یک مهمانی یک رقص

و داستانهای دیگر

آیزاک باشویس سینگر
ترجمه‌ی مژده دقیقی
۲۲۳ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۷
۴ از ۵

آیزاک باشویس سینگر نویسنده‌ای یهودی است که خیلی از آثارش را به زبان فراموش‌شده‌ی ییدیش نوشته است و در آن‌ها هم که انگلیسی نوشته، یک‌جوری حکایت ییدیش‌ها را بازگو می‌کند. همین که یکی نویسنده باشد، یهود هم باشد و بخواهد به اصلِ خودش هم وفادار بماند و در عین حال منتقد آن اصل هم باشد، کافی است که داستان‌هایش داستان آدم‌های تنها و دور از اجتماع باشد.

بیش‌تر داستان‌های سینگر حکایت‌های امروزی‌اند، از یک‌طرف اصالت و کهنه‌گیِ حکایت‌ها را با خود دارند (شاید برای همین است که داستان‌های بورخس و کافکا را به یادم آوردند) و از طرفِ دیگر در قرن بیستم می‌گذرند، یعنی در زمانی که نمی‌توان مثل حکایت‌ها به سادگی نسخه پیچید، نفوذ و تقدس مذهب بین مردم کم شده و از همه مهم‌تر هیتلر یهودی‌ها را قلع‌وقمع کرده. شخصیت‌های داستان‌های سینگر -که معمولن مثل خود او نویسنده‌اند- شگفت‌زده و حیران از این دنیای آشفته به دنبال تکیه‌گاهی می‌گردند: اصول و سنت‌های فراموش‌شده، عشقی تازه یا شاید هم نوشتن.

سینگر در سخن‌رانی اهدای جایزه‌ی نوبلش، قبل از هر چیز، از شیفتگی‌اش به قصه‌گویی می‌گوید. اعتقاد دارد که ادبیات باید سرگرم کند و در عین حال نشان‌دهنده‌ی مشکلات زمانِ خودش هم باشد. سینگر با تلفیق این دو عنصر اصلی ادبیات و همچنین تلفیق سنت‌های کهن یهود با ویژگی‌های دنیای امروز، صدای خودش را پیدا کرده و داستان‌هایی نوشته که خاصِ خودش است.

طبیعتن همه‌ی داستان‌ها هم‌سطح نیستند، اما تعداد داستان‌های خوب در این مجموعه آن‌قدر هست که بتوانم بگویم از بهترین مجموعه‌داستان‌هایی است که خوانده‌ام.

رؤیای مادرم

آلیس مونرو
ترجمه‌ی ترانه علیدوستی
نشر مرکز
۲۵۰ صفحه - ۵۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۰
۴ از ۵

گاهی سال‌ها کنار کسی زندگی می‌کنیم، خوب می‌شناسیم‌اش، گمان می‌کنیم دیگر برایمان کتاب ِ باز است. یقین داریم دیگر چیز جدیدی برای روکردن ندارد. و ناگهان یک روز، چنان وجه غریبی از همان آدم می‌بینیم که انگار در همان لحظه، تبدیل به یک بیگانه می‌شود، و حس می‌کنیم با موجود اساسا جدیدی مواجهیم. حالا، از میان ده‌ها نقطه‌ی قوتی که می‌شود برای داستان‌نویسی آلیس مونرو برشمرد، مهم‌ترین‌اش را این می‌دانم که همین «ناگهان» ِ زندگی را می‌تواند خیلی دقیق به دام بیندازد. در واقع، تخصص مونرو - که به چخوف شبیه‌اش دانسته‌اند - این است که با یک داستان کوتاه - اغلب هم برآمده از دل روزمره‌گی‌ها - می‌تواند قدر یک رمان ِ‌ درست‌وحسابی، راجع به آدم‌های داستان، هیستوری به دست بدهد. طوری که من ِخواننده هم بتوانم آن آدم را بشناسم، و کمی بعدتر، وقتی در لحظه‌ای epiphanic پیله‌‌اش را می‌شکافد و با شکلی دگردیسی‌شده بیرون می‌پرد، من هم بتوانم شگفت‌زده شوم. و بتوانم «بفهمم».

