یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

بیژن نجدی
نشر مرکز
۷۷ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ یازدهم، ۱۳۸۸
۳ از ۵

۱۰تا داستانه. با توجه به حجم کتاب و صفحه‌های سفید بین هر داستان، می‌شه حدس زد که حجم هر داستان چه‌قدره. داستان‌ها معمولاً حول یه ایده‌ی خیلی عالی یا یه تصویر عجیب شکل می‌گیرن. ایده و تصویری که معمولاً شاعرانه و سورئاله. مثلاً این ایده که راوی داستان عروسک باشه یا تصویر مردی که نصف شب با جسد یه قو کنار استخر پارک پیدا می‌شه. چیزایی که کلی تخیل آدم رو به کار می‌گیره.

زبان داستان‌ها یه زبان شاعرانه‌س پر از تشبیه‌هایی که آدم رو شگفت‌زده می‌کنه. نجدی همه چی رو شعر می‌بینه. مثلاً وقتی می‌گه: «بوی صابون از موهایش می‌ریخت. هوای مه‌شده‌ای دور سر پیرمرد می‌چرخید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه‌هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش روی آن حوله بلند و صاف چسبیده است.» انگار تو هر حرکت ساده‌ی طاهر شعر می‌بینه.

اما... مشکل اصلی داستان‌های نجدی به نظرم اینه که ایده‌ها گسترش پیدا نمی‌کنن. در حد ایده می‌مونن، بدون پرداخت درست‌وحسابی. دیگه هم اینه که روند داستان‌ها دقیقاً برعکس چیزیه که باید باشه. یعنی نجدی می‌آد واسه‌ یه سوژه‌ی سورئال و به شدت شاعرانه، یه قصه‌ی رئال می‌سازه و سعی می‌کنه تفسیر و توجیه‌ش کنه و حتا به‌ش بُعد ایدئولوژیک می‌ده. این‌جوری کل تخیلی که دور و بر سوژه تو ذهن خواننده شکل می‌گیره محدود می‌شه به تفسیر نجدی از اون. تفسیری که به خاطر پرداخت ناقص داستان‌ها کاملاً یه بُعدیه. من فکر می‌کنم اگه نجدی دنیای سورئالش رو به رسمیت بیش‌تری می‌شناخت و سعی می‌کرد یه قالب جدید براش پیدا کنه، نتیجه‌ی کار خیلی به‌تر می‌شد.

دوست داشتم یکی از اعضای Menu که این کتاب رو خیلی دوست داره هم درباره‌ی این کتاب بنویسه. ولی چون کتاب رو خیلی وقت پیش خونده بودن، ذهنشون آماده نبود. خلاصه من تلاشمو کردم لحنم منصفانه باشه. نمی‌دونم موفق شدم یا نه.

×××
«سه‌شنبه، خیس بود. ملیحه زیر چتر خیس و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود از کوچه‌ای می‌گذشت که همان پیچ و خم خواب‌ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و اسفالت، می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرف کوچه، پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد.»

سقوط اصفهان

به‌روایت کروسینسکی

بازنویسی سید جواد طباطبایی
نشر نگاه معاصر
۹۲ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ سوم (و تا امروز آخرین چاپ)، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

«مخفی نماناد که از بعضی سُفَهای خفیف‌العقل و بُلَهای سخیف‌الرای شنیدم که این داهیه‌ی عُظمی و این واقعه‌ی کبری را محض سوءِ تدبیر امنای آن دولت دانسته، بلکه بر سخافت رای آن وارث تخت سلطنت حمل می‌کردند که چرا پادشاه دین‌پناه و امرای صاحب‌جاه با آن عِدّت و کثرت از دست هفت‌هشت‌هزار رجاله‌ی افغان عاجز و زبون آیند.غافل از اینکه التقدیرُ یَضحَکُ علی التدبیر [تقدیر تدبیر را به‌سخره می‌گیرد]. سبحانَ‌الله! از سیر کتب همین‌قدر نیافته‌اند که امثال این وقایع، بلکه اَشنَع از این، مکرر اتفاق افتاده که سلاطین ِ با داد و دین و خواقین جلادت‌آیین و امرای سربلند و وزرای دانشمند در کار فوجی ضعیف، بلکه در دست شخصی نحیف عاجز آمدند. کتب اخبار بدین مدعا گواه است و هر صاحب هوشی از این معنا آگاه است.»

