خانم دَلُوی

ویرجینیا وولف
ترجمه‌ی فرزانه طاهری
انتشارات نیلوفر
۴۳۵ صفحه،۸۵۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۵ از ۵

عالیه. قطعاً باید «خانم دلوی» رو جزء شاه‌کارهای ادبیات جهان حساب کرد. به نظرم از اون کتاب‌هاس که آدم باید چند سال یه بار بخونه. چون خوندنش تو دوره‌های زمانی مختلف برداشت جدیدی به آدم می‌ده. از اون کتاب‌هاس که محکی‌ان برای ما، که باهاشون خودِ فعلی‌مون رو با خودِ قبلمون مقایسه کنیم. بله، کالوینو به همچین کتاباییه که می‌گه «کلاسیک».

«خانم دلوی گفت که گل را خودش می‌خرد.»
خانم دلوی شبْ مهمونی بزرگی ترتیب داده و برای خرید گل به خیابون‌های لندن می‌ره. «کلاریسا دلوی» به ظاهر آدم خاصی نیست. تو سن ۵۲ سالگی، بیش‌تر از قبل می‌خواد خودش رو با جریان زندگی هم‌راه کنه. به سیاست و فلسفه و این چیزا کار نداره. دوست داره دخترش مالِ خودش باشه، بتونه مهمونی‌شو خوب برگزار کنه و هنوز ذهنش درگیر ازدواج محافظه‌کارانه‌شه که به خاطرش یه رابطه رو به هم زده. بقیه‌ی شخصیت‌های رمان هم تقریباً همین‌جورند... ولی روایت سیال‌ذهن ویرجینیا وولف که ما رو با درونی‌ترین تجربه‌ها و احساسات شخصیت‌ها بدون واسطه یا قضاوت روبه‌رو می‌کنه، باعث شده که این آدم‌ها برای ما خاص بشن و بفهمیم‌شون، دل‌تنگی‌هاشون ما رو دل‌تنگ کنه و شادی‌های کوچکشون برامون مهم باشه.
تنها شخصیتی که ربط مستقیم به کلاریسا نداره، دیوونه‌ایه به اسم سپتیموس. کسی که تو جنگ‌جهانی اول دلاورانه جنگیده و حالا ۵ سال بعد از جنگ هنوز نتونسته با جامعه کنار بیاد و کارش به جنون کشیده شده. شخصیتی که انگار قراره کامل‌کننده‌ی کلاریسا دلوی باشه، وجه دیگه‌ و شاید عمیق‌تری از یه زنی که می‌خواد زندگی کنه.

تو کل کتاب، که از صبح تا شب می‌گذره، ساعت بیگ بن زنگ می‌زنه و ساعت رو اعلام می‌کنه. انگار این‌جوریه که ارتعاش صدای ساعت گذشته رو برای شخصیت‌های کتاب زنده می‌کنه تا راوی‌ای که از ذهن شخصیتی به ذهن شخصیت دیگه می‌ره، گذشته‌ی آدم‌ها رو بگه و به عمق روح و ذهنشون نور بندازه. چیزی که ویرجینیا وولف به‌ش «حفر غار پشت شخصیت‌ها» می‌گه. غارهایی که قراره به هم وصل شن و به لحظه‌ی حال -یعنی روز مهمونی کلاریسا- بیان. این‌جوریه که خوندن خانم دلوی می‌شه تجربه‌ی حیرت‌انگیزی از حرکت از ضمیر ناخودآگاه به خودآگاه، از خاطره به حال، از گذر زمان تو ذهن شخصیت‌ها به گذر عینی زمان تو لندن.

من قبلاً این کتاب رو با ترجمه‌ی خجسته کیهان خونده بودم که ترجمه‌ی آزاردهنده‌ای بود. خوش‌بختانه ترجمه‌ی فرزانه طاهری خیلی خوبه و حق مطلب رو ادا کرده، هرچند کم‌خطا هم نیست. این رو هم بگم که خود رمان ۲۴۰ صفحه بیش‌تر نیس. و بقیه‌ی کتاب چیزهاییه که فرزانه طاهری اضافه کرده: دو تا نقد که خیلی خوب نوشته شدن به اضافه‌ی چند نکته‌ای که خود مترجم نوشته آخر کتاب اومده، زندگی‌نامه‌ی ویرجینیا وولف، پیش‌گفتار وولف رو کتاب و نقشه‌ی لندنی که خانم دلوی توش می‌گذره هم قبل از شروع داستان اومده. خب، حاشیه‌های آثار بزرگ گاهی به اندازه‌ی خود اثر هیجان‌انگیزن.

برچسب: ویرجینیا وولف، فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

اَبر صورتی

علیرضا محمودی ایرانمهر
نشر چشمه
١٠٧ صفحه، ٢٣٠٠ تومان
چاپ اول، ١٣٨٨
٣ از ٥

«ابر صورتی» را که برداشتم، نمی‌دانستم چه جور کتابی را دارم می‌خرم. فقط می‌دانستم یک مجموعه داستان است که تازه چاپ شده و خواندن‌اش ضرری ندارد. بعد که اولین صفحه‌ی کتاب را نگاه کردم، دیدم که آقای «ایرانمهر» یک معرفی اجمالی از خودش نوشته و همان‌جا هم گفته که داستان «ابر صورتی»اش برنده‌ی جایزه‌ی «بهرام صادقی» شده است و این حرف‌ها.

