میشود بر شانههایش میتابد.»