مونرو، به گفته‌ی خودش، برای چیزی که «سطح زندگی» می‌نامیم‌اش اهمیت فوق‌العاده‌ای قائل است. داستان‌هایش در همین وادی می‌گذرند. معتقد است نوشتن از سطح، راه را به سمت بافت و معنای زندگی باز می‌کند، و این روند را چندان قابل‌تحلیل هم نمی‌داند. در واقع این ادعا یعنی که وقتی داستان ِ مرا می‌خوانی، سطح دیگر سطح نیست. سطحی به معنای رایج وجود ندارد که بخواهیم از آن به دل واقعیت نقب بزنیم و به عمق برسیم. هیچ‌چیزی نیست که بتوان بی‌اعتنا از کنارش گذشت، نشانه‌های کوچک معناهای بزرگ دارند. سطح، تنها بخش از زندگی سایرین است که ما در آن راهی داریم. تنها چیزی است که عملا با آن مواجهیم. پس اگر پی ادراکی هستیم، باید همین سطح را بکاویم و به‌دقت تماشا کنیم. و اگر این را کنار چیزی که در بند بالا نوشتم بگذارم، نتیجه‌اش پدیده‌ای می‌شود بسیار شبیه به تجربه‌ی عینی ِ ما از زیستن : تماشای هم‌زمان ِسطح و عمق، بدون هیچ ‌توضیح اضافی.

از آلیس مونرو دو مجموعه‌داستان خوانده‌ام. فرار (با ترجمه‌ی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر)، و رؤیای مادرم (با ترجمه‌ی ترانه‌ علیدوستی، نشر مرکز). هر دو را دوست داشته‌ام. در مجموعه‌ی «رؤیای مادرم»، داستان «کوئینی» و داستان هم‌نام مجموعه – که خیلی نفس‌گیر بود - را بیشتر از بقیه دوست دارم.

ترجمه‌ی ترانه علیدوستی گاهی خوب است و گاهی بد، اما جمعا طوری نیست که خواندن را دشوار کند. فیلم «کنعان» (ساخته مانی حقیقی) هم اقتباسی ناموفق از داستان ِ خوب ِ «تیر و ستون» از همین مجموعه است.

ظلمت آشکار

خاطرات دیوانگی

ویلیام استایرن
ترجمه‌ی افشین رضاپور
نشر ماهی
۷۲ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۸
۱.۵ از ۵

قبل از خواندن «ظلمت آشکار»، حتا اسم نویسنده – که ظاهرن آدم سرشناسی هم هست – را نشنیده بودم، ولی وقتی خاطرات افسردگیِ نویسنده‌ای را که در کتابی جمع و جور با طرح جلد «شب پرستاره»‌ ونگوگ چاپ شده می‌بینی،‌ چاره‌ای نداری جز این که بخوانی‌ش. نتیجه کاملن ناامید کننده بود. کتاب – که به صورت مقاله هم چاپ شده - با پذیرش نویسنده حالت افسردگی‌اش را، وقتی به پاریس سفر کرده، آغاز می‌شود. بعد از آن داستان‌های تاثیر افسردگی بر ملاقات‌ها و فعالیت‌های روزمره‌اش را داریم و درگیری او با داروها و روش‌های درمانی که بعضن بیماری‌اش را تشدید کرده‌اند، یافتن مشابهات بین حالات نویسنده و نویسندگان بزرگ دیگر و در آخر، فروپاشی و تصمیم جدی به خودکشی که به بستری شدن او در بیمارستان روانی و بهبودی می‌انجامد.

کتاب در یک کلام خوب نیست. پیوستگی‌ی که در بازگویی روند پیشرفت بیماری از یک نویسنده‌ انتظار داری را ندارد. در شرح جزییات و حالت‌های روحی افسردگی موفق نیست و حتا بدگویی او از روش‌های درمانی‌اش، ممکن است خواننده‌ی مبتلای کم‌اطلاع را به دوری همیشگی از آن روش‌ها وا دارد – و مساله وقتی خطرناک می‌شود که بدانیم این کتاب قبلن با نام «افسردگی چیست» در ایران چاپ شده است. هر از گاهی چند سطر که قوی نوشته شده‌اند به چشم می‌خورد، ولی باز به پراکنده‌گویی‌ها و خاطرات بی‌رمق و بی‌ارتباط برمی‌گردیم. در آخر، نه نثر ادبیِ درخوری، نه شرح خاطرات جذابی، و در پایین‌ترین سطح، نه حتا اطلاعات علمی دقیقی، هیچ کدام دستگیر خواننده نمی‌شود.

