جاودانگی

میلان کوندرا
ترجمه حشمت‌الله کامرانی
نشر علم
۴۵۴ صفحه، ۷۲۵۰ تومان
چاپ هشتم، ۱۳۸۶
۵ از ۵

هشدار: این پست منو به شکلی نامعمول طولانی است. در صورت تمایل به خواندن معرفی مختصر کتاب، به خواندن بندهای اول، سوم، و ششم متن اکتفا کنید.

میلان کوندرای نویسنده در کنار استخری در طبقه بالای یک ساختمان بلند در پاریس نشسته که زنی شصت یا شصت و پنج ساله از آب بیرون می‌آید، می‌ایستد، دستش را بالا می‌برد و انگار که توپی را پرتاب می‌کند، برای نجات غریق جوان کنار استخر دست تکان می‌دهد. کوندرا در لحظه اسیر افسون زیبایی نامنتظره این صحنه می‌شود و ناخودآگاه نام «اگنس» به ذهنش می‌آید. این آغاز رمان بزرگی می‌شود به نام «جاودانگی».

جاودانگی پیچیده‌ترین و طولانی‌ترین رمان کوندرا است؛ رمانی انباشته از شخصیت‌های اصلی و ماجراهای فرعی. این رمان بیش از هر اثر دیگری از کوندرا اصلی‌ترین ویژگی‌های داستان‌نویسی او را داراست: خورده‌داستان‌هایی در تبیین و توصیف شخصیت‌ها، حضور مستقیم و صریح نویسنده، پرداخت بنیادی به تاریخ و حکایت‌های تاریخی، نظریه‌پردازی و فکرورزی، تصادف، و ماجرایی که «قصه» چندانی ندارد و در عین حال بسیار پیچیده است. شاید تنها خصوصیت عمومی داستان‌های کوندرا که در این کتاب به غلظت نمی‌رسد و در اوج نیست سیاست باشد. دلیل آن هم خیلی گنگ نیست. جاودانگی به شروع دوره‌ای از نویسندگی کوندرا تعلق دارد که او پس از آن خود را «نویسنده‌ای فرانسوی» به حساب می‌آورد، و نه چک.

کوندرا اغلب رمان‌هایش را «برای» یکی از شخصیت‌هایش می‌نویسد، به این معنا که راجع به او یا در تشریح و تفسیر وضعیت او می‌نویسد و بیشتر از همه شخصیت‌هایش او را دوست دارد (و البته بیشتر از همه او را اذیت می‌کند). این شخصیت اصلی در رمان جاودانگی بدون شک اگنس است؛ زنی فرانسوی، مادر یک دختر تازه به جوانی رسیده، و همسر مردی خوش‌تیپ و موفق. و شاید بشود گفت جاودانگی، بی آن که به معنای متداول و معهود، قصه‌ای حول شخصیت اگنس داشته باشد، داستان تنهایی اوست. تنهایی، آن هم از نوعی که در میان جمع و در کنار عزیزترین‌ها اتفاق می‌افتد، و شغلی تمام‌وقت است.

اما جز پرداختن به زندگی اگنس و اطرافیانش، کوندرا در جاودانگی به جاهای بسیاری سرک می‌کشد. یک فصل کامل به گوته، شاعر آلمانی، و بتینا، معشوقه تاریخی او، اختصاص دارد. احتمالا اسم رمان هم از همین فصل انتخاب شده. در جایی دیگر گوته و ارنست همینگوی با هم در جاده‌ای روی تپه‌های سرسبز آن دنیا قدم می‌زنند و درددل می‌کنند. یک فصل کامل به شخصیتی کاملا «بی‌ربط» به باقی داستان اختصاص داده شده. دوست کوندرا، پروفسور آوناریوس، هم سهمی اساسی در رمان دارد. او مدام به جهان داستان در حال نوشته شدن رفت و آمد می‌کند و با شخصیت‌ها تعامل و ملاقات دارد.

توانایی‌های کوندرا در تولید رمان حیرت‌آورند. علاوه بر تمام آن چه بالاتر به آن اشاره کردم، جاودانگی احتمالا «حرفه‌ای‌ترین» کار کوندراست، به این معنا که، در کنار تولید یک رمان دلپذیر برای مخاطب، دغدغه‌های نویسندگی بسیاری دارد و بحث زیادی درباره هنر و داستان‌نویسی می‌کند. او استراتژی‌های مختلفی برای نوشتن مطرح می‌کند و همه را هم به کار می‌گیرد. به عنوان مثال، بخش جنگ، از بخش‌های هفتگانه رمان، به طور کامل به آفرینش موقعیت‌هایی برای خودنمایی شخصیت‌ها و تولید توصیف‌های استعاری از آن‌ها اختصاص دارد. در راستای همین جسارت‌ها هم هست که در فصل آخر نویسنده چند تایی از شخصیت‌های رمانش را می‌بیند و همراه پروفسور آوناریوس با یکی از آن‌ها شراب می‌خورد و گپ می‌زند.