آذر بیگدلی
ــــــــ

۱.
- سقوط اصفهان [۱۱۳۵ هـ. قمری (۱۷۲۲م.)]، یکی از دردناک‌ترین حوادث ِ تاریخ ایران؛ محاصره‌ی اصفهان، جان باختن چندین‌هزار تن از مردم اصفهان بر اثر قحطی؛ فتح اصفهان توسط محمود افغان؛ فروپاشی یکی از بزرگ‌ترین امپراطوری‌های دوران و یکی از سه قدرت برجسته و تأثیرگذار جهان در آن روزگار.

- پدر کروسینسکی؛ راهب ِ یسوعی لهستانی که در دوران سقوط اصفهان از مبلغان برجسته‌ی مسیحی ساکن اصفهان بود و به‌رسم ِ دیگر مبلغان مذهبی گزارش‌های دقیقی از اوضاع محل مأموریتش برای ارسال به سرپرست ِ فرقه تهیه می‌کرد.
گزارش‌های پدر کروسینسکی تا زمانی که در دوره‌ی قاجار، عباس میرزا در دارالسلطنه‌ی تبریز (و پس از شکست در جنگ‌های ایران و روس)  به ترجمه‌ی آن فرمان می‌دهد، در ایران ناشناخته بوده.

- پدر دوسِرْسو؛ راهبی ادیب و اندیشمند، و علاقه‌مند به تاریخ که براساس ِ گزارش‌های رسیده از پدر کروسینسکی و همچنین براساس ِ دیگر گزارش‌هایی که از ایران می‌رسید، و با پشتوانه‌ی مطالعه‌ی سفرنامه‌های مهمی که تا پیش از آن درباره‌ی ایران ِ دوران صفوی به چاپ رسیده بود، اقدام به نوشتن کتابی با عنوان «تاریخ واپسین انقلاب ایران» کرد. کتاب در سال ۱۷۲۸، یعنی شش سال پس از سقوط اصفهان و درحالیکه اشرف افغان هنوز بر بخش‌های مرکزی ایران حکمرانی می‌کرد، به زبان فرانسه منتشر شد و در همان سال‌ها به زبان‌های انگلیسی و ایتالیایی هم ترجمه شد. در ایران اما این متن ناشناخته ماند و هنوز هم به فارسی ترجمه نشده.

- دکتر سید جواد طباطبایی؛ پژوهشگر معاصر حوزه‌ی اندیشه‌ی سیاسی، درجریان کار روی پروژه‌ی «تأملی درباره‌ی ایران» و نگارش جلد نخست آن «دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط در ایران» گزارشات ِ کروسینسکی و کتاب ِ آنتوان دوسِرْسو را مطالعه می‌کند. بخشی از یادداشت‌برداری‌های او از این دو متن در «دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط در ایران» منعکس می‌شوند،‌ اما طباطبایی تصمیم می‌گیرد در کتابی مستقل خلاصه‌ای انتقادی از آرا و تحلیل‌های دوسرسو و کروسینسکی ارایه کند، که حاصل آن کتاب ِ کوچک و تأمل‌برانگیز «سقوط اصفهان به‌روایت کروسینسکی» است.