×××

«در افسردگی امید به رهایی و بهبود نهایی غایب است. درد بی‌رحم و بی‌امان است و آنچه وضع را غیرقابل تحمل می‌کند،‌این پیش آگاهی است که درمانی در راه نیست – نه در یک روز، یک ساعت، یک ماه، یا یک دقیقه. اگر تسکین خفیفی باشد، آدم می‌داند که موقت است؛ درد بیش‌تری در راه است و نومیدی حتا شدیدتر از دردی است که روح را خرد می‌کند. بنابراین مانند امور عادی تصمیم‌گیری برای زندگی روزانه مستلزم گذر از موقعیتی رنج‌آورتر به موقعیتی بهتر – یا گذر از ناراحتی به راحتی نسبی، یا از کسالت به فعالیت – نیست، بلکه گذری است از درد به درد. آدم حتا مدت کوتاهی بستر پرمیخ خود را ترک نمی‌کند، بلکه به هر جا برود، بسترش به پشتش چسبیده است. این به تجربه‌ای جالب توجه می‌انجامد – تجربه‌ای که من آن را با حال و روز معلولان جنگی مقایسه می‌کنم. زیرا در دیگر بیماری‌های جدی، بیماری که دچار نابودی است، معمولا روی تخت افتاده، احتمالا مسکن خورده و به او لوله‌ها و سیم‌های سیستم‌های زندگی‌بخش وصل کرده‌اند، ولی دست‌کم در حالتی آرام و در محلی جداگانه. بیماری مزمنش حتمی، پذیرفته شده و آبرومندانه است. اما فرد مبتلا به افسردگی چنین آزادی انتخابی ندارد و خود را همچون یک معلول جنگی، تحمیلی به خانواده و اجتماع می‌بیند. باید به رغم رنجی که مغزش را می‌بلعد، قیافه‌ی کسی را بگیرد که با وقایع روزمره و معاشرت با دیگران مشغول است. باید سعی کند با دیگران خوش و بش کند، به سوال‌ها پاسخ دهد، آگاهانه سر بجنباند و ابرو در هم بکشد و حتا – پناه بر خدا – لبخندی بزند. ولی همین تلاش برای گفتن چند کلمه‌ی ساده عذابی الیم است.»