بدبختانه، وضعیت ترجمه و چاپ جاودانگی به شکل تاسف‌آوری بد است. ترجمه پر است از غلط‌های نگارشی و ویرایشی، دست‌اندازهای لغوی و عبارات و ترکیب‌های نامانوس و بدآهنگ، و جمله‌هایی که خیلی وقت‌ها ناخوشایند و گاهی گنگ‌اند. در بی‌خیالی ناشر هم همین بس که هنوز در صفحه اول رمانی که چاپ هشتم آن دست من است، غلط‌نامه‌ای مبسوط آورده که لطفا پیش از مطالعه تصحیح کنیم (من چاپ پنجم جاودانگی را هم خوانده‌ام. غلط‌نامه‌اش همین بود.)، و تازه این فقط شامل غلط‌های اساسی و تاثیرگذار است، و گرنه که بعد از این‌ها هم خواندن کتاب باید با ویرایشِ هم‌زمان همراه شود. اما سعی کنید، از ورای این وضعیت اسف‌بار، کوندرای نویسنده را ببینید و از او لذت ببرید. لذت ادبی ناب.

***

«من گفتم:
- من هم همین‌طور، من آلکساندر دوما را دوست دارم. با این همه از اینکه تقریباً همۀ رمانهایی که تابه‌حال نوشته شده‌اند، زیاده از حد تابع قواعد وحدت عمل هستند، تأسف می‌خورم. منظور من آن است که در مغز و هستۀ آنها سلسلۀ واحدی از کنشها و رویدادها وجود دارد که به طور علّی به هم مربوطند. این رمانها مثل خیابان تنگی هستند که کسی شخصیتهایش را به ضرب تازیانه به جلو می‌راند. تنش دراماتیک بلا و مصیبت واقعی رمان است، زیرا این تنش همه‌چیز را تغییر می‌دهد؛ حتی زیباترین صفحه‌های رمان، حتی حیرت‌انگیزترین صحنه‌ها و مشاهدات را به صورت مرحله‌های ساده‌ای در می‌آورد که به نتیجه نهایی منتهی می‌شوند، و در همین نتیجه نهایی است که معنی هر چیزی که قبلاً ذکری از آن شده است، متمرکز می‌شود. رمان در آتش تنش خود، مثل یک بغل کاه می‌سوزد.
پروفسور آوناریوس با ناراحتی گفت:
- وقتی حرفهایت را می‌شنوم فقط امیدوارم که رمانت ملال‌آور نشود.
- تو فکر می‌کنی هر آنچه از تعاقب دیوانه‌وار یک نتیجه نهایی بری باشد، ملال‌آور است؟ وقتی تو این مرغابی عالی را می‌خوری، آیا دچار ملال می‌شوی؟ آیا تو با شتاب به سوی هدفی می‌روی؟ برعکس، می‌خواهی که این مرغابی هر چه آرام‌تر وارد بدنت شود و مزه‌اش هیچ‌وقت به پایان نرسد. رمان نباید شبیه مسابقه دوچرخه‌سواری بشود بلکه باید مثل ضیافتی باشد با غذاهای بسیار. من مخصوصاً منتظر بخش ششم همین کتاب هستم. یک شخصیت کاملاً جدید وارد رمان می‌شود. و در پایان همان بخش بدون آنکه اثری برجا بگذارد ناپدید می‌شود. او باعث هیچ چیز نمی‌شود و هیچ تأثیری برجا نمی‌گذارد. من این شخصیت را دقیقاً به این سبب دوست دارم. بخش ششم، رمانی است در داخل یک رمان، و غم‌انگیزترین داستان شهوی است که تابه‌حال نوشته‌ام. این داستان تو را هم غمگین می‌سازد.
آوناریوس در سکوتی آشفته فرو رفت. پس از مدتی با صدایی مهربان از من پرسید:
- و اسم رمانت چیست؟
- سبکی تحمل‌ناپذیر هستی [بار هستی]
- فکر می‌کنم قبلاً کسی آن را نوشته است.
- خودم نوشتم! اما آن‌موقع دربارۀ عنوان آن کتاب اشتباه کردم. گمان می‌کنم آن عنوان مال رمانی است که الآن دارم می‌نویسم.» - صفحه ۳۱۳، ۳۱۴ کتاب

برای خواندن فصل ششم از بخش سوم کتاب، با عنوان «یازدهمین فرمان»، به این‌جا بروید.

مهمانی خداحافظی

میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری
انتشارات گیل (با همکاری انتشارات روشنگران و مطالعات زنان)
۳۱۰ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۷۹
۴.۵ از ۵

«مهمانی خداحافظی» از کتاب‌هایی است که کوندرا پیش از مهاجرت، و در کشور خودش، چک، نوشته است. داستان پیچیده و پر از شخصیت‌های اصلی است و مثل اغلب کتاب‌های دیگر کوندرا، با وجود این که این شخصیت‌ها به هم مربوط و از هم، مستقیم یا نامستقیم، متأثر می‌شوند، رشته‌های ارتباطی بین آن‌ها بسیار محکم و قابل قبول است و حضور پررنگ «اتفاق» و «تصادف» هم لطمه‌ای به منطق دقیق و زیبای رمان نمی‌زند.

