بحرین، یادی از آن استان آشنای گمشده

فریدون زندفرد
نشر آبی
۲۴۰ صفحه
چاپ اول، ۱۳۹۰
۵ از ۵

بحرین به جهت وسعت کشور کوچکی است. خیلی کوچک. اما اگر پای تاریخ در میان باشد برخلاف بسیاری از دیگر از امیرنشین‌های حاشیه‌ی خلیج فارس، تبار پر و پیمانی دارد و از قدیمی‌ترین نقاط مسکون در این منطقه‌ی بد آب‌وهوای کره‌ی زمین است.

در کتاب «بحرین: یادی از آن استان آشنای گمشده» ، فریدون زندفرد تاریخ و جغرافیای بحرین را با قلمی شیرین و فخیم شرح می‌دهد از قدیمی‌ترین ایام تا امروز. این بحرین، مدت‌ها جزئی از تاریخ ایران – حداقل گستره‌ی ایران فرهنگی - بوده است و پیش از انقلاب با عملیات و اقداماتی، که البته به زعم بسیاری محیرالعقول بود، به استقلال می‌رسد. فریدون زندفرد در کتابش ماجرای این استقلال را جزء به جزء و مو به مو و مستند به اسناد درجه‌ی اول، آورده است.

استقلال بحرین منجر به تشکیل کشوری گردید با نظام حکومتی‌ای که مشخص نیست چقدر نماینده‌ی شهروندانش باشد. داغ بحرین هنوز تازه است و زخمش هنوز خون‌چکان. ملت بحرین با وزش نخستین نسیم بهار عربی بیدار شد و قیام کرد اما متهم گردید به اینکه پشت‌گرمی‌اش به ایران است. ایران حمایت را رد نکرد اما هرگونه کمک و پشتیبانی‌ای را تکذیب کرد. اما چرا اصالت خیزش بحرینیان زیر سوال رفت؟ پاسخ این پرسش بیش از آنکه ربطی به جمهوری اسلامی ایران داشته باشد منوط به بررسی تاریخ بحرین است. برای بررسی تاریخ بحرین، کتاب فریدون زندفرد حتما از بهترین منابع خواهد بود.

فریدون زندفرد، نویسنده‌ی کتاب، از هر حیث برای نوشتن درباره‌ی بحرین صاحب صلاحیت است. آن‌گونه که خودش در کتاب خاطراتش (ايران و جهاني پر تلاطم: خاطراتي از دوران خدمت در وزارت خارجه، نشر شیرازه) نوشته است بدون داشتن هرگونه رابطه و با قبولی در آزمون استخدامی، وارد خدمت وزارت خارجه می‌شود و نخستین ماموریت خارجی‌اش را در آمریکا می‌گذراند. او در دوران ماموریت در نیویورک، که مقارن با نخستین‌ سال‌های تشکیل سازمان ملل بود، درسش را هم ادامه می‌دهد و دکترای روابط بین‌الملل را از دانشگاه آن شهر می‌گیرد. کتاب «ایران و جامعه‌ی ملل» که بعدها نوشت و مستخرج از پایان‌نامه‌ی او بوده است نشان از دقت و عمق کار علمی او دارد. زندفرد مدارج ترقی را در وزارت خارجه پله پله طی می‌کند و تا سطح معاونت وزارت خارجه پیش می‌رود. او از نزدیک در متن جریان مذاکرات ایران با انگلستان درباره‌ی خروج از خلیج‌فارس و مسائل ناشی از آن – اعاده‌ی حاکمیت ایران بر جزایر سه‌گانه، تشکیل امارات عربی و استقلال بحرین – بوده است.

فریدون زندفرد پس از انقلاب بازنشسته می‌شود اما در جریان مذاکرات آتش‌بس میان ایران و عراق دوباره طرف مشورت وزارت خارجه قرار می‌گیرد. زندفرد دوران خدمتش در وزارت خارجه را زیر نظر آدمیت آغاز می‌کند. دقتی که در کتابش به کار برده است نشان‌ می‌دهد او نه تنها نزد آدمیت کارآموزی کرده بلکه در مکتب تاریخ‌نگاری او تلمّذ هم کرده است.

خواندن این کتاب برای همه‌ی استادان و دانشجویان حقوق بین‌الملل، روابط بین‌الملل و تاریخ معاصر واجب است. بی‌شک نثر زندفرد هم در این کتاب از نمونه‌های سلامت زبان و پختگی بیان است.

پریچهر

محمد حجازی
انتشارات ابن‌سینا
۱۱۹ صفحه، قیمت ندارد
نسخه سال چاپ ندارد ( ۱۳۰۸به نقل از کتابخانه ملی و صد سال داستان‌نویسی در ایران)

داستان را مرد جوانی تعریف می‌کند که با مرد رنجوری در سفر آشنا شده و این مرد دفتری به او می‌بخشد که ماجرای زندگی‌اش است. اصل رمان در حقیقت محتویات آن‌دفتر است با صدای مرد بیمار. زن زیبایی که در مرکز ایستاده و عشق و خیانت و نفرت و مرگ آدم‌ها را رقم می‌زند، پریچهر، همسر آن مرد است. پریچهر از زندگی یک‌شکل و روزمره با همسرش به تنگ آمده و می‌خواهد از این قالب فرار کند. فرار می‌کند و چیزهایی ویران می‌شود که از دست رفتنشان برای آدم‌های اطرافش ناگوار است. مرد به خودش دلداری می‌دهد و تلاش می‌کند تا همه چیز را به حال گذشته برگرداند. درمی‌یابد که ممکن نیست و همه‌چیز از ابتدا ویران‌ بوده، ویران‌تر از  آنی که مرد بتواند تصور کند.

من بیشتر محض کنجکاوی کتاب را گرفتم دستم. این‌همه وقت اسم محمد حجازی و پشت‌بندش عبارت «رمان‌ اجتماعی» را می‌شنیدم و چیزی ازش نخوانده بودم. غافل‌گیر شدم البته. خیالتان را راحت کنم، داستان آبکی است و پایانش آبکی‌ترین قسمتش. به زعم من اما، پریچهر برای ۱۳۰۸ اتفاق مهمی بوده است و به نقدهای جانداری می‌توانسته تن بدهد. زن شهرنشینی که دلش از شوهرداری و یکنواختی همسرش به هم خورده و دلش می‌خواهد برود. دلش می‌خواهد آدم‌های جدید ببیند، دلش می‌خواهد تجربه کند. خب، اینکه چطور یکی می‌شود مادام بوواری و یکی می‌شود پریچهری که «نمونۀ بد و خیانتکارِ زنان مرفه شهرنشین»* است، یکی می‌شود چهرۀ ماندگار ادبیات جهان و یکی می‌پوسد و فراموش می‌شود، جای حرف دارد.
 زبان کتاب روان است، آقای نویسنده جابه‌جا پاره‌های انشائی لابه‌لای داستان گذاشته که مبتذل نیست و با خط داستان می‌خواند. پریچهر را باید با در نظر گرفتن اینکه کِی و توسط چه کسی ـ‌یک اشراف‌‌زادۀ از فرنگ برگشته‌ـ نوشته شده است خواند، غیر از این، شاید اجر و لذت خواندن پریچهرِ م. مؤدب‌پور بیشتر باشد.

صبح که می‌خواهید رویای شب گذشته را به یاد بیاورید، مدتی زحمت دارد. من از یک خواب موحش و پریشان چندساله برخاسته‌ام. می‌خواهم خاطرات این ایام پر از آشفتگی و دهشت را در ذهن خود روشن کنم و به معرض قضاوت بشر بگذارم. تکلیف من بسی دشوار است، در مقابل قاضی محکمۀ وجدان عمومی ایستاده‌ام و استنطاق می‌دهم، حکم این محکمه استیناف‌پذیر نیست، جای خطرناکی است، باید خیلی دقت کنم، از یک لغزش به قعر ورطۀ تاریک بدنامی خواهم افتاد، جهانیان بر من خواهند گذشت و به سیاهروزی من خواهند خندید، هیچکس دست شفقت به طرف من دراز نخواهد کرد و هیچ صاحب وجدانی زحمت مطالعه و تجدیدنظر در روحیۀ مرا بر خود هموار نخواهد نمود. هرکه یک‌بار گفتند بد است دیگر خوب نمی‌شود، دنیا به عقب خود نگاه نمی‌کند و افتادگان را زیر پا خرد می‌کند و می‌گذرد.

*میرعابدینی، حسن، صد سال داستان‌نویسی در ایران، ج1، 1369، ص39

مرگ در آند

ماریو بارگاس یوسا
ترجمۀ عبدالله کوثری
نشر آگاه
۳۲۰ صفحه، ۳۲۰۰ تومان
 چاپ سوم، ۱۳۸۶

سه مرد در ناکسوس، روستایی در پرو گم شده‌اند و هیچ خبری ازشان نیست. در آن حوالی چریک‌های راه درخشان* راه افتاده‌اند، دادگاه خلق تشکیل می‌دهند و هر آدمی را که یک زمانی کار بدی کرده باشد محاکمه می‌کنند. توی دادگاه کافی است یک زن دستش را بالا کند و بگوید شوهرم مرا شب‌ها کتک می‌زند، مرد در سه سوت کشته می‌شود. چریک‌ها خیلی به غربال کردن عادتی ندارند، این وسط یک دختر و پسر فرانسوی هم که به سرشان زده بروند پرو ماجراجویی با سنگ کشته می‌شوند. حتی یک خانم بسیار صلح‌طلب که برای فائو کار می‌کند و دارد به پرویی‌ها کمک می‌کند تا اوضاع زمین‌هایشان سر و سامان بگیرد در امان نمی‌ماند، چون به هر حال یک نسبتی با دولت دارد. وقتی خبر گم شدن این سه مرد با پاسگاه می‌رسد لیتوما شک نمی‌کند که کار، کار چریک‌هاست. آن‌ها همین نزدیکی‌ها هستند و امروز فردا سراغ خودش و معاونش می‌آیند. اما شاید سه مرد به دلایل دیگری کشته شده باشند. مثلاً این که مدت‌هاست کسی در ناکسوس قربانی نشده و این همه بدبختی و فلاکت از بزدلی مردمی می‌آید که دلش را ندارند مثل یک قهرمان خودشان را فدا کنند تا بخت و اقبال برگردد.
یک داستان دیگری هم که این وسط موازی با داستان گمشده‌ها روایت می‌شود، نقل عشق توماسیتو، معاون گروهبان و مرسدس است. شب که می‌شود توماسیتو شروع می‌کند به تعریف کردن و گروهبان هم یک خط درمیان یک چیزی می‌گوید و حرفهایشان درهم می‌شود.
اسم اصلی کتاب «لیتوما در آند» بوده است که مترجم انگلیسی و به تبعش مترجم فارسی مرگ در آند ترجمه کرده‌اند. اینکه یوسا بلد است چه‌کار کند که کتاب از دست شما نیافتد خودش یک داستان است و من مدت‌ها بود با صرف خواندن رمانی اینقدر کیفور نشده بودم. غیر از این، جوری که آقای نویسنده توانسته بود با افسانه‌ها و اسطوره‌های اینکایی و فرهنگ سرخپوستی داستان بنویسد و آدم ملول و سنگین نشود از آن همه اشاره و اسم ناآشنا تحسین‌برانگیز بود. نویسنده خودش را روی سر خواننده خراب نکرده بود که اول برو یک دوره اسطوره‌های اینکایی بخوان و بعد بیا سر کتاب، اما ممکن است شما بعد از خواندن کتاب به سرتان بزند که یک چیزهایی را دستکم از ویکی‌پدیا بخوانید. در کل اما من خودِ خود داستان را آنقدرها دوست نداشتم. مثلاً من انتظار نداشتم مرسدس، معشوق به آن بی‌رحمی در بیست صفحۀ آخر کتاب با یک چمدان پیدایش شود و بگوید هیچ کدام از مردهایی که دیده مثل توماسیتو نبوده‌اند، آن هم درست همان وقتی که گروهبان و معاونش ارتقا گرفته‌اند و قرار است به جاهایی بهتر از ناکسوس مصبیت‌زده منتقل شوند. همۀ این‌ها همان روزی اتفاق می‌افتد که ماجرای گم شدن آن سه مرد فاش می‌شود. این همه گشایش ظرف یک روز، به این فشردگی خیلی به من نچسبید. دیگر اینکه شخصیت گروهبان بیش از اندازه منفعل بود. لیتوما در ابتدای کتاب با تنهایی و ترس‌ها و غربیگی‌اش پرورده می‌شود، اما انگاری فردیتش تا آخر کتاب ـ‌ همان جا که به میخانه می‌رود و بالاخره یکی از کارگرها در مستی حاضر می‌شود با او حرف بزندـ‌ رها می‌شود و فقط در میان گفتگوها با ارنستیو است که گاهی رنگ می‌گیرد.

لیتوما زیر لب گفت «آره، می‌فهمم. مگر کار از این کثیف‌تر هم می‌شود که آدم آن مردک زال و آن سرکارگر و آن لالی را بکشد، آن هم به خاطر ارواحی که نه کسی دیده، نه کسی خبر دارد که اصلاً هستند یا نه؟»
کشتن که چیزی نیست مرد از روی تخت فریاد زد و لیتوما فکر کرد آن‌‌هایی که ته خوابگاه خوابیده‌اند از خواب می‌پرند و به‌اشان می‌گویند خفه‌خون بگیرند. یا یواشکی می‌آیند و دهن مرد را می‌بندند. بعد هم چون خودش چیزهایی شنیده بود که نبایست بشنود می‌گرفتند و می‌برندنش به معدن متروک و می‌انداختنش ته چاه. «مگه همه‌جا کشت و کشتار نیست؟ کشتن که چیزی نیست. مگر آدم کشتم یک کار هر روزه نشده، عین شاشیدن و ریدن. چیزی که پدر این جماعت رو درآورده کشتن نیست. من تنها که نیستم، کلی از کارگرهایی هم که رفتند، حال من را داشتند. مسئله یک چیز دیگری بود.»
لیتوما یکباره سردش شد. «یک چیز دیگر؟»
«آن مزه‌ای که توی دهنمان مانده»


*  این‌‌ چریک‌ها وجود خارجی داشته‌اند و هنوز هم، البته خیلی محدودتر در پرو فعالیت می‌کنند. این‌جا را نگاه کنید: Shining Path

سلوک

محمود دولت‌آبادی
نشر چشمه
چاپ یازدهم، ۱۳۹۰
 ۲۱۰ صفحه، قطع جیبی، ۴۰۰۰ تومان
۲ از ۵

حالا نه سال از اولین چاپ «سلوک» گذشته و من چاپ یازدهمش را می‌خوانم. همان وقتهایی هم که تازه چاپ شده بود یک بار از کسی قرضش گرفتم و شروع کردم و نکشید و پسش دادم. توی این سال‌ها حرف‌های زیادی دربارۀ این کتاب گفته شده و احتمالاً من هم حرف جدیدی برای اضافه کردن به آنها ندارم. حالا فکر می‌کنم کاش نخوانده بودمش. نه به خاطر این که «سلوک» کتاب خوبی نیست، به خاطر این که نمی‌توانم این کتاب را به چیزی مثل «جای خالی سلوچ» یا حتی مثلاً داستانی مثل «با شبیرو» ربط بدهم. انگار تنها ویژگی مشترک بین نویسندۀ سلوک و آن داستان‌ها، نوع نثر است. دولت‌آبادی که توی جای خالی سلوچ، کلیدر، روزگار سپری شده و داستان‌های کوتاهش آن قدر خوب قصه می‌گفت، اینجا گاف‌های گنده دارد. کمی سرچ کردم و دیدم هر کس که گفته این کتاب چند تا اشکال ابتدایی دارد بهش توپیده‌اند که رمان مدرن و پست‌‌مدرنیسم سرش نمی‌شود.
اما من فکر می‌کنم سلوک هیچ چیز تازه‌ای ندارد. جریان سیال ذهنش هم یک نمونۀ کلاسیک و ساده از جریان سیال ذهن است. کل ماجرا هم این است که یک آدمی آمده فرنگ خانۀ دوستش، دوستش نیست و نمی‌داند که این آدم آمده و او هم در انتظار دوستش هی می‌رود کافه سیگار می‌کشد و قهوه می‌خورد و یا راه می‌رود و کنار خیابان می‌نشیند و قصه عشق شکست‌خورده‌‌اش را مرور می‌کند و مویه می‌کند. البته قضیه به این شکل ساده و مسخره روایت نمی‌شود و قرار هم نیست بشود. نوع روایت متنوع است و ترکیبی است از روایت سوم شخص و اول شخص و واگویه‌های درونی شخصیت. شخصیت قیس با شخصیت‌های دیگر که همه مردهایی هستند شبیه به او متناظر می‌شود- پیرمرد توی قبرستان، پدر معشوقه‌اش- تا چندبعدی‌تر شود. نثر بسیار ادبی است و زیبا. ارجاعاتی دارد به متون دیگر از جمله اشعار کهن عربی و شخصیت قیس یادآور شخصیت‌های دیگری هم هست در ادبیات که واضح‌‌ترینش مجنونِ لیلی است و هم‌نامی و شکست عشقی به او شبیهش کرده است.
اما انگار همۀ این‌ها فقط در سطح و پوسته باقی می‌ماند. هستۀ داستان با اشکالاتی ابتدایی همراه است. مخاطب از خودش می‌پرسد خب این که پول دارد چرا نمی‌رود هتل و هی چمدانش را خرکش می‌کند؟ زمان داستان که همین دوران معاصر است و تلفن هم هست، چرا تلفن نکرده به دوستش؟ معلوم است که نویسنده خودش هم آخرهای داستان حواسش جمعِ این سوراخ‌ها شده و سعی کرده با یکی دو تا توضیح که مثلاً خودش هم نمی‌داند چرا نمی‌رود هتل یا این آدم اصلاً میانه‌اش با تلفن خوب نیست سر و ته ماجرا را هم بیاورد. حتی آن شکست عشقی‌ای که شخصیت داستان هی به خاطرش مویه می‌کند هم چندان شکست دل‌خراش و تأثیرگذاری نیست و آدم بیشتر حق را می‌دهد به همان دختری که گذاشته و رفته. یعنی این متن که توش پر است از سؤال‌ها و دلهره‌ها و تلخی‌های بنیادین و وجودی، بهانۀ کافی برای به وجود آمدن نداشته است و بدون این بهانۀ کافی نمی‌توان شخصیت را پذیرفت و با او همراه شد. 
 دولت‌آبادی نویسندۀ قدری است. توی آثار قبلی‌اش ثابت کرده می‌تواند لحظه‌هایی خلق کند که آدم تا عمر دارد از یاد نبردشان. «سلوک» اگر هم قرار بوده باشد از قواعد داستان‌گویی کلاسیک عدول کند و داستان نگوید و مدرن باشد و ...، یک مدرن کلاسیک شده هم نه، که یک مدرنِ نخ‌نماست. برای من یکی که آنجاهایی از داستان که حاشیه بود – مثلن داستان زندگی میزبان غایب قیس- از اصل موضوع جالب‌تر بود. توی چیزهایی هم که خواندم نتوانستم بفهمم منظور آنهایی که مدعی‌اند دوست نداشتن این کتاب یعنی نفهمیدن مدرنیته و جریان سیال ذهن و ... چیست. 
اما نثر دولت‌آبادی و فارسیِ خوبش، برای منی که قبل و بعدِ این کتاب چند تا مجموعه داستان فارسی جدید و رمانِ بدترجمه خواندم، مثل آب خنکی بود توی یک تابستان داغ لعنتی. 

سیگارش را نیمه‌کاره دور می‌اندازد و یخ می‌زند. گورستان است و کاج‌های لاغر و بلند که شاخه بر ابرها می‌‎سایند. اینجا آسمان کوتاه و خاکستری است؛ و قیس دلتنگ است، دلتنگِ دیدار چهره و رفتار انسانی که تمام ذهن را خواسته-ناخواسته به تسخیر و تصرف خود درآورده است. دل می‌‎خواهد ببیندش، می‌بیندش؛ هر وقت اراده کند، هر وقت اراده کرده او را دیده‌ است. مثل یک کبوتر بسویش آمده و پیش‌اش نشسته است. همین حالا هم حاضر، کنارش نشسته است روی نیمکت سنگی، اما شگفتا؛ صورت ندارد! نگاهش می‎‌کند. خوب و با دقت نگاهش می‌کند. اما نه، صورت در سیمایش نیست. همانجور نشسته است بی آن که تکیه زده باشد به پشتیِ نیمکت و به فضایی در خلأ -شاید- نگاه می‌کند؛ نگاه کردنی که قیس آن را نمی‌بیند. حالا باید بیست و هشت-نه- ساله شده باشد. لابد باید. ساکت است؛ ساکت و لال؛ درست مثل خود قیس وقتی آسمان خاکستری روی سرش ساییده می‌شود و از درون احساس سردی و سرما می‌جودش. تنها نشانۀ گرما، دود نیم‌سوختۀ سیگاری است که انداخته‌اش بود جلو پا و آن را زیر تخت کفش‌اش له می‌کرد و سپس- نمی‌داند چرا؟- دست‌ها را روی زانو بر هم قرار می‌دهد؛ درست مثل وقت‌هایی که پدر از سر درماندگی روی خرسنگی یا سر پله‌ای می‌‌نشست، پا می‌انداخت روی پا و دست‌هایش را بر زانو چلیپا می‌کرد، خیره می‌ماند به نقطه‌ای که هیچ کانونی و مرکزی نداشت و به نظر می‌رسید آن نقطه در همۀ کائنات به سرگردانی باد است و در چرخشی سرگیجه‌آور که آن انسان هوشمند را مبهوت خود کرده‌ است. در این لحظات شاید آن مرد خسته نبود، اما... 

ببر سفید

آراویند آدیگا
ترجمۀ مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر، چاپ اول ۱۳۸۹
۲۸۶ صفحه، ۵۸۰۰ تومان
۴ از ۵

ببر سفید داستان زندگی مردی است هندی به نام «بالرام حلوایی» که از طبقات محروم جامعه آمده، سالها خدمتکار بوده و حالا دم و دستگاهی به هم زده است. داستان از نامه‌های بلندی تشکیل شده است که بالرام در طول یک هفته خطاب به نخست‌وزیر چین می‌نویسد. نخست‌وزیر چین قصد دارد به زودی از هند دیدار کند و بالرام می‌خواهد پیش از این سفر تصویر ذهنی نخست‌وزیر چینی را اصلاح کند و هندِ واقعی را به او نشان بدهد. هندی که رود گنگ نه فقط جغرافیای آن را، که همه چیزش را دو شقه کرده است.
همان ابتدای کتاب می‌فهمیم که بالرام اربابش را کشته است و تحت تعقیب پلیس است. مسألۀ اصلی ماجرا هم تا اواخر رمان همین می‌ماند که چرا بالرام اربابی را کشته است که خودش اعتراف می‌کند آدم منصف و متفاوتی بوده ؟ شرح زندگی بالرام از کودکی آغاز می‌شود، با رفت و برگشت‌هایی کوتاه به زمان و حال و گذشته‌های مختلف همراه است و در نهایت به میانسالی و امروزِ او می‌رسد. روایت روایتی است ساده‌فهم و جذاب. راوی داستان خیلی «حرف می‌زند». یعنی جا به جای رمان با تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی شخصیت اصلی مواجهیم اما این مسأله نه آزاردهنده است نه مخل روایت. شاید دلیل اصلی این موضوع هم طنز قوی و تلخ روایت باشد.
همان قدر که بالرام شخصیت اصلی داستان است و شرح زندگی‌اش محتوای رمان را می‌سازد، هند هم یک طرف دیگر ماجراست. انگار داستان برای کاویدن «زخمِ هند» نوشته شده باشد. تضاد طبقاتی و فساد و بدبختی‌ای که یکی از دوشقۀ هند را به «ظلمت» تبدیل کرده است بن‌مایۀ اصلی داستان است. روابط شخصیت‌ها بر اساس همین تضاد طبقاتی و فساد شکل می‌گیرد، نظام اجتماعی نابرابر رفتار آنها را تعریف و تعیین می‌کند و اتفاقات اصلی داستان هم همه به وضوح ریشه در همین تضاد طبقاتی دارند. شخصیت اصلی داستان هم با کنش‌های ریز و درشتش به جنگ این اختلاف و ظلم طبقاتی می‌رود تا حق بیشتری برای خودش بگیرد. یکی از دلائلی که باعث شد این کتاب را خیلی دوست داشته باشم همین بود که نویسنده توانسته دغدغۀ اجتماعی و سیاسی خودش را صاف و پوست‌کنده بگوید ولی این کارش هیچ ضربه‌ای به جذابیت و گیرایی و حتی ارزش داستانی اثر نزده است.
«ببر سفید» برندۀ جایزۀ من-بوکر سال 2008 بوده. نویسنده‌اش یک هندی-استرالیایی است که روزنامه‌نگار هم هست و حالا در هند زندگی می‌کند. ترجمۀ مژده دقیقی هم مثل خیلی ترجمه‌های دیگرش ترجمۀ خوش‌خوان و روانی است.
نکتۀ آخری که دلم می‌خواهد دربارۀ این کتاب بگویم این است که از وقتی آن را خوانده‌ام شباهت این اثر و «بازماندۀ روز» ایشی‌گورو فکرم را مشغول کرده. البته لغت شباهت احتمالاً لغت درستی نیست.-هرچند لااقل یک صحنۀ مشابه توی هر دو تا رمان هست، جایی که ارباب از خدمتکار معنای دموکراسی را می‌پرسد تا به باقی حضار ثابت کند مردم فقیر و بیسواد جامعه چیزی از این حرفها نمی‌فهمند و به آنها حق انتخاب دادن مسخره است- منظور من بیشتر این است که این دو کتاب به شدت این ظرفیت را دارند که به شکل تطبیقی خوانده شوند و با هم مقایسه شوند. نویسندۀ هر دو هم یک شرقی مهاجر است –هرچند شاید ایشی‌گورو خیلی بیشتر از آن که ژاپنی باشد انگلیسی است-. اما نقطۀ اصلی تلاقی این دو اثر آن است که هر دو مواجهۀ خدمتکاری را با اربابش در یک نظام طبقاتی روایت می‌کنند. دو مواجهۀ متفاوت که یکی به طغیان می‌‍رسد و ویژگی اصلی آن یکی وفاداری است.

پیش‌‎تر گفتم که جنازۀ مادرم را در پارچۀ ابریشمی پیچیده بودند. این پارچه را حالا روی صورتش کشیده بودند؛ و هیزم‌ها، همان مقداری که ما پولش را داشتیم، روی جنازه‌اش کپه کرده‌بودند. بعد کاهن مادرم را آتش زد. کوسوم گفت:«روزی که اومد خونۀ ما، دختر خوب و ساکتی بود.» و یک دستش را روی صورتم گذاش. «اونی که دوست داشت جنگ و دعوا راه بندازه من نبودم.»
د
ستش را از صورتم کنار زدم. مادرم را تماشا کردم.وقتی آتش پارچۀ ابریشم را می‌بلعید، ناگهان پای پریده‌رنگی مثل موجودی زنده بیرون پرید؛ انگشت‌های پا که در گرما ذوب می‌شدند کم‌کم منقبض شدند و در مقابل بلایی که سرشان می‌آمد به مقاومت پرداختند. کوسوم پا را به داخل آتش فرو کرد، ولی پا نمی‌سوخت. قلبم تندتند می‌زد. مادرم نمی‌گذاشت نابودش کنند.

*کوسوم مادربزرگِ راوی است.

نامه به پدر

فرانتس کافکا
ترجمه‌ی فرامرز بهزاد
انتشارات خوارزمی
چاپ سوم – ۱۳۸۷
۳.۵ از ۵
 
«نامه به پدر» بیش از آن‌که نامه‌ی شخصی یک پسر به پدرش باشد، نوعی تسویه‌حساب است، اتوبیوگرافی کافکاست، و حتا شاید وصیت‌نامه‌ی او برای مهم‌ترین فرد زندگی‌اش. «نامه به پدر» می‌تواند حرف‌های نگفته‌ی «فردینان» ِ مرگ ‌قسطی هم باشد به پدرش. یا نامه‌ای که «جک اُبرایان» ِ درخت ‌زندگی، در پایان آن روز طولانی، می‌نشیند و برای پدر عزیز و بی‌رحم‌اش می‌نویسد. می‌تواند حرف‌های دوستی باشد که داشتم و تصویر پدر او هم مثل سایه‌ای مخوف روی تمام زندگی‌اش پهن بود،‌ و او البته بزدل‌تر از آن بود که بتواند نویسنده‌ی این نامه باشد.

«پدر» محور کتاب، محور زندگی و محور جهان کافکاست. مردی قوی‌هیکل، ورزیده و ظاهرا دیوصفت که پسرش نمی‌تواند دوستش نداشته باشد. کافکا اعتبار و ننگ ِ هر آن‌چه در زندگی‌اش کرده و نکرده را به پای پدر می‌نویسد. هر نقطه‌ای از وجودش را که می‌شکافد، سر و کله‌ی پدر است که پیدا می‌شود. اگر احساس پوچ‌بودن می‌کند، تحت‌ تاثیر پدر است. رفتار پدر با مردم را عامل شیوه‌ی درک‌اش از روابط اجتماعی می‌داند. اگر در یهودیت نجاتی نمی‌یابد باز باعث‌اش پدر است. کافکا حتی بزرگ‌ترین دستاورد و میراث خودش را هم عرصه‌ای برای جولان پدر می‌داند : «در نوشتن از چیزی می‌نالیدم که در دامن تو نمی‌توانستم. وداعی بود که به‌عمد به درازایش می‌کشاندم، وداعی که اجبارش از تو بود ولی تعیین جهت‌اش از من... نوشتن در کودکی چون نوعی دل‌گواهی، بعدها چون نوعی امید، و بعد از آن هم اغلب چون یأس بر زندگانی‌ام مسلط بوده است».

اما این «پدر» کیست؟ حقیقت ِ هرمان‌کافکا، پدر فرانتس‌کافکاست؟ یا مَجاز است برای اقتداری عظیم‌تر؟ و یا هردو؟ این سوال و جوابی شخصی برای هر خواننده است، شاید من دوست داشته باشم پدر را فقط پدر ببینم، و شما بخواهید پدر را واجد ویژگی‌‌هایی بدانید که هر انسان مستبدی دارد («کسانی که آن‌قدر خود را حق‌به‌جانب می‌دانند که لزومی نمی‌بینند حتی به عقایدشان پای‌بند باشند»)، و دیگری بخواهد پدر را استعاره‌ای از پدرآسمانی ببیند. اما به هر حال شکی نیست که قد سایه‌ای که کافکا سعی می‌کند از آن بگریزد، گاهی از قامت شخص پدر بلندتر است.

مضمون اصیل این کتاب، درگیری با احساس گناه است. این، ظاهرا احساسی است که کافکا هیچ‌گاه و به‌هیچ‌وجه توان هضم آن را نداشته است. وقتی بدی‌های پدر را برمی‌شمارد مدام تاکید می‌کند که البته من تو را مقصر نمی‌دانم و تو همانی بوده‌ای که می‌توانستی باشی. اما در مقابل، وقتی می‌خواهد تقصیرها را به گردن خود بیندازد، رفتارهای پدر را چنان نادرست و ستمکارانه می‌یابد که خودش را مبری می‌بیند و پدر را گناهکار. و این چرخه دائما در حال تکرار است. کافکا از کودکی در کش و قوس همین دایره‌ گرفتار بوده و نامه‌اش هم نمود‌ی از همین رفت‌وبرگشت‌های بی‌نتیجه است بین ترس و تقصیر. نامه‌ای که با «محاکمه» پدر آغاز شده، نهایتا به دفاعیه‌ی یک‌بندی ِ نویسنده از پدرش ختم می‌شود و آبی بر آتش ِ هر‌چه پیش‌تر گفته شده بود می‌ریزد. چه‌قدر این تقلاهای بی‌نتیجه، برای کسی که یک‌عمر از چیزی یا کسی هراسیده، آشناست !

کافکا برای گریز از این چرخه نتوانسته راه نجاتی بیابد، جز نوشتن، نوشتنی زبردستانه. اما چه فایده؟ شرح و تحلیل ترس، هرگز خوشی‌های ازدست‌رفته در لحظات وحشت را به ما باز نمی‌گرداند. تنها شاید بتواند از ابهت و خردکنندگی ِ آن روزها و شب‌ها بکاهد و «زندگی و مرگ را برایمان آسان‌تر کند».

××××

«گاهی این تصور را در ذهن دارم که نقشه‌ی زمین را پهن کرده‌اند و تو با تمام بدن‌ات رویش دراز کشیده‌ای. آن‌وقت احساس می‌کنم که فقط آن مناطقی برای زندگی به من اختصاص داده شده که بدن‌ات آنها را نپوشانده یا دور از دسترس‌ات قرار دارند. و اینها، به حساب تصوری که من از عظمت تو دارم،‌ مناطقی هستند نه‌چندان متعدد و نه‌چندان تسلی‌بخش».

خانه ادریسیها

غزاله علیزاده
انتشارات توس
چاپ پنجم. زمستان ۱۳۸۷
۶۲۷ صفحه، ۱۲۰۰۰ تومان
۳ از ۵

خانه ادریسیها به سبک رمان‌های بزرگ کلاسیک نوشته شده است. فضای آغازین داستان هم فضای مشترک خیلی از رمان‌های بزرگ دنیاست. رمان‌های قرن نوزدهمی. خانه‌ای اشرافی و زیبا، اما کهنه و خاک‌گرفته، و خانواده‌ای در حال فروپاشی. لقا، خانم‌بزرگ و وهاب، به همراه یاورِ خدمتکار، بقایای خانوادۀ ادریسی‌ها هستند. مادربزرگ، دختر و نوۀ پسری که پدر و مادرش مرده‌اند. اما فروپاشی خانه در این رمان با رمان‌هایی که آن‌ها را الگوی خود قرار داده متفاوت است. خانواده خود ته کشیده است و حالا غریبه‌ها به خانه هجوم می‌آورند. ورود غریبه‌ها در همان صفحات اولیۀ داستان رخ می‌دهد. غریبه‌ها که آتشکار خوانده می‌شوند و خودشان خودشان را با لقب قهرمان صدا می‌کنند، گروهی هستند با مسلکی شبه‌کمونیستی که بر شهر مسلط شده‌اند، خانه‌های اشراف را مصادره می‌کنند، غارت می‌کنند و آن‌ها را به خانه‌هایی عمومی تبدیل می‌کنند. خانه ادریسی‌ها کم‌کم پر می‌شود از زن‌ها و مردهای فقیری که برای سکونت به آنجا می‌آیند، زنی نیز که بیشتر شبیه به مردهاست، به نام شوکت، ریاست خانه را به عهده می‌گیرد.
وهاب، مردِ نحیفِ خاندانِ ادریسی، روشنفکرِ خارج‌درس‌خوانده و افسرده‌ای است که با خاطرۀ رحیلا، عمۀ مرده‌اش زندگی می‌کند. لقا، دختری است نه‌چندان جوان که از مردها می‌ترسد و بوی مرد به رعشه‌اش می‌اندازد. خانم‌بزرگ آدمِ عادی خانواده است که زود تسلیم غریبه‌ها می‌شود، یا بهتر بگوییم، زندگی‌اش را کرده و حالا دیگر به راحتی تسلیم همه چیز می‌شود.
آدم‌های جدید و آدم‌های قدیمی خانه کم‌کم هویتی مشترک پیدا می‌کنند. از خانۀ کهنه و تاریخش تقدس‌زدایی می‌شود و رسوم و عادات قدیمی فرو می‌ریزند. آدم‌های قدیمی تغییر می‌کنند. رکسانا، بازیگر معروف، که شباهتی غریب به رحیلای مرده دارد به خانه می‌آید و وهاب را زیر و رو می‌کند. لقا مجبور می‌شود ترسش از مردها را کنار بگذارد، به میان جمع بیاید و با آنها زندگی کند. حتی رفته رفته به مردها و مردانگی دل هم می‌بندد. خانم بزرگ به میراث خاندان بی‌اعتنا می‌شود، معلوم می‌شود او و قهرمانی پیر و کنارگذاشته شده عشق‌های قدیمی همدیگر بوده‌اند... . از اواسط داستان رنگ و بوی سیاسی بیشتر می‌شود. خانۀ تازه و هویت مشترک آدمها، در برابر آتشخانۀ مرکزی قد علم می‌کند که به حکومتی دیکتاتوری تبدیل شده. آدمها یک بار دیگر از هم می‌پاشند.
خانۀ ادریسی‌ها ایدۀ جالبی دارد. با وسواس نوشته شده است. با زبانی بسیار پاکیزه و پر جزئیات. خواندنش حوصله می‌خواهد، هم به دلیل حجم زیادش و هم به دلیل کش‌دار بودن و بی‌اتفاق بودن بعضی بخش‌ها. نویسنده برای خنثی کردن این ویژگی داستانش در بعضی از قسمت‌ها صحنه‌هایی کارناوال‌گونه و خلاقانه اضافه کرده است که از بخش‌های دوست‌داشتنی رمان هم هستند (مثل پا شستنِ جمعی آدمهای خانه، یا رقص دسته جمعی‌شان)، اما این صحنه‌ها و خرده‌داستان‌هایی هم که بیشتر در انتهای کتاب وارد می‌شوند مشکل را به کلی حل نمی‌کنند و حتی بعضی از آنها خودشان تمرکز خواننده را به هم می‌زنند. مشکل اصلی داستان اما دوگانگی فضای آن است. داستان در یک فضای ناکجاآبادی شروع می‌شود. اسم‌ها، آدم‌ها، فضاها، همه بین ایرانی و سامی و ارمنی در نوسانند. معلوم نیست این خانه کجاست و این آدم‌ها متعلق به چه فرهنگ و تاریخی هستند. حتی آتشخانۀ مرکزی، با وجود شباهت بسیار زیادش به نظام کمونیستیِ وقت، که بر اقمار شوروی حکومت می‌کرده است، مختصات خودش را دارد. با این که نام اولین بخش از کتاب «عشق‌آباد» است اما خواننده نیاز خاصی نمی‌بیند که این نام را به جغرافیایی خاص تعبیر کند. اما از نیمۀ دوم داستان این فضای بینابینی و نامعلوم به طرزی تصنعی به فضایی معلوم تبدیل می‌شود. یا شاید بهتر باشد بگویم که نویسنده تلاش می‌کند این فضا و آدم‌هایش را به آدم‌هایی با جغرافیای مکانی و زمانی مشخص تبدیل کند اما چندان موفق نیست. به خاطر همین است که رمان دوپاره است و متناقض. شاید اگر همان فضای ناکجاگونۀ اولیه حفظ می‌شد، داستان چندین و چند پله از این چیزی که الان هست بالاتر می‌رفت و لااقل می‌توانست با خلق فضای کامل و خاص خودش، شخصیت‌هایش را هم توجیه کند. اما حالا، به دلیل معلق بودن داستان بین واقعیت و ناواقعیت، شخصیت‌ها نیز گاه و بی‌گاه ناملموس و غیرواقعی‌اند. بیشترین وجه غیرواقعی بودن آن‌ها هم در جنسیت‌شان است. در این رمان، جنسیت‌ شخصیت‌ها تقریباً نادیده گرفته شده است. هیچ کدام از شخصیت‌ها به درستی زن یا مرد نیستند. آن‌هایی هم که مثل لقا مشکل جنسی مشخص و روشنی ندارند، انگار جنسیت هیچ نقشی در اعمالشان ندارد. عشق وهاب و رکسانا، هیچ شباهتی به عشق یک زن و مرد جوان ندارد، مدتی طولانی در یک خانه با هم زندگی می‌کنند و فقط با هم به زبانی ادبی و نامفهوم حرف‌هایی عجیب می‌زنند. انگار دو روح بی‌جسم باشند. در شخصیت‌پردازی، غلبه با همان وجه استعلایی و فراواقعی آغازین داستان است، اما تلاش برای واقعی کردن فضا در نیمۀ دوم داستان، شخصیت‌ها را به طراحی‌هایی سطحی از یک انسانِ بدون جسم تبدیل کرده است. آدم‌هایی که خیلی وقت‌ها گفتگوها و اعمالشان بی‌دلیل و بی‌منطق به نظر می‌رسد و انگار فقط حرف می‌زنند تا نویسنده قلمفرسایی کرده باشد.
اما زبان پاکیزۀ داستان و دایرۀ لغات مورد استفادۀ نویسنده واقعاً قابل توجه است. خصوصاً وقتی زبان خانۀ ادریسیها و قلم غزاله علیزاده را مقایسه کنید با داستان‌های پرغلطی که این روزها چاپ می‌شوند و نویسندگانشان انگار چیز زیادی دربارۀ زبان فارسی نمی‌دانند.
ناشر دو نقد/تفسیر هم به آخر کتاب اضافه کرده است که جلال ستاری و محمد مختاری آنها را نوشته‌اند. از نوشتۀ ستاری چیز زیادی دستگیر من نشد، اما نقد محمد مختاری خوب بود، از دیدی فرمالیستی به داستان نگاه کرده بود و چارچوب خوب و محکمی هم داشت.

بانوی سالخورده گل‌برگ‌های خشک را بویید: «از ابتدای بیماری، دخترعمو لوبا را در این اتاق، مخفی می‌کردند؛ دریچه‌ها تخته‌کوب بود، کرکره‌های چوبی، سراسر روز بسته. در اتاق تاریک دمدار، شمع می‌افروختند. بالای تخت می‌نشست، اغلب می‌لرزید، لحاف را به خود می‌پیچید. آینه را با تور پوشانده بود، تاب دیدن خود را نداشت. صبح به صبح پدربزرگ در را باز می‌کرد، خدمت‌کارها گل‌های تازه را دسته دسته تو می‌آوردند، با گل‌های پژمردۀ روز پیش عوض می‌کردند. پدربزرگ و عموها، از قول طبیب می‌گفتند بیماری مرموز او با عطر گل‌های سفید معالجه می‌شود. از شکاف در می‌دیدمش، با تبسمی بی‌رمق، دستی برایم تکان می‌داد. بیست ساله بود، قد و قامتی بلند، چشم‌هایی تابناک، طاق ابروهای قوسی، دهانی سرخ و نیم‎شکفته داشت، روی موهای سیاهش، گردی لاجوردی نشسته بود. رنگ چشم‌هایش تغییر می‌کرد، در کنار گلدان آبی، به اعماق دریا شبیه می‌شد، وقتی نزدیک پنجره می‌رفت، بازتاب نور چمنزار، جلای زمرد به آنها می‌داد، شب مثل شبق می‌درخشید، در سپیده‌دم رنگ می‌باخت، نزدیک ظهر به روشنی یشم می‌شد. سایۀ کاج‌ها، بر پیشانی‌اش می‌افتاد. طراوت اندام و چهره‌اش ذات بی‌پایان جوانی بود. در رگهای او انگار شیر تازه می‌گشت. عطر مرموزی از بسترش برمی‌خاست. گاهی در اتاق راه می‌رفت، بلند حرف می‌زد، خود را به نام‌هایی غریب می‌نامید. وقتی تابوت لوبا را بیرون می‌بردند، خانه از عطر گل پر شد.» 

با بورخس

آلبرتو مانگوئل
ترجمه‌ی کیوان باجغلی
نشر ماهی
۷۱ صفحه [پالتویی]، ۱۵۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۸۹
۴ از ۵

بورخسِ ۶۴ ساله و نابینا نیاز به کسانی داشته که برایش کتاب بخوانند، یک روز از نوجوان ۱۶ ساله‌ای که در کتاب‌فروشی کار می‌کرد می‌خواهد عصرها به خانه‌اش بیاید تا براش کتاب بخواند. نوجوان تا ۲۰سالگی عصرها می‌رفته پیش بورخس و با او درباره‌ی کتاب‌ها و ادبیات حرف می‌زده یا نوشته‌ای را که در ذهن بورخس شکل گرفته بوده می‌نوشته. گاهی هم با هم پیاده خیابان‌های بوینس‌آیرس را می‌گرفتند تا برسند به خانه‌ی بیویی کاسارس و آن‌جا بحث‌های ادبی‌شان را ادامه دهند. آن نوجوان بعدها خود نویسنده می‌شود و در کنار آثار داستانی‌ای که می‌نویسد، خاطراتِ زندگی کوتاه اما پرسعادتش با بورخس را هم می‌نویسد که می‌شود همین کتاب.

آلبرتو مانگوئل فقط آن خاطرات را تعریف نمی‌کند، بیش‌تر می‌خواهد تصویری کامل از دنیای بورخس بسازد. لابه‌لای تک‌صحنه‌هایی که از آن دوران تعریف می‌کند و به زمان مضارع نوشته شده، کم‌کم شخصیت پیره‌مرد عاشق ادبیات، لج‌باز، باسواد و طنازی را می‌سازد و با مقایسه‌ی آثار بورخس با دیدگاه‌هایش توضیح می‌دهد که چه‌گونه رابطه‌ی خاص بورخس با کتاب (بورخس جهان را به چشم یک کتاب می‌دیده) منجر به این شده که رابطه‌ی ما خوانندگانِ بورخس هم با ادبیات عوض شود.

اگر بورخس نخوانده باشید هم، کتاب آن‌قدر خوب هست که از خواندنش لذت ببرید و اگر بورخس خوانده باشید، کتاب می‌تواند قاب عکسی از بورخس باشد نصب‌شده بر سردر دنیای تودرتوی داستان‌های بورخس، تصویری از پیره‌مرد آرام و نامطمئنی که چشم‌هایش به یک جا خیره شده و با ذوق و شوق از کتاب‌ها حرف می‌زند، انگار که جهان چیز دیگری جز کتاب‌ها نیست.

×××
«برای بورخس، بنیاد واقعیت [نه در جهان عینی که] در درون کتاب‌ها بود؛ خواندن کتاب‌ها، نوشتن کتاب‌ها و سخن‌گفتن درباره‌ی کتاب‌ها. بورخس به نحوی غریزی، از تداوم و استمرار در دیالوگی آگاه بود که هزاران سال پیش آغاز شده بود و به باور او هرگز به آخر نمی‌رسد. برای او کتاب‌ها جانی تازه در کابلد روزگار رفته می‌دمیدند. روزی به من گفت: "در گذر زمان، هر شعری به مرثیه‌ای بدل می‌شود."»

محاکمه

فرانتس کافکا
ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد
نشر ماهی
۲۷۰ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

یوزف کا. مانند گرگور سامسا یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و با موقعیتی نامنتظر روبه‌رو می‌شود: «بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود، زیرا بی‌آن‌که خطایی از او سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد.» یوزف کا. ناخواسته درگیر محاکمه‌ای غریب می‌شود: او بازداشت است ولی می‌تواند به همه‌ی کارهای روزمره‌اش برسد، متهم است ولی مشخص نیست اتهامش چیست. محاکمه‌ی کافکا شرح جست‌وجوی کا. برای درک دستگاه قضایی تودرتویی است که او را محکوم کرده است.

صفت «کافکایی» که دیگر وارد زندگی روزمره‌ی ما هم شده، در توصیف چنین موقعیت‌هایی به کار می‌رود. موقعیت‌هایی بی‌معنی و غریب که انگار توجیهی ندارند، تصادفی هستند که متأسفانه واقعی است. موقعیت‌های کافکایی معمولن وارونه‌ی قواعد زندگی‌اند. «محاکمه» پُر است از این موقعیت‌ها. یوزف کا. در دادگاهی از خودش دفاع می‌کند که تماشاچی‌هایش اعضای خود سیستم قضایی هستند، او حرف می‌زند و آن‌ها، مثل سیت‌کام‌ها، واکنش نشان می‌دهند، می‌خندند، تشویق می‌کنند، آه می‌کشند. یوزف کا. با اتهامی روبه‌رو شده که نمی‌داند چیست، پس برای دفاع از خودش تمام زندگی‌اش را دنبال جرم می‌گردد، به جای آن‌که جرمی باشد که به دنبال متهمش بگردند، متهمی است که به دنبال جرمش می‌گردد. روایت خون‌سرد و بی‌قضاوت کافکا باعث شده که این‌جور موقعیت‌ها در هر زمان و مکانی و از جنبه‌های گوناگون، قابل تفسیر باشند. و با وجود این‌که موقعیت‌ها قابل تعمیم به زندگی شخصی و اجتماعی بسیاری از ما هستند، اما دلیلش نپرداختن به جزئیات در «محاکمه» نیست، اتفاقن کتاب به خودی خود پر از جزئیاتی است که داستان یوزف کا. را خاص می‌کند.

«محاکمه» دومین رمان کافکاست و مانند دیگر رمان‌هایش ناتمام مانده. خط اصلی داستان مشخص شده، ولی به نظر می‌رسد بعضی فصل‌ها در پرداخت ناقص‌اند. شاید اگر کافکا نمی‌مُرد، باز صحنه‌های بیش‌تری به دنیای تودرتو -و ناتمام- محاکمه اضافه می‌کرد، شاید هم، همان‌طور که وصیت کرده بود، کل کتاب را می‌سوزاند و ما را، طی یک اتفاق کافکایی، از خواندن کتابش محروم می‌کرد.

درباره‌ی کتاب:
+ Menu، روزبه

خواهران مرده و دو داستان دیگر

ولادیمیر ناباکوف
ترجمه‌ی شهریار وقفی‌پور
نشر رازگو
۱۲۰ صفحه، ۲۷۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۰
۳.۵ از ۵

هر کتاب ناباکوف برای من تجربه‌ی کم‌نظیریه تو برخورد با مجموعه‌ای از توصیف‌های درخشان، بازی‌های روایی و دنیای سرد آدم‌های دورافتاده و البته بازی‌های زبانی‌ای که فقط سایه‌ی کج‌ومعوجی ازش به فارسی منتقل می‌شه. ظاهرن این کتاب ترجمه‌ی سه تا از داستان‌های مجموعه‌داستان Nabokov's Quartetئه، یعنی داستان‌های «لیک»، «خواهران مُرده» و «بازدید از موزه». بهترین داستان این کتاب و معروف‌ترین داستان کوتاه ناباکوف «خواهران مرده»‌س که از افراطی‌ترین بازی‌های روایی‌ ناباکوف توش انجام شده. انقدر که خودش گفته این شیوه هر هزار سال یه بار ممکنه به کار بره.

شخصیت اصلی همه‌ی داستان‌ها روس‌های مهاجر به پاریس‌اند که تو گذشته‌شون دنبال هویت سرگردانشون می‌گردن. شخصیت‌های گذشته رو، روسیه‌ی از دست‌رفته رو، جلوی خودشون زنده می‌بینن، تو گذشته فرو می‌رن و ازش فرار می‌کنن، ولی از ریشه‌ی روس‌شون کنده نمی‌شن و نجات پیدا نمی‌کنن. سیری که تو داستان باهاش همراه می‌شیم، فقط اون‌ها رو معلق‌تر می‌کنه.

ترجمه‌ی ناباکوف به خاطر بازی‌های زبانی زیاد و زبان سختش، کار خیلی سختیه. قسمت زیادی از بار داستان «خواهران مرده» روی بازی‌های زبانیه که مترجم فقط توضیحشون داده، که اون توضیح‌ها هم خیلی راه‌گشا نیستن و اگه هم راه‌گشا باشن، لذت کشف رو از آدم می‌گیرن. جدا از این‌که ترجمه خوبه یا نه، کتاب نیاز به ویرایش اساسی داره. پر از غلط‌های نگارشیه.
یه پس‌گفتار هم وقفی‌پور نوشته که واقعن بده. خیلی بی‌نظم نوشته شده، معلوم نیست چی می‌خواد بگه و جای این‌که داستان‌ها رو تحلیل کنه هی می‌گه ناباکوف سوژه‌ی خوبیه واسه تحقیق‌های دانشگاهی بی‌مصرف. با جمله‌ی غلط هم زیاد روبه‌رو می‌شیم، مثلن: «شخصیت‌ها در عین حال که اسیر گذشته‌اند، با نوعی آینده‌ی متقدم یا حضور آینده در حال.» بعد جمله همین‌جا تموم می‌شه. کور شم اگه از خودم درآورده باشم. از این نمونه‌ها زیاده.

×××
تیکه‌ای از داستان «خواهران مرده» رو پایین می‌آرم که مقایسه‌ای باشه بین زبان شفاف ناباکوف و زبان الکن وقفی‌پور. لطفن اگر خود داستان رو خوندید، دوباره بیاید و این تیکه‌ی انگلیسی رو بخونید، یا یه سری به صفحه‌ی ویکی داستان بزنید.

"I could isolate, consciously, little. Everything seemed blurred, yellow-clouded, yielding nothing tangible. Her inept acrostics, maudlin evasions, theopathies - every recollection formed ripples of mysterious meaning. Everything seemed yellowly blurred, illusive, lost."

«به هوش‌ام، اما آن چیزی از باقی جدا نمی‌شود. همه چیز مات و مبهم است، پیچیده در ابری زرد؛ برای همین است که چیزی دستم را نمی‌گیرد. تجاهل‌های احساسی توشیح‌وارش که هم حالتی از مریم مجدلیه داشت و هم در آن خام و بی‌عرضه بود، مصائبی که از تأملات معنویت‌گرایش می‌کشید. هر خاطره‌ای خراشی از معنایی مرموز به جا می‌گذارد. همه چیز به شکلی زرد، محو، گریزپا و گمشده می‌نماید.»

زنگبار یا دلیل آخر

آلفرد آندرش
ترجمۀ سروش حبیبی
نشر ققنوس
۱۹۸
 صفحه. ۲۸۰۰ تومان
چاپ اول. ۱۳۸۷
۴ از ۵

زنگبار، داستان فرار است. «پسر»، ماهیگیرزاده‌ای نوجوان، «یودیت»، دختر یهودی بورژوا، «هلاندر»، کشیشِ لنگ، «گرگور»، سخنگوی حزب، «کنودسن»، ماهیگیری که به حزب پشت کرده است، و مجسمۀ چوبی راهب کتابخوان، شخصیتهایی هستند که فرار آنها را به هم پیوند می‌دهد. داستان در «رریک»، بندر کوچک و مرده‌ای در ساحل دریای بالتیک می‌گذرد. زندانی با باروهای غول‌آسا، که اتصالش با دریا، آدمها را برای فرار به آنجا می‌کشاند. زمان، سالهای پیش از جنگ جهانی دوم است. روایت داستان، بیشتر روایتی است از درون شخصیتها که در فصلهای کوتاه تقسیم شده است. هر فصل نام شخصیت یا شخصیتهای اصلیی را که در آن شرکت دارند بر خود دارد. شخصیتهای داستان، نه در آن چیزی که از آن می‌گریزند مشترکند و نه در سرانجام گریزشان. فرار از «دیگران»، نامی که در داستان، فاشیستهای حاکم با آن خوانده می‌شوند، یا از حزبِ شکست‌خورده، یا از چیزی نامعلوم. مقصد فرار همه اما، آن سوی آبهاست که آلمان تمام می‌شود.

آلفرد آندرش (1914-1980) آلمانیست. زنگبار هم مانند زندگی نویسنده‌اش، زمینۀ سیاسی پررنگی دارد. درگیری کلیسا و فاشیسم و کمونیسم و گیرافتادن آدمها در این کشاکش، ماجرای اصلی داستان است. داستان، روایتی خطی دارد و نثری زیبا (و البته ترجمه‌ای خوب) که گاهی شاعرانه هم می‌شود. از آندرش، جز این کتاب کتاب دیگری به فارسی ترجمه نشده است. به گفتۀ مترجم، این کتاب از مهمترین رمانهای اوست که به بیشتر زبانها ترجمه شده است. شخصیت‌پردازی خوب و ریتم یکدست هم داستان را جذاب کرده.

 اگر مثل من داستانهایی که در فضای بندر و ماهیگیری می‌گذرند برایتان جذاب است و همین طور ماجراهای سیاسی و اجتماعی جنگهای جهانی، از خواندن زنگبار لذت زیادی خواهید برد. 

گفت: روی یک کشتی باری هم کار خوب یاد می‌گیرم و ملوان می‌شوم. یک خرده هم دنیا را می‌بینم. مادرش با اوقات تلخی آهسته غر زد که: دنیا را می‌بینم. همه‌تان می‌خواهید دنیا را ببینید. پدرت هم همه‌اش می‌خواست دنیا را ببیند.

