میلان کوندرا
ترجمه حشمتالله کامرانی
نشر علم
۴۵۴ صفحه، ۷۲۵۰ تومان
چاپ هشتم، ۱۳۸۶
۵ از ۵
هشدار: این پست منو به شکلی نامعمول طولانی است. در صورت تمایل به خواندن معرفی مختصر کتاب، به خواندن بندهای اول، سوم، و ششم متن اکتفا کنید.
میلان کوندرای نویسنده در کنار استخری در طبقه بالای یک ساختمان بلند در پاریس نشسته که زنی شصت یا شصت و پنج ساله از آب بیرون میآید، میایستد، دستش را بالا میبرد و انگار که توپی را پرتاب میکند، برای نجات غریق جوان کنار استخر دست تکان میدهد. کوندرا در لحظه اسیر افسون زیبایی نامنتظره این صحنه میشود و ناخودآگاه نام «اگنس» به ذهنش میآید. این آغاز رمان بزرگی میشود به نام «جاودانگی».
جاودانگی پیچیدهترین و طولانیترین رمان کوندرا است؛ رمانی انباشته از شخصیتهای اصلی و ماجراهای فرعی. این رمان بیش از هر اثر دیگری از کوندرا اصلیترین ویژگیهای داستاننویسی او را داراست: خوردهداستانهایی در تبیین و توصیف شخصیتها، حضور مستقیم و صریح نویسنده، پرداخت بنیادی به تاریخ و حکایتهای تاریخی، نظریهپردازی و فکرورزی، تصادف، و ماجرایی که «قصه» چندانی ندارد و در عین حال بسیار پیچیده است. شاید تنها خصوصیت عمومی داستانهای کوندرا که در این کتاب به غلظت نمیرسد و در اوج نیست سیاست باشد. دلیل آن هم خیلی گنگ نیست. جاودانگی به شروع دورهای از نویسندگی کوندرا تعلق دارد که او پس از آن خود را «نویسندهای فرانسوی» به حساب میآورد، و نه چک.
کوندرا اغلب رمانهایش را «برای» یکی از شخصیتهایش مینویسد، به این معنا که راجع به او یا در تشریح و تفسیر وضعیت او مینویسد و بیشتر از همه شخصیتهایش او را دوست دارد (و البته بیشتر از همه او را اذیت میکند). این شخصیت اصلی در رمان جاودانگی بدون شک اگنس است؛ زنی فرانسوی، مادر یک دختر تازه به جوانی رسیده، و همسر مردی خوشتیپ و موفق. و شاید بشود گفت جاودانگی، بی آن که به معنای متداول و معهود، قصهای حول شخصیت اگنس داشته باشد، داستان تنهایی اوست. تنهایی، آن هم از نوعی که در میان جمع و در کنار عزیزترینها اتفاق میافتد، و شغلی تماموقت است.
اما جز پرداختن به زندگی اگنس و اطرافیانش، کوندرا در جاودانگی به جاهای بسیاری سرک میکشد. یک فصل کامل به گوته، شاعر آلمانی، و بتینا، معشوقه تاریخی او، اختصاص دارد. احتمالا اسم رمان هم از همین فصل انتخاب شده. در جایی دیگر گوته و ارنست همینگوی با هم در جادهای روی تپههای سرسبز آن دنیا قدم میزنند و درددل میکنند. یک فصل کامل به شخصیتی کاملا «بیربط» به باقی داستان اختصاص داده شده. دوست کوندرا، پروفسور آوناریوس، هم سهمی اساسی در رمان دارد. او مدام به جهان داستان در حال نوشته شدن رفت و آمد میکند و با شخصیتها تعامل و ملاقات دارد.
تواناییهای کوندرا در تولید رمان حیرتآورند. علاوه بر تمام آن چه بالاتر به آن اشاره کردم، جاودانگی احتمالا «حرفهایترین» کار کوندراست، به این معنا که، در کنار تولید یک رمان دلپذیر برای مخاطب، دغدغههای نویسندگی بسیاری دارد و بحث زیادی درباره هنر و داستاننویسی میکند. او استراتژیهای مختلفی برای نوشتن مطرح میکند و همه را هم به کار میگیرد. به عنوان مثال، بخش جنگ، از بخشهای هفتگانه رمان، به طور کامل به آفرینش موقعیتهایی برای خودنمایی شخصیتها و تولید توصیفهای استعاری از آنها اختصاص دارد. در راستای همین جسارتها هم هست که در فصل آخر نویسنده چند تایی از شخصیتهای رمانش را میبیند و همراه پروفسور آوناریوس با یکی از آنها شراب میخورد و گپ میزند.