کتاب از عصر دوشنبه‌ای شروع می‌شود که روزنا، پرستار آسایشگاه کوچک یک شهر کوچک که به خاطر تأثیر شفابخش چشمه آب‌معدنی‌اش در زمینه امراض زنان و نازایی مسافران زیادی را به خود جلب می‌کند، به کلیما زنگ می‌زند و به او خبر می‌دهد که حامله است. کلیما، که نوازنده ترومپت است و شش هفته پیش‌تر برای اجرای برنامه به آن شهر کوچک رفته بوده و برای تفریح شب را با یکی پرستاران زیبای آسایشگاه گذرانده، از شنیدن خبر وحشت می‌کند و مصمم می‌شود روزنا را به سقط راضی کند. اما روزنا که حس می‌کند عاشق کلیما است، مصرانه قصد دارد بچه را حفظ کند؛ هم به عنوان نشانی از عشقش، هم به عنوان پاره‌ای از وجود خودش.

کتاب در پنج «روز» نوشته شده است. روز اول همان بود که در بند قبل خواندید و، جز روزنا و کلیما، از شخصیت‌های اصلی رمان فقط کامیلا، همسر کلیما، در آن حضور دارد. در «روز دوم» کلیما به سراغ روزنا می‌رود و، با فریب و وعده، تقریباً او را متقاعد به سقط می‌کند. در این فصل میلیونر آمریکایی، بارتلف، دکتر زنان، اسکرتا، و دلداده روزنا، فرانتا، هم وارد داستان می‌شوند.

«خداحافظی» در عنوان کتاب، احتمالاً بیش از همه در «روز سوم» نمایان می‌شود. روزی که یاکوب، دوست دکتر اسکرتا و زندانی سیاسی سابق، برای خداحافظی از دخترخوانده‌اش اولگا و دکتر، به شهر کوچک می‌آید. او سرخورده از سرنوشت کشورش و ناامید از مبارزه، توانسته بالاخره جایی بیرون مرزها را برای مهاجرت جور کند و قصد دارد تا چند روز دیگر برای همیشه از وطنش برود. او قرصی آبی‌رنگ هم پیش خودش دارد که روزگاری از اسکرتا گرفته بود و حالا قصد دارد آن را به او پس بدهد. یاکوب پس از آزادی از زندان فکر کرد که در کشوری که در آن آدم روی هیچ‌چیزش حقی ندارد و همه چیز حق مسلم و بی‌چون و چرای حزب است، باید حقی برای خودش جور کند. او از اسکرتا خواسته بود قرصی سمی برایش درست کند تا همیشه مرگش را توی جیبش داشته باشد...

می‌شود گفت که «مهمانی خداحافظی» از چندین نظر از دیگر کتاب‌های کوندرا متفاوت است. آن چه بیشتر از همه به چشم می‌آید این است که، خلاف دیگر داستان‌هایش، نویسنده در این رمان کمتر حرف می‌زند. البته این‌جا هم کوندرا در جایگاه خودش به عنوان نویسنده نشسته است و حضور دارد، اما بیشتر سطرهای کتاب به نقل و روایت شخصیت‌های داستان می‌گذرد. از طرف دیگر، «مهمانی خداحافظی» ماجرای پرشاخ و برگ، حجیم و پرجزئیاتی دارد که اجازه وارد کردن ماجراهای فرعی زیاد را به نویسنده نمی‌دهد، به شکلی که خورده‌داستان‌های بسیاری که در رمان‌های کوندرا وجود دارند و اگر به دنبال هدف روایی رمان باشیم می‌توان آن‌ها را از کتاب حذف کرد، در این رمان نیستند و از این لحاظ به رمان دیگرش، «شوخی»، شبیه است.

علی‌رغم آن که نظریاتی درباره بد بودن ترجمه‌های پوریاوری شنیده‌ام، چنین چیزی به نظر خودم نرسیده است. به خصوص در مورد ترجمه‌هایش از کوندرا، گر چه هیچ وقت با یک شاهکار ترجمه روبه‌رو نشده‌ام، اما کمتر هم پیش امده که توی ذوقم بخورد و اذیت شوم. به هر حال، اگر شما با ترجمه‌های پوریاوری مشکل دارید به اطلاعتان برسانم که از این کتاب اقلاً یک ترجمه دیگر هم وجود دارد و آن هم ترجمه عباس پژمان است، با نام «والس خداحافظی».