پسر پکر در گوشه‌ای نشست و در فکر فرو رفت. کوچک‌ترین خاطره‌ای از پدرش نداشت. اما وقتی حرف‌های مادرش را دربارۀ او می‌‍شنید می‌فهمید که پدرش چرا مرده بود. زیرا هرگز نتوانسته بود دنیا را سیر کند. سفرهای بی‌معنی‌اش به میان دریا و میخوارگی‌اش بیان فوران یأس بود و تلاش برای واکندن خود از زندگی‌اش که از هر چیز دیدنی خالی بود.

 مرتبط: 
پروندۀ شهروند امروز دربارۀ این رمان و مصاحبه با سروش حبیبی

هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست

میراندا جولای
ترجمه‌ی فرزانه سالمی
نشر چشمه
۸۷ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ دوم، پاییز ۸۹
۲ از ۵

«میراندا جولای» انگار قبل از این‌که نویسنده بشه، کارگردان و آهنگ‌ساز بوده و فیلم «من و تو و هر کی که می‌شناسیم» رو ساخته بوده. من که فیلمو ندیده‌م، ولی کسایی که دیده بودن ازش تعریف کردن و همین انگیزه شد که مجموعه‌ش رو بخرم. «هیچ‌کس مثل تو...» مجموعه‌ی ۷تا داستانه (و همون‌طور که از حجم کتاب مشخصه داستان‌ها خیلی کوتاهن) که بیش‌تر تأکیدشون رو زندگی روزمره‌ی زن‌های خیال‌بافه. دنیای واقعی این زن‌ها خالیه و دل‌خوشی‌شون، یعنی همین خیال‌بافی‌هاشون، باعث می‌شه از زندگی روزمره فاصله بگیرن و کم‌کم دنیای عجیب و سورئالی برای خودشون درست کنن، داستان‌های مجموعه هم کم‌کم از واقعیت فاصله می‌گیرن و به خیال‌بافی شخصیت‌ها مجال بیش‌تری می‌دن.

این‌هایی که بالا توضیح دادم روند کلی بیش‌تر داستان‌های مجموعه‌ن. مثلن تو داستان «تیم شنا» این‌ها خیلی خوب و کامل می‌افتن، زندگی روزمره‌ی زن درست‌ودرمون گفته شده و اتفاق عجیب داستان هم کاملن باورپذیر و با قدرت می‌افته، انقدر که منو یاد داستان‌های مارکز انداخت. ولی تو داستان‌های دیگه خیلی کم این‌جوری می‌شه. معمولن داستان‌ها تو بیان زندگی روزمره می‌مونن، گسترده نمی‌شن، عمق پیدا نمی‌کنن و حتا جزئیاتشون هم اون‌قدر منسجم کنار هم قرار نمی‌گیرن که به داستان چیز بیش‌تری از شرح زندگی روزمره و تنهایی آدم‌ها بدن.

البته همین شرح تنهایی به خودی خود می‌تونه واسه یه داستان کافی باشه. ولی تو داستان‌های جولای از همین تنهایی هم خیلی آشنایی‌زدایی نمی‌شه، گاهی هم -لابد برای این‌که خواننده با داستان همدلی کنه- راوی می‌افته به ناله کردن و حکم صادر کردن یا حتا بامزه‌بازی. مثلن: «اتاق‌های خالی زیادی در خانه‌شان بود که فکر می‌کردند عشق آن‌ها را پر خواهد کرد، اما در واقع مجبور شده بودند با کمک هم این اتاق‌ها را با اثاثیه‌ی مدرن دهه‌ی پنجاهی پر کنند.»
با وجود این‌که راوی‌ها معمولن ریزبینن و دوست دارن جزئیات رو توضیح بدن، اما نثر داستان‌ها گاهی کلی می‌شه. داستان‌ها به جای این‌که تصویرهایی از تنهایی بدن، شروع می‌کنن به حرف‌زدن درباره‌ی این‌که ما چه‌قدر تنهاییم. مثلن آخر داستان آخر می‌خونیم: «فکر کرد حالا می‌توانند بچه‌دار هم بشوند. احساس آزادی خاصی در فضا موج می‌زد. مربا همچنان روی زمین پخش بود و هیچ اشکالی هم نداشت.» من نمی‌فهمم «احساس آزادی خاص در فضا» یعنی چی. یعنی مربا می‌تونه رو زمین پخش باشه؟ اگه فقط همین تصویر مربا رو زمین رو می‌داد، کافی نبود؟

در مجموع فکر می‌کنم اگه تخیل میراندا جولای نبود که گاهی صحنه‌های ناب بسازه، داستان‌ها رسمن هیچی نداشتن.

اعتماد

آریل دورفمن
ترجمه‌ی عبدالله کوثری
انتشارات آگاه
۱۸۱ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۸۹
۴.۵ از ۵

غافل‌گیرکننده، تلخ و جذاب.
«آریل دورفمن» آرژانتینیه ولی تو شیلی بزرگ شده، جزء نسل بعد از مارکز و فوئنتس و کوتاسار به حساب می‌آد و علیه پینوشه فعالیت سیاسی کرده. «اعتماد» روایت عجیب و تودرتوییه از آلمانی‌هایی که تو شروع جنگ جهانی دوم از دست حکومت نازی‌ها به فرانسه پناه آوردن. «باربارا» به پاریس اومده چون شنیده دوست‌پسرش که تو پاریس مبارز سیاسیه در خطره. از لحظه‌ای که وارد هتل می‌شه، تماس‌های تلفنی دوست دوست‌پسرش که ادعا می‌کنه می‌خواد بارابارا رو نجات بده اونو به قضایا مشکوک می‌کنه. راوی بیش‌تر فصل‌ها راوی فضولیه که داره اتاق باربارا رو می‌پاد و برای ما روایت می‌کنه.

به خاطر فعالیت‌های زیرزمینی و مخفی‌کاری‌ها آدم‌ها انگیزه‌هاشونو پنهان می‌‌کنن، همه‌ی ماجرا رو نمی‌گن، گاهی ماجراهای جعلی تعریف می‌کنن و این چیزها باعث می‌شه که نتونن به هم اعتماد کنن. این بی‌اعتمادی‌ای که بین شخصیت‌ها وجود داره تو کل رمان گسترده می‌شه؛ ما هم نمی‌تونیم انگیزه‌ی شخصیت‌ها رو بفهمیم و حقیقت رو بیرون بکشیم، هیچ قطعیتی حتا تو جزئی‌ترین روابط هم نیست. توی هزارتویی از دروغ‌ها و راست‌ها گم می‌شیم و کم‌کم به راوی هم شک می‌کنیم، آیا چیزی که داریم می‌خونیم اتفاق‌هاییه که افتاده یا چیزهاییه که راوی خواسته به ما بگه؟ و تو سطح دیگه آیا کلن هر چیزی که ما می‌دونیم و می‌شنویم قابل اعتماده؟

حقیقت اینه که دلم نمی‌خواد لذت و غافل‌گیری‌ای رو که با شروع و پیش‌روی کتاب نصیبم شد، ازتون بگیرم. فکر می‌کنم تا همین‌جا هم زیاد حرف زدم. بخونید و لذت ببرید.

×××
«رمان دیگر دروفمن که ارزش ترجمه دارد آخرین ترانه مانوئل سندرو است. در این رمان ما با جهانی شگفت و بی‌سابقه روبه‌رو می‌شویم. در کشوری که نامش برده نمی‌شود، پسر مانوئل سندرو که در رحم مادر است از این‌که پا به دنیای آکنده از هراس و فساد ما بگذارد سر باز می‌زند و بدین سان انقلاب جنین‌ها آغاز می‌شود و اینان اعلام می‌کنند تا زمانی که دنیا بر این پاشنه می‌گردد حاضر نیستند پا به آن بگذارند.»
از مقدمه‌ی کتاب

مرگ قسطی

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۷۲۳ صفحه، ۷۹۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۵
۴ از ۵

اولین حسی که وقت خوندن کتاب داشتم شگفت‌زدگی بود. لحن تند و صریح کتاب برای نشون‌دادن زشتی‌ها، ریتم تند و تعدد داستان‌ها منو گرفته بود. انگار که یه انفجار مهیبی رخ بده و آدم قبل از این‌که بفهمه صدای چی بود، مبهوت صدا شه. 

«مرگ قسطی» روایت سلینه از دوران کودکی‌ش. راوی کتاب -که مثل سلین اسمش فردینانه- زندگی فقیرانه و کابوس‌واری رو داره و خانواده‌ش می‌خوان یه جوری بفرستنش سر کار که کمک‌خرج خونه باشه. قسمت زیادی از کتاب شرح بدشانسی‌ها و ول‌گردی‌های فردینانه برای پیدا کردن کار مناسب. سلین ما رو با این فقر و بدبختی همراه می‌کنه. روایت کتاب گزنده، صریح و دقیقه. خیلی جاها هم مرز بین کابوس و واقعیت از بین می‌ره و تصویرها به وضوح و عجیبی خواب می‌شن. خود سلین گفته که کتاب‌هاش برشی از واقعیت نیستن، هذیونن. همین بیان بی‌پرده‌ی بدبختی، کابوس و هذیون کتاب رو تأثیرگذار، غافل‌گیر کننده و حتا آزارنده کرده.

سلین برای این بیان بی‌واسطه از زبان فاخر و رسمی فرانسوی فاصله می‌گیره و از زبان عامه استفاده می‌کنه. حتا منطق روایت هم منطق گفتاره و تو قیدوبندهای نوشتار و ساختار رمان‌های کلاسیک نیست. مثلن «...»‌ی معروف سلین جای «.» رو انتهای جمله می‌گیره و حس ناتمامی و در عین حال سیالی‌ای که تو گفتار هست منتقل می‌کنه. یا گاهی روایت پراکنده می‌شه، از جنس همون پراکندگی‌ای که ما تو حرف‌زدنمون داریم. حتا من یه جاهایی که ماجراها اوج می‌گرفت حس می‌کردم وسط تعریف‌کردن ماجراها انقدر هیجان‌زده شده که هی تف می‌کنه تو صورتم.

تو مقایسه با «سفر به انتهای شب» زبان کتاب و منطق روایتش پیش‌روتر بود. مشخصه که زبانش کامل‌تر شده و جسارتش هم بیش‌تر. ولی فکر می‌کنم «سفر به انتهای شب» رمان جامع‌تر و کامل‌تری بود. این‌جا همه‌ی داستان‌های کتاب یه جور بودن و تنوع ماجراها کم بود؛ یعنی روند ماجراها یه شکل بود و نتیجه‌ی همه‌ی اتفاق‌ها بدبختی بود. شاید دلیلش افراط سلین تو نشون‌دادن سیاهی باشه.

جاسوسی که از سردسیر آمد

جان لوکاره
ترجمه فرزاد فربد
انتشارات جهان کتاب
۲۸۱ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۰
۴ از ۵

داستان پلیسی-جنایی، به عنوان یکی از شاخه‌های ادبیات عامه‌پسند، کمتر جدی گرفته می‌شود و کار تئوریک زیادی روی آن انجام نشده است، اما با این وجود این نوع داستان دارای زیرژانرهای مختلف و مکاتب گوناگونی است. یکی از پرجذابیت‌ترین زیرژانرهای این نوع داستان چیزی است که به آن «داستان جاسوسی» می‌گویند، و چنان که می‌توان از نام آن هم پیش‌بینی کرد اغلب ماجرای نفوذ یک جاسوس به سیستم اطلاعاتی دولتی یک کشور، معمولا آلمان نازی، شوروی یا دیگر کشورهای کمونیستی، را روایت می‌کند. جان لوکاره، که مطابق انتظار انگلیسی هم هست، یکی از مهم‌ترین نویسنده‌های زنده داستان پلیسی-جنایی، و احتمالا بزرگ‌ترین نویسنده داستان جاسوسی همه دوران‌هاست. کتاب «جاسوسی که از سردسیر آمد» در بیشتر رده‌بندی‌های کتاب‌های لوکاره دومین یا سومین داستان موفق و خوب او به حساب می‌آید.

جاسوسی به نام لیماس، که از مسئولین رده میانی سرویس اطلاعاتی بریتانیا است، پیش از تکمیل ماموریتش در مدیریت عملیاتی که هدفش نفوذ به دستگاه جاسوسی آلمان شرقی است شکست می‌خورد و به همین دلیل از کار بی‌کار می‌شود و مورد توبیخ قرار می‌گیرد. لیماس کم‌کم روحیه‌اش را از دست می‌دهد، شغل‌های عادی بعدیش را هم رها می‌کند و به ولگردی دائم‌الخمر تبدیل می‌شود. بعد از آن که در یک درگیری خیابانی به زندان می‌افتد و مدتی حبس می‌کشد، آلمانی‌ها به سراغش می‌آیند و سعی می‌کنند او را به خود جلب کنند. لیماس به قصد همکاری با آن‌ها به آلمان می‌رود، اما در آن‌جا خلاف وعده زندانی می‌شود و مورد بازجویی برای تخلیه اطلاعاتی قرار می‌گیرد. اعترافات لیماس باعث می‌شود آلمانی‌ها به نفوذ جاسوسان دیگری در دم و دستگاه خودشان هم مشکوک شوند و به دنبال آن‌ها بیفتند.

نترسید! داستان را لو نداده‌ام! این‌هایی که خواندید بخش کوچکی از روترین سطح ماجراست. داستان پیچیده کتاب چندین لایه دارد و پس از یک بخش اولیه، که کلیت بسیار خلاصه شده‌اش را خواندید، مدام تغییر ماهیت می‌دهد و نه تنها شما، که خود شخصیت‌های داستان را هم متعجب می‌کند. در ضمن، در کنار این ماجرای جذاب جاسوسی، روایت‌های فرعی و درگیری‌های ذهنی و شخصی‌ای هم برای شخصیت‌ها پیش می‌آیند که هم دنبال کردن داستان را خوشایندتر می‌کنند و هم در نهایت به پایان‌بندی داستان شکل و بار عجیبی می‌دهند.

خود لوکاره در دهه‌های پنجاه و شصت میلادی جاسوس بوده و به همین دلیل هم تجربیات دست اول و قابل اتکایی از نحوه کار جاسوس‌ها دارد که قوت طرح داستانش را مدیون آن‌هاست. او در کتابش نه فقط روایت یک ماجرای جذاب، که شاید حتی مهم‌تر از آن، ترسیم سیستم حاکم بر زندگی امروزی و درگیری دشوار و دست‌اول شخصیت‌ها با آن را دنبال می‌کند و به این می‌پردازد که یک ساختار «مفید» لزوما «صحیح و اخلاقی» نیست. این موضوع، در کنار قدرت توصیف و شخصیت‌پردازی او، «جاسوسی که از سردسیر آمد» را به داستانی خوب تبدیل کرده که تصویرهایش تا مدت‌ها در یادتان خواهد ماند. ترجمه فرزاد فربد هم روان و متناسب در آمده است و موقع خواندن کتاب خیلی اذیتتان نخواهد کرد.

***

کارل، جاسوس لیماس، پس از پایان ماموریتی دارد از دیوار برلین رد می‌شود و به سمت لیماس می‌آید. لیماس از یک خانه در سمت غربی دیوار با دوربین به او نگاه می‌کند.

«لیماس کارل را تماشا می‌کرد که دوچرخه‌اش را به نرده‌ها تکیه داد و با بی‌اعتنایی به سمت اتاقک گمرک رفت. با خود گفت: اغراق نکن. بالاخره کارل بیرون آمد، برای مردی که کنار مانع ایستاده بود دست تکان داد و میلۀ سرخ و سفید آرام آرام به سمت بالا حرکت کرد. داشت رد می‌شد، داشت به سمت آن‌ها می‌آمد، موفق شده بود. فقط مانده بود ووپوی میانۀ جاده، خط مرزی، و سپس در امان بود.
در همان لحظه، کارل به نظر صدایی شنید، خطری را حس کرد؛ از روی شانه نگاهی انداخت، با خشم شروع کرد به پا زدن، روی فرمان دوچرخه خم شده بود. نگهبانِ تنها هنوز روی پل بود، و حالا برگشته بود و داشت به کارل نگاه می‌کرد. بعد، به شکلی کاملاً غیرمنتظره، نوافکن‌ها روشن شد، سفید و درخشان، روی کارل متمرکز شد و او را مثل خرگوشی که در نور چراغ جلو اتومبیلی گرفتار شده باشد گیر انداخت. کمی بعد صدای آژیری بلند شد، و صدای دستورهایی که دیوانه‌وار فریاد زده می‌شد. پیش روی لیماس دو مأمور پلیس به زانو نشستند، با دقت از میان شکاف سنگرِ کیسه شنی به جلو خیره شدند و ماهرانه تفنگ‌های خودکارشان را پر کردند.» - از صفحه ۱۶ کتاب

مرتبط:
+ سایت رسمی جان لوکاره
+ جان لوکاره در وبلاگ «توتستان»

خرمن سرخ

 داشیل همت
ترجمه فرهاد منشوری
انتشارات روزنه‌کار
۲۶۴ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۱
۴.۵ از ۵

پیش از داشیل همت، اغلب داستان‌های پلیسی و جنایی از درگیر شدن با جامعه‌های انسانی پرهیز داشتند. به حافظه‌تان رجوع کنید تا نمونه‌هایی از داستان‌های پوآرو و خانم مارپل به یادتان بیایدکه اغلب در فضایی محدود به یک خانواده و دوستان آن خانواده اتفاق می‌افتادند. موضوع هم اغلب یک قتل با انگیزه‌هایی مثل ثروت، انتقام و چیزهای شخصی دیگری از این دست بود. این قضیه تا حدی پیش می‌رفت که اغلب داستان‌های پلیسی خارج از شهرهای بزرگ و مثلا در تعطیلات خانواده اشرافی اتفاق می‌افتاد. خانم مارپل که خودش هم ساکن حومه لندن بود. شرلوک هلمز پرونده‌هایی داخل لندن هم داشت، و گاهی توی خیابان هم می‌رفت و حتی کارش به زندان هم کشید. در داستان‌های او گاهی با تعریف مناسبات بخشی از جامعه تصویری از کل آن ساخته می‌شد. اما باز با این وجود هیچ‌وقت جامعه شهری دوره او به شکل یک کل متشکل از اجزا درون داستان‌هایش نمود پیدا نکرد. گسترده کردن دامنه داستان پلیسی، به حدی که منعکس‌کننده صریح وضع حاضر جامعه باشد، شاید اصلی‌ترین تاثیری بود که داشیل همت بر این نوع داستانی گذاشت.

دانلد ویلسون پسر الایهیو ویلسون پیر است، پیرمردی که صاحب بیشتر از نیمی از تمام شهر و شاید حتی ایالت است و هیچ نیرویی مانع اجرای خواسته‌هایش نمی‌شود. دانلد با نظام اجتماعی کل شهر، که تحت کنترل چند گروه مافیایی و بیشتر از همه هم پدر خودش است، مشکل دارد. او سردبیر روزنامه‌ای است که صاحب امتیازش پدرش است. دانلد سعی دارد ابتدا با کار رسانه‌ای، و بعد از آن حتی با دخالت در امور جاری وضع را درست کند، و متوجه است که احتمالا در مقابل پدرش هم قرار خواهد گرفت. او به دفتر موسسه کارآگاهی کنتیننتال در سان‌فرانسیسکو زنگ می‌زند و از آن‌ها می‌خواهد کسی را برای کمک به شهر او، پرسون‌ویل (یا چنان که بین مردم متداول است پویزن‌ویل) بفرستند. راوی اول شخص داستان خرمن سرخ همین کارآگاه بی‌نام است که به محض ورودش به پویزن‌ویل، در صفحه پنجم داستان، متوجه می‌شود که دانلد ویلسون به قتل رسیده است.

راوی کارآگاه خصوصی است، و به همین دلیل تا کسی به او ماموریتی ندهد حق ندارد در کاری سرک بکشد. اما هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد بداند چه کسی دانلد را کشته. پلیس شهر هم از همان اول کار نشان می‌دهد که عملا خودش هم یکی از گروه‌های خلافکار شهر است. راوی به زور و با تهدید خودش را به استخدام پدر دانلد در می‌آورد. در جریان تحقیقش برای کشف راز قتل دانلد، کم‌کم کارآگاه و ما با فساد عمیق و گسترده شهر بزرگی روبه‌رو می‌شویم که هر بخشی از آن در توافقی به شکل مطلق به یک گروه سپرده شده. قاتل دانلد پیدا می‌شود، اما کارآگاه حالا خودش می‌خواهد که کمی اوضاع شهر را هم بزند. قانون و راه‌کارهایش هیچ کاربردی ندارند، و کارآگاه-راوی داستان تصمیم می‌گیرد نقش بازی کند و خود این گروه‌ها را به جان هم بیندازد.

این خلاصه طرح داستانی «خرمن سرخ» است؛ کتابی که از شاهکارهای داشیل همت است و در سال ۱۹۲۹ چاپ شده است. خط داستانی پیچیده، تعداد زیاد شخصیت‌های اصلی، تنوع فضاها، حرکت و جابه‌جایی شخصیت‌ها و چندبعدی بودن آدم‌های داستان از ویژگی‌های بارز کتاب هستند. کارآگاه، که به شدت از به زبان آوردن اسمش اجتناب می‌کند، نه فقط با نظریه‌پردازی و فرضیه‌سازی، که علاوه بر آن با درگیری فیزیکی با موضوع مورد تحقیق سعی در حل آن دارد. خود او هم گاهی دروغ می‌گوید، مست می‌کند، با زنان مختلف می‌خوابد و از آدم‌ها سوءاستفاده می‌کند. تصاویری که در کتاب خلق می‌شوند از نوعی هستند که تا مدت‌ها در یاد خواننده می‌مانند. «خرمن سرخ» از کتاب‌هایی است که بخش مهمی از سابقه ادبیات و سینمای آمریکا را در خودش دارد. این کتاب، با همین ترجمه، تازگی توسط انتشارات ترانه و به قیمت ۶۰۰۰ تومان تجدید چاپ شده است و می‌توان در کتاب فروشی‌ها پیدایش کرد.

***

«گفتم: «خیله خب.» و به طرف سیگارفروشی راه افتادم. در راه همۀ تلاشم این بود که دست‌هایم را طوری در دو طرف بدنم قرار بدهم که معلوم شود هر دو خالی‌اند.
چیزی به روشن شدن هوا نمانده بود. خیابان رنگ دود به خود گرفته بود. صدای گام‌هایم به شدت سکوت خیابان را در هم می‌شکست.
جلوی در سیگارفروشی ایستادم و با انگشت روی شیشۀ پنجره ضربۀ نسبتاً آرامی زدم. پرده کرکرۀ شبز رنگ داخل سیگارفروشی، شیشۀ پنجره را تبدیل به آینه کرده بود. در این آینه دو مرد را دیدم که به سمت دیگر خیابان می‌رفتند.
هیچ صدایی از داخل مغازه به گوش نرسید. این بار محکم‌تر روی شیشه کوبیدم و دستم را پایین آوردم تا دستگیره در را تکان بدهم.
کسی از داخل توصیه کرد که:
- «حالا که سالمی، راهتو بکش از این جا برو.»» - از صفحه ۶۷ کتاب

مرتبط:
+پرونده‌ای درباره داستان پلیسی، روزنامه همشهری

آشنایی با ویرجینیا وولف

پل استراترن
ترجمه‌ی مرجان رضایی
نشر مرکز
۱۰۴ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
۳ از ۵

کتاب از مجموعه‌ی آشنایی با نویسندگانه که پل استراترن نوشته و نشر مرکز چاپ کرده. راستش تعداد صفحات کم، اسم فارسی و اسم انگلیسی کتاب (Virginia Woolf in 90 Minutes) این حسو به‌م می‌داد که قراره کلیاتی درباره‌ی وولف و کتاب‌هاش بگه که همه جا می‌گن و عملن چیز جدیدی درباره‌ی وولف نگه. ولی این‌جوری نبود.

استراترن بیش‌تر به زندگی وولف می‌پردازه و سعی می‌کنه شخصیت پیچیده‌ی وولف و بحران‌های روحی متعددی که پشت سر گذاشته رو توضیح بده. هر جا تو زندگی وولف به نوشتن کتاب می‌رسیم خود کتاب، نقشش تو زندگی وولف و اهمیتش تو ادبیات جهان رو می‌گه، ولی خیلی کم وارد نقد کتاب می‌شه. فقط خطوط پررنگ زندگی وولف رو می‌کشه و در نهایت برای ما چهره‌ای از وولف رسم می‌کنه که احتمالن به خودش شباهت زیادی داره، ولی فاقد جزئیات و ریزبینیه.

در مقایسه با کتاب «ویرجینیا وولف» که تازگی نشر هرمس تو مجموعه‌ی زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌هاش چاپ کرده و نویسنده‌ش -جان لیمن- از آشناهای وولفه، به نظرم این کتاب مفیدتر و حتا جامع‌تر بود. جان لیمن تقریبن همه‌ی اتفاق‌ها رو به یه مقدار توضیح می‌ده، اطلاعات خاله‌زنکی می‌ده و انگار قادر نیست تشخیص بده که کجای زندگی وولف ارزش پرداخت بیش‌تر داره. ولی هوشیاری استراترن تو تشخیص نقاط مهم زندگی وولف، پرداختن به اون‌ها، داشتن استراتژی مشخص برای کتاب و حذف اتفاق‌های بی‌ربطه.

ترجمه‌ی کتاب قابل قبوله و حتا نقل قول‌های رمان‌های وولف هم به نظرم خوب ترجمه شده. اگه می‌خواید تصویرتون از ویرجینیا وولف چیزی دقیق‌تر از زن افسرده‌ای باشه که سنگ تو جیب می‌ذاره و به ته رودخونه می‌ره و حوصله‌تون نمی‌آد زندگی‌نامه‌ی مفصلی رو که کاترین بل (خواهرزاده‌ی وولف) نوشته بخونید، این کتاب می‌تونه کمکتون کنه.

مرگ و پنگوئن

آندری کورکف
ترجمه‌ی شهریار وقفی‌پور
انتشارات روزنه
۲۸۴ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۳.۵ از ۵

«آندری کورکف» نویسنده‌ی اوکراینیه و معروف‌ترین کتابش هم همین کتابه که وقفی‌پور از انگلیسی ترجمه کرده. کتاب همون‌قدر غریب مونده که اسمش، داستانش و شخصیتش غریبن.

ویکتور، نویسنده‌ی ناموفق، از باغ وحش پنگوئنی -به اسم میشا- گرفته و باهاش زندگی می‌کنه. میشای پنگوئن ماهی یخ‌زده می‌خوره و با بازی تو وان حموم ذوق می‌کنه. زندگی ویکتور با استخدام تو کار عجیبش کم‌کم تغییر می‌کنه: ویکتور برای نوشتن آگهی ترحیم برای آدم‌های زنده استخدام می‌شه. ویکتور زندگی خلوتی داره و چندتا دوستی هم که داره یه جوری به پنگوئن یا مرگ مربوطن. یکی از دوست‌هاش هم دختر کوچیکش رو می‌ذاره پیش ویکتور و ناپدید می‌شه. ویکتور بی‌خبرتر از اونه که اتفاق‌های زندگیش رو بفهمه و از اون‌جا که راوی محدود به ذهن ویکتوره، ما هم تو این همه اتفاق عجیب‌وغریب گیج می‌شیم، فقط می‌دونیم که چیزهایی داره اتفاق می‌افته، ولی نمی‌دونیم چی.

کورکف با جمله‌های کوتاه، طنز ملایم، توصیف‌های روشن و گاهی دور از ذهن، همون حس زنده‌ای رو زیر پوست می‌دوونه که دیدن تصویر پنگوئن به آدم می‌ده: ظاهری ساده و بی‌حس، با احساسات عمیقی که گفته نمی‌شن. این قضیه با خط کُلی داستان -پنهان‌شدن حقیقتی که ازش حرف زده نمی‌شه- هم هم‌خونی داره... انگار همه چی زیر برف دفن شده، برفی که یه روزی آب می‌شه.

با وجود این‌که به نظرم کتاب تو جمع‌کردن ماجراها خیلی موفق نیست، ولی خوندنش رو کاملن توصیه می‌کنم. به هر حال، روبه‌رو شدن با زندگی یه مرد، پنگوئن و یه دختر کوچیک تجربه‌ی منحصر به فردیه.

در جستجوی زمان از دست رفته - ۵

کتاب پنجم: اسیر

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۵۲۲ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

اگه «طرف گرمانت‌ها» رو کتابِ اشرافیت و «سدوم و عموره» رو کتاب بدی‌ها بگیریم، «اسیر» بی‌بروبرگرد کتابِ عشق جست‌وجوئه. آلبرتین معشوقه‌ی راوی به خونه‌ی راوی اومده و زندگی رنج‌آوری رو با هم شروع کردن. تو «اسیر» راوی به خاطر حسادت شدیدش -که لازمه‌ی عشقشه- آلبرتین رو تو خونه زندانی می‌کنه و همه‌ش دنبال اینه که آلبرتین اعتمادی رو به‌ش برگردونه که هیچ‌وقت به‌ش نداشته، دنبال اینه که تو آلبرتین ِ در دست‌رس همون جاذبه‌ای رو پیدا کنه که تو آلبرتین اثیری می‌دید.

عشق راوی به آلبرتین، مثل بقیه‌ی عشق‌های جست‌‌وجو، مایه‌ی آرامش نیست؛ هم‌زاد اضطرابه و برانگیزنده‌ی حسادت؛ دردیه که با آرامش کم‌تر نمی‌شه و با حسادت زیاد می‌شه. و این‌جا هم، عشق مثل خیلی چیزهای دیگه، جنبه‌ی فیزیکی پیدا نمی‌کنه؛ همه چی تو ذهن راوی می‌گذره و معشوقه‌ی به خواب رفته، یه نامه یا نهایتن بوسه برانگیزنده‌ی حس‌های راوی‌ان، حس‌هایی که به تدریج شاخ‌وبرگ می‌گیرن. پروست حس‌هاش رو می‌کاوه و به قنات‌هایی از احساسات ما می‌رسه که تو سطح پایین‌تری از خودآگاه ما به هم راه پیدا می‌کنن. همین باعث می‌شه که علی‌رغم این‌که راوی جست‌وجو راوی خاصیه، ولی از تجربه‌های مشترک آدم‌ها حرف برنه که برای راوی یک جور خاصه و تو ذهن هر خواننده‌ای یه جور شکل می‌گیره و خاص می‌شه.

«اسیر» اولین جلد جست‌وجوئه که بعد از مرگ پروست چاپ شده. در واقع، نسخه‌ی موجود، نسخه‌ی نهایی کتاب نیست و از رو دست‌نوشته‌ی پروست چاپ شده. از اون‌جا که پروست عادت داشته کتاب رو مدام بازنویسی می‌کرده و هی کاغذ این‌ور اون‌ور کاغذ اصلی می‌چسبونده، به نظر می‌رسه یه جاهایی برچسب‌ها از یه جا دیگه اومدن تو اون صفحه، مثلن می‌گه فلانی مُرده در حالی که چند صفحه بعد می‌بینیم یارو زنده‌س. یه جاهایی هم هست که یادش رفته جمله رو تموم کنه.

×××
«سرشتی که می‌کوشیم انکار کنیم به هر حال در درون ما هست. چنین است که گاهی ما وقت خواندن شاهکار تازه‌ای از یک نابغه، با خوشحالی همه‌ی اندیشه‌هایی را در آن می‌بینیم که خود نیز داشته امّا بی‌ارزش پنداشته بودیم، همه‌ی شادی‌ها یا غم‌هایی که در خود مهار کرده بودیم، دنیایی از احساس‌هایی که ناچیز می‌شمردیم امّا از کتابی که در آن دیده‌امشان می‌آموزیم که احساس‌هایی ارزشمندند.»

ژاله‌کُش

ادویج دانتیکا
ترجمه‌ی شیوا مقانلو
نشر چشمه
۲۳۰ صفحه، ۴۵۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۲ از ۵

ژاله‌کش، تنها اثر منتشر شده‌ی خانم ادویج دانتیکا در ایران و ظاهرن موفق‌ترین اثر او در جهان است، که اگر دقیق‌تر شویم، موفقیت خود را از دو جریانِ مد روز وام می‌گیرد: جریان اول، روایت‌های پازل‌گونه است. شخصیت‌هایی در داستان‌های ظاهرن مستقل که هم‌خانه، هم‌خون یا همسرند، وقایع یکسانی که در دو داستان مجزا اتفاق می‌افتند و گذشته‌ی آدم‌ها که در داستانی دیگر آشکار می‌شوند، از المان‌های اصلی روایت‌های متقاطع‌اند که این روزها،‌ چه در سینما («تصادف»،‌ «بابل»،‌ «عشق سگی» و ...) و چه در ادبیات،‌ خالق اثر را بسیار مسلط و تکنیکی جلوه می‌دهند و علاوه بر اقبال مخاطب عام، معمولن تحسین منتقدان را هم به دست می‌آورند، فارغ از شیوه‌ی کاربرد خالق از این تکنیک و جور بودن آن با اثر. جریان دوم، موج گرایش به فرهنگ‌های بومی در امریکا و در پی آن، استقبال از نویسندگان دو یا چندملیتی است که از مردم کشور بومی‌شان می‌نویسند. نمونه‌های این آثار هم بسیار است: از کارهای خوبی مثل «مترجم دردها»ی جومپا لاهیری تا طنزنویسانی سطحی مثل فیروزه جزایری.

در کتاب از هر دوی این جریان‌ها استفاده شده، برای  تصویر کردن کشتار مخالفین حکومت هاییتی (که اسم ژاله‌کُش هم از همین‌جا آمده، یعنی کشتار و دستگیری صبح زود و وقتی هنوز ژاله روی چمن‌ها بوده، انجام می‌شده)، استعمار و درگیری‌های داخلی این کشور، و تاثیر آن بر نسلی از این کشور که به امریکا مهاجرت کرده‌اند. در بین این مهاجرین همه جور آدمی پیدا می‌شود، از کسانی که خود در کشتارها نقش داشته‌اند، تا بازماندگانِ قربانیان و جوانانی که به خاطر پیامدهای این کشتارها، در امریکا به شغل‌های سطح پایین مشغول‌اند. داستان‌ها روان و تا حدی جذاب‌اند و ترجمه‌ی خوبی دارند، ولی متاسفانه چیزی بیش از این عاید خواننده نمی‌کنند، بین آثار قویِ قبل و بعد از خود به سادگی فراموش می‌شوند و ارزش آن‌ها، تنها در بازنگاری و حفظ سرگذشت غم‌بارِ هاییتی خلاصه می‌شود: کاری که از کتاب‌های تاریخ و مقاله‌ها نیز برآمدنی است.

کتاب ولی با پیام شخصی نویسنده به خواننده‌ی ایرانی آغاز می‌شود. با این که نشر بیش‌تر کتاب‌هایی که در ایران چاپ می‌شوند هم‌چنان غیرقانونی است، پیام‌ها و کسب‌ اجازه‌هایی از این دست که معمولن نتیجه‌ی توافق دوستانه‌ای بین مترجم/ناشر و نویسنده‌اند، اتفاق‌های خوبی هستند و نشان می‌دهند که اگر ناشران و نویسندگان خارج از ایران، حق نشر خود را دریافت نمی‌کنند، لااقل از چاپ کتاب‌شان در ایران اطلاع دارند و این، شاید کمی از گناه‌مان کم کند.

حق‌السکوت

ریموند چندلر
ترجمه احسان نوروزی
انتشارات مروارید
۲۲۰ صفحه، ۲۷۰۰ تومان
چاپ دوم، تیر ۱۳۸۶
۳.۵ از ۵

اگر چندلر خوانده باشید حتما فیلیپ مارلو را می‌شناسید. مارلو، مخلوق دوست‌داشتنی چندلر، کارآگاهی خصوصی است که شخصیت اول تقریبا تمام داستان‌های چندلر است. او مردی است در اواخر دوره جوانی و اوایل میان‌سالی، مجرد، و پابند به اصول اخلاقی خودش؛ اصولی که لزوما با قوانین سازگار نیستند. اما همین نیست. مارلو در ازای پول کار می‌کند، اما گاهی بی‌پول هم کار می‌کند. پیش می‌آید که حتی از جیب هم روی یک پرونده خرج کند. زندگی ساده‌ای دارد، ولی پول‌هایش را جمع کرده و یک اولدزموبیل درست و حسابی برای خودش خریده. یک بار عاشق زنی شده و هنوز گاهی به یادش می‌افتد. گاهی با خلاف‌کار پرونده‌اش هم‌ذات‌پنداری دارد، درکش می‌کند، و حتی در یک داستان فراریش می‌دهد. به عقیده خیلی‌ها، فیلیپ مارلو کامل‌ترین نمونه قهرمانان رمان سیاه است که تا به حال ساخته شده.

رمان حق‌السکوت به این ترتیب شروع می‌شود: فیلیپ مارلو از طرف یک وکیل مامور می‌شود تا دختری را دنبال کند. همین. نه قتل و جنایتی در کار است و نه حتی دزدی‌ای. مارلو نمی‌داند دختر کیست و چه کار کرده. اما روش کار مارلو مزدوری نیست. او باید بداند چه کار می‌کند. بنابر این، مثل اغلب اوقات، به جاده خاکی می‌زند. کارآگاهی که مامور شده تا دختر را مخفیانه دنبال کند خودش را به او نشان می‌دهد، به او می‌گوید که مامور شده تعقیبش کند، و از او می‌پرسد که چرا. مارلو به زور از هر منبعی که بتواند اطلاعات بیرون می‌کشد، از جانش مایه می‌گذارد و تا دم مرگ می‌رود، و کم‌کم ماجرای دختر آن قدر شاخ و برگ پیدا می‌کند که تبدیل به یک پرونده پلیسی درست و حسابی می‌شود.

رمان سیاه، که نوعی جدید از رمان جنایی-پلیسی بود، دو اوج مهم داشت: داشیل همت و ریموند چندلر. داشیل همت را عملا به عنوان مبدع این نوع داستان می‌شناسند و چندلر، که داستان‌نویسی را تقریبا بعد از همت شروع کرد، آن را تکمیل کرد. علاوه بر ویژگی‌های مضمونی و فضاسازی‌های جدید این نوع داستانی، دیالوگ‌های قوی و توجه به نثر در رمان سیاه بسیار بارز است. به طور خاص در مورد چندلر، نثر بدون آن که مصنوعی یا متکلف باشد، آن چنان قوی و تاثیرگذار است که زبان خیلی‌ها را به تحسین باز کرده (جویس کرول اوتس نثر چندلر را در دنیای ادبیات «بی‌مانند» توصیف می‌کند و پل اوستر معتقد است که آمریکا تا به حال نتوانسته از هیچ‌جا بهتر از «منظر و شیوه‌ای که چندلر برای سخن گفتن یافت» به خود بنگرد). متاسفانه ترجمه این کتاب در تولید نثری معادل نثر اصلی در فارسی موفق نبوده است، اما در همین جا هم هر از گاهی که چندلر واقعی از پشت متن ترجمه شده سرک می‌کشد می‌توان از او لذت برد.

(سه نکته: اول این که متن انگلیسی بعضی از رمان‌های چندلر را می‌توانید به راحتی روی اینترنت پیدا کنید؛ دوم این که جز این کتاب، در فارسی کتاب‌های «قاتل در باران» با ترجمه امید نیک‌فرجام و «خواب گران» با ترجمه قاسم هاشمی‌نژاد را هم خوانده‌ام، و به نظرم نیک‌فرجام در نزدیک شدن به چندلر از همه موفق‌تر بوده است؛ و سوم این که تا آن‌جا که می‌دانم، جز این سه کتاب که اسم بردم، کاوه میرعباسی هم داستان «بانوی دریاچه» را در سری کتاب‌های سیاه انتشارات طرح‌نو ترجمه و چاپ کرده که حالا دیگر خیلی سخت گیر می‌آید، اما چاپ جدید آن به زودی با قیمت ۶۰۰۰ تومان به بازار می‌آید. میرعباسی بنا بوده کتاب «خداحافظی طولانی» چندلر را هم در همین سری ترجمه کند که تا به حال چاپ نشده است. این‌جا هم خبر از چاپ کتابی هست که من تا به حال ندیده‌امش.)

***

«اولین حس این بود که اگر کسی باهام بلند حرف زد بزنم زیر گریه. دوم، این که اتاق برای سرم خیلی کوچک است. جلوی سرم از عقبش کلی فاصله داشت و دو طرفش از هم دور بودند، گرچه ضربان گنگی از این شقیقه به آن شقیقه‌ام می‌کوبید. این دوره زمانه هم که فاصله مهم نیست.
سومین حس این بود که از جایی نه چندان دور صدای ناله‌ای از ته گلوی کسی می‌آید. چهارمین حس و آخرینش این بود که آب یخ روی پشتم می‌ریزد. روکش تخت نشان می‌داد که روی صورتم خوابیده‌ام، البته اگر اصلا صورتی داشته باشم. آرام برگشتم و نشستم و صدا با یک تالاپ قطع شد. چیزی که صدا می‌کرد و تالاپ کرد، حوله‌ی گره‌زده‌ای پر از قالب یخ در حال آب شدن بود. یک نفری که خیلی خاطرم را می‌خواسته گذاشته بودش پشت سرم. یک نفری هم که کم‌تر دوستم داشته کوبیده بود پشت سرم. شاید هردوشان یک نفر بود. خب حال و هوای آدم‌ها عوض می‌شود.» - از صفحه ۴۵ کتاب

مرتبط:
+ «خداحافظی با فلیپ مارلوی خسته»، مقاله مهدی یزدانی خرم در معرفی رمان، روزنامه اعتماد
+ «رمان پلیسی چیست؟» به همراه «تولد رمان سیاه» در سایت مد و مه
+ «درباره ریموند چندلر»، فردریک جیمسن، مازیار اسلامی، مجله ارغنون
+ «ریموند چندلر از زبان بیلی وایلدر» در بلاگ کابوسهای فرامدرن

برچسب: 

انگیزه‌های غیرطبیعی

پی. دی. جیمز
ترجمه خسرو سمیعی
انتشارات طرح نو (کتاب‌های سیاه)
چاپ اول، ۱۳۷۸
۲۴۵ صفحه، ۲۳۰۰ تومان
۲.۵ از ۵

«جسد که دست‌هایش بریده شده بودند در کف قایقی بادبانی که در نزدیکی ساحل سوفولک بدون هدف در حرکت بود، قرار داشت.جسدِ مرد میانسالی بود، جسد مردی شیک. به جای کفن لباسی تیره که راه‌راه باریک داشت تن لاغرش را پوشانده بود. لباس، در زمان مرگ نیز به اندازه زمان حیات صاحبش زیبا به نظر می‌رسید. کفش‌های سفارشی‌اش، علی‌رغم نوک‌های پهن و خراش‌های جزئی، هنوز در اثر واکس می‌درخشیدند و کراواتی ابریشمی زیر سیب آدم برآمده‌اش گره خورده بود. این مسافر نگون‌بخت برای گردش در شهر این‌گونه با دقت لباس پوشیده بود نه برای گردش در دریایی خلوت و نه برای مرگ.» - بند اول کتاب

پی دی جیمز هم، مثل همه جنایی‌نویسان دیگر، کارآگاهی دارد که با تکیه بر نبوغ و جسارتش پرونده‌ها را حل می‌کند. در مورد او، این کارآگاه زبردست آدام دالگلایش است، سربازرس اسکاتلندیارد، میان‌سال، و البته که مجرد. اما علاوه بر این‌ها، دالگلایش ویژگی منحصر به فردی هم دارد: او شاعر است. و حالا کارآگاه شاعر، بعد از حل یک معمای قتل پیچیده و در میانه یک درگیری عشقی، با استفاده از یک مرخصی چند روزه به دیدار عمه‌اش در سوفولک، ییلاقی در حومه لندن که استراحتگاه نویسندگان و روشنفکران است، می‌رود تا در آرامش ویلای بزرگ این پیرزن خودساخته آشوب درونش را کمی آرام کند و به رابطه‌اش با زن دلخواهش بیندیشد.

ورود دالگلایش به سوفولک مصادف می‌شود با کشف جسد دست بریده، که متعلق به یک نویسنده داستان‌های پلیسی و از همسایگان عمه است، و کارآگاه بیچاره هر چه تلاش می‌کند نمی‌تواند خودش را بیرون این ماجرا نگه دارد. او البته به طور رسمی درگیر پرونده نمی‌شود، و در واقع، مسئول قانونی پیگیری ماجرا کارآگاهی از پلیس محلی است، اما دالگلایش ناگزیر در بحث‌ها و پرگویی‌های دوستان نویسنده‌اش درباره قتل شرکت می‌کند و متوجه می‌شود که مقتول ایده نوشتن رمانی را داشته که با توصیف جسد مردی با دستان بریده در قایق آغاز شود، یعنی دقیقا همان وضیعتی که جسد خودش در آن پیدا شد.

دالگلایش ماجرا را دنبال می‌کند و استمرارش در آخر به کشف راز قتل هم می‌انجامد. در طول رمان، گاه به گاه توصیفات درخشان و ملاقات‌های زیبایی با افراد مختلف شکل می‌گیرند که جدای از ارزشی که می‌توانند در راه حل معما داشته باشند، لحظاتی را خلق می‌کنند که به خواننده لذت ادبی هم می‌دهند. البته تعداد این لحظات خیلی زیاد نیست و کتاب همچنان یک رمان جنایی باقی می‌ماند. به نظر من، دقیقا در تولید یک داستان جنایی کامل هم هست که جیمز ناکام می‌ماند. راز قتل، در آخر داستان، با گوش دادن به اعترافات قاتل در مورد شیوه و انگیزه قتل، از یک نوار ضبط شده که در حکم وصیت اوست، کشف می‌شود. گر چه در پایان داستان متوجه می‌شویم که کارآگاه ما تقریبا تمام ماجرا را متوجه شده بوده و برای جمع‌آوری مدارک علیه مجرمین هم کارهایی کرده، اما در مجموع کل روند راضی‌کننده نیست. به گمانم دلیل این اتفاق ناخوشایند هم این است که خواننده، به خاطر ناقص بودن اطلاعاتش، نمی‌تواند در فرآیند حل مسئله با کارآگاه همراهی و یا صحیح‌تر، رقابت کند و در آخر کار، که قاتل خودش خودش را در اعترافاتش معرفی می‌کند، حس می‌کند کمی کلاه سرش رفته است.

مجموعه کتاب‌های سیاه انتشارات طرح نو، که بنایشان بر ترجمه و چاپ آثار جنایی و پلیسی مهم دنیا از شرلوک هلمز تا امروز، آن هم با ترجمه اکثرا خوب مترجمانی نامی است، مجموعه بسیار ارزشمندی است که با وجود آن که از تمام عناوین چاپ شده‌اش استقبال خوبی نشد و چاپ اول بعضی‌ها، مثل همین «انگیزه‌های غیرطبیعی»، بعد از دوازده سال هنوز در تک و توک کتاب‌فروشی‌ها خاک می‌خورد، باز هم گه گاه کتاب جدیدی بر عناوینش افزوده می‌شود. اگر علاقه‌مند داستان‌های جنایی هستید و تا به حال از این مجموعه چیزی نخوانده‌اید، توصیه من این است که به هر کدام از کتاب‌هایش که دستتان رسید نگاهی بیندازید.

مرشد و مارگریتا

میخائیل بولگاکف
ترجمه عباس میلانی
فرهنگ نشر نو
۴۴۳ صفحه، ۹۰۰۰ تومان
چاپ دهم، ۱۳۸۹
۴ از ۵

برای رمان «مرشد و مارگریتا» می‌توان دو نیمه در نظر گرفت. نیمه اول با ورود مردی سیاه‌پوش با چشمانی دو رنگ به مسکو آغاز می‌شود. او در بدو ورود با یک شاعر جوان و یک سردبیر پیر وارد بحثی درباره وجود یا عدم وجود مسیح، و به طبع آن شیطان، می‌شود و در پایان بحث برای سردبیر پیر پیش‌بینی می‌کند که امروز عصر سرش از تن جدا خواهد شد. این اتفاق می‌افتد، و شاعر جوان به دنبال غریبه سیاه‌پوش می‌افتد و دوستان او را هم می‌بیند. یکی یک مرد لاغر و ژولیده با لباس مندرس و عینکی کج و معوج است و دیگری گربه بزرگی که بلیط می‌خرد و سوار مترو می‌شود. شاعر با تعریف کردن آن چه دیده برای دیگران دیوانه به حساب می‌آید و در تیمارستان جدید شهر بستری می‌شود.

غریبه سیاه‌پوش خودش را معرفی می‌کند: پروفسور ولند، استاد جادوی سیاه. او کاری می‌کند که مسئولین تئاتر بزرگ شهر، بدون این که خودشان بدانند، یک هفته سالن را در اختیارش بگذارند. شب اول برنامه شعبده‌بازی ولند اجرا می‌شود. او و دوستانش در آن شب و شب‌های بعد همه کار می‌کنند و مسکو را کامل به هم می‌ریزند: لباس‌های کهنه خانم‌های شهر را با لباس‌های نوی بنگاه‌های مد پاریس عوض می‌کند و بعد این لباس‌ها محو می‌شوند، از آسمان پول می‌بارد، سر یک نفر از تنش جدا می‌شود و بعد دوباره روی تنش می‌چسبد، یکی از مسئولین غیب می‌شود و در غیابش کت و شلوارش مسئولیت‌هایش را انجام می‌دهند، کل کارمندان یک اداره عریض و طویل با هم یک ترانه را می‌خوانند، و ... من با دلی آرام و قلبی مطمئن به این نیمه اول کتاب، که تا صفحه ۲۳۷ طول می‌کشد، ۵ از ۵ می‌دهم.

در تیمارستان، شاعر با دیوانه دیگری هم‌صحبت می‌شود که خودش را «مرشد» می‌نامد. مرشد نویسنده بوده و داستانی درباره پونتیوس پیلاطس، حاکم اورشلیم در زمان تصلیب مسیح، نوشته و پس از آن که نتواسته چاپش کند، در اوج سرخوردگی، رمانش را سوزانده. مرشد پیش از ورود به تیمارستان درگیر عشق متقابل با زنی به نام مارگریتا می‌شود. نیمه دوم رمان داستان تلاش مارگریتا است برای رسیدن به مرشد. او از ولند وعده می‌گیرد که اگر آن چه می‌خواهد را انجام دهد، به مرشد می‌رسد و پس از آن ماجراهای مارگریتا است در دنیای عجیب و غریب و سحرانگیز ولند و دوستان.

به زعم من، متاسفانه نیمه دوم کتاب نمی‌تواند رمان را کامل کند. توجیه داستانی دقیقی برای تمام آن چه در این نیمه اتفاق می‌افتد پیدا نمی‌کنم، و در بهترین شرایط می‌توانم فکر کنم که در این نیمه بیشتر تاکید بر نمادهاست—و این برای من راضی‌کننده نیست. در آخر هم یعضی صحنه‌ها و اتفاقات بی‌کلید رها می‌شوند. اما جدای از این‌ها، توانایی بولگاکف در ارائه توصیفات بی‌نظیر، که به شکل عجیبی زنده و ملموس می‌شوند، تحسین‌برانگیز است. او در هر سه فضای رمانش، یعنی وضع فعلی مسکو و حضور ولند، دنیای رابطه مرشد و مارگریتا، و بخش‌هایی از رمان مرشد که در اورشلیم دو هزار سال پیش می‌گذرد، آن چه را که می‌خواهد به بهترین نحو می‌سازد. طنز ظریف و گزنده بولگاکف هم در تمام طول رمان قابل ردیابی است. و شاید بارزتر از هر خصیصه دیگری، تخیل شگفت‌انگیز بولگاکف در به هم ریختن مسکوی دوران خودش، یعنی اوج کمونیسم، به دست ولند است که مدام خواننده را غافلگیر می‌کند، و احتمالا اصلی‌ترین دلیلی است که خیلی‌ها بر رابطه این کتاب و چیزی که «رئالیسم جادویی» می‌خوانندش تاکید کرده‌اند.

***

«واسیلی استپانوویچ تا وارد شد، از شدت وحشت کیف از دستش افتاد. وحشتش کاملا موجه بود.
پشت میز عظیم، با دوات بزرگ بلورش، کت و شلواری تهی نشسته بود. قلم خشکی، بی‌آنکه در دست کسی باشد، با شتاب بر کاغذی حرکت می‌کرد. کت و شلوار، پیراهن و کراوات داشت، در جیب بغلش، خودنویسی آویزان بود، ولی فراز یقه، گردن و سری نبود و از آستین کت هم مچ دستی بیرون نمی‌زد. کت و شلوار سخت مشغول کار بود و به سر و صداهایی که در اطرافش می‌گذشت توجهی نداشت. کت و شلوار، متوجه ورود کسی شد، به پشت صندلی لم داد و از جایی که اندکی بالاتر از یقه بود، صدای آشنای پروخور پتروویچ شنیده شد:
"چه کار داری؟ مگر علامت دم در را ندیدی؟ نوشته بود کسی را نمی‌پذیرم."» - از صفحه ۲۰۷ کتاب

مرتبط:
+ نگاهی به رمان مرشد و مارگریتا، شهرام عدیلی‌پور، سایت جن و پری
+ «تنها متن است که می‌ماند»، مقاله امیرحسین یزدان‌بد در روزنامه اعتماد
+ «همچون یک خیال ساکت»، مقاله جواد عاطفه در سایت جن و پری

لب بر تیغ

حسین سناپور
نشر چشمه
۱۶۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۹
۲ از ۵

سمانه دختر یکی از خانواده‌های اعیان شهر است. خانه‌شان در خیابان حسابی است، پایین میدان تجریش. یک نوچه لات موتوری، که شغل اصلیش کیف‌قاپی است، عاشق شده و دنبالش می‌افتد. اسم پسرک داوود است. پدر سمانه پلیس خبر می‌کند. داوود با پلیس‌ها درگیر می‌شود، می‌زندشان و فرار می‌کند. فرنگیس، که زن‌بابای سمانه است، گذشته بدی داشته که از شوهرش، یعنی پدر سمانه، قایمش کرده. همین گذشته ناجور آتو دست کسی به اسم ثقفی می‌دهد که با کمک فرنگیس نقشه‌ای بکشند و سمانه را بدزدند، تا از پدرش اخاذی کنند. آن‌ها یک دسته لات را اجیر می‌کنند برای آدم‌دزدی. درست سر بزنگاه، داوود می‌پرد وسط و به ضرب تیزی دو نفر را از پا در می‌آورد و یکی را هم زخمی می‌کند. بعد سمانه را نجات می‌دهد و به خانه خودشان، که طبعا کثیف و خرابه و شلوغ است، می‌برد.

سمانه فردای آن روز به خانه خودشان برمی‌گردد، ولی دیگر سمانه قدیم نیست. او هم عاشق داوود می‌شود و گذشته مرفه خودش را نفی می‌کند. پدرش، با وجود این اتفاقات، هنوز حکم عقل سلیم را دارد و درگیر مادیات و حفظ شان و شئونات خودش است. فرنگیس از خودش بدش می‌آید، اما ثقفی هم‌چنان پیگیر اجرای نقشه‌اش است. از آن طرف، رفقای کسانی که چاقوی داوود ناکارشان کرد، دره به دیار به دنبال پیدا کردن داوود می‌افتند. امیرخان، گنده لات قضیه، عزم کرده که حتما انتقام رفیق گرمابه و گلستانش، منصور، را بگیرد. از آن طرف سمانه، علی‌رغم مخالفت‌های خانواده، با داوود به پارک و رستوران می‌رود و ...

من تا به حال کاری از حسین سناپور نخوانده بودم، و با وجود تعریف‌هایی که از «نیمه غایب» و «ویران می‌آیی» شنیده بودم، تجربه اولم از او متاسفانه تجربه بدی بود. فکر می‌کنم از همین خلاصه دو بندی‌ای که از ماجرای کتاب دادم هم مشخص شده باشد که قصه از چه نوعی است و در چه دسته‌ای قرار می‌گیرد. می‌شد انتظار داشت که یک همچین قصه تکراری‌ای، به کمک پرداخت مناسب یا منظر جدید داستان‌نویس، یا اقلا به لطف بازی‌ها و زیرکی‌ها کلامی و فرمی، ارزش باز شنیدن پیدا کند، اما در پرداخت هم هیچ اتفاق خاص و چشم‌گیری نمی‌افتد. بارزترین خصیصه ظاهری کتاب پرش‌های منظر راوی در فصل‌های کوتاه کمتر از ده صفحه‌ای است، که کمکی به نجات داستان نمی‌کنند و حتی می‌شود از آن‌ها این بهانه را هم گرفت که نویسنده با حذف محدودیت منظر راوی، آن هم بی‌توجیه قوی، صرفا کار خود را برای سرک کشیدن به هر جا و تعریف کردن هر بخش از ماجرا که باب طبعش بوده راحت کرده است.

