ببر سفید

آراویند آدیگا
ترجمۀ مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر، چاپ اول ۱۳۸۹
۲۸۶ صفحه، ۵۸۰۰ تومان
۴ از ۵

ببر سفید داستان زندگی مردی است هندی به نام «بالرام حلوایی» که از طبقات محروم جامعه آمده، سالها خدمتکار بوده و حالا دم و دستگاهی به هم زده است. داستان از نامه‌های بلندی تشکیل شده است که بالرام در طول یک هفته خطاب به نخست‌وزیر چین می‌نویسد. نخست‌وزیر چین قصد دارد به زودی از هند دیدار کند و بالرام می‌خواهد پیش از این سفر تصویر ذهنی نخست‌وزیر چینی را اصلاح کند و هندِ واقعی را به او نشان بدهد. هندی که رود گنگ نه فقط جغرافیای آن را، که همه چیزش را دو شقه کرده است.
همان ابتدای کتاب می‌فهمیم که بالرام اربابش را کشته است و تحت تعقیب پلیس است. مسألۀ اصلی ماجرا هم تا اواخر رمان همین می‌ماند که چرا بالرام اربابی را کشته است که خودش اعتراف می‌کند آدم منصف و متفاوتی بوده ؟ شرح زندگی بالرام از کودکی آغاز می‌شود، با رفت و برگشت‌هایی کوتاه به زمان و حال و گذشته‌های مختلف همراه است و در نهایت به میانسالی و امروزِ او می‌رسد. روایت روایتی است ساده‌فهم و جذاب. راوی داستان خیلی «حرف می‌زند». یعنی جا به جای رمان با تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی شخصیت اصلی مواجهیم اما این مسأله نه آزاردهنده است نه مخل روایت. شاید دلیل اصلی این موضوع هم طنز قوی و تلخ روایت باشد.
همان قدر که بالرام شخصیت اصلی داستان است و شرح زندگی‌اش محتوای رمان را می‌سازد، هند هم یک طرف دیگر ماجراست. انگار داستان برای کاویدن «زخمِ هند» نوشته شده باشد. تضاد طبقاتی و فساد و بدبختی‌ای که یکی از دوشقۀ هند را به «ظلمت» تبدیل کرده است بن‌مایۀ اصلی داستان است. روابط شخصیت‌ها بر اساس همین تضاد طبقاتی و فساد شکل می‌گیرد، نظام اجتماعی نابرابر رفتار آنها را تعریف و تعیین می‌کند و اتفاقات اصلی داستان هم همه به وضوح ریشه در همین تضاد طبقاتی دارند. شخصیت اصلی داستان هم با کنش‌های ریز و درشتش به جنگ این اختلاف و ظلم طبقاتی می‌رود تا حق بیشتری برای خودش بگیرد. یکی از دلائلی که باعث شد این کتاب را خیلی دوست داشته باشم همین بود که نویسنده توانسته دغدغۀ اجتماعی و سیاسی خودش را صاف و پوست‌کنده بگوید ولی این کارش هیچ ضربه‌ای به جذابیت و گیرایی و حتی ارزش داستانی اثر نزده است.
«ببر سفید» برندۀ جایزۀ من-بوکر سال 2008 بوده. نویسنده‌اش یک هندی-استرالیایی است که روزنامه‌نگار هم هست و حالا در هند زندگی می‌کند. ترجمۀ مژده دقیقی هم مثل خیلی ترجمه‌های دیگرش ترجمۀ خوش‌خوان و روانی است.
نکتۀ آخری که دلم می‌خواهد دربارۀ این کتاب بگویم این است که از وقتی آن را خوانده‌ام شباهت این اثر و «بازماندۀ روز» ایشی‌گورو فکرم را مشغول کرده. البته لغت شباهت احتمالاً لغت درستی نیست.-هرچند لااقل یک صحنۀ مشابه توی هر دو تا رمان هست، جایی که ارباب از خدمتکار معنای دموکراسی را می‌پرسد تا به باقی حضار ثابت کند مردم فقیر و بیسواد جامعه چیزی از این حرفها نمی‌فهمند و به آنها حق انتخاب دادن مسخره است- منظور من بیشتر این است که این دو کتاب به شدت این ظرفیت را دارند که به شکل تطبیقی خوانده شوند و با هم مقایسه شوند. نویسندۀ هر دو هم یک شرقی مهاجر است –هرچند شاید ایشی‌گورو خیلی بیشتر از آن که ژاپنی باشد انگلیسی است-. اما نقطۀ اصلی تلاقی این دو اثر آن است که هر دو مواجهۀ خدمتکاری را با اربابش در یک نظام طبقاتی روایت می‌کنند. دو مواجهۀ متفاوت که یکی به طغیان می‌‍رسد و ویژگی اصلی آن یکی وفاداری است.

