پریچهر

محمد حجازی
انتشارات ابن‌سینا
۱۱۹ صفحه، قیمت ندارد
نسخه سال چاپ ندارد ( ۱۳۰۸به نقل از کتابخانه ملی و صد سال داستان‌نویسی در ایران)

داستان را مرد جوانی تعریف می‌کند که با مرد رنجوری در سفر آشنا شده و این مرد دفتری به او می‌بخشد که ماجرای زندگی‌اش است. اصل رمان در حقیقت محتویات آن‌دفتر است با صدای مرد بیمار. زن زیبایی که در مرکز ایستاده و عشق و خیانت و نفرت و مرگ آدم‌ها را رقم می‌زند، پریچهر، همسر آن مرد است. پریچهر از زندگی یک‌شکل و روزمره با همسرش به تنگ آمده و می‌خواهد از این قالب فرار کند. فرار می‌کند و چیزهایی ویران می‌شود که از دست رفتنشان برای آدم‌های اطرافش ناگوار است. مرد به خودش دلداری می‌دهد و تلاش می‌کند تا همه چیز را به حال گذشته برگرداند. درمی‌یابد که ممکن نیست و همه‌چیز از ابتدا ویران‌ بوده، ویران‌تر از  آنی که مرد بتواند تصور کند.

من بیشتر محض کنجکاوی کتاب را گرفتم دستم. این‌همه وقت اسم محمد حجازی و پشت‌بندش عبارت «رمان‌ اجتماعی» را می‌شنیدم و چیزی ازش نخوانده بودم. غافل‌گیر شدم البته. خیالتان را راحت کنم، داستان آبکی است و پایانش آبکی‌ترین قسمتش. به زعم من اما، پریچهر برای ۱۳۰۸ اتفاق مهمی بوده است و به نقدهای جانداری می‌توانسته تن بدهد. زن شهرنشینی که دلش از شوهرداری و یکنواختی همسرش به هم خورده و دلش می‌خواهد برود. دلش می‌خواهد آدم‌های جدید ببیند، دلش می‌خواهد تجربه کند. خب، اینکه چطور یکی می‌شود مادام بوواری و یکی می‌شود پریچهری که «نمونۀ بد و خیانتکارِ زنان مرفه شهرنشین»* است، یکی می‌شود چهرۀ ماندگار ادبیات جهان و یکی می‌پوسد و فراموش می‌شود، جای حرف دارد.
 زبان کتاب روان است، آقای نویسنده جابه‌جا پاره‌های انشائی لابه‌لای داستان گذاشته که مبتذل نیست و با خط داستان می‌خواند. پریچهر را باید با در نظر گرفتن اینکه کِی و توسط چه کسی ـ‌یک اشراف‌‌زادۀ از فرنگ برگشته‌ـ نوشته شده است خواند، غیر از این، شاید اجر و لذت خواندن پریچهرِ م. مؤدب‌پور بیشتر باشد.

صبح که می‌خواهید رویای شب گذشته را به یاد بیاورید، مدتی زحمت دارد. من از یک خواب موحش و پریشان چندساله برخاسته‌ام. می‌خواهم خاطرات این ایام پر از آشفتگی و دهشت را در ذهن خود روشن کنم و به معرض قضاوت بشر بگذارم. تکلیف من بسی دشوار است، در مقابل قاضی محکمۀ وجدان عمومی ایستاده‌ام و استنطاق می‌دهم، حکم این محکمه استیناف‌پذیر نیست، جای خطرناکی است، باید خیلی دقت کنم، از یک لغزش به قعر ورطۀ تاریک بدنامی خواهم افتاد، جهانیان بر من خواهند گذشت و به سیاهروزی من خواهند خندید، هیچکس دست شفقت به طرف من دراز نخواهد کرد و هیچ صاحب وجدانی زحمت مطالعه و تجدیدنظر در روحیۀ مرا بر خود هموار نخواهد نمود. هرکه یک‌بار گفتند بد است دیگر خوب نمی‌شود، دنیا به عقب خود نگاه نمی‌کند و افتادگان را زیر پا خرد می‌کند و می‌گذرد.