***

«گوریل راه افتاد، صندلی را با پا از جلوِ راهش کنار زد. جلوِ میز که رسید، همین‌طوری دست برد روی میز و تقویم رومیزی را پرت کرد طرفِ صورت ثقفی. ثقفی دست نگه داشت جلوِ صورتش. چشم‌های امیرکله انگار نه به او که به نوک دماغ خودش خیره بود و او را نمی‌دید و هیچ‌چیز دیگری را هم نمی‌دید.
گفت: «یک گندی زده‌اید و آمده‌اید دستِ پیش بگیرید. درست است؟»
دست‌های امیرکله دراز شد و او توی دست‌های امیرکله از روی صندلی کنده شد و از پشت کوبیده شد روی میز. با وجود دردِ پُشتش و سرش، که معلوم نبود به چه خورده بود، حواسش به چشم‌های او بود و به حرف‌های خودش که کی می‌توانند کاری کنند که دیگر آن‌طور به او نگاه نکند.» - از صفحه ۴۲-۴۳ کتاب

مرتبط:
+ یادداشت کوتاه مریم اسحاقی بر کتاب
+ «بابا ما خرابتیم به مولا!»، افاضات شیخ پشم الدین، بلاگ‌دار «مطبع الموالات»، در باب کتاب
+ «جاشیه به جای متن»، دعوت به خواندن «لب بر تیغ» در روزنامه فرهیختگان

نوازنده همراه و بیماری سیاه

نینا بربرووا
ترجمه سروژ استپانیان
نشر کارنامه
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۵
۲۰۶ صفحه (جیبی)، ۳۹۵۰ تومان
۳.۵ از ۵

«نوازنده همراه و بیماری سیاه» مجموعه دو داستان حدودا صد صفحه‌ای است از نینا بربرووا، نویسنده روس. «نوازنده همراه» در قالب دست‌نوشته‌های زنی است که پس از مرگ او پیدا شده‌اند و پس از ویرایش به چاپ سپرده شده‌اند. زن، که نامش سونیا بوده، داستان زندگیش را از کودکی تا میان‌سالی نوشته است. او نوازنده پیانو و ساکن پترزبورگ بوده و پس از انقلاب روسیه، به دلیل وضع بد مالی از ۱۸ سالگی مجبور به کار کردن می‌شود. کاری که پیدا می‌کند نوازندگی همراه یک زن خواننده مشهور به نام ماریا نیکلایونا است. از آن پس زندگی سونیا با زندگی ماریا گره می‌خورد. آن‌ها ابتدا به تورهای دور روسیه می‌روند و بعد هم به همراه همسر ماریا قاچاقی کشور را ترک می‌کنند و به پاریس می‌روند. ماریا درگیر یک ماجرای عشقی می‌شود و سونیا شاهد ماجراست، تا آن که عاقبت ماریا و عاشقش به آمریکا می‌روند و او را تنها می‌گذراند.

داستان دوم، به نام «بیماری سیاه»، روایت اول‌شخص مردی است به نام یوگنی پتروویچ که تصمیم می‌گیرد گوشواره‌های یادگار زنش را بفروشد و از پاریس، که در آن زندگی می‌کند، به آمریکا برود؛ به دنبال دوستی به نام دروژین که در شیکاگو زندگی می‌کند و شبیه اسب است. داستان سه بخش دارد. بخش اول در پاریس است و از تلاش یوگنی برای فروش گوشواره‌ها تا هم‌خانه شدنش با یک دختر بالرین زیبا و ترک پاریس به مقصد نیویورک را شامل می‌شود. بخش دوم در نیویورک می‌گذرد و شرح اقامت یک ساله یوگنی به عنوان پیشکار و منشی نزد نویسنده‌ای روس و روابط عاشقانه یوگنی با دختر نویسنده است. بخش سوم هم گفتار کوتاهی است از یوگنی در شیکاگو.

هر دو داستان به نوعی شرح درون به هم ریخته و روان متزلزل شخصیت‌هایشان هستند. در واقع، به نظر می‌رسد در این دو داستان ماجرا فرع بر شخصیت است. در «نوازنده همراه» ماریا به شدت بی‌اعتماد به نفس است و خود را وصله وجود سونیا می‌داند. توجه مردم به سونیا از سر میل و رغبت است و توجه به ماریا از سر ترحم. ماریا حس می‌کند نه استعداد دارد، نه هوش، و نه زیبایی. او میل دارد که در فرصتی محتمل ضربه‌ای اساسی به خوشبختی سونیا وارد کند، اما حتی در این کار هم ناکام می‌ماند. ماریا در تصور حقیر از خود فرو می‌رود، و متوجه نمی‌شود که دیگران ظاهرا چنین برداشتی از او ندارند.

یوگنی «بیماری سیاه» هم بیشتر به خوابگردها می‌ماند. او بی‌دلیل روشنی به دنبال یک خیال خود را آواره می‌کند و اما پیگیر همان خیال هم نیست. در هر جا و به هر کسی که امکانش را به او می‌دهد دل می‌بندد، و بعد از آن که رابطه‌ای شکل می‌گیرد ناگهان رها می‌کند و دور می‌شود. یوگنی می‌خواهد از خودش فرار کند، و نمی‌تواند.

نینا بربرووا در سال ۱۹۰۱ در روسیه به دنیا آمد و بعد از انقلاب از این کشور فرار کرد. مدتی در اروپا چرخید و از سال ۱۹۲۵ تا ۱۹۵۰ در پاریس ساکن شد. بعد از آن به آمریکا رفت و تا ۱۹۹۳، سال مرگش، در آن‌جا ادبیات روسی تدریس کرد. داستان «نوازنده همراه» را در سال ۱۹۸۵، و «بیماری سیاه» را در ۱۹۵۸، هر دو در پاریس منتشر کرد. جز داستان‌نویسی، شرح و نقدهایی بر آثار دیگران هم نوشت که به خصوص مقالاتش درباره آثار نابوکوف از معتبرترین بحث‌ها در این زمینه هستند. کتاب «نوازنده همراه و بیماری سیاه»، با ترجمه روان سروژ استپانیان و چاپ زیبای انتشارات کارنامه، مدخل خوبی برای آشنایی با دنیای داستانی این نویسنده است.

***

«آن موقع ساعت کوچک طلای او را فروختم و از مخمصه نجات پیدا کردم. جواهرفروشی که ساعت را خرید از من خواست که هفتۀ دیگر به او سر بزنم و اضافه کرد:
- اگر ساعت را به قیمت خوب بفروشم باز هم کمی به شما پول می‌دهم.
هفتۀ بعد وقتی سراغش رفتم گفت:
- ساعت را دیروز به قیمت خوبی فروختم. بنابراین ده درصدِ دیگر به شما تعلق می‌گیرد. من برای خودم هیچ وقت بیش‌تر از بیست درصد سود در نظر نمی‌‌گیرم. این قانون و قاعدۀ من است.» - از داستان «بیماری سیاه»، صفحه ۱۲۰ کتاب

گرینگوی پیر

کارلوس فوئنتس
ترجمه‌ی عبدالله کوثری
انتشارات طرح نو
۲۱۲ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۳
۴.۵ از ۵

فضای کلی کتاب به همون داغی‌ایه که از آمریکای لاتین توقع داریم؛ یعنی دنیایی که پُررنگ‌ترین خصلت‌های آدم‌ها رو غریزه‌شون شکل می‌ده. «گرینگوی پیر» روزنامه‌نگار آمریکاییه که تو سن ۷۱ سالگی به از آمریکا می‌آد مکزیک و به انقلاب و مبارزات می‌پیونده. تو واقعیت از روزنامه‌نگار فقط چند نامه باقی مونده و دیگه هیچ خبری ازش نیست. این‌جاس که فوئنتسِ نویسنده وارد می‌شه و زندگی «گرینگوی پیر» رو تو مکزیک تخیل می‌کنه. علاوه بر روزنامه‌نگار کتاب دو شخصیت اصلی دیگه هم داره: «توماس آرویو» ژنرال جوون مکزیکی که گرینگوی پیر رو عضو گروه تحت فرمانش می‌کنه و «هریت وینسلو» زن آمریکایی‌ای که به مکزیک اومده تا معلم سر خونه‌ی خانواده‌ی ثروتمند مکزیکی‌ای بشه که وقتِ رسیدن هریت از بین رفتن. موتور اصلی حرکتِ کتاب روابط این سه نفر با هم‌دیگه‌س. طوری که قسمت زیادی از کتاب برخورد و درگیری دو تا از این سه نفر، تو موقعیت‌های تنش‌زاس.

فوئنتس تو «گرینگوی پیر» داره رو مرز باریک بین تخیل و واقعیت حرکت می‌کنه [برخلاف «آئورا» که از یه جایی به بعد از واقعیت فاصله می‌گیره و یه رمان سورئال می‌شه]. داستان اصلی رمان روایت تخیلی از یه اتفاق واقعیه. کتاب در عین حال که خیلی جاها تحلیلی از ریشه‌های انقلاب مکزیک به ما می‌ده، خیلی جاها هم با منطق شعر پیش می‌ره. هم‌زمان که نثر داستان‌گوئه و منطق قصه‌گویی رو کتابه، نثر تو فضای سیال ذهن شخصیت‌ها شاعرانه می‌شه و تصویرها و جمله‌هایی به شکل موتیف تو ذهن شخصیت‌ها تکرار می‌شن. این حرکت بین واقعیت و خیال در کنار حرکت راوی بین ذهن سه شخصیت اصلی، تصویر فشرده و جامعی رو از انقلاب مکزیک برای ما می‌سازه.

نصف لذت کتاب به نثر عالی کوثری مربوطه. نثر شاعرانه، خشن و آهنگینی که کوثری درآورده جدن کم‌نظیره. 

×××
«شن بوته‌ها را می‌پوشانَد. افق با نوری لرزان پیش چشمش برمی‌خیزد. سایه‌های بی‌قرار ابر زمین را در حجابی سایه‌روشن می‌پوشانند. بوی خاک هوا را می‌آکند، رنگین‌کمانی سرریز می‌کند در آیینه‌ی خود. بیشه‌های انگبار با خوشه‌های زرد گل‌هاشان شعله‌ور شده‌اند. بادی سوزان بر همه چیز می‌وزد.»

گور به گور

ویلیام فاکنر
ترجمه نجف دریابندری
نشر چشمه
چاپ دوم، پاییز ۱۳۸۲
۳۰۴ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
۵ از ۵

ادی باندرن، زن روستایی، می‌میرد. او وصیت کرده که جنازه‌اش را برای دفن به جفرسن ببرند. جفرسن شهر خانواده ادی بوده، و از محل زندگی فعلیش چند فرسنگی فاصله دارد، طوری که در شرایط عادی با قاطر و گاری و بار، یک تا دو روز راه است. شوهر ادی، انسی، به همراه پنج فرزندشان راه می‌افتند و جنازه را می‌برند تا به وصیت ادی عمل کنند. اما رودخانه طغیان کرده، پل خراب شده، قاطرها می‌میرند، پای یک از بچه‌ها می‌شکند، جنازه می‌گندد، سفر طول می‌کشد، و ... این خلاصه ماجراهایی است که درنتیجه آن‌ها ادی «گور به گور» می‌شود.

«گور به گور» تعداد زیادی فصل دارد که کوتاه‌ترینشان دو کلمه و بلندترینشان حدود یازده صفحه است. عنوان هر فصل اسم یکی از شخصیت‌های داستان است، و راوی آن فصل هم همان شخصیت است. شیوه روایی داستان سیال ذهن است و صدای راوی‌ها در واقع صدای ناخودآگاه شخصیت‌های داستان است. در نقل داستان، سهم ذهن دارل، فرزند دوم ادی، از همه بیشتر است. جالب آن که زمان روایت شخصیت‌های مختلف با هم متفاوت است، و از بین شخصیت‌ها دارل تنها کسی است که تمام داستان را در زمان حال و با فعل مضارع تعریف می‌کند. جوئل، فرزند سوم، هم کم‌حرف‌ترین شخصیت‌های اصلی رمان است. او تنها یک فصل یک صفحه‌ای دارد که در آن از آرزوهایش حرف می‌زند.

خواندن «گور به گور» سخت و لذت‌بخش است. سخت از آن جهت که صداهای بسیاری را می‌شنوید از ناخودآگاه ذهن‌های متعددی که هر کدام به شیوه خودشان به مسائل خودشان فکر می‌کنند و همه هم لزوما «سالم» نیستند. کنار هم چیدن این صداهای متفاوت و تشخیص حقیقت بیرونی و انطباق آن با واقعیت درونی هر کدام از این ذهن‌ها نیازمند صرف انرژی و وقت زیادی است. به همین دلیل هم خواندن «گور به گور» یک فعالیت ذهنی سنگین است که بعد از انجام آن احساس خستگی می‌کنید. اما لذت خواندن این رمان هم به همین پیچیدگی ربط دارد. خواننده مدام در حال تلاش برای درک موقعیت خود و حل معماهای بسیاری است که به ذهنش هجوم می‌آورند. حل هر کدام از این معماها هم‌زمان حس غرور ناشی از پیروزی در یک نبرد، و میل به تحسین معمار چیره‌دست این بازی را در او بیدار می‌کنند. به علاوه، فرصت به دست آوردن درک مستقیم از درون شخصیت‌های مختلف هم برای خیلی‌ها لذت‌بخش است.

چاپ و قیافه و ظاهر کتاب مناسب و خوشایند است. ترجمه دریابندری هم، چنان که انتظار می‌رود، بسیار عالی است. مترجم در مقدمه‌اش توصیح داده که «گور به گور» عنوانی است که خودش برای کتاب انتخاب کرده، زیرا کوتاه‌ترین عبارت فارسی که به نظرش معنای عنوان اصلی را دقیق بیان کند این است: «همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می‌مردم». عنوان انگلیسی کتاب هست: “As I Lay Dying”، که نقل قولی است از اودیسه هومر. در تطابق با این رمان، نزدیک‌ترین شخصیتی که می‌توان به عنوان فاعل این جمله در نظر گرفت ادی است، زیرا اوست که مرده و در تابوتش دراز کشیده است. به همین دلیل، گر چه «گور به گور» عنوان بسیار متناسبی برای این رمان است، دانستن این که اسم کتاب عبارتی است که ادی راوی آن است، باری به داستان اضافه می‌کند که در عنوان فارسی آن نیست.

***

«به اَدی گفتم شگون نداره آدم کنار جاده زندگی کنه، عین همۀ زن‌ها به من می‌گه «خوب پس خونه‌ت رو ببر یک جای دیگه.» ولی من به‌ش گفتم این کار شگون نداره، چون که خداوند جاده رو برای حرکت درست کرده: برای همینه که جاده رو تخت خوابونده رو زمین. خدا اگه بخواد یه چیزی دائم حرکت کنه درازش می‌کنه رو زمین، مثل خود جاده، یا اسب، یا گاری؛ اگه بخواد یه چیزی سر جاش وایسه سر پا درستش می‌کنه، مثل درخت یا آدم. پس خداوند قصدش این نبوده که آدمیزاد کنار جاده زندگی کنه، چون که می‌گم آخه کدومش اول پیدا می‌شه، جاده یا خونه؟ هیچ دیده‌ای خدا بیاد جلو یک خونه جاده بکشه؟» - انسی، صفحه ۵۲-۵۳ کتاب

مرتبط:
+ «گور به گور» در منو
+ مصاحبه کوتاه خبرگزاری مهر با نجف دریابندری درباره «گور به گور»
+ مقاله «فاکنر صدای خروشان می‌سی‌سی‌پی»، علی شروقی، روزنامه اعتماد

سووشون

سیمین دانشور
انتشارات خوارزمی
۳۰۷ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
چاپ شانزدهم، بهمن ۱۳۸۸
۳ از ۵

داستان سووشون در شیراز می‌گذرد، هم‌زمان با جنگ دوم جهانی، در دوره‌ای که انگلیسی‌ها از جنوب وارد ایران شدند و به بهانه مقابله با روس‌ها و هر بهانه دیگری، داشتند به سمت شمال ایران حرکت می‌کردند و البته از هر جا هم که رد می‌شدند آن قدر پایگاه می‌زدند و نفوذ می‌کردند که عملاً آن منطقه را، گر چه به صورت غیررسمی، اشغال می‌کردند. نظام کنترلی داخل کشور هم هنوز فئودالی است و خان‌ها مالک زمین و محصول آن هستند. شخصیت اول رمان، زری، یا زهرا، همسر یکی از همین خان‌های شیرازی است به اسم یوسف.

البته یوسف خان خوبی است. یعنی به فکر مردم است و در واقع در مقابل تصویر کلیشه‌ای خان‌ها قرار می‌گیرد که ارباب ظلم و جورند. او در واقع روشن‌فکر جامعه آن روز است و برای بهبود وضع مردم تلاش می‌کند و این است که رعیتش به سرش قسم می‌خورند. نخ روایی اصلی رمان هم از همین نوع‌دوستی و آزادگی یوسف بیرون می‌آید. انگلیسی‌های مقیم شیراز برای تامین نیروهای خودشان نیاز به آذوقه بسیار دارند و به همین دلیل هم محصول تمام خان‌های اطراف را خریده‌اند، و شرایط طوری شده که انتظار پیشامد کردن قحطی در شیراز نامعقول نیست. یوسف اما، به همراه چند مالک دیگر، از فروش محصول به خارجی‌ها سر باز می‌زنند و به فکر تامین مردم در دوره بی‌غذایی‌اند. سر آخر هم یوسف جانش را روی همین کار می‌گذارد.

گفتم شخصیت اصلی رمان زری است و فقط از یوسف حرف زدم. اگر رمان را بخوانید متوجه می‌شوید که این راه چندان هم بی‌راه نیست. زری و یوسف عاشق همدیگرند، و هم را ندیدن برایشان سخت است. اما در مقابل یوسف که باشهامت و بی‌پروا در برابر زورگویی می‌ایستد و خطرش را به جان می‌خرد، زری که ایده‌هایی همان‌قدر روشن‌فکرانه دارد و روزگاری جسارت را هم تجربه کرده، پس از ازدواج و بچه‌دار شدن و حالا که حلقه‌های اتصالش عاطفیش به دنیا زیاد شده‌اند، ناگزیر به قالب زنی محافظه‌کار در عمل، با روحیات کلاسیک مادرانه فرو رفته. ترس از دست دادن آن‌ها که دوستشان دارد زری را از عمل به آن‌چه به آن اعتقاد دارد باز می‌دارد و کله‌شقی‌های یوسف هم فقط دل او را مدام در سیر و سرکه می‌جوشاند. «سووشون» به عبارتی، جریان تغییر و تبدیل زری و غلبه او بر این ترس است.

«سووشون» ۲۳ فصل دارد. بیشتر این فصل‌ها به نقل زندگی روزمره زری می‌پردازند. البته این روزمرگی معنایی مدرن ندارد و مثلاً توصیف تکرار نیست. اما همه، مکالمات و ملاقات‌ها و افکاری‌اند که تنش داستانی عظیمی ایجاد نمی‌کنند. اصلی‌ترین اتفاق داستان در فصل ۲۰ می‌افتد، و مرگ یوسف است. و پس از آن هم تاثیر این اتفاق بر زری و دنیای درون و پیرامونش نقل می‌شود.

توچشم‌زن‌ترین ویژگی ناخوشایند «سووشون» شعارزدگی است. این شعارزدگی، که البته از خیلی رمان‌های هم‌دوره سووشون کمتر است، در تمام رمان وجود دارد، اما بارزترین بروزش در دیالوگ‌های عاشقانه یوسف و زری است: «صدایت مثل مخمل نرم است، مثل یک لالایی»، «ته چشمهایت دو تا ستاره برق می‌زند»، «تو که می‌آیی غصه از دل آدم می‌رود». اما اگر از اوج رمان بگوییم، به عقیده من فصل‌های بعد از مرگ یوسف، که در آن‌ها زری تا آستانه دیوانگی می‌رود آن‌قدر خوب‌تر از باقی است که آدم شک کند کل رمان برای رسیدن به آن‌ها نوشته شده. البته همین فصل‌ها هم آن‌طور که باید به قوام نمی‌رسند و از مسیری که به شاهکار شدن می‌رساندشان برمی‌گردند. اما به هر حال، به عقیده من بهترین بخش‌های کتابی هستند که حالا یکی از رمان‌های کلاسیک ایرانی است.

***

«می‌گفتند بعد از بی‌حجابی، حاکم و رئیس قشون و رئیس معارف برای بازدید، به‌دبستانی رفته‌بوده‌اند که او معلم کلاس اولش بوده. چشم رئیس معارف که به او افتاده،توپ و تشرش رفته به‌هوا. از قرار عادت داشته مداد لای انگشتهای نازک شاگردان اول بگذارد و فشار بدهد و از جلز و ولز بچه‌های کوچک بخندد. توپ و تشر رئیس معارف بر سر تنبیه بدنی بوده. به‌هر جهت از هیبت آن همه آدم حسابی غش کرده و افتاده و بعد که لنگ و پاچه‌اش را گرفته‌اند و به‌دفتر برده‌اند و بهوشش آورده‌اند حیران به‌همه نگاه‌می‌کرده. چشم مصنوعیش را درآورده و کف دست خودش گذاشته و به‌آنها نشان‌داده و زهره همه را برده.» - صفحه ۱۰۴ کتاب

مرتبط:
+ سووشون، مقاله سیمین بهبهانی در مجله «بخارا»
+ سووشون، نوشته حسن میرعابدینی، کتاب نیوز
+ معرفی سووشون در «کتابدوست»

جاودانگی

میلان کوندرا
ترجمه حشمت‌الله کامرانی
نشر علم
۴۵۴ صفحه، ۷۲۵۰ تومان
چاپ هشتم، ۱۳۸۶
۵ از ۵

هشدار: این پست منو به شکلی نامعمول طولانی است. در صورت تمایل به خواندن معرفی مختصر کتاب، به خواندن بندهای اول، سوم، و ششم متن اکتفا کنید.

میلان کوندرای نویسنده در کنار استخری در طبقه بالای یک ساختمان بلند در پاریس نشسته که زنی شصت یا شصت و پنج ساله از آب بیرون می‌آید، می‌ایستد، دستش را بالا می‌برد و انگار که توپی را پرتاب می‌کند، برای نجات غریق جوان کنار استخر دست تکان می‌دهد. کوندرا در لحظه اسیر افسون زیبایی نامنتظره این صحنه می‌شود و ناخودآگاه نام «اگنس» به ذهنش می‌آید. این آغاز رمان بزرگی می‌شود به نام «جاودانگی».

جاودانگی پیچیده‌ترین و طولانی‌ترین رمان کوندرا است؛ رمانی انباشته از شخصیت‌های اصلی و ماجراهای فرعی. این رمان بیش از هر اثر دیگری از کوندرا اصلی‌ترین ویژگی‌های داستان‌نویسی او را داراست: خورده‌داستان‌هایی در تبیین و توصیف شخصیت‌ها، حضور مستقیم و صریح نویسنده، پرداخت بنیادی به تاریخ و حکایت‌های تاریخی، نظریه‌پردازی و فکرورزی، تصادف، و ماجرایی که «قصه» چندانی ندارد و در عین حال بسیار پیچیده است. شاید تنها خصوصیت عمومی داستان‌های کوندرا که در این کتاب به غلظت نمی‌رسد و در اوج نیست سیاست باشد. دلیل آن هم خیلی گنگ نیست. جاودانگی به شروع دوره‌ای از نویسندگی کوندرا تعلق دارد که او پس از آن خود را «نویسنده‌ای فرانسوی» به حساب می‌آورد، و نه چک.

کوندرا اغلب رمان‌هایش را «برای» یکی از شخصیت‌هایش می‌نویسد، به این معنا که راجع به او یا در تشریح و تفسیر وضعیت او می‌نویسد و بیشتر از همه شخصیت‌هایش او را دوست دارد (و البته بیشتر از همه او را اذیت می‌کند). این شخصیت اصلی در رمان جاودانگی بدون شک اگنس است؛ زنی فرانسوی، مادر یک دختر تازه به جوانی رسیده، و همسر مردی خوش‌تیپ و موفق. و شاید بشود گفت جاودانگی، بی آن که به معنای متداول و معهود، قصه‌ای حول شخصیت اگنس داشته باشد، داستان تنهایی اوست. تنهایی، آن هم از نوعی که در میان جمع و در کنار عزیزترین‌ها اتفاق می‌افتد، و شغلی تمام‌وقت است.

اما جز پرداختن به زندگی اگنس و اطرافیانش، کوندرا در جاودانگی به جاهای بسیاری سرک می‌کشد. یک فصل کامل به گوته، شاعر آلمانی، و بتینا، معشوقه تاریخی او، اختصاص دارد. احتمالا اسم رمان هم از همین فصل انتخاب شده. در جایی دیگر گوته و ارنست همینگوی با هم در جاده‌ای روی تپه‌های سرسبز آن دنیا قدم می‌زنند و درددل می‌کنند. یک فصل کامل به شخصیتی کاملا «بی‌ربط» به باقی داستان اختصاص داده شده. دوست کوندرا، پروفسور آوناریوس، هم سهمی اساسی در رمان دارد. او مدام به جهان داستان در حال نوشته شدن رفت و آمد می‌کند و با شخصیت‌ها تعامل و ملاقات دارد.

توانایی‌های کوندرا در تولید رمان حیرت‌آورند. علاوه بر تمام آن چه بالاتر به آن اشاره کردم، جاودانگی احتمالا «حرفه‌ای‌ترین» کار کوندراست، به این معنا که، در کنار تولید یک رمان دلپذیر برای مخاطب، دغدغه‌های نویسندگی بسیاری دارد و بحث زیادی درباره هنر و داستان‌نویسی می‌کند. او استراتژی‌های مختلفی برای نوشتن مطرح می‌کند و همه را هم به کار می‌گیرد. به عنوان مثال، بخش جنگ، از بخش‌های هفتگانه رمان، به طور کامل به آفرینش موقعیت‌هایی برای خودنمایی شخصیت‌ها و تولید توصیف‌های استعاری از آن‌ها اختصاص دارد. در راستای همین جسارت‌ها هم هست که در فصل آخر نویسنده چند تایی از شخصیت‌های رمانش را می‌بیند و همراه پروفسور آوناریوس با یکی از آن‌ها شراب می‌خورد و گپ می‌زند.

بدبختانه، وضعیت ترجمه و چاپ جاودانگی به شکل تاسف‌آوری بد است. ترجمه پر است از غلط‌های نگارشی و ویرایشی، دست‌اندازهای لغوی و عبارات و ترکیب‌های نامانوس و بدآهنگ، و جمله‌هایی که خیلی وقت‌ها ناخوشایند و گاهی گنگ‌اند. در بی‌خیالی ناشر هم همین بس که هنوز در صفحه اول رمانی که چاپ هشتم آن دست من است، غلط‌نامه‌ای مبسوط آورده که لطفا پیش از مطالعه تصحیح کنیم (من چاپ پنجم جاودانگی را هم خوانده‌ام. غلط‌نامه‌اش همین بود.)، و تازه این فقط شامل غلط‌های اساسی و تاثیرگذار است، و گرنه که بعد از این‌ها هم خواندن کتاب باید با ویرایشِ هم‌زمان همراه شود. اما سعی کنید، از ورای این وضعیت اسف‌بار، کوندرای نویسنده را ببینید و از او لذت ببرید. لذت ادبی ناب.

***

«من گفتم:
- من هم همین‌طور، من آلکساندر دوما را دوست دارم. با این همه از اینکه تقریباً همۀ رمانهایی که تابه‌حال نوشته شده‌اند، زیاده از حد تابع قواعد وحدت عمل هستند، تأسف می‌خورم. منظور من آن است که در مغز و هستۀ آنها سلسلۀ واحدی از کنشها و رویدادها وجود دارد که به طور علّی به هم مربوطند. این رمانها مثل خیابان تنگی هستند که کسی شخصیتهایش را به ضرب تازیانه به جلو می‌راند. تنش دراماتیک بلا و مصیبت واقعی رمان است، زیرا این تنش همه‌چیز را تغییر می‌دهد؛ حتی زیباترین صفحه‌های رمان، حتی حیرت‌انگیزترین صحنه‌ها و مشاهدات را به صورت مرحله‌های ساده‌ای در می‌آورد که به نتیجه نهایی منتهی می‌شوند، و در همین نتیجه نهایی است که معنی هر چیزی که قبلاً ذکری از آن شده است، متمرکز می‌شود. رمان در آتش تنش خود، مثل یک بغل کاه می‌سوزد.
پروفسور آوناریوس با ناراحتی گفت:
- وقتی حرفهایت را می‌شنوم فقط امیدوارم که رمانت ملال‌آور نشود.
- تو فکر می‌کنی هر آنچه از تعاقب دیوانه‌وار یک نتیجه نهایی بری باشد، ملال‌آور است؟ وقتی تو این مرغابی عالی را می‌خوری، آیا دچار ملال می‌شوی؟ آیا تو با شتاب به سوی هدفی می‌روی؟ برعکس، می‌خواهی که این مرغابی هر چه آرام‌تر وارد بدنت شود و مزه‌اش هیچ‌وقت به پایان نرسد. رمان نباید شبیه مسابقه دوچرخه‌سواری بشود بلکه باید مثل ضیافتی باشد با غذاهای بسیار. من مخصوصاً منتظر بخش ششم همین کتاب هستم. یک شخصیت کاملاً جدید وارد رمان می‌شود. و در پایان همان بخش بدون آنکه اثری برجا بگذارد ناپدید می‌شود. او باعث هیچ چیز نمی‌شود و هیچ تأثیری برجا نمی‌گذارد. من این شخصیت را دقیقاً به این سبب دوست دارم. بخش ششم، رمانی است در داخل یک رمان، و غم‌انگیزترین داستان شهوی است که تابه‌حال نوشته‌ام. این داستان تو را هم غمگین می‌سازد.
آوناریوس در سکوتی آشفته فرو رفت. پس از مدتی با صدایی مهربان از من پرسید:
- و اسم رمانت چیست؟
- سبکی تحمل‌ناپذیر هستی [بار هستی]
- فکر می‌کنم قبلاً کسی آن را نوشته است.
- خودم نوشتم! اما آن‌موقع دربارۀ عنوان آن کتاب اشتباه کردم. گمان می‌کنم آن عنوان مال رمانی است که الآن دارم می‌نویسم.» - صفحه ۳۱۳، ۳۱۴ کتاب

برای خواندن فصل ششم از بخش سوم کتاب، با عنوان «یازدهمین فرمان»، به این‌جا بروید.

الف

خورخه لوئیس بورخس
ترجمه‌ی م. طاهر نوکنده
انتشارات نیلوفر
۲۴۵ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۸۷
۳.۵ از ۵

اول داستان «الف» به نقل از هملت اومده: «خداوندگارا! می‌توانستم در پوسته‌ی گردوئی محبوس باشم، و خود را پادشاه فضای لایتناهی بدانم.» بورخس کم‌کم بینایی‌ش کم شده تا بالاخره کور می‌شه. واسه همین دنیای داستان‌های بورخس کاملن ذهنیه. بورخس تو ذهنش مرزهای زمان و مکان رو از بین می‌بره و دنیایی بی‌کران می‌سازه که توش مفاهیم ازلی-ابدی به هم پیوند می‌خورن: مرگ، اسطوره، هزارتو، رؤیا، واقعیت. می‌خوام بگم مثل نقطه‌ی «الف» تو داستان «الف» که راوی توش همه چیز رو می‌بینه و چیزی شبیه به اشراق رو تجربه می‌کنه، بورخس هم انگار تو دنیای ذهنی خودش می‌تونسته همه چیز رو ببینه، بدون محدودیت.

می‌شه گفت داستان‌های بورخس رئالیسم جادویی‌ان، می‌شه گفت پست‌مدرنیستی‌ان و حرفِ پرتی هم نزد. بورخس پایه‌گذار رئالیسم جادوییه، مرز واقعیت و رؤیا (خیال) تو داستان‌های بورخس عملن از بین می‌ره. و بورخس مثل نویسنده‌های پست‌مدرن اسطوره‌ها و گذشته رو به بازی می‌گیره یا به عنوان نویسنده تو متن داستان‌ها حضور پیدا می‌کنه. یعنی مؤلفه‌های این دو نوع داستان‌نویسی تو داستان‌هاش کاملن قابل تشخیصه. ولی نتیجه‌ای که حاصل می‌شه شبیه به هیچ نویسنده‌ای نیست. بورخس با مارکز یا مثلن ونه‌گات و بارتلمی تفاوت‌های زیادی داره. بورخس دنیایی داره مخصوص به خودش با داستان‌هایی «بورخسی».

داستان‌های مجموعه‌ی «الف» گردآوری مترجم نیستند. ترجمه‌ی مجموعه‌داستان «الف»‌ان که با همین داستان‌ها سال ۱۹۴۹ چاپ شده. لزومن با به‌ترین داستان‌های بورخس روبه‌رو نمی‌شیم. کنار هم قرار گرفتن این داستان‌ها -از نظر مضمونی- کاملن قابل درکه، ولی داستان‌ها هم‌سطح نیستن.
ترجمه‌ی کتاب بد نیست. مترجم کتاب رو تقدیم کرده به قاسم هاشمی‌نژاد و رسم‌الخطش هم شبیه به رسم‌الخط بیژن الهیه. مشخصه که رو انتخاب کلمه‌ها وسواس زیادی داشته و از آوردن کلمه‌های مهجور ابایی نداشته. خیلی وقت‌ها جمله‌ها رو آهنگین ترجمه کرده. ولی در کل نتیجه اون‌قدر رضایت‌بخش نیست. یعنی ترجمه یک‌دست نیست، خیلی وقت‌ها جمله‌ها بد‌ریختن یا به نظرم غلط اومدن.

×××
«[در الف] گردش تیره‌گون خونم را دیدم؛ سازوکار درهم‌بافت عشق را دیدم و استحاله‌ی مرگ را؛ الف را دیدم، از هر زاویه‌ای، در الف زمین را دیدم و در زمین از نو الف را و در الف زمین را؛ چهره‌ی خودم و امعاء و احشاء خودم را دیدم؛ چهره‌ی تو را دیدم، و سرم گیج رفت و گریستم، چرا که چشم‌های من شیئی سرّی و فرضی را دیده بودند که نامش آدمی را تسخیر می‌کند، امّا هیچ انسانی آن را به تفکر درنیاورده: عالم ادراک ناپذیر.» 

کلیسای جامع

ریموند کارور
ترجمه‌ی فرزانه طاهری
انتشارات نیلوفر
۳۲۳ صفحه، ۴۵۰۰ تومان
چاپ پنجم، ۱۳۸۶
۵ از ۵

درباره‌ی کارور زیاد حرف زده شده و حرف‌ها هم معمولن تکراریه. احتمالن همه می‌دونن که کارور فقط داستان‌کوتاه نوشت و داستان‌کوتاه‌هاش رو نه تا استخون که تا مغز استخون می‌تراشید. به همین خاطر به‌ش مینی‌مالیسم می‌گفتن که خودش هیچ‌وقت خوشش نمی‌اومد از این لقب. این حرف‌ها تو مقدمه‌ی بیش‌تر مجموعه‌داستان‌هایی که از کارور ترجمه شده، یه جوری اومده. کلن حرف تازه‌ای زدن درباره‌ی کارور سخته... دلیلش هم بیش‌تر اینه که توضیح داستان‌های کارور کار راحتی نیست.

کارور تیکه‌هایی از زندگی خانواده‌های آمریکایی رو نشون می‌ده، معمولن بدون قصه‌ی آن‌چنانی. از  آدم‌هایی می‌گه که نفهمیدن چی سرشون اومده، نمی‌تونن دغدغه‌شونو بگن و منظورشونو برسونن و همه‌شون یه جور سقوط تدریجی دارن. ولی فقط نشون می‌ده، خیلی فشرده و دقیق. این‌جوری می‌شه که جزئیات داستان‌ها مهم می‌شن، توصیف‌ها و حرکت شخصیت‌ها معمولن فقط در حد یه توصیف یا یه حرکت ساده نمی‌مونه، بُعد پیدا می‌کنه و جای خالی قصه‌ی جذاب رو تو داستان پُر می‌کنه.

فکر می‌کنم کارور فهمیده که دنیای خالی‌ای که می‌خواد ازش حرف بزنه، خیلی جا واسه تفسیر یا قصه‌پردازی نداره. واسه همینه که رفته دنبال راهی که بتونه این دنیا رو همون‌جوری که هست، نشون بده. سعی کرده با لحن خنثا و روایت موجز ما رو به حس شخصیت‌ها نزدیک کنه. واسه همینه که توضیح کارور کار سختیه، چون ما تو داستان‌های کارور بی‌واسطه پرت می‌شیم به یه تیکه از زندگی آدم‌ها. فکر کنم نتونستم منظورمو برسونم.

من قبلن از کارور مجموعه‌ی «وقتی از عشق حرف می‌زنیم» رو خونده بودم. در مقایسه با اون، این کتاب دو تا مقاله از کارور و یه مصاحبه باهاش داره، که خیلی خوبن. خیلی از داستان‌ها تکراری بودن، ولی تو هر دو کتاب داستان‌های خوبی هستن که حیفه نخونده بمونن. وقتی این رو می‌خوندم حس کردم که «وقتی از عشق حرف می‌زنیم» رو که می‌خوندم داستان‌ها رو راحت‌تر می‌گرفتم. رفتم مقایسه کردم دیدم دلیلش ترجمه‌س. فرزانه طاهری تقریبن از ضمیر استفاده نمی‌کنه، یا می‌گه او. ولی تو اون یکی مثلن می‌گه دختر گفت فلان. نمی‌دونم کدوم به‌تره. یکی به سبک موجزنویسی کارور وفادارتره، اون یکی ابهامی رو که تو زبان فارسی به وجود می‌آد و انگلیسی نداره، رفع کرده.

×××

"Then I said something. I said, Suppose, just suppose, nothing had ever happened. Suppose this was for the first time. Just suppose. It doesn't hurt to suppose. Say none of the other had ever happened. You know what I mean? Then what? I said."

«بعد من حرفی زدم. گفتم فرض کن، فقط فرض کن هیچ اتفاقی تا حالا نیفتاده. فرض کن بار اول بوده. فقط فرض کن. فرض کردنش که ضرری ندارد. بگیر هیچ کدام از آن اتفاق‌های دیگر نیفتاده. می‌فهمی منظورم چیست؟ گفتم خب، آن وقت چی؟»

برچسب: ریموند کارور، فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

مهمانی خداحافظی

میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری
انتشارات گیل (با همکاری انتشارات روشنگران و مطالعات زنان)
۳۱۰ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۷۹
۴.۵ از ۵

«مهمانی خداحافظی» از کتاب‌هایی است که کوندرا پیش از مهاجرت، و در کشور خودش، چک، نوشته است. داستان پیچیده و پر از شخصیت‌های اصلی است و مثل اغلب کتاب‌های دیگر کوندرا، با وجود این که این شخصیت‌ها به هم مربوط و از هم، مستقیم یا نامستقیم، متأثر می‌شوند، رشته‌های ارتباطی بین آن‌ها بسیار محکم و قابل قبول است و حضور پررنگ «اتفاق» و «تصادف» هم لطمه‌ای به منطق دقیق و زیبای رمان نمی‌زند.

کتاب از عصر دوشنبه‌ای شروع می‌شود که روزنا، پرستار آسایشگاه کوچک یک شهر کوچک که به خاطر تأثیر شفابخش چشمه آب‌معدنی‌اش در زمینه امراض زنان و نازایی مسافران زیادی را به خود جلب می‌کند، به کلیما زنگ می‌زند و به او خبر می‌دهد که حامله است. کلیما، که نوازنده ترومپت است و شش هفته پیش‌تر برای اجرای برنامه به آن شهر کوچک رفته بوده و برای تفریح شب را با یکی پرستاران زیبای آسایشگاه گذرانده، از شنیدن خبر وحشت می‌کند و مصمم می‌شود روزنا را به سقط راضی کند. اما روزنا که حس می‌کند عاشق کلیما است، مصرانه قصد دارد بچه را حفظ کند؛ هم به عنوان نشانی از عشقش، هم به عنوان پاره‌ای از وجود خودش.

کتاب در پنج «روز» نوشته شده است. روز اول همان بود که در بند قبل خواندید و، جز روزنا و کلیما، از شخصیت‌های اصلی رمان فقط کامیلا، همسر کلیما، در آن حضور دارد. در «روز دوم» کلیما به سراغ روزنا می‌رود و، با فریب و وعده، تقریباً او را متقاعد به سقط می‌کند. در این فصل میلیونر آمریکایی، بارتلف، دکتر زنان، اسکرتا، و دلداده روزنا، فرانتا، هم وارد داستان می‌شوند.

«خداحافظی» در عنوان کتاب، احتمالاً بیش از همه در «روز سوم» نمایان می‌شود. روزی که یاکوب، دوست دکتر اسکرتا و زندانی سیاسی سابق، برای خداحافظی از دخترخوانده‌اش اولگا و دکتر، به شهر کوچک می‌آید. او سرخورده از سرنوشت کشورش و ناامید از مبارزه، توانسته بالاخره جایی بیرون مرزها را برای مهاجرت جور کند و قصد دارد تا چند روز دیگر برای همیشه از وطنش برود. او قرصی آبی‌رنگ هم پیش خودش دارد که روزگاری از اسکرتا گرفته بود و حالا قصد دارد آن را به او پس بدهد. یاکوب پس از آزادی از زندان فکر کرد که در کشوری که در آن آدم روی هیچ‌چیزش حقی ندارد و همه چیز حق مسلم و بی‌چون و چرای حزب است، باید حقی برای خودش جور کند. او از اسکرتا خواسته بود قرصی سمی برایش درست کند تا همیشه مرگش را توی جیبش داشته باشد...

می‌شود گفت که «مهمانی خداحافظی» از چندین نظر از دیگر کتاب‌های کوندرا متفاوت است. آن چه بیشتر از همه به چشم می‌آید این است که، خلاف دیگر داستان‌هایش، نویسنده در این رمان کمتر حرف می‌زند. البته این‌جا هم کوندرا در جایگاه خودش به عنوان نویسنده نشسته است و حضور دارد، اما بیشتر سطرهای کتاب به نقل و روایت شخصیت‌های داستان می‌گذرد. از طرف دیگر، «مهمانی خداحافظی» ماجرای پرشاخ و برگ، حجیم و پرجزئیاتی دارد که اجازه وارد کردن ماجراهای فرعی زیاد را به نویسنده نمی‌دهد، به شکلی که خورده‌داستان‌های بسیاری که در رمان‌های کوندرا وجود دارند و اگر به دنبال هدف روایی رمان باشیم می‌توان آن‌ها را از کتاب حذف کرد، در این رمان نیستند و از این لحاظ به رمان دیگرش، «شوخی»، شبیه است.

علی‌رغم آن که نظریاتی درباره بد بودن ترجمه‌های پوریاوری شنیده‌ام، چنین چیزی به نظر خودم نرسیده است. به خصوص در مورد ترجمه‌هایش از کوندرا، گر چه هیچ وقت با یک شاهکار ترجمه روبه‌رو نشده‌ام، اما کمتر هم پیش امده که توی ذوقم بخورد و اذیت شوم. به هر حال، اگر شما با ترجمه‌های پوریاوری مشکل دارید به اطلاعتان برسانم که از این کتاب اقلاً یک ترجمه دیگر هم وجود دارد و آن هم ترجمه عباس پژمان است، با نام «والس خداحافظی».

***

«و بعد البته باید به فکر خودم هم باشم. توی این مملکت والدین را به خاطر نافرمانی بچه‌هایشان و بچه‌ها را به خاطر خلافکاریهای والدینشان مجازات می‌کنند. چه بسیار جوانهایی که به خاطر این که والدینشان مورد بی‌مهری قرار گرفته بودند از مدرسه اخراج شدند! و چه بسیار پدر و مادرهایی که فقط برای رفع خطر از سر راه فرزندانشان عمری تن به تسلیمی بزدلانه دادند! در این مملکت هر کسی که می‌خواهد آزادی خود را حفظ کند باید بچه‌دار شدن را فراموش کند،» یاکوب اینها را گفت و در سکوت فرو رفت.
بارتلف گفت: «فقط پنج دلیل برایمان آورده‌اید. باید پنج دلیل دیگر هم بیاورید که تازه بشود ده دلیل.»
یاکوب با تغیّر گفت: «دلیل آخر اینقدر کوبنده است که خودش پنج دلیل به حساب می‌آید. پدری و مادری مستلزم تأیید مطلق زندگی بشر است. پدر بودن من نسبت به یک بچه در حکم این است که به دنیا اعلام کنم: من به دنیا آمدم، مزۀ زندگی را چشیدم، و آنقدر به نظرم خوب آمد که تولیدمثل را وظیفۀ خود بدانم.»
«و زندگی به نظرتان خوب نیامده؟» - از صفحه ۱۴۱، ۱۴۲

مرتبط:
+ مقاله‌ای از میلان کوندرا در سایت ماندگار (بخش اول: مقدمه‌ای بر تغییرات، بخش دوم: من پایان غرب را تجربه کردم)

برچسب: میلان کوندرا، فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

آقای پروست

سلست آلباره، ژرژ بلمون
ترجمه شهرزاد ماکویی، مینو حسینی
انتشارات آگه
۴۸۸ صفحه، ۹۵۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۹، تهران
۲.۵ از ۵

ماجرا از این قرار است که پنجاه سال بعد از مرگ مارسل پروست، مستخدم و نزدیک‌ترین فرد به او در هشت سال آخر زندگی‌اش، تصمیم می‌گیرد زندگی «آقای پروست» را، همان طور که واقعن بوده، آشکار کند. ابن کتاب حاصل هفتاد ساعت گفت‌وگوی سلست آلباره است با ژرژ بلمون، روزنامه‌نگار فرانسوی و مترجم آثاری از هنری جیمز، گراهام گرین و ... که گفت‌وگوهای مشهوری هم با بعضی از ستاره‌های هالیوود انجام داده است.

سلست آلباره نمونه‌ی یک خدمتکار وفادار و قابل اطمینان است، تا حدی که بعد از مرگ پروست، سی‌ودو دفتر سیاه که  دست‌نوشته‌ها و طرح‌های اولیه‌ی «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» را در خود داشتند، طبق وصیت سوزاند و از این جهت در مقابل افرادی مانند ماکس برود قرار می‌گیرد که چاپ آثار را بر وفاداری به فرانتز کافکا مقدم دانست.

کتاب، با ازدواج سلست و ادیلن آلباره – راننده‌ی شخصی پروست – آغاز می‌شود و با شرح ارتقای او از نامه‌رسان به دستیار شخصی، خانه‌دار و محرم اسرار پروست ادامه می‌یابد، شرحی بیش از اندازه مطول و با جزئیاتی کسل‌کننده. واضح است که سلست، دقت بیش از حد به جزئیات را از ارباب خود آموخته، ولی جزئی‌نگری‌ِ افراطی که «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» را بدون آن نمی‌توان تصور کرد، در «آقای پروست» تبدیل شده به توصیف فرسایند‌ه‌ای از کوجک‌ترین اتفاقاتی که شاید ممکن است در سال‌های اول زندگی سلست در روستا اتفاق افتاده باشند و حتا چندان ارتباطی به "آقای پروست" ندارند، یا شرح روزمره‌گی‌ها، معاشرت‌ها و برخوردهایی که تنها ممکن است از دیدگاه خاله‌زنکی جالب باشند.

شیفتگی سلست نسبت به پروست در جای‌جای کتاب مشخص است. ظاهرن پروست به چنان مقام مقدسی نزد سلست رسیده‌ بوده که تصویر بی‌نقص و کاملِ ذهنیِ او، چشم‌اش را بر حقایقی بسته، از جمله هم‌جنس‌گرا بودن پروست که در هیچ جا به آن اشاره‌ای نشده، ولی به نظر می‌رسد در آفرینش و جزئیاتِ «جست‌وجو» بی‌تاثیر نبوده است. البته با خواندن عادت‌های آقای نویسنده و سبک زندگی خاص او، دیدن‌اش به صورت خدای بی‌عیب‌ و نقص، برای کسی که با او زندگی می‌کند و باید کاملن گوش به فرمان‌اش باشد اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد، ولی این مساله جامعیت کتابی که قرار بوده فراتر از خاطره‌گویی، تصویر پروست را در ذهن مردم، همان گونه که بوده شکل دهد، کم کرده.

ترجمه‌ی متن به طور کلی روان و  کم‌سکته است، ولی کوتاهی زیادی به خصوص در ترجمه‌ی عنوان کتاب‌های پروست به چشم می‌خورد. ظاهرن مترجمان نیازی ندیده‌اند که از نام‌های شناخته شده و جاافتاده‌ی هفت‌ جلد جست‌وجو در ترجمه‌ی خود استفاده کنند و اشکالِ بزرگ‌تر جایی نمود پیدا می‌کند که در چند جا، اسم کتابِ پنجم، «La Prisonnière»، «زن زندانی» و در جاهای دیگر، مطابق اسم شناخته شده‌ی این جلد در ایران، «اسیر» ترجمه شده که خواننده‌ی نا‌آشنا ممکن است به اشتباه تصور کند این دو، دو کتابِ متفاوت‌اند.

جزئیات کتاب در بسیاری از موارد زائد و خسته‌کننده‌اند، ولی اگر بتوانید ۴۶۸ صفحه خاطره‌گویی یک پیرزن هشتاد و دو ساله و بیست صفحه نامه‌نگاری و عکس را تا انتها تاب بیاورید، "آقای پروست" در ذهن شما از سیبیلوی اخمویی که دست در زیر چانه، به راست متمایل شده و ژستِ متفکر گرفته تبدیل می‌شود به فردی خوش‌صحبت، جذاب، لاغر و مرتب و اگر کمی تخیل داشته باشید، می‌بینید‌اش که با لبخندی بر لب، لباس سفید راحتی بر تن، آرام و شمرده و با صدایی لطیف و البته با لحن زیبای فرانسوی، از سردی قهو‌ی دومِ روز‌ش گله می‌کند.

کتاب خنده و فراموشی

میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
۱۶۲ صفحه، ۱۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۱
۴.۵ از ۵

فصل اول: نامه‌های گمشده
سال ۱۹۷۱ است و میرِک، از دانشمندان منتقد نظام کمونیستی حاکم بر چک، تصمیم می‌گیرد که نامه‌های عاشقانه‌ای را که زمانی به ژه‌نا، زنی با دماغ بزرگ، نوشته بوده از او پس بگیرد. ژه‌نا و میرِک، هر دو در سال ۱۹۴۸، که کمونیسم به چک وارد شد، کمونیست بودند، اما بعد از آن، هر کدام از یک ضلع مثلث متساوی‌الساقین پایین آمدند: هر چه میرک از کمونیسم متنفرتر می‌شد، ژه‌نا پرشورتر از آن طرفداری می‌کرد. در راه خانه ژه‌نا، که در شهرکی بیرون پراگ است، میرک متوجه می‌شود که دو نفر او را تعقیب می‌کنند، بی‌آن که سعی کنند خود را مخفی کنند. میرک و ژه‌نا هم‌دیگر را می‌بینند. ژه‌نا نامه‌ها را به میرک نمی‌دهد. میرک در راه برگشت به خانه تعقیب‌کنندگانش را گم می‌کند، اما وقتی به خانه می‌رسد می‌بیند که آن‌ها در حال تفتیش خانه هستند. میرک بازداشت، و به شش سال حبس محکوم می‌شود.

فصل دوم: فرشته‌ها
مادام رافائل، معلم دوره تابستانی ویژه خارجی‌ها، به دو شاگرد آمریکایی خود تکلیف می‌کند که برای جلسه بعد گزارشی درباره نمایشنامه کرگدنها، اثر یونسکو، ارائه دهند. میشل و گابریل بحث می‌کنند: «قضیه را به صورت یک نماد نگاه کن». «ادبیات نظام نشانه‌هاست». اما چرا مردم به کرگدن تبدیل می‌شوند؟ «نویسنده قصد داشته تأثیری خنده‌آور ایجاد کند!»
میشل و گابریل، برای القای تأثیر نمایشنامه، دماغ‌های کاغذی روی صورت خود می‌چسبانند و روبه‌روی کلاس می‌ایستند. مادام رافائل از این ابتکار شاگردان محبوبش ذوق می‌کند. سارا، دشمن میشل و گابریل، از این که آن‌ها خود را مضحکه کلاس کرده‌اند خوشحال است. او در میانه صحبت آن‌ها، از جای خود بلند می‌شود، به پشت سر میشل و گابریل می‌رود، و به هر کدام یک لگد می‌زند. سکوت، و بعد: کلاس از خنده منفجر می‌شود، میشل و گابریل به گریه می‌افتند، و مادام رافائل که آن‌ها را از پشت سر می‌بیند، گمان می‌کند این هم بخشی از گزارش آن‌ها بوده برای القای خنده، و پیچ و تاب خوردن فعلی آن‌ها هم از شدت خنده است. مادام رافائل، میشل و گابریل دست هم را می‌گیرند، حلقه‌ای سه نفره درست می‌کنند، می‌رقصند و به آسمان می‌روند.

فصل سوم: نامه‌های گمشده
تامینا زنی بلند بالا و زیبا، سی و سه ساله، و اهل پراگ است که چندین سال پیش با شوهرش از زادگاهشان که به یک زندان بزرگ تبدیل شده بود فرار کردند و به غرب اروپا آمدند. اما شوهرش خیلی زود مرد و حالا تامینا در کافه کوچکی در یک شهر کوچک پیشخدمتی می‌کند. همه او را دوست دارند: شنونده خوبی است. تامینا برای به دست آوردن دفترچه‌هایی که در آن‌ها زندگیش را ثبت کرده بود، دست به دامن بیبی می‌شود، زنی از مشتریان کافه که قصد سفر توریستی به پراگ دارد. اما وقتی سفر بیبی به پراگ منتفی می‌شود، تامینا به هوگو امید می‌بندد. هوگو مردی زشت است که مدتی است عاشق تامینا شده. او، بعد از رسیدن به تامینا، چند مقاله در مذمت کمونیسم در مجله چاپ می‌کند. «پلیس شما همه چیز را در مورد من می‌داند.» هوگو نمی‌تواند به پراگ برود، چون مقاله‌ای ضدکمونیستی نوشته.
تامینا به دفترچه‌های خود نرسید. همچنان با قهوه از مردم پذیرایی کرد و دیگر هیچ‌وقت به چکسلواکی تلفن نکرد.

فصل چهارم: فرشته‌ها
بعد یک روز تامینا سر کار حاضر نشد. پیشتر هرگز چنین چیزی اتفاق نیفتاده بود. همسر صاحب کافه به سراغ تامینا رفت تا ببیند آیا اشگالی پیش آمده است؟ زنگ در خانه‌اش را زد، اما جوابی نیامد. روز بعد دوباره بازگشت، و دوباره - هیچ جوابی نیامد. به پلیس خبر داد. وقتی در را شکستند، تنها چیزی که یافتند آپارتمانی به دقت مرتب‌شده بود، هیچ چیز کم و کسر نشده بود، هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت.
ظرف چند روز بعد هم تامینا به محل کارش خبری نداد. پلیس دوباره پرونده را باز کرد، اما هیچ چیز تازه‌ای پیدا نکرد. پرونده تامینا را در قسمت مفقودشدگان دائمی بایگانی کردند...