۲.
امروز هم که شرح سقوط اصفهان را می‌خوانی، باز بر تو سنگین می‌آید. این تاریخی نیست که راحت بخوانی و بگذری؛ آنچه میخکوبت می‌کند و چنان دردناک است، بیش از آنکه شرح کشته شدن و تلف شدن آن‌همه مردم باشد و سقوط شهری که نصف ِ جهان است، بی‌تدبیری، نادانی، و  منتهای حضیضی است که حکومت ایران در آن گرفتار آمده، اینکه این‌همه مردم به پوچ‌ترین شکلی جان می‌بازند. دشمنی قدرتمند به پایتخت امپراطوری بزرگ ایران حمله نبرده. براساس آنچه از تاریخ به ما رسیده می‌دانیم که افغانان بسیار بدوی‌تر از ایرانیان زندگی می‌کرده‌اند، سپاه محمود افغان هم سپاهی چندان قدرتمند نبوده. اینکه محمود افغان با سپاهی قصد فتح ِ اصفهان می‌کند و اینکه می‌تواند شهر را چنان در محاصره بگیرد که قحطی بر شهر بیفتد و جمعیت آن از میلیون به صدهزار برسد، و درنهایت اینکه اصفهان را فتح می‌کتد و بر تخت شاهی می‌نشیند، هیچ‌کدام نه از سر قدرت افغانان. که از بی‌تدبیری و انحطاط وحشتناک  حکومت ایران است؛ حکومتی که چنانکه گفته‌اند، یکی از سه قدرت برتر جهان ِ دوران ِ خودش بوده.
 
سقوط اصفهان را یکی از مهم‌ترین حوادث چندسده‌ی اخیر ایران دانسته‌اند و – بنابه‌فکر طباطبایی-  به‌حق آن را با حمله‌ی اعراب و مغول مقایسه کرده‌اند. اما شگفت آنکه در میان متون و منابع فارسی تا چند سده‌ی بعد چندان اشاره‌ای به این حادثه‌ی بزرگ وجود ندارد. این در حالی است که سقوط اصفهان در دنیای غرب بازتابی گسترده داشته و حتا موضوع روز روزنامه‌ها هم بوده است. دنیای غربی که در سال‌های نخست سده‌ی هجدهم و آغاز جدی تدوین فلسفه‌ی تاریخ به‌سر می‌برد و در آن توجه به علل انحطاط امپراطوری‌های بزرگ به یکی از موضوع‌های اصلی مورد مطالعه بدل شده.

۳.
پدر کروسینسکی می‌کوشد برپایه‌ی مشاهداتش از چندسال زندگی در ایران و مراوده با دربار، ریشه‌های تاریخی ِ انحطاط حکومت ِ صفوی را بیابد. او همچنین در گزارشی که از سقوط اصفهان به‌عنوان یک شاهد عینی به‌دست می‌دهد نیز سعی می‌کند همین نگاه انتقادی و ریشه‌یاب را امتداد دهد. پدر دوسِرْسو نیز بر پایه‌ی گزارشات کروسینسکی و دانسته‌هایی که از دیگر سفرنامه‌ها و گزارشات درباره‌ی ایران کسب کرده، برآن است تا نگاه ریشه‌ای و علت‌یاب ِ کروسینسکی را در چارچوبی جامع‌تر، تاریخی‌تر و عمیق‌تر تداوم بخشد. پدر دوسرسو برای یافتن علل فروپاشی حکومت صفوی تا پیش از به‌سلطنت رسیدن شاه سلطان‌حسین عقب می‌رود. ویژگی‌های حکومت و حاکمان ِ پیش از او و دلایل اقتدارشان را بررسی می‌کند و در مقایسه با آنان نشان می‌دهد که چرا شاه سلطان حسین – علی‌رغم انسانیت و اخلاق پاک فردی که ظاهرن داشته – به‌هیچ‌رو نمی‌تواند حاکم خوبی باشد. و اینکه اصلن به‌حکومت رسیدن فردی چون او خود نشانه‌ای از زوال است.
 
به‌زعم طباطبایی، همینکه دو راهب یسوعی نگاهی این‌چنین به یکی از حوادث مهم تاریخ ایران دارند، درحالیکه در خود ایران تا چند سده بعد، اگر هم اشاره‌ای به این حادثه‌ی بزرگ می‌شود، دلیل آن را تقدیر الهی می‌دانند و هیچ خبری از تحلیل تاریخی نیست، به‌خوبی نشانگر انحطاط بزرگی است که در ایران آغاز شده و ادامه دارد. طباطبایی در درآمد کتاب می‌نویسد:

«با مقایسه‌ی آنچه در این رساله از آن دو راهب می‌آوریم و نوشته‌های تاریخی ایران که در آنها گزارشی از سقوط اصفهان آمده است، می‌توان به‌خوبی دریافت که در آغاز سده‌ی هجدهم چه شکاف ژرفی میان دریافت‌های اهل نظر  کشورهای اروپایی و ایران ایجاد شده بود و حتا راهبان مسیحی تا چه پایه با اندیشه‌ی جدیدی که با نوزایش تکوین پیدا کرده بود، آشنایی به هم رسانده بودند.»