***

«و بعد البته باید به فکر خودم هم باشم. توی این مملکت والدین را به خاطر نافرمانی بچه‌هایشان و بچه‌ها را به خاطر خلافکاریهای والدینشان مجازات می‌کنند. چه بسیار جوانهایی که به خاطر این که والدینشان مورد بی‌مهری قرار گرفته بودند از مدرسه اخراج شدند! و چه بسیار پدر و مادرهایی که فقط برای رفع خطر از سر راه فرزندانشان عمری تن به تسلیمی بزدلانه دادند! در این مملکت هر کسی که می‌خواهد آزادی خود را حفظ کند باید بچه‌دار شدن را فراموش کند،» یاکوب اینها را گفت و در سکوت فرو رفت.
بارتلف گفت: «فقط پنج دلیل برایمان آورده‌اید. باید پنج دلیل دیگر هم بیاورید که تازه بشود ده دلیل.»
یاکوب با تغیّر گفت: «دلیل آخر اینقدر کوبنده است که خودش پنج دلیل به حساب می‌آید. پدری و مادری مستلزم تأیید مطلق زندگی بشر است. پدر بودن من نسبت به یک بچه در حکم این است که به دنیا اعلام کنم: من به دنیا آمدم، مزۀ زندگی را چشیدم، و آنقدر به نظرم خوب آمد که تولیدمثل را وظیفۀ خود بدانم.»
«و زندگی به نظرتان خوب نیامده؟» - از صفحه ۱۴۱، ۱۴۲

مرتبط:
+ مقاله‌ای از میلان کوندرا در سایت ماندگار (بخش اول: مقدمه‌ای بر تغییرات، بخش دوم: من پایان غرب را تجربه کردم)

برچسب: میلان کوندرا، فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

کتاب خنده و فراموشی

میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری
انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
۱۶۲ صفحه، ۱۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۱
۴.۵ از ۵

فصل اول: نامه‌های گمشده
سال ۱۹۷۱ است و میرِک، از دانشمندان منتقد نظام کمونیستی حاکم بر چک، تصمیم می‌گیرد که نامه‌های عاشقانه‌ای را که زمانی به ژه‌نا، زنی با دماغ بزرگ، نوشته بوده از او پس بگیرد. ژه‌نا و میرِک، هر دو در سال ۱۹۴۸، که کمونیسم به چک وارد شد، کمونیست بودند، اما بعد از آن، هر کدام از یک ضلع مثلث متساوی‌الساقین پایین آمدند: هر چه میرک از کمونیسم متنفرتر می‌شد، ژه‌نا پرشورتر از آن طرفداری می‌کرد. در راه خانه ژه‌نا، که در شهرکی بیرون پراگ است، میرک متوجه می‌شود که دو نفر او را تعقیب می‌کنند، بی‌آن که سعی کنند خود را مخفی کنند. میرک و ژه‌نا هم‌دیگر را می‌بینند. ژه‌نا نامه‌ها را به میرک نمی‌دهد. میرک در راه برگشت به خانه تعقیب‌کنندگانش را گم می‌کند، اما وقتی به خانه می‌رسد می‌بیند که آن‌ها در حال تفتیش خانه هستند. میرک بازداشت، و به شش سال حبس محکوم می‌شود.

فصل دوم: فرشته‌ها
مادام رافائل، معلم دوره تابستانی ویژه خارجی‌ها، به دو شاگرد آمریکایی خود تکلیف می‌کند که برای جلسه بعد گزارشی درباره نمایشنامه کرگدنها، اثر یونسکو، ارائه دهند. میشل و گابریل بحث می‌کنند: «قضیه را به صورت یک نماد نگاه کن». «ادبیات نظام نشانه‌هاست». اما چرا مردم به کرگدن تبدیل می‌شوند؟ «نویسنده قصد داشته تأثیری خنده‌آور ایجاد کند!»
میشل و گابریل، برای القای تأثیر نمایشنامه، دماغ‌های کاغذی روی صورت خود می‌چسبانند و روبه‌روی کلاس می‌ایستند. مادام رافائل از این ابتکار شاگردان محبوبش ذوق می‌کند. سارا، دشمن میشل و گابریل، از این که آن‌ها خود را مضحکه کلاس کرده‌اند خوشحال است. او در میانه صحبت آن‌ها، از جای خود بلند می‌شود، به پشت سر میشل و گابریل می‌رود، و به هر کدام یک لگد می‌زند. سکوت، و بعد: کلاس از خنده منفجر می‌شود، میشل و گابریل به گریه می‌افتند، و مادام رافائل که آن‌ها را از پشت سر می‌بیند، گمان می‌کند این هم بخشی از گزارش آن‌ها بوده برای القای خنده، و پیچ و تاب خوردن فعلی آن‌ها هم از شدت خنده است. مادام رافائل، میشل و گابریل دست هم را می‌گیرند، حلقه‌ای سه نفره درست می‌کنند، می‌رقصند و به آسمان می‌روند.