برچسب‌ها: ویلیام استایرن، نشر ماهی

خانه ادریسیها

غزاله علیزاده
انتشارات توس
چاپ پنجم. زمستان ۱۳۸۷
۶۲۷ صفحه، ۱۲۰۰۰ تومان
۳ از ۵

خانه ادریسیها به سبک رمان‌های بزرگ کلاسیک نوشته شده است. فضای آغازین داستان هم فضای مشترک خیلی از رمان‌های بزرگ دنیاست. رمان‌های قرن نوزدهمی. خانه‌ای اشرافی و زیبا، اما کهنه و خاک‌گرفته، و خانواده‌ای در حال فروپاشی. لقا، خانم‌بزرگ و وهاب، به همراه یاورِ خدمتکار، بقایای خانوادۀ ادریسی‌ها هستند. مادربزرگ، دختر و نوۀ پسری که پدر و مادرش مرده‌اند. اما فروپاشی خانه در این رمان با رمان‌هایی که آن‌ها را الگوی خود قرار داده متفاوت است. خانواده خود ته کشیده است و حالا غریبه‌ها به خانه هجوم می‌آورند. ورود غریبه‌ها در همان صفحات اولیۀ داستان رخ می‌دهد. غریبه‌ها که آتشکار خوانده می‌شوند و خودشان خودشان را با لقب قهرمان صدا می‌کنند، گروهی هستند با مسلکی شبه‌کمونیستی که بر شهر مسلط شده‌اند، خانه‌های اشراف را مصادره می‌کنند، غارت می‌کنند و آن‌ها را به خانه‌هایی عمومی تبدیل می‌کنند. خانه ادریسی‌ها کم‌کم پر می‌شود از زن‌ها و مردهای فقیری که برای سکونت به آنجا می‌آیند، زنی نیز که بیشتر شبیه به مردهاست، به نام شوکت، ریاست خانه را به عهده می‌گیرد.
وهاب، مردِ نحیفِ خاندانِ ادریسی، روشنفکرِ خارج‌درس‌خوانده و افسرده‌ای است که با خاطرۀ رحیلا، عمۀ مرده‌اش زندگی می‌کند. لقا، دختری است نه‌چندان جوان که از مردها می‌ترسد و بوی مرد به رعشه‌اش می‌اندازد. خانم‌بزرگ آدمِ عادی خانواده است که زود تسلیم غریبه‌ها می‌شود، یا بهتر بگوییم، زندگی‌اش را کرده و حالا دیگر به راحتی تسلیم همه چیز می‌شود.
آدم‌های جدید و آدم‌های قدیمی خانه کم‌کم هویتی مشترک پیدا می‌کنند. از خانۀ کهنه و تاریخش تقدس‌زدایی می‌شود و رسوم و عادات قدیمی فرو می‌ریزند. آدم‌های قدیمی تغییر می‌کنند. رکسانا، بازیگر معروف، که شباهتی غریب به رحیلای مرده دارد به خانه می‌آید و وهاب را زیر و رو می‌کند. لقا مجبور می‌شود ترسش از مردها را کنار بگذارد، به میان جمع بیاید و با آنها زندگی کند. حتی رفته رفته به مردها و مردانگی دل هم می‌بندد. خانم بزرگ به میراث خاندان بی‌اعتنا می‌شود، معلوم می‌شود او و قهرمانی پیر و کنارگذاشته شده عشق‌های قدیمی همدیگر بوده‌اند... . از اواسط داستان رنگ و بوی سیاسی بیشتر می‌شود. خانۀ تازه و هویت مشترک آدمها، در برابر آتشخانۀ مرکزی قد علم می‌کند که به حکومتی دیکتاتوری تبدیل شده. آدمها یک بار دیگر از هم می‌پاشند.
خانۀ ادریسی‌ها ایدۀ جالبی دارد. با وسواس نوشته شده است. با زبانی بسیار پاکیزه و پر جزئیات. خواندنش حوصله می‌خواهد، هم به دلیل حجم زیادش و هم به دلیل کش‌دار بودن و بی‌اتفاق بودن بعضی بخش‌ها. نویسنده برای خنثی کردن این ویژگی داستانش در بعضی از قسمت‌ها صحنه‌هایی کارناوال‌گونه و خلاقانه اضافه کرده است که از بخش‌های دوست‌داشتنی رمان هم هستند (مثل پا شستنِ جمعی آدمهای خانه، یا رقص دسته جمعی‌شان)، اما این صحنه‌ها و خرده‌داستان‌هایی هم که بیشتر در انتهای کتاب وارد می‌شوند مشکل را به کلی حل نمی‌کنند و حتی بعضی از آنها خودشان تمرکز خواننده را به هم می‌زنند. مشکل اصلی داستان اما دوگانگی فضای آن است. داستان در یک فضای ناکجاآبادی شروع می‌شود. اسم‌ها، آدم‌ها، فضاها، همه بین ایرانی و سامی و ارمنی در نوسانند. معلوم نیست این خانه کجاست و این آدم‌ها متعلق به چه فرهنگ و تاریخی هستند. حتی آتشخانۀ مرکزی، با وجود شباهت بسیار زیادش به نظام کمونیستیِ وقت، که بر اقمار شوروی حکومت می‌کرده است، مختصات خودش را دارد. با این که نام اولین بخش از کتاب «عشق‌آباد» است اما خواننده نیاز خاصی نمی‌بیند که این نام را به جغرافیایی خاص تعبیر کند. اما از نیمۀ دوم داستان این فضای بینابینی و نامعلوم به طرزی تصنعی به فضایی معلوم تبدیل می‌شود. یا شاید بهتر باشد بگویم که نویسنده تلاش می‌کند این فضا و آدم‌هایش را به آدم‌هایی با جغرافیای مکانی و زمانی مشخص تبدیل کند اما چندان موفق نیست. به خاطر همین است که رمان دوپاره است و متناقض. شاید اگر همان فضای ناکجاگونۀ اولیه حفظ می‌شد، داستان چندین و چند پله از این چیزی که الان هست بالاتر می‌رفت و لااقل می‌توانست با خلق فضای کامل و خاص خودش، شخصیت‌هایش را هم توجیه کند. اما حالا، به دلیل معلق بودن داستان بین واقعیت و ناواقعیت، شخصیت‌ها نیز گاه و بی‌گاه ناملموس و غیرواقعی‌اند. بیشترین وجه غیرواقعی بودن آن‌ها هم در جنسیت‌شان است. در این رمان، جنسیت‌ شخصیت‌ها تقریباً نادیده گرفته شده است. هیچ کدام از شخصیت‌ها به درستی زن یا مرد نیستند. آن‌هایی هم که مثل لقا مشکل جنسی مشخص و روشنی ندارند، انگار جنسیت هیچ نقشی در اعمالشان ندارد. عشق وهاب و رکسانا، هیچ شباهتی به عشق یک زن و مرد جوان ندارد، مدتی طولانی در یک خانه با هم زندگی می‌کنند و فقط با هم به زبانی ادبی و نامفهوم حرف‌هایی عجیب می‌زنند. انگار دو روح بی‌جسم باشند. در شخصیت‌پردازی، غلبه با همان وجه استعلایی و فراواقعی آغازین داستان است، اما تلاش برای واقعی کردن فضا در نیمۀ دوم داستان، شخصیت‌ها را به طراحی‌هایی سطحی از یک انسانِ بدون جسم تبدیل کرده است. آدم‌هایی که خیلی وقت‌ها گفتگوها و اعمالشان بی‌دلیل و بی‌منطق به نظر می‌رسد و انگار فقط حرف می‌زنند تا نویسنده قلمفرسایی کرده باشد.
اما زبان پاکیزۀ داستان و دایرۀ لغات مورد استفادۀ نویسنده واقعاً قابل توجه است. خصوصاً وقتی زبان خانۀ ادریسیها و قلم غزاله علیزاده را مقایسه کنید با داستان‌های پرغلطی که این روزها چاپ می‌شوند و نویسندگانشان انگار چیز زیادی دربارۀ زبان فارسی نمی‌دانند.
ناشر دو نقد/تفسیر هم به آخر کتاب اضافه کرده است که جلال ستاری و محمد مختاری آنها را نوشته‌اند. از نوشتۀ ستاری چیز زیادی دستگیر من نشد، اما نقد محمد مختاری خوب بود، از دیدی فرمالیستی به داستان نگاه کرده بود و چارچوب خوب و محکمی هم داشت.