ــــــــ
«... هرگز تسخیر کشوری بزرگ به‌بهایی ارزان‌تر از این انجام نشد و کسانی که آن را عملی کردند، به‌هیچ‌وجه تصور نمی‌کردند بتوانند از عهده‌ی چنین کاری برآیند؛ و اینکه سرانجام نظر به سهولت این کار دست به آن زدند و هرچه در این راه پیش می‌رفتند، به سهولت آن بیشتر پی می‌بردند.»

آنتوان دوسِرْسو

ناخمن

پنج داستان و دو مقاله

لئونارد مایکلز
ترجمه‌ی مهتاب کلانتری
نشر نی
۱۴۳ صفحه، ۱۶۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۴ از ۵

کتابای خیلی خوبی هستن که ناشناخته موندن. نمی‌دونم چرا. روشون کم تبلیغ شده. همین‌جوری موندن تو قفسه‌ی کتاب‌فروشی‌ها، مام بی‌تفاوت از کنارشون رد می‌شیم، انگار عادت کردیم اونا تو کتاب‌فروشی باشن و ما از کنارشون رد شیم. «ناخمن» واسه من از این کتاب‌ها بود. یه دوستی به‌م توصیه کرد، از تو قفسه برداشتم، دیدم ارزونم هست، خریدم، خوندم و خیلی هم راضی‌ام.

«ناخمن» اسم شخصیت اصلی همه‌ی داستان‌های این کتابه که استاد ریاضیه و ذهن به ظاهر مرتب و تحلیل‌گری داره. ولی داستان‌های این کتاب داستان‌های درگیری ریاضی‌وار ناخمن با مسائل نیست. اتفاقاً برعکسه. یعنی داستان‌ها وقتی اتفاق می‌افتن که ناخمن با مسأله‌ای خارج از دنیای ذهنی‌ش روبه‌رو می‌شه: زیبایی یه دختر، شانس یا دیدار پیش‌بینی‌نشده.

سکوت. هر وقت به داستان‌های این کتاب فکر می‌کنم این کلمه به ذهنم می‌آد. نویسنده‌ای که ساکته و خیلی کم اطلاعات می‌ده، آدمایی که خیلی کم با هم حرف می‌زنن... همه چی تو سکوت اتفاق می‌افته. خود مایکلز تو یکی از مقاله‌های آخر کتاب گفته که وقتی از خودش می‌نویسه، دوست داره چیزی شبیه به هایکو بنویسه. همون‌قدر حسی، نزدیک و لمس‌نشدنی.

احتمالاً هیچ‌کدوم از جمله‌های بالا حق مطلب رو درباره‌ی کتاب ادا نمی‌کنن. آخر کتاب دو تا مقاله از خود مایکلز هست که اون‌ها یه کمی به توضیح‌دادن مایکلز کمک می‌کنن. یه تیکه از یکی‌شون رو می‌آرم، شاید کمک کرد. «بیشتر داستان‌ها یک سلسله حوادث دارند و یک استحاله. آدم استحاله را همان‌جور می‌فهمد، یا «می‌گیرد»، که یک جوک را، انگار به یک باره مال آدم شده باشد.» یه همچین حالتی داره خلاصه. خیلی وصف‌شدنی نیست، باید آدم بگیره.