***

«تمامی این کتاب قالب واریاسیون را دارد. فصلها، چون بخشهای جداگانۀ سفری که یه سمت یک نُت شاهد، یک اندیشه، یک وضعیت مجرد می‌رود و معنای آن در دوردست رنگ می‌بازد، در پی یکدیگر می‌آیند.
این کتاب رمانی دربارۀ تامینا است و هرگاه تامینا غایب است، رمانی برای تامیناست. او شخصیت اصلی و مخاطب اصلی رمان است، و تمام داستانهای دیگر، واریاسیونهای داستان او هستند و در زندگی او، همچون در آینه‌ای، به هم می‌پیوندند.
این رمانی است دربارۀ خنده و فراموشی، دربارۀ فراموشی و پراگ، دربارۀ پراگ و فرشته‌ها. راستی، از سر تصادف نیست که مرد جوانی که پشت فرمان نشسته رافائل نام دارد.» - صفحه ۱۳۱

مرتبط:
+ بررسی رمان خنده و فراموشی، گفت و گوی مجله آدینه با میلان کوندرا، سایت دیباچه
+ «وحشت از جهان بدون شوخی»، گفت و گوی فیلیپ راث با میلان کوندرا، از «هفت‌ها»، سایت مجتبا پورمحسن

 برچسب: میلان کوندرا، فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

شریک جرم

جعفر مدرس‌صادقی
نشر مرکز
۱۹۰ صفحه، ۸۸۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۷۸
۳ از ۵

داستانش تو خرداد ۵۸ می‌گذره. یه روز کسرا رو همین‌جوری تو خیابون می‌گیرن و بعد از یه مدت بدون این‌که بگن چرا گرفتیمت، ولش می‌کنن. کسرا و یکی که می‌گه من بودم که سینما رکس رو آتیش زدم و کلی آدم  رو کشتم، با هم آزاد می‌شن و تو شهر می‌چرخن. خانواده‌ی کسرا باور نمی‌کنن تو این مدت زندان بوده و کسی هم حرف اونی ‌که سینما رو آتیش زده باور نمی‌کنه. کلن فضا شیرتوشیره و این قاطی‌پاتی‌بودن فضای بعد از انقلاب نقش اساسی‌ای تو رمان داره.

مدرس‌صادقی خیلی خوب بلده فضاها و اتفاق‌های غریب بسازه و باهاشون کار کنه. معمولن خیلی آروم حرکت می‌کنه، کم‌کم فضا رو می‌سازه و انقد نامحسوس می‌سازه که خیلی حس نمی‌شه داره کار خاصی می‌کنه. بعد ما با اتفاق غیرعادی روبه‌رو می‌شیم که به نظر ناگهانی می‌آد، ولی قشنگ زمینه‌چینی شده. خوبیش اینه که با خون‌سردی با اتفاق‌های غیرعادی برخورد می‌کنه، دست‌وپاش رو گم نمی‌کنه. با همون لحن خون‌سردِ طنزش ماجرا رو پیش می‌بره، انگار نه انگار چیز خاصی شده.

خب، نسبت به گاوخونی کتاب اورجینالی نیست و ایجاز کم‌تری داره. واسه همین خیلی با من نموند. خیلی جاهای کتاب رو حدس می‌زدم از کجاها گرفته. مثلن خودِ ایده‌ی اصلی به شدت کافکاییه، یا مهمونی آخر کتاب منو یاد مهمونی آخر «شب یک، شب دو» انداخت. ولی کلن رمان خوبی بود.

×××
«نمی‌دانست چی بگوید. بگوید تسلیت می‌گم؟ از این جمله بدش می‌آمد. می‌گفتند تسلیت می‌گویم و و میرفتند - خودِ تسلیت را هیچ‌کس نمی‌گفت. تسلیت تو جمله‌ی بعدی بود. اما جمله‌ی بعدی را هیچ‌کس نمی‌گفت. همه توی همین جمله‌ی اوّلی در جا می‌زدند. می‌خواهی تسلیت بگی؟ خب، بگو، چرا معطلّی؟»

برچسب: جعفر مدرس‌صادقی، نشر مرکز

جسم و جان

میلان کوندرا
ترجمه احمد میرعلایی، با مقدمه محمد رحیم اخوت
نشر فردا
۱۳۲ صفحه، ۹۵۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۰
۲.۵ از ۵

«هفت سال پیش، اتفاقاً یک مورد پیچیده بیماری‌های عصبی در بیمارستان شهر ترزا پیدا شده بود. از رئیس بخش جراحی بیمارستان توماس در پراگ برای مشاوره دعوت شده بود، اما رئیس بخش اتفاقاً به درد سیاتیک دچار بود، و چون نمی‌توانست سفر کند توماس را به جای خود فرستاده بود. آن شهر چند میهمان‌خانه داشت، اما اتفاقاً برای توماس اتاقی در آن میهمان‌خانه گرفته بودند که ترزا در آن کار می‌کرد. اتفاقاً وقت آزاد کافی داشت تا پیش از حرکت قطار به رستوران هتل سری بزند. اتفاقاً ترزا سر کار بود، و اتفاقاً رسیدن به میز توماس به او محول شده بود. شش اتفاق در کار بود تا توماس را به جانب ترزا براند، گویی خود تمایلی نداشته است که شخصاً به جانب ترزا رود.»

در نتیجه تمام این اتفاقات، توماس عاشق ترزا شد، او را به پراگ دعوت کرد، و بعد از مدتی با او ازدواج کرد. اما توماس، پیش از ترزا، زندگی جنسی بی‌قیدی، با زنان بسیار، داشت که بعد از ازدواج هم به رابطه‌اش با ترزا سایه انداختند. سنگین‌ترین سایه مربوط به سابینا بود؛ زنی نقاش، که گر چه رابطه‌اش با توماس به حد یک دوستی عادی رسیده بود، تهدید حضورش کابوس‌های ترزا را شکل می‌دادند. پس از حمله نیروهای روس به چکسلواکی در «بهار پراگ»، توماس و ترزا به سوئیس مهاجرت کردند. اما ترزا تاب نیاورد و نه به خاطر حس وطن‌دوستی، که برای خلاص شدن از حس ضعف عمیقی که داشت، یک روز بی‌خبر چمدانش را بست و با کارنین، ماده سگی با اسمی مردانه، باز راهی پراگ شد...

اگر «بار هستی» را خوانده باشید حتما این قصه به خاطرتان آشناست. در واقع، می‌شود «جسم و جان» را طرح رمان «بار هستی» به حساب آورد؛ طرحی که گر چه نتیجه‌اش، به نظر من، رمان بزرگی شده، اما خودش هم آن قدر جذاب هست که بشود بی‌یادآوری خواندش و مستقل از آن لذت برد. ولی جدای از این، چیز دیگری خواندن این کتاب نازک و جمع و جور را تازه می‌کند، و آن مقدمه نسبتا مفصل محمد رحیم اخوت بر کتاب است.

«جسم و جان» چند سال بعد از مرگ میرعلایی به فرآیند چاپ وارد شد، و این شد که ناشر کتاب، طبق توضیح خودش، رفت سراغ اخوت تا بلکه مقدمه‌ای روی کتاب بنویسد و هم جای خالی میرعلایی را پر کند و هم به او ادای دینی کرده باشد. اخوت هم مقدمه مفصلی نوشت که از صفحه ۱۳ تا ۶۲ کتاب را به خودش اختصاص داد، و در آن از کوندرا، دید او به ادبیات و شیوه نوشتنش، و همین‌طور سیاست، و احمد میرعلایی حرف زد. مقدمه‌ای در ۷ بخش، که پر است از گیومه و نقل قول، از کوندرا و خیلی‌های دیگر. البته مقدمه اخوت، به چشم من، هیچ چیز جدیدی نمی‌گوید و به دید جدیدی از داستان‌های کوندرا نمی‌رسد (و خوب، هیچ ادعای جدید بودن هم ندارد)، اما می‌تواند گردایه خوبی باشد از آن چه کوندرا گفته یا درباره او گفته شده، و خلاصه نسبتا مفیدی است درباره «کوندرا و ادبیات».

***

«رمان تلاش حافظه است در برابر نسیان. اگر قدرت حاکم بر جامعه، هر آنچه حاکمیت بلامنازع او را به خطر انداخت، و هر کس را که به مقابله با او برخاست، از تمام اسناد و مدارک تاریخی حذف می‌کند، و حافظه‌ی جمعی را به فراموشی وامی‌دارد؛ رمان به مقابله با این فراموشی می‌رود؛ و با نشانه‌های کوچک و پراگنده‌یی که از نگاه سانسورگر قدرت دور مانده است، به کشف رویدادهای فراموش شده برمی‌خیزد. یک کلاه یک عکس، یا مکث‌های طولانی در میان عبارت‌های یک خطابه، برای رمان‌نویس کافی‌ست تا به کشف و بازآفرینی وضعیت‌ها و موقعیت‌های انسانی بپردازد. این، تلاش حافظه است در برابر فراموشی؛ که – در عین حال – تلاش انسان است در برابر قدرت.» - از مقدمه محمد رحیم اخوت بر کتاب، صفحه ۵۲

برچسب: میلان کوندرا، احمد میرعلایی

در هزارتو

آلن روب‌-گری‌یه
ترجمه‌ی مجید اسلامی
نشر نی
۱۷۰ صفحه، ۲۶۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۶
۴ از ۵

روب-گری‌یه از پایه‌گذارای جنبش رمان نوئه. رمان نو سعی داشت از روش‌های کلاسیک داستان‌گویی فاصله بگیره. شخصیت‌پردازی، ماجراگویی و ساختار منظم رمان‌های کلاسیک را کنار گذاشت و دنبال روش‌های تازه‌ای برای روایت بود. (تازه اگه روایت کلمه‌ی خوبی برای رمان نو باشه)

«در هزارتو» قصه‌ی خاصی نداره، بیش‌تر از هر چیز، انبوهِ جزئیات و توصیف‌هائه که رمان رو می‌سازه. صحنه‌سازی واسه روب-‌گری‌یه در خدمت پیش‌بُرد قصه یا شخصیت‌پردازی نیست، اصن قصه و شخصیتی وجود نداره به اون صورت، خودش به خودیِ خود هدفه. ما انگار همه‌ش داریم عکس می‌بینیم، عکسی که نویسنده برامون ریزریز می‌سازه. واسه همینه که وقتی شروع می‌کنه چند صفحه یک تابلو رو توصیف می‌کنه، ما حس نمی‌کنیم تابلو داره توصیف می‌شه، انگار تابلو همون‌قدر زنده‌س که فضای بیرون. نکته‌ی عجیب اینه که روب-‌گری‌یه می‌تونه با همین توصیف‌ها و ریزبینی‌ها خواننده رو شگفت‌زده کنه و تأثیر موندگاری روش بذاره.

البته خیلی هم عجیب نیست. من همین‌جوری که داشتم به فیلما و کتاب‌هایی که روم تأثیرگذاشتن فکر می‌کردم، دیدم بیش‌تر از این‌که قصه‌هاش یادم باشه، یه هاله‌ای از فضا یادم مونده، یا یه موقعیت. منظورم اینه که خب قصه یکی از راه‌هاییه که می‌تونه یه موقعیت رو انقد برجسته کنه که تو ذهن بمونه. مترجم تو مقدمه نوشته: «آیا جوهری‌ترین رسالتِ هنر و ادبیات همین نیست؟ ایجاد خودآگاهی در مخاطب برای دوباره دیدنِ چیزهایی که از فرط آشنایی دیگر به چشم نمی‌آیند. اگر نویسندگان کلاسیک و مدرن این رسالت را پشتِ داستان، شخصیت‌پردازی، و بیانِ مفاهیم ازلی و ابدی درباره‌ی تاریخ بشریت و منزلتِ انسان و جدال خیر و شر پنهان می‌کردند، روب-گری‌یه با کمرنگ کردنِ وجوه دیگر، توجه به جزئیات را به پیش‌زمینه می‌آورد و خواننده‌اش را عادت می‌دهد که بی‌دغدغه‌ی "بعد چه خواهد شد؟" یا "چرا این‌طور شد؟" به آن‌ها توجه کند.»

همون یه ذره ماجرایی که رمان داره اینه: یه سرباز بعد از تموم‌شدن جنگ یه بسته زده زیر بغلش و تو شهر راه افتاده تا بسته رو به خانواده‌ی دوستش برسونه. تو شهر برف می‌آد و همه‌جا رو می‌پوشونه، خونه‌ها، چارراه‌ها، خیابون‌ها همه مثل همن و سرباز هرجا می‌ره نمی‌فهمه که به محل قرار نزدیک شده یا ازش دور شده. تو هزارتوی شهر گیر کرده، مثل یه گویِ ماز.

زمان تو «در هزارتو» مثل رمان‌های عادی خطی حرکت نمی‌کنه، حتا مثل داستان‌های سیال‌ذهن ذهنی هم حرکت نمی‌کنه. انگار زمان از ماجراها حذف شده. منطقی که گذر زمان به داستان‌های کلاسیک می‌داد، این‌جا وجود نداره. معلوم نیست هر صحنه برای چه زمانیه و مهم هم نیست. یه ذره شبیه به منطق شعره، تکراره که معنی می‌سازه. اگه «هیروشیما، عشق من» رو دیده باشید، می‌فهمید چی می‌گم.

به شخصه پایان‌بندی رمان رو دوست نداشتم. آخرش ماجراها روشن‌تر می‌شه، گذشته‌ی سرباز  گفته می‌شه و می‌فهمیم توالی زمانی اتفاق‌ها چه‌جوری بود. به نظرم باج‌دادن به خواننده بود.

×××
«برف بند آمده. قشر برف روی زمین دیگر چندان عمیق نیست، شاید فقط کمی متراکم‌تر شده. و مسیرهای زردرنگی که رهگذران شتاب‌زده روی پیاده‌روها پدیدآورنده‌اند همه یک‌شکل است. در هر دو سوی این مسیرهای باریک، سطح سفید تقریباً دست‌نخورده مانده؛ تغییرهای کوچکی به هر حال این‌جا و آن‌جا هست، مثلاً محوطه‌ی گردی که چکمه‌های سنگین سرباز کنار تیر چراغ‌برق لگدمال کرده.»

برچسب: آلن روب-‌گری‌یه، مجید اسلامی، نشر نی

کلاه کلمنتیس

میلان کوندرا
ترجمه احمد میرعلایی
نشر باغ‌نو
۱۲۷ صفحه، ۱۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۱ (چاپ قبلی: دماوند، ۱۳۶۴)
۳.۵ از ۵

تابستان سال ۱۳۵۸، در دفتر سوم کتاب جمعه، برای اولین بار نوشته‌ای از میلان کوندرا، «نویسنده معاصر چک»، به فارسی چاپ شد. نام این نوشته «کلاه کلمنتیس» بود و نام مترجمش «احمد میرعلایی». میرعلایی همان موقع هم مترجم شناخته‌شده و قابل اعتمادی بود که هر از چندی دست به کشف نویسنده‌های بزرگ جهان و معرفی آن‌ها به دنیای ادبی ایران می‌زد. خورخه لوئیس بورخس و اوکتاویو پاز توسط میرعلایی به جامعه ادبی ایران شناسانده شدند. کوندرا هم از طریق همین «کلاه کلمنتیس»، که در سال ۱۳۶۴، در کنار ۴ نوشته دیگر از کوندرا، در کتابی به همین نام چاپ شد، به ایرانیان معرفی شد.

میرعلایی، به گفته خودش، برگردان انگلیسی «کلاه کلمنتیس» را حدود نوروز ۵۸ در نیویورکر خوانده بود و قصد کرده بود که تا بتواند از کوندرا ترجمه کند. البته بخت یارش نبود و نه توانست و نه خواست با تن دادن به سانسور، چیز زیادی از او به فارسی برگرداند. کتاب کلاه کلمنتیس کتاب اول از دو کتابی است که میرعلایی از کوندرا ترجمه و چاپ کرد. این کتاب شامل پنج بخش مختلف است: «مصاحبه‌ای با میلان کوندرا»، «غرب در گروگان یا فرهنگ از صحنه بیرون می‌رود»، «جائی آن پشت و پسله‌ها»، «نامه‌های گمشده (کلاه کلمنتیس)» و «فرشته‌ها». این پنج بخش از کتاب‌های مختلف کوندرا انتخاب شده‌اند، و در واقع، در هیچ جای دنیا جز ایران، کتابی از کوندرا به این نام و با این ترکیب وجود ندارد.

بخش اول کتاب مصاحبه‌ای است که یان مک‌ایوان، نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی، یک سال بعد از چاپ «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» با کوندرا انجام داده است. مک‌ایوان در این مصاحبه سوال‌های خوبی می‌پرسد و پا به پای کوندرا می‌آید. کوندرا هم مثل همیشه خوب جواب می‌دهد. موضوع اصلی بحث رمان‌نویسی از منظر کوندرا و بررسی کتاب‌های او است.

بخش‌های دوم و سوم کتاب مقاله‌هایی هستند به قلم میلان کوندرا. موضوع اولی (غرب در گروگان) بحثی فرهنگی سیاسی در مورد اروپا به عنوان یک کلیت فرهنگی و سیر تحول آن در زمان حاضر است. کوندرا در این مقاله، خصوصا آن‌جا که به بررسی نسبت کشورها با تاریخ می‌پردازد، مفاهیم جدیدی ارائه می‌کند و تحلیل فوق‌العاده‌ای ارائه می‌دهد. مقاله دوم (جائی آن پشت و پسله‌ها) با ریشه و منشأ اثر ادبی درگیر می‌شود و به دنبال جایی می‌گردد در «آن پشت و پسله‌ها»ی روح، که شعر یا داستان از آن‌جا سر برمی‌آورد. کوندرا در این مقاله هم، مثل خیلی وقت‌های دیگر، راجع به کافکا صحبت می‌کند و به نتایج جالبی می‌رسد.

دو بخش آخر کتاب، یعنی «نامه‌های گمشده» و «فرشته‌ها»، در اصل دو فصل اول از رمان چهار فصلی «کتاب خنده و فراموشی» هستند. این رمان بعدتر توسط فروغ پوریاوری ترجمه و چاپ شد. اما از آن‌جا که می‌شود گفت این دو فصل از رمان، هر کدام ماجرایی جدا و کامل دارند، و می‌توان در استقلال از دو فصل آخر رمان، آن‌ها را شبیه داستان‌های کوتاه کوندرایی خواند، جدا شدن و چاپ منفصل آن‌ها از کلیت کتاب خیلی نامعقول و غیرقابل‌تحمل نیست.

به احتمال زیاد «کلاه کلمنتیس» امروز شروع خوبی برای خواندن کوندرا نیست. رمان‌های بزرگ او (بار هستی، جاودانگی، شوخی،...) ترجمه شده‌اند و همه‌گی آن‌قدر جذاب هستند (به خصوص در اولین برخوردها) که به خوبی پای آدم را به دنیای پیچاپیچ ذهن کوندرا باز کنند. اما به عنوان اولین کتاب کوندرا، و برای معرفی این نویسنده چک به دنیای فارسی‌زبان، احتمالا کتاب خوبی بوده و حالا هم می‌شود آن را به کسانی که کوندرا را نه فقط به عنوان یک «متخصص ادبی»، که هم‌زمان به عنوان یک «متفکر تمام‌وقت» می‌شناسند، توصیه کرد.

***

«در تاریخ معاصر دوره‌هایی هست که در آنها زندگی به رمان‌های کافکا شباهت پیدا می‌کند.
به محض آنکه کارل کوسیکِ فیلسوف به داشتن فعالیت‌های ضدانقلابی متهم و از دانشگاه چارلز اخراج شد، گروه گروه از زنان جوان هوادارش آپارتمان کوچک او را در میدان قصر در میان گرفتند. کوسیک (که دوستانش او را پروفسور ک. ک. می‌خوانند) هیچ‌گاه مردی زن‌پسند یا زنباره نبود؛ و این تغییز فاحش در زندگی جنسی‌اش، پس از هجوم روسها، مرا واداشت تا از آرایشگری که دلباختۀ او بود در این مورد پرس و جو کنم. زن با لحنی نیمه‌شوخی و نیمه‌جدّی به من گفت: «همه متهمان جذّابند.»
این اشاره‌ای آگاهانه به لنی در رمان محاکمه است که همان کلمات را برای توضیح توجه جنسی خود به مشتریان کارفرمایش، وکیل دعاوی هولد، به کار می‌برد. ماکس برود همین تکه را برای تأکید بر تعبیر مذهبی از آثار کافکا نقل می‌کند: ک. زیباتر می‌شود چون کم‌کم جرم خود را می‌فهمد؛ ندامت به او زیبایی می‌دهد. اگر این نظریه را با آرایشگر در میان می‌گذاشتم به خنده می‌افتاد. «پروفسور ک. ک.» بدون کوچکترین ندامتی زیبا بود.» - از مقاله «جایی آن پشت پَسَله‌ها»، صفحه ۶۳ کتاب

مرتبط:
+ زندگی‌نامه کوتاه میلان کوندرا، سایت انتشارات کاروان
+ مصاحبه پاریس ریویو با میلان کوندرا، ترجمه مجتبی پورمحسن (این مصاحبه تقریبا هم‌زمان با مصاحبه داخل کتاب است.)

 برچسب: میلان کوندرا، احمد میرعلایی

کتاب موجودات خیالی

خورخه لوییس بورخس
ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر ماه‌ریز
۲۲۱ صفحه، ۶۰۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۹
۴ از ۵

«کتاب موجودات خیالی» تو نگاه اول دایره‌المعارفیه که بورخس از موجودات عجیب‌وغریبی که تو طول تاریخ وجود داشتند، درست کرده. مثل بقیه‌ی دایره‌المعارف‌ها فهرست الفبایی داره و به ترتیب موجودات می‌آن و معرفی می‌شن. موجوداتی که هیچ‌وقت وجود نداشتند و و تو طول تاریخ خیال آدم‌ها به وجود آورد‌تشون. جالبیش این‌جاس که خیلی از این موجودات تو مرور زمان به وجود اومدن. یعنی یکی یه چیزی گفته، بعد صد سال بعد یکی دیگه یه جور دیگه یارو رو توصیف کرده و حتا تو فرهنگ‌های مختلف هم یه‌شکل نیستن. معروف‌هاشون اژدها و ابوالهول و موجوداتی‌ان که تو اساطیر یونان وجود دارن. بورخس اومده این موجودات عجیب‌وغریب رو که معلوم نیست دقیقن چه‌جوری ساخته شدن، کنار هم آورده و نتیجه‌ش شده این کتاب: یه دایره‌المعارف عجیب‌وغریب که هر صفحه‌ش پُر از چیزهاییه که به آدم یادآوری می‌کنه تخیل بشر مرز نداره.

بورخس همه‌ی این‌ها رو با یه لحن دوپهلو نوشته، یه لحن عالمانه/طنز. از یه طرف قواعدِ دایره‌المعارف نوشتن رو رعایت کرده و از طرف دیگه رندیِ خودش ور هم وارد کرده. جوری درباره‌ی کاتوبلپاس حرف می‌زنه که آدم حس می‌کنه یه گوینده‌ی مستند داره درباره‌ی خرس حرف می‌زنه. خودش هم تو مقدمه نوشته: «خردسالی را برای اولين‌بار به باغ وحش برده‌اند. اين کودک می‌تواند هر يک از ما باشد يا به سخن ديگر، ما اين کودک بوده‌ايم اما خود اين را فراموش کرده‌ايم. در چنين مواردی، در اين موارد وحشتناک، کودک حيوانات زنده‌ای می‌بيند که قبلاً هرگز به چشم نديده بود. وی يوزپلنگ، کرکس، گاو وحشی کوهان‌دار و زرافه را، که هنوز هم حيوان غريبی است، می‌بيند. کودک برای اولین‌بار به انواع گیج‌کننده‌ی دنیای حیوانات می‌نگرد.» حس ما موقع خوندن این کتاب بی‌شباهت به حس کودکی نیست که واسه اولین‌بار با زرافه روبه‌رو می‌شه.

من کم بورخس خوندم. ولی از همون کمی که خوندم، می‌تونم بگم که حضور بورخس تو کتاب پررنگ‌تر از وجه دایره‌المعارفی قضیه‌س. همون حسی رو به آدم می‌ده که خوندن داستان‌های بورخس به آدم می‌ده: لذت روبه‌روشدن با دنیایی که خیال و واقعیت توش مرزی ندارن.

انتشارات ماه‌ریز چند سال پیش که پُرکار بود این کتاب رو تو یه قطع باحال چاپ کرد، بعد یه مدتی نایاب بود، حالا دوباره تو یه قطع دیگه چاپ کرده (خیلی از کتاب‌هاشو تجدید چاپ کرده) من از طرح جلده جدیده خوشم نیومد، ولی قطع جیبی-پالتویی‌ش خیلی خوبه.
توصیه‌ی اکید می‌کنم، جهت خوندنِ کامل و تورقِ چند وقت یه بار!

×××
«در آن روزگار، بر خلاف امروز، جهان آینه و انسان از هم جدا نبودند. آن‌ها کاملاً متفاوت از یکدیگر، اما در کنار هم بودند. موجودات، رنگ‌ها و اشکال آن‌ها یکی نبود. هر دو دنیا، جهان آینه و انسان، در تقارن با یکدیگر می‌زیستند. انسان می‌توانست از میان آینه آمدوشد کند. شبی مردم آینه به زمین حمله کردند. قدرت آن‌ها بسیار بود؛ اما در پایان کارزاری خونین، ترفند جادویی امپراتور زرد برتری یافت. امپراتور مهاجمان را شکست داد و آنان را در آینه‌ی خودشان محبوس کرد و وظیفه‌ی پرملال تکرار اعمال انسان را برعهده‌ی آن‌ها گذاشت...»

برچسب: خورخه لوییس بورخس، احمد اخوت، نشر ماه‌ریز

چشمهایش

بزرگ علوی
انتشارات نگاه
۲۷۱ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ نهم، ۱۳۸۷
۲ از ۵

در سال ۱۳۱۷، استاد ماکان، بزرگ‌ترین نقاش صد سال اخیر ایران، در تبعید درگذشت. پس از مرگ او، رژیم رضاخانی، که تبعیدکننده استاد و اصلی‌ترین عامل مرگ او بود، برای بهبود وجهه هنردوستی خود شروع به تعریف و تمجید و تقدیر از آن عزیز از دست رفته کرد و آثار او را در نمایشگاهی دائمی، در هنرستانی که خود استاد ماکان تاسیس کرده بود، به نمایش گذاشت. در بین همه تابلوهای به جا مانده از استاد، خیره‌کننده‌ترین تابلو تصویری گنگ و ناواضح از چهره زنی ناشناس است که چشم‌های اعجاب‌آوری دارد؛ چشم‌هایی که چندین حس مختلف و متناقض را القا می‌کنند: شادی، غم، جذابیت، حسن، زیبایی، هرزگی و ... . استاد، در گوشه پایین تابلو، پای امضایش، اسم نقاشی را گذاشته «چشمهایش».

حالا سال ۱۳۲۵ است و مرد بی‌نامی که سال‌هاست، به انگیزه کشف راز زندگی استاد، ناظم هنرستان بازمانده از او شده، حالا دست به قلم برده تا در روایتی ظاهرا گزارشی نتیجه تحقیق چند ساله‌اش را مکتوب کند. تصور آقای راوی این است که کشف تابلوی «چشمهایش» و فهمیدن این که چشم‌های تصویر شده متعلق به چه کسی هستند کلید دریافت درست از زندگی و مرگ استاد ماکان است. بنابراین به دنبال زن ناشناسی به اسم مستعار فرنگیس می‌گردد که زمانی مدل استاد می‌نشسته، و وقتی او را پیدا می‌کند بالاخره به حرفش می‌آورد تا از صفحه ۷۷ تا پایان رمان به صحبت‌های این فرنگیس در مورد خودش، استاد و رابطه‌شان با هم بگذرد.

رمان «چشمهایش» از آذرماه ۱۳۳۰ تا اردیبهشت ۱۳۳۱ نوشته شده و به دلایل سیاسی سال‌های زیادی غیرمجاز و به اصطلاح «جلد سفید» بوده. دلیلش را هم موقع خواندن رمان متوجه می‌شوید. اشارات بسیار زیاد و گاه صریحی به خفقان، دیکتاتوری، ظلم و باقی این جور مفاهیم سیاسی در متن وجود دارد. این اشارات گرچه احتمالا به مذاق سیاست‌زده روزگار خوش می‌آمده، اما به لحاظ داستانی زیاده از حد رک و بی‌صنعت است و به همین دلیل رمان، از این لحاظ، تبدیل می‌شود به مقاله‌ای شعارزده و، به خاطر کمبود دلایل قابل دفاع، نامستدل.

اما مشکل رمان «چشمهایش» تنها این صراحت سیاسی نیست. از مناظر بسیار، این کتاب رمان قابل دفاعی نیست. در ساخت و پرداخت قصه و روایت بی‌دقتی‌های زیادی وجود دارد که ضربه‌هایی اساسی به کیفیت کار می‌زنند. در مواجهه با مساله راوی بسیار سهل‌انگارانه برخورد شده و نمی‌توان دلیل قابل‌اعتنایی برای این نظرگاه روایی پیدا کرد. شخصیت‌ها همه به یک زبان حرف می‌زنند. پرگویی و تکرار مفاهیم بسیار زیاد است و هیچ کارکردی هم ندارد. کشفی در رمان صورت نمی‌گیرد و در انتها نمی‌توان هیچ انگیزه‌ای برای نوشته شدن آن تصور کرد مگر احتمالا ثبت خیالی فضای اجتماعی دوره‌ای از تاریخ ایران، آن هم از منظری بسیار محدود.

نزدیک به ۶۰ سال از اولین انتشار «چشمهایش» می‌گذرد و انتشارات نگاه هم از سال ۱۳۷۲ مشغول چاپ این کتاب است. و هنوز کتاب پر است از غلط چاپی و املایی. هنوز خط تکراری در آن وجود دارد. انتشارات نگاه در یک تشکر نیم‌صفحه‌ای از یکی از خوانندگان کتاب که ظاهرا تعداد زیادی غلط را به آن‌ها یادآور شده، ابراز امیدواری کرده که این رمان، که به ادعای خود این انتشاراتی «یکی از برجسته‌ترین رمان‌های معاصر صد ساله تاریخ ادبیات ایران» است، با اصلاح غلط‌های ذکر شده توسط این دوست ندیده عزیز، بدون غلط در اختیار خوانندگان مشتاق قرار بگیرد. به نظرم، برای تصحیح غلط‌های یک کتاب، این که ناشر یک بار کتابی که چاپ کرده را بخواند بسیار مفیدتر از امیدواری خواهد بود.

***

«چرا دارم راجع به موزیک برایتان صحبت می‌کنم؟ در این سمفونی‌ها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه می‌کند. این آهنگ خفیف و لطیف‌بخش است. اما به دل شما نمی‌نشیند. شما دائماً انتظارش را دارید. باز این صدای خفیف تکرار می‌شود. منتها این دفعه بیش از بار اول شما را می‌گیرد. کم‌کم تمام ارکستر یکصدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان می‌کند که دیگر اختیار از دستتان درمی‌رود. مصیبت‌های جگرخراش هم همینطور بروز می‌کنند.» - از صفحه ۱۰۳ کتاب

 مرتبط:
+ «چشم‌هایش بزرگ علوی؛ گزینشی میان عشق یا سیاست!»، از سایت جن و پری
+ یادداشتی بر رمان چشمهایش، روزنامه اعتماد
+ «چشمهایش» در باشگاه کتاب
+ «چشمهایش» در کتاب‌نوشت

 برچسب: بزرگ علوی، انتشارات نگاه

ارنست همینگوی

آنتونی برجس
ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور
انتشارات هرمس
۱۸۱ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
۴ از ۵

همینگ‌وی سال ۱۸۹۹ دنیا اومد. ۱۹ ساله بود که رفت جنگ و توش مجروح شد. به پاریس رفت و اون‌جا با نویسنده‌های بزرگ دیدار کرد و باهاشون بوکس بازی کرد. داستان‌های خوب می‌نوشت و به منتقداش بدو‌بی‌راه می‌گفت. بعد عاشق اسپانیا و گاوبازی شد. زن اولش رو ترک کرد و حسرتش همیشه به دلش موند. تو جنگ‌های داخلی اسپانیا و جنگ جهانی دوم به عنوان خبرنگار حضور داشت، به آفریقا رفت. شیر شکار کرد، ماهی‌گیری کرد، گاوبازی کرد. یه دوره‌ طولانی کتاب خوب ننوشت و خودش رو تکرار کرد، از سبک خودش -ساده، واقعی و شفاف‌نوشتن- دور شد. نظم زندگیش به هم خورد و منتقدا ازش انتقاد کردن و خودش واسه بقیه خط‌ونشون کشید. تا این‌که پیرمرد و دریا رو نوشت، جایزه‌ی پولیتزر و نوبل رو گرفت. ولی بعد مشروب‌خور شدید شد، متوهم شد و بدنش کم آورد. آخرش نویسنده‌ای که تو پیرمرد و دریا نوشته بود: «آدمیزاد را می‌شود نابود کرد، ولی نمی‌شود شکست داد.» جلوی زندگی واقعی‌ش و ضعف‌هاش شکست خورد و سال ۱۹۶۱ خودکشی کرد.

این کلیت ماجراس، ولی همه‌ش نیست. تو همه‌ی زندگی‌نامه‌های همینگ‌وی، پاراگراف بالا بالاخره یه جوری گفته می‌شه. چیزی که واسه من همیشه سؤال بود و واسه جوابش این کتاب رو خوندم، اینه که چی شد که همینگ‌ویِ مبارز این‌جوری کم آورد. خوبی کار برجس اینه که حقیقت رو بدون افسانه‌سازی یا احساسات می‌گه، برداشت خودش رو -به جز جاهایی که درباره‌ی کتاب‌های همینگ‌وی قضاوت می‌کنه- خیلی وارد قضیه نمی‌کنه تا خود حقیقت خودبه‌خود ایجاد معنا کنه. شاید واسه همین باشه که تونستم از لابه‌لای جوونی‌های همینگ‌وی ضعف‌های شخصیتی‌ای رو که به زوالش می‌رسه پیدا کنم.

آنتونی برجس خودش منتقد و رمان‌نویسه و رمان «پرتقال‌کوکی» رو نوشته که کوبریک از روش همین فیلم رو ساخته. کتاب هم از مجموعه‌ی زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌هاس که هرمس دو سال پیش چاپ کرد. کیفیت چاپ این مجموعه خیلی خوبه. عکس‌های زیادی هم از دوره‌های مختلف زندگی نویسنده‌هه داره. به جز این کتاب از این مجموعه زندگی‌نامه‌ی جین آستین، خواهران برونته، اسکار وایلد، هنری جیمز، جویس و فیتزجرالد چاپ شده.

×××
«لحن همینگوی موهبت تازه و اصیلی در عالم ادبیات بود. همه‌ی جوانهایی که شروع به نوشتن می‌کنند طنین این لحن را در گوش خود می‌شنوند. و نظام اخلاقی همینگوی در زمینه‌ی شجاعت، قهرمان همینگوی و ایستادگی خویشتندارانه‌اش در مقابل دشواریها، تأثیری فراتر از ادبیات بر جا گذاشته است. با اینکه نقایص شخصیت او سرانجام نوشته‌هایش را از توش و توان انداخت، همینگوی در بهترین آثارش نیروی دوران‌سازی‌ست که به قدر جویس و فاکنر و اسکت فیتزجرالد اهمیت دارد. و همینگوی حتی در بدترین آثارش هم به یاد ما می‌آورد که در مصاف ادبیات نخست باید به مصاف زندگی رفت.»

برچسب:  ارنست همینگ‌وی، احمد کسایی‌پور، نشر هرمس، درباره‌ی نویسندگان

درخت شب

ترومن کاپوتی
ترجمه امید نیک‌فرجام
انتشارات اندیشه‌سازان
۱۷۸ صفحه، ۱۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۳.۵ از ۵

ترومن کاپوتی یکی از نویسنده‌های مهم قرن بیستم آمریکا بود؛ کسی که به قول خودش و اعتراف دیگران، سبکی جدید در داستان نویسی اختراع کرد. شیوه‌ای که در آن ماجرای داستان واقعی است، به این معنی که جایی روی زمین، و در تاریخی مشخص، اغلب با حضور نویسنده، اتفاق افتاده. البته فرق این سبک با گزارش‌نویسی صرف آن است که شیوه پرداخت و نوشتار کاملا داستانی است. یعنی شما نه یک گزارش، که یک رمان یا داستان می‌خوانید، با شخصیت‌پردازی، فضاسازی، بازی‌های روایی و دیگر ایجابات آن. کاپوتی اسم این سبک داستان را گذاشت «non-fiction»، که شاید بشود ترجمه‌اش کرد به «ناسُرایشی» (سرایش به معنایی که در عبارت «داستان‌سرایی» دارد)، در مقابل «fiction» که به معنای داستان غیرواقعی است، یعنی چیزی که کسی (نویسنده) آن را در ذهنش ساخته و قصه را مطابق میلش سر هم کرده است بی آن که ارجاع منسجم و وفادارانه‌ای به واقعیت‌های خارج از داستانش داشته باشد.

اما کاپوتی پیش از این که این شیوه داستان‌نویسی را ابداع کند هم نویسنده زبردستی بود. داستان‌ها و رمان‌های خوبی داشت و جایگاهی آبرومند بین نویسندگان پرتعداد جریان عادی داستان‌نویسی آمریکایی. درخت شب مربوط به همین دوره است. کتاب مجموعه‌ای است از هشت داستان کوتاه، که گرچه چیز جدید عمده‌ای به دنیای داستان‌نویسی پیشنهاد نمی‌دهند، داستان‌های خوبی هستند و همان چه را که تا آن زمان وجود داشته به شکل خوشایندی در خدمت تولید دنیاهای داستانی ملموس و دقیق می‌گیرند و شخصیت‌هایشان را وادار به کشف خود می‌کنند.

شاید منحصربه‌فردترین ویژگی داستان‌های درخت شب تخیلی باشد که هسته اصلی داستان را شکل داده. تقریبا در همه داستان‌ها مرکز قصه و کنش اصلی دنیای داستان اتفاقی است که اگر نه غیرواقعی، اقلا عجیب است و همین اتفاق عجیب راوی را وادار به روایتش کرده. مثلا در داستان ارباب مصیبت، مردی توی خانه‌اش نشسته و خواب‌های مردم را می‌خرد، یا در داستان میریام، دختربچه‌ای اثیری یک شب سرزده به خانه خانم میلر بیوه می‌آید و همان‌جا ماندنی می‌شود و هیچ جور هم بیرون نمی‌رود. درگیری شخصیت‌های اصلی داستان‌ها با این وقایع عجیب است که آن‌ها را می‌سازد. شخصیت‌هایی که بیشترشان به نوعی «ورشکسته» حساب می‌شوند: زندگی خوبی ندارند و کمبود اصلی‌ترین دارایی‌شان است.

انتشارات فقید اندیشه‌سازان در آخرین سال حیاتش وارد حوزه کتاب‌های غیرکنکوری هم شد و شروع به انتشار مجموعه‌ای کرد به اسم کتاب‌های راوی، که بنا بود هم ترجمه و هم تالیف، کتاب‌های خوبی باشند و آبروداری کنند. گر چه توقف نامتظره کار اندیشه‌سازان جلوی پیشرفت این مجموعه را گرفت، ولی همان چند عنوانی هم که چاپ شدند کتاب‌های خوبی بودند. درخت شب هم از همین مجموعه است، و کتابی بالاتر از متوسط با ترجمه خوب و چاپ درست و درمان به حساب می‌آید. البته خیلی کم، ولی هنوز هستند کتاب‌فروشی‌هایی که یکی دو جلد از این کتاب گوشه قفسه‌شان افتاده و خاک می‌خورد. وصیت می‌کنم که اگر جایی چشمتان افتاد، از دست ندهید.

***

«وینسنت لباسش را در آورد، منظم و مرتب در گنجه گذاشت، و در مقابل دری آینه‌دار بدن برهنه‌ی خود را تحسین کرد. آن‌طور که تصور می‌کرد خوش‌تیپ نبود، اما به هر حال خوش‌تیپ بود. نسبت به قد متوسطش، اندام بسیار متناسبی داشت؛ موهایش زرد تیره بود و صورت ظریفش با آن دماغ سر بالا، سرخ و سفید و جذاب می‌نمود. سروصدای آب سکوت را شکست؛ دختر در حمام آماده می‌شد که دوش بگیرد. وینسنت پیژامه فلانل گشادش را پوشید، سیگاری آتش زد، و گفت: «چیزی لازم نداری؟» صدای آب قطع شد، سکوتی طولانی، و بعد: «نه، متشکرم.» » - از داستان شاهین بی‌سر، صفحه ۱۳۶ کتاب

+ درخت شب در منو

برچسب: ترومن کاپوتی، امید نیک‌فرجام

درنده باسکرویل

آرتور کانن دویل
ترجمه‌ی مژده‌ دقیقی
نشر هرمس
۲۲۰ صفحه، ۲۴۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۷
۴ از ۵

این اولین شرلوک هولمزی بود که خوندم. فکر می‌کنم معروف‌ترین کتاب هولمز هم باشه. این‌جور که تو مقدمه نوشته، کانن دویل قبل از این کتاب شرلوک هولمز رو می‌کُشه که ماجراهاش تموم شه، ولی مردم اعتراض می‌کنن. کانن دویل با این کتاب دوباره شروع می‌کنه ماجراهای قدیمی شرلوک هولمز رو می‌گه و استقبال عجیبی هم ازش می‌شه.

ماجرای درنده‌ی باسکرویل، تو یه دهکده‌ با فضای وهم‌آلودی می‌گذره. جایی که پر از مردابه، توش صداهای عجیب شنیده می‌شه، یه قاتل فراری تو خلنگ‌زارش مخفی شده و دور همه‌چی به هاله‌ی خرافه دیده پیدا شده. واسه همینه که ماجرای باسکرویل واسه هولمز پیچیده می‌شه: هولمز باید از بین انبوه خرافه‌ها و چیزهای ماورایی، واقعیت رو بیرون بکشه.

کلاً خوندن رمان پلیسی خیلی لذت‌بخشه. ما باید رد اتفاق‌ها و شخصیت‌ها رو بگیریم تا سروکله‌ی واقعیت پیدا شه. یعنی تصور کنید دونه‌های تسبیحی که هی ریخته می‌شه و ما باید دنبال نخی باشیم که اون‌ها رو کنار هم بنشونه. نخه باید انقدر محکم باشه که ما رو راضی کنه. ماجراها فوق‌العاده جذابه و شخصیت‌ها اون‌قدر قوی پرداخته می‌شن که بتونن یه قاتل بالقوه باشن. بعد که واقعیت رو می‌شه، ما کتاب رو مرور می‌کنیم و همه چی معنی‌دار می‌شه. حالا اگه مثل «درنده‌ی باسکرویل» ماجراهای جذاب و شخصیت‌های قوی کنار فضاسازی فوق‌العاده هم قرار بگیره، لذتش چندبرابر می‌شه.

برچسب: شرلوک هولمز، سر آرتور کانن دویل، مژده دقیقی، نشر هرمس

حسین کرد شبستری

ویراسته علیرضا سیف‌الدینی
انتشارات ققنوس
۲۲۱ صفحه، ۲۴۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۶
۲ از ۵

در دوران صفویه و در عهد شاه عباس، که کار شیعه و سنی بالا گرفته بود و آتششان برای هم تیز بود، هر از چندی پیدا می‌شدند «چهاریاری»هایی که توطئه می‌کردند علیه «علویون» به مسند نشسته و اگر نه به قصد تاج و تخت تمام مملکت، اقلا به امید حکومت ولایتی از این وسیع کشور تازه به هم رسیده دندان تیز می‌کردند و چنگال نشان می‌دادند. سر یکی از همین مرافعه‌های قدرت است که آدم‌های عبدالله‌خان، حاکم بلخ، به طمع خون مسیح تبریزی، نوچه شاه عباس، در تبریز آتشی به پا می‌کنند که دودش چشمه خورشید را تیره و تار می‌کند. مسیح‌خان که پیدایش می‌شود، پنجه به پنجه پهلوان خُطایی می‌اندازد و آتش فتنه را برای مدتی می‌خواباند.

از قضا، در گیر و دار این آتش فتنه، روزی مسیح بر بازار تبریز می‌گذرد که می‌شنود جوانی دو نفر را به ضرب مشت کشته. مسیح می‌پرسد: «چرا کشتی؟»
می‌گوید: «هر گاه ما در این‌جا حال خود را نگاه نداریم در بیابان چگونه می‌توانیم نگاهداری نماییم. گوسفندان ما را می‌خواستند ببرند ندادیم. خواستند ما را بزنند ما هر یک را مشتی آهسته زدیم مردند.»
مسیح می‌گوید: «هر گاه محکم‌تر می‌زدی چه می‌شدند؟»
می‌گوید: «با خاک یکسان می‌شدند.»
و این غول بی‌شاخ و دم حسین کرد شبستری است، که به لطف توجه و مراقبت مسیح پهلوانی می‌شود زورمند و بی‌حریف، مرید شاه عباس. باقی داستان شرح سفر پهلوان حسین است به دیار هندوستان برای گرفتن مالیات هفت ساله آن خطه، و مقاومت و کارشکنی حاکم چهاریاری آن دیار و جنگ و کشتی.

داستان حسین کرد شبستری از داستان‌های عامیانه ایرانی است که بین مردم ساخته شده و نه اصالتش معلوم است و نه نویسنده مشخصی دارد. ضبط‌ها و روایت‌های مختلف آن هم، در اصل و فرع ماجرا، فرق‌هایی با هم دارند (که باعث شده مثلا حسین کرد نشر چشمه حجمی حدود سه برابر این کتاب داشته باشد). آن چه روشن است این که داستان زیاده عامیانه است: تمام آدم‌های خوب شیعه‌اند و هر سنی‌ای «حرام‌زاده» است، زور بازوی حسین هر کار او را توجیه می‌کند، هر کس که پشت دیگری را به خاک برساند در موضع حق است (حسین به همین شیوه چند نفر را شیعه می‌کند)، و رفتار آدم‌ها توجیه‌کننده ایدئولوژی آن‌هاست. حسین به هر شهری که می‌رود ورودش به آن شهر را با دست‌بردی اساسی به خزانه آن شهر اعلام می‌کند و عده بسیاری از مردم عادی آن شهر را می‌کشد چون که آمده تا از حاکم مالیات بگیرد (دقت کنید که این اتفاقات حتی پیش از آن می‌افتد که حاکم بداند باید مالیات بدهد!). مخلص کلام آن که دست‌پخت نسل در نسل قصه‌گویان امی متاخر ایرانی، از این دید، حماقت‌نامه‌ای بی‌بنیان و متناقض است. اما مثل هر چیز عامیانه دیگری، پر است از قصه و ماجرا، و انعکاسی است ساده‌دلانه از درونیات جامعه‌ای گنگ.

نکته دیگر این که داستان حسین کرد پر است از تکرار. حسین تعداد زیادی پهلوان را، در جنگ تن به تن، وسط بازار شهر می‌کشد. هر شب یکی، و همه را هم مثل هم. و ما هر بار تکرار این ماجرا را با همان روایت و جزئیات پیشین آن می‌خوانیم. این روند البته در خواندن بسیار خسته‌کننده است، اما در نظر گرفتن این که احتمالا این داستان به شکل سریالی چندین قسمتی، و هر شب بخشی از آن قبل خواب، برای مخاطبش تعریف می‌شده، وزن این ویژگی ملال‌آور را کم‌تر می‌کند.

انتشارات ققنوس داستان حسین کرد شبستری را در غالب یکی از کتاب‌های «مجموعه ادبیات عامه» چاپ کرده است. مجموعه‌ای که، گر چه نه چندان سریع، بنا دارد تعدادی از مهم‌ترین داستان‌های عامیانه فارسی را به کتاب تبدیل کند، و تا به حال جز حسین کرد، «مختارنامه»، «شیرویه نامدار» و «ملک جمشید» را هم به چاپ رسانده است. در کل مجموعه خوشایندی است که با کیفیت مناسبی به بازار رسیده، اما اصلی‌ترین ایرادی که می‌توان به آن گرفت این است که در ذکر منابع به «نسخه‌های متعدد» کفایت شده، و از این لحاظ در مورد اصالت متن خواننده را دچار تردید می‌کند. به علاوه، هیچ توضیحی در تمام متن کتاب، مثلا برای معنی کردن لغات قدیمی و امروزه کم‌کاربرد، آورده نشده جز در یک مورد، آن هم مربوط است به کلمه کَستُوان (به معنی زشتی)، که ظاهرا ترسیده‌اند جور ناجوری خوانده شود.

***

«تهمتن غرق آهن و فولاد شد و با بهیار از مغاره بیرون آمدند و مانند برق لامع رو به شهر جهان‌آباد نهادند. تا از خندق جستن نمودند، خود را آن طرف خاکریز گرفتند. سر کمند را به دیوار بند نمودند و مانند مرغ سبک‌روح بالا رفتند و از آن طرف سرازیر شدند و رفتند به ضرابخانه و دیدند بیست نفر خوابیده‎اند. همه را بی‌هوش نمودند. تهمتن خنجر کشید، زنخ هر یک را گرفت و گوش تا گوش برید. شال دستمال را با بهیار پر از زر کرد و کوله‌بارها را بست و مانند برق لامع از راهی که آمده بودند برگشتند و می‌آمدند که برخوردند به ازبک‌ها...» - صفحه ۱۲۷، ۱۲۸ کتاب

مرتبط:
+ کوتاه شده داستان حسین کرد شبستری، سایت دیباچه
+ نگاهی به کتاب قصه حسین کرد شبستری، موسسه انتشارات امیرکبیر، به نقل از خبرگزاری فارس
+ بفرمایید قصه حسین کرد شبستری!، خبر آنلاین

در جستجوی زمان از دست رفته - ۴

کتاب چهارم: سدوم و عموره 

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۷۵ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۴ از ۵

شروع خوندن یه کتاب واسه من یعنی شروع یه رابطه‌ی جدید با نویسنده، یا شریک‌شدنِ تجربه‌های شخصی نویسنده. حالا اگه با کتابی مثل جست‌وجو طرف باشیم که توش پروست می‌آد حس‌های ناخودآگاهش رو می‌کاوه، رو جزئی‌ترین چیزها دقیق می‌شه و هم‌زمان یه تصویر گسترده از جامعه‌ی اطرافش هم می‌ده، این رابطه صمیمانه‌تر هم می‌شه، در نتیجه افت‌وخیزش هم بیش‌تر می‌شه.

«سدوم و عموره» بیش‌تر قسمت‌های افت این رابطه بود. قسمت زیادی از کتاب به توصیف و شرح زندگی محفلی می‌گذشت و راوی همه‌ی وقتش رو تو مهمونی‌ها و محافل می‌گذروند. چیزی که کم‌وبیش تو طرف گرمانت‌ها هم دیده می‌شد. به نظرم وسواس پروست برای نقد و دست‌انداختن محفل‌نشین‌ها و اسنوب نشون‌دادن آدم‌ها بیش‌ازحد بود. نکته‌ی برجسته‌ی دیگه تو «سدوم و عموره» مسأله‌ی همجنس‌گرایی بود. راوی به خاطر حضور شخصیت‌های همجنس‌گرا می‌آد روحیات اون‌ها رو موشکافی می‌کنه و به همجنس‌گرابودن بقیه شک می‌کنه. [سدوم و عموره دوتا از شهرهای قوم لوط‌ تو کتاب‌مقدس‌ان]
البته بگم، جاهایی هم بود که این رابطه به بهترین لحظاتش می‌رسید. مثل جاهای مربوط به رابطه‌ی راوی با آلبرتین یا شرح دقیق خواب و رؤیا و از همه به‌تر روبه‌رو شدن راوی با خلأ مرگ.

تو مقدمه، سحابی این جلد رو تو جریان «جست‌وجو»ی راوی از این نظر مهم می‌دونه که راوی درگیر گناه‌ها و بدی‌ها (مثلاً تنبلی و دو رویی) می‌شه و می‌گه که راویِ جست‌وجو برای «شناخت بدی برای رسیدن به نیکی» باید این وضع رو می‌گذروند. مثل کمدی الهی که با دوزخ شروع می‌شه.

کلاً احساس متناقضی نسبت به جست‌وجو دارم، از یه طرف دوست دارم زودتر تمومش کنم، بعد هی از اول تا آخر رو مرور کنم و حال کنم، از طرف دیگه هم نگرانم که داره تموم می‌شه.
راستی یه جمله‌ی دو صفجه و نیمی هم تو این جلد پیدا کردم، یعنی تقریباً ۱۰ برابر طولانی‌تر از جمله‌ی پایین.

×××
«در آشوب مه‌های شب که هنوز ژنده‌پاره‌های صورتی و آبی‌شان بر آبهای آشفته از پسمانده‌های صدفی سپیده پراکنده بود قایق‌هایی می‌گذشتند، خنده‌زنان بر نور مورّبی که بادبانها و نوک دکلشان را چون زمان بازگشتشان در شامگاه زردگون می‌کرد: صحنه‌ی خیالی، لرزان و خالی، تنها یادی از غروبی، که چون شامگاهان بر رشته‌ی ساعتهای روز استوار نبود که به عادت آنها را پیش از فرارسیدنش در نظر می‌آوردم، از هم گسیخته، آشفته، حتی واهی‌تر از تصویر دهشتناک مونژوون که موفق نمی‌شد محوش کند، بپوشاندش، پنهانش کند - تصویر شاعرانه‌ی عبثِ خاطره و خواب.

صدای سوم

گزیده‌داستان‌های نویسندگان نسل سوم امریکا
ترجمه و تألیف احمد اخوت
نشر ماهی
۲۶۰ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
چاپ اول، پاییز ۸۹
۳.۵ از ۵

نسل اول نویسنده‌های آمریکا آدمایی‌ان مثل ادگار آلن‌پو و ناتانیل هاثورن که پایه‌گذار داستان‌کوتاه به عنوان نوع ادبی بودن. نسل دوم نسل همینگ‌وی و فاکنرن که بازی‌های تکنیکی، بازی با راوی و شکستن خط زمان و توجه به شخصیت جای قصه ویژگی اصلی داستان‌هاشون بوده. نسل سوم نسلی‌ان که از دهه‌ی ۷۰ وارد ادبیات آمریکا شدن و خیلی دنبال بازی با فرم و اینا نبودن. یه قسمتی از این نسل سوم برگشتن به سنت چخوف. یعنی داستان‌هایی که طرح کم‌رنگی دارن، ساده روایت می‌شن و با ریزنگری و تأکید رو درون شخصیت‌ها نوشته می‌شن.

نویسنده‌های این کتاب -به جز بارتلمی- از این دسته‌ی آخرن. یعنی داستان‌ها شبیه به داستان‌های جریان غالب ادبیات آمریکا و خیلی از کتاب‌هایی که تو این چند ساله تو ایران ترجمه شده‌ن. از نویسنده‌های مختلف این نسل داستان آورده. از ۱۲ نویسنده‌ای که ازشون داستان اومده، فقط ۴تاشون واسه ما آشنان: اَن بیتی، کارور، توبیاس وولف، بارتلمی. به نظرم بهترین داستان‌های کتابم واسه همین ۴نفره، البته کلاً داستان متوسط نداره و همه‌ی داستان‌ها خوبن. تو داستان‌های آمریکایی همه چی سر جاشه، زیاده‌گویی دیده نمی‌شه و همه یه حداقل استانداردی دارن. خیلی بعیده از تو یه همچین مجموعه‌هایی داستان بد درآد. ولی کم می‌شه چیز نبوغ‌آمیزی ببینیم.

خوبی کتاب‌هایی که احمد اخوت ترجمه می‌کنه اینه که کلی حاشیه دارن. تو این مجموعه هم اولش چندتا مقاله هست. یکی از پل آستر درباره‌ی داستان، یکی از بارتلمی درباره‌ی داستان‌نویسی امریکا و یکی هم خود اخوت نوشته. اخوت هرجا هم که حس کرده یه ذره چاشنی‌دادن به قضیه می‌تونه کتاب رو جذاب کنه، دریغ نکرده. درباره‌ی نویسنده‌ها توضیح داده یا رو بعضی از داستان‌ها نقد نوشته که نقدهای خوبی‌ان.

