موجها
ترجمهی مهدی غبرایی
نشر افق
۳۹۸ صفحه، ۴۸۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۶
۴ از ۵
«موجها» تجربیترین کتاب ویرجینا وولفه. اگه قبول کنیم پایه و پیشبرندهی رمانهای کلاسیک قصهس، اینجا ویرجینیا وولف سعی داشته با حذف قصه چیز دیگهای رو پیشبرندهی رمانش کنه: حس و ریتم. ریتم رمان رو تکگوییهای درونی چند پاراگرافی ۶ شخصیت اصلی میسازه. انگار این ۶ راوی (سه مرد: برنارد، لوییس، نویل و سه زن: رودا، جینی، سوزان)، ۶ صدای مختلف، ۶ ساز مختلف از یه ارکسترن. این ۶ راوی تو ۹ فصل رمان رو از کودکی تا پیری راویها پیش میبرن. و تو فصل آخر هم برنارد که نویسندهس تکگویی بلندی داره که جمعبندی رمانه. البته شخصیت بیصدایی به اسم پرسیوال هم هست که یه جورایی قهرمان و تکیهگاه این ۶ نفره. اول هر فصل هم توصیفِ یکی دو صفحهای رو از دریا با موجهای آروم میبینیم. توصیفهایی که به موازات رشد سنی شخصیتها از کودکی تا پیری، از طلوع تا غروب خورشید رو در بر میگیرن.
موجها بیشتر از هر چیزی به شعر نزدیکه. منطق روایت کتاب شعرگونهس، تکگوییها و توصیفها هم پر از استعاره و تشبیهه. مونولوگهاش آدم رو یاد نمایشنامه میندازه، پیشبرندهی قصه نیست، توصیفکنندهی حس و فضاس. حسها حادثهها رو میپوشونن. جدا از اون، موجها پر از تلمیح به شعرهای مختلفه که انگار رمان رو پایهشون شکل گرفته. مثلاً حرکت یکی از شخصیتهای کتاب رو میشه تو این شعر خلاصه کرد: «گلهایم را جمع خواهم کرد و هدیه خواهم داد - آه! به کی؟»
البته «خانم دلوی» هم نسبت به زمان خودش کتاب رادیکالی بوده، ولی «موجها» به مراتب رادیکالتر از اونه. سیالذهن «خانم دلوی» اتفاقهای بیرونی داشت، تو لایههای زیری ظرف زمانی و مکانیای حرکت میکرد و حرکت از ضمیر خودآگاه به ناخودآگاه داشت، ولی «موجها» تقریباً هر چیز عینیای رو حذف کرده و خیلی انتزاعیه. برای همینه که واردشدن به دنیای کتاب سخته، خوندنش سخت ولی لذتبخشه! برای من جاهایی بود که نمیتونستم از پس کتاب بر بیام و درکش کنم. جدا از اون، یه مشکل اساسی هم با کتاب دارم: چرا زبان شخصیتها از کودکی تا پیری فرقی نمیکرد؟ چرا همه مثل هم حرف میزدن؟
ترجمهی مهدی غبرایی خوبه، ولی بینقص نیست. تو جملههای بلندِ چند خطی، کلمهی اول نهاده و کلمهی آخر فعل! این باعث میشه جمله کشدار شه و حوصلهی آدمو سر ببره. تو تاریخ بیهقی هم جملههای بلند داریم، یا «در جستوجوی زمان از دست رفته» هم پر از جملههای بلنده. اونجا نویسنده مثلاً با عوضکردن جای فعل کاری کرده که جملهی بلند کشدار و گنگ نباشه.
×××
«چهقدر از داستانها خستهام، چهقدر از عبارتهایی که چهار دستوپا و زیبا به زمین میآیند خستهام! و چه بسا که به طرحهای شسته رُفته تمیز زندگی که روی یک تکّه کاغذ یادداشت میکشد بدگمانم. دلم هوای زبان موجز عاشقان را دارد، کلمات نصفه نیمه، کلمات نامشخص، مانند لِخلِخ کفش روی پیادهرو. دنبال طرحی میگردم که با لحظات خفت و فتح که گهگاه بیچون و چرا سر میرسند جور در بیاید.»
برچسب:ویرجینیا وولف، مهدی غبرایی، نشر افق