×××
«صورت ماری گل انداخته بود و خوشگل شده بود. [ناخمن] از خودش پرسید اصلاً معمولی یعنی چه؟ همه چیز صورت ماری متناسب بود. هیچ‌چیز زشت نبود. شاید بقیه نمی‌گفتند او قشنگ است یا خوشگل. اما این چهره اصیل بود. زیبایی‌اش برای ناخمن کافی بود. بینی و دهانش درست سر جاشان بودند. باشد، او قشنگ نبود. اما برای ناخمن خوب بود. قیافه‌ی خوبی داشت. طبیعی و دست‌نخورده و ساده. مطمئن بود که با علاقه به یادش خواهد آورد. چشم‌های قهوه‌ای‌اش باهوش و مهربان بود. یک مرد از این بیشتر چه می‌خواهد؟»

سرگذشت هکلبری فین

مارک توین
برگردانِ نجف دریابندری
۳۸۰ صفحه، ۲۷۰۰ تومان
انتشارات خوارزمی، چاپ سوم ۱۳۸۰
۵ از ۵

اصلن فکرش را هم نمی‌کردم که این کتاب را یک روزی بردارم و بخوانم. چرایش را درست نمی‌دانم. کتاب بیچاره یک عمری افتاده بود کنج یک قفسه و برای خودش خاک می‌خورد. البته حدس می‌زنم نخواندنش تا به امروز شاید به این خاطر بوده که فکر می‌کرده‌ام خواندن کتابی که آدم قضیه‌اش را می‌داند و از بچه‌گی با انواع و اقسام کارتون‌ها و قصه‌هایش آشنا بوده، کار بیهوده‌ای است. خیلی خوب، زیاد ایراد نگیرید، خودم می‌دانم اشتباه می‌کرده‌ام.
آخرین سطر کتاب را که خواندم، یک لحظه پلک‌هایم را بستم. دراز کشیده بودم و کتاب روی سینه‌ام بود. گمانم فرشته‌ی وحی یا یک همچین کسی بود که آمد و جمله‌ای را الهام وار کنار گوشم زمزمه کرد؛ در دنیا اگر هر چیزی ریشه‌ای داشته باشد، «ناتورِ دشت» جناب سلینجر در «سرگذشت هکلبری فین» آقای مارک توین ریشه دارد. و البته واضح هم هست، اگر به هر دو کتاب دقت کنیم، نقاط مشترک زیادی چه به لحاظ فرم روایت داستان و چه نحوه‌ی پرداخت شخصیت‌ها و خیلی چیزهای مشترک دیگر خواهیم رسید.
ترجمه‌ی «نجف دریابندری» هم مثل خود کتاب آن‌قدر عالی است که حرف زیادی نمی‌شود راجع به آن زد.  اما دلم می‌خواهد اگر روزی کتاب را خواندید به عناوینی که جناب دریابندری، به فارسی برای هر فصل نوشته‌اند، توجه بیش از حدی داشته باشید. به نظرم این‌جور ترجمه کردن عناوین کتاب، هنگام خواندن رمان مدام به مخاطب یادآوری می‌کند که با اثری دمِ دستی رو به رو نیست و این‌که خلاصه حواسش جمع باشد که چه دارد می‌خواند. نجفِ عزیزمان علاوه بر سنگ تمامی که در ترجمه گذاشته، مقدمه‌ای خواندنی هم بر کتاب نوشته است و البته پیشنهاد کرده در پایان کتاب مطالعه‌اش کنید. اما بیایید قسمتی از این مقدمه را که شامل نقل قولی از همینگ‌وی است را با هم بخوانیم:

« ... و همینگ‌وی در «تپه‌های سبز آفریقا می‌نویسد:

تمام ادبیات امروزی آمریکا از یک کتاب به نام «سرگذشت هکلبری فین» سرچشمه می‌گیرد. این بهترین کتاب ماست. همه‌ی آثار آمریکایی از این کتاب سرچشمه می‌گیرد. پیش از آن چیزی نبود و پس از آن هم چیزی به آن خوبی نیامد...