×××
«از نوشتن حرف می‌زنم، به طور مشخص از وسیله‌ای برای بیان داستان، چیزهایی تخیلی که در آنچه جهان واقعی می‌نامندش هرگز اتفاق نیفتاده‌اند. قدر مسلم کاری غریب است که زندگی‌ات را صرف این کنی که بنشینی تنها در اتاقی، قلم‌به‌دست، ساعت تا ساعت، روز تا روز و سال تا سال با زحمت بسیار کاغذها را با واژگانی سیاه کنی برای خلق چیزهایی که مگر در سر تو در جای دیگر وجود ندارند. اصلاً چرا کسی در این دنیا بخواهد دست به چنین کاری بزند؟ تنها پاسخم به این سؤال این است که چون مجبور است و راه دیگری ندارد.»
[از مقاله‌ی پل آستر درباره‌ی داستان]

ژان باروا

روژه مارتن دوگار
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۵۴۲ صفحه، ۳۷۰۰تومان (جلد سخت)
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۰
۳ از ۵

 رمان «ژان باروا» داستان زندگی مردی است به همین نام، از کودکی تا پیری. او فرزند یک پزشک ملحد است از خانواده‌ای مذهبی و سنتی. ژان در دوره نوجوانی به اصالت ایمان خود شک می‌کند و در جستجوی شیوه صحیح پرستش با چندین نفر بحث می‌کند و علیه عده‌ای زیادی هم می‌شورد. در جوانی به این نتیجه می‌رسد که ایمان به خدا و اصولا خود خدا نتایج سوءتفاهمات بشری هستند و به طور کامل دین را کنار می‌گذارد. ژان از این به بعد به محافل روشنفکری فرانسه بیشتر رفت و آمد می‌کند و کم کم با کمک عده‌ای از دوستانش نشریه‌ای آوانگارد به راه می‌اندازند و در آن به ترویج و بحث نظریات خود می‌پردازند. به این ترتیب، ژان آرام آرام به یکی از قطب‌های روشنفکری فرانسه تبدیل می‌شود.

به مرور و در نزدیکی پایان عمر، ژان در مقابل گذشته خود می‌ایستد و متوجه می‌شود که در تمام این سال‌ها اشتباه می‌کرده. در لحظات آخر و در بستر مرگ، زمانی که ژان چیزی بیشتر از چند پره استخوان سبک وزن نیست، دوباره به خدا مومن می‌شود و با حالی زار و نذار به تضرع می‌افتد و استغفار می‌کند و مومن از دنیا می‌رود. این اما پایان داستان نیست. در آخرین صفحات کتاب، پس از مرگ ژان، باز شدن وصیت‌نامه ژان و خواندنش همه چیز را عوض می‌کند و بعد تازه‌ای به داستان می‌بخشد.

داستان رمان «ژان باروا» در تقابل با وقایع تاریخی حقیقی‌ای روایت می‌شود که در زمان اتفاق افتادن داستان در فرانسه در جریان بوده‌اند، سبکی که مشابه‌اش را «تربیت احساسات» فلوبر هم دیده‌ام. زمان داستان پایان قرن ۱۹ و حدود سال ۱۹۰۰است. ماجرای دریفوس نقشی مرکزی در این رمان دارد. دریفوس افسر یهودی ارتش فرانسه بود که در پایان قرن نوزده به جرم جاسوسی برای دربار آلمان محاکمه و زندانی شد. کنجکاوی عده‌ای از روشنفکران در این پرونده به آن‌ها این حس را داد که در جریان بررسی این پرونده اشکالی هست. ظاهرا دریفوس به خاطر یهودی بودن فدا شده بود، و برای فدا کردن او بخش بزرگی از ارتش و دستگاه قضایی فرانسه خلاف عدل و انصاف رفتار کرده بودند. امیل زولا در نامه سرگشاده‌ای به رییس جمهور وقت فرانسه تمام دستگاه قضایی کشور و ارتش را به صراحت زیر سوال برد و از افراد بسیاری نام برد. زولا به خاطر این نامه محاکمه و یک سال زندانی شد. ۱۲۰نفر از روشنفکران در حمایت از او نامه‌ای نوشتند و کم کم قضیه دریفوس به رویارویی جامعه روشنفکری وقت فرانسه با دولت و حتی مردم منجر شد. نتیجه محاکمه دوباره دریفوس و تبرئه نسبی او بود، و البته رسوایی بزرگی در کل دستگاه قضایی و دولت. ژان باروا و دوستانش در دادگاه زولا حضور دارند و در باقی ماجرا هم شرکت می‌کنند.

«ژان باروا» فصل‌ها و بخش‌های کوتاه و بلند زیادی دارد و از انواع متفاوتی از شیوه‌ها برای روایت آن استفاده شده. نامه‌نگاری و مکالمه‌نگاری‌ای شبیه به نمایش‌نامه‌نویسی اصلی‌ترین روش‌های روایت این رمان هستند. در بخش‌هایی هم از وقایع‌نگاری استفاده شده، مثلا در مورد دادگاه زولا، چیزی حدود ۵۰صفحه از کتاب به نقل تضمینی مکالمات دادگاه از منابع مختلف اختصاص یافته است. اما اشکال اصلی و مهمی که می‌شود، اقلا با تعریف‌ها و انتظارات امروزی از رمان، از این کتاب گرفت این است که زیادی «صریح» است. در واقع، آن طور که واضح است، انگیزه اصلی نوشته شدن رمان یک بحث ایدئولوژیک بر حقیقت و حقانیت اعتقاد به خدا، ایمان، و مذهب کاتولیک است و تمرکز شدید روی این موضوع و بحث رک و راست در مورد آن نه تنها توی ذوق می‌زند و گاهی حوصله‌سربر هم می‌شود، که باعث آن است تا «حجم داستانی» رمان در مقابل «مقاله‌گونگی» آن گاهی آن قدر کم به چشم بیاید که خواندن آن چندان «به صرفه» به نظر نرسد.

بعید است صحافی با جلد سخت کتاب به راحتی در بازار پیدا شود، اما جلد مقوایی آن هنوز در بازار موجود است، گر چه انتشارات نیلوفر در اقدام ناخوشایندی، که حالا کم کم داریم به آن عادت می‌کنیم، قیمت کتاب را عوض کرده و با برچسب رسانده به ۶۵۰۰تومان. ظاهرا قیمت اصلی آن ۳۲۰۰تومان بوده است. البته قیمت فعلی هم هنوز ارزان‌تر از قیمت معمول این روزگار کتاب است. کیفیت چاپ کتاب، جز در مورد چند غلط املایی، راضی‌کننده است و ترجمه منوچهر بدیعی از آن هم، مثل اغلب ترجمه‌های او، هم دقیق است و هم به کتاب خوب نشسته. از روژه مارتن دوگار، نویسنده نوبل برده این کتاب، رمان «خانواده تیبو» با ترجمه ابوالحسن نجفی و چاپ انتشارات نیلوفر هم در دسترس است.

***

«بررسی بسیار ابتدایی تاریخ رشد ادیان نشان می‌دهد که ادیان زاییدۀ کنجکاوی بشر نسبت به کائنات است و هستۀ اولیۀ آنها همواره یکی است: این هسته مرکّب  از مجموعۀ علت‌های ابتدایی و ساده‌اندیشانه‌ای است که انسان برای پدیده‌های طبیعی پیدا کرده است. تا آن جا که می‌توانیم موضوع را ساده کنیم و بگوییم دین بدوی به‌معنی اخص کلمه اصلاً وجود نداشته است؛ از زمانی که بشر با زبان الکن سخن می‌گفته است تا زمان ما فقط یک خط فکری وجود داشته است: خط علمی؛ این خط علمی که در ابتدا ناقص بوده است رفته‌رفته مایه‌ور شده است. و آنچه ما واژۀ دین را به آن اطلاق می‌کنیم یکی از مراحل پژوهش انسان است، مرحلۀ قائل شدن به وجود خدا؛ این یکی از آنات کوتاه کوشش بشری است که از سر نادانی بر جای مانده و از بیم ماوراءطبیعت تا زمان ما آن را ادامه داده‌اند؛ خلاصه اینکه انسان فریفتۀ فرضیات اسرارآمیزی شده که خود برای دریافت علل و اسباب عالم پیش کشیده است.» - صفحه ۳۵۴

برچسب: روژه مارتن دوگار، منوچهر بدیعی، انتشارات نیلوفر

ناتاشا

ولادیمیر ناباکوف
ترجمه‌ی ترانه برومند
انتشارات نیلا [از مجموعه‌ی کتاب کوچک، قلمرو ادبیات]
۲۴ صفحه، ۵۰۰ تومن
چاپ اول، ۱۳۸۹
۴ از ۵

این مجموعه‌ی «کتاب کوچکِ» نیلا خیلی مجموعه‌ی خوبیه. طراحی شدن واسه این‌که آدم تو اتوبوس و راه و اینا بخونه. هم خیلی سبک و کوچیکن [قطعشون پالتوییه] هم کم‌حجمن. البته به نظرم توش داستان و نمایش‌نامه‌ی معمولی زیاد درمی‌آد، ولی کلاً خوبه. جدیداً از این مجموعه دوتا داستان‌کوتاه از نابوکوف چاپ شده. یکی همین «ناتاشا» اون یکی «زنگِ در».

«ناتاشا» یه داستان‌کوتاه نابوکوفی اصیله. ویژگی‌هایی که آثار نابوکوف رو خاص می‌کنه توش قشنگ دیده می‌شه. یعنی نگاه تصویری و خاص، زبان نسبتاً پیچیده‌ و تشبیه‌های ناگهانی و تازه‌ای که نشون می‌ده نابوکوف چه‌قدر دقیق می‌نوشته و از ساده‌ترین تصویرها هم نمی‌گذشته. مثلاً این تیکه رو بخونید:
«همه‌ی دوروبَر حاکی از شامگاه شهری نمناک بود: سیلابِ سیاه در خیابان‌ها، گنبدهای متحرک و پُرجلای چترها و درخشش شیشه‌ی مغازه‌ها که به آسفالت نشت کرده بود. همراه باران، شب نیز شروع کرده بود به جاری‌شدن و هر محوطه‌ای را از خود آکنده بود و در چشمانِ زنانِ خوش‌پَروپای هرجایی که به آرامی در پس و پیش چهاراه‌های شلوغ پرسه‌زنی می‌کردند، چشمک می‌زد. جایی آن بالا، چراغ‌های گرد یک آگهی پی‌درپی و برق‌زنان مثل چرخ ریسندگی می‌چرخید.»

مثل خیلی از داستان‌های دیگه‌ی نابوکوف «ناتاشا» درباره‌ی آدم‌هاییه که دنیای ذهنیشون با دنیای واقعی نمی‌خونه و این ناهماهنگی می‌شه موتور داستان و دلیل شکست آدم‌ها. انگار نمی‌تونن از پس واقعیت بربیان. طرح‌های داستانی نابوکوف هم معمولاً جوری‌ان که مای خواننده هم -مثل شخصیت‌ها- درگیر دنیای ذهنی‌ای می‌شیم و کم‌کم می‌فهمیم که واقعیت با دنیایی که درگیرشیم فاصله داره.

خوندن «ناتاشا» رو اکیداً توصیه می‌کنم. ولی «زنگ در» رو نه. «زنگ در» داستان خوبی بود، ولی نسبت به نابوکوف معمولی بود. همه‌ی این‌هایی که درباره‌ی ناتاشا گفتم و به نظرم تو ناتاشا خیلی ظریف استفاده شدن، تو «زنگ در» ساده‌انگارانه استفاده شدن.

برچسب: ولادیمیر نابوکوف، انتشارات نیلا

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

بیژن نجدی
نشر مرکز
۷۷ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ یازدهم، ۱۳۸۸
۳ از ۵

۱۰تا داستانه. با توجه به حجم کتاب و صفحه‌های سفید بین هر داستان، می‌شه حدس زد که حجم هر داستان چه‌قدره. داستان‌ها معمولاً حول یه ایده‌ی خیلی عالی یا یه تصویر عجیب شکل می‌گیرن. ایده و تصویری که معمولاً شاعرانه و سورئاله. مثلاً این ایده که راوی داستان عروسک باشه یا تصویر مردی که نصف شب با جسد یه قو کنار استخر پارک پیدا می‌شه. چیزایی که کلی تخیل آدم رو به کار می‌گیره.

زبان داستان‌ها یه زبان شاعرانه‌س پر از تشبیه‌هایی که آدم رو شگفت‌زده می‌کنه. نجدی همه چی رو شعر می‌بینه. مثلاً وقتی می‌گه: «بوی صابون از موهایش می‌ریخت. هوای مه‌شده‌ای دور سر پیرمرد می‌چرخید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه‌هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش روی آن حوله بلند و صاف چسبیده است.» انگار تو هر حرکت ساده‌ی طاهر شعر می‌بینه.

اما... مشکل اصلی داستان‌های نجدی به نظرم اینه که ایده‌ها گسترش پیدا نمی‌کنن. در حد ایده می‌مونن، بدون پرداخت درست‌وحسابی. دیگه هم اینه که روند داستان‌ها دقیقاً برعکس چیزیه که باید باشه. یعنی نجدی می‌آد واسه‌ یه سوژه‌ی سورئال و به شدت شاعرانه، یه قصه‌ی رئال می‌سازه و سعی می‌کنه تفسیر و توجیه‌ش کنه و حتا به‌ش بُعد ایدئولوژیک می‌ده. این‌جوری کل تخیلی که دور و بر سوژه تو ذهن خواننده شکل می‌گیره محدود می‌شه به تفسیر نجدی از اون. تفسیری که به خاطر پرداخت ناقص داستان‌ها کاملاً یه بُعدیه. من فکر می‌کنم اگه نجدی دنیای سورئالش رو به رسمیت بیش‌تری می‌شناخت و سعی می‌کرد یه قالب جدید براش پیدا کنه، نتیجه‌ی کار خیلی به‌تر می‌شد.

دوست داشتم یکی از اعضای Menu که این کتاب رو خیلی دوست داره هم درباره‌ی این کتاب بنویسه. ولی چون کتاب رو خیلی وقت پیش خونده بودن، ذهنشون آماده نبود. خلاصه من تلاشمو کردم لحنم منصفانه باشه. نمی‌دونم موفق شدم یا نه.

×××
«سه‌شنبه، خیس بود. ملیحه زیر چتر خیس و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود از کوچه‌ای می‌گذشت که همان پیچ و خم خواب‌ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و اسفالت، می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرف کوچه، پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد.»

سقوط اصفهان

به‌روایت کروسینسکی

بازنویسی سید جواد طباطبایی
نشر نگاه معاصر
۹۲ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ سوم (و تا امروز آخرین چاپ)، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

«مخفی نماناد که از بعضی سُفَهای خفیف‌العقل و بُلَهای سخیف‌الرای شنیدم که این داهیه‌ی عُظمی و این واقعه‌ی کبری را محض سوءِ تدبیر امنای آن دولت دانسته، بلکه بر سخافت رای آن وارث تخت سلطنت حمل می‌کردند که چرا پادشاه دین‌پناه و امرای صاحب‌جاه با آن عِدّت و کثرت از دست هفت‌هشت‌هزار رجاله‌ی افغان عاجز و زبون آیند.غافل از اینکه التقدیرُ یَضحَکُ علی التدبیر [تقدیر تدبیر را به‌سخره می‌گیرد]. سبحانَ‌الله! از سیر کتب همین‌قدر نیافته‌اند که امثال این وقایع، بلکه اَشنَع از این، مکرر اتفاق افتاده که سلاطین ِ با داد و دین و خواقین جلادت‌آیین و امرای سربلند و وزرای دانشمند در کار فوجی ضعیف، بلکه در دست شخصی نحیف عاجز آمدند. کتب اخبار بدین مدعا گواه است و هر صاحب هوشی از این معنا آگاه است.»

آذر بیگدلی
ــــــــ

۱.
- سقوط اصفهان [۱۱۳۵ هـ. قمری (۱۷۲۲م.)]، یکی از دردناک‌ترین حوادث ِ تاریخ ایران؛ محاصره‌ی اصفهان، جان باختن چندین‌هزار تن از مردم اصفهان بر اثر قحطی؛ فتح اصفهان توسط محمود افغان؛ فروپاشی یکی از بزرگ‌ترین امپراطوری‌های دوران و یکی از سه قدرت برجسته و تأثیرگذار جهان در آن روزگار.

- پدر کروسینسکی؛ راهب ِ یسوعی لهستانی که در دوران سقوط اصفهان از مبلغان برجسته‌ی مسیحی ساکن اصفهان بود و به‌رسم ِ دیگر مبلغان مذهبی گزارش‌های دقیقی از اوضاع محل مأموریتش برای ارسال به سرپرست ِ فرقه تهیه می‌کرد.
گزارش‌های پدر کروسینسکی تا زمانی که در دوره‌ی قاجار، عباس میرزا در دارالسلطنه‌ی تبریز (و پس از شکست در جنگ‌های ایران و روس)  به ترجمه‌ی آن فرمان می‌دهد، در ایران ناشناخته بوده.

- پدر دوسِرْسو؛ راهبی ادیب و اندیشمند، و علاقه‌مند به تاریخ که براساس ِ گزارش‌های رسیده از پدر کروسینسکی و همچنین براساس ِ دیگر گزارش‌هایی که از ایران می‌رسید، و با پشتوانه‌ی مطالعه‌ی سفرنامه‌های مهمی که تا پیش از آن درباره‌ی ایران ِ دوران صفوی به چاپ رسیده بود، اقدام به نوشتن کتابی با عنوان «تاریخ واپسین انقلاب ایران» کرد. کتاب در سال ۱۷۲۸، یعنی شش سال پس از سقوط اصفهان و درحالیکه اشرف افغان هنوز بر بخش‌های مرکزی ایران حکمرانی می‌کرد، به زبان فرانسه منتشر شد و در همان سال‌ها به زبان‌های انگلیسی و ایتالیایی هم ترجمه شد. در ایران اما این متن ناشناخته ماند و هنوز هم به فارسی ترجمه نشده.

- دکتر سید جواد طباطبایی؛ پژوهشگر معاصر حوزه‌ی اندیشه‌ی سیاسی، درجریان کار روی پروژه‌ی «تأملی درباره‌ی ایران» و نگارش جلد نخست آن «دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط در ایران» گزارشات ِ کروسینسکی و کتاب ِ آنتوان دوسِرْسو را مطالعه می‌کند. بخشی از یادداشت‌برداری‌های او از این دو متن در «دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط در ایران» منعکس می‌شوند،‌ اما طباطبایی تصمیم می‌گیرد در کتابی مستقل خلاصه‌ای انتقادی از آرا و تحلیل‌های دوسرسو و کروسینسکی ارایه کند، که حاصل آن کتاب ِ کوچک و تأمل‌برانگیز «سقوط اصفهان به‌روایت کروسینسکی» است.

۲.
امروز هم که شرح سقوط اصفهان را می‌خوانی، باز بر تو سنگین می‌آید. این تاریخی نیست که راحت بخوانی و بگذری؛ آنچه میخکوبت می‌کند و چنان دردناک است، بیش از آنکه شرح کشته شدن و تلف شدن آن‌همه مردم باشد و سقوط شهری که نصف ِ جهان است، بی‌تدبیری، نادانی، و  منتهای حضیضی است که حکومت ایران در آن گرفتار آمده، اینکه این‌همه مردم به پوچ‌ترین شکلی جان می‌بازند. دشمنی قدرتمند به پایتخت امپراطوری بزرگ ایران حمله نبرده. براساس آنچه از تاریخ به ما رسیده می‌دانیم که افغانان بسیار بدوی‌تر از ایرانیان زندگی می‌کرده‌اند، سپاه محمود افغان هم سپاهی چندان قدرتمند نبوده. اینکه محمود افغان با سپاهی قصد فتح ِ اصفهان می‌کند و اینکه می‌تواند شهر را چنان در محاصره بگیرد که قحطی بر شهر بیفتد و جمعیت آن از میلیون به صدهزار برسد، و درنهایت اینکه اصفهان را فتح می‌کتد و بر تخت شاهی می‌نشیند، هیچ‌کدام نه از سر قدرت افغانان. که از بی‌تدبیری و انحطاط وحشتناک  حکومت ایران است؛ حکومتی که چنانکه گفته‌اند، یکی از سه قدرت برتر جهان ِ دوران ِ خودش بوده.
 
سقوط اصفهان را یکی از مهم‌ترین حوادث چندسده‌ی اخیر ایران دانسته‌اند و – بنابه‌فکر طباطبایی-  به‌حق آن را با حمله‌ی اعراب و مغول مقایسه کرده‌اند. اما شگفت آنکه در میان متون و منابع فارسی تا چند سده‌ی بعد چندان اشاره‌ای به این حادثه‌ی بزرگ وجود ندارد. این در حالی است که سقوط اصفهان در دنیای غرب بازتابی گسترده داشته و حتا موضوع روز روزنامه‌ها هم بوده است. دنیای غربی که در سال‌های نخست سده‌ی هجدهم و آغاز جدی تدوین فلسفه‌ی تاریخ به‌سر می‌برد و در آن توجه به علل انحطاط امپراطوری‌های بزرگ به یکی از موضوع‌های اصلی مورد مطالعه بدل شده.

۳.
پدر کروسینسکی می‌کوشد برپایه‌ی مشاهداتش از چندسال زندگی در ایران و مراوده با دربار، ریشه‌های تاریخی ِ انحطاط حکومت ِ صفوی را بیابد. او همچنین در گزارشی که از سقوط اصفهان به‌عنوان یک شاهد عینی به‌دست می‌دهد نیز سعی می‌کند همین نگاه انتقادی و ریشه‌یاب را امتداد دهد. پدر دوسِرْسو نیز بر پایه‌ی گزارشات کروسینسکی و دانسته‌هایی که از دیگر سفرنامه‌ها و گزارشات درباره‌ی ایران کسب کرده، برآن است تا نگاه ریشه‌ای و علت‌یاب ِ کروسینسکی را در چارچوبی جامع‌تر، تاریخی‌تر و عمیق‌تر تداوم بخشد. پدر دوسرسو برای یافتن علل فروپاشی حکومت صفوی تا پیش از به‌سلطنت رسیدن شاه سلطان‌حسین عقب می‌رود. ویژگی‌های حکومت و حاکمان ِ پیش از او و دلایل اقتدارشان را بررسی می‌کند و در مقایسه با آنان نشان می‌دهد که چرا شاه سلطان حسین – علی‌رغم انسانیت و اخلاق پاک فردی که ظاهرن داشته – به‌هیچ‌رو نمی‌تواند حاکم خوبی باشد. و اینکه اصلن به‌حکومت رسیدن فردی چون او خود نشانه‌ای از زوال است.
 
به‌زعم طباطبایی، همینکه دو راهب یسوعی نگاهی این‌چنین به یکی از حوادث مهم تاریخ ایران دارند، درحالیکه در خود ایران تا چند سده بعد، اگر هم اشاره‌ای به این حادثه‌ی بزرگ می‌شود، دلیل آن را تقدیر الهی می‌دانند و هیچ خبری از تحلیل تاریخی نیست، به‌خوبی نشانگر انحطاط بزرگی است که در ایران آغاز شده و ادامه دارد. طباطبایی در درآمد کتاب می‌نویسد:

«با مقایسه‌ی آنچه در این رساله از آن دو راهب می‌آوریم و نوشته‌های تاریخی ایران که در آنها گزارشی از سقوط اصفهان آمده است، می‌توان به‌خوبی دریافت که در آغاز سده‌ی هجدهم چه شکاف ژرفی میان دریافت‌های اهل نظر  کشورهای اروپایی و ایران ایجاد شده بود و حتا راهبان مسیحی تا چه پایه با اندیشه‌ی جدیدی که با نوزایش تکوین پیدا کرده بود، آشنایی به هم رسانده بودند.»

ــــــــ
«... هرگز تسخیر کشوری بزرگ به‌بهایی ارزان‌تر از این انجام نشد و کسانی که آن را عملی کردند، به‌هیچ‌وجه تصور نمی‌کردند بتوانند از عهده‌ی چنین کاری برآیند؛ و اینکه سرانجام نظر به سهولت این کار دست به آن زدند و هرچه در این راه پیش می‌رفتند، به سهولت آن بیشتر پی می‌بردند.»

آنتوان دوسِرْسو

ناخمن

پنج داستان و دو مقاله

لئونارد مایکلز
ترجمه‌ی مهتاب کلانتری
نشر نی
۱۴۳ صفحه، ۱۶۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۴ از ۵

کتابای خیلی خوبی هستن که ناشناخته موندن. نمی‌دونم چرا. روشون کم تبلیغ شده. همین‌جوری موندن تو قفسه‌ی کتاب‌فروشی‌ها، مام بی‌تفاوت از کنارشون رد می‌شیم، انگار عادت کردیم اونا تو کتاب‌فروشی باشن و ما از کنارشون رد شیم. «ناخمن» واسه من از این کتاب‌ها بود. یه دوستی به‌م توصیه کرد، از تو قفسه برداشتم، دیدم ارزونم هست، خریدم، خوندم و خیلی هم راضی‌ام.

«ناخمن» اسم شخصیت اصلی همه‌ی داستان‌های این کتابه که استاد ریاضیه و ذهن به ظاهر مرتب و تحلیل‌گری داره. ولی داستان‌های این کتاب داستان‌های درگیری ریاضی‌وار ناخمن با مسائل نیست. اتفاقاً برعکسه. یعنی داستان‌ها وقتی اتفاق می‌افتن که ناخمن با مسأله‌ای خارج از دنیای ذهنی‌ش روبه‌رو می‌شه: زیبایی یه دختر، شانس یا دیدار پیش‌بینی‌نشده.

سکوت. هر وقت به داستان‌های این کتاب فکر می‌کنم این کلمه به ذهنم می‌آد. نویسنده‌ای که ساکته و خیلی کم اطلاعات می‌ده، آدمایی که خیلی کم با هم حرف می‌زنن... همه چی تو سکوت اتفاق می‌افته. خود مایکلز تو یکی از مقاله‌های آخر کتاب گفته که وقتی از خودش می‌نویسه، دوست داره چیزی شبیه به هایکو بنویسه. همون‌قدر حسی، نزدیک و لمس‌نشدنی.

احتمالاً هیچ‌کدوم از جمله‌های بالا حق مطلب رو درباره‌ی کتاب ادا نمی‌کنن. آخر کتاب دو تا مقاله از خود مایکلز هست که اون‌ها یه کمی به توضیح‌دادن مایکلز کمک می‌کنن. یه تیکه از یکی‌شون رو می‌آرم، شاید کمک کرد. «بیشتر داستان‌ها یک سلسله حوادث دارند و یک استحاله. آدم استحاله را همان‌جور می‌فهمد، یا «می‌گیرد»، که یک جوک را، انگار به یک باره مال آدم شده باشد.» یه همچین حالتی داره خلاصه. خیلی وصف‌شدنی نیست، باید آدم بگیره.

×××
«صورت ماری گل انداخته بود و خوشگل شده بود. [ناخمن] از خودش پرسید اصلاً معمولی یعنی چه؟ همه چیز صورت ماری متناسب بود. هیچ‌چیز زشت نبود. شاید بقیه نمی‌گفتند او قشنگ است یا خوشگل. اما این چهره اصیل بود. زیبایی‌اش برای ناخمن کافی بود. بینی و دهانش درست سر جاشان بودند. باشد، او قشنگ نبود. اما برای ناخمن خوب بود. قیافه‌ی خوبی داشت. طبیعی و دست‌نخورده و ساده. مطمئن بود که با علاقه به یادش خواهد آورد. چشم‌های قهوه‌ای‌اش باهوش و مهربان بود. یک مرد از این بیشتر چه می‌خواهد؟»

باغ آلبالو

آنتوان چخوف
سیمین دانشور
نشر قطره
۱۱۰ صفحه، ۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۵ از ۵

«باغ آلبالو» واپسین نمایشنامه‌ی چخوف است. او این نمایشنامه را در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۳ می‌نویسد. نمایش در سال ۱۹۰۴ روی صحنه می‌رود و در همین سال چخوف در ۴۴ سالگی  جهان را ترک می‌کند.
ملک آبا و اجدادی یک خانواده به‌خاطر بدهی‌های به‌بار آمده در معرض فروش قرار گرفته. «باغ آلبالو» حکایت واپسین روزهای زندگی این خانواده در خانه و باغ اجدادی است. نمایشنامه آشکارا بیانگر یک زوال است، زوالی همگانی. سال روی صحنه رفتن نمایش هم تاریخ معناداری است؛ ۱۹۰۴. یعنی یک‌سال پیش از جنبش ناکام اکتبر ۱۹۰۵ و ۱۳ سال پیش از انقلاب بزرگ اکتبر ۱۹۱۷.
شخصیت‌هایی در باغ آلبالو هستند که می‌توان هرکدامشان را نماینده‌ای از یک قشر گرفت، و اثر را نوعی پیش‌بینی انقلاب دانست. اما آنچه آن را همچنان تازه و خواندنی نگه داشته، این نکات نیست. «باغ آلبالو» در عین اینکه شرح زوال و نابودی است، اثری بسیار سرخوش است. و برقرار کردن چنین همنشینی میان زوال و سرخوشی شاید فقط از آنتوان چخوف بربیاید. «باغ آلبالو» تابلوهایی از زندگی را به‌صحنه می‌آورد که صدای ناقوس مرگ‌شان از همان ابتدا به‌گوش می‌رسد. اما این تابلوها به‌هیچ‌رو تهی از زندگی نیستند. ساکنان باغْ ملک ِ اجدادی را بسیار دوست دارند و همه‌شان نگران ِ  از دست دادن آن هستند، اما هیچکدام کاری برای حفظ باغ نمی‌کنند. حتا پیشنهادهای دیگران را نیز جدی نمی‌گیرند. آنها همه از ابتدا تسلیم‌اند، علی‌رغم اینکه جور دیگر وانمود کنند. هم سرشارند از زندگی و هم تمامن تسلیم به سرنوشت. سرنوشت را پذیرفته‌اند اما گویی گمان می‌کنند که هیچگاه از راه نخواهد رسید.
«باغ آلبالو» پایان یک شکل از زندگی است. چخوف نه طرف ساکنان باغ است و نه طرفدار زوال، اما بی‌تفاوت هم نیست. زندگی را می‌بیند، غم را، و زوال را می‌بیند. باخبر هم هست که چاره‌ای نیست.

چخوف در نامه‌ای  به‌تاریخ ۱۰/۱۰/۱۸۸۸ می‌نویسد: «هرچه نوشته‌ام، هرچیزی که به‌خاطرش جایزه برده‌ام، بیشتر از ده سال در خاطره‌ی مردم نخواهد ماند». بیش از صد سال گذشته و این آدم‌ها همچنان زنده‌اند بر صفحه و صحنه، همچنان واژگان چخوف توان این را دارند که زندگی را بر صحنه حاضر کنند، همچنان می‌خندانند و همچنان بهت‌زده می‌کنند. هنوز صدای تبر می‌آید.


محاکمه

فرانتس کافکا
ترجمه علی‌اصغر حداد
نشر ماهی
۲۷۰ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۷
۴.۵ از ۵

 «بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود، زیرا بی‌آن‌که از او خطایی سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد.» این آغاز داستان محاکمه یوزف کا. است، کارمند موفق بانک که یک روز بی ارائه دلیلی بازداشت می‌شود و در جریان محاکمه‌ای که برای او در نظر گرفته شده با چنان سیستم بی در و پیکر و عظیمی برخورد می‌کند که کم‌کم مقهور پیچیدگی و بی‌منطقی آن می‌شود و حتی خودش هم بدون آن که بداند چه خطایی کرده، احساس گناه می‌کند، و سرانجام هم قربانی همین جریان همه‌گیر می‌شود.

بی‌مقدمه به این مطلب بپردازم که به نظر من اصلی‌ترین توانایی ادبی کافکا تولید صحنه‌های سحرانگیزی است که سحرشان را از نابه‌جایی می‌گیرند. شاید دلیل این که خیلی‌ها (البته اغلب از خوانندگان غیرفارسی‌زبان) از طنز کافکا حرف می‌زنند، یا نقل می‌کنند که وقتی داستان‌هایش را برای دوستانش می‌خوانده قهقهه می‌زده‌اند هم از همین قضیه نشأت بگیرد (اصلی‌ترین تکنیک طنزپردازی نابه‌جا کردن رفتارها و موقعیت‌هاست). داستان‌های کافکا پراند از صحنه‌هایی که زیبا و بسیار نامنتظره‌اند و دلیل نامنتظره بودنشان هم این است که از بی‌تجربگی ما در زمینه استدلال در فضای منطقی داستان استفاده کرده‌اند. مثلاً به این قضیه توجه کنید:

یوزف کا. برای اولین جلسه محاکمه‌اش به آدرسی می‌رود که به او داده‌اند. وارد محله‌ای خرابه می‌شود و از خیابان‌هایی ویران و خاک‌گرفته در ناحیه‌ای شلوغ از شهر می‌گذرد. وارد ساختمان مورد نظر می‌شود. طناب‌ها در راه‌پله بسته شده و رخت روی آن‌ها پهن است. بچه‌های کثیف توی حیاط و راهروها بازی می‌کنند و دنبال هم می‌دوند. کا. به واحدها، که درشان باز است، سرک می‌کشد و چون نمی‌داند باید در یک ساختمان که واحدهایش همه مسکونی هستند دنبال چه چیزی بگردد که به دادگاهش مربوط باشد،  سوالی جعل می‌کند که بتواند به بهانه آن توی خانه‌ها سرک بکشد، شاید چیزی فهمید: «نجاری به نام لانتس این جا زندگی می‌کند؟» در طبقه پنجم زنی مشغول شستن رخت در یک لگن است. جوابش به سوال کا. این است که «بفرمایید» و درب اتاقی درون واحد را به او نشان می‌دهد. درون آن اتاق دادگاه در حال برگزاری است.

«محاکمه» پر است از این فضاها و اتفاقات «کافکایی»! جلسه دادگاهش به تجاوز یک مرد به زن رخت‌شور ختم می‌شود، در پشتی خانه یک نقاش به راهروهای دبیرخانه دادگاه باز می‌شود، پیشخدمت وکیل کا. عاشق متهمان است، به خاطر شکایت کا. از نگهبانهایش آن‌ها را در انبار خانه خودش کتک می‌زنند، و موقع صحبت کردنش با یک زن ناگهان مردی وارد می‌شود، زن را زیر بغل می‌زند و می‌برد. کافکا خواننده‌اش را به دنیایی شگفت‌انگیز می‌برد، منفصل از دنیای واقعی، و همین است که ساعات خواندن این کتاب از عمر آدم کم نمی‌شود!

تنها دلیلی که به «محاکمه» ۴.۵ داده‌ام و نه ۵، این است که کتاب کامل نیست. ظاهراً کافکا آن را تمام نکرده و هم فصل نیمه‌کاره دارد و هم -احتمالاً- فصل‌های نانوشته. همین باعث شده که داستان «کامل» نیست و خودش را دقیق توجیه نمی‌کند. اما به هر حال، همین مقداری از آن هم که در دست هست شاهکاری است عجیب و نافذ. خوشبختانه چاپ و ترجمه کتاب هم خوب از آب در آمده‌اند و چیزی کم ندارند، و می‌شود با خیال راحت کتاب را دست گرفت. در پایان کتاب هم پیوست‌هایی وجود دارند که شامل «فصل‌های ناتمام»، «بخش‌هایی که نویسنده حذف کرده»، «پس‌گفتارهای ماکس برود (حاوی وصیت‌نامه‌های کافکا)» و «پس‌گفتار مترجم» می‌شوند.

***

«نقاش گفت: «خیلی ساده، رابطه با قضات را به ارث برده‌ام. پدرم نقاش دادگاه بود. نقاش دادگاه بودن یکی از سِمَت‌های موروثی است. هر کسی نمی‌تواند نقاش دادگاه بشود، برای به تصویر کشیدن کارمندهایی با مدارج گوناگون، قواعدی گوناگون، چندگانه و به خصوص سرّی وضع شده است که فقط برخی از خانواده‌ها از آن اطلاع دارند. مثلاً من یادداشت‌های پدرم را آن‌جا در آن کشو نگهداری می‌کنم و آن‌ها را به کسی نشان نمی‌دهم. فقط کسی که با آن‌ها آشناست می‌تواند تصویر قضات را بکشد.» - فصل هفتم، صفحه ۱۴۹

مرتبط:
+ گفت و گوی مفصل مجله اینترنتی جن و پری با علی‌اصغر حداد درباره «محاکمه»
+ «محاکمه کافکا»، مقاله شهریار وقفی‌پور در روزنامه اعتماد

پیرامون زبان و زبانشانسی

محمدرضا باطنی
نشر آگه
۱۳۶ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۵
۳.۵ از ۵

مخاطب کتاب کسایی‌ان که می‌خوان با زبان‌شناسی آشنا شن، یا یه آشنایی کمی باهاش دارن. واسه همین خیلی ساده توضیح می‌ده. اگه با زبان‌شناسی آشنا باشید، ممکنه یه جاهاییش به نظرتون بدیهی بیاد، زیاده‌گویی یا حتا چرت. هفت‌تا مقاله داره:

۱- پیرامون زبان و زبان‌شناسی
۲- فارسی،‌ زبانی عقیم؟
۳- جمله، واحد ترجمه
۴- روان‌شناسی زبان
۵- اهمیت استنباط در درک زبان
۶- ادراک گفتار
۷- مقولات اسم در زبان فارسی و انگلیسی

مقاله‌ی اول توضیح‌هاییه که اصلاً به چی می‌گیم زبان، زبان‌شناسی چیه و چه شاخه‌هایی داره. مقاله‌ی دوم که به نظرم به‌ترین مقاله‌ی کتابه، درباره‌ی اینه که چرا زبان فارسی زایایی نداره قدرت واژه‌سازی توش کمه. می‌گه زایایی زبان یعنی این‌که بشه از اسم و صفت به فعل رسید و برعکس. مثلاً تو زبان فارسی فقط فعل‌های ساده‌ن که زایایی دارن (مثلاً «نمود» می‌شه نمودار، نمونه، نما، نمایان، نمایش و...) که تعداد فعل‌های ساده تو زبان فارسی خیلی کمه. بعد می‌آد واژه‌سازی تو انگلیسی رو با فارسی مقایسه می‌کنه و توضیح می‌ده که چرا قدرت واژه‌سازی تو فارسی انقدر کمه. از اسم بیش‌تر مقاله‌ها معلومه درباره‌ی چی‌ان. مقاله‌های  ۴، ۵ و ۶ درباره‌ی روان‌شناسی زبان‌ان و مثلاً این‌که رابطه‌ی زبان و تفکر چه‌جوریه، یا چی می‌شه که یه جمله برای ما قابل درکه و جمله‌ی دیگه نه. تو آخری هم ویژگی‌های اسم رو تو فارسی و انگلیسی مقایسه می‌کنه و نشون می‌ده که چه فرق‌‌هایی دارن. چه‌جوری ممکنه مترجم‌ها یه تیکه‌هایی رو کلاً اشتباه بفهمن و ترجمه کنن.

من که با خوندن این کتاب به زبان‌شناسی علاقه‌مند شدم و توصیه‌ش می‌کنم.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: محمدرضا باطنی، نشر آگه/آگاه

اشتیلر

ماکس فریش
ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد
نشر ماهی
۴۴۷ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

«من اشتیلر نیستم!» این جمله‌ی اولِ کتابیه به نام «اشتیلر». یکی رو تو سوییس دست‌گیر کردن و متهمش کردن به این‌که اشتیلره. ولی اون تمام تلاشش رو می‌کنه که بگه اشتیلر نیست. بخش اول کتاب یادداشت‌های اون مرد تو زندانه که سعی می‌کنه با تعریف‌کردن ماجراهای عجیب‌وغریب از زندگیش ثابت کنه اشتیلر نیست. و بخش دوم پس‌گفتار دادستانه درباره‌ی مرد زندانی.

طرح کلی به نظرم ایده‌ی تازه‌ای نیست. چیزی که «اشتیلر» رو از سطح یه رمان خوب بالاتر می‌بره،  روایت قصه‌ها و داستان‌های زیادیه که به رمان حجم می‌ده. البته موقعیت‌های عجیب‌غریب و توصیف‌های خاص از موقعیت‌های ساده هم به شاخ‌بودن کتاب کمک می‌کنه. یعنی رمان به جای این‌که دفاع مرد از اتهام اشتیلربودن باشه یا مثل داستان‌های کافکا این تغییر موقعیت رو به رسمیت بشناسه، پُر از قصه‌ها و ماجراهای فرعی و اصلی‌ایه که مرد تعریف می‌کنه تا از اشتیلربودن در بره. پُر از داستان‌هاییه که برای اشتیلر و اطرافیانش اتفاق افتاده و مردِ زندانی، مثل یه نویسنده، تعریف می‌کنه تا اشتیلر رو بشناسه. بعد یه تضاد جالبی شکل می‌گیره بین داستان‌های واقعی و سرد و غم‌انگیز زندگی اشتیلر و داستان‌های پُرماجرا و گرم و بدوی‌ای که مرد از زندگی خودش تعریف می‌کنه. به نظرم این دوگانگی‌های کتاب (مثلاً انکار اشتیلر از یه طرف و شناسوندنش از طرف دیگه، طنز و جدی‌بودن هم‌زمان و...) خیلی کتاب رو تأثیرگذار کرده. یه جور خوبی رو مرز این تناقض‌ها حرکت می‌کنه.

به نظرم تأثیر پروست رو کتاب کاملاً محسوس بود. چندجا هم به‌ش اشاره می‌شد. پروست تو «جست‌وجو» به یه جور فُرم «داستان-مقاله» واسه رمان می‌رسه (یعنی رمانی که هم قصه‌گو باشه، هم نقد و تحلیل کنه) که تو «اشتیلر» هم تا حدی دیده می‌شه. ولی ایراد رمان اینه که ماکس فریش، برعکس پروست، جسارتِ نوآوری رو نداره و با یه پایان‌بندی محافظه‌کارانه درک رمانش رو ساده می‌کنه و حتا قراردادهایی هم که با خواننده گذاشته بود، زیر پا می‌ذاره و سعی می‌کنه اتفاقایی که نیاز به توجیه نداره و ما قبول کردیم، توجیه کنه.

آخر کتاب هم دو تا نقده که یکی‌ش رو دورنمات نوشته و واقعاً عالیه.
جا داره از چاپ خوب کتاب، طرح رو جلد عالی (نقاشی باله‌ی ادگار دگا)، جلد گالینگور و فونت ریزی که تعداد صفحه‌ها رو کم می‌کنه و بقیه‌ی چیزای خوب کتاب یاد کنم. و خوندنش رو اکیداً توصیه کنم.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: ماکس فریش، علی‌اصغر حداد، نشر ماهی

تونل

ارنستو ساباتو
ترجمه مصطفی مفیدی
انتشارات نیلوفر
۱۷۴ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ دوم، پاییز ۱۳۸۷
۴ از ۵

ارنستو ساباتو نویسنده‌ای آرژانتینی است، متولد ۱۹۱۱، اهل بوئنوس آیرس، و همشهری بورخس و کورتاسار. او هم یکی از نویسنده‌های مشهور آرژانتین و آمریکای لاتین در دنیاست، گر چه کتاب‌هایش نه رئالیسم جادویی‌اند و جادو و جمبل دارند، نه چندان سیاسی حساب می‌شوند. «تونل» یکی از اولین کتاب‌های اوست که در سال ۱۹۴۸ نوشته شده، و دومین کتابی از اوست که به فارسی ترجمه می‌شود. اولی رمانی بود به اسم «درباره قهرمانان و گورها»، که آن را هم مصطفی مفیدی ترجمه و انتشارات نیلوفر چاپ کرد، و کمتر کسی خواند. خواننده‌های این یکی ظاهرا بیشترند.

«تونل» یادداشت‌های نقاشی است به نام «خوان پابلو کاستل»، که ظاهرا در انتظار انجام تحقیقات روانشناختی بیشتر روی خودش، و احیانا صدور حکم دادگاه، در زندان می‌نویسد. جرم او، که خودش از همان اولین جمله داستان به آن اعتراف می‌کند، کشتن زنی است به اسم «ماریا ایریبارنه». او در این یادداشت‌ها ماجرایی را که به قتل ماریا به دست خودش منجر شد از اولین آشناییش با او تا انتها تعریف می‌کند و انگیزه خودش را از این روایت این طور بیان می‌کند: «من فکر کردم حالا که مشهور شده‌ام آنچه را می‌نویسم عده زیادی از مردم می‌خوانند ... و از این امید ضعیف که کسی مرا درک کند به شور و هیجان می‌آیم – حتی اگر فقط یک نفر باشد

خوان پابلو از آن راوی‌های پرگو است که هم زیاد نظر می‌دهد و هم مدام نظریاتش را باز می‌کند و ازشان تحلیل و تفسیر و استدلال بیرون می‌کشد. او عاشق ماریا می‌شود و ماریا هم عاشق او. و عشق‌شان هم از آن عشق‌های پرشور و شرر بوده. به هم‌دیگر هم می‌رسند. اما خوان پابلو به ماریا شک می‌کند و بر پایه یک سری استدالالات وهمی، که برای ما هم بیان‌شان می‌کند، نتیجه می‌گیرد که ماریا دارد به او خیانت می‌کند و در واقع بازیش می‌دهد. و آخر سر هم به همین خاطر می‌کشدش.

خوان پابلو، مثل اغلب راوی‌های حراف، قابل اعتماد نیست. اما او دروغ‌گو نیست، بلکه متوهم است. در واقع خودش هم نمی‌داند که، علی رغم میل شدیدی که به ابراز حقیقت نشان می‌دهد، در اغلب موارد دارد از آن دور می‌شود. نتیجه‌گیری‌هایش گر چه توجیه‌شان می‌کند، منطقی نیستند و حتی هیچ بعید نیست که برخی از چیزهایی را که فکر می‌کند دیده هم تخیل کرده باشد. او چند بار به تحقیقاتی که روان‌شناس‌ها دارند رویش انجام می‌دهند اشاره می‌کند اما از موضوعشان چیزی نمی‌گوید، ولی می‌شود تصور کرد که موضوع این تحقیقات همین توهمات باشد. چیزهایی که خوان پابلو ازشان نتیجه‌گیری کرده، در حالی که اصلا وجود ندارند. او این توهم را به خودش هم تسری می‌دهد و از «خود گذشته»اش طوری حرف می‌زند که انگار همیشه همین آدم فعلی بوده، اما واقعا این طور نیست. او از یک آدم دیگر به این موجود فعلی رسیده.

«تونل» کتاب خوبی است. داستان‌پردازی خوب و روایت جذابی دارد، مایه‌های فکری و بهانه‌های خوبی برای کشف به آدم می‌دهد، و در بعضی قسمت‌ها، خصوصا در توصیف کوتاه و چند خطی قتل ماریا، تصاویر فوق‌العاده‌ای ساخته که میل ادبی آدم را هم ارضا می‌کند. ترجمه هم، اگر از چند مورد افتضاح بگذریم، در حدی عادی بد است، که برای مصطفی مفیدی با آن ترجمه‌های وحشتناک دستاوردی حساب می‌شود. فقط برای این که نوع مشکلات این آدم را در تولید متن درک کنید، این جمله از یادداشت مترجم را، که تازه تألیف است و نه ترجمه، بخوانید و معنی کنید (این البته از نمونه‌های افتضاح است): «به هر حال این فراورده بینش علمی و خردورزی [اگزیستانسیالیسم] مانند هر اندیشۀ انتقادی دیگر در قرن گذشته تجربۀ دردناک تاریخ بشری و به خصوص آگاهی بر آن رویۀ دیگر سرشت انسان، رویۀ نه‌چندان خوشایند و دلپذیر که دلهره‌آور و عبرت‌آموز را در پشت سر خود دارد.»

***

«و آن وقت آن مرد نابینا. این دیگر چه موجودی بود؟ پیشتر گفته‌ام که من برداشتی رقت‌بار و غم‌انگیز نسبت به انسانیت دارم. حال باید اعتراف کنم که از افراد نابینا اصلا خوشم نمی‌آید، و وقتی آن‌ها را می‌بینم همان احساس را دارم که در نگریستن به موجودات خونسرد، مرطوب، بی‌صدا، مثل مار پیدا می‌کنم. اگر به این اضافه کنید تأثیر خواندن نامه‌ای از همسر این مرد را در جلوی شوهرش که در آن می‌گفت «من هم به تو فکر می‌کنم»، درک نفرت و انزجاری که من در آن لحظه احساس می‌کردم مشکل نخواهد بود.» - صفحه ۶۵

مرتبط:
+ معرفی «تونل» در روزنامه اعتماد
+ «تونل» در باشگاه کتاب
+ «تونل» در Ear Splitting
+ گفت و گویی کوتاه با ساباتو در روزنامه همشهری

 برچسب: ارنستو ساباتو، مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر

جنگ آخر زمان

ماریو بارگاس یوسا
ترجمه‌ی عبدالله کوثری
نشر آگه
۹۱۹ صفحه، ۸۵۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۱
۴.۵ از ۵

پس از سال‌ها انتظار آقامون یوسا برنده‌ی نوبل 2010 شدن. این اتفاق فرخنده رو به همه‌ی عاشقان آن حضرت تبریک می‌گم. این شما و این نویسنده‌ی نویسنده‌ها، ختمی‌مرتبت؛ یوسا.

***
«خبرنگار نزدیک‌بین گفت: "می‌بینید؟" چنان نفس می‌کشید که گفتی از تقلایی شدید خسته و فرسوده شده. "کانودوس یک ماجرا نیست. درخت ماجراهاست."»

اواخر قرن ۱۹ بعد از این‌که تو برزیل جمهوری برقرار می‌شه، یه گروه شورشی ضد جمهوری شکل می‌گیرن. این گروه که تو منطقه‌ی کانودوس جمع می‌شن، یه سری راه‌زن و فقیر و این چیزان که دور یه آدمی به اسم «مرشد» که ادعا می‌کنه فرستاده‌ی مسیحه، جمع می‌شن. «جنگ آخر زمان» درباره‌ی قضیه‌ی کانودوسه و داستان جنگ‌های عظیمی رو که برای سرکوب این شورش در گرفت و آدم‌های زیادی رو که یه جوری درگیر این موضوع شدن می‌گه.

ساختار داستان و نوع روایتش خیلی منو یاد «لاست» انداخت. «لاست» این‌جوری بود که اول شخصیت‌ها رو معرفی می‌کرد، از گذشته‌شون می‌گفت، بعد ماجراهای هر قسمت رو با تمرکز رو یکی از شخصیت‌ها می‌گفت. این هم همین‌جوریه. شخصیت‌های مهمی که شورش کردن، سرهنگی که با شورشی‌ها می‌جنگه، خبرنگاری که فرستاده شده اون‌جا و کلی شخصیت دیگه داستان‌ها رو می‌سازن و پیش می‌برن... این‌جوریه که اون «درخت ماجراها» شکل می‌گیره. یوسا مثل همیشه تأثیر اتفاقات رو گستره‌ی زیادی از مردم رو بررسی می‌کنه.

نسبت به بقیه‌ی کتاب‌های یوسا، روایت ساده‌تری داره. خودش گفته چون اتفاقات تو قرن ۱۹ می‌گذره، سعی کرده با شیوه‌ی کلاسیک داستان‌گویی کار کنه و البته تو اون هم به فرم جدیدی برسه. یه کمی هم مایه‌های رئالیسم جادویی داشت... شبیه به همون چیزی که مارکز می‌گه که این رئالیسم جادویی نیست و واقعیت تو آمریکای لاتین این‌جوریه. به خصوص سر یه همچین ماجرایی، احتمالاً افسانه‌هایی که مردم می‌سازن مرز بین واقعیت و تخیل رو کم‌رنگ می‌کنه.

ترجمه‌های عبدالله کوثری بی‌نظیرن. فکر می‌کنم به خاطر شاعربودنش تسلط زیادی هم روی واژه‌های قدیمی یا آهنگ جمله‌ها داره. جداً نثرش واسه من رشک‌برانگیزه.

×××
«چیزی تازه، گنگ، بی‌شکیب و پرزور در چهره‌اش پدیدار شده، چیزی که دم به دم می‌افزاید، چیزی که خود از آن آگاه نیست، لبانش فاصله‌ی با گلوی ژورما ندارند. زن مصمم، عقب می‌کشد و در همین حال سینه‌اش را می‌پوشاند. حالا دیگر تقلا می‌کند که خود را از چنگ گال خلاص کند، اما مرد نمی‌گذارد برود، و همچنان که به خود می‌چسباندش همان جمله را که زن نمی‌تواند بفهمد تکرار می‌کند «Don't be afraid,don't be afraid» ژورما با مشت به سینه‌اش می‌کوبد، صورتش را چنگ می‌زند، بالأخره خود را خلاص می‌کند و پا به فرار می‌گذارد. اما گال طول کلبه را در پی‌اش می‌دود، به او می‌رسد، می‌گیردش، به چمدان کهنه تنه می‌زند و بعد با او به زمین می‌افتد. ژورما لگد می‌پراند، با همه‌ی توانش او را می‌راند، اما جیغ نمی‌زند. تنها صدایی که شنیده می‌شود نفس‌نفس بریده‌ی آن دو و جیک‌جیک جوجه‌ها، عوعوی سگ و دینگ‌دینگ زنگوله‌هاست. از میان ابرهای سربی‌رنگ خورشید اندک‌اندک بالا می‌آید.»

یوسا در Menu:
+ گفتگو در کاتدرال
+ چرا ادبیات؟
+ سور بز
+ عیش مدام، فلوبر و مادام بوواری
+ سالهای سگی
+ دختری از پرو
+ نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان
+ چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟

برچسب: ماریو بارگاس یوسا، عبدالله کوثری، نشر آگه

بررسی یک پرونده قتل

زیر نظر میشل فوکو
ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان
انتشارات آگاه
۲۸۴ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۷۹
۴ از ۵

ژوئن ۱۸۳۵، یه جوون روستایی مادر، خواهر و برادر کوچیکش رو به طرز وحشیانه‌ای می‌کُشه. بعد تو خیابون راه می‌افته و می‌گه پدرم رو نجات دادم. بعد می‌ره تو جنگل زندگی می‌کنه و یک ماه بعد دست‌گیر می‌شه. تو زندان اولش خودش رو به دیوونگی می‌زنه، ولی بعد تو چهل صفحه یادداشت دلایل کارش رو با جزئیات زیاد می‌گه. نکته‌ی عجیب اینه که پسره قبلاً یه جور خل‌وضعی داشته. مثلاً پرنده‌ها و قورباغه‌ها رو به صلیب می‌کشیده، بچه‌ها رو می‌ترسونده و... دقت و زیبایی یادداشت‌ها (به خصوص با توجه به این نکته که یارو سواد درست‌وحسابی هم نداشته) در کنار جنونی که قاتل قبلاً داشته و خون‌سردی‌ش موقع انجام قتل پرونده رو پیچیده کرده.

بعد بحث زیادی شکل می‌گیره بین پزشک‌ها که این یارو دیوونه‌س یا نه، مسئول قتل هست یا نه. گروهی شکل می‌گیرن که می‌گن از این یادداشت‌ها و این نحوه‌ی استدلال مشخصه که یارو عاقله و فقط یه دوره‌ای خودش رو زده به دیوونگی. گروه دیگه می‌آن می‌گن که قاتل با انجام قتل (و خوابیدن نفرت شدیدش) موقتاً سر عقل اومده و یادداشت‌ها رو نوشته، و گرنه دیوونه‌س. یه عده هم نظریه‌ی «تک‌جنونی» رو مطرح می‌کنن که می‌گه خودِ قتل، به خودی خود، می‌تونه نشان‌دهنده‌ی جنونش باشه. از طرف دیگه هم بحثی پیش می‌آد که روان‌پزشکی چه‌قدر حق داره تو قضاوت تأثیر داشته باشه. کاری که فوکو و تیمش کردن، تحلیل چیزهاییه که تو این پاراگراف گفتم، با توجه به شرایط اجتماعی و طبعات اجتماعی حکمی که صادر می‌شه.

جدا از اهمیتِ اجتماعی اتفاق که مفصل بررسی می‌شه، به نظرم چیزی که کتاب رو جذاب می‌کنه، درگیر شدنِ ما با یک پرونده‌ی قتله و نوع پیش‌رفت پرونده. برای من جذاب‌ترین چیز این بود که بی‌واسطه با نوشته‌های یه قاتل و کلاً یه پرونده‌ی قتل روبه‌رو شدم. توجه به جزئیات و حساسیتی که نظام قضایی تو بررسی پرونده داره، بعد از ۱۷۰ سال برای ما دست‌نیافتنیه. حتماً از نظر روان‌کاوی هم جذابه، چون این مورد باعث شده نظریه‌ی تک‌جنونی استحکام پیدا کنه.

کلاً توصیه می‌کنم. هرچند فکر نمی‌کنم راحت گیر بیاد. خود انتشارات آگاه شاید داشته باشه هنوز.