*میرعابدینی، حسن، صد سال داستان‌نویسی در ایران، ج1، 1369، ص39

زنده‌ام که روایت کنم

گابریل گارسیا مارکز
ترجمۀ کاوه میر‌عباسی
نشر نی
 ۶۴۹ صفحه، قیمت ؟
چاپ پنجم، ۱۳۸۶

کتاب شرحِ‌حال است. داستان آن‌جا شروع می‌شود که مارکز ۲۳ سالش است، مادرش می‌آید سراغش و ازش می‌خواهد که برای فروش خانۀ قدیمی همراهی‌اش کند. خانه در شهری دیگر است و در دست مستأجر. این دوتا باید سفر کنند. کمی پیش از شروع داستان، مارکز با سودای نویسنده شدن از دانشکدۀ حقوق بیرون زده است و به هیچ قیمتی هم حاضر نیست برگردد سر درسش. پدر و مادر فقیری که به دانشگاه رفتن اولین فرزندشان دل بسته‌ بودند سرخورده شده‌اند. در همۀ طول سفر، مادر با پسر کلنجار می‌رود شاید که پسر به دانشگاه برگردد. مارکز زیر بار نمی‌رود، در عوض افسون‌زدۀ  خاطرات شهر و خانۀ قدیمی بازمی‌گردد و مطمئن است یا باید بنویسد یا باید بمیرد. و البته که نمی‌میرد و دیوانه‌وارتر از قبل می‌نویسد.
کتاب مملو است از اسم آدم‌ها و ریز حرکات و ویژگی‌های‌شان. اهل فامیل، رفقا، هم‌کلاسی‌ها، همکاران، معشوقه‌ها و هر آدمی که از کنار مارکز رد شده و چیزی گفته یا کاری کرده که نویسنده یادش مانده در این کتاب حضور دارد. من از یک جایی به بعد بی‌خیال به خاطر سپردن اسم‌ها شدم.
کتاب خیلی از جاها پشت‌صحنۀ رمان‌های مارکز، به‌ویژه صدسال تنهایی است. اینکه چطور از دل زندگی و آدم‌های عینی اطراف مارکز، شخصیت‌ها و دیالوگ‌های داستان‌هایش سر درمی‌آورند. اینکه چطور برش‌های زندگی روزمرۀ آدم‌ها شکار می‌شود تا بعدتر در صحنۀ رمان با تغییراتی رونمایی شوند. یک نمونۀ بسیار جزیی‌اش مادربزرگ مارکز است که صبح‌ها دستش را می‌گذارد روی تابۀ آهنی روی اجاق تا گرم شود. با الهام از این حرکت بخشی از شخصیت آمارانتا در صدسال تنهایی ساخته می‌شود. دختری که برای تنبیه خودش دست‌هایش را در زغال‌ اجاق فرو می‌کند و بیرون نمی‌آورد تا وقتی که بوی سوختگی بلند می‌شود و تا آخر عمر روبان سیاه به دستش می‌بندد.
چیزی که در این کتاب بیشتر از همه مرا به خودش مشغول کرد، چالش‌های انسانی مصم به نوشتن بود. آدمی که تکلیفش را با خودش روشن می‌کند و می‌داند که می‌خواهد بنویسد. انتخاب می‌کند که گرسنه باشد اما نویسنده. جنون‌آمیز می‌خواند، جنون‌آمیز می‌نویسد، هرچیزی، شعر، مقالۀ روزنامه، چندین و چند رمانی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، و یک لحظه شک نمی‌کند که باید بنویسد.

مرگ در آند

ماریو بارگاس یوسا
ترجمۀ عبدالله کوثری
نشر آگاه
۳۲۰ صفحه، ۳۲۰۰ تومان
 چاپ سوم، ۱۳۸۶