این کلام مربوط به همینگ‌وی را در غالب بحث‌های مربوط به مارک توین نقل می‌کنند؛ اما این کلام دنباله‌ای هم دارد که معمولن نقل نمی‌شود؛ آن دنباله این است:

اگر این رمان را می‌خوانید باید آن‌جا که جیمِ سیاه را از پسرها می‌دزدند خواندن را قطع کنید. این پایان واقعی داستان است. باقی حقه‌ بازی است. »

+ این کتاب در Menu

باغ آلبالو

آنتوان چخوف
سیمین دانشور
نشر قطره
۱۱۰ صفحه، ۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۵ از ۵

«باغ آلبالو» واپسین نمایشنامه‌ی چخوف است. او این نمایشنامه را در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۳ می‌نویسد. نمایش در سال ۱۹۰۴ روی صحنه می‌رود و در همین سال چخوف در ۴۴ سالگی  جهان را ترک می‌کند.
ملک آبا و اجدادی یک خانواده به‌خاطر بدهی‌های به‌بار آمده در معرض فروش قرار گرفته. «باغ آلبالو» حکایت واپسین روزهای زندگی این خانواده در خانه و باغ اجدادی است. نمایشنامه آشکارا بیانگر یک زوال است، زوالی همگانی. سال روی صحنه رفتن نمایش هم تاریخ معناداری است؛ ۱۹۰۴. یعنی یک‌سال پیش از جنبش ناکام اکتبر ۱۹۰۵ و ۱۳ سال پیش از انقلاب بزرگ اکتبر ۱۹۱۷.
شخصیت‌هایی در باغ آلبالو هستند که می‌توان هرکدامشان را نماینده‌ای از یک قشر گرفت، و اثر را نوعی پیش‌بینی انقلاب دانست. اما آنچه آن را همچنان تازه و خواندنی نگه داشته، این نکات نیست. «باغ آلبالو» در عین اینکه شرح زوال و نابودی است، اثری بسیار سرخوش است. و برقرار کردن چنین همنشینی میان زوال و سرخوشی شاید فقط از آنتوان چخوف بربیاید. «باغ آلبالو» تابلوهایی از زندگی را به‌صحنه می‌آورد که صدای ناقوس مرگ‌شان از همان ابتدا به‌گوش می‌رسد. اما این تابلوها به‌هیچ‌رو تهی از زندگی نیستند. ساکنان باغْ ملک ِ اجدادی را بسیار دوست دارند و همه‌شان نگران ِ  از دست دادن آن هستند، اما هیچکدام کاری برای حفظ باغ نمی‌کنند. حتا پیشنهادهای دیگران را نیز جدی نمی‌گیرند. آنها همه از ابتدا تسلیم‌اند، علی‌رغم اینکه جور دیگر وانمود کنند. هم سرشارند از زندگی و هم تمامن تسلیم به سرنوشت. سرنوشت را پذیرفته‌اند اما گویی گمان می‌کنند که هیچگاه از راه نخواهد رسید.
«باغ آلبالو» پایان یک شکل از زندگی است. چخوف نه طرف ساکنان باغ است و نه طرفدار زوال، اما بی‌تفاوت هم نیست. زندگی را می‌بیند، غم را، و زوال را می‌بیند. باخبر هم هست که چاره‌ای نیست.

چخوف در نامه‌ای  به‌تاریخ ۱۰/۱۰/۱۸۸۸ می‌نویسد: «هرچه نوشته‌ام، هرچیزی که به‌خاطرش جایزه برده‌ام، بیشتر از ده سال در خاطره‌ی مردم نخواهد ماند». بیش از صد سال گذشته و این آدم‌ها همچنان زنده‌اند بر صفحه و صحنه، همچنان واژگان چخوف توان این را دارند که زندگی را بر صحنه حاضر کنند، همچنان می‌خندانند و همچنان بهت‌زده می‌کنند. هنوز صدای تبر می‌آید.


محاکمه

فرانتس کافکا
ترجمه علی‌اصغر حداد
نشر ماهی
۲۷۰ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۷
۴.۵ از ۵

 «بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود، زیرا بی‌آن‌که از او خطایی سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد.» این آغاز داستان محاکمه یوزف کا. است، کارمند موفق بانک که یک روز بی ارائه دلیلی بازداشت می‌شود و در جریان محاکمه‌ای که برای او در نظر گرفته شده با چنان سیستم بی در و پیکر و عظیمی برخورد می‌کند که کم‌کم مقهور پیچیدگی و بی‌منطقی آن می‌شود و حتی خودش هم بدون آن که بداند چه خطایی کرده، احساس گناه می‌کند، و سرانجام هم قربانی همین جریان همه‌گیر می‌شود.