برچسب: میشل فوکو، مرتضی کلانتریان، نشر آگه/آگاه

از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

هاروکی موراکامی
ترجمه‌ی مجتبی ویسی
نشر چشمه
۱۷۹ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۸۹
۲.۵ از ۵

یادداشت‌های روزانه‌ی موراکامیه درباره‌ی خودش، با محوریت دویدن. فکر می‌کردم یه همچین کتابی واسه من باید خیلی جذاب باشه. به هر حال یادداشت‌های روزانه‌ی یه نویسنده‌، به خصوص نویسنده‌ای که دنیای پُررمز و رازی داره، باید خیلی جذاب باشه. تجربه‌ی قبلی‌م از یادداشت‌های روزانه‌ی همینگ‌وی [پاریس، جشن بیکران] هم تصورم رو تقویت می‌کرد. ولی خب، این کتاب نتونست توقعم رو برآورده کنه.

موراکامی تو این کتاب از دویدن می‌گه. از سال ۱۹۸۲ که کافه‌ش رو تعطیل کرده، تا الآن هر روز کلی می‌دوه و هر سال هم مسابقات ماراتن شرکت می‌کنه. تو این کتاب از تجربه‌ی دویدن‌های طولانی‌مدتش و علاقه‌ی زیادش به اون می‌گه. دویدن روزانه واسه‌ش خلوت خودخواسته‌ایه که به‌ش آرامش می‌ده. گاهی هم به نظر حالت آیینی به خودش می‌گیره. لابه‌لای چیزهایی که از مسابقات و تمرین‌هاش برای اون‌ها می‌گه، از احساستش وقت دویدن می‌گه، از تجربه‌ی فیزیکی دویدن می‌گه و گاهی هم شرایط دویدن رو تعمیم می‌ده به نوشتن، یا حتا زندگی. از شباهت‌های نوشتن و دویدن می‌گه. کاملاً مشخصه که موراکامی مرام خاصی داره تا به آرامش دل‌خواهش برسه. آرامشی که می‌شه ردشو تو داستان‌هاش هم گرفت.

مشکل اصلی کتاب به نظرم حکم‌دادن‌های زیاد موراکامی بود. چیزهایی که خودش تو پیش‌گفتار به‌شون می‌گه «درس زندگی» که حداقل من انتظار نداشتم تو یه کتاب از موراکامی انقدر زیاد باهاش برخورد کنم. چیز اذیت‌کننده‌ی دیگه‌ش هم این بود که زیاد خودش رو توضیح می‌ده، که باعث می‌شه به تکرار یا زیاده‌گویی بیفته. شاید دلیلش این باشه که کتاب بیش‌ازحد رو دویدن تمرکز داره، و ظرفیت نوشتن درباره‌ی دویدن محدوده. مگه چه‌قدر می‌شه از حس خوش‌آیند دویدن یا گرفتن عضله‌ی پا موقع دویدن گفت؟

شاید علاقه‌مندان موراکامی یا علاقه‌مندان فعالیت‌های فیزیکی طاقت‌فرسا از این کتاب خوششون بیاد. ضمن این‌که ترجمه متوسط یا حتا زیرمتوسطه.

×××
«موقع دویدن دقیقاً به چه فکر می‌کنم؟ پاسخ یکه و راهگشایی برای آن ندارم.
به گمانم در روزهای سرد قدری به سرمای هوا فکر می‌کنم. همچنین به گرما در روزهای گرم. غمگین که باشم قدری به اندوه فکر می‌کنم و مواقعی هم که شاد باشم لحظاتی به شادمانی. گاهی هم، همان‌طور که قبلاً گفتم، خاطراتی پراکنده به‌یادم می‌آید. در مواردی هم که بسیار به‌ندرت اتفاق می‌افتد ایده‌ای برای استفاده در یک رمان به ذهنم می‌رسد. ولی اگر راستش را بخواهید حین دویدن چندان به نکات مهم و قابل عرض فکر نمی‌کنم.
فقط می‌دوم. دویدن در خلأ. شاید هم بتوان آن را طوری دیگر مطرح کرد: می‌دوم تا خلئی را به دست بیاورم.»

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور

برچسب: هاروکی موراکامی، مجتبی ویسی، نشر چشمه

حلقه‌ی سرخ و پنج داستان دیگر

سر آرتور کانن دویل
ترجمه‌ی مژده‌ دقیقی
نشر هرمس
۲۰۵ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ اول ۱۳۸۸
۳.۵ از ۵

- قضیه بسیار عجیب و پیچیده است واتسن.
- تو چرا باید بیشتر از این درگیر این قضیه بشوی؟ چه چیزی عاید تو می‌شود؟
- حقیقتن چه چیزی؟ این هنر برای هنر است، واتسن.

آتش همچنان در شومینه‌ی خانه‌ی شماره‌ی ۲۲۱ب خیابان بیکر روشن است و بیرون از پنجره‌ی بخارگرفته‌، لندن همچنان پرجنب-و-جوش به حیات خود ادامه می‌دهد. کاراگاه ِ آشنای ما هم روی همان کاناپه‌ی همیشه‌گی مقابل آتش ِ شومینه نشسته است. ما هم نشسته‌ایم به لذت ِ هم‌نشینی ِ دوباره، به مرور خاطرات آشنا، به هم‌داستانی با رفقای هولمزدوست، با یاد خاطرات خوب.

از چهار داستان بلند و ۵۶ داستان کوتاهی که شرلوک هولمز در آنها ظاهر شد، ۲۴ داستان کوتاه را کریم امامی در در مجموعه‌ی چهارجلدی «ماجراهای شرلوک هولمز» ِ نشر «طرح نو» ترجمه کرد. پس از کریم امامی و پس از چند سال، مژده‌ دقیقی بود که به ترجمه‌ی باقی مجموعه‌ی شرلوک هولمز همت گذاشت. نشر هرمس چهار داستان بلند از ماجراهای شرلوک هولمز –  یعنی «اتود در قرمز لاکی»، «نشانه‌ی چهار»، «دره‌ی وحشت»، و «درنده‌ی باسکرویل» -  را با ترجمه‌ی دقیقی منتشر کرد. او همچنین شش داستان دیگر از ماجراهای شرلوک هلمز را در کتابی با عنوان «جعبه‌ی مقوایی» ترجمه کرد. «حلقه‌ی سرخ و پنج داستان دیگر» جدیدترین - و تا به امروز - آخرین داستان‌هایی است که مژده دقیقی از مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه شرلوک هولمز به فارسی ترجمه کرده. پس هنوز ۲۰ داستان ترجمه نشده باقی مانده، و این برای ما مایه‌ی خوشبختی است که هنوز داستان‌های نخوانده‌ای از ماجراهای کاراگاه محبوب‌مان وجود دارد.

«شرلوک هولمز‌»های نشر هرمس متأسفانه مانند مجموعه‌ی چهارجلدی «طرح نو» طراحی‌های به‌یادماندنی «سیدنی پَجِت» را به‌همراه ندارند، اما ترجمه‌های مژده دقیقی – مانند ترجمه‌هایش از دیگر آثار و نویسنده‌گان- بسیار روان و خوب هستند.
شش داستان «حلقه‌ی سرخ» پیش از این به فارسی ترجمه نشده بودند، با این حال برای ما داستان‌های ناآشنایی نیستند چون بیشترشان را در قالب مجموعه‌ی به‌یادماندنی شرلوک هولمز (محصول تلوزیون گرانادا و با بازی جرمی برت) که با دوبله‌ی خاطره‌انگیز بهرام زند بارها از صدا-و-سیما پخش شده‌ دیده‌ایم. دو تا از داستان‌هایی که در این کتاب ترجمه شده‌اند، یعنی «پای شیطان» و «کاراگاه محتضر» جزو به‌یادماندی‌ترین قسمت‌های مجموعه‌ی تلوزیونی شرلوک هولمز هستند. دیگر نکته‌ی جالب ِ داستان‌های این مجموعه استفاده‌ی هولمز از عبارت‌های شیکسپیر در گفتگوهایش است که اگر هم در دیگر داستان‌ها معمول بوده، نه کریم امامی و نه مژده‌ دقیقی چندان به این ارجاع‌ها اشاره نکرده بودند، اما در این ترجمه دقیقی این ارجاع‌ها را به‌همراه عبارت‌های شیکسپیر به زبان اصلی در پانویس‌ها آورده.

عنوان داستان‌های ترجمه شده در این مجموعه:
عمارت ویستریا، نقشه‌های بروس-پارتینگتن، پای شیطان، حلقه‌ی سرخ، ناپدید شدن لیدی فرانسیس کارفکس، کاراگاه محتضر

برچسب: شرلوک هولمز، سر آرتور کانن دویل، مژده دقیقی، نشر هرمس

بیلی باتگیت

ای. ال. دکتروف
ترجمه‌ی نجف دریابندری
انتشارات طرح نو
۳۹۶ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۷۷
۳.۵ از ۵

قبلاً از دکتروف «رگتایم» رو خونده بودم، که فوق‌العاده بود و بی‌شک از به‌ترین کتاباییه که تا حالا خوندم. این خیلی به رگتایم شبیه نیست. نه گستردگی رگتایم رو داره، نه نوآوریِ روایی‌ش رو، ولی شاید جذاب‌تر از رگتایم باشه. راوی‌ش بیلی باتگیتِ ۱۵ساله‌س که تو محله‌ی فقیرنشین زندگی می‌کنه و جذب یه گروه گانگستری و مافیایی می‌شه. یعنی وارد دنیایی می‌شه که توش سهمگینی مرگ کم می‌شه، ریسک‌پذیری بالا می‌ره و اعتماد جایی نداره.

داستانِ خارق‌العاده‌ای نداره، ولی خب، جذابه. داستانش خیلی منو یاد بازی «مافیا» انداخت. به نظرم قدرت کتاب بیش‌تر از هر چیزی تو جزءنگری‌هاشه. یعنی این‌هان که باعث شدن کتاب جذاب و متفاوت بشه. این جزءنگری باعث شده تا جای شخصیت‌ها و فضاهای آشنای کتاب‌ها و فیلم‌های گانگستری رو شخصیت‌پردازی نو و فضاهای نو بگیره. خب این‌جوری حسی رو هم که ما از رمان می‌گیریم فرق داره با حسی که مثلاً از دیدن یا خوندن پدرخوانده می‌گیریم. توصیف‌هاشم قشنگ تو ذهن آدم می‌مونه، از بس که ناب و تازه‌س.

چیز دیگه‌ای که کتاب رو متمایز می‌کنه، لحن سرخوشانه‌ایه که راوی داره، انگار می‌خواد ابهت دسته‌های مافیایی رو به بازی بگیره. همون‌طور که نجف هم تو مقدمه می‌گه، یکی از لایه‌های کتاب شوخی با ادبیات قبل از خودشه. از همه روشن‌تر هم شوخی با ژانر گانگستری. البته این شوخی هیچ‌جا به هجو واضح نمی‌کشه، اون‌طوری که مثلاً براتیگان تو «در رؤیای بابل» ژانر پلیسی رو هجو می‌کنه. حس من این بود که کتاب جلو که می‌ره، افت می‌کنه و از ریتم می‌افته.

اول کتاب نجف یه مقدمه‌ نوشته که توش ریشه‌های مدرنیسم و پست‌مدرنیسم رو توضیح داده و گفته که چرا می‌شه «بیلی باتگیت» رو رمان پست‌مدرن تلقی کرد. بعدش هم یه مصاجبه با دکتروف اومده، که خیلی عالیه. ترجمه‌ هم عالیه. لحن راوی رو خیلی خوب درآورده و جدا از اون، نثر نجف هم عالیه. از نمونه‌های نثر فاخر، صمیمی، شوخ‌طبع و دقیق.

×××
«در این موقع به نیمرخش رسیده بودم. عرق پیاده‌روی موی سرش را دسته کرده بود و از پیشانی‌اش جدا کرده بود، خط سفید پیشانی‌اش را دیدم که یک منحنی بود به سفیدی استخوان و صافی مرمر. تو پرتوهای خورشید که از روی سنگ‌ها برمی‌گشت توانستم چشم زلالش را ببینم که بیضی سبزرنگ  بود با چراغ‌های طلایی که محو و درخشان می‌شد، بعد انگار تمام تخم‌چشمش یکهو گنده شد و دیدم که دارد گریه می‌کند. بی‌صدا گریه می‌کرد و از پشت اشکش نگاه می‌کرد و اشکش را با گوشه‌ی دهنش می‌مکید.»

برچسب: ای. ال. دکتروف، نجف دریابندری، انتشارات طرح نو

ابداع مورل

آدولفو بیوئی کاسارس
ترجمه‌ی مجتبی ویسی
نشر ثالث
۱۴۹ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ اول، تابستان ۸۹
۵ از ۵

خیانته که چیزی از داستان کتاب بگم. از اون کتاب‌هاس که خواننده باید حین خوندن کتاب کم‌کم در جریان داستان قرار بگیره و از شعبده‌بازی نویسنده لذت ببره. پس مجبورم از حواشی کتاب حرف بزنم. 

کاسارس دوست بورخس بوده و با هم چندتا کتاب هم نوشتن. «شش مسأله برای دن ایسیدرو پارودی» فکر کنم تنها کتابی بود که قبل از این از کاسارس ترجمه شده، که با بورخس نوشته بوده. اون یه مجموعه‌داستان پلیسی بود، با فضاهای بورخسی و بازی‌گوشی‌های کاسارس. «ابداع مورل» اولین رمان مستقل کاسارسه که بورخس هم روش مقدمه نوشته (که این مقدمه تو ترجمه‌ی فارسیش هم اومده) و گفته که این کتاب ژانر جدیدی رو وارد ادبیات آمریکای لاتین کرده، که نه مثل قبلی‌ها واقع‌گراس، و نه تخیلش اغراق‌آمیزه. یه کتابه با دنیای فانتزی‌ و «تخیل معقول». با توجه به سال نوشته‌شدن کتاب (۱۹۴۰) به نظر می‌رسه که کتاب پیش‌رویی تو ادبیات آمریکای لاتین بوده.

به نظرم سخته که آدم رمان فانتزی بنویسه و اجزای رمان چفت‌وبست داشته باشن. یعنی چون رمان فانتزی داره قواعد دنیای واقعی رو می‌شکنه، نویسنده ممکنه به دام بی‌قاعده نوشتن بیفته و هر چی می‌خواد بدون توجیه تو کتاب جا بده. هوشیاری کاسارس تو اینه که کاملاً به قواعد دنیایی که می‌سازه آگاهه و خیلی آروم و تدریجی ما رو وارد با این قواعد تازه روبه‌رو می‌کنه. چیزی که من رو خیلی تحت‌تأثیر داد نگاه شاعرانه‌ی کاسارس به موضوع بود که از کتابی که می‌تونست آبکی یا معمولی باشه، به یه شاه‌کار ساخته. متأسفم که نمی‌شه بدون کلی‌گویی راجع به کتاب حرف زد.

کلاً هم یه ذره منو یاد ونه‌گات و خوان رولفو انداخت. ترجمه هم چیز آزاردهنده‌ای نداشت. باز تأکید می‌کنم که این کتاب رو بخونید.

برچسب: آدولفو بیویی کاسارس، مجتبی ویسی، نشر ثالث، خورخه لوییس بورخس

مجموعه‌ی نامرئی

۲۶ نویسنده آلمانی زبان
ترجمه علی اصغر حداد
نشر ماهی
۴۹۶ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۱۳۸۸
۳.۵ از ۵

کتاب مجموعه ۴۵داستان کوتاه است از ۲۶نویسنده آلمانی‌زبان؛ ۷تا اتریشی، ۱۶تا آلمانی و ۳تا سوئیسی. تقریبا تمام این نویسندگان در صد سال اخیر زندگی کرده‌اند و بعضی‌هایشان هنوز هم زنده‌اند. پیش از داستان‌های هر نویسنده معرفی‌ای در حدود نیم‌صفحه در مورد او وجود دارد که شامل اطلاعاتی کلی است. طولانی‌ترین داستان مجموعه ۳۵صفحه‌ای است و بیشتر داستان‌ها بین ۱۰تا ۲۰صفحه‌اند. «مجموعه نامرئی» هم اسم یکی از داستان‌های اشتفان تسوایگ است که توی کتاب آمده.

«مجموعه نامرئی» گستره نسبتا وسیعی از انواع داستانی را پوشش می‌دهد و برای به دست آوردن آشنایی کلی با داستان‌نویسی آلمانی مناسب است. تنوع کتاب هم از نظر  اسامی نویسنده‌ها بالاست (نویسنده‌های مشهوری مثل توماس مان، هاینریش بل، برتولت برشت و فردریش دورنمات در کنار ناشناخته‌ترهایی (اقلا در زبان فارسی) مثل توماس برنهارت، یورک بکر و زیگفرید لنتس داستان دارند)، و هم از نظر مضمون و پرداخت داستان‌ها (ادبیات نمادین و پندآموز هرمان هسه ، داستان‌های توصیفی روبرت موزیل ، و فضای غریب و گاهی فانتزی پتر هانتکه در کنار هم‌اند). البته این‌طور نیست که همه‌شان شاهکار باشند، و به سلیقه من کتاب هم داستان خوب دارد و هم بد.

به نظر می‌رسد بیشتر داستان‌های آلمانی‌زبان به درون شخصیت‌هایشان توجه زیادی می‌کنند. در بسیاری از داستان‌های کتاب شخصیتی اصلی وجود دارد که تجربه غیرمتعارفی برایش پیش می‌آید و محور کتاب واکنش درونی این آدم به آن تجربه است. واکنشی که ما فقط با اعمال او متوجه‌اش نمی‌شویم، بلکه خیلی وقت‌ها صدای توی سرش و مکالمه درونی روحش با خودش را هم می‌شنویم و افکارش را می‌خوانیم. اغلب دنیای درون و بیرون آدم‌ها به هم تنیده می‌شوند و هم‌سطح و هم‌جهت کار می‌کنند. به علاوه، و مرتبط با همین موضوع، از داستان‌های «قصه»‌دار مجموعه می‌شود فهمید که ظاهرا نویسندگان آلمانی‌زبان علاقه زیادی به حرکت دارند و در خلق آن هم خیلی وقت‌ها موفق‌اند. آدم‌ها زیاد راه می‌روند و تکان می‌خورند. و به خصوص سخت زیر سقف یا حتی توی شهر بند می‌شوند. خیلی‌هایشان داستانشان را در جنگل یا کوه اجرا می‌کنند و اگر هم نه، اقلا اواسط داستان از بالای پل وسط شهر نگاهی به رودخانه بزرگ می‌اندازند.

ترجمه اغلب داستان‌ها خوب است و آدم موقع خواندن گیر نمی‌کند. کیفیت چاپ، نگارش، صفحه‌بندی و باقی قضایا هم مناسب است. قیمت کتاب هم، به نسبت نرخ این روزگار، ارزان است.

***

«مردی یکی از فرزندان خود را که هنوز قادر به راه‌رفتن نیست بازی‌کنان به هوا می‌اندازد و می‌گیرد. شادی کودک از این بازی موجب می‌شود که مرد عمل خود را تکرار کند. این‌بار کودک به هنگام فرود، از میان دست‌های پدر به زیر می‌لغزد، به زمین می‌خورد، و می‌میرد. مرد با به جرم قتل غیرعمد به محاکمه می‌کشند. قاضی از او می‌خواهد که واقعه را شرح دهد. مرد به قصد آن‌که گفتار خود را عملاً به نمایش بگذارد – و در ضمن دست خود را از هر گناهی بشوید – فرزند دیگر خود را از آغوش همسرش که در دادگاه حضور دارد می‌گیرد، پیش می‌آید، و کودک را به هوا می‌اندازد. کودک فرود می‌آید، از میان دست‌های مرد به زیر می‌لغزد، به زمین می‌‌خورد، و می‌میرد.» - صفحه ۲۱۷، سؤال امتحانی شماره‌ی ۲، پتر هانتکه

برچسب:(گروه نویسندگان: آرتور شنیتسلر، راینر ماریا ریلکه، روبرت موزیل، اشتفان تسوایگ، اینگه‌بورگ باخمن، توماس برنهارت، پتر هانتکه، یوهان پتر هبل، هاینریش مان، توماس مان، هرمان هسه، لئون فویشتوانگر، برتولت برشت، آنا زگرس، اروین اشتریتماتر، اشتفان هایم، هاینریش بل، ولف‌دیتریش اشنوره، ولفگانگ بورشرت، زیگفرید لنتس، گونتر گراس، مانفرد بیلر، یورک بکر، ماکس فریش، فردریش دورنمات، کورت مارتیعلی‌اصغر حداد، نشر ماهی

هرگز ترکم مکن

کازوئو ایشی‌گورو
ترجمه‌ی مهدی غبرایی
نشر افق
۴۱۶ صفحه، ۷۰۰۰ تومان
۵ .۳ از ۵

می‌خواهم این کتاب را معرفی کنم اما از داستانش حتا یک کلمه هم حرف نزنم. هیچ حرفی نمی‌زنم چون فکر می‌کنم با روشن شدن هر بخش از داستان لذتی از مواجهه‌ی نخستینِ خواننده با کتاب کم می‌کنم. اما به‌هرحال باید حرفی بزنم و کتاب را معرفی کنم. پس به کلیات رو می‌آورم، اما نه کلیاتی از داستان، کلیاتی از روایت.

فکر می‌کنم «هرگز ترکم مکن» بسیار به «بازمانده‌ی روز» اثر مشهور ایشی‌گورو شبیه است. اینجا هم با راوی ِ اول‌شخصی سر-و-کار داریم که از همه‌چیز برای ما حرف می‌زند: از کار-و-بارش، دوستانش و خاطراتش. کتی هـ . هم مانند استیونز به پایان دوره‌ای مهم و طولانی در کار و زندگی‌اش نزدیک است. او هم مثل استیونز عازم است، شاید نه مثل او عازم سفری خاص، اما عازم است. البته کتی هـ . مانند استیونز زبان ویژه‌ای ندارد. زبانش زبان معمولی امروزی است. و به‌طورکلی زبان به آن شکلی که در «بازمانده‌ی روز» نقش کلیدی داشت، در اینجا نقشی ندارد، یا دست‌کم از ترجمه‌ی فارسی کتاب چنین برداشت می‌شود. اما آنچه این‌دو – و در سطحی بالاتر- دو کتاب را به هم شبیه می‌کند، جنس روایت اول‌شخص است. این دو راوی هیچ‌کدام دانای کل نیستند. خواننده در طی داستان پی می‌برد که مسایلی را باید خود کشف کند و الزامن به روایت و قضاوت راوی اطمینان نکند. راویان انگار دچار گونه‌ای طفره‌‌روی از واقعیت پیش‌ِ روی خود هستند. و شاید خودشان هم از این امر باخبر نباشند و این کار را خودآگاه انجام ندهند. همین نکته است که پیگیری روایت‌ داستان‌های ایشی‌گورو را چنین جذاب می‌کند.

از سوی دیگر روایتِ «هرگز ترکم مکن» از گونه‌ای الگوی پروستی تبعیت می‌کند. کتی هـ . مدام برای ما حرف می‌زند و از ماجراها و آدم‌ها و خاطره‌های مختلف می‌گوید. هر خاطره خاطره‌ای دیگر را تداعی می‌کند و بسیاری اوقات - همانند راویِ «جستجو» - راوی داستان در دل خاطره‌ای که تعریف می‌کند به یاد خاطره‌ای دیگر می‌افتد و این خاطره درون پرانتز در دل خاطره‌ی مادر نقل می‌شود. البته ایشی‌گورو از این تمهید پروستی بهره‌ی دیگری هم می‌برد. او تداعیِ پروستی را با الگوی به تعویق انداختن انتقال دانسته‌های راوی به خواننده در آثار پلیسی و مهیج تلفیق می‌کند و از این راه کششی به ماجراهایی می‌بخشد که شاید در حالت عادی چندان پرکشش نباشند.

حالا ما با قصه‌ای مواجه‌ایم که از یک‌سو با کشش خود خواننده را به سرعت در داستان پیش می‌راند، و از سوی دیگر با تداعیِ مدام خاطرات او را وا می‌دارد تا در این خاطره ها بیشتر تأمل کرده و سعی کند آنها را به هم پیوند بزند. حاصل کار رمانی است که به‌هیچ‌رو سطحی نیست، اما بسیار خوش‌خوان است.

خب این هم شکلی از معرفی کتاب بود، که احتمالن چندان هم معقول و به‌جا نبود. حرفی از داستان یا حتا حال-و-هوای اثر نزده‌ام، درعوض به مسایلی پرداخته‌ام که جای آنها در نقدِ اثر است نه در معرفی آن. اما فکر می‌کنم همین شکل معرفی هم بتواند کنجکاوی‌برانگیز باشد و ترغیب کند به خواندن کتاب.

این کتاب چند سال پیش با ترجمه‌ی «سهیل سُمی» و توسط «نشر ققنوس» منتشر شده بود. مهدی غبرایی هم در همان زمان کتاب را ترجمه‌ کرده بود اما ترجمه‌اش مجوز نگرفت! معین پیش‌ترها روی نسخه‌ی «نشر ققنوس» مروری کرده بود که می‌توانید اینجا بخوانیدش. برای مقایسه‌ی دو ترجمه همان برش از داستان را که معین در مرورش آورده، از ترجمه‌ی غبرایی نقل می‌کنم. شاید این معیار مناسبی برای مقایسه‌ی دو ترجمه نباشد اما دست‌کم نشان می دهد که «سُمی» زبان شکسته‌ی گفتگوها را بسیار بهتر از غبرایی درآورده:
«خندید و دست دور کمرم حلقه کرد، هرچند همچنان کنار هم نشستیم. بعد گفت: «این روزها همه‌اش فکر رودخانه‌ای هستم با آب‌های خروشان. دو نفر توی آب افتاده‌اند و می‌کوشند از هم جدا نشوند، با تمام قوا به هم چسبیده‌اند، اما در نهایت این کار از سرشان زیاد است. جریان آب خیلی تند است. آنها ناچارند وا بدهند و از هم جدا شوند. حالا حکایت ماست.»
نشر افق فونتی بزرگ‌تر از فونت معمول دیگر ناشران دارد که این منجر به پرصفحه‌تر شدن و درنیتجه گران‌تر شدن کتاب‌هایش می‌شود. نام این کار را جز شیادی فرهنگی چیز دیگری نمی‌توان گذاشت.

برچسب: کازوئو ایشی‌گورو، مارسل پروست، مهدی غبرایی، نشر افق

دفاع لوژین

ولادیمیر نابوکوف
ترجمه‌ی رضا رضایی
نشر کارنامه
۳۳۴ صفحه، ۳۹۵۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۴.۵ از ۵

نابوکوف از عجیب‌ترین نویسنده‌های دنیاس. می‌شه از لابه‌لای کتاب‌هاش فهمید که می‌خواد شخصیت اصلیش رو کشف کنه و از پا در آردش. مشخصه که ناباکوف با چه مشقتی شخصیت‌هاش رو از لایه‌های درونی خودش بیرون می‌کشه و بی‌رحمانه قربانیشون می‌کنه.

تو کتاب‌های دیگه‌ای که از نابوکوف خوندم، سایه‌ی دو تا از علاقه‌های اصلی‌ش دیده می‌شد: پروانه و شطرنج. «دفاع لوژین» ادای دین کامل ناباکوف به شطرنجه. کتاب از مدرسه‌رفتن لوژین شروع می‌شه. لوژین تو بچگی کم‌حرف و گوشه‌گیره و همیشه در حالِ فراره: فرار از سفر، فرار از مدرسه، فرار از تغییر و پناه بردن به جایی که تنها باشه. کودکی لوژین تا جایی روایت می‌شه که استعداد لوژین تو شطرنج شکوفا می‌شه. بعد به قول خود ناباکوف، نویسنده «حرکت غافلگیرانه‌ای از گوشه‌ی صفحه انجام می‌دهد -گذشت شانزده سال در یک پاراگراف- و لوژین ناگهان مرد مریض‌احوالی شده است» لوژین استاد بزرگ شطرنج شده و تنها مسأله‌ی واقعی براش شطرنجه و بقیه‌ی زندگی براش مثل خواب می‌مونه.

نقش شطرنج تو این کتاب فقط محدود به شغل شخصیت اصلی نمی‌شه. انگار کل رمان بر اساس منطق شطرنج‌ بازی‌کردن نوشته شده. انگار که رمان بازی شطرنج دیگه‌ایه که لوژین -و خواننده- درگیرش می‌شن. هر حرکت شخصیت‌ها امکان‌های جدیدی برای ادامه‌ی رمان می‌ده. مثلاً همین که از ناباکوف نقل کردم، حرکت غافل‌گیرانه‌ای که بازی رو عوض می‌کنه. یا مهم‌تر از همه؛ که اسم کتاب هم به‌ش اشاره داره، سیستم دفاعی‌ای که لوژین برای مقابله با زندگی داره، الهام‌گرفته از شطرنجه. حتا بین فصل‌ها و شخصیت‌ها و اشیاء کتاب هم ارتباط ارگانیکی دیده می‌شه که شبیه به چینش مهره‌های شطرنج و نظم یه موسیقی دل‌چسبه.

بله. همون‌طور که می‌دونید کتاب‌های کارنامه جلد، قطع، جنس کاغذ، طرح رو جلد خوبی دارند. ترجمه‌ی خوبی هم دارند، ویراستار درست‌وحسابی هم دارند. و نسبت به زمان چاپشون قیمت بالایی هم دارند. امیدوارم این تنها دلیل واسه این باشه برای این‌که کتابی با این کیفیت بعد از ۵ سال هنوز به چاپ دوم نرسیده.

برچسب: ولادیمیر نابوکوف، رضا رضایی، نشر کارنامه

شبانه‌ها

(پنج داستانِ موسیقی و شب)

کازوئو ایشی‌گورو
ترجمه‌ی علی‌رضا کیوانی‌نژاد
نشر چشمه
۲۲۳ صفحه، ۴۸۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۸۹
۳.۵ از ۵

بیش‌تر شهرتِ ایشی‌گورو به خاطر بامانده‌ی روزه و البته رمان‌های دیگه‌ش. ولی اولین برخورد من باهاش یه داستان‌کوتاه بود به اسم «شام خانوادگی» که تو مجموعه‌ی «لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر» چاپ شد که داستانِ بی‌نظیری بود. این تجربه‌های خوب باعث شده کتاب‌های ایشی‌گورو رو با شوق بخونم. «شبانه‌ها» آخرین مجموعه‌داستان ایشی‌گوروئه که سال ۲۰۰۹ چاپ شد.

همون‌طور که از اسم فرعی کتاب معلومه، تو همه‌ی داستان‌های کتاب موسیقی نقش پُررنگی داره. راوی همه‌ی داستان‌ها یه موزیسین معمولیه که تو کافه‌ها و میدون‌های شهر آهنگ اجرا می‌کنه و دنبال راهیه برای پیش‌رفت و تبدیل‌شدن به یه موزیسین معروف و صاحب‌سبک. راوی درگیر ماجرایی می‌شه که برای یکی از نزدیک‌هاش اتفاق افتاده. از این زاویه که نگاه کنیم، می‌شه گفت «شبانه‌ها» تجربه‌ی موزیسین‌هاس با پنج ماجرای عاشقانه و روایت‌هاییه از عشق‌های تموم‌شده. برای همینه که داستان‌های این مجموعه جایی‌ان که اندوه و موسیقی به هم می‌رسن. در عین حال یه جور امید هم تو همه‌ی داستان‌ها هست، امیدی که راوی داره واسه ادامه‌ی زندگی بعد از شریک‌شدن تو این تجربه‌ی غم‌انگیز.

داستان‌های این مجموعه پُرماجران. ماجراهایی که برای راوی تو برخورد با موسیقی رخ می‌ده، ماجرای عاشقانه‌ای که برای دوست راوی اتفاق افتاده و ماجرایی که بین راوی و دوستش اتفاق می‌افته؛ همه داستان‌ها رو پرماجرا می‌کنن. تازه به این‌ها این نکته رو هم اضافه کنید که راوی همه چی رو نمی‌گه و راوی‌های ایشی‌گورو معمولاً قابل اعتماد نیستن. [مثال درخشانش همون بازمانده‌ی روزه که راوی عشقش به همکارش رو پنهان می‌کنه، ولی کل کتاب رو به خاطر همون عشق نوشته.] یعنی ما باید این مسأله رو درک کنیم که ممکنه یکی نخواد همه چیز رو به ما بگه و اگه می‌خوایم داستان رو به‌تر بفهمیم، باید دنبال این هم باشیم که راوی چه چیزهایی رو به ما نگفته و چرا.

ترجمه‌ی کتاب هم نسبتاً خوبه. یه جاهایی به نظرم بدسلیقگی داشت که البته خیلی تو ذوق نمی‌زد و کلاً روونه. از این کتاب یه ترجمه دیگه هم از خجسته کیهان هست. من یه مقایسه‌ی سریع تو کتاب‌فروشی کردم، به نظرم این ترجمه به‌تر اومد.

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور

برچسب: کازوئو ایشی‌گورو، نشر چشمه

جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
نشر چشمه
۴۴۱ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ دوازدهم (چاپ اول جیبی)، بهار ۱۳۸۷
۴.۵ از ۵

«جای خالی سلوچ» از نام‌دارترین کتاب‌های محمود دولت‌آبادی، و به عقیده بسیاری، از شاهکارهای رمان‌نویسی فارسی است. دولت‌آبادی این کتاب را در سال ۱۳۵۷، یعنی زمانی که ۳۸ ساله بوده، به انجام رسانده و کتاب از آن زمان هستی مستقل خود را با قدرت پی گرفته است؛ چنان که چاپ‌های بسیار شده، نقدها و بحث‌ها برش رفته، و پایان‌نامه‌هایی هم در موردش کار شده است.

داستان داستان غیبت مرد نان‌آور یک خانواده روستایی است. سلوچ مقنی، کشاورز، تنورمال، و همه کاره‌ای هیچ‌کاره است که چند ساعتی پیش از آغاز رمان خانه‌اش را ترک کرده و بی‌نام و نشان به ناکجا رفته است. و مِرگان، همسر سلوچ، است که بار یک رمان بزرگ را به دوش می‌کشد؛ زنی روستایی و سخته، که هر چه چنگ و دندان به زندگیش می‌زند، جلوی انهدامش را نمی‌تواند گرفت. مرگان سه فرزند دارد: عباس، اَبراو، و هاجر، از ۱۷ تا ۱۲ ساله. عباس قماربازی بی‌کاره است، ابراو نوجوانی سخت‌کوش، و هاجر دخترکی آفتاب-مهتاب‌ندیده، ندیم و مونس مادر. در طول رمان، هر سه این‌ها هم همراه مرگان درگیر دنیای داستان‌اند و هر یک خورده‌داستان‌هایی تاثیرگذار و مهم دارند.

داستان «جای خالی سلوچ» در روستایی به نام «زمینَج» می‌گذرد، آبادی‌ای از توابع خراسان، در دل کویر لوت. کتاب پر است از لغات و اصطلاحاتی که برای امثال من، با کمال شرمندگی، ناآشنااند. نه که محلی باشند، که اغلب فارسی‌اند. در واقع، گستردگی دایره واژگان کتاب و احاطه دولت‌آبادی بر زبان حسدانگیز است. و خوشایند این که هیچ احساس نمی‌کنید نویسنده قصد کرده دانشش را به رخ بکشد. تمام این کلمات، و اسامی چیزها، چنان با دنیای داستان آمیخته و هماهنگ‌اند که خواندنشان تنها مایه ذوق و حسرت است. علاوه بر این، نثر پاک و روان، و فاخر دولت‌آبادی، حقاً آموزنده است. به قول بهاءالدین خرمشاهی، «بعد از هزار سال كه از تاريخ بيهقی مي‌گذرد، نويسنده ديگری، هم از آن نواحی، از خراسان بزرگ، مهد زبان دری، با پديدآوردن چنين آثاری كمر به پيراسته‌تر و پرورده‌تر ساختن زبان فارسی بسته است.»

***

این چه می‌خوانید، توصیفی است از صحنه‌ای که لوک، شتری بهار مست، سر پی عباس، فرزند مرگان گذاشته، و پسر و شتر، تنها میانه کویر لوت، قصد جان کرده‌اند. این فصل از رمان، چه به لحاظ داستان‌پردازی، چه به لحاظ فضاسازی و روایت، بی‌شک یکی از اوج‌های ادبیات داستانی ایران است:

«عباس این را می‌دانست که کارد می‌باید درست در بیخ خرخره، در جناق سینه شتر بنشیند. بی‌پرهیز و بی‌پروا، تا بیخ دسته. اما این هنگامی‌ست که شتر در مهار تو باشد، نه تو در مهار شتر. پس این جدال بود، نه کشتن پروار. قانون و قرار از میان رمیده و آشوب و آشفتگی در میان آمده بود. پس پسر مرگان عرق نشسته به چشم و صدای آفتاب در سر، بی‌هیچ امید و یقینی تنها کارد می‌انداخت. کارد در چشم و پوز و گردن و سینه، برق تیغه کارد در آفتاب سرخ. آستین و شانه و رخ خونین بود. پوز و پیشانی و پلک، خونین. پشنگاپشنگ خون در غبار آفتاب. پاره پاره کویر، پاره پاره سراب، جام‌های سرخ آینه. آفتاب و خاک و شورزار، ارغوانی و بنقش و زرد بود. رنگ‌ها به هم درآمده، ز هم گریخته، گسیخته. این زمین و آسمان مگر نه سرخ بوده است پیش از این؟ تفت باد، تفت باد می‌دمد. باد. هر چه باد! کار یکسره، جدال یکسره. باد هر چه باد! زیر گردن شتر. شاهرگ. جای جا. ضربه‌ای بجا. درست، در جناق سینه شتر.

کارد را بدر کشید. خون، جوی خون. بدتر، این. این هزار بار خشم لوک تند کرد. جان به جان گرفت. دفع جان به جان. حالا اگر که مرگ آمده، پیش پای او چرا، دست بسته باید ایستاد؟ پس چرا، پیش پای او دست بسته سر خماند؟» - صفحه ۲۸۰

 مرتبط:
+ یادداشت بهاءالدین خرمشاهی بر جای خالی سلوچ، دیباچه
+ روایت قرآنی جای خالی سلوچ، از درس‌های عباس معروفی در مورد ادبیات، بخش ۴۷
+ زندگی‌نامه محمود دولت‌آبادی، کتاب بیست

برچسب: محمود دولت‌آبادی، نشر چشمه

چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟

ماریو بارگاس یوسا
برگردان: احمد گلشیری
۱۶۰صفحه، ۲۰۰۰ تومان
انتشارات نگاه، چاپ دوم ۱۳۸۷
۳ از ۵

ابتدا که کتاب را دست بگیرید، فکر می‌کنید با یک داستان جنایی معمولی طرف هستید، شخصی به طرز وحشتناکی به قتل رسیده و دوتا پلیس – یک ستوان و دستیارش –  شروع به گشتن می‌کنند تا قاتل را پیدا کنند. همه‌ی اجزاء رمان ذهن شما را به سمتِ یک داستان جناییِ کلیشه‌ای و معمولی می‌برد. اما زیاد نگران نباشید، در ادامه‌، ماجرا طوری پیش می‌رود که آقای یوسا راهِ خودش را از جنایی نویس‌های معمولی جدا می‌کند. مثلن در این داستان برخلاف داستان‌های جنایی معمولی بار اصلی کتاب را گره‌گشاییِ نهایی به دوش نمی‌کشد و در نیمه‌های داستان مخاطب و «ستوان سیلوا» هردو با احتمال بالایی حدس می‌زنند که قاتل کیست و کمی جلوتر، دیگر به یقین می‌دانند که «پالومینو مولرو» را چه کسی کشته است. اما آن‌چه که باعث ادامه‌ی داستان می‌شود رابطه‌ی بین آدم‌ها ست و احساس‌ها.

«ماریو بارگاس یوسا» از آن نویسنده‌هایی است که دیگر تک و توک توی دنیا پیدا می‌شوند و احتمالن جزو آخرین‌های نسل داستان‌پردازِ آمریکای جنوبی به حساب می‌آید. رمان‌های او بر پایه‌ی زبانِ روایی خاص خودش شکل می‌گیرند، بلوغ می‌یابند و از لحظه‌ای که رمان بالغ می‌شود دیگر ذهن مخاطب ول‌کُنِ آن نمی‌شود. اما در مورد رمانِ «چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟» باید گفت آن‌طور که باقی آثار یوسا بالغ می‌شوند، این یکی نمی‌شود. دلیلش هم باید این باشد که نویسنده، مایه‌ی اصلی ماجرا را نگه داشته است برای کتاب بی‌نظیری که در پی آن می‌نویسد به نام «مرگ در آند».

زحمت ترجمه‌ی رمان را «احمد گلشیری» است. ترجمه‌ی چندان دل‌چسبی از آب در نیامده اما خوب است. کتاب را انتشارات نگاه چاپ کرده که مطابق معمول صحافی‌اش بد و طرح جلدش چنگی به دل نمی‌زند. کتاب حاضر یا ویراستاری درست حسابی‌ نداشته است یا این‌که ایشان هنگام ویرایش متن، برنامه‌ی خواب‌شان به‌هم ریخته بوده. آن‌قدر که چند جایی نام فامیلِ «پالومینو» که «مولرو» بوده است، با نوع آهنگی که «پالومینو» به صدای خوش می‌خوانده، یعنی «بولرو»، جا به جا شده است و چندتایی دیگر از این‌جور اشتباهات خنده‌دار. البته به غیر از دوست عزیزمان آقای «احمد گلشیری»، جناب «عبدالله کوثری» و «اسدالله امرایی» هم این رمان را ترجمه کرده‌اند که ترجمه‌ی کوثری در بازار تقریبن نایاب است و آقای امرایی هم نام کتاب را به «راز قتل پالومینو مولرو» تغییر داده‌اند که در عین حال که کاری امانت‌دارانه نیست، اما به نظرم انتخاب خوبی بوده، چرا که کلیت داستان بیشتر از آن که به دنبال پیداکردن قاتل «پالومینو» باشد، بیشتر مربوط به حواشی و اتفاقات راز آلود قتل اوست.

قسمتی از کتاب:

«  لیتوما پرسید: در این صورت مردم چه دلیلی برای کشتن پالومینو مولرو می‌آرن؟

دون خرونیمو به صدای بلند گفت: اجناس قاچاق. به ارزش میلیون‌ها پزو. اول اونو می‌کشن چون بویی برده. بعد که سرهنگ میندرو می‌فهمه یا داشته می‌فهمیده کجا چه خبره، خودشو دختره رو نفله می‌کنن و چون می‌دونستن مردم چی دوست دارن بشنون، این ماجرای کثیفو از خودشون در می‌آرن که طرف چون حسود بوده پالومینو رو کشته. خلاصه، تموم این‌ها یه سرپوش بوده. این وسط کسی از موضوع اصلی، که رد و بدل شدن یه عالمه پوله، حرفی نمی‌زنه.

ستوان آهی کشید و گفت: آشغال‌ها چه فکرهای مسخره‌ای به ذهن‌شون می‌رسه!   وچنگالش را طوری به بشقاب می‌کشید که گویی می‌خواست آن را بشکند.  »


درباره‌ی این کتاب:

+ کتاب‌های عامه پسند
+ کافه کاناپه
+ سانتی مانتالیست

برچسب‌: ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

یکی مثل همه

فیلیپ راث
ترجمه‌ی پیمان خاکسار
نشر چشمه
۱۳۸ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۹
۴ از ۵

شبیه به کتاب‌های آمریکایی‌ایه که تو چند سال اخیر چاپ شده و زیاد مطرح شده. درباره‌ی زندگی روزمره‌ی آدم‌هاییه که نمی‌تونن از پس زندگی بر بیان، با ریزبینی و توصیف‌های خارق‌العاده و تأکید روی یه آدم خاص. طوری که ما لحظه‌های زندگی اون آدم رو تجربه می‌کنیم.

طرح خیلی عالی‌ای داره. از مراسم خاک‌سپاری شروع می‌شه. بازمانده‌های مُرده جمع شدن و به نوبت می‌آن حرف می‌زنن: بچه‌های زن اول، زن دوم با دخترش، برادر و پرستار. بعد نویسنده شروع می‌کنه تصویر اول رو دوباره می‌سازه. می‌ره سراغ آدم‌هایی که تو صحنه‌ی اول دیدیم و ندیدیم. کم‌کم و پراکنده زندگی مُرده‌ی بی‌اسم رو تعریف می‌کنه. دوران کودکی‌ش رو می‌گه و زن‌های زندگی‌ش رو مرور می‌کنه: ازدواج ناموفق اول، ول‌کردن زن اول برای ساختن زندگی با ثُبات، بعد پشت ‌پا زدن به زندگی خوبش با زن دوم و رو هم ریختن با یه زن جوون و جذاب و ضعیف! کلاً این‌که چی شد که «مرد جوانی که زمانی آرزو داشت هرگز زندگی دوگانه‌ای نداشته باشد حالا داشت با یک تبر از وسط دو نیم می‌شد.»

سایه‌ی مرگ رو کل کتاب افتاده. مریضی‌های پیاپی شخصیت اول و مردنِ اطرافیانش مدام ما رو یاد تصویر اول کتاب می‌ندازه: خاک‌سپاری مرد. کلاً هم قسمت عمده‌ای از کتاب درباره‌ی دوران پیریه. وقتی آدم تنها شده و می‌بینه توانایی تغییر چیزی رو نداره، امیدی به آینده نداره و همه‌ش داره تو گذشته دنبال چیزی برای دل‌خوشی می‌گرده یا دنبال راهیه برای جذاب‌کردن زندگی فعلی. خب، به این‌ها درد شدید جسمانی رو هم اضافه کنید که به قول یکی از شخصیت‌ها «باعث می‌شه از خودت بترسی، بیگانگی کاملش خیلی برای آدم ترسناکه.»

انگار فیلیپ راث از مطرح‌ترین نویسنده‌های زنده‌ی آمریکاس. فیلم «مرثیه» هم از رو یه کتابش ساخته شده. این کتابم به حال‌وهوای «مرثیه» نزدیکه و جداً از نظر حسی قویه. لحظه‌های تأثیرگذاری  داره. ایرادی که داره اینه که گاهی زیاد حرف می‌زنه، زیاد رو چیزا تأکید می‌کنه. به خصوص آخر کتاب زیاده‌گویی‌ش اذیت می‌کنه. ترجمه هم خوبه. این طرح رو جلدای جدید چشمه هم خیلی خوبن، یه شناس‌نامه‌ای دارن.

×××
«وقتی در راه‌پیمایی‌های صبحگاهی‌اش زنان جوان سلامت و خوش‌هیکلی را در حال دویدن می‌دید که موهای‌شان برق می‌زند و تمام انحناهای بدن‌شان به قاعده است، به نظرش می‌رسید زن‌ها از دوره‌ی خودش خیلی خوشگل‌تر شده‌اند. زن‌هایی که جز لبخندی مصنوعی و معصومانه چیزی برای شریک شدن با او نداشتند. تعقیب حرکات سریع‌شان با چشم برایش لذت‌بخش بود، ولی لذتی طاقت‌فرسا. در ته لذت ذهنی‌اش غمی گزنده بود که حس غیرقابل تحمل تنهایی‌اش را شدیدتر می‌کرد. درست است، تنها زندگی‌کردن انتخاب خودش بود، ولی نه تا این اندازه تنها. بدترین جنبه‌ی تنهایی این است که مجوری تحملش کنی -یا تحمل می‌کنی، یا غرق می‌شوی. باید سخت تلاش کنی تا ذهن گرسنه‌ات را از نگاه به گذشته باز داری تا نابود نشوی.»

درباره‌ی این کتاب:
+ گفت‌وگو با فیلیپ راث
+ اُفست
+ پروژکتور

برچسب: فیلیپ راث، پیمان خاکسار، نشر چشمه

تربیت احساسات

گوستاو فلوبر
ترجمه مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۳۲ صفحه، ۸۸۰۰ تومان
چاپ دوم، زمستان ۱۳۸۵
۵ از ۵

فردریک مورو جوان خرده بورژوایی است که از روستای زادگاهش، که در آن خانواده‌ای شناخته شده و مالک دارد، با دلی پر از آرزو و برای خواندن حقوق، رسیدن به نمایندگی مجلس و وزارت، و نزدیکی به عموی پولدار و نیمه‌جانش، که در صورت جلب نظر ممکن است ارث بسیاری برایش به جای بگذارد، و برای تجربه کردن «زندگی»، به پاریس می‌رود. در همان اولین سفر، و در صفحات ابتدایی کتاب، روی عرشه کشتی‌ای که روی «سن» در حرکت است، عاشق زن یک دلال هنری دغل‌باز و کلاهبردار به اسم آرنو می‌شود، و این عشق فردریک به خانم آرنو اصلی‌ترین خط داستانی رمان است.

فردریک تجسم بی‌همتی است. درسش را تمام نمی‌کند، برای نزدیکی و رسیدن به خانم آرنو هیچ حرکت اساسی نمی‌کند، منبع درآمدی ندارد، و هر سال با خودش تصمیم می‌گیرد رمانی تاریخی، اجتماعی یا سیاسی بنویسد و چون شاهکار خواهد شد، از طریقش شهرتی به هم بزند، یا در جمع‌های کله‌گنده‌ها شرکت می‌کند و امید به پیشرفت سیاسی و اقتصادی به واسطه رابطه‌هایش می‌بندد، اما همین که موقع عمل می‌رسد، یا وقت گرفتن تصمیم نهایی می‌شود، پا پس می‌کشد و پولش را خرج کادو خریدن و وقتش را صرف نقشه کشیدن و تاسف خوردن می‌کند. گذشت زمان فردریک را از جوانی پرهیزکار و بی‌تجربه تبدیل به مردی زن‌باز و موذی می‌کند. در دوره اوجش، فردریک با لوئیز نوجوان و روستایی نامزد می‌شود، با خانم دامبروز پولدار و میانه‌سال روی هم می‌ریزد و قول ازدواج می‌دهد، و رزانت زیبا را، که معشوقه دوره‌ای آرنو هم هست، حامله می‌کند. حتی در دوره‌ای تبدیل به معشوق خانم آرنو هم می‌شود و به عشقش نزدیک می‌شود، اما درست سر بزنگاه، در لحظه‌ای که باید گامی اساسی بردارد، بی‌جسارت است و کم کم موفقیت‌های نسبی‌اش تبدیل به شکست مطلق می‌شوند.

تربیت احساسات داستان فرو رفتن فردریک است، داستان غرق شدن کند و تدریجی اوست، که به واقع تلاش چندانی هم برای اجتناب از آن نمی‌کند، یا درست‌تر، حتی متوجه‌اش نیست. اما هم‌زمان با این داستان شخصی، داستانی جمعی هم روایت می‌شود: داستان انقلاب دوم فرانسه، در سال ۱۸۴۸. کتاب از سال ۱۸۴۰شروع می‌شود و در سال ۱۸۶۷پایان می‌یابد، و از اولین زمزمه‌های انقلابی، تا وقوع آن و حتی نتیجه ناامیدکننده و شکست‌خورده انقلاب را هم پوشش می‌دهد. تمام فضای سیاسی و اجتماعی آن سال‌ها، خصوصا در دوره خود انقلاب، به شکلی بسیار زنده و تصویری، و در رابطه متقابل با زندگی فردریک، تعریف می‌شود و رمان، از داستانی شخصی به واقعه‌ای عمومی و همه‌گیر تبدیل می‌شود.

مادام بوواری را نخوانده‌ام، اما همین کتاب هم، به آن خاطر که نمایشگاهی از نبوغ است، من را بنده فلوبر کرد. ساخت قصه، شیوه روایت، فضاسازی، پرداخت شخصیت‌ها، لحن، زبان، ریتم، همه چیز واقعا عالی است، و کتاب بی‌نظیری به وجود آمده که به شدت به عمیق‌ترین لایه‌های مغز خواننده‌اش نفوذ می‌کند و هیچ از یاد نمی‌رود. ترجمه مهدی سحابی هم خیلی خوب است و خواندنش مخل آرامش آدم نیست. طرح جلد، کیفیت چاپ و صحافی، و باقی چیزهای مرتبط هم متناسب و باکیفیت‌اند. خلاصه این که چه کلاسیک‌خوان هستید و چه مدرن‌ترها را ترجیح می‌دهد، این کتاب راضی‌تان خواهد کرد.

 ***

«در این حال فردریک همچنان قصد پرداختن به کار ادبیات را به عنوان نوعی وظیفة اخلاقی نسبت به خودش حفظ می‌کرد. بر آن شد که کتابی دربارة تاریخ زیبایی‌شناسی بنویسد، همچنین نتیجه بحث‌هایش با پلرن را، سپس درام‌هایی براساس دوره‌های مختلف انقلاب فرانسه، و نیز کمدی مفصلی با تاثیر غیرمستقیم از دلوریه و اوسونه... » – صفحه ۲۱۴

«برخی آدم‌ها هر چقدر که میل‌شان بیشتر باشد عمل کردن برایشان ناممکن‌تر می‌شود. بی‌اعتمادی به خودشان دست و پایشان را می‌بندد، ترس از خوش نیامدن از پا درشان می‌آورد؛ وانگهی، عواطف ژرف به زنان نجیب می‌مانند: از افشا شدن می‌ترسند و عمری سر به زیر زندگی می‌کنند.» – صفحه ۲۵۰

مرتبط:
+ تربیت احساسات در سیب گاززده، وبلاگ سعید کمالی دهقان
+ تربیت احساسات در بوف تنهایی من

برچسب: گوستاو فلوبر، مهدی سحابی، نشر مرکز

مارکس و آزادی

تری ایگلتون
ترجمه‌ی اکبر معصوم‌بیگی
نشر آگه
۷۴ صفحه، ۸۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۸۶
۴ از ۵

در کار فلسفه شارحان آثار و اندیشه‌ها نقش مهمی دارند. شارح اندیشه به کسی می‌گوییم که اندیشه‌های یک اندیشمند خاص یا یک دوره و نحله‌ی فکری را به زبانی ساده (اما نه ساده‌انگار) برای کسانی که تمایل دارند با این اندیشه‌ها آشنا شوند بیان می‌کند. آثار فکری در حوزه‌ی اندیشه و به‌ویژه فلسفه به‌گونه‌ای هستند که اغلب نمی‌توان بی‌مقدمه و واسطه به‌سراغشان رفت. این آثار در دل تاریخی از اندیشه‌ها خلق شده‌اند و مفاهیم بنیادین پیشین، پیش‌نیاز مهمی برای درک آنها به شمار می‌روند. از سو ی دیگر یک فیلسوف در دستگاه فکری خود اصطلاحات و مفاهیم نویی خلق می‌کند و همچنین از مفاهیم و اصطلاحات پیشین ِ فلسفه خوانشی نو به دست می‌دهد که بدون آشنایی با این مفاهیم و اصطلاحات، مخاطب در مواجهه با اثری خاص از فیلسوف سردرگم خواهد شد و چندان به معنای درست و دقیق آنچه بیان می‌شود پی نخواهد برد. کار شارحان فلسفه از همینجا آغاز می‌شود. یک شارح فلسفه در ابتدا می‌باید تسلطی کافی بر موضوع مورد بحثش داشته باشد؛ بنابراین باید آدم باسوادی باشد. و نه‌فقط باسواد باشد، که شیوا و روان و ساده بنویسد اما پیچیده‌گی‌ها را بی‌جهت ساده نکند. یک فیلسوف وظیفه ندارد ساده و روان بنویسد، اما این دو جزو مهم‌ترین وظایف کسی هستند که در مقام شارح فلسفه قرار می‌گیرد.
آنچه در کتاب کم‌حجم «مارکس و آزادی» -حتا بیش از موضوع کتاب- برای من بسیار جذاب است، همین قدرت و تسلطِ ایگلتون در پرداختن به کلیدی‌ترین مفاهیم اندیشه‌ی مارکس در حجمی چنین اندک و با نثری چنین شیوا و روان است.

کتاب در چهار بخش ِ اصلی ِ‌فلسفه، انسان‌شناسی، تاریخ و سیاست تنظیم شده است. بخش قابل‌توجهی از هر فصل را نقل‌قول‌هایی از آثار خود مارکس در بر می‌گیرد. عمده‌ی این نقل‌قول‌ها از «دستنوشته‌های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴» [کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر آگه] برداشته شده‌اند.
 
فلسفه
در فصل نخست ایگلتون به نسبت ِ مارکس و اندیشه‌ورزی‌اش با فلسفه می‌پردازد. اینکه مارکس در کجای سیر فلسفه می‌ایستد و چه تمایزهای بنیادینی با فلسفه‌ی پیش از خود دارد. عمل و تولید به‌عنوان مفاهیم و مضامین بنیادین و پایه‌ای در اندیشه‌ی او مطرح می‌شوند. در اندیشه‌ی مارکس این فکر است که از دل عمل و کار بیرون می‌آید و نه برعکس. تولید فکر هر دوران در اختیار گروهی (طبقه‌ای) است که کار و تولید آن دوران را در اختیار دارد.