بانوی سالخورده گل‌برگ‌های خشک را بویید: «از ابتدای بیماری، دخترعمو لوبا را در این اتاق، مخفی می‌کردند؛ دریچه‌ها تخته‌کوب بود، کرکره‌های چوبی، سراسر روز بسته. در اتاق تاریک دمدار، شمع می‌افروختند. بالای تخت می‌نشست، اغلب می‌لرزید، لحاف را به خود می‌پیچید. آینه را با تور پوشانده بود، تاب دیدن خود را نداشت. صبح به صبح پدربزرگ در را باز می‌کرد، خدمت‌کارها گل‌های تازه را دسته دسته تو می‌آوردند، با گل‌های پژمردۀ روز پیش عوض می‌کردند. پدربزرگ و عموها، از قول طبیب می‌گفتند بیماری مرموز او با عطر گل‌های سفید معالجه می‌شود. از شکاف در می‌دیدمش، با تبسمی بی‌رمق، دستی برایم تکان می‌داد. بیست ساله بود، قد و قامتی بلند، چشم‌هایی تابناک، طاق ابروهای قوسی، دهانی سرخ و نیم‎شکفته داشت، روی موهای سیاهش، گردی لاجوردی نشسته بود. رنگ چشم‌هایش تغییر می‌کرد، در کنار گلدان آبی، به اعماق دریا شبیه می‌شد، وقتی نزدیک پنجره می‌رفت، بازتاب نور چمنزار، جلای زمرد به آنها می‌داد، شب مثل شبق می‌درخشید، در سپیده‌دم رنگ می‌باخت، نزدیک ظهر به روشنی یشم می‌شد. سایۀ کاج‌ها، بر پیشانی‌اش می‌افتاد. طراوت اندام و چهره‌اش ذات بی‌پایان جوانی بود. در رگهای او انگار شیر تازه می‌گشت. عطر مرموزی از بسترش برمی‌خاست. گاهی در اتاق راه می‌رفت، بلند حرف می‌زد، خود را به نام‌هایی غریب می‌نامید. وقتی تابوت لوبا را بیرون می‌بردند، خانه از عطر گل پر شد.» 