فصل سوم: نامه‌های گمشده
تامینا زنی بلند بالا و زیبا، سی و سه ساله، و اهل پراگ است که چندین سال پیش با شوهرش از زادگاهشان که به یک زندان بزرگ تبدیل شده بود فرار کردند و به غرب اروپا آمدند. اما شوهرش خیلی زود مرد و حالا تامینا در کافه کوچکی در یک شهر کوچک پیشخدمتی می‌کند. همه او را دوست دارند: شنونده خوبی است. تامینا برای به دست آوردن دفترچه‌هایی که در آن‌ها زندگیش را ثبت کرده بود، دست به دامن بیبی می‌شود، زنی از مشتریان کافه که قصد سفر توریستی به پراگ دارد. اما وقتی سفر بیبی به پراگ منتفی می‌شود، تامینا به هوگو امید می‌بندد. هوگو مردی زشت است که مدتی است عاشق تامینا شده. او، بعد از رسیدن به تامینا، چند مقاله در مذمت کمونیسم در مجله چاپ می‌کند. «پلیس شما همه چیز را در مورد من می‌داند.» هوگو نمی‌تواند به پراگ برود، چون مقاله‌ای ضدکمونیستی نوشته.
تامینا به دفترچه‌های خود نرسید. همچنان با قهوه از مردم پذیرایی کرد و دیگر هیچ‌وقت به چکسلواکی تلفن نکرد.

فصل چهارم: فرشته‌ها
بعد یک روز تامینا سر کار حاضر نشد. پیشتر هرگز چنین چیزی اتفاق نیفتاده بود. همسر صاحب کافه به سراغ تامینا رفت تا ببیند آیا اشگالی پیش آمده است؟ زنگ در خانه‌اش را زد، اما جوابی نیامد. روز بعد دوباره بازگشت، و دوباره - هیچ جوابی نیامد. به پلیس خبر داد. وقتی در را شکستند، تنها چیزی که یافتند آپارتمانی به دقت مرتب‌شده بود، هیچ چیز کم و کسر نشده بود، هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت.
ظرف چند روز بعد هم تامینا به محل کارش خبری نداد. پلیس دوباره پرونده را باز کرد، اما هیچ چیز تازه‌ای پیدا نکرد. پرونده تامینا را در قسمت مفقودشدگان دائمی بایگانی کردند...

***

«تمامی این کتاب قالب واریاسیون را دارد. فصلها، چون بخشهای جداگانۀ سفری که یه سمت یک نُت شاهد، یک اندیشه، یک وضعیت مجرد می‌رود و معنای آن در دوردست رنگ می‌بازد، در پی یکدیگر می‌آیند.
این کتاب رمانی دربارۀ تامینا است و هرگاه تامینا غایب است، رمانی برای تامیناست. او شخصیت اصلی و مخاطب اصلی رمان است، و تمام داستانهای دیگر، واریاسیونهای داستان او هستند و در زندگی او، همچون در آینه‌ای، به هم می‌پیوندند.
این رمانی است دربارۀ خنده و فراموشی، دربارۀ فراموشی و پراگ، دربارۀ پراگ و فرشته‌ها. راستی، از سر تصادف نیست که مرد جوانی که پشت فرمان نشسته رافائل نام دارد.» - صفحه ۱۳۱

مرتبط:
+ بررسی رمان خنده و فراموشی، گفت و گوی مجله آدینه با میلان کوندرا، سایت دیباچه
+ «وحشت از جهان بدون شوخی»، گفت و گوی فیلیپ راث با میلان کوندرا، از «هفت‌ها»، سایت مجتبا پورمحسن

 برچسب: میلان کوندرا، فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

جسم و جان

میلان کوندرا
ترجمه احمد میرعلایی، با مقدمه محمد رحیم اخوت
نشر فردا
۱۳۲ صفحه، ۹۵۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۰
۲.۵ از ۵

«هفت سال پیش، اتفاقاً یک مورد پیچیده بیماری‌های عصبی در بیمارستان شهر ترزا پیدا شده بود. از رئیس بخش جراحی بیمارستان توماس در پراگ برای مشاوره دعوت شده بود، اما رئیس بخش اتفاقاً به درد سیاتیک دچار بود، و چون نمی‌توانست سفر کند توماس را به جای خود فرستاده بود. آن شهر چند میهمان‌خانه داشت، اما اتفاقاً برای توماس اتاقی در آن میهمان‌خانه گرفته بودند که ترزا در آن کار می‌کرد. اتفاقاً وقت آزاد کافی داشت تا پیش از حرکت قطار به رستوران هتل سری بزند. اتفاقاً ترزا سر کار بود، و اتفاقاً رسیدن به میز توماس به او محول شده بود. شش اتفاق در کار بود تا توماس را به جانب ترزا براند، گویی خود تمایلی نداشته است که شخصاً به جانب ترزا رود.»