انسان‌شناسی
در فصل دوم با تعریف مارکس از انسان آشنا می‌شویم و باز هم «کار» به‌عنوان یکی از مؤلفه‌های اصلی در تعریف او از نسان مطرح می‌شود. در انسان‌شناسی مارکس تن انسان سرچشمه‌ی زندگی اجتماعی است. مارکس انسان را موجودی می‌داند که هنگامی که از نیاز جسمانی آزاد است هم دست به تولید می‌زند. در این فصل به دو اصطلاح مشهور فلسفه‌ی مارکس یعنی «کار بیگانه‌شده» و «شی‌ء‌واره‌گی کالاها» هم پرداخته می‌شود.

تاریخ
مارکس تاریخ جامعه‌‌های موجود را تاریخ مبارزه‌های طبقاتی می‌داند. و به‌زعم او تمام این تاریخ‌ها درحکم پیش-تاریخ ِ جامعه‌ی بدون طبقه است. فصل سوم کتاب بسط و گسترش ایده‌های مارکس پیرامون تاریخ است. دیدگاه او در این زمینه بر پایه‌ی مفهوم «شیوه‌های تولید» در جامعه شکل گرفته. به‌زعم مارکس نیروهای تولید مادی در جامعه در مرحله‌ی معینی در تضاد با روابط تولید و قوانین مالکیت موجود قرار می‌گیرند . حال این نیروهای تولید می‌خواهند خود را از بند روابط برهانند، پس تبدیل به یک نیروی بزرگ انقلابی نسبت به شرایط موجود می‌شوند.

سیاست
فصل چهارم و پایانی کتاب سیاست است. ایگلتون اندیشه‌ی مارکس را اندیشه‌ای انقلابی می‌خواند. او معتقد است سوسیالیسم و سپس کمونیسم ِ موردنظر ِ مارکس جامعه‌ای یکسان و همانندساز نیست (مانند آنچه که مثلن در شوروی اتفاق افتاد). به اعتقاد ایگلتون جامعه‌ی آرمانی مارکس جامعه‌ای بی‌طبقه است که برابری‌های آن به هر کس اجازه می‌دهد تا توانایی‌های فردی خود را شکوفا کند. این امر با ظهور بورژوازی و شکل‌گیری سرمایه‌داری تا حدودی محقق می‌شود  اما سرمایه‌داری بخش اعظم سود حاصل از نیروی تولید را در اختیار یک طبقه‌ی حاکم قرار می‌دهد و این طبقه‌ی حاکم فقط تولید بیشتر و در نتیجه سود بیشتر را می خواهد و نیروی بزرگ تولیدشده در راستای رهایی انسان به‌کار نمی‌گیرد. به‌تعبیر ایگلتون مارکس بیشتر دل‌مشغول تفاوت ‌است تا برابری. مارکس حتا دولت را نسبت به شهروندان بیگانه می‌داند و در «جامعه‌ی مدنی» موردنظر او هر فرد باید بتواند با فردیت‌اش کنش سیاسی داشته  و در جامعه تأثیرگذار باشد.


کتاب کوچک «مارکس و آزادی» درآمد بسیار خوبی بر آشنایی با مارکس و اندیشه‌های او است، به‌شرطی که به آن بیماری آشنا دچار نشویم که گمان کنیم با خواندن این کتابْ مارکس و اندیشه‌هایش را می‌شناسیم و می‌توانیم درباره‌شان صحبت و اظهارنظر کنیم.

دست‌آخر اینکه حجم این کتاب، شیوه و چگونه‌گی بیانش، و آنچه که آخر کار به خواننده می‌دهد، در مقایسه با آثار شارحان اندیشه‌ی وطنی (که زیاد هم نیستند و احترام کار روشنفکری‌شان به‌جایش محفوظ است) بیانگر خیلی حرف‌ها است.

برچسب: کارل مارکس، تری ایگلتون، اکبر معصوم‌بیگی، نشر آگه

در جستجوی زمان از دست رفته - ۳

کتاب سوم: طرف گرمانت ۱و۲

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۸۰۳ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ دوم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۴.۵ از ۵

«طرف گرمانت» بسطِ یکی از اصلی‌ترین مضمون‌های جست‌وجوئه: دنیای اشرافیت. پروست تو «طرف گرمانت‌» تحلیل دقیق و وسواس‌گونه‌ای از رفتارهای محفلی و اشرافی زمان خودش ارائه می‌ده. راوی که حالا به نظر جوون می‌آد، به شدت مجذوب خاندان اشرافی گرمانت‌ها و به خصوص دوشس دوگرمانت شده. درباره‌ی دوشس خیال‌بافی می‌کنه و سعی می‌کنه به محفل‌های گرمانت‌ها راه پیدا کنه. بحث‌های سیاسی اون زمان، بحث درباره‌ی خانواده‌های مختلف، اشراف مختلف و گاهی هم ادبیات و هنر بحث رایج این محفل‌هاس. راوی وقتی هم که به راحتی پاش به این محافل باز می‌شه، از بحث سطحی و اسنوبی رایج محافل دل‌زده می‌شه و می‌بینه هیچ چیز خاصی پشت اون اسم‌های بزرگ نیست. هرچند این بحث‌ها و محافل قابل تعمیم به هر زمان و هر جامعه‌ای‌ هستند، ولی پرحرفی بیمارگونه‌ی پروست گاهی برام حوصله‌سَربَر می‌شد، همون‌طور که اشراف باعث دل‌زدگی راوی هم شدن.

البته «طرف گرمانت» فقط این چیزام نبود. فصل‌های باورنکردنی تلفن و توضیح صدای پشت تلفن و بعدش مرگ مادربزرگ راوی، برگشت آلبرتین [معشوق راوی] و بقیه‌ی شخصیت‌ها و اتفاق‌ها، به شکل تازه، خوندن این جلد رو به شدت لذت‌بخش می‌کرد. یه جورایی این برگشت‌ها و عوض‌شدن‌ها گذر زمان رو تو ذهنم پررنگ‌تر می‌کرد. انگار با برگشتِ شخصیت یا مکان هم تغییرش دیده می‌شه، هم گذشته‌ش احضار می‌شه. ضمن این‌که وقتی شخصیت‌هایی که تو دو جلد اول پراکنده باهاشون روبه‌رو شده بودیم، تو مهمونی‌های این کتاب جمع می‌شن و تحلیل جدیدی ازشون به دست می‌آد، یه جوری حضورشون هم تو دو جلد اول توجیه می‌شه.

الآن می‌تونم قاطع‌تر این رو بگم که «جست‌وجو» ما رو تو دنیای تازه‌ای که می‌سازه غرق می‌کنه. دنیایی که انگار یه سطح ناخودآگاه‌تر از زندگی ماست.

×××
«اغلب می‌گوییم که زمان مرگ نامعلوم است، اما هنگام گفتنش این زمان را چنان در نظر می‌آوریم که در فضایی گنگ و دوردست جای داشته باشد، تصور نمی‌کنیم که ربطی با روزی داشته باشد که آغاز شده است و معنی‌اش این باشد که مرگ –یا نخستین چنگ‌اندازی جزئی‌اش بر ما، که پس از آن دیگر رهایمان نمی‌کند- شاید در همین بعدازظهر فرا رسد، بعدازظهری نه چندان نامعلوم، که برنامه‌ی همه‌ی ساعتهایش از پیش ریخته شده است.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند [طرف گرمانت ۱، طرف گرمانت ۲]

برچسب: مارسل پروست، مهدی سحابی، نشر مرکز

سعدی

ضیاء موحد
انتشارات طرحِ نو
۲۰۳ صفحه، ۳۸۰ تومان
چاپ اول ۱۳۷۳
۵ از ۵

«ضیاء موحد» آدم با سواد و چیزدانی است. شیرین سخن است. توی کتاب‌هایش حرف که می‌زند، اصلن عین خیالِ ذهنت نیست که خسته بشود یا بخواهد از زیر بحث در برود یا نمی‌دانم چه. البته «ضیاء» را نه دیده‌ام و نه می‌شناسم اما نمی‌دانم چرا همیشه دلم می‌خواهد پیش خودم خیال کنم با آدمِ با‌مزه‌ای هم باید طرف باشیم.

کتاب «سعدی» از مجموعه‌ی کتاب‌های «بنیان‌گذاران فرهنگ امروز» است که به همت انتشارات «طرح نو» در دهه‌ی هفتاد منتشر شده است. «سعدی» مشتمل بر هفت فصل است که پس از «درآمد»، با این عناوین نام‌گذاری شده‌اند: یکم: افصح المتکلمین. دوم: تولد و وفات. سوم: زمانه‌ی سعدی. چهارم: سعدی، شاعر ناصح. پنجم: سعدی عاشق. ششم: تاملاتی درسبک آثار سعدی. و هفتم: شاعر قطعه سرا.

همان‌طور که از نام‌گذاری فصول معلوم است، کتاب مجموعه‌ی کاملی از جنبه‌های مختلف زندگی و آثار سعدی را در بر می‌گیرد. «موحد» خیلی ساده، ابتدا از زمان کودکی خود و آشنایی‌اش با سعدی شروع می‌کند، از جنس جادوییِ زبان سعدی می‌گوید  و این‌که زبان او چه‌طور با معیارهای نقد ادبی هر دوره‌ای قابل تحلیل است و هم این‌که چه‌طور است که هیچ کدام از این معیارها حق مطلب را نسبت به جادوی زبان او ادا نمی‌کنند.

به نظرم درخشان‌ترین فصل کتاب، ششمین فصل آن است که به بررسی ویژگی‌های سبک سعدی از جمله واژگان، زبان محاوره، تناظر ترتیب نحو و معنی و مسایلی از این دست می‌پردازد. البته همان‌طور که «ضیاء» عزیز در ابتدای این فصل گفته است، انجام تمام و کمال چنین بررسی‌هایی کاری آن‌قدر پردامنه است که از عهده‌ی یک نفر خارج است. اما از این‌ها که بگذریم، نویسنده در فصل دوم مجموعه‌ی تمام حرف و حدیث‌های این و آن را راجع به سال تولد و مرگ سعدی از همه جا جمع کرده است و با استدلالی دوست داشتنی سعی کرده بالاخره موضوع این تاریخ‌های نامعین و نادقیق را سر و سامانی بدهد که بسیار فصل شیرینی از آب در آمده است. و نکته مهم دیگر دید دقیق موحد است که در تمامی فصول کتاب از تحلیل و گزارش اتفاقات تاریخی زمانه‌ی سعدی غافل نمی‌شود و با ظرافتی کمیاب آن‌ها را به موضوع هر فصل پیوند می‌زند.

کتاب متنی بسیار تمیز و پاکیزه دارد. طرح جلد، کیفیت چاپ و صحافی‌ «سعدی» هم بسیار عالی است، آن‌قدر که می‌تواند به سادگی کتاب محبوب‌تان شود.

قسمتی از کتاب:

« سعدی زبان فارسی است و جادوی زبان فارسی. واقعیت نخست را فروغی دقیق و رسا در مقدمه‌ی خود بر کلیات چنین بیان کرده است:

     گاهی شنیده می‌شود که اهل ذوق اعجاب می‌کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است ولی حق این است که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است بلکه ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم. »

برچسب: ضیاء موحد

موج‌ها

ویرجینا وولف
ترجمه‌ی مهدی غبرایی
نشر افق
۳۹۸ صفحه، ۴۸۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۶
۴ از ۵

«موج‌ها» تجربی‌ترین کتاب ویرجینا وولفه. اگه قبول کنیم پایه‌ و پیش‌برنده‌ی رمان‌های کلاسیک قصه‌س، این‌جا ویرجینیا وولف سعی داشته با حذف قصه چیز دیگه‌ای رو پیش‌برنده‌ی رمانش کنه: حس و ریتم. ریتم رمان رو تک‌گویی‌های درونی چند پاراگرافی ۶ شخصیت اصلی می‌سازه. انگار این ۶ راوی (سه مرد: برنارد، لوییس، نویل و سه زن: رودا، جینی، سوزان)، ۶ صدای مختلف، ۶ ساز مختلف از یه ارکسترن. این ۶ راوی تو ۹ فصل رمان رو از کودکی تا پیری راوی‌ها پیش می‌برن. و تو فصل آخر هم برنارد که نویسنده‌س تک‌گویی بلندی داره که جمع‌بندی رمانه. البته شخصیت بی‌صدایی به اسم پرسیوال هم هست که یه جورایی قهرمان و تکیه‌گاه این ۶ نفره. اول هر فصل هم توصیفِ یکی دو صفحه‌ای رو از دریا با موج‌های آروم می‌بینیم. توصیف‌هایی که به موازات رشد سنی شخصیت‌ها از کودکی تا پیری، از طلوع تا غروب خورشید رو در بر می‌گیرن.

موج‌ها بیش‌تر از هر چیزی به شعر نزدیکه. منطق روایت کتاب شعرگونه‌‌س، تک‌گویی‌ها و توصیف‌ها هم پر از استعاره و تشبیهه. مونولوگ‌هاش آدم رو یاد نمایش‌نامه می‌ندازه، پیش‌برنده‌ی قصه نیست، توصیف‌کننده‌ی حس و فضاس. حس‌ها حادثه‌ها رو می‌پوشونن. جدا از اون، موج‌ها پر از تلمیح به شعرهای مختلفه که انگار رمان رو پایه‌شون شکل گرفته. مثلاً حرکت یکی از شخصیت‌های کتاب رو می‌شه تو این شعر خلاصه کرد: «گل‌هایم را جمع خواهم کرد و هدیه خواهم داد - آه! به کی؟»

البته «خانم دلوی» هم نسبت به زمان خودش کتاب رادیکالی بوده، ولی «موج‌ها» به مراتب رادیکال‌تر از اونه. سیال‌ذهن «خانم دلوی» اتفاق‌های بیرونی داشت، تو لایه‌های زیری ظرف زمانی و مکانی‌ای حرکت می‌کرد و حرکت از ضمیر خودآگاه به ناخودآگاه داشت، ولی «موج‌ها» تقریباً هر چیز عینی‌ای رو حذف کرده و خیلی انتزاعیه. برای همینه که واردشدن به دنیای کتاب سخته، خوندنش سخت ولی لذت‌بخشه! برای من جاهایی بود که نمی‌تونستم از پس کتاب بر بیام و درکش کنم. جدا از اون، یه مشکل اساسی هم با کتاب دارم: چرا زبان شخصیت‌ها از کودکی تا پیری فرقی نمی‌کرد؟ چرا همه مثل هم حرف می‌زدن؟

ترجمه‌ی مهدی غبرایی خوبه، ولی بی‌نقص نیست. تو جمله‌های بلندِ چند خطی، کلمه‌ی اول نهاده و کلمه‌ی آخر فعل! این باعث می‌شه جمله کش‌دار شه و حوصله‌ی آدمو سر ببره. تو تاریخ بیهقی هم جمله‌های بلند داریم، یا «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» هم پر از جمله‌های بلنده. اون‌جا نویسنده مثلاً با عوض‌کردن جای فعل کاری کرده که جمله‌ی بلند کش‌دار و گنگ نباشه.

×××
«چه‌قدر از داستان‌ها خسته‌ام، چه‌قدر از عبارت‌هایی که چهار دست‌وپا و زیبا به زمین می‌آیند خسته‌ام! و چه بسا که به طرح‌های شسته رُفته‌ تمیز زندگی که روی یک تکّه کاغذ یادداشت می‌کشد بدگمانم. دلم هوای زبان موجز عاشقان را دارد، کلمات نصفه نیمه، کلمات نامشخص، مانند لِخ‌لِخ کفش روی پیاده‌رو. دنبال طرحی می‌گردم که با لحظات خفت و فتح که گهگاه بی‌چون و چرا سر می‌رسند جور در بیاید.»

برچسب:ویرجینیا وولف، مهدی غبرایی، نشر افق

زندگی علمی من

زیگموند فروید
علیرضا طهماسب
نشر بینش نو
۱۶۷ صفحه،
۲۹۰۰ تومان چاپ اول ۱۳۸۸
۲ از ۵

بر پشت جلد «زندگی علمی من» این جملات از متن کتاب نقل می‌شود:
«این صفحات حاوی دو مضمون اصلی است: داستان زندگی من و سرگذشت روانکاوی. این دو سخت به هم آمیخته‌اند. این اثر نشان می‌دهد که چگونه روانکاوی تنها جانمایه‌ی زندگیم بوده است و به‌درستی بیان می‌دارد که در قیاس با رابطه‌ام با آن علم، هیچ‌یک از تجارب شخصیم علاقه‌ای در من برنمی‌انگیزد».
همچنین ناشر در معرفی کتاب نوشته است:
«زیگموند فروید در این کتاب کوچک از تبار یهودیش، سرآمدیش در مدرسه، عشقش به پژوهش، احساس تنهایی‌اش در نخستین سالهای پدیدآیی روانکاوی، و... سخن می‌گوید. «زندگی علمی من» شرحی است که فروید از سهمش در شکل‌گیری و تحول روانکاوی به‌دست می‌دهد».
و مترجم کتاب نیز در مقدمه‌اش به این نکته اشاره می‌کند که این کتاب در کنار «رئوس نظریه‌ی روانکاوی» تنها آثاری از فروید هستند که شرح نسبتن کاملی از آرای او به‌دست می‌دهند. مجموع آنچه ذکر شد این کتاب را به خواننده بسیار جذاب و خواندنی می‌نمایاند. اما واقعیت این است که مطالعه‌ی این خود-زندگی‌نامه‌ی علمی نه آنچنان که باید خواننده‌ی ناآشنا را با مفاهیم اصلی روانکاوی فروید آشنا می‌کند و نه چندان به دانش خواننده‌ی آشنا با روانکاوی می‌افزاید. کتاب در سویه‌ی زندگی‌نامه‌ای‌اش حرف چندانی برای گفتن ندارد. امتناع فروید از بازگفتن و پرداختن به زندگی ِ شخصیش مسئله‌ای مشهور است. اما در سویه‌ی دیگر که مربوط به سرگذشت و بنیان‌های روانکاوی فروید است نیز ایجاز و اختصار زیاده از حد او خواننده را به دردسر می‌اندازد. فروید گویی بر همه‌چیز صرفن مروری گذرا می‌کند. به‌عنوان مثال در طول کتاب هیچگاه تعریفی دقیق و مستقیم از سه اصطلاح مهم و مشهور ِ «ایگو»، «سوپر ایگو»، و «اید» به دست داده نمی‌شود. خواننده‌ای که از پیش با این اصطلاحات و تعاریف‌شان آشنا نباشد در کتاب سردرگم می‌شود و نمی‌تواند چندان بهره‌ای از گفته‌های فروید ببرد.  

گمان می‌کنم همچنان بهترین اثر برای آشنایی با فروید و روانکاوی کتاب «فروید» از مجموعه‌ی «بنیان‌گذاران فرهنگ امروز» است که سال‌ها پیش توسط نشر «طرح نو» منتشر شد. این کتاب اگرچه مانند «زندگی علمی من» اثری بسیار فشرده و مختصر است اما به‌خوبی خواننده را با بزنگاه‌های مهم زندگی فروید و با مفاهیم اصلی روانکاوی او آشنا می‌کند. در گام بعدی نیز «رئوس نظریه‌ی روانکاوی» (منتشر شده در شماره‌ی دوم ویژه‌نامه‌ی روانکاوی فصلنامه‌ی «ارغنون») می‌تواند به‌خوبی نظریات فروید را تبیین کند.

برچسب: زیگموند فروید، نشر بینش نو  

خوابِ خوبِ بهشت

سام شپارد
ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت
نشر ماهی
۱۶۴ صفحه [جیبی]، ۲۵۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۹
۳.۵ از ۵

یه مجموعه‌داستانِ خوبِ آمریکایی، با داستان‌های ساده، خطی و کوتاه از زندگی روزمره‌ی آدم‌های آمریکایی. زندگی‌هایی که می‌تونستن خیلی معمولی باشن، ولی با ریزبینی سام شپارد برجسته شدن. تعلیقشون که به چشم نمی‌اومد، پررنگ شده و هر لحظه انتظار می‌ره تو این زندگی‌های معمولی اتفاق خاصی بیفته. در واقع خصوصیت اصلی داستان‌ها اینه که در عین کوتاهی، غیر قابل ‌پیش‌بینی‌ان. داستان‌ها آروم شروع می‌شن، با تعلیق ادامه پیدا می‌کنن تا به چرخش آخر داستان برسن. این چرخش آخر داستانه که به داستان‌ها معنی می‌ده.

داستان‌ها تا اون‌جا که می‌شه، کوتاه‌ان! خلوت‌ان و هیچ‌کدوم پُرشخصیت یا پُرقصه نیستن. شاید از این نظر قابل مقایسه با کارور باشه، ولی شپارد از کارور قصه‌گوتره. انگار نویسنده عمد داشته که خیلی رو چیزی مکث نکنه و حاشیه نره و صاف بره سر اصل داستان. همین باعث تأثیرپذیری بیش‌تر می‌شه، یعنی قبل از این‌که به خودمون بیایم ضربه رو می‌خوریم. ولی گاهی هم حس می‌کردم بال‌وپر دادن به داستان می‌تونست داستان رو به‌تر کنه [مثل «زندگی با الگو» و «Concepcion»]

خوبی دیگه‌ی این مجموعه اینه که داستان‌ها با تنوع خوب تو استفاده از راوی‌ها و فرم‌های مختلف یه تم مشترک رو دنبال می‌کنن: یعنی جدا افتادن آدم‌ها از هم. ترجمه هم خیلی روون و خوبه. فقط چندتا مشکل داشتم که چون مترجم در دست‌رسه می‌گم. یکی استفاده از «رینبو فودز» برای فروشگاه مواد غذاییه. «رینبو» که اسم فروشگاهه، ولی مگه «فودز» هم اسم خاصه که ترجمه نشده؟ یه جا هم بود که می‌گفت فلانی های‌کلاسه، که نمی‌فهمم چرا های‌کلاس رو ترجمه نکرده. همین.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ پروژکتور
+ زنو

برچسب: سام شپارد، امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی

کتاب ایّوب

قاسم هاشمی‌نژاد
نشر هرمس
۲۳۶ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ اول ۱۳۸۶
۴ از ۵

گزارش فارسی ِ قاسم هاشمی‌نژاد از «کتاب ایّوب» وصف ِ حال ِ امروز است. وصف ِ تحمل هر روزه‌ی رنج بی هیچ دلیلی و هیچ پاسخی. رنج هماره‌ی بی‌پاسخی که از دیرگاه تا امروز راه خود گرفته و آمده.
ایوب در روایت ِ عهد عتیق همانی نیست که ما در روایت اسلامی سال‌ها به صبوری‌اش شناخته‌ایم. قاسم هاشمی‌نژاد در مقدمه‌ی ارجمندش بر کتاب ، و سپس در پی‌گفتار روشنگرش، به‌روشنی تفاوت‌های روایت عهد عتیق و روایت اسلامی از قصه‌ی ایوب را باز می‌نمایاند. ایوبی که ما در روایت اسلامی او را بیش از هر چیز به صبر و دم فروبستن می‌شناسیم، در روایت عهد عتیق مدام در کار پرسش از یهوه است که چرا چنین رنجی را بر وی روا دانسته است. دو نکته‌ی مهم دیگر تفاوت‌های بنیادین یهوه و شیطان عهد عتیق با خدا و شیطان در اسلام است که بی‌توجه به این تفاوت‌ها نمی‌توان درک درستی از روایات عهد عتیق داشت. برای نمونه شیطان در عهد عتیق فرشته‌ی رانده شده از درگاه نیست، و رابطه‌ی یهوه با بنده نیز یکسر براساس ترس بنده از او بنا شده و نه عشق و دوستی ِ میان عابد و معبود.

وجه دیگری که هاشمی‌نژاد در مقدمه‌اش بر آن تأکید می‌کند ارزش ِ کتاب ایوب به‌مثابه یک متن درخشان ادبی – فلسفی است. گزارش فارسی این متن هم براستی – و به گفته‌ی نگارنده‌اش- سپاس و ستایشی است از زبان فارسی که عشق ِ همه‌ی ماست.

در پی‌گفتار کتاب هاشمی‌نژاد به مقایسه‌ی اولین روایت‌های اسلامی از داستان ایوب در زبان فارسی (متن اصلی این روایت‌ها در پیوست کتاب موجود است) می‌پردازد و این روایت‌ها را هم از منظر گردش‌های بینشی و فکری آنها از متن اصلی و هم از منظر نثر و داستان‌پردازی بررسی می‌کند.
پرتویی که او بر روایت‌ها  - به‌ویژه - از منظر خود ِ روایت و قصه‌پردازی می‌افکند، چشم‌اندازهای تازه‌ای به روی خواننده برای مواجهه با این متن‌ها می‌گشاید و راه را برای بهره بردن امروزی از دستاوردهای روایی-داستانی این روایت‌ها می‌گشاید.

پیشگفتار و پی‌گفتار ِ قاسم هاشمی‌نژاد، حتا مجرد از متن اصلی کتاب، بس بسیار خواندنی‌اند، هم از منظر فکرهای تازه‌ای که با خود دارند و هم به‌خاطر زبان فارسی ِ مثال‌زدنی و آموختنی‌شان.

«قاسم هاشمی‌نژاد» را اهل کتاب با «فیل در تاریکی» می‌شناسند. حالا یا این بهترین و – و شاید تنها- رمان پلیسی ایران را خوانده‌اند یا نامی از آن شنیده‌اند. آنها که کمی‌ آشناترند می‌دانند که او رمان دیگری هم به نام «خیرالنّسا» دارد، یکی-دو دفتر شعر، گزارش فارسی ِ اردشیر بابکان، ترجمه‌ی درخشانی از کتاب ریموند چندلر «خواب گران» (که در ایران به‌نام «خواب بزرگ» آشناست) و چند اثر دیگر. اما از بداقبالی نویسنده یا ما خوانندگان، آثارش هیچ‌گاه به‌راحتی در دسترس نبوده‌اند و همیشه به‌شکل غریبی دچار کم‌یابی و گم‌بوده‌گی میان دیگر نام‌ها گشته‌اند. حتا ترجمه‌ی درخشان او از شیکسپیر در نشریه‌ی «این شماره با تأخیر» هم دچار همین سرنوشت شد. بسیاری کتاب‌خوان‌ها حتا نام این نشریه را هم نشنیده‌اند! به‌هرحال آنچه از مرور این چند اثر دستگیرمان می‌شود این است که قاسم هاشمی‌نژاد تسلطی مثال‌زدنی بر زبان فارسی دارد، قصه‌پرداز چیره‌دستی است و مترجمی توانا و بسیار آشنا با ادب جهان.

بریده‌ای از پیش‌گفتار قاسم هاشمی‌نژاد:
+ زبان فارسی؛ زبانی ملموس

نمونه‌ای از گزارش فارسی روایت عهد عتیق داستان ایوب:
+ کاش سخنانم کنون نبشته می‌شدی...

نمونه‌ای از قصه‌ی ایوب در قصص قرآن سورآبادی نگاشته به نیمه‌ی دوم قرن پنجم:

در آن وقت رحمه در شهر بود چون باز امد ایوب را بر جای خویش ندید. پنداشت که مگر گرگ او را بخورد، ولوله بر وی اوفتاد از هر سوی می‌دوید و می‌جست و می‌گفت: ایّوبا، ایّوبا، ای زار بیمارک من. و ایوب خود با جبرئیل بر تخت نشسته همبر. رحمه نزدیک ایشان دوید گفت: هیچ خبر داری از آن بیمارک من تا چه اوفتاد. ایوب او را گفت: اگرش ببینی بازدانی؟ و بکمارید [= تبسم کرد]. رحمه گفت: آنگه که درست بود دندانش بازان ِ تو می‌مانست. ایوب گفت: منم ایوب ِ تو، رحمه از شادی بی‌هوش بیوفتاد.

برچسب: قاسم هاشمی‌نژاد، نشر هرمس

شاخ

پیمان هوشمندزاده
نشر چشمه
۸۶ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۴ از ۵

خب. بالاخره یه مجموعه‌داستان ایرانی دراومد که بتونم با خیال راحت بگم خوب بود. چیز اذیت‌کننده‌ای نداشت، و می‌ارزه که آدم بگرده دنبال جزئیاتش. کتاب تو فضای خلوتی می‌گذره. دو تا سرباز -راوی و دوستش، سیا- که بعد از پایان جنگ تو یه سنگر لب مرز کشیک می‌دن تا خدمتشون تموم شه، با مرغ و خروس و یکی دو تا آدم که گاهی به‌شون سر می‌زنن. همین. کتاب ۱۴تا داستانه از تیکه‌های مختلف زندگی این دو نفر و برخوردشون با جهان کوچیکی که واسه خودشون ساختن. انگار که ۱۴تا عکس از این دو نفر باشه.

تنهایی و بیهودگی زندگی خالی‌ای که هی تکرار می‌شه، تم اصلی داستان‌هاس. تصور کنید دو تا سرباز که جنگی رو در پیش ندارن، چه زندگی‌ای می‌تونن داشته باشن؟ باید همه‌ش دنبال دل‌خوشی یا توهم دل‌خوشی باشن. می‌تونن به جفت‌گیری مرغ و خروسه نگاه کنن، درباره‌ی دختری که ندیدنش خیال‌بافی کنن یا با هم گل یا پوچ بازی کنن... به نظرم مهم‌ترین موفقیت «شاخ» درآوردن این فضای خالی و بیهوده‌س. به این دیالوگ‌نویسی خوب و لحن مناسبِ داستان‌ها و پایان‌بندی عالی رو هم اضافه کنید. هرچند بیش‌تر داستان‌ها خوبن ولی به تنهایی همون‌قدر قابل اعتنان، که یه فصل از رمان قابل اعتناس.

روایت طنزآلود کتاب هم خیلی خوبه. یه جور طنز که از بی‌خیالی راوی می‌آد، انگار که دنیا براش هیچی نیست و می‌تونه همه چی رو، به تلخی، دست بندازه... همه‌ی چیزایی که گفتم، به اضافه‌ی ایجازش تو روایت و دیالوگ‌ها منو یاد «عزاداران بَیَل» ساعدی انداخت: جفتشون پوچ‌بودن زندگی آدم‌ها رو تو یه محیط بسته، تو ارتباط تنگاتنگ با حیوون‌ها و تو قالب مجموعه‌داستانِ پیوسته نشون دادن و خوب هم این کارو کردن.

برچسب: پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه

چشمان باز مانده در گور

میگل آنخل آستوریاس
ترجمه سروش حبیبی
انتشارات ققنوس
۷۸۴ صفحه، ۷۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۴ از ۵

یکی از رمان‌های مهم آستوریاس، نویسنده گواتمالایی برنده جایزه نوبل ۱۹۶۷. عنوان اصلی کتاب هست «The Eyes of the Interred»، که شاید «چشمان دفن‌شدگان» ترجمه نسبتا دقیقی ازش باشد. سروش حبیبی، که کتاب را از انگلیسی ترجمه کرده، اسم «چشمان باز مانده در گور» را از یک بیت شعر سعدی برداشته:
اگر من نبینم مر او را هلاک
شب گور چشمم نخسبد به خاک
و با خواندن رمان تصدیق خواهید کرد که عنوان خیلی خوبی را برای ترجمه فارسی انتخاب کرده، که هم با مضمون رمان هم‌خوانی دارد و هم حتی عباراتش عینا درون کتاب آمده‌اند. طراحی جلد، کیفیت کاغذ، چاپ، صحافی خیلی خوب‌اند. ترجمه هم واقعا تحسین‌برانگیز است.

این رمان جلد آخر از «سه‌گانه موز» آستوریاس است، سه رمان که همگی به موضوع کنترل صنعت موز آمریکای لاتین توسط خارجی‌ها، به خصوص آمریکایی‌ها، می‌پردازند. ماجرای رمان در گواتمالای دیکتاتورزده می‌گذرد و با پوشش تعداد زیادی شخصیت و سطوح و لایه‌های مختلف اجتماعی گواتمالا، جریان اعتصابی سراسری را، که به سرنگونی دیکتاتور این کشور منتهی شد، از ابتدا تا انتها تعریف می‌کند.

«چشمان باز مانده در گور» را شاید بشود رمان «نفرت» دانست، دقیقا همان نفرتی که در شعر سعدی هم هست. جامعه‌ای که تک‌ تک آدم‌هایش منتظر انتقام گرفتن از مسبب بدبختی‌هایشان‌اند، و حتی مرده‌هایشان در گور با چشم باز خوابیده‌اند تا، گر چه بعد از مرگ، روزی را ببینند که ناحق‌شان حق می‌شود و بالاخره انتقام‌شان را می‌گیرند. کتاب پر است از آدم. همه این آدم‌ها ساخته می‌شوند و دنیای خودشان را دارند، تأثیرشان را روی داستان می‌گذارند و از آن متأثر می‌شوند. البته شاید به دلیل زیاد بودن این آدم‌ها، بعضی‌هایشان نصفه می‌مانند و ماجرایشان به سرانجام نمی‌رسد. مهم‌ترینشان هم کشیشی است که اتفاقا ماجرای جالبی را شروع می‌کند ولی بعد از هفتاد همان‌طور نصفه ولش می‌کند و داستانش گم می‌شود. شاید هم به خاطر طولانی شدن رمان نویسنده خسته شده و بعضی‌ از طرح‌هایش یادش رفته، چون افت رمان هر چه که به آخرش نزدیک‌تر می‌شود، محسوس‌تر است.

آستوریاس نویسنده مهمی بوده.  یکی از اولین کسانی که «رئالیسم جادویی» را اختراع و ازش استفاده کردند، و از شکل‌دهندگان به رمان آمریکای جنوبی. اگر یوسا و مارکز خوانده باشید، هر دو را توی همین رمان می‌بینید. به وضوح می‌شود تأثیر گرفتن هر دو را از آستوریاس حس کرد و روندی را که یک نفر را به نویسنده بزرگی مثل یوسا تبدیل می‌کند، دنبال کرد. روایت پیچیده و چند شخصیتی، داستان‌پردازی‌های موازی، آدم‌هایی که رفتارشان مبتنی بر عدالت شخصی است، نفوذ به زندگی آدم‌های طبقه فقیر، و هر از چندی جمبل و جادو، از ویژگی‌های این رمان، و احتمالا باقی رمان‌های آستوریاس‌اند. از او در ایران «مردی که همه چیز، همه چیز، همه چیز می‌دانست» با ترجمه لیلی گلستان هم در دسترس است. رمان حجیم «آقای رئیس جمهور»ش هم خیلی سال پیش ترجمه و چاپ شده و بعید می‌دانم بشود به این راحتی پیدایش کرد.

***

«بله، بهتر بود در را ببندد و قفل کند. هیچ کس از احتیاط ضرر ندیده است. اما نمی‌توانست. پلک‌ها به فرمانش نبودند و فرو می‌لغزیدند. چفت، کلون... شرط عقل این بود که... اما تکان نخورد... پیری و کوفتگی از بار کار و غصه‌های زندگی و سرخوردگی‌ها و دردسرهای روزانه و ظلم‌های فراوان حتی میل به دفاع از جانش را از او سلب کرده بود... اگر او را بکشند جسدش را جا خواهند گذاشت... کالبدش همین جا به امان خدا خواهد ماند. در و کلون و چفت برایش کلمات پوکی شده بود. فقط اندکی تلاش... وای که این اندک تلاش برایش چه دشوار بود. ممکن بود او را بی‌دفاع و بی‌پناه مثل یک سگ بکشند. خدایا پناه بر تو... .

همتی کرد. روی پتو غلتی زد، زیرا نمی‌توانست یکباره بلند شود. اما چنان که گفتی ناگهان فلج شده باشد، در همین حالت – با سری از بالش آویخته و پاهایی گشاد مانده – دستی بر لبه تخت گرفته و صورتی رو به زمین، پشت به قاتل موهوم باقی ماند.» - از کتاب

مرتبط:
+ مقدمه سروش حبیبی بر کتاب
+ مقاله روزنامه ایران در معرفی آستوریاس

برچسب: میگل آنخل آستوریاس، سروش حبیبی، انتشارات ققنوس

خانم دَلُوی

ویرجینیا وولف
ترجمه‌ی فرزانه طاهری
انتشارات نیلوفر
۴۳۵ صفحه،۸۵۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۵ از ۵

عالیه. قطعاً باید «خانم دلوی» رو جزء شاه‌کارهای ادبیات جهان حساب کرد. به نظرم از اون کتاب‌هاس که آدم باید چند سال یه بار بخونه. چون خوندنش تو دوره‌های زمانی مختلف برداشت جدیدی به آدم می‌ده. از اون کتاب‌هاس که محکی‌ان برای ما، که باهاشون خودِ فعلی‌مون رو با خودِ قبلمون مقایسه کنیم. بله، کالوینو به همچین کتاباییه که می‌گه «کلاسیک».

«خانم دلوی گفت که گل را خودش می‌خرد.»
خانم دلوی شبْ مهمونی بزرگی ترتیب داده و برای خرید گل به خیابون‌های لندن می‌ره. «کلاریسا دلوی» به ظاهر آدم خاصی نیست. تو سن ۵۲ سالگی، بیش‌تر از قبل می‌خواد خودش رو با جریان زندگی هم‌راه کنه. به سیاست و فلسفه و این چیزا کار نداره. دوست داره دخترش مالِ خودش باشه، بتونه مهمونی‌شو خوب برگزار کنه و هنوز ذهنش درگیر ازدواج محافظه‌کارانه‌شه که به خاطرش یه رابطه رو به هم زده. بقیه‌ی شخصیت‌های رمان هم تقریباً همین‌جورند... ولی روایت سیال‌ذهن ویرجینیا وولف که ما رو با درونی‌ترین تجربه‌ها و احساسات شخصیت‌ها بدون واسطه یا قضاوت روبه‌رو می‌کنه، باعث شده که این آدم‌ها برای ما خاص بشن و بفهمیم‌شون، دل‌تنگی‌هاشون ما رو دل‌تنگ کنه و شادی‌های کوچکشون برامون مهم باشه.
تنها شخصیتی که ربط مستقیم به کلاریسا نداره، دیوونه‌ایه به اسم سپتیموس. کسی که تو جنگ‌جهانی اول دلاورانه جنگیده و حالا ۵ سال بعد از جنگ هنوز نتونسته با جامعه کنار بیاد و کارش به جنون کشیده شده. شخصیتی که انگار قراره کامل‌کننده‌ی کلاریسا دلوی باشه، وجه دیگه‌ و شاید عمیق‌تری از یه زنی که می‌خواد زندگی کنه.

تو کل کتاب، که از صبح تا شب می‌گذره، ساعت بیگ بن زنگ می‌زنه و ساعت رو اعلام می‌کنه. انگار این‌جوریه که ارتعاش صدای ساعت گذشته رو برای شخصیت‌های کتاب زنده می‌کنه تا راوی‌ای که از ذهن شخصیتی به ذهن شخصیت دیگه می‌ره، گذشته‌ی آدم‌ها رو بگه و به عمق روح و ذهنشون نور بندازه. چیزی که ویرجینیا وولف به‌ش «حفر غار پشت شخصیت‌ها» می‌گه. غارهایی که قراره به هم وصل شن و به لحظه‌ی حال -یعنی روز مهمونی کلاریسا- بیان. این‌جوریه که خوندن خانم دلوی می‌شه تجربه‌ی حیرت‌انگیزی از حرکت از ضمیر ناخودآگاه به خودآگاه، از خاطره به حال، از گذر زمان تو ذهن شخصیت‌ها به گذر عینی زمان تو لندن.

من قبلاً این کتاب رو با ترجمه‌ی خجسته کیهان خونده بودم که ترجمه‌ی آزاردهنده‌ای بود. خوش‌بختانه ترجمه‌ی فرزانه طاهری خیلی خوبه و حق مطلب رو ادا کرده، هرچند کم‌خطا هم نیست. این رو هم بگم که خود رمان ۲۴۰ صفحه بیش‌تر نیس. و بقیه‌ی کتاب چیزهاییه که فرزانه طاهری اضافه کرده: دو تا نقد که خیلی خوب نوشته شدن به اضافه‌ی چند نکته‌ای که خود مترجم نوشته آخر کتاب اومده، زندگی‌نامه‌ی ویرجینیا وولف، پیش‌گفتار وولف رو کتاب و نقشه‌ی لندنی که خانم دلوی توش می‌گذره هم قبل از شروع داستان اومده. خب، حاشیه‌های آثار بزرگ گاهی به اندازه‌ی خود اثر هیجان‌انگیزن.

برچسب: ویرجینیا وولف، فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

بیابان تاتارها

دینور بوتزانی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات کتاب خورشید
۲۵۴ صفحه، ۲۶۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۴ از ۵

دینو بوتزانی نویسنده‌ی تأثیرگذاری تو ادبیات ایتالیا بوده. تو دوره‌ای که ادبیات ایتالیا درگیر داستان‌های سیاسی و اجتماعی و ضد فاشیسم بوده، بوتزانی فارغ از این دغدغه‌ها به قصه‌گویی روی می‌آره. از همین کتاب می‌شه فهمید که قصه‌گوی قهاریه.

یه افسر جوون برای اولین مأموریتش به قلعه‌ای بیرون از شهر فرستاده می‌شه. قلعه‌ای که نظم و انضباط خاصی داره، ولی به هیچ دردی نمی‌خوره. هیچ‌وقت دشمنی به‌ش حمله نمی‌کنه و معلوم نیست برای چی ساخته شده. افراد قلعه سال‌های زیادی از زندگی‌شونو تو قلعه سپری کردن به امید این‌که شاید جنگی در بگیره و خدمتشون تو قلعه پوچ نبوده باشه. حتا این امید تا اون‌جا پیش رفته که توهم دشمن فرضی هم دارن: باقی‌مانده‌ی قوم تاتارها یه روز از بیابون می‌آن و بالاخره جنگ می‌شه!

بیابان تاتارها بیش‌تر از هر چیزی درباره‌ی گذر بی‌رحمانه‌ی زمانه. کتاب پُر از طلوع و غروبِ آفتابه،  رمان با ریتم آرومی می‌گذره، زمستون و یخ‌بندون می‌رسه، بعد یخ‌ها آب می‌شن و بهار می‌شه... و افراد قلعه پیر می‌شن و هنوز امید به وقوع جنگشون رو حفظ کردن. «پانزده سال گذشته است که برای کوهستان‌ها لحظه‌ای بیش نبوده و برای استحکامات قلعه نیز به حساب نیامده است. اما برای انسان‌ها راه درازی بوده که طی شده است، گرچه آنها به هیچ روی سر در نمی‌آورند که چگونه سریع به‌سر رسیده است.»

کتاب از فصل‌های چند صفحه‌ای تشکیل شده، که هر فصل به خودی خود می‌تونه یه داستان‌کوتاه عالی باشه. برای کتابی که روند کندی داره و داستانش نسبتاً قابل پیش‌بینیه [همان‌طور که زندگی برای افراد قلعه قابل پیش‌بینیه]، این خرده‌داستان‌هان که خواننده رو جذب می‌کنن. ایجازش تو روایت خرده‌داستان‌ها منو یاد «صد سال تنهایی» انداخت. فضای وهم‌گونه‌ای که از قلعه و بیابون می‌سازه و شخصیت‌پردازی عالیش از آدم‌های قلعه تو دل خواننده هم این امید رو ایجاد می‌کنه که شاید تو صفحه‌های باقی‌مونده از کتاب، بالاخره جنگی صورت بگیره. خب، این قدرت نویسنده رو نشون می‌ده.

ترجمه‌ی سروش حبیبی هم عالیه. حیفه این کتاب کم خونده شده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ اُفست
+ روزنامه‌ی اعتماد

برچسب: دینو بوتزانی، سروش حبیبی، انتشارات کتاب خورشید

جاده فلاندر

کلود سیمون
ترجمه‌ی منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۳۵۵ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ دوم، تابستان ۸۲
۵ از ۵

«جاده فلاندر» از مهم‌ترین رمان‌های کلود سیمون، نویسنده فرانسوی متولد ماداگاسکار و برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۸۵ است. کتابی با روایت پیچیده که بین جریان سیال ذهن، اول شخص، سوم شخص محدود و دانای کل نوسان می‌کند. بارزترین ویژگی ظاهری کتاب پاراگراف‌های طولانی (تا حدود ۷ صفحه) و جملات خیلی طولانی‌اش است. این ویژگی در ترجمه فارسی به شکلی واقعاً خوب حفظ شده، طوری که با فونت معقول کتاب‌های انتشارات نیلوفر هم تعداد جملات ۲ صفحه‌ای کتاب کم نیستند. پیش از شروع رمان، بدیعی مقدمه‌ای در معرفی سیمون و رمان نو و در مورد برخورد با آن و ترجمه‌اش نوشته، و بعد از اتمام رمان هم چند صفحه‌ای از یک مصاحبه سیمون در مورد جاده فلاندر را ترجمه کرده. طرح روی جلد رمان همان قالب همیشگی کتاب‌های انتشارات نیلوفر را دارد، زمینه‌اش سفید است و عکسی از یکی از تابلوهای پیکاسو رویش است که نقاشی فوق‌العاده‌ای است. (ظاهراً ناشر به تازگی بدون تجدید چاپ جلد کتاب را عوض کرده و قیمتش را هم بالا برده.) کاغذی که این چاپ از کتاب رویش چاپ شده بوی خیلی خوبی دارد.

خط اصلی داستان جاده فلاندر، با این فرض که داستانی وجود دارد، در زمان اشغال فرانسه توسط نازی‌ها در جنگ جهانی دوم می‌گذرد و شخصیت اصلی داستان، ژرژ، یک سرباز فرانسوی است که بعد از شکست گروهان و مرگ فرمانده‌اش، در یک روستای جنگ‌زده پنهان می‌شود و بعدتر اسیر هم می‌شود. بخش‌های مختلف این سیر ژرژ، از شکست تا قایم شدن و لباس مبدل پوشیدن، درگیری، سعی به فرار، لحظات استثنایی دیدن یک زن، اسارت و سفر حیوانیش با قطار، موضوع این کتاب هستند. در تمام طول رمان، ماجرای دیگری در فرانسه حدود دویست سال پیش و در یک خانه نسبتاً اشرافی هم، به شکل موازی، روایت می‌شود. این دو خط داستانی البته به هم هم‌گرا نمی‌شوند و ارتباط صریحی بین‌شان به وجود نمی‌آید.

«جاده فلاندر» رمانی درباره جنگ است. اما این که «راجع به چه چیز جنگ؟» را نمی‌شود جواب داد: رفتار آدم‌ها، سختی‌های جنگ، زیبایی‌های جنگ، مناظر دنیای بی‌جان در جنگ، میل به جنایت، دیوانگی، ارتباط گذشته با حال،... . همه این‌ها هم به شکلی عمیق و تأثیرگذار، و البته نامنتظره. دید عجیب سیمون به همه چیز دنیای داستانش و توصیف دقیق و ظریفی که ازشان می‌دهد دقیقاً همان کاری را می‌کند که به عنوان هدف رمان نو خوانده بودم: بی‌نیاز کردن داستان از قصه و تبدیل خود روایت به داستان. نگاه کردن سیمون به دنیا، خود داستان است. تشبیهات نامأنوس و فضاساز سیمون، و آن جملات طولانی و عجیب و غریب که خواندنشان درست حس موج‌سواری را به آدم می‌دهند و خواننده را از واکنش خودش هم متعجب می‌کنند، همان کاری را می‌کنند که از یک رمان خوب انتظار دارید.

هیچ بعید نمی‌دانم که مخالف زیاد داشته باشم، ولی به نظر من «جاده فلاندر» یک رمان بی‌نظیر است. البته خواندنش سخت است، خیلی سخت. هیچ کشش داستانی ندارد و ممکن است همان اول کار توی ذوق خیلی‌ها بزند. اگر هم حوصله‌تان بگیرد و تصمیم بگیرید بخوانیدش باید وقت و انرژی زیادی رویش بگذارید. برای من که خواندنش عملاً سه برابر وقت معمول خواندن همچین کتابی طول کشید، بس که مجبور بودم این جمله‌های دراز و پیچاپیچ را از اول بخوانم. یک توصیه که بهم شده بود را به شما هم می‌کنم: این رمان را وقتی بخوانید که آرام و آزاد باشید، و سعی کنید تا می‌توانید پیوسته بخوانیدش، یعنی در بهترین شرایط، شروعش که کردید تا آخرش را بی‌وقفه بروید.

(ترجمه کتاب به نظرم فوق‌العاده بود. جداً فوق‌العاده.)

***

«...و از سوی دیگر این هوای نیمگرم را که می­توان گفت حرارتی معده­ای داشت و آن دختر که در دل آن ایستاده بود غیر واقعی و نیمه برهنه بود، هنوز درست بیدار نشده یا نیمه بیدار بود، چشمها و لبها و تمام بدنش از کرختی ملایم خواب باد کرده بود، با آنکه هوا سرد بود لباسهای کمی پوشیده بود، ساق پاهایش برهنه بود و پاهای بی­جورابش را در یک جفت کفش بزرگ مردانه که بندهایش باز بود فرو برده بود، شال بافتنی بنفش رنگی روی بدن شیری رنگ و روی گردن شیری رنگ و صافش انداخته بود که از لباس خواب زبرش بیرون آمده بود، و همه در آن پهنه نور زرد رنگ چراغ که گویی از بالای بازوی برافراشته­اش مانند نور لایه­ای رنگ و روغن شب­نما بر او فرو می­ریخت تا اینکه واک موفق شد فانوس را روشن کند و آن وقت آن زن چراغ را با فوت خاموش کرد و در صبحدم آبی رنگی که مانند لکی بر چشم کوری بود برگشت و بیرون رفت و تا زمانی که در تاریک روشن کاهدان بود هیکلش لحظه­ای پر رنگ­تر می­نمود و سپس همین که از آستانه در گذشت مثل آن بود که محو شده است هر چند که آنان او را با چشم دنبال می­کردند که نه اینکه دور می­شد بلکه می­توان گفت حل می­شد و ذوب می­شد در این چیزی که به راستی می­توان گفت بیشتر خاکستری بود تا آبی رنگ و شاید روز بود، چرا که در هر حال روز فرا می­رسید، اما ظاهرا از نیروها و خاصیتهای ذاتی روز تهی بود هر چند که بفهمی نفهمی دیوار کوچکی را در آن سوی جاده و تنه یک درخت گردوی ستبر و پشت آن، درختان باغی را تشخیص می­دادند،...» - از کتاب

مرتبط:
+ مقدمه منوچهر بدیعی بر کتاب
+ معرفی کلود سیمون در سایت دیباچه
+ مقاله روزنامه اعتماد درباره کتاب

برچسب: کلود سیمون، منوچهر بدیعی، انتشارات نیلوفر

تابستانِ گندِ ورنون

دی‌بی‌سی پی‌یر
ترجمه‌ی مریم محمدی‌سرشت
نشر افق
۴۹۱ صفحه، ۹۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳.۵ از ۵

۱۳۰ سال پیش، هاکلبری فین از خشونت پدرش و دغل‌بازی‌های جامعه و برده‌داری فرار می‌کرد تا جایی رو پیدا کنه که توش برابری و آزادی باشه. ۵۰ سال پیش، هولدن کالفیلد جلوی نظام آموزشی، جامعه‌ی دروغ‌پرور و دنیای احمقانه‌ی بزرگ‌سال‌ها عصیان کرد و آخرش هم با پیدا کردن معصومیت پیش خواهر کوچیکش آروم گرفت. حالا در ادامه‌ی اون‌ها، تو قرن ۲۱، ورنون گرگوری لیتل کنار هجوم رسانه‌ها و فرهنگ مصرفی آمریکا دنبال اینه که بی‌گناهیش رو اثبات کنه.

قضیه اینه که ورنون متهم به کشتن ۱۶ نفر از هم‌کلاسی‌هاش شده. رسانه‌ها از فرصت استفاده می‌کنن تا این قضیه رو پوشش خبری بدن و گنده‌ش می‌کنن. نویسنده از نگاه ورنون، نوجوون ۱۶ ساله، ماجراها رو روایت می‌کنه. در واقع ورنون دوربینی می‌شه که جامعه‌ی آمریکا رو نشون بده. جامعه‌ای که آدم‌هاش دنبال رژیم غذایی مناسب‌ان، روابط به شدت سطحیه، مردم تشنه‌ی خبر دسته‌اول‌ان و... ولی چیزی که کتاب رو خاص می‌کنه نگاه خاص ورنون به اتفاقاته. اوایل کتاب ورنون طنز مخصوصی داره که از بزرگ‌نشدنش ناشی می‌شه، آدما رو کاریکاتوری می‌بینه و تعریف می‌کنه. و کم‌کم با جدی‌تر شدن اتهام ورنون و بزرگ‌شدن تدریجی‌ش، لحنش جدی‌تر می‌شه و روایت جاش رو به افکار پراکنده‌ی ورنون درباره‌ی زندگی می‌ده. البته نویسنده باهوشه که نمی‌ذاره کتاب شعاری بشه.

و دیگه این‌که آخر کتاب یه حال‌گیری اساسیه. اصلاً نمی‌تونم این خوب تموم شدن زورکی رو بفهمم. تو هاکلبری فین، تام سایر و شیطنتشه که هک رو نجات می‌ده [البته اون‌جا هم آخراش کتاب اُفت می‌کنه] و تو ناتور دشت فیبی باعث آرامش هولدن می‌شه. ولی این‌جا: هیچی! همون جامعه‌ای که باعث دردسر ورنون بود، باعث خوش‌بختی‌ش می‌شه... چرا؟ معلوم نیست.

ترجمه چندان خوب نیست. البته تلاش کرده که لحن رو درآره. ولی نه انگلیسی مترجم خوبه، نه فارسیش. جمله‌ها سکته دارن، متن یک‌دست نیست و ویرایش لازم داره. واسه این‌که قضیه روشن شه، مته به خشخاش می‌ذارم و مثال می‌زنم: «الا لاغرمردنی و کک و مکی است و کله‌ی گنده‌ای با موهای طلایی ژولیده پولیده دارد که همیشه‌ی خدا تا جهنم پف کرده» که «تا جهنم» احتمالاً معادل «to hell» است. to hell معنی «خیلی» می‌ده. محمد نجفی تو ناتور دشت واسه این‌که لحن رو هم درآره ترجمه‌ش کرده «مثِ چی». البته سوتی به این گندگی دیگه نداره‌ها، ولی از همین معلومه که چه‌قدر ویراستار کتاب بی‌دقت بوده. در ادامه‌‌ی گیردادن به چاپ باید این رو هم بگم که فونت نشر افق تقریباً دو برابر ناشرای دیگه‌س... یعنی این کتاب باید حدود ۳۰۰ صفحه می‌بود. توصیه می‌کنم کتاب رو حتماً بخونید، خیلی خوبه. ولی ترجیحاً نسخه‌ی دیگه‌ش رو.

معرکه

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی سمیه نوروزی
نشر چشمه
۱۱۱ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۷
۴ از ۵

یه شب شلوغ و کثیف و توفانی رو تصور کنید با زمین پر از لجن و تاپاله‌ی خیس و این چیز. تصور کنید از دهن آدمام فحش و بخار درمی‌آد. کتاب همچین فضایی داره. راوی کتاب که داوطلب جنگ شده تو این فضا اولین شب جنگی رو می‌گذرونه. البته تو کتاب هیچ جنگی دیده نمی‌شه. یه گروه می‌رن پُست نگهبانی شب رو تحویل بگیرن، ولی وسط راه می‌فهمن که اسم شب رو فراموش کردن. اگه هم بدون اسم شب برن سر پُست کشته می‌شن و اگه نرن هم فرمانده خدمتشون می‌رسه. «معرکه»، مثل «سفر به انتهای شب»، تو تاریکی شب می‌گذره، و بر خلاف اون، با سپیده‌ی صبح تموم می‌شه. تو این وضعیت بغرنجه که سلین جنگ و نظام حاکم به اونو هجو می‌کنه، طنز سیاه و تلخ سلین خودش رو نشون می‌ده و بی‌خود بودن جنگ معلوم می‌شه.