کتاب مجموعه‌ای از نه داستان کوتاه است. زبانِ داستان‌ها ساده است و تقریبن نیمی از داستان‌ها فضایی جنگی- نظامی دارند. گفتم فضای جنگی، این را هم بگویم که من تا پیش از خواندن این کتاب، این موضوع روی دلم مانده بود که بتوانم یک داستان خوبِ ایرانی مثل تک داستان «اَبر صورتی» پیدا کنم که راجع به جنگ باشد، ساده و احساسی باشد و با پشتِ دست بزند توی پوزه‌ی آن‌هایی که می‌خواهند جنگ را یک چیز مقدس و پاک یا همچین چیزهایی جلوه بدهند. در نهایت اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم هیچ‌کدام از داستان‌های کتاب به پای «اَبر صورتی» نمی‌رسند و البته هیچ‌کدام‌شان هم چیز زیادی از «اَبر صورتی» کم ندارند و این است که مجموعه از تعادل خوبی برخوردار است.

مایه‌ی فکری کتاب تا حدود زیادی فانتزی بوده و بی‌خیال عالم واقع شده است. پس اگر کسی این‌روزها دلش می‌خواد مثل من چیزهای واقعی توی دنیا را ول کند و برود توی خواب‌هایش زندگی کند، پیش از خواب، خواندن این کتاب را فراموش نکند.

قسمتی از کتاب:

«  سه روز بعد من را آزاد کردند. با پوتین‌های بی‌بند داشتم به طرف دست‌شویی می‌رفتم که شنیدم سربازها از جن حرف می‌زنند. جسد جن را پیدا کرده بودند، اما نه باد کرده از آب، که یخ زده. آن‌ها گفتند که همان صبح زود به خانه‌ی مادر جن می‌روند. فرمانده پاسگاه دستور می‌دهد پیش از آن‌که چیزی به گوش جناب سرهنگ برسد، باید جن را به پاسگاه برگردانند. اما بر خلاف همیشه اثری از او پیدا نمی‌کنند و سرهنگ پرسنل پاسگاه را از دم توبیخ می‌کند. تا دیشب که آن خبر می‌رسد. فرمانده پاسگاه خود شخصن برای شناسایی جن می‌رود. راننده‌ی خماری، دویست کیلومتر دورتر از شهر، توی کامیون یخچال‌دارش که مخصوص حمل گوشت بوده او را پیدا می‌کند، همراه یک دختر عجیب و غریب پنجاه سانتی...  »

برچسب: علیرضا محمودی ایرانمهر، نشر چشمه

بیابان تاتارها

دینور بوتزانی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات کتاب خورشید
۲۵۴ صفحه، ۲۶۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۴ از ۵

دینو بوتزانی نویسنده‌ی تأثیرگذاری تو ادبیات ایتالیا بوده. تو دوره‌ای که ادبیات ایتالیا درگیر داستان‌های سیاسی و اجتماعی و ضد فاشیسم بوده، بوتزانی فارغ از این دغدغه‌ها به قصه‌گویی روی می‌آره. از همین کتاب می‌شه فهمید که قصه‌گوی قهاریه.

یه افسر جوون برای اولین مأموریتش به قلعه‌ای بیرون از شهر فرستاده می‌شه. قلعه‌ای که نظم و انضباط خاصی داره، ولی به هیچ دردی نمی‌خوره. هیچ‌وقت دشمنی به‌ش حمله نمی‌کنه و معلوم نیست برای چی ساخته شده. افراد قلعه سال‌های زیادی از زندگی‌شونو تو قلعه سپری کردن به امید این‌که شاید جنگی در بگیره و خدمتشون تو قلعه پوچ نبوده باشه. حتا این امید تا اون‌جا پیش رفته که توهم دشمن فرضی هم دارن: باقی‌مانده‌ی قوم تاتارها یه روز از بیابون می‌آن و بالاخره جنگ می‌شه!

بیابان تاتارها بیش‌تر از هر چیزی درباره‌ی گذر بی‌رحمانه‌ی زمانه. کتاب پُر از طلوع و غروبِ آفتابه،  رمان با ریتم آرومی می‌گذره، زمستون و یخ‌بندون می‌رسه، بعد یخ‌ها آب می‌شن و بهار می‌شه... و افراد قلعه پیر می‌شن و هنوز امید به وقوع جنگشون رو حفظ کردن. «پانزده سال گذشته است که برای کوهستان‌ها لحظه‌ای بیش نبوده و برای استحکامات قلعه نیز به حساب نیامده است. اما برای انسان‌ها راه درازی بوده که طی شده است، گرچه آنها به هیچ روی سر در نمی‌آورند که چگونه سریع به‌سر رسیده است.»