در نتیجه تمام این اتفاقات، توماس عاشق ترزا شد، او را به پراگ دعوت کرد، و بعد از مدتی با او ازدواج کرد. اما توماس، پیش از ترزا، زندگی جنسی بی‌قیدی، با زنان بسیار، داشت که بعد از ازدواج هم به رابطه‌اش با ترزا سایه انداختند. سنگین‌ترین سایه مربوط به سابینا بود؛ زنی نقاش، که گر چه رابطه‌اش با توماس به حد یک دوستی عادی رسیده بود، تهدید حضورش کابوس‌های ترزا را شکل می‌دادند. پس از حمله نیروهای روس به چکسلواکی در «بهار پراگ»، توماس و ترزا به سوئیس مهاجرت کردند. اما ترزا تاب نیاورد و نه به خاطر حس وطن‌دوستی، که برای خلاص شدن از حس ضعف عمیقی که داشت، یک روز بی‌خبر چمدانش را بست و با کارنین، ماده سگی با اسمی مردانه، باز راهی پراگ شد...

اگر «بار هستی» را خوانده باشید حتما این قصه به خاطرتان آشناست. در واقع، می‌شود «جسم و جان» را طرح رمان «بار هستی» به حساب آورد؛ طرحی که گر چه نتیجه‌اش، به نظر من، رمان بزرگی شده، اما خودش هم آن قدر جذاب هست که بشود بی‌یادآوری خواندش و مستقل از آن لذت برد. ولی جدای از این، چیز دیگری خواندن این کتاب نازک و جمع و جور را تازه می‌کند، و آن مقدمه نسبتا مفصل محمد رحیم اخوت بر کتاب است.

«جسم و جان» چند سال بعد از مرگ میرعلایی به فرآیند چاپ وارد شد، و این شد که ناشر کتاب، طبق توضیح خودش، رفت سراغ اخوت تا بلکه مقدمه‌ای روی کتاب بنویسد و هم جای خالی میرعلایی را پر کند و هم به او ادای دینی کرده باشد. اخوت هم مقدمه مفصلی نوشت که از صفحه ۱۳ تا ۶۲ کتاب را به خودش اختصاص داد، و در آن از کوندرا، دید او به ادبیات و شیوه نوشتنش، و همین‌طور سیاست، و احمد میرعلایی حرف زد. مقدمه‌ای در ۷ بخش، که پر است از گیومه و نقل قول، از کوندرا و خیلی‌های دیگر. البته مقدمه اخوت، به چشم من، هیچ چیز جدیدی نمی‌گوید و به دید جدیدی از داستان‌های کوندرا نمی‌رسد (و خوب، هیچ ادعای جدید بودن هم ندارد)، اما می‌تواند گردایه خوبی باشد از آن چه کوندرا گفته یا درباره او گفته شده، و خلاصه نسبتا مفیدی است درباره «کوندرا و ادبیات».

***

«رمان تلاش حافظه است در برابر نسیان. اگر قدرت حاکم بر جامعه، هر آنچه حاکمیت بلامنازع او را به خطر انداخت، و هر کس را که به مقابله با او برخاست، از تمام اسناد و مدارک تاریخی حذف می‌کند، و حافظه‌ی جمعی را به فراموشی وامی‌دارد؛ رمان به مقابله با این فراموشی می‌رود؛ و با نشانه‌های کوچک و پراگنده‌یی که از نگاه سانسورگر قدرت دور مانده است، به کشف رویدادهای فراموش شده برمی‌خیزد. یک کلاه یک عکس، یا مکث‌های طولانی در میان عبارت‌های یک خطابه، برای رمان‌نویس کافی‌ست تا به کشف و بازآفرینی وضعیت‌ها و موقعیت‌های انسانی بپردازد. این، تلاش حافظه است در برابر فراموشی؛ که – در عین حال – تلاش انسان است در برابر قدرت.» - از مقدمه محمد رحیم اخوت بر کتاب، صفحه ۵۲

برچسب: میلان کوندرا، احمد میرعلایی

کلاه کلمنتیس

میلان کوندرا
ترجمه احمد میرعلایی
نشر باغ‌نو
۱۲۷ صفحه، ۱۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۱ (چاپ قبلی: دماوند، ۱۳۶۴)
۳.۵ از ۵

تابستان سال ۱۳۵۸، در دفتر سوم کتاب جمعه، برای اولین بار نوشته‌ای از میلان کوندرا، «نویسنده معاصر چک»، به فارسی چاپ شد. نام این نوشته «کلاه کلمنتیس» بود و نام مترجمش «احمد میرعلایی». میرعلایی همان موقع هم مترجم شناخته‌شده و قابل اعتمادی بود که هر از چندی دست به کشف نویسنده‌های بزرگ جهان و معرفی آن‌ها به دنیای ادبی ایران می‌زد. خورخه لوئیس بورخس و اوکتاویو پاز توسط میرعلایی به جامعه ادبی ایران شناسانده شدند. کوندرا هم از طریق همین «کلاه کلمنتیس»، که در سال ۱۳۶۴، در کنار ۴ نوشته دیگر از کوندرا، در کتابی به همین نام چاپ شد، به ایرانیان معرفی شد.