نکته‌ی فوق‌العاده درباره‌ی این کتاب زبان سلینه. سلین از یه زبان محاوره‌ای استفاده می‌کنه. دقیق‌تر بخوام بگم می‌شه یه جور زبان محاوره‌ای که درونِ راویه. با لحن پُرسکته. یعنی سلین به این‌که نثری شبیه گفتار بسازه قناعت نکرده، حتا منطق ذهنی روایت هم براش کافی نبوده... سلین جوری می‌نویسه که ما نفس‌نفس‌زدن راوی رو هم حس می‌کنیم. از این راه آشفتگی اون جمع رو نشون می‌ده و به صحنه‌هاش جون می‌ده. جوری که ما جزئی از اون جمع بودن رو حس می‌کنیم، تجربه می‌کنیم.

کتاب مترجم باشعوری داره. تونسته تا حد خوبی لحن سلین رو دربیاره، مقدمه‌ی خوبی هم واسه کتاب نوشته، تیکه‌های حذف‌شده‌ی کتاب رو هم آخرش آورده. البته خود مترجم تو مقدمه توضیح می‌ده که نمی‌شه همه‌ی ظرایف زبانی سلین رو به فارسی منتقل کرد و به نظرم حرف درستی می‌زنه.

درباره‌ی این کتاب:
+ سلین، راوی شب

برچسب: لویی فردینان سلین

رمانِ پلیسی

ایمره کرتس
ترجمه‌ی گلبرگ برزین
نشر بازتاب نگار، چاپ اول ١٣٨٥
١٠٠ صفحه، ١٣٠٠ تومان
٣ از ٥

من این کتاب را چند بار توی کتاب فروشی‌های مختلف دیده بودم و هیچ وقت خیال نمی‌کردم که یک روز بخوانم‌اش، یا حتا بخرم‌اش. نویسنده‌اش را نمی‌شناختم، طرح جلد جالبی نداشت، اسم مترجم هم به گوشم نخورده بود. تا این‌که یک روز یک رفیق خوبی این کتاب را به من هدیه داد؛ من اشتباه می‌کردم.

داستان از قلم مردی روایت می‌شود که به عنوان یک عضو تازه‌کارِ نیروی امنیتِ ملی یکی از کشورهای آمریکای لاتین در حال خدمت بوده و حالا پس از سرنگونی دولت به زندان افتاده، به مرگ محکوم شده است و با اجازه‌ی وکیل‌اش خاطرات خود را می‌نویسد. قسمت اعظم خاطرات او مربوط به شرح دست‌گیری پدر و پسری یهودی است و همچنین نقل قول‌هایی که این مامورِ تازه کار از از دفتر خاطرات پسر می‌آورد.

نام کتاب از آن‌جا می‌آید که وکیلِ توی داستان معتقد است جهان به چشم موکل‌اش تجسم یک رمانِ پلیسی است. پس در واقع ما در این روایت نه با یک رمان ِپلیسی که با توهم یک رمانِ پلیسی رو برو هستیم. توهمی که هم نظام امنیتی، هم پدر و پسر یهودی و هم دستگاه قضایی حکومت جدید، همه در پروراندن آن موثر بوده‌اند.

فضای کتاب پر است از تنگ نفسی، خفقان و اعمالِ سیاه حکومت‌های دیکتاتوری که ممکن است در هر کجای جهان به چشم بخورد. اما «ایمره کرتس» که در واقع نویسنده‌ای از تبار مجار است اما برای فرار از تیغ سانسور در کشورش، وقایع داستان را به کشوری خیالی در آمریکای لاتین نسبت داده است.

و خلاصه از ترجمه‌ی متوسط کتاب هم که بگذریم، خواندن آن تجربه‌ی نابی است برای این روزها تا پیش خودمان خیال کنیم که تنها نیستیم و مردمِ خیالی یک کشورِ خیالی توی آمریکای لاتین هم غم‌هایی به بزرگی غم‌های ما دارند.

قسمتی از کتاب:

« ماریا می‌پرسد: فدریگو... این چیزها چند وقت دیگه طول می‌کشه؟

سالیناس می‌گوید: همون‌طور که از اسم‌اش پیداس، یه موقعیت استثنایی ئه.
کمی خسته بود. این‌ها را صد بار تکرار کرده، و اگر لازم شود صد بار دیگر هم تکرار خواهد کرد. سیگارش را آتش می‌زند. سیگار معطر می‌کشد، همیشه از مارک‌های خوب خوش‌اش آمده. و هنوز می‌تواند از آن‌ها بهره‌مند شود.
ماریا دنبال می‌کند: پس دیگه خیلی طول نمی‌کشه.
وقتی پاسخی نمی‌گیرد، اصرار می‌کند: خیلی طول نمی‌کشه دیگه فدریگو، نمی‌کشه نه؟
سالیناس برای آرام کردن او می‌گوید: نه. همیشه این‌جوریه، آن‌قدر می‌تونم برات مثال بیارم. میان و میرن. هرچی سخت‌تر باشه، سریع‌تر می‌گذره.
مکثی می‌کند و سرانجام می‌گوید: آدم باید به زندگی ادامه بده. »

برچسب: ایمره کرتس، گلبرگ برزین

قلب، شکارچی تنها

کارسون مک کالرز
ترجمه‌ی شهرزاد لولاچی
نشر افق
۴۹۴ صفحه، ۵۱۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۳ از ۵

«قلب، شکارچی تنها» اولین کتاب مک کالرز است و در ۲۳ سالگی نویسنده­اش چاپ شده. کتاب رمانی است در سه بخش، با فصل­های ۲۰ تا ۳۰ صفحه­ای که همگی به روایت سوم شخص ولی هر کدام با محوریت یکی از شخصیت­های اصلی داستان نوشته شده­اند. چاپ کتاب مطابق معمول درشت است و اگر ناشری جز افق چاپش کرده بود احتمالا حدود ۳۰۰ صفحه می‌شد. ترجمه خیلی بد نیست ولی به شکل مبرمی احتیاج به یک ویرایش اساسی دارد تا اشکالات فاحش و عجیبش گرفته شود. جلد کتاب هم عملا طراحی ندارد و فقط روی یک زمینه کرم رنگ با خط­خطی سفید عنوان کتاب نوشته شده، آن هم طوری که هیچ حسی به خواننده ندهد جز این که احتمالا بناست یک کتاب زرد بخواند. عنوان اصلی کتاب هم این بوده: «The Heart is a Lonely Hunter»، که به همان اندازه عنوان فارسی­اش بد است.

اسم شخصیت­های اصلی داستان قشنگ است: جان سینگر، میک کِلی، مَدی کاپلند، جِیک بلانت و بیف برانون. از بین این­ها اولی یک مرد کر و لال است که بعد از رفتن دوست همخانه­ای چاقش به تیمارستان یکی از اتاق­های خانه پدر و مادر میک را، که در یکی از محله­های پایین شهر است، کرایه می­کند. میک دختری ۱۵ ساله، مدی کاپلند دکتری سیاه­پوست با تفکرات ضدنژادپرستی، جیک کمونیستی دائم­الخمر و بیف رستوران­داری کنجکاو است. این چهار نفر به خاطر این که جان سینگر کر و لال خوب به حرف­هایشان گوش می­دهد کم­کم به او نزدیک می­شوند و بعد از مدتی بیشتر از هر کسی در دنیا به او احساس نزدیکی می­کنند. به واسطه همین رفت و آمد با سینگر، زندگی هر کدام از این چهار تا و خود سینگر تغییراتی می­کند، و داستان کتاب شرح همین تغییرات است.

همه این شخصیت­ها، جز میک که نوجوان است و ساکن خانه شلوغ پدری، تنها زندگی می­کنند. میک هم البته گوشه­گیر است و دوستی ندارد و مثل باقی این آدم­ها بیشتر وقتش را با خودش می­گذراند. بهترین ویژگی کتاب هم توصیف قوی انزوای مطلق این شخصیت­هاست با تصویرهایی که جلوی چشم آدم ساخته می­شوند و طوری حس را منتقل می­کنند که آدم خودش را هم همان­قدر تنها حس می­کند. عادت­های تنهایی این آدم­ها، مثل پیاده­روی­های طولانی، زل زدن به آتش، سیاه­مست شدن یا ور رفتن با «جعبه گنج»، حسابی توی ذهن خواننده می­مانند و احتمالا عادت­های خودش را یادش می­آورند. اما به نظرم رابطه این آدم­ها با سینگر، و این که چرا بودن و حرف زدن با این مرد این­قدر حالشان را خوب می­کند، آن طور که باید موجه نشده و اقلا من را قانع نمی­کند. به علاوه، روال داستان طوری است که ممکن است در اواسط خواندن به این نتیجه برسید که بیشتر به سمت سلیقه زنان خانه­دار مایل است و قرار است سینگر کر و لال بشود فانوس دریایی این گم­شده­های دریای مخوف دنیای مدرن و ماشینی. خوشبختانه پایان کتاب به داد داستان می­رسد و سرنوشت نامنتظره شخصیت­ها، خصوصا خود سینگر، وضع را بهتر می­کند.

***

«آن­ها راجع به این موضوع با هم صحبتی نکردند. شب­ها وقتی آلیس خواب بود بیف در طبقه­ی پایین کار می­کرد و روزها آلیس تنها رستوران را اداره می­کرد. وقتی با هم کار می­کردند بیف طبق معمول پشت دخل می­ایستاد و مواظب میزها و آشپزخانه هم بود. آن­ها با هم حرف نمی­زدند مگر در مورد کار ولی بیف حیرت­زده به او نگاه می­کرد.
عصر روز هشتم اکتبر بیف صدای ناله­ای از اتاق خواب­شان شنید. دوید طبقه­ی بالا. یک ساعت بعد آلیس را به بیمارستان بردند و دکترها غده­ای به اندازه­ی یک نوزاد از شکمش بیرون آوردند و یک ساعت بعد آلیس مرد.» - از صفحه ۱۷۰

برچسب: کارسون مک کالرز، شهرزاد لولاچی

پروست و من

رولان بارت
تألیف و ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر افق
۱۹۱ صفحه، ۱۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۳.۵ از ۵

«پروست و من» دو شخصیت اصلی و یک شخصیت فرعی داره: رولان بارت، منتقد و نشانه‌شناس و مارسل پروست، نویسنده‌ی «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» شخصیت‌های اصلی‌ان و احمد اخوت واسط این شخصیت‌ها با ماس. اخوت کتاب رو با معرفی دو شخصیت اصلی شروع می‌کنه: نوشته‌هایی از پروست و رولان بارت و مصاحبه‌هایی با اون‌ها برای آشنایی. بعد سه نوشته‌ از رولان بارت درباره‌ی جست‌وجو می‌آره که مقاله‌های درخشانی‌اند، به خصوص یه مقاله درباره‌ی خواب پروستی و روایت جست‌وجو داره که توش سعی می‌کنه از صفحه‌های اول کتاب پروست رو توضیح بده. درباره‌ی ذهنِ ناخودآگاهِ راویِ جست‌وجو می‌گه. رولان بارت از این هم می‌گه که دوست داشته نویسنده‌ای مثل پروست می‌بوده، و حالا که نیست به نشانه‌شناسی پروست رفته و سعی می‌کنه از راه پروست، از خودش -و البته از «جست‌وجو»- بگه. بعد از این تیکه، نوشته‌های پراکنده‌ای از بارت که به پروست ارتباط دارن اومده که از کتاب‌های مختلف جمع شده. بعد هم دو تا نوشته درباره‌ی رابطه‌ی پروست و بارته، از منتقدها.

تکه‌تکه بودن نوشته‌های بارت [و ساختار کتاب] به نظرم پیش‌نهاد خوبی برای فعال‌کردن ذهن خواننده‌س. بارت به ما ماده‌های خامی برای فکرکردن می‌ده. و جداً فکرکردن به حرف‌های بارت درباره‌ی پروست ایده‌های نویی برای درک پروست و زندگی می‌ده. مگه پروست از چیزی غیر از زندگی می‌گفته؟

×××
«صدایی که در پشت تلفن می‌شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا ما را دو بار تنها می‌گذارد. یک بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی است که صحبت کند؟ هم‌آهنگ با هم سکوت می‌کنیم: تجمع دو خلاء. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گوید: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.»

×××
«همین ضرب‌آهنگ آن‌چه که می‌خوانیم و آن‌چه که نمی‌خوانیم است که لذت روایت‌های درخشان را رقم می‌زند. آیا تا به حال کسی آثار پروست، بالزاک و جنگ و صلح را واژه به واژه خوانده است؟ (بخت بلند پروست این است که هر بار اثرش را بخوانیم همیشه بخش‌های متفاوتی را حذف می‌کنیم)»

×××
«تنبلی مطلوب عاشق فقط این نیست که «هیچ کاری نکند» بلکه فراتر از هر چیز «تصمیم نگرفتن» است...تنبلی واقعی یعنی اینکه مجبور نباشی درباره‌ی چیزی تصمیم بگیری، خواه «آن‌جا باشی یا نه». بسیار شبیه حال و روزگار تنبل کلاس که آن ته می‌نشیند و ویژگی دیگری ندارد جز آن‌که «آن‌جا» باشد. تنبل‌ها نه در فعالیتی شرکت می‌کنند و نه کنار گذاشته شده‌اند. آن‌ها آن‌جا هستند، نقطه. چیزی شبیه کُپه.»

×××
« آن‌چه را که پروست نقل می‌کند، آن‌چه را به روایت در می‌آورد نه زندگی او بلکه آرزو برای نوشتن است. زمان بر آرزوی او فشار می‌آورد و توالی زمانی را می‌طلبد. اما پرش‌های ذهنی مدام وجود دارد...»

برچسب: رولان بارت، احمد اخوت،  مارسل پروست، درباره‌ی نویسندگان

ماجرای اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی

گابریل گارسیا مارکز
ترجمه‌ی باقر پرهام
نشر آگه
۱۸۴ صفحه، ۶۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۱۳۷۷
۳ از ۵

«ماجرای اقامت پنهانی میگل لیتین در شیلی» از سری کارهای گزارشی مارکز است. داستانی واقعی که از زبان شخصیت اصلیش، میگل لیتین، و به شکل اول شخص روایت می‌شود. کتاب اولین بار در سال ۱۹۸۶، چهار سال بعد از نوبل بردن مارکز، چاپ شده و حدود دو سال بعد، در سال ۱۳۶۷، برای اولین بار ترجمه فارسی‌اش در ایران چاپ شد.

«میگل لیتین» کارگردانی شیلیایی است که تا به حال دو بار نامزدی نخل طلای کن و دو بار نامزدی خرس طلایی برلین را داشته. بعد از کودتای پینوشه در شیلی، لیتین هم که از مسئولین سینمایی دولت آلنده و آدم روشنفکری بود از کشور تبعید شد و اسمش رفت در لیست سیاه پنج هزار نفره کسانی که تا ابد ممنوع‌الورودند. اما بعد از دوازده سال لیتین به شکل مخفیانه و با اوراق هویت جعلی و تغییر چهره به شیلی رفت و طی شش هفته اقامتش، با همکاری چهار گروه فیلمبرداری، بیشتر از سی و دو هزار متر فیلم از زندگی جاری مردم در شیلی دیکتاتورزده گرفت. او در این مدت توانست حتی وارد کاخ ریاست جمهوری شود و خود پینوشه را هم از نزدیک ببیند. این فیلم‌ها پس از تدوین تبدیل به یک فیلم سینمایی دو ساعته به اسم «طبقات عامه در شیلی» (Acta General de Chile) شدند.

میگل لیتین بعد از برگشتن از شیلی، طی ۱۸ ساعت مصاحبه، سرگذشت اقامتش در شیلی را برای مارکز تعریف کرد و مارکز هم این داستان را تبدیل به کتاب کرد. البته آن‌طور که خودش هم گفته «بعضی از نام‌ها و بسیاری از جریان‌های واقع» را تغییر داده است. به علاوه، با وجود اول شخص بودن روایت کتاب باز هم سبک، سبک مارکز است: «سبک این کتاب، البته، سبک من است چون صدای یک نویسنده را نمی‌توان به کس دیگری امانت داد.»

«ماجرای اقامت پنهانی...» کتاب فوق‌العاده‌ای نیست. حتی گاهی خوب هم نیست، البته به چشم رمان. توصیف‌ها گاهی حوصله سر بر و زیاده از حداند، همه‌ی اتفاقات توجیه داستانی ندارند و لزوماً استفاده نمی‌شوند، و برای انتقال ذهن و احساس شخصیت‌ها هم تلاش زیادی انجام نشده. این است که «ماجرای اقامت پنهانی...» بیشتر از آن که داستان باشد، قصه است. اما از طرف دیگر، به عنوان یک متن گزارشی، یا به قول مترجم «رپرتاژ»، کتاب خوبی است. غیرجانبدارانه نوشته شده و نسبتاً دقیق است. کلیات را به شکل کامل در نظر گرفته و در مورد جزئیات هم، جز در چند مورد، با وسواس برخورد شده. به نظرم اهمیت اصلی کتاب در آشنا شدن با سنت روزنامه‌نگاری است که در حدود یک قرن گذشته به وجود آمده و نتیجه‌اش این است که خیلی از نویسنده‌های بزرگ تجربه روزنامه‌نگاری حرفه‌ای داشته‌اند. شغلی که به خاطر زیاد نوشتن به‌شان «سبک» داده و به خاطر طبیعتش «دید».

آخر این که ترجمه کتاب خوب است. اگر چه شاهکار نیست ولی اذیت هم نمی‌کند. و یک نکته به درد بخور: از بین ناشران درست و حسابی که می‌شناسم، «آگاه» و «آگه»، که در واقع یکی هستند، از بهترین‌شان است. یکی از ویژگی‌های منحصر به فردشان هم این است که قیمت کتاب‌های چاپ قدیم را عوض نمی‌کنند. من دو هفته پیش این کتاب را به همان قیمت ۶۰۰ تومان خریدم با چند کتاب ارزان دیگر از جمله «گزیده شعرها»ی عبدالله کوثری و «سرزمین باد» گراتزیا دلددا، ترجمه بهمن فرزانه، هر دو به ۸۰۰ تومان. فروشگاه‌شان روبه‌روی دانشگاه است، بین خیابان‌های فروردین و اردیبهشت.

***

«چای با بیسکویت انگلیسی می‌نوشد در حالیکه اتاق پر است از سر و صدای سلاحهای سنگین و از پرده تلویزیون خون می‌بارد. لباسی که پوشیده بود کار خیاطان معروف بود، کلاهی بسر داشت و دستهایش در دستکش بود، چون عادتش این است که درست سر ساعت پنج، با لباس و پوششی که برای شرکت در جشن سالگرد مناسب است، چای بنوشد در حالیکه تک و تنها زندگی می‌کند. با همه این گونه عادت‌های اشرافی، که نمونه‌اش را در رمان‌های انگلیسی می‌توان دید، وی پس از ازدواج و در جالیکه مادر چند فرزند بود، بر فراز مزارع‌اش در کانادا شخصاً پرواز می‌کرد و چندین بار هم با چتر نجات پریده بود.» - صفحه ۱۳۱

برچسب: گابریل گارسیا مارکز

خروج اضطراری

اینیاتسو سیلونه
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر ماهی
١٦٦ صفحه [جیبی]، ١٥٠٠ تومان
چاپ دوم، ١٣٨٦
٣ از ٥

کتاب «خروج اضطراری» در واقع دو کتاب است. قسمت اول، مجموعه‌ای از چهار داستان کوتاه و قسمت دوم، یعنی همان «خروج اضطراری» که نام کتاب از آن گرفته شده است، شرح تکه‌هایی از حوادث درون حکومتی نظام شورویِ دوره‌ی استالین، و روابط این دولت با حزب‌های کمونیست انترناسیونال است که «ایناتسو سیلونه» به عنوان یکی از سران حزب ایتالیا‌ به صورت مستقیم با آن‌ها رو به رو بوده است.

راجع به قسمت اول کتاب چیز زیادی نمی‌توان گفت. مهدی سحابی در یاداشتی بر پشت کتاب عبارتِ «زیباترین داستان‌هایی که از سیلونه می‌شناسیم» را راجع به این داستان‌ها به کار می‌برد. اما گمان نمی‌کنم چنین باشد. فکر می‌کنم تنها کارکرد داستان‌های ابتدای کتاب آماده ساختن ذهن مخاطب است با فضایی که قرار است در پایانی‌ترین نقطه‌ی کتاب با آن مواجه شود. و خلاصه‌ی کلام این‌که یک جور پیش غذا هستند.
سیلونه «خروج اضطراری» را با لحنی داستان‌وار و با پی‌جویی ریشه‌های گرایش‌اش به کمونیسم در دوران جوانی‌اش آغاز می‌کند. از این که چه‌طور یک باره حزب را خانه، خانواده، کلیسا و همه چیز خود یافته است و در عین حال از همان ابتدا از علل تمایل‌اش به جدایی از حزب می‌نویسد. سرتاسر این بخش، از آن‌‌جا که از زبان کسی نقل می‌شود که تمام حوادث مورد بحث را از نزدیک دیده و تاریخ در باره‌ی گفته‌هایش قضاوت کرده است، از اهمیت زیادی بر خوردار است. گاهی، وقتی دارد از واقعه یا‌ جلسه‌ای نقل قول می‌کند، خط به خط حرف‌هایی که رد و بدل می‌شود چنان عجیب و آشنا می‌نماید که انگار همین دیروز از درون دستگاه دولت خودمان شنیده‌ایم. در آخر، «خروج اضطراری» تا آن‌جا پیش می‌رود که سیلونه به بهانه‌ی مریضی از حزب کناره می‌گیرد اما در نهایت به دلیل این‌که در اساس‌نامه‌ی حزب چیزی به نام «کناره گیری» پیش‌بینی نشده است، حزب مجبور به اخراج او می‌شود.

قسمت نهایی کتاب، چند صفحه‌ای تحت عنوان «رنج بازگشت» است. سیلونه‌ی پیر و بیمار در بازگشت به روستای زادگاه‌اش، از مرگ تازه‌ی دختری آگاه می‌شود که سال‌ها پیش، هنگامی که می‌خواست آن‌جا را ترک کند، به او گفته بود که زود برگردد. می‌فهمد که زن بیچاره به منتهای فقر و نداری افتاده بوده و از باقی مانده‌ی غذای همسایه‌ها روزگار می‌گذرانده است. همه‌ی آن‌چه که سیلونه در آن‌جا می‌بیند، همان فلاکت سال‌ها پیش است که در همه جا گسترده شده. بعد از این همه فعالیتی که در راه حقوق کارگران کرده، هیچ تغییری حاصل نشده و کشیش روستا با سماجت از او تقاضای کمک مالی می‌کند.
و اما وصیت من این‌که، کتاب خوش‌خوانی است و از این‌که یکی دو روز وقت‌تان را پای حرف‌های «اینیاتسو سیلونه» بگذرانید به هیچ وجه پشیمان نخواهید شد. قول می‌دهم.

قسمتی از کتاب:
« هنگام حضور در نخستین جلسه‌ی کمیسیون، این احساس را داشتیم که دیر از راه رسیده‌ایم. در یک اتاق کوچک ساختمان کومینترن گرد هم آمده بودیم و ریاست جلسه به عهده‌ی تالمان آلمانی بود. تالمان فورن شروع به خواندن پیش‌نویس قطع‌نامه‌ای علیه تروتسکی کرد که باید در مجمع عمومی مطرح می‌شد. در قطع‌نامه، با لحن بسیار تندی به مطلبی از تروتسکی حمله می‌شد که گویا او خطاب به دفتر سیاسی حزب کمونیست روس نوشته بود. در آن جلسه‌ی کمیسونِ بزرگان، هیئت نمایندگی روس از استالین، ربکوف، بوخارین و مانوئیلسکی تشکیل می‌شد که این خود مسئله‌ای در خور تامل بود. تالمان پس از خواندن پیش‌نویس پرسید که آیا با آن موافقیم یا نه. اتومار کوسینن نماینده‌ی فنلاند، گقت که قطع‌نامه به اندازه‌ی کافی تند نیست. پیشنهاد او این بود که در قطع‌نامه علنن گفته شود که نوشته‌ی تروتسکی خطاب به دفتر سیاسی حزب آشکارا جنبه‌ی ضد انقلابی دارد و سند انکار ناپذیری است که نشان می‌دهد نویسنده‌ی آن دیگر هیچ وجه مشترکی با  طبقه‌ی کارگر ندارد.
از آن‌جا که هیچ کسِ دیگری اجازه‌ی صحبت نخواسته بود با تولیاتی مشورتی کردم و از حاضران پوزش خواستم از این‌که دیر آمده و نتوانسته بودم نگاهی به نوشته‌ی تروتسکی بیندازم تا بتوانم نظر خود را در باره‌ی آن بگویم.
تالمان با لحنی صادقانه گفت: حقیقت این است که ما هم آن را ندیده‌ایم. »

برچسب: اینیاتسو سیلونه، مهدی سحابی

زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود

امیرحسین خورشیدفر
نشر مرکز
۱۵۴ صفحه، ۲۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۳ از ۵

من اصولاً از کتاب‌های جدید ایرانی کم می‌خونم. کار خوبی نمی‌کنم، واسه همین این کتاب رو که پروژکتور توصیه کرد و زمان خودش هم زیاد جایزه گرفت خوندم.

مثل خیلی از داستان‌های آمریکایی، تنهایی آدم‌های امروزی و بحران‌هایی که تو روابط خانوادگی شکل گرفته، موضوع اصلی داستان‌های خورشیدفرن. البته ما عملاً با یه خانواده‌ی ایرانی طرفیم، خانواده‌هایی با پس‌زمینه‌ی سنتی و زندگی مدرن‌شده. مثلاً تو دو تا از داستان‌ها یه رابطه‌ی سه‌تایی بین راوی، برادر یا خواهرش که از خارج اومده و مادر علیل شکل می‌گیره که به نظرم زمینه‌ی هوشمندانه‌ای برای شروع یه داستانه و در عین حال گریزی که به خاطره‌ها می‌زنه محیط آشنایی رو با ما می‌سازه. فکر می‌کنم مهم‌ترین دلیلش دقت خورشیدفر تو استفاده از جزئیاته. جزئیات رفتاری، نوع حرف‌زدن و المان‌هایی که برای پیش‌بُرد داستان انتخاب می‌کنه فضای داستان رو ملموس می‌کنن. مثلاً تو داستان «علفزارهای آسمانی» دامن گل‌گلی به عنوان لباس حاملگی می‌آد تو داستان و شخصیت پیدا می‌کنه. در نهایت هم یه وجهه‌ی شاعرانه به داستان می‌ده:
«بازو به بازوی هم رفتند توی اتاق. آباژور روشن بود. منصور برگشت که خاموشش کند. چند لحظه ایستاد و بیرون را نگاه کرد. حس کرد روبه‌روی ایوان در هوا معلق است. و شعاع کم‌رنگ نوری به اندازه‌ی یک سیگار می‌بیند که از سوراخ دامن روی بند می‌تابد به تاریکی کوچه.»

البته تو چندتا از داستان‌ها هم [مثل «زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود» و «یک تکه ابر واقعی»] سایه‌ی سنگین سلینجر قشنگ حس می‌شه. شخصیت عصبی‌ای که هی حرف می‌زنه، نمی‌تونه حرفش رو درست بزنه، تکیه‌گاهش یه نوجوونه... همه‌ی این‌ها مؤلفه‌های داستان‌های سلینجره. بدبختی اینه که حتا نوع روایت و توصیف‌ها هم سلینجریه. انگار با نسخه‌ی دست ‌دوم سلینجر طرفیم. نوع روایت داستان آخر [عشق آقای جنود] هم شبیه به پروسته، ولی من واسه روایت خاص پروست دلیل لازم و کافی پیدا کردم و برای خورشیدفر، نه.

و مهم‌ترین مشکل این مجموعه مشکل عمومی داستان‌های ایرانیه. داستان‌ها درست وقتی که باید شروع شن و شاخ‌وبرگ پیدا کنن، تموم می‌شن. چیزی که تو داستان‌های آمریکایی فقط شروع داستانه و بستری برای روایت داستان اصلیه، این‌جا خود داستانه.

دیوارگذر

مارسل اِمه
ترجمه‌ی اصغر نوری
نشر ماهی
۱۶۷ صفحه [جیبی]، ۲۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳ از ۵

این‌جوری که مترجم گفته مارسل امه نویسنده‌ی خیلی معروفی تو فرانسه بوده و داستان‌هاش خیلی خونده شدن، در این حد که بعضی از شخصیت‌هاش وارد حافظه‌ی جمعی فرانسوی‌ها شدن. نویسنده‌ی خیلی خلاقیه که همه جور داستانی نوشته. داستان‌های این مجموعه تقریباً فانتزی‌ان. از همین پنج تا داستان می‌شه فهمید که چه‌قدر به کارش وارده و چه تخیلی داره... مثلاً داستان «کارت» درباره‌ی اینه که تو پاریس تصمیم می‌گیرن برای به‌بود اوضاع اقتصادی، زندگی آدما رو متناسب با کارآیی‌شون سهمیه‌بندی کنن. یا «دیوارگذر» درباره‌ی یکیه که می‌تونه از دیوارا رد شه، «از طرفی، گذشتن از دیوار پایان ماجرا نیست؛ این آغاز یک ماجراست که دنباله‌ای می‌خواهد، پیشرفتی و دست آخر پاداشی.» می‌خوام بگم داستان‌هاش -برعکس خیلی از این‌جور داستان‌ها- فقط یه ایده‌ی خلاقانه نیستن. خیلی هم خوب ادامه و یعد شاخ‌وبرگ پیدا می‌کنن. در واقع مارسل امه با تغییر چیزهایی که برای ما بدیهی ‌شدن [مثل این‌که همه‌ی ما ۳۰ روز تو ماه زندگی می‌کنیم] بهونه‌ای پیدا می‌کنه تا زندگی روزمره‌ی ما رو دست بندازه، مرزها رو بشکنه و ماجراها رو از دریچه‌ی خودش ببینه.

به قول مترجم «تقریباً در تمام داستان‌های امه، طنزی بسیار قوی و غیر قابل انکار وجود دارد که با همراهی تخیلی منحصربه‌فرد و بی‌پروا به نویسنده اجازه می‌دهد که عادت‌های اجتماعی و ادا و اطوارهای روشنفکرانه را به باد انتقاد بگیرد.» البته گاهی این انتقادا زیاد رو می‌شه  وجه ایدئولوژیکش از وجه داستان‌گوییش پُررنگ‌تر می‌شه.

ترجمه خوب و بی‌دست‌اندازه، ولی ویرایش لازم داره. مثلاً از کلمه‌های «باند» یا «سایز» استفاده می‌کنه که می‌تونست معادل فارسی‌ براشون پیدا کنه. یه جا هم تو مقدمه می‌گه «تصفیه‌حساب».

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور

در جستجوی زمان از دست رفته - ۲

کتاب دوم: در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا 

مارسل پروست
ترجمه‌ی مهدی سحابی
نشر مرکز
۶۹۵ صفحه، قیمت دوره‌ی ۷ جلدی: ۷۰۰۰۰ تومان
چاپ ششم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۸
۵ از ۵

«آنچه آینده‌ می‌نامیم، آینده‌ی اثر هنری است، باید که خود اثر آیندگانش را پدید آورد... بنابراین اگر اثر در پرده بماند و تنها آیندگان آن را بشناسند، اینان برای آن اثر آیندگان نیستند، بلکه جرگه‌ای از هم‌عصرانی‌اند که فقط پنجاه سال دیرتر زندگی می‌کنند.»
فقط خود پروست می‌تونست احساسی رو که موقع خوندن جست‌وجو به‌م دست می‌ده توصیف کنه: هم‌عصربودن با آدم‌هایی که از نود سال پیش دارن این کتاب بزرگ رو می‌خونن... همه‌ی خواننده‌های این کتاب هم‌عصر پروستند. این کم دل‌خوشی‌ای نیست.

به نظرم اومد مضمون‌های پروستی تو این کتاب بیش‌تر از کتاب اول وجود داشتند. گذر زمان و تأثیرش روی ذهن و حس‌های انسان از مهم‌ترین مضمون‌های جست‌وجوئه. انگار کل هفت‌جلدی که پروست نوشته، جست‌وجوی راوی تو زندگی گذشته‌ش و در نتیجه چگونگی به‌خاطرآوردنِ گذشته‌شه. این‌که خاطره‌ها چه‌جوری شکل می‌گیرن، چه چیزایی اون‌ها رو قوی می‌کنه، گذر زمان چه‌طوری رو اون‌ها تأثیر می‌ذاره و چه‌طور واقعیتِ چیزها خاطره‌شون رو به‌روز می‌کنه؛ از تم‌های اصلی فصل دوی کتابه [نام جاها: جا]. مثلاً برداشت راوی از «دختران شکوفا» -دسته‌دخترایی که راوی لب دریا تو بلبک می‌بینه- با هربار دیدن اون‌ها تازه می‌شه. از طرف دیگه، عادت‌کردن به محیط‌ها و آدم‌هاییه که برای راوی ناآشنان هم از چیزایی بود که تو این کتاب زیاد تکرار می‌شد. محفل‌های اودت، اتاق راوی تو بلبک، دوری از ژیلبرت... اینا چیزایی‌ان که گذر زمان برای راوی حل می‌کنه. 

مضمون دیگه‌‌ای هم که تو مقدمه توضیح داده شده، قضیه‌ی آفرینش و نقد هنره. تو کتاب اول کیفیت یه جمله‌ی موسیقی و حسی که رو آدم می‌ذاره گفته می‌شد. این‌جا  «الستیر نقاش» و «برگوت نویسنده» از نقاشی و نویسندگی و چگونگی آفرینش اون‌ها می‌گن. راوی هم که خواننده‌ی کتاب‌ها و بیننده‌ی نقاشی‌ها و منظره‌هاس... همه جا پرسه می‌زنه و از حس‌هاش و چگونگی برانگیخته‌شدنشون می‌گه.

خلاصه که عظمت کتاب پروست کم‌کم داره واسه‌م روشن می‌شه.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

شازده احتجاب

هوشنگ گلشیری
انتشارات نیلوفر
۱۲۰ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ چهاردهم، ۱۳۸۴
۳.۵ از ۵

فکر نکنم هیچ‌کس اندازه‌ی گلشیری شیوه‌های جدید روایت رو به ادبیات ایران معرفی کرده باشه. چه تو داستان‌کوتاه‌هاش، چه تو رمان‌هاش. هر کدومشون یه نوع جدید روایت داره. شازده احتجاب هم همین‌طور... شیوه‌ی خاصی از سیال‌ذهن داره. یه راوی سوم‌شخص داره که مدام با روایت اول‌شخص سه تا شخصیت اصلی جابه‌جا می‌شه. طبیعتاً این به‌هم‌ریختگی روایت با ذهن شازده و خود داستان متناسب هم هست. موضوع رو هم می‌دونید دیگه: زوال قدرت، یه خاندان، شازده.

این تیکه رو بخونید:
«خندید. با انگشتش زد به کاسه‌ی بلور. صدای شکننده‌ی بلور در متن آن همه تیک‌وتاک مثل جرعه‌یی آب بود، آبی سرد. باز زد. صدا بلندتر بود. عقربه‌ها می‌لغزیدند، کند و مطمئن. سینه‌خیز می‌رفتند تا به آن همه شماره نزدیک شوند و فراش‌ها، یا سربازها، و یا رقاصه‌ها بیایند بیرون. و تیک‌وتاکشان باز آن صدای شکننده را بلعید. و فخرالنساء باز زد، با همان انگشت بلند و سفیدش. صدای بلور در میان آن همه صدا غلت خورد، دوید و اوج گرفت، پخش شد و تمام صداها را در بر گرفت. و بعد تنها صدای بلور بود که فرو می‌ریخت، که در تداوم نامنظم و سمج آن همه تیک‌وتاک تکه‌تکه می‌شد.»
به نظرم نوع روایت یه همچین چیزی بود. ضربه‌هایی که به اتفاق‌های مختلف زده می‌شه و ما صداش رو می‌شنویم. با هر ضربه [یعنی هربار برگشت به روایت اون اتفاق] صدا بلندتر می‌شه... به بازی با گذشت زمان هم تو این تیکه دقت کنید...

شهرت کتاب به عنوان یکی از به‌ترین رمان‌های فارسی باعث شده خیلی‌ها خونده باشنش. چند سال پیش که خوندمش، به نظرم عالی نیومد. حالا بعد از چند سال هم نظرم عوض نشده. به نظر من، حتا به‌ترین کتاب گلشیری هم نیست. یعنی چندتا از داستان‌کوتاه‌هاش [مثلاً داستان‌های مجموعه‌ی «نمازخانه‌ی کوچک من»] «کریستین و کید» و حتا «آینه‌های دردار» به‌تر از شازده احتجابن.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: هوشنگ گلشیری

پنین

ولادیمیر نابوکوف
ترجمه‌ی رضا رضایی
نشر کارنامه
۲۷۶ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۵ از ۵

ناصر فرزین‌فر واسه پستِ «زندگی واقعی سباستین نایت» کامنت گذاشته بود که این کتاب لذت ادبی زیادی به آدم می‌ده. «پنین» هم همچین کتابیه. فکر می‌کنم همه‌ی کتاب‌های ناباکوف به خاطر بازی‌های زبانی و فرمی این‌جوری باشن. پنین رمان غیرمتعارفیه که آدم باید توش بگرده، مرورش کنه و ریزه‌کاری‌هاش رو بفهمه و لذت ببره.

ما با یه داستان پرکشش یا حتا دنباله‌دار طرف نیستیم. ما با هفت‌اپیزود طرفیم که هفت تیکه از زندگی «پنین» رو روایت می‌کنه. پنین استاد زبان‌شناسی قدکوتاهه و کله‌ی طاسی هم داره. روسه و به آمریکا مهاجرت کرده. درست‌وحسابی بلد نیست انگلیسی حرف بزنه. دست‌وپا چلفتی و بدشانسه. این خصوصیاته که از پنین یه آدم نسبتاً مضحک می‌سازه که حرکات «پنینی» می‌کنه و به شدت دوست‌داشتنیه. دوگانگی‌هایی که شخصیت پنین داره به نظرم از مهم‌ترین دست‌آوردهای کتابه. مثلاً این‌که پنین آدم به ظاهر موفقیه که بدبخته. آدم فوق‌العاده جدی‌ایه که از بیرون خنده‌داره. کارهاش حساب‌شدن ولی با بدشانسی به جایی نمی‌رسن.

نکته‌ی مهم دیگه‌ی کتاب مسأله‌ی راویه. این‌جوریه که راوی از آشناهای پنینه و داره چندتا خاطره از زندگی پنین می‌گه. به جز آخر کتاب، هرجا داستان قراره به سمت راوی متمایل شه یه جوری می‌پیچونه. به نظر می‌آد غر‌ض‌ورزانه درباره‌ی پنین حرف می‌زنه. یعنی یه جوری توصیفش می‌کنه که انگار داره مسخره‌ش می‌کنه. یا یه جاهایی براش دل‌سوزی می‌کنه. مثلاً می‌گه «پنین بی‌نوای من» این کار رو کرد. ولی به قول پس‌گفتار «حتی اگر بخواهیم نمی‌توانیم به هر چه که راوی می‌گوید بی‌اعتماد باشیم، زیرا همدردی راوی با پنین که همواره با نوعی منت‌گذاشتن و ادعای لطف و مرحمت آمیخته است، در مواقعی واقعاً همدردی کاملی است.» این‌جاست که پیچیدگی کتاب معلوم می‌شه. بالاخره چه‌قدر از چیزی که خوندیم، قابل‌اعتماد بوده؟ راوی کیه؟ چرا نسبت به پنین یه جور محبتِ تحقیرآمیز داره؟ آیا باهاش خصومت شخصی داره؟

چیز دیگه‌ای که پنین رو یه کتاب ناباکوفی می‌کنه، توصیف‌ها و تشبیه‌های غیرمنتظره‌ی کتابه. ببینید: «بالاخره مجسمه‌ی بزرگ از پشت غبار بامدادی بیرون آمد، و بعد هم سر و کله‌ی ساختمان‌های رنگ‌پریده و طلسم‌شده‌ای پیدا شد که آماده بودند با خورشید گُر بگیرند و به مستطیل‌هایی اسرارآمیز کوتاه و بلندی می‌ماندند که در نمودارهای میله‌ای مقایسه‌ی درصدها (منابع طبیعی، فراوانی سراب‌ها در بیابان‌ها مختلف) می‌بینید.»

ترجمه، چاپ، جنس کاغذ، طرح رو جلد کتاب عالیه.

پی‌نوشت: امروز Menu دو ساله شد. به این بهونه هم که شده، اگه حرف و نظری درباره‌ی این‌جا دارید بگین.

برچسب: ولادیمیر ناباکوف، رضا رضایی

نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان

ماریو بارگاس یوسا
ترجمه‌ی رامین مولایی
انتشارات مروارید
۱۸۱ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۲
۲.۵ از ۵

یوسا از نویسنده‌هاییه که مقاله‌های زیادی نوشته. مثلاً «عیش مدام» رو درباره‌ی مادام بوواری نوشته، یا یه کتاب داره درباره‌ی سارتر و یه کتاب هم درباره‌ی گارسیا مارکز نوشته، که متأسفانه دوتای آخری ترجمه نشدن. یکی که می‌خواسته نویسنده شه، به بارگاس یوسا نامه می‌نویسه و ازش کمک می‌خواد. یوسا هم با یارو حال می‌کنه و نامه‌نگاری‌هاشون ادامه پیدا می‌کنه. این کتاب نامه‌های یوساس به اون نویسنده‌هه.

اول‌هاش بیش‌تر درباره‌ی ادبیات و نویسنده‌شدنه. یوسا بعد از این‌که یارو رو (و ما رو) توجیه می‌کنه که نویسنده‌شدن کار سختیه و دهن‌صاف‌کنه و به‌تره که اصن سراغش نریم، نکته‌ها و روش‌هایی رو می‌گه که تو دوران نویسندگیش و از کتاب‌هایی که خونده یاد گرفته. از سبک، روایت، زمان تو داستان شروع می‌کنه و بعد از سطوح مختلف واقعیت می‌گه، چرخش‌های روایت رو می‌گه، این‌که چه‌جوری داستان رو گسترش بدیم و ...

خوبیش اینه که مثال‌های کاربردی می‌زنه و معمولاً کلی‌گویی نمی‌کنه. از فاکنر، کورتاسار، مارکز، بورخس، فلوبر و خیلی‌های دیگه برای توضیح حرف‌هاش نمونه می‌آره. مثل بقیه‌ی مقاله‌هایی که از یوسا خوندم، دقیق و واضح می‌نویسه. یه نکته‌ی خوب هم اینه که آدم باشعوریه. مثلاً نمی‌آد کلاً یکی رو رد کنه. از هر نویسنده‌ای چیزای خوبشو می‌گیره و توضیح می‌ده، هرچند از یارو بدش بیاد [مثلاً می‌گه از سلین به خاطر عقایدش متنفرم ولی...] آخرش رو هم با هوش‌یاری این‌جوری تموم می‌کنه: «دوست عزیزم؛ همه‌ی سعی من این است که به شما بگویم هر آنچه در نامه‌هایم پیرامون قالب و شکل رمان خواندید، فراموش کنید و فقط بنشینید و یکباره سرگرم نوشتن رمان شوید.»

درباره‌ی ترجمه هم باید بگم، چندان جالب نیست. خودتون از این تیکه‌ی پایین قضاوت کنید.

×××
«داستان دروغی است که بر حقیقتی عمیق سرپوش می‌نهد؛ داستان زندگی‌یی است که تجربه نشده، همانی که مردان و زنان دوره‌ای آرزویش را داشته‌اند، ولی نداشتندش، پس مجبور به ابداع‌اش شدند. داستان چهره‌ی تاریخ نیست، بلکه نقاب یا واژگونه‌اش است، و آنچه که روی نداده است و از این رو برای فرونشاندن هوش‌ها و خواسته‌هایی که زندگی واقعی از پس ارضایشان برنمی‌آمد و نیز برای پُر کردن فضاهایی خالی که زنان و مردان در پیرامون خود می‌یافتند و سعی در سکنی دادن ارواح خودساخته‌شان در آن‌ها داشتند، وجود آفریده‌ای از خیال و کلمه لازم بود.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: ماریو بارگاس یوسا

بار هستی

میلان کوندرا
ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور
نشر قطره
۳۳۲ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ هجدهم، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

«بار هستی» غافل‌گیرم کرد. واسه من که عادت کردم به داستان‌های پرماجرا -به خصوص از نوع آمریکایی‌ش- یه همچین رمانی شگفت‌انگیز بود. تکیه‌ی بار هستی بیش‌تر از این‌که روی داستان باشه، رو تفسیر داستانه. کوندرا چیزی رو که معمولاً مذموم می‌شمرن و می‌گن کار منتقده، با شجاعت انجام می‌ده.

کتاب با این سؤال شروع می‌شه: آیا همون‌طور که نیچه می‌گه، زندگی ما داره تو دایره‌های تکرارشونده مدام تکرار می‌شه؟ یا این‌که هر لحظه‌ی ما فقط یک بار اتفاق می‌افته و جریان زندگی خطیه؟ بعد می‌گه اگه زندگی مدام تکرار شه، پس هر کار ما مسئولیت سنگینی رو دوش ما می‌ذاره (چون قراره بارها تکرار شه) ولی چرا سنگینی یه مفهوم منفی و سبُکی یه مفهوم مثبته؟ کی این قرارداد رو گذاشته؟ این‌جاس که کوندرای نویسنده شروع می‌کنه به تعریف‌کردن ماجرا، ساختن شخصیت‌ها و گسترده‌کردن و عمق‌بخشیدن به روابط و احساسات اون‌ها، تا مفهوم «بار هستی» رو به چالش بکشه.

کوندرا جابه‌جای روایت رفتار شخصیت‌ها رو تحلیل می‌کنه، واسه من شگفت‌انگیزه که  تحلیل‌ها به جای قطعیت‌دادن به انگیزه‌های آدم‌ها، ما رو با بُعد تازه‌ای از آدم‌ها آشنا می‌کنن. یعنی انگار مفهوم‌ها هی تو رمان گسترش پیدا می‌کنن، ابعاد تازه پیدا می‌کنن و باعث می‌شن قصه‌های تازه از دلِ قصه‌ی اولیه بیرون بیان و تفسیرهای تازه درباره‌ی اتفاق‌های قبلی شکل بگیرن. در واقع تفسیرهای کوندرا برای ساده‌تر کردن فهم رمان نیست، برای عمق‌بخشیدن به رمانه.

«بار هستی» تو مقطع زمانی مهمی از تاریخ چک می‌گذره. وقتی که بعد از «بهار پراگ»، روس‌ها به چک حمله می‌کنن تا دوباره نظام کمونیستی به چک برگرده. ایجازی که کتاب داره برای نشون‌دادن تأثیر نظام کمونیستی روی زندگی مردم کم‌نظیره. یعنی از درونی‌ترین لایه‌های فردی تا رفتارهای اجتماعی رو می‌گه و تحلیل می‌کنه... فکر کنم یه قسمتی از این ایجاز مدیون انتخاب‌های کوندرا برای روایت داستانه. تأثیرگذاری صحنه‌ها و اتفاق‌ها واقعاً زیاده. یه قسمتی هم مربوط می‌شه به روایت پراکنده و درهم‌ریخته‌ی رمان، که هم تأثیرگذاری رو بیش‌تر می‌کرد، هم متناسب با ذهن آدم‌های رمان بود.

مشخصه که توصیه‌ی اکید می‌کنم. ترجمه هم خیلی خوب بود. یه نکته‌ی دیگه هم این‌که به نظرم رضا قاسمی تحت‌تأثیر کوندراس. به خصوص چاه بابل رو که تازه خوندم و یادمه، خیلی تحت‌تأثیرش بود.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: میلان کوندرا، پرویز همایون‌پور

دختری از پرو

ماریو بارگاس یوسا
ترجمه‌ی خجسته کیهان
انتشارات کتاب پارسه
۳۵۲ صفحه، ۷۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳ از ۵

«دختری از پرو» آخرین رمان یوساس که سال ۲۰۰۷ نوشته. بعد از همه‌ی بازی‌های فرمی و تعریف‌کردن قصه‌های عجیب‌وغریب و پُرتنش، یوسا اومده یه داستان ساده و کلاسیک رو تعریف می‌کنه: یه پسر خوب، قانع و با آرزوهای کوچیک عاشق یه دختر بد، ناآروم و جاه‌طلب می‌شه. دختر نمی‌تونه زندگی معمولی پسر رو تحمل کنه و هروقت هم که باهاش هست، از عشق دیوانه‌وار پسر سوءاستفاده می‌کنه.

این عشق از دهه‌ی ۵۰ تو پرو شروع می‌شه و تا چهل سال بعد تو فرانسه، انگلیس، ژاپن و اسپانیا ادامه پیدا می‌کنه. یوسا می‌آد فرهنگ و تفکرهای مختلف رو در تقابل با این عشق قرار می‌ده. مثلاً انقلاب کوبا و تفکر مارکسیستی کشورای آمریکای لاتین تو دهه‌ی ۵۰، فرانسه‌ی دهه‌ی ۵۰ که تحت‌تأثیر متفکرایی مثل سارتر و کامو بوده یا انگلیس دهه‌ی ۶۰ که بیتلز و تفکر بی‌قیدانه‌شون محبوب بوده و هیپی‌ها توش گسترش پیدا کردن. 

احتمالاً هرکسی که از یوسا چیزی خونده باشه، در طول خوندن رمان هی از خودش می‌پرسه چرا یوسا به نوشتن همچین قصه‌ی ساده و پیش پا افتاده‌ای تن داده؟ تو «عیش مدام»، یوسا از عشق بی‌پایانش به «اما بوواری» می‌گه و شور بی‌حدوحصری رو که اِما برای زندگی داره تحسین می‌کنه. حالا اومده کتابی نوشته در ستایش اِما بوواری، فلوبر و داستان‌های عاشقانه‌ی کلاسیک. جز این‌که جاهای مختلف کتاب از نویسنده‌ها و کتاب‌های مختلف یاد می‌کنه، طرح کلی داستان و بعضی صحنه‌ها هم شبیه مادام بوواریه. مثلاً اون‌جاها که راوی با دختر بد تو هتل‌های لندن قرار می‌ذاره، خیلی شبیه به رابطه‌ی لئون و اِما تو مادام بوواری بود.

ترجمه نسبت به ترجمه‌های دیگه‌ی خجسته کیهان خوبه. سناسورش هم خیلی احمقانه‌س. اسم اصلی کتاب هم «دختر بد» بوده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ ثانیه‌های بی‌تاب
+ واکنش‌های منتقدین به کتاب و گفت‌وگو با یوسا، هفت‌ها

برچسب: ماریو بارگاس یوسا، خجسته کیهان

این یازده تا

ویلیام فاکنر
ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر ماهی
۲۶۸ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۴ از ۵

همه‌ی داستان‌های این مجموعه تو همون یوکناپاتافای معروف می‌گذره. یوکناپاتافا سرزمین خیالی فاکنره تو جنوب رودخونه‌ی می‌سی‌سی‌پی. «ممفیس» و «جفرسن» دو تا شهر اصلی این سرزمین‌ان. مردمش کشاورزن یا تو معدن کار می‌کنن یا اونایی‌شون که وضع خوبی دارن زمین و سرمایه ‌دارن و از سیاها به عنوان برده استفاده می‌کنن. پول و زن براشون مسأله‌سازه. فاکنر از درگیری‌های خانواده‌های یوکناپاتافایی می‌نویسه. خانواده‌هایی که شکوهشون از دست‌ رفته، آدم‌هایی که لکه‌ی ننگی روشون دارن که پاک نمی‌شه، یا آدم‌هایی که از نمی‌تونن سرنوشت شوم‌شون فرار کنن.

نکته‌ی فوق‌العاده درباره‌ی فاکنر اینه که چگالی داستان‌هاش زیاده. تو یه داستان بیست-‌سی صفحه‌ای حجم زیادی از اتفاق‌ها و روابط رو می‌بینیم. مثلاً داستان «بود» درباره‌ی اینه که یه سیاه هی از خونه‌ی ارباب‌هاش [که دو تا برادرن] فرار می‌کنه، تا بره پیش یه زن سیاه که عاشقشه. ما یهو به خودمون می‌آیم و می‌بینیم با چند تا موضوع مهم طرفیم: روابط دو برادر، عشق زن و مرد سیاه به هم، عصیان سیاه‌ها جلوی برده‌داری سفیدها و تو بقیه‌ی داستان هم قمار و چیزای دیگه.

تو داستان‌های فاکنر قضیه‌ی راوی هم خیلی مهمه. معمولاً روایت داستان‌های فاکنر عادی نیست. تو چندتا از داستان‌های این مجموعه (که درباره‌ی یوکناپاتافا تو قرن ۱۹ان) روایت داستان به شکل سینه‌به‌سینه است. مثل حدیث‌های ما که برای اعتباربخشیدن بهشون می‌گیم فلانی از قول فلانی گفته، این‌جا هم این‌جوریه که یه پیرمردی واسه یه بچه‌ای تعریف می‌کنه که پدربزرگش این داستان رو تعریف کرده.
خیلی جاها هم راوی داستان بچه‌س. مثلاً داستان «آن خورشیدِ دم غروب» داستانیه که کونتین تو پونزده‌سالگی داره از نُه‌سالگیش تعریف می‌کنه.

به جز داستان آخر که داستان ضعیفی بود، بقیه‌ی داستان‌ها خوبند. ترجمه هم خیلی خوبه.

برچسب: ویلیام فاکنر، احمد اخوت

بهترین داستان‌های کوتاه

ارنست همینگوی
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری
انتشارات نگاه
۴۳۹ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
۴.۵ از ۵

مجموعه‌ی نسبتاً کاملی از داستان‌کوتاه‌های همینگ‌وی. قسمت زیادی از شهرت همینگ‌وی به خاطر داستان‌کوتاه‌هاش و نوآوری‌هاش تو داستان‌کوتاهه. به نظرم می‌آد مهم‌ترین نوآوری همینگ‌وی حذف اتفاق اصلی از داستانه. تو بیش‌تر داستان‌های همینگ‌وی اتفاق قبل از شروع داستان افتاده یا قراره بعداً بیفته. بعد دیالوگ‌ها و توصیف‌ها هستند که داستان رو پیش می‌برن، نه قصه و اتفاق. و ما داستانِ بعد یا قبل اتفاق رو می‌خونیم و با واکنش آدم‌ها روبه‌رو می‌شیم. مثلاً تنهایی‌شون بعد از اتفاق‌ها یا دیالوگ‌های کوتاه و عصبی.

البته تو چندتا از داستان‌ها اتفاق‌ِ اساسی می‌افته. مثلاً داستان‌هایی هست که توش شکار هست، توصیف اتفاق‌های گاوبازی هست. اصلاً همین «مبارزه» از تم‌های اصلی داستان‌های همینگ‌ویه. مبارزه‌ی آدم با آدم، آدم با حیوون، آدم با احساساتش. فکر می‌کنم از اوج‌های داستان‌نویسی همینگ‌وی وقتیه که این مبارزه‌های مختلف در کنار هم قرار می‌گیرن و روی هم تأثیر می‌ذارن، مثل داستان «زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر» یا «پیرمرد و دریا».

قسمت اول کتاب زندگی‌نامه‌ایه که گلشیری از همینگ‌وی نوشته. به نسبت خوب و مفیده. زندگی همینگ‌وی و عواملی که رو داستان‌نویسی همینگ‌وی اثر گذاشته‌ن رو توضیح می‌ده. البته درباره‌ی مقدمه این رو هم باید بگم که یک‌دست نیست. یه جاهایی کاملاً علمی و دقیقه، ولی یه جاهای دیگه داستان‌پردازی و خیال‌پردازی می‌کنه.

نثر همینگ‌وی نثر بی‌تفاوتیه. کم‌تر از صفت و قید استفاده می‌کنه و کاملاً شفاف می‌نویسه. ولی به نظرم این نثر خاص همینگ‌وی تو ترجمه درنیومده. دست‌کم در مقایسه با ترجمه‌ی فرهاد غبرایی از «پاریس، جشن بیکران» واقعاً نثرش خالی از روح همینگ‌ویه. به هر حال این مجموعه، با همه‌ی نقص‌هاش، کامل‌ترین مجموعه‌داستانیه که به زبان فارسی از همینگ‌وی موجوده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: ارنست همینگ‌وی، احمد گلشیری