بی‌مقدمه به این مطلب بپردازم که به نظر من اصلی‌ترین توانایی ادبی کافکا تولید صحنه‌های سحرانگیزی است که سحرشان را از نابه‌جایی می‌گیرند. شاید دلیل این که خیلی‌ها (البته اغلب از خوانندگان غیرفارسی‌زبان) از طنز کافکا حرف می‌زنند، یا نقل می‌کنند که وقتی داستان‌هایش را برای دوستانش می‌خوانده قهقهه می‌زده‌اند هم از همین قضیه نشأت بگیرد (اصلی‌ترین تکنیک طنزپردازی نابه‌جا کردن رفتارها و موقعیت‌هاست). داستان‌های کافکا پراند از صحنه‌هایی که زیبا و بسیار نامنتظره‌اند و دلیل نامنتظره بودنشان هم این است که از بی‌تجربگی ما در زمینه استدلال در فضای منطقی داستان استفاده کرده‌اند. مثلاً به این قضیه توجه کنید:

یوزف کا. برای اولین جلسه محاکمه‌اش به آدرسی می‌رود که به او داده‌اند. وارد محله‌ای خرابه می‌شود و از خیابان‌هایی ویران و خاک‌گرفته در ناحیه‌ای شلوغ از شهر می‌گذرد. وارد ساختمان مورد نظر می‌شود. طناب‌ها در راه‌پله بسته شده و رخت روی آن‌ها پهن است. بچه‌های کثیف توی حیاط و راهروها بازی می‌کنند و دنبال هم می‌دوند. کا. به واحدها، که درشان باز است، سرک می‌کشد و چون نمی‌داند باید در یک ساختمان که واحدهایش همه مسکونی هستند دنبال چه چیزی بگردد که به دادگاهش مربوط باشد،  سوالی جعل می‌کند که بتواند به بهانه آن توی خانه‌ها سرک بکشد، شاید چیزی فهمید: «نجاری به نام لانتس این جا زندگی می‌کند؟» در طبقه پنجم زنی مشغول شستن رخت در یک لگن است. جوابش به سوال کا. این است که «بفرمایید» و درب اتاقی درون واحد را به او نشان می‌دهد. درون آن اتاق دادگاه در حال برگزاری است.

«محاکمه» پر است از این فضاها و اتفاقات «کافکایی»! جلسه دادگاهش به تجاوز یک مرد به زن رخت‌شور ختم می‌شود، در پشتی خانه یک نقاش به راهروهای دبیرخانه دادگاه باز می‌شود، پیشخدمت وکیل کا. عاشق متهمان است، به خاطر شکایت کا. از نگهبانهایش آن‌ها را در انبار خانه خودش کتک می‌زنند، و موقع صحبت کردنش با یک زن ناگهان مردی وارد می‌شود، زن را زیر بغل می‌زند و می‌برد. کافکا خواننده‌اش را به دنیایی شگفت‌انگیز می‌برد، منفصل از دنیای واقعی، و همین است که ساعات خواندن این کتاب از عمر آدم کم نمی‌شود!

تنها دلیلی که به «محاکمه» ۴.۵ داده‌ام و نه ۵، این است که کتاب کامل نیست. ظاهراً کافکا آن را تمام نکرده و هم فصل نیمه‌کاره دارد و هم -احتمالاً- فصل‌های نانوشته. همین باعث شده که داستان «کامل» نیست و خودش را دقیق توجیه نمی‌کند. اما به هر حال، همین مقداری از آن هم که در دست هست شاهکاری است عجیب و نافذ. خوشبختانه چاپ و ترجمه کتاب هم خوب از آب در آمده‌اند و چیزی کم ندارند، و می‌شود با خیال راحت کتاب را دست گرفت. در پایان کتاب هم پیوست‌هایی وجود دارند که شامل «فصل‌های ناتمام»، «بخش‌هایی که نویسنده حذف کرده»، «پس‌گفتارهای ماکس برود (حاوی وصیت‌نامه‌های کافکا)» و «پس‌گفتار مترجم» می‌شوند.