کتاب از فصل‌های چند صفحه‌ای تشکیل شده، که هر فصل به خودی خود می‌تونه یه داستان‌کوتاه عالی باشه. برای کتابی که روند کندی داره و داستانش نسبتاً قابل پیش‌بینیه [همان‌طور که زندگی برای افراد قلعه قابل پیش‌بینیه]، این خرده‌داستان‌هان که خواننده رو جذب می‌کنن. ایجازش تو روایت خرده‌داستان‌ها منو یاد «صد سال تنهایی» انداخت. فضای وهم‌گونه‌ای که از قلعه و بیابون می‌سازه و شخصیت‌پردازی عالیش از آدم‌های قلعه تو دل خواننده هم این امید رو ایجاد می‌کنه که شاید تو صفحه‌های باقی‌مونده از کتاب، بالاخره جنگی صورت بگیره. خب، این قدرت نویسنده رو نشون می‌ده.

ترجمه‌ی سروش حبیبی هم عالیه. حیفه این کتاب کم خونده شده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ اُفست
+ روزنامه‌ی اعتماد

برچسب: دینو بوتزانی، سروش حبیبی، انتشارات کتاب خورشید

جاده فلاندر

کلود سیمون
ترجمه‌ی منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۳۵۵ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ دوم، تابستان ۸۲
۵ از ۵

«جاده فلاندر» از مهم‌ترین رمان‌های کلود سیمون، نویسنده فرانسوی متولد ماداگاسکار و برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۸۵ است. کتابی با روایت پیچیده که بین جریان سیال ذهن، اول شخص، سوم شخص محدود و دانای کل نوسان می‌کند. بارزترین ویژگی ظاهری کتاب پاراگراف‌های طولانی (تا حدود ۷ صفحه) و جملات خیلی طولانی‌اش است. این ویژگی در ترجمه فارسی به شکلی واقعاً خوب حفظ شده، طوری که با فونت معقول کتاب‌های انتشارات نیلوفر هم تعداد جملات ۲ صفحه‌ای کتاب کم نیستند. پیش از شروع رمان، بدیعی مقدمه‌ای در معرفی سیمون و رمان نو و در مورد برخورد با آن و ترجمه‌اش نوشته، و بعد از اتمام رمان هم چند صفحه‌ای از یک مصاحبه سیمون در مورد جاده فلاندر را ترجمه کرده. طرح روی جلد رمان همان قالب همیشگی کتاب‌های انتشارات نیلوفر را دارد، زمینه‌اش سفید است و عکسی از یکی از تابلوهای پیکاسو رویش است که نقاشی فوق‌العاده‌ای است. (ظاهراً ناشر به تازگی بدون تجدید چاپ جلد کتاب را عوض کرده و قیمتش را هم بالا برده.) کاغذی که این چاپ از کتاب رویش چاپ شده بوی خیلی خوبی دارد.

خط اصلی داستان جاده فلاندر، با این فرض که داستانی وجود دارد، در زمان اشغال فرانسه توسط نازی‌ها در جنگ جهانی دوم می‌گذرد و شخصیت اصلی داستان، ژرژ، یک سرباز فرانسوی است که بعد از شکست گروهان و مرگ فرمانده‌اش، در یک روستای جنگ‌زده پنهان می‌شود و بعدتر اسیر هم می‌شود. بخش‌های مختلف این سیر ژرژ، از شکست تا قایم شدن و لباس مبدل پوشیدن، درگیری، سعی به فرار، لحظات استثنایی دیدن یک زن، اسارت و سفر حیوانیش با قطار، موضوع این کتاب هستند. در تمام طول رمان، ماجرای دیگری در فرانسه حدود دویست سال پیش و در یک خانه نسبتاً اشرافی هم، به شکل موازی، روایت می‌شود. این دو خط داستانی البته به هم هم‌گرا نمی‌شوند و ارتباط صریحی بین‌شان به وجود نمی‌آید.

«جاده فلاندر» رمانی درباره جنگ است. اما این که «راجع به چه چیز جنگ؟» را نمی‌شود جواب داد: رفتار آدم‌ها، سختی‌های جنگ، زیبایی‌های جنگ، مناظر دنیای بی‌جان در جنگ، میل به جنایت، دیوانگی، ارتباط گذشته با حال،... . همه این‌ها هم به شکلی عمیق و تأثیرگذار، و البته نامنتظره. دید عجیب سیمون به همه چیز دنیای داستانش و توصیف دقیق و ظریفی که ازشان می‌دهد دقیقاً همان کاری را می‌کند که به عنوان هدف رمان نو خوانده بودم: بی‌نیاز کردن داستان از قصه و تبدیل خود روایت به داستان. نگاه کردن سیمون به دنیا، خود داستان است. تشبیهات نامأنوس و فضاساز سیمون، و آن جملات طولانی و عجیب و غریب که خواندنشان درست حس موج‌سواری را به آدم می‌دهند و خواننده را از واکنش خودش هم متعجب می‌کنند، همان کاری را می‌کنند که از یک رمان خوب انتظار دارید.

هیچ بعید نمی‌دانم که مخالف زیاد داشته باشم، ولی به نظر من «جاده فلاندر» یک رمان بی‌نظیر است. البته خواندنش سخت است، خیلی سخت. هیچ کشش داستانی ندارد و ممکن است همان اول کار توی ذوق خیلی‌ها بزند. اگر هم حوصله‌تان بگیرد و تصمیم بگیرید بخوانیدش باید وقت و انرژی زیادی رویش بگذارید. برای من که خواندنش عملاً سه برابر وقت معمول خواندن همچین کتابی طول کشید، بس که مجبور بودم این جمله‌های دراز و پیچاپیچ را از اول بخوانم. یک توصیه که بهم شده بود را به شما هم می‌کنم: این رمان را وقتی بخوانید که آرام و آزاد باشید، و سعی کنید تا می‌توانید پیوسته بخوانیدش، یعنی در بهترین شرایط، شروعش که کردید تا آخرش را بی‌وقفه بروید.

