ظلمت آشکار
خاطرات دیوانگی
ویلیام استایرن
ترجمهی افشین رضاپور
نشر ماهی
۷۲ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۸
۱.۵ از ۵
قبل از خواندن «ظلمت آشکار»، حتا اسم نویسنده – که ظاهرن آدم سرشناسی هم هست – را نشنیده بودم، ولی وقتی خاطرات افسردگیِ نویسندهای را که در کتابی جمع و جور با طرح جلد «شب پرستاره» ونگوگ چاپ شده میبینی، چارهای نداری جز این که بخوانیش. نتیجه کاملن ناامید کننده بود. کتاب – که به صورت مقاله هم چاپ شده - با پذیرش نویسنده حالت افسردگیاش را، وقتی به پاریس سفر کرده، آغاز میشود. بعد از آن داستانهای تاثیر افسردگی بر ملاقاتها و فعالیتهای روزمرهاش را داریم و درگیری او با داروها و روشهای درمانی که بعضن بیماریاش را تشدید کردهاند، یافتن مشابهات بین حالات نویسنده و نویسندگان بزرگ دیگر و در آخر، فروپاشی و تصمیم جدی به خودکشی که به بستری شدن او در بیمارستان روانی و بهبودی میانجامد.
کتاب در یک کلام خوب نیست. پیوستگیی که در بازگویی روند پیشرفت بیماری از یک نویسنده انتظار داری را ندارد. در شرح جزییات و حالتهای روحی افسردگی موفق نیست و حتا بدگویی او از روشهای درمانیاش، ممکن است خوانندهی مبتلای کماطلاع را به دوری همیشگی از آن روشها وا دارد – و مساله وقتی خطرناک میشود که بدانیم این کتاب قبلن با نام «افسردگی چیست» در ایران چاپ شده است. هر از گاهی چند سطر که قوی نوشته شدهاند به چشم میخورد، ولی باز به پراکندهگوییها و خاطرات بیرمق و بیارتباط برمیگردیم. در آخر، نه نثر ادبیِ درخوری، نه شرح خاطرات جذابی، و در پایینترین سطح، نه حتا اطلاعات علمی دقیقی، هیچ کدام دستگیر خواننده نمیشود.
×××
«در افسردگی امید به رهایی و بهبود نهایی غایب است. درد بیرحم و بیامان است و آنچه وضع را غیرقابل تحمل میکند،این پیش آگاهی است که درمانی در راه نیست – نه در یک روز، یک ساعت، یک ماه، یا یک دقیقه. اگر تسکین خفیفی باشد، آدم میداند که موقت است؛ درد بیشتری در راه است و نومیدی حتا شدیدتر از دردی است که روح را خرد میکند. بنابراین مانند امور عادی تصمیمگیری برای زندگی روزانه مستلزم گذر از موقعیتی رنجآورتر به موقعیتی بهتر – یا گذر از ناراحتی به راحتی نسبی، یا از کسالت به فعالیت – نیست، بلکه گذری است از درد به درد. آدم حتا مدت کوتاهی بستر پرمیخ خود را ترک نمیکند، بلکه به هر جا برود، بسترش به پشتش چسبیده است. این به تجربهای جالب توجه میانجامد – تجربهای که من آن را با حال و روز معلولان جنگی مقایسه میکنم. زیرا در دیگر بیماریهای جدی، بیماری که دچار نابودی است، معمولا روی تخت افتاده، احتمالا مسکن خورده و به او لولهها و سیمهای سیستمهای زندگیبخش وصل کردهاند، ولی دستکم در حالتی آرام و در محلی جداگانه. بیماری مزمنش حتمی، پذیرفته شده و آبرومندانه است. اما فرد مبتلا به افسردگی چنین آزادی انتخابی ندارد و خود را همچون یک معلول جنگی، تحمیلی به خانواده و اجتماع میبیند. باید به رغم رنجی که مغزش را میبلعد، قیافهی کسی را بگیرد که با وقایع روزمره و معاشرت با دیگران مشغول است. باید سعی کند با دیگران خوش و بش کند، به سوالها پاسخ دهد، آگاهانه سر بجنباند و ابرو در هم بکشد و حتا – پناه بر خدا – لبخندی بزند. ولی همین تلاش برای گفتن چند کلمهی ساده عذابی الیم است.»
برچسبها: ویلیام استایرن، نشر ماهی