میرعلایی، به گفته خودش، برگردان انگلیسی «کلاه کلمنتیس» را حدود نوروز ۵۸ در نیویورکر خوانده بود و قصد کرده بود که تا بتواند از کوندرا ترجمه کند. البته بخت یارش نبود و نه توانست و نه خواست با تن دادن به سانسور، چیز زیادی از او به فارسی برگرداند. کتاب کلاه کلمنتیس کتاب اول از دو کتابی است که میرعلایی از کوندرا ترجمه و چاپ کرد. این کتاب شامل پنج بخش مختلف است: «مصاحبه‌ای با میلان کوندرا»، «غرب در گروگان یا فرهنگ از صحنه بیرون می‌رود»، «جائی آن پشت و پسله‌ها»، «نامه‌های گمشده (کلاه کلمنتیس)» و «فرشته‌ها». این پنج بخش از کتاب‌های مختلف کوندرا انتخاب شده‌اند، و در واقع، در هیچ جای دنیا جز ایران، کتابی از کوندرا به این نام و با این ترکیب وجود ندارد.

بخش اول کتاب مصاحبه‌ای است که یان مک‌ایوان، نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی، یک سال بعد از چاپ «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» با کوندرا انجام داده است. مک‌ایوان در این مصاحبه سوال‌های خوبی می‌پرسد و پا به پای کوندرا می‌آید. کوندرا هم مثل همیشه خوب جواب می‌دهد. موضوع اصلی بحث رمان‌نویسی از منظر کوندرا و بررسی کتاب‌های او است.

بخش‌های دوم و سوم کتاب مقاله‌هایی هستند به قلم میلان کوندرا. موضوع اولی (غرب در گروگان) بحثی فرهنگی سیاسی در مورد اروپا به عنوان یک کلیت فرهنگی و سیر تحول آن در زمان حاضر است. کوندرا در این مقاله، خصوصا آن‌جا که به بررسی نسبت کشورها با تاریخ می‌پردازد، مفاهیم جدیدی ارائه می‌کند و تحلیل فوق‌العاده‌ای ارائه می‌دهد. مقاله دوم (جائی آن پشت و پسله‌ها) با ریشه و منشأ اثر ادبی درگیر می‌شود و به دنبال جایی می‌گردد در «آن پشت و پسله‌ها»ی روح، که شعر یا داستان از آن‌جا سر برمی‌آورد. کوندرا در این مقاله هم، مثل خیلی وقت‌های دیگر، راجع به کافکا صحبت می‌کند و به نتایج جالبی می‌رسد.

دو بخش آخر کتاب، یعنی «نامه‌های گمشده» و «فرشته‌ها»، در اصل دو فصل اول از رمان چهار فصلی «کتاب خنده و فراموشی» هستند. این رمان بعدتر توسط فروغ پوریاوری ترجمه و چاپ شد. اما از آن‌جا که می‌شود گفت این دو فصل از رمان، هر کدام ماجرایی جدا و کامل دارند، و می‌توان در استقلال از دو فصل آخر رمان، آن‌ها را شبیه داستان‌های کوتاه کوندرایی خواند، جدا شدن و چاپ منفصل آن‌ها از کلیت کتاب خیلی نامعقول و غیرقابل‌تحمل نیست.

به احتمال زیاد «کلاه کلمنتیس» امروز شروع خوبی برای خواندن کوندرا نیست. رمان‌های بزرگ او (بار هستی، جاودانگی، شوخی،...) ترجمه شده‌اند و همه‌گی آن‌قدر جذاب هستند (به خصوص در اولین برخوردها) که به خوبی پای آدم را به دنیای پیچاپیچ ذهن کوندرا باز کنند. اما به عنوان اولین کتاب کوندرا، و برای معرفی این نویسنده چک به دنیای فارسی‌زبان، احتمالا کتاب خوبی بوده و حالا هم می‌شود آن را به کسانی که کوندرا را نه فقط به عنوان یک «متخصص ادبی»، که هم‌زمان به عنوان یک «متفکر تمام‌وقت» می‌شناسند، توصیه کرد.

***

«در تاریخ معاصر دوره‌هایی هست که در آنها زندگی به رمان‌های کافکا شباهت پیدا می‌کند.
به محض آنکه کارل کوسیکِ فیلسوف به داشتن فعالیت‌های ضدانقلابی متهم و از دانشگاه چارلز اخراج شد، گروه گروه از زنان جوان هوادارش آپارتمان کوچک او را در میدان قصر در میان گرفتند. کوسیک (که دوستانش او را پروفسور ک. ک. می‌خوانند) هیچ‌گاه مردی زن‌پسند یا زنباره نبود؛ و این تغییز فاحش در زندگی جنسی‌اش، پس از هجوم روسها، مرا واداشت تا از آرایشگری که دلباختۀ او بود در این مورد پرس و جو کنم. زن با لحنی نیمه‌شوخی و نیمه‌جدّی به من گفت: «همه متهمان جذّابند.»
این اشاره‌ای آگاهانه به لنی در رمان محاکمه است که همان کلمات را برای توضیح توجه جنسی خود به مشتریان کارفرمایش، وکیل دعاوی هولد، به کار می‌برد. ماکس برود همین تکه را برای تأکید بر تعبیر مذهبی از آثار کافکا نقل می‌کند: ک. زیباتر می‌شود چون کم‌کم جرم خود را می‌فهمد؛ ندامت به او زیبایی می‌دهد. اگر این نظریه را با آرایشگر در میان می‌گذاشتم به خنده می‌افتاد. «پروفسور ک. ک.» بدون کوچکترین ندامتی زیبا بود.» - از مقاله «جایی آن پشت پَسَله‌ها»، صفحه ۶۳ کتاب