(ترجمه کتاب به نظرم فوق‌العاده بود. جداً فوق‌العاده.)

***

«...و از سوی دیگر این هوای نیمگرم را که می­توان گفت حرارتی معده­ای داشت و آن دختر که در دل آن ایستاده بود غیر واقعی و نیمه برهنه بود، هنوز درست بیدار نشده یا نیمه بیدار بود، چشمها و لبها و تمام بدنش از کرختی ملایم خواب باد کرده بود، با آنکه هوا سرد بود لباسهای کمی پوشیده بود، ساق پاهایش برهنه بود و پاهای بی­جورابش را در یک جفت کفش بزرگ مردانه که بندهایش باز بود فرو برده بود، شال بافتنی بنفش رنگی روی بدن شیری رنگ و روی گردن شیری رنگ و صافش انداخته بود که از لباس خواب زبرش بیرون آمده بود، و همه در آن پهنه نور زرد رنگ چراغ که گویی از بالای بازوی برافراشته­اش مانند نور لایه­ای رنگ و روغن شب­نما بر او فرو می­ریخت تا اینکه واک موفق شد فانوس را روشن کند و آن وقت آن زن چراغ را با فوت خاموش کرد و در صبحدم آبی رنگی که مانند لکی بر چشم کوری بود برگشت و بیرون رفت و تا زمانی که در تاریک روشن کاهدان بود هیکلش لحظه­ای پر رنگ­تر می­نمود و سپس همین که از آستانه در گذشت مثل آن بود که محو شده است هر چند که آنان او را با چشم دنبال می­کردند که نه اینکه دور می­شد بلکه می­توان گفت حل می­شد و ذوب می­شد در این چیزی که به راستی می­توان گفت بیشتر خاکستری بود تا آبی رنگ و شاید روز بود، چرا که در هر حال روز فرا می­رسید، اما ظاهرا از نیروها و خاصیتهای ذاتی روز تهی بود هر چند که بفهمی نفهمی دیوار کوچکی را در آن سوی جاده و تنه یک درخت گردوی ستبر و پشت آن، درختان باغی را تشخیص می­دادند،...» - از کتاب

مرتبط:
+ مقدمه منوچهر بدیعی بر کتاب
+ معرفی کلود سیمون در سایت دیباچه
+ مقاله روزنامه اعتماد درباره کتاب

برچسب: کلود سیمون، منوچهر بدیعی، انتشارات نیلوفر

تابستانِ گندِ ورنون

دی‌بی‌سی پی‌یر
ترجمه‌ی مریم محمدی‌سرشت
نشر افق
۴۹۱ صفحه، ۹۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۳.۵ از ۵

۱۳۰ سال پیش، هاکلبری فین از خشونت پدرش و دغل‌بازی‌های جامعه و برده‌داری فرار می‌کرد تا جایی رو پیدا کنه که توش برابری و آزادی باشه. ۵۰ سال پیش، هولدن کالفیلد جلوی نظام آموزشی، جامعه‌ی دروغ‌پرور و دنیای احمقانه‌ی بزرگ‌سال‌ها عصیان کرد و آخرش هم با پیدا کردن معصومیت پیش خواهر کوچیکش آروم گرفت. حالا در ادامه‌ی اون‌ها، تو قرن ۲۱، ورنون گرگوری لیتل کنار هجوم رسانه‌ها و فرهنگ مصرفی آمریکا دنبال اینه که بی‌گناهیش رو اثبات کنه.

قضیه اینه که ورنون متهم به کشتن ۱۶ نفر از هم‌کلاسی‌هاش شده. رسانه‌ها از فرصت استفاده می‌کنن تا این قضیه رو پوشش خبری بدن و گنده‌ش می‌کنن. نویسنده از نگاه ورنون، نوجوون ۱۶ ساله، ماجراها رو روایت می‌کنه. در واقع ورنون دوربینی می‌شه که جامعه‌ی آمریکا رو نشون بده. جامعه‌ای که آدم‌هاش دنبال رژیم غذایی مناسب‌ان، روابط به شدت سطحیه، مردم تشنه‌ی خبر دسته‌اول‌ان و... ولی چیزی که کتاب رو خاص می‌کنه نگاه خاص ورنون به اتفاقاته. اوایل کتاب ورنون طنز مخصوصی داره که از بزرگ‌نشدنش ناشی می‌شه، آدما رو کاریکاتوری می‌بینه و تعریف می‌کنه. و کم‌کم با جدی‌تر شدن اتهام ورنون و بزرگ‌شدن تدریجی‌ش، لحنش جدی‌تر می‌شه و روایت جاش رو به افکار پراکنده‌ی ورنون درباره‌ی زندگی می‌ده. البته نویسنده باهوشه که نمی‌ذاره کتاب شعاری بشه.