بدبختانه، وضعیت ترجمه و چاپ جاودانگی به شکل تاسفآوری بد است. ترجمه پر است از غلطهای نگارشی و ویرایشی، دستاندازهای لغوی و عبارات و ترکیبهای نامانوس و بدآهنگ، و جملههایی که خیلی وقتها ناخوشایند و گاهی گنگاند. در بیخیالی ناشر هم همین بس که هنوز در صفحه اول رمانی که چاپ هشتم آن دست من است، غلطنامهای مبسوط آورده که لطفا پیش از مطالعه تصحیح کنیم (من چاپ پنجم جاودانگی را هم خواندهام. غلطنامهاش همین بود.)، و تازه این فقط شامل غلطهای اساسی و تاثیرگذار است، و گرنه که بعد از اینها هم خواندن کتاب باید با ویرایشِ همزمان همراه شود. اما سعی کنید، از ورای این وضعیت اسفبار، کوندرای نویسنده را ببینید و از او لذت ببرید. لذت ادبی ناب.
***
«من گفتم:
- من هم همینطور، من آلکساندر دوما را دوست دارم. با این همه از اینکه تقریباً همۀ رمانهایی که تابهحال نوشته شدهاند، زیاده از حد تابع قواعد وحدت عمل هستند، تأسف میخورم. منظور من آن است که در مغز و هستۀ آنها سلسلۀ واحدی از کنشها و رویدادها وجود دارد که به طور علّی به هم مربوطند. این رمانها مثل خیابان تنگی هستند که کسی شخصیتهایش را به ضرب تازیانه به جلو میراند. تنش دراماتیک بلا و مصیبت واقعی رمان است، زیرا این تنش همهچیز را تغییر میدهد؛ حتی زیباترین صفحههای رمان، حتی حیرتانگیزترین صحنهها و مشاهدات را به صورت مرحلههای سادهای در میآورد که به نتیجه نهایی منتهی میشوند، و در همین نتیجه نهایی است که معنی هر چیزی که قبلاً ذکری از آن شده است، متمرکز میشود. رمان در آتش تنش خود، مثل یک بغل کاه میسوزد.
پروفسور آوناریوس با ناراحتی گفت:
- وقتی حرفهایت را میشنوم فقط امیدوارم که رمانت ملالآور نشود.
- تو فکر میکنی هر آنچه از تعاقب دیوانهوار یک نتیجه نهایی بری باشد، ملالآور است؟ وقتی تو این مرغابی عالی را میخوری، آیا دچار ملال میشوی؟ آیا تو با شتاب به سوی هدفی میروی؟ برعکس، میخواهی که این مرغابی هر چه آرامتر وارد بدنت شود و مزهاش هیچوقت به پایان نرسد. رمان نباید شبیه مسابقه دوچرخهسواری بشود بلکه باید مثل ضیافتی باشد با غذاهای بسیار. من مخصوصاً منتظر بخش ششم همین کتاب هستم. یک شخصیت کاملاً جدید وارد رمان میشود. و در پایان همان بخش بدون آنکه اثری برجا بگذارد ناپدید میشود. او باعث هیچ چیز نمیشود و هیچ تأثیری برجا نمیگذارد. من این شخصیت را دقیقاً به این سبب دوست دارم. بخش ششم، رمانی است در داخل یک رمان، و غمانگیزترین داستان شهوی است که تابهحال نوشتهام. این داستان تو را هم غمگین میسازد.
آوناریوس در سکوتی آشفته فرو رفت. پس از مدتی با صدایی مهربان از من پرسید:
- و اسم رمانت چیست؟
- سبکی تحملناپذیر هستی [بار هستی]
- فکر میکنم قبلاً کسی آن را نوشته است.
- خودم نوشتم! اما آنموقع دربارۀ عنوان آن کتاب اشتباه کردم. گمان میکنم آن عنوان مال رمانی است که الآن دارم مینویسم.» - صفحه ۳۱۳، ۳۱۴ کتاب
برای خواندن فصل ششم از بخش سوم کتاب، با عنوان «یازدهمین فرمان»، به اینجا بروید.