دیو باید بمیرد
نیکلاس بلیک (سیسیل دی لوئیس)
ترجمهی شهریار وقفیپور
انتشارات نیلوفر
۲۶۱ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۸ از ۱۰
ادبیات پلیسی، ژانری است که هیچوقت در کشور ما جزئی از ادبیات جدی شمرده نشدهاست. انتشارات نیلوفر در جهت مقابله با این پیشداوری نادرست، مجموعهای با نام «دایرهی هفتم» منتشر میکند که کتاب حاضر، سومین جلد از این سری است. غیر از پیشگفتار و مقالهای که در آخر آمدهاست، خود رمان شامل چهار بخش و یک موخره است. بخش اول «دفترچهی خاطرات فلیکس لین» روزنوشتهای یک نویسندهی کتابهای جنایی است که تنها فرزندش مارتی را از دست داده و در پی رانندهی اتومبیلی است که بعد از تصادف با پسرش فرار کردهاست. تنها هدف زندگی او، کشتن قاتل فرزندش است که نحوهی پیدا کردن و وارد شدن به زندگی رانندهی قاتل (جورج) و همچنین برنامهریزی برای قتل او، مو به مو در این دفتر خاطرات نوشتهشدهاست. بخش دوم «عملیات روی آب» و بقیهی بخشها از نظرگاه راوی دانای کل روایت میشوند. فلیکس، طبق برنامه، جورج را سوار قایق بادبانی کرده تا او را غرق کند ولی جورج همهچیز را میداند، دفتر خاطرات را به وکیلهایش فرستاده تا در صورت مرگش، همهچیز معلوم باشد. گرچه جورج به تصادف با مارتی اعتراف میکند ولی فلیکس نمیتواند کاری کند و هر دو بر میگردند، فلیکس به هتل و جورج به خانهاش. در فصل سوم «جسد این مقتول» معلوم میشود که همانشب، جورج با سم به قتل رسیدهاست. فلیکس از کاراگاه نیگل اسرنجویز کمک میخواهد، چرا که همهچیز بر علیهاش است. این بخش حکایت بررسیهای پلیس و کارآگاه برای کشف قاتل و فرضیههای آنهاست که در بخش چهارم «چون پرده برافتد» معما حل میشود.
با استناد به همان مقالهی آخر کتاب، نویسندهی «دیو باید بمیرد» شاعر موفقی هم بوده که این مورد در کل متن قابل لمس است، خصوصاً که شهریار وقفیپور مترجم کار است و الحق که خوب از پس این کار برآمدهاست.
یک مورد جالب در مورد رمان، وارد شدن به ماجرا از منظر قاتل و قرارگرفتن در جریان برنامههای اوست. در فصلهای بعد و با تغییر راوی، متن از وضعیت کسالتباری که معمولن آفت چنین کتابهاییست در میآورد، انگار داستان واحدی از چندین منظر تعریف میشود. دومین مورد جالب، روش غیرکلیشهای کارآگاه است که با استناد و توجه خاص ادبی به متن یادداشتها و انطباق آنها با شواهد بیرونی معما را حل میکند. در فصل سوم که خواننده همراه با پلیس و این کاراگاه ادیب در پی یافتن قاتل، فرضیهسازی میکند، ظن به همهی شخصیتها ممکن است؛ از پسربچهی 12 سالهی مقتول تا پیرزن مادر مقتول، و این نشاندهندهی تسلط و قدرت قلم نویسنده و توانایی او در بسط مضمون است.
شاید نقدی که به کل داستان وارد است، شخصیتپردازی بهشدت سیاه و سفید و یا تکبعدی باشد؛ یعنی کسی مثل جورج به عنوان آفت اجتماعی معرفی میشود، زنش ستمکش و لین زنی زیباست، فلیکس و نیگل انسانهایی بسیار باهوش و فیل کودکی بیاندازه معصوم است.
در آخر، از یاد نبریم کسی چون بورخس را که از بزرگان ادبیات پلیسی است و بهرام صادقی را که از مخاطبان جدی این ژانر بهحساب میآمد.