اسفار کاتبان

ابوتراب خسروی
نشر قصه و نشر آگه
۱۸۹ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ چهارم، ۱۳۸۳
۳ از ۵

سعید و اقلیما در جریان تحقیق خود درباره‌ی اسطوره‌ها به بازخوانی چند کتاب و چند روایت می‌پردازند تا «اسفار کاتبان» همان طور که از اسمش پیداست کتابی شود که از چند کتاب در چند مقطع زمانی مختلف تشکیل شده. این‌جوری لایه‌های مختلف روایت شکل می‌گیرد که در طول کتاب موازیِ هم پیش می‌روند:
یکی ماجرای سعید و اقلیما که عشق ممنوعی است بین دختر یهودی و پسر مسلمان، یکی هم ماجرایی که پدر سعید در جریان بازنویسی کتابِ «شیخ یحیی کندری» از خودش و شاه‌منصور (از قول شیخ یحیی کندری) می‌نویسد و دیگری هم ماجرای جد اقلیما که برای پیدا کردن نیمه‌ی جسد عارفی یهود به ایران می‌آید و درگیر ماجرایی عاشقانه می‌شود.

ایده‌ی اصلی اسفار کاتبان خلقت دوباره و زنده‌کردن ماجراها و شخصیت‌ها با نوشتن است. هر کاتبی می‌نویسد تا عین واقعه دوباره واقع شود و در یاد بماند. کاتبان در طول تاریخ کتاب‌ها را بازنویسی می‌کنند و داستانِ خود را به آن می‌افزایند. پدر سعید کتاب شیخ یحیی کندری را می‌نویسد و شخصیت‌ها براش همان‌قدر زنده می‌شوند که زنش، رفعت‌ماه زنده است. سعید -آخرین کاتب- هم چند ماجرا را می‌نویسد تا خودش هم در شخصیت‌ها حل شود.

مهم‌ترین ویژگی کتاب نثرش است، هر ماجرا با زبان و لحن آن زمان نوشته شده و با وجود تنوع، زبان یک‌دست است. ولی فکر می‌کنم روایت‌های مختلف در کنار هم روایتِ یک‌دستی نساخته‌اند. شاید بتوان از نظر مفهومی و با تکیه به ارجاع‌های بیرون از داستان حضور آن‌ها را کنار هم توجیه کرد (ر.ک. کاشیگری کاخ کاتبان، صالح حسینی و پویا رفوئی، انتشارات نیلوفر)، ولی دستِ کم من نتوانستم تأثیر روایت‌ها را روی هم و به خصوص روی روایتِ زمان حال داستان بفهمم. کلن به نظرم زمان حال داستان خیلی خنثی‌تر و دمِ دستی‌تر از روایت‌های گذشته آمد و شخصیت‌ها خالی‌تر از آن بودند که کاری ازشان سر بزند.

×××
«رفعت‌ماه از پنجره سر بیرون می‌برد و گریه می‌کند. حتماً برای این‌که من صدای گریه‌اش را نشنوم. ولی من صدای گریه‌اش را می‌شنوم و می‌نویسم و باید که هواپیمایی را هم که آسمان سرمه‌ای غروب را می‌شکافد، بنویسم. و صدای مارشی که از رادیو پخش می‌شود و شاه مغفور که در شاه‌نشین پرسه می‌زند و شب را که سپری شده و خورشید هم که طالع شده. نور آفتاب از آفتابگیر سقف بر شانه‌های رفعت‌ماه می‌تابد که خم شده و سر به حیاط می‌برد که در حیاط، تاریکی سیال شب ایستاده و رفعت‌ماه نمی‌داند آفتابی که در متن نوشته می‌شود بر شانه‌هایش می‌تابد.»