و دیگه این‌که آخر کتاب یه حال‌گیری اساسیه. اصلاً نمی‌تونم این خوب تموم شدن زورکی رو بفهمم. تو هاکلبری فین، تام سایر و شیطنتشه که هک رو نجات می‌ده [البته اون‌جا هم آخراش کتاب اُفت می‌کنه] و تو ناتور دشت فیبی باعث آرامش هولدن می‌شه. ولی این‌جا: هیچی! همون جامعه‌ای که باعث دردسر ورنون بود، باعث خوش‌بختی‌ش می‌شه... چرا؟ معلوم نیست.

ترجمه چندان خوب نیست. البته تلاش کرده که لحن رو درآره. ولی نه انگلیسی مترجم خوبه، نه فارسیش. جمله‌ها سکته دارن، متن یک‌دست نیست و ویرایش لازم داره. واسه این‌که قضیه روشن شه، مته به خشخاش می‌ذارم و مثال می‌زنم: «الا لاغرمردنی و کک و مکی است و کله‌ی گنده‌ای با موهای طلایی ژولیده پولیده دارد که همیشه‌ی خدا تا جهنم پف کرده» که «تا جهنم» احتمالاً معادل «to hell» است. to hell معنی «خیلی» می‌ده. محمد نجفی تو ناتور دشت واسه این‌که لحن رو هم درآره ترجمه‌ش کرده «مثِ چی». البته سوتی به این گندگی دیگه نداره‌ها، ولی از همین معلومه که چه‌قدر ویراستار کتاب بی‌دقت بوده. در ادامه‌‌ی گیردادن به چاپ باید این رو هم بگم که فونت نشر افق تقریباً دو برابر ناشرای دیگه‌س... یعنی این کتاب باید حدود ۳۰۰ صفحه می‌بود. توصیه می‌کنم کتاب رو حتماً بخونید، خیلی خوبه. ولی ترجیحاً نسخه‌ی دیگه‌ش رو.

معرکه

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی سمیه نوروزی
نشر چشمه
۱۱۱ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۷
۴ از ۵

یه شب شلوغ و کثیف و توفانی رو تصور کنید با زمین پر از لجن و تاپاله‌ی خیس و این چیز. تصور کنید از دهن آدمام فحش و بخار درمی‌آد. کتاب همچین فضایی داره. راوی کتاب که داوطلب جنگ شده تو این فضا اولین شب جنگی رو می‌گذرونه. البته تو کتاب هیچ جنگی دیده نمی‌شه. یه گروه می‌رن پُست نگهبانی شب رو تحویل بگیرن، ولی وسط راه می‌فهمن که اسم شب رو فراموش کردن. اگه هم بدون اسم شب برن سر پُست کشته می‌شن و اگه نرن هم فرمانده خدمتشون می‌رسه. «معرکه»، مثل «سفر به انتهای شب»، تو تاریکی شب می‌گذره، و بر خلاف اون، با سپیده‌ی صبح تموم می‌شه. تو این وضعیت بغرنجه که سلین جنگ و نظام حاکم به اونو هجو می‌کنه، طنز سیاه و تلخ سلین خودش رو نشون می‌ده و بی‌خود بودن جنگ معلوم می‌شه.

نکته‌ی فوق‌العاده درباره‌ی این کتاب زبان سلینه. سلین از یه زبان محاوره‌ای استفاده می‌کنه. دقیق‌تر بخوام بگم می‌شه یه جور زبان محاوره‌ای که درونِ راویه. با لحن پُرسکته. یعنی سلین به این‌که نثری شبیه گفتار بسازه قناعت نکرده، حتا منطق ذهنی روایت هم براش کافی نبوده... سلین جوری می‌نویسه که ما نفس‌نفس‌زدن راوی رو هم حس می‌کنیم. از این راه آشفتگی اون جمع رو نشون می‌ده و به صحنه‌هاش جون می‌ده. جوری که ما جزئی از اون جمع بودن رو حس می‌کنیم، تجربه می‌کنیم.

کتاب مترجم باشعوری داره. تونسته تا حد خوبی لحن سلین رو دربیاره، مقدمه‌ی خوبی هم واسه کتاب نوشته، تیکه‌های حذف‌شده‌ی کتاب رو هم آخرش آورده. البته خود مترجم تو مقدمه توضیح می‌ده که نمی‌شه همه‌ی ظرایف زبانی سلین رو به فارسی منتقل کرد و به نظرم حرف درستی می‌زنه.

درباره‌ی این کتاب:
+ سلین، راوی شب

برچسب: لویی فردینان سلین

رمانِ پلیسی

ایمره کرتس
ترجمه‌ی گلبرگ برزین
نشر بازتاب نگار، چاپ اول ١٣٨٥
١٠٠ صفحه، ١٣٠٠ تومان
٣ از ٥

من این کتاب را چند بار توی کتاب فروشی‌های مختلف دیده بودم و هیچ وقت خیال نمی‌کردم که یک روز بخوانم‌اش، یا حتا بخرم‌اش. نویسنده‌اش را نمی‌شناختم، طرح جلد جالبی نداشت، اسم مترجم هم به گوشم نخورده بود. تا این‌که یک روز یک رفیق خوبی این کتاب را به من هدیه داد؛ من اشتباه می‌کردم.