مرتبط:
+ زندگی‌نامه کوتاه میلان کوندرا، سایت انتشارات کاروان
+ مصاحبه پاریس ریویو با میلان کوندرا، ترجمه مجتبی پورمحسن (این مصاحبه تقریبا هم‌زمان با مصاحبه داخل کتاب است.)

 برچسب: میلان کوندرا، احمد میرعلایی

بار هستی

میلان کوندرا
ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور
نشر قطره
۳۳۲ صفحه، ۳۶۰۰ تومان
چاپ هجدهم، ۱۳۸۶
۴.۵ از ۵

«بار هستی» غافل‌گیرم کرد. واسه من که عادت کردم به داستان‌های پرماجرا -به خصوص از نوع آمریکایی‌ش- یه همچین رمانی شگفت‌انگیز بود. تکیه‌ی بار هستی بیش‌تر از این‌که روی داستان باشه، رو تفسیر داستانه. کوندرا چیزی رو که معمولاً مذموم می‌شمرن و می‌گن کار منتقده، با شجاعت انجام می‌ده.

کتاب با این سؤال شروع می‌شه: آیا همون‌طور که نیچه می‌گه، زندگی ما داره تو دایره‌های تکرارشونده مدام تکرار می‌شه؟ یا این‌که هر لحظه‌ی ما فقط یک بار اتفاق می‌افته و جریان زندگی خطیه؟ بعد می‌گه اگه زندگی مدام تکرار شه، پس هر کار ما مسئولیت سنگینی رو دوش ما می‌ذاره (چون قراره بارها تکرار شه) ولی چرا سنگینی یه مفهوم منفی و سبُکی یه مفهوم مثبته؟ کی این قرارداد رو گذاشته؟ این‌جاس که کوندرای نویسنده شروع می‌کنه به تعریف‌کردن ماجرا، ساختن شخصیت‌ها و گسترده‌کردن و عمق‌بخشیدن به روابط و احساسات اون‌ها، تا مفهوم «بار هستی» رو به چالش بکشه.

کوندرا جابه‌جای روایت رفتار شخصیت‌ها رو تحلیل می‌کنه، واسه من شگفت‌انگیزه که  تحلیل‌ها به جای قطعیت‌دادن به انگیزه‌های آدم‌ها، ما رو با بُعد تازه‌ای از آدم‌ها آشنا می‌کنن. یعنی انگار مفهوم‌ها هی تو رمان گسترش پیدا می‌کنن، ابعاد تازه پیدا می‌کنن و باعث می‌شن قصه‌های تازه از دلِ قصه‌ی اولیه بیرون بیان و تفسیرهای تازه درباره‌ی اتفاق‌های قبلی شکل بگیرن. در واقع تفسیرهای کوندرا برای ساده‌تر کردن فهم رمان نیست، برای عمق‌بخشیدن به رمانه.

«بار هستی» تو مقطع زمانی مهمی از تاریخ چک می‌گذره. وقتی که بعد از «بهار پراگ»، روس‌ها به چک حمله می‌کنن تا دوباره نظام کمونیستی به چک برگرده. ایجازی که کتاب داره برای نشون‌دادن تأثیر نظام کمونیستی روی زندگی مردم کم‌نظیره. یعنی از درونی‌ترین لایه‌های فردی تا رفتارهای اجتماعی رو می‌گه و تحلیل می‌کنه... فکر کنم یه قسمتی از این ایجاز مدیون انتخاب‌های کوندرا برای روایت داستانه. تأثیرگذاری صحنه‌ها و اتفاق‌ها واقعاً زیاده. یه قسمتی هم مربوط می‌شه به روایت پراکنده و درهم‌ریخته‌ی رمان، که هم تأثیرگذاری رو بیش‌تر می‌کرد، هم متناسب با ذهن آدم‌های رمان بود.

مشخصه که توصیه‌ی اکید می‌کنم. ترجمه هم خیلی خوب بود. یه نکته‌ی دیگه هم این‌که به نظرم رضا قاسمی تحت‌تأثیر کوندراس. به خصوص چاه بابل رو که تازه خوندم و یادمه، خیلی تحت‌تأثیرش بود.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: میلان کوندرا، پرویز همایون‌پور