سه مرد در ناکسوس، روستایی در پرو گم شده‌اند و هیچ خبری ازشان نیست. در آن حوالی چریک‌های راه درخشان* راه افتاده‌اند، دادگاه خلق تشکیل می‌دهند و هر آدمی را که یک زمانی کار بدی کرده باشد محاکمه می‌کنند. توی دادگاه کافی است یک زن دستش را بالا کند و بگوید شوهرم مرا شب‌ها کتک می‌زند، مرد در سه سوت کشته می‌شود. چریک‌ها خیلی به غربال کردن عادتی ندارند، این وسط یک دختر و پسر فرانسوی هم که به سرشان زده بروند پرو ماجراجویی با سنگ کشته می‌شوند. حتی یک خانم بسیار صلح‌طلب که برای فائو کار می‌کند و دارد به پرویی‌ها کمک می‌کند تا اوضاع زمین‌هایشان سر و سامان بگیرد در امان نمی‌ماند، چون به هر حال یک نسبتی با دولت دارد. وقتی خبر گم شدن این سه مرد با پاسگاه می‌رسد لیتوما شک نمی‌کند که کار، کار چریک‌هاست. آن‌ها همین نزدیکی‌ها هستند و امروز فردا سراغ خودش و معاونش می‌آیند. اما شاید سه مرد به دلایل دیگری کشته شده باشند. مثلاً این که مدت‌هاست کسی در ناکسوس قربانی نشده و این همه بدبختی و فلاکت از بزدلی مردمی می‌آید که دلش را ندارند مثل یک قهرمان خودشان را فدا کنند تا بخت و اقبال برگردد.
یک داستان دیگری هم که این وسط موازی با داستان گمشده‌ها روایت می‌شود، نقل عشق توماسیتو، معاون گروهبان و مرسدس است. شب که می‌شود توماسیتو شروع می‌کند به تعریف کردن و گروهبان هم یک خط درمیان یک چیزی می‌گوید و حرفهایشان درهم می‌شود.
اسم اصلی کتاب «لیتوما در آند» بوده است که مترجم انگلیسی و به تبعش مترجم فارسی مرگ در آند ترجمه کرده‌اند. اینکه یوسا بلد است چه‌کار کند که کتاب از دست شما نیافتد خودش یک داستان است و من مدت‌ها بود با صرف خواندن رمانی اینقدر کیفور نشده بودم. غیر از این، جوری که آقای نویسنده توانسته بود با افسانه‌ها و اسطوره‌های اینکایی و فرهنگ سرخپوستی داستان بنویسد و آدم ملول و سنگین نشود از آن همه اشاره و اسم ناآشنا تحسین‌برانگیز بود. نویسنده خودش را روی سر خواننده خراب نکرده بود که اول برو یک دوره اسطوره‌های اینکایی بخوان و بعد بیا سر کتاب، اما ممکن است شما بعد از خواندن کتاب به سرتان بزند که یک چیزهایی را دستکم از ویکی‌پدیا بخوانید. در کل اما من خودِ خود داستان را آنقدرها دوست نداشتم. مثلاً من انتظار نداشتم مرسدس، معشوق به آن بی‌رحمی در بیست صفحۀ آخر کتاب با یک چمدان پیدایش شود و بگوید هیچ کدام از مردهایی که دیده مثل توماسیتو نبوده‌اند، آن هم درست همان وقتی که گروهبان و معاونش ارتقا گرفته‌اند و قرار است به جاهایی بهتر از ناکسوس مصبیت‌زده منتقل شوند. همۀ این‌ها همان روزی اتفاق می‌افتد که ماجرای گم شدن آن سه مرد فاش می‌شود. این همه گشایش ظرف یک روز، به این فشردگی خیلی به من نچسبید. دیگر اینکه شخصیت گروهبان بیش از اندازه منفعل بود. لیتوما در ابتدای کتاب با تنهایی و ترس‌ها و غربیگی‌اش پرورده می‌شود، اما انگاری فردیتش تا آخر کتاب ـ‌ همان جا که به میخانه می‌رود و بالاخره یکی از کارگرها در مستی حاضر می‌شود با او حرف بزندـ‌ رها می‌شود و فقط در میان گفتگوها با ارنستیو است که گاهی رنگ می‌گیرد.

لیتوما زیر لب گفت «آره، می‌فهمم. مگر کار از این کثیف‌تر هم می‌شود که آدم آن مردک زال و آن سرکارگر و آن لالی را بکشد، آن هم به خاطر ارواحی که نه کسی دیده، نه کسی خبر دارد که اصلاً هستند یا نه؟»
کشتن که چیزی نیست مرد از روی تخت فریاد زد و لیتوما فکر کرد آن‌‌هایی که ته خوابگاه خوابیده‌اند از خواب می‌پرند و به‌اشان می‌گویند خفه‌خون بگیرند. یا یواشکی می‌آیند و دهن مرد را می‌بندند. بعد هم چون خودش چیزهایی شنیده بود که نبایست بشنود می‌گرفتند و می‌برندنش به معدن متروک و می‌انداختنش ته چاه. «مگه همه‌جا کشت و کشتار نیست؟ کشتن که چیزی نیست. مگر آدم کشتم یک کار هر روزه نشده، عین شاشیدن و ریدن. چیزی که پدر این جماعت رو درآورده کشتن نیست. من تنها که نیستم، کلی از کارگرهایی هم که رفتند، حال من را داشتند. مسئله یک چیز دیگری بود.»
لیتوما یکباره سردش شد. «یک چیز دیگر؟»
«آن مزه‌ای که توی دهنمان مانده»


*  این‌‌ چریک‌ها وجود خارجی داشته‌اند و هنوز هم، البته خیلی محدودتر در پرو فعالیت می‌کنند. این‌جا را نگاه کنید: Shining Path