داستان از قلم مردی روایت می‌شود که به عنوان یک عضو تازه‌کارِ نیروی امنیتِ ملی یکی از کشورهای آمریکای لاتین در حال خدمت بوده و حالا پس از سرنگونی دولت به زندان افتاده، به مرگ محکوم شده است و با اجازه‌ی وکیل‌اش خاطرات خود را می‌نویسد. قسمت اعظم خاطرات او مربوط به شرح دست‌گیری پدر و پسری یهودی است و همچنین نقل قول‌هایی که این مامورِ تازه کار از از دفتر خاطرات پسر می‌آورد.

نام کتاب از آن‌جا می‌آید که وکیلِ توی داستان معتقد است جهان به چشم موکل‌اش تجسم یک رمانِ پلیسی است. پس در واقع ما در این روایت نه با یک رمان ِپلیسی که با توهم یک رمانِ پلیسی رو برو هستیم. توهمی که هم نظام امنیتی، هم پدر و پسر یهودی و هم دستگاه قضایی حکومت جدید، همه در پروراندن آن موثر بوده‌اند.

فضای کتاب پر است از تنگ نفسی، خفقان و اعمالِ سیاه حکومت‌های دیکتاتوری که ممکن است در هر کجای جهان به چشم بخورد. اما «ایمره کرتس» که در واقع نویسنده‌ای از تبار مجار است اما برای فرار از تیغ سانسور در کشورش، وقایع داستان را به کشوری خیالی در آمریکای لاتین نسبت داده است.

و خلاصه از ترجمه‌ی متوسط کتاب هم که بگذریم، خواندن آن تجربه‌ی نابی است برای این روزها تا پیش خودمان خیال کنیم که تنها نیستیم و مردمِ خیالی یک کشورِ خیالی توی آمریکای لاتین هم غم‌هایی به بزرگی غم‌های ما دارند.

قسمتی از کتاب:

« ماریا می‌پرسد: فدریگو... این چیزها چند وقت دیگه طول می‌کشه؟

سالیناس می‌گوید: همون‌طور که از اسم‌اش پیداس، یه موقعیت استثنایی ئه.
کمی خسته بود. این‌ها را صد بار تکرار کرده، و اگر لازم شود صد بار دیگر هم تکرار خواهد کرد. سیگارش را آتش می‌زند. سیگار معطر می‌کشد، همیشه از مارک‌های خوب خوش‌اش آمده. و هنوز می‌تواند از آن‌ها بهره‌مند شود.
ماریا دنبال می‌کند: پس دیگه خیلی طول نمی‌کشه.
وقتی پاسخی نمی‌گیرد، اصرار می‌کند: خیلی طول نمی‌کشه دیگه فدریگو، نمی‌کشه نه؟
سالیناس برای آرام کردن او می‌گوید: نه. همیشه این‌جوریه، آن‌قدر می‌تونم برات مثال بیارم. میان و میرن. هرچی سخت‌تر باشه، سریع‌تر می‌گذره.
مکثی می‌کند و سرانجام می‌گوید: آدم باید به زندگی ادامه بده. »

برچسب: ایمره کرتس، گلبرگ برزین

قلب، شکارچی تنها

کارسون مک کالرز
ترجمه‌ی شهرزاد لولاچی
نشر افق
۴۹۴ صفحه، ۵۱۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۳ از ۵

«قلب، شکارچی تنها» اولین کتاب مک کالرز است و در ۲۳ سالگی نویسنده­اش چاپ شده. کتاب رمانی است در سه بخش، با فصل­های ۲۰ تا ۳۰ صفحه­ای که همگی به روایت سوم شخص ولی هر کدام با محوریت یکی از شخصیت­های اصلی داستان نوشته شده­اند. چاپ کتاب مطابق معمول درشت است و اگر ناشری جز افق چاپش کرده بود احتمالا حدود ۳۰۰ صفحه می‌شد. ترجمه خیلی بد نیست ولی به شکل مبرمی احتیاج به یک ویرایش اساسی دارد تا اشکالات فاحش و عجیبش گرفته شود. جلد کتاب هم عملا طراحی ندارد و فقط روی یک زمینه کرم رنگ با خط­خطی سفید عنوان کتاب نوشته شده، آن هم طوری که هیچ حسی به خواننده ندهد جز این که احتمالا بناست یک کتاب زرد بخواند. عنوان اصلی کتاب هم این بوده: «The Heart is a Lonely Hunter»، که به همان اندازه عنوان فارسی­اش بد است.

اسم شخصیت­های اصلی داستان قشنگ است: جان سینگر، میک کِلی، مَدی کاپلند، جِیک بلانت و بیف برانون. از بین این­ها اولی یک مرد کر و لال است که بعد از رفتن دوست همخانه­ای چاقش به تیمارستان یکی از اتاق­های خانه پدر و مادر میک را، که در یکی از محله­های پایین شهر است، کرایه می­کند. میک دختری ۱۵ ساله، مدی کاپلند دکتری سیاه­پوست با تفکرات ضدنژادپرستی، جیک کمونیستی دائم­الخمر و بیف رستوران­داری کنجکاو است. این چهار نفر به خاطر این که جان سینگر کر و لال خوب به حرف­هایشان گوش می­دهد کم­کم به او نزدیک می­شوند و بعد از مدتی بیشتر از هر کسی در دنیا به او احساس نزدیکی می­کنند. به واسطه همین رفت و آمد با سینگر، زندگی هر کدام از این چهار تا و خود سینگر تغییراتی می­کند، و داستان کتاب شرح همین تغییرات است.

همه این شخصیت­ها، جز میک که نوجوان است و ساکن خانه شلوغ پدری، تنها زندگی می­کنند. میک هم البته گوشه­گیر است و دوستی ندارد و مثل باقی این آدم­ها بیشتر وقتش را با خودش می­گذراند. بهترین ویژگی کتاب هم توصیف قوی انزوای مطلق این شخصیت­هاست با تصویرهایی که جلوی چشم آدم ساخته می­شوند و طوری حس را منتقل می­کنند که آدم خودش را هم همان­قدر تنها حس می­کند. عادت­های تنهایی این آدم­ها، مثل پیاده­روی­های طولانی، زل زدن به آتش، سیاه­مست شدن یا ور رفتن با «جعبه گنج»، حسابی توی ذهن خواننده می­مانند و احتمالا عادت­های خودش را یادش می­آورند. اما به نظرم رابطه این آدم­ها با سینگر، و این که چرا بودن و حرف زدن با این مرد این­قدر حالشان را خوب می­کند، آن طور که باید موجه نشده و اقلا من را قانع نمی­کند. به علاوه، روال داستان طوری است که ممکن است در اواسط خواندن به این نتیجه برسید که بیشتر به سمت سلیقه زنان خانه­دار مایل است و قرار است سینگر کر و لال بشود فانوس دریایی این گم­شده­های دریای مخوف دنیای مدرن و ماشینی. خوشبختانه پایان کتاب به داد داستان می­رسد و سرنوشت نامنتظره شخصیت­ها، خصوصا خود سینگر، وضع را بهتر می­کند.

***

«آن­ها راجع به این موضوع با هم صحبتی نکردند. شب­ها وقتی آلیس خواب بود بیف در طبقه­ی پایین کار می­کرد و روزها آلیس تنها رستوران را اداره می­کرد. وقتی با هم کار می­کردند بیف طبق معمول پشت دخل می­ایستاد و مواظب میزها و آشپزخانه هم بود. آن­ها با هم حرف نمی­زدند مگر در مورد کار ولی بیف حیرت­زده به او نگاه می­کرد.
عصر روز هشتم اکتبر بیف صدای ناله­ای از اتاق خواب­شان شنید. دوید طبقه­ی بالا. یک ساعت بعد آلیس را به بیمارستان بردند و دکترها غده­ای به اندازه­ی یک نوزاد از شکمش بیرون آوردند و یک ساعت بعد آلیس مرد.» - از صفحه ۱۷۰

برچسب: کارسون مک کالرز، شهرزاد لولاچی

قصیده‌ی کافه‌ی غم

کارسون مک‌کولرز
ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر فردا
١٦١ صفحه [پالتویی]
چاپ اول ١٣٨٠، ١١٠٠ تومان
٣ از ٥

این بار می‌خواهیم با یک تیر دو نشان بزنیم!

«کارسون مک‌کولرز» برای خوانندگان فارسی آن‌قدرها که حق‌اش است شناخته شده نسیت. دختر نحیف و مریض احوالی که از بچه‌گی برای مامان و بابا و عمه‌اش نمایشنامه می‌نوشت و اجرا می‌کرد؛ خودش می‌گوید نوشتن را از این‌جا شروع کرده است. البته بعدها موقعی که دختر جوان بیست و چند ساله‌ای شد، همیشه جایش میان نویسندگان موسوم به «رنسانس جنوب» توی مهمانی‌های خانه‌ی فاکنر محفوظ بود.

کتابِ «قصیده‌ی کافه‌ی غم» رمان کوتاهی است که سرگذشت زندگی زنی عجیب، تنومند و ثروتمند را توی شهر کوچکی روایت می‌کند که جز یک جاده و یک کارخانه‌ی ریسندگی چیزی ندارد. اسم این زن با وجود این‌که جایی در اواسط کتاب به یک ازدواج عجیب و غریب تن می‌دهد، تا پایان «میس امیلیا» (دوشیزه امیلیا) باقی می‌ماند که خودتان شاید بعد از خواندن کتاب علت‌اش را بفهمید. باقی ماجرای کتاب حکایت عشق عجیب «میس امیلیا» به «پسرخاله لیمونِ گوژپشت» است و این‌که آخرِ ماجرا چطور قضیه‌ی آن ازدواج مشکوک و «پسرخاله لیمونِ گوژپشت» به هم گره می‌خورد.

«قصیده‌ی کافه‌ی غم» جزو ادبیات کلاسیک دسته‌بندی می‌شود. همچون آثار باقی نویسندگانِ «رنسانس جنوب» نثر ساده‌ای دارد و مترجم به خوبی از پسِ این سادگی برآمده است. «احمد اخوت» در مقدمه‌ای که بر کتاب نوشته است، با ذکر یکی دو مورد، بحثِ دستاوردی به اسم «نقل قولِ غیرمستقیمِ مستقیم» را پیش می‌کشد که معتقد است از محصولات نویسندگی این خانم است.