***

«نقاش گفت: «خیلی ساده، رابطه با قضات را به ارث برده‌ام. پدرم نقاش دادگاه بود. نقاش دادگاه بودن یکی از سِمَت‌های موروثی است. هر کسی نمی‌تواند نقاش دادگاه بشود، برای به تصویر کشیدن کارمندهایی با مدارج گوناگون، قواعدی گوناگون، چندگانه و به خصوص سرّی وضع شده است که فقط برخی از خانواده‌ها از آن اطلاع دارند. مثلاً من یادداشت‌های پدرم را آن‌جا در آن کشو نگهداری می‌کنم و آن‌ها را به کسی نشان نمی‌دهم. فقط کسی که با آن‌ها آشناست می‌تواند تصویر قضات را بکشد.» - فصل هفتم، صفحه ۱۴۹

مرتبط:
+ گفت و گوی مفصل مجله اینترنتی جن و پری با علی‌اصغر حداد درباره «محاکمه»
+ «محاکمه کافکا»، مقاله شهریار وقفی‌پور در روزنامه اعتماد

پیرامون زبان و زبانشانسی

محمدرضا باطنی
نشر آگه
۱۳۶ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۵
۳.۵ از ۵

مخاطب کتاب کسایی‌ان که می‌خوان با زبان‌شناسی آشنا شن، یا یه آشنایی کمی باهاش دارن. واسه همین خیلی ساده توضیح می‌ده. اگه با زبان‌شناسی آشنا باشید، ممکنه یه جاهاییش به نظرتون بدیهی بیاد، زیاده‌گویی یا حتا چرت. هفت‌تا مقاله داره:

۱- پیرامون زبان و زبان‌شناسی
۲- فارسی،‌ زبانی عقیم؟
۳- جمله، واحد ترجمه
۴- روان‌شناسی زبان
۵- اهمیت استنباط در درک زبان
۶- ادراک گفتار
۷- مقولات اسم در زبان فارسی و انگلیسی

مقاله‌ی اول توضیح‌هاییه که اصلاً به چی می‌گیم زبان، زبان‌شناسی چیه و چه شاخه‌هایی داره. مقاله‌ی دوم که به نظرم به‌ترین مقاله‌ی کتابه، درباره‌ی اینه که چرا زبان فارسی زایایی نداره قدرت واژه‌سازی توش کمه. می‌گه زایایی زبان یعنی این‌که بشه از اسم و صفت به فعل رسید و برعکس. مثلاً تو زبان فارسی فقط فعل‌های ساده‌ن که زایایی دارن (مثلاً «نمود» می‌شه نمودار، نمونه، نما، نمایان، نمایش و...) که تعداد فعل‌های ساده تو زبان فارسی خیلی کمه. بعد می‌آد واژه‌سازی تو انگلیسی رو با فارسی مقایسه می‌کنه و توضیح می‌ده که چرا قدرت واژه‌سازی تو فارسی انقدر کمه. از اسم بیش‌تر مقاله‌ها معلومه درباره‌ی چی‌ان. مقاله‌های  ۴، ۵ و ۶ درباره‌ی روان‌شناسی زبان‌ان و مثلاً این‌که رابطه‌ی زبان و تفکر چه‌جوریه، یا چی می‌شه که یه جمله برای ما قابل درکه و جمله‌ی دیگه نه. تو آخری هم ویژگی‌های اسم رو تو فارسی و انگلیسی مقایسه می‌کنه و نشون می‌ده که چه فرق‌‌هایی دارن. چه‌جوری ممکنه مترجم‌ها یه تیکه‌هایی رو کلاً اشتباه بفهمن و ترجمه کنن.

من که با خوندن این کتاب به زبان‌شناسی علاقه‌مند شدم و توصیه‌ش می‌کنم.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: محمدرضا باطنی، نشر آگه/آگاه