پیش‌‎تر گفتم که جنازۀ مادرم را در پارچۀ ابریشمی پیچیده بودند. این پارچه را حالا روی صورتش کشیده بودند؛ و هیزم‌ها، همان مقداری که ما پولش را داشتیم، روی جنازه‌اش کپه کرده‌بودند. بعد کاهن مادرم را آتش زد. کوسوم گفت:«روزی که اومد خونۀ ما، دختر خوب و ساکتی بود.» و یک دستش را روی صورتم گذاش. «اونی که دوست داشت جنگ و دعوا راه بندازه من نبودم.»
د
ستش را از صورتم کنار زدم. مادرم را تماشا کردم.وقتی آتش پارچۀ ابریشم را می‌بلعید، ناگهان پای پریده‌رنگی مثل موجودی زنده بیرون پرید؛ انگشت‌های پا که در گرما ذوب می‌شدند کم‌کم منقبض شدند و در مقابل بلایی که سرشان می‌آمد به مقاومت پرداختند. کوسوم پا را به داخل آتش فرو کرد، ولی پا نمی‌سوخت. قلبم تندتند می‌زد. مادرم نمی‌گذاشت نابودش کنند.

*کوسوم مادربزرگِ راوی است.

خشم

فیلیپ راث
ترجمۀ فریدون مجلسی
انتشارات نیلوفر،چاپ اول، ۱۳۸۸
۱۹۱ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
۴.۵ از ۵

«مارکوس مسنر» جوانی است اهل نیوجرسی که تازه پا به دنیای مردان بزرگسال گذاشته است. یهودی است و قصاب‌زاده و تنها عضو خانوادۀ مسنر که به تحصیلات ابتدایی اکتفاء نکرده و به کالج می‌رود. جوانی درستکار و بی‌عیب و نقص که تا پیش از تمام کردن دبیرستان سرشار از شور زندگی است، در قصابی وردست پدرش می‌ایستد، نمره‌های آ می‌گیرد، مایۀ افتخار خانواده است و پدرش، قهرمان کودکی و نوجوانی اوست. اما تمام شدن دبیرستان مصادف می‌شود با آغاز جنگ کره که ایالات متحده در آن به عنوان متحد کرۀ جنوبی می‌جنگد. جنگی که سربازان آمریکایی دسته دسته در آن قربانی می‌شوند. ترس مرگِ مارکوس، مسنرِ پدر را رها نمی‌کند. می‌ترسد که او را به جبهه اعزام کنند و او هم مثل دو پسرعمویش کشته شود. پدر، می‌شکند و به کل تغییر رفتار می‌دهد. مارکوس که از رفتارهای عجیب او به تنگ آمده به کالجی در شهری دور می‌گریزد و داستانهای او با دنیای بزرگسالان آغاز می‌شود.

داستان در زمانی می‌گذرد که جنگ جهانی دوم تازه تمام شده و جنگ کره آغاز شده است. بیشتر بخشهای داستان در فضایی دانشجویی می‌گذرد، در کالجی سخت‌گیر با قوانینی که به نظر مارکوس بی‌معنی می‌آیند. ماجرای زندگی مارکوس، در لایۀ پنهان خود با جنگ و جنبش دانشجویی پیوند خورده است. داستان سه بخش دارد. یک فصلِ صد و هفتاد و هشت صفحه‌ای که بخش اصلی داستان را روایت می‌کند، یک فصلِ پنج صفحه‌ای و یک تکملۀ یک صفحه‌ای که اشارات تاریخی داستان را تکمیل می‌کند.

«خشم» داستانی است جذاب و گیرا. توصیفات منحصر به فردی دارد، مثلاً توصیف رابطۀ مارکوس با خون به عنوان فرزند و دستیار یک قصاب یکی از درخشان‌ترین بخشهای کتاب است. شخصیتها به خوبی پرداخت شده‌اند، چرخشی عجیب و غیرمنتظره در میانۀ داستان روی می‌دهد که روند روایت را به کل زیر و رو می‌کند. فیلیپ راث به عنوان یکی از نویسندگان پست‌مدرن آمریکا شناخته می‌شود. چینش اتفاقات در «خشم» و غیرمنتظره بودن خیلی از آنها آن را به داستانهای مینی‌مالیستی شبیه می‌کند، اما خواندن این کتاب، به همان اندازۀ خواندن رمانی به شیوۀ کلاسیک، با قصه‌ای پررنگ  که به خوبی پرداخت شده، لذت دارد. ترجمۀ کتاب ترجمۀ نسبتاً خوبی است. بعضی جاها لغاتی به کار رفته که از متن بیرون می‌زند و بیش از حد سنگین و ادبی است. خنده‌دارترین نکتۀ ترجمه آن است که برای فرار از تیغ سانسور، واژۀ «مهرورزی» به دفعات در کتاب به کار رفته است که طنین مضحکی دارد.

 من با خون بزرگ شدم- با خون و چربی و کاردتیزکن و دستگاه‌های ورقه‌کن و انگشت‌های قطع شده یا قطعات بریده شده از انگشتان دست‌های سه عمو و همچنین پدرم- و هرگز به آن عادت نکردم و هرگز آن را دوست نداشتم. پدرِ پدرم که پیش از به دنیا آمدنم مرده بود، قصاب کاشر بوده است (او همان مارکوسی بود که من نام خودم را از او گرفتم، و او، به خاطر شغل مخاطره‌آمیزش، نیمی از یک شستش را از دست داده بود)، همچنان که سه برادر پدرم، عمو مازی، عمو شِکی، و عمو آرتی قصاب بودند و هر کدام در بخش‌های مختلف نیوآرک مغازه‌ای مانند ما داشتند. خون در کف‌پوش چوبی شکاف‌خورده و ورآمده پشت چینی و بلور و ویترین‌های یخچالی، روی ترازوهای مغازه، روی کاردتیزکن‌ها، دور لبۀ رول کاغذ مومی، و روی دهانۀ آبپاش لوله که از آن برای شستن کف یخچال استفاده می‌کردیم، دیده می‌شد- بوی خون نخستین چیزی بود که هر وقت در مغازه‌های عموها و عمه‌هایم به دیدارشان می‌رفتم به مشامم می‌خورد. آن بوی لاشه پس از کشتار و پیش از آنکه پخته شود هر بار به مشامم می‌خورد. بعد اِیب، پسر و ظاهراً وارث مازی در آنزیو کشته شد، و دیو، پسر و ظاهراً وارث شکی در نبرد بالج کشته شد، و مسنرهایی که زنده ماندند در خونشان آغشته شدند

فرج بعد از شدت

قاضی ابوعلی محسن تنوخی
ترجمه‌ی حسین بن اسعد دهستانی
به اهتمام محمد قاسم‌زاده
۸۵۶ صفحه، ۱۲۸۰۰ تومان
انتشارات نیلوفر، چاپ اول بهار ۱۳۸۸
۵ از ۵

شاید بتوان «فرج بعد از شدت» را رقیبی برای «هزار و یک شب» دانست اما نباید این نکته را از خاطر برد که «هزار و یک شب» بسیاری از داستان‌هایش را مدیون مولفانی گم‌نام است و شاید قرار دادن این دو کتاب با چنین وضعیتی در کنار هم مقایسه‌ی درستی نباشد؛ با این حال خیلی از داستان‌های این دو کتاب به هم راه یافته‌اند.

«فرج بعد از شدت» از آن کتاب‌هایی است که آدم باید بگذارد جایی کنار دستش و هر به چندی یک بار، حکایتی از آن را بخواند. کتاب از سیزده باب تشکیل شده و همان طور که از نام‌اش پیداست مربوط به شرح حال جماعتی است که به بلایی گرفتار شده و بعد به صورتی طبیعی یا خارق‌العاده از آن بلا خلاص شده‌اند. تمام داستان‌ها – بازهم با توجه به نام کتاب – در تکنیک مشابه‌اند که این خود نکته‌ی جالب و قابل تاملی است. اما با این‌که داستان‌ها در مضمون بسیار متنوع هستند، سعی نویسنده بر این بوده تا حکایت‌های هر باب در نوعِ بلا و گرفتاری با هم مشابه باشند؛ مثلن حکایت‌های مربوط به افرادی که به بیماری گرفتار شده‌اند در یک باب و حکایت کسانی که به مرض عشق دچار شده‌اند و یا کسانی که به ترس و خوف مبتلا شده‌اند و... در باب‌های جداگانه‌ای آمده است. «فرج بعد از شدت» را از اصلی‌ترین کتاب‌های قصه در زبان فارسی می‌دانند. ظاهرن اولین بار عوفی دست به ترجمه‌ی این کتاب زده که ترجمه‌اش با زمان نگارش آن به عربی فاصله‌ی چندانی نداشته است.

یکی از چیزهای جالب توجه‌ای که می‌شود راجع به این کتاب گفت بحث ویرایش و تصحیح اثر است که توسط «محمد قاسم زاده» انجام گرفته. رسم‌الخط کتاب کاملن به روز شده و اساس را بر جداسازی گذاشته و همچنین