در این‌جا دیگر ترجیح می‌دهم به جای هر توضیح اضافه‌ای شعری را برای‌تان بنویسم که «چارلز بیکافسکی» به نام «کارسون مک‌کولرز» نوشته است. این شعر خیلی چیزها را راجع به کارسون و آثارش روشن می‌کند:

« او از الکلیسم مرد،
بر فراز کشتی اقیانوس پیما
توی ملحفه‌ای
روی یک صندلی حصیریِ تا شو
مچاله شده بود.

همه‌ی کتاب‌هایش درباره‌ی تنهاییِ ترسناک.

همه‌ی کتاب‌هایش درباره‌ی بی‌رحمیِ عشقِ نامهربان.

وقتی که گردش‌گرانِ دوره‌گرد
جسدش را
– همه‌ی چیزی که از او مانده بود –
پیدا کردند،
کاپیتان را خبر کردند.

جسدش را خیلی زود به جای دیگری توی کشتی منتقل کردند.

و همه چیز به همان ترتیب ادامه پیدا کرد
که او
پیش از این نوشته بود. »

 کتابی که من در دست دارم، چاپِ سال هشتاد است و فکر می‌کنم باید خیلی خوش‌شانس باشید که گیرتان بیاید. اما چیزی که حسابی شیفته‌ام کرده و هنوز هم دست از سرم بر نمی‌دارد، طرح جلد کتاب است که نمی‌دانم کار کدام آدمِ خوش ذوقی است.

برچسب: کارسون مک کولرز، احمد اخوت، چارلز بوکوفسکی

پروست و من

رولان بارت
تألیف و ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر افق
۱۹۱ صفحه، ۱۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۳
۳.۵ از ۵

«پروست و من» دو شخصیت اصلی و یک شخصیت فرعی داره: رولان بارت، منتقد و نشانه‌شناس و مارسل پروست، نویسنده‌ی «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» شخصیت‌های اصلی‌ان و احمد اخوت واسط این شخصیت‌ها با ماس. اخوت کتاب رو با معرفی دو شخصیت اصلی شروع می‌کنه: نوشته‌هایی از پروست و رولان بارت و مصاحبه‌هایی با اون‌ها برای آشنایی. بعد سه نوشته‌ از رولان بارت درباره‌ی جست‌وجو می‌آره که مقاله‌های درخشانی‌اند، به خصوص یه مقاله درباره‌ی خواب پروستی و روایت جست‌وجو داره که توش سعی می‌کنه از صفحه‌های اول کتاب پروست رو توضیح بده. درباره‌ی ذهنِ ناخودآگاهِ راویِ جست‌وجو می‌گه. رولان بارت از این هم می‌گه که دوست داشته نویسنده‌ای مثل پروست می‌بوده، و حالا که نیست به نشانه‌شناسی پروست رفته و سعی می‌کنه از راه پروست، از خودش -و البته از «جست‌وجو»- بگه. بعد از این تیکه، نوشته‌های پراکنده‌ای از بارت که به پروست ارتباط دارن اومده که از کتاب‌های مختلف جمع شده. بعد هم دو تا نوشته درباره‌ی رابطه‌ی پروست و بارته، از منتقدها.

تکه‌تکه بودن نوشته‌های بارت [و ساختار کتاب] به نظرم پیش‌نهاد خوبی برای فعال‌کردن ذهن خواننده‌س. بارت به ما ماده‌های خامی برای فکرکردن می‌ده. و جداً فکرکردن به حرف‌های بارت درباره‌ی پروست ایده‌های نویی برای درک پروست و زندگی می‌ده. مگه پروست از چیزی غیر از زندگی می‌گفته؟

×××
«صدایی که در پشت تلفن می‌شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا ما را دو بار تنها می‌گذارد. یک بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی است که صحبت کند؟ هم‌آهنگ با هم سکوت می‌کنیم: تجمع دو خلاء. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گوید: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.»

×××
«همین ضرب‌آهنگ آن‌چه که می‌خوانیم و آن‌چه که نمی‌خوانیم است که لذت روایت‌های درخشان را رقم می‌زند. آیا تا به حال کسی آثار پروست، بالزاک و جنگ و صلح را واژه به واژه خوانده است؟ (بخت بلند پروست این است که هر بار اثرش را بخوانیم همیشه بخش‌های متفاوتی را حذف می‌کنیم)»

×××
«تنبلی مطلوب عاشق فقط این نیست که «هیچ کاری نکند» بلکه فراتر از هر چیز «تصمیم نگرفتن» است...تنبلی واقعی یعنی اینکه مجبور نباشی درباره‌ی چیزی تصمیم بگیری، خواه «آن‌جا باشی یا نه». بسیار شبیه حال و روزگار تنبل کلاس که آن ته می‌نشیند و ویژگی دیگری ندارد جز آن‌که «آن‌جا» باشد. تنبل‌ها نه در فعالیتی شرکت می‌کنند و نه کنار گذاشته شده‌اند. آن‌ها آن‌جا هستند، نقطه. چیزی شبیه کُپه.»

×××
« آن‌چه را که پروست نقل می‌کند، آن‌چه را به روایت در می‌آورد نه زندگی او بلکه آرزو برای نوشتن است. زمان بر آرزوی او فشار می‌آورد و توالی زمانی را می‌طلبد. اما پرش‌های ذهنی مدام وجود دارد...»

برچسب: رولان بارت، احمد اخوت،  مارسل پروست، درباره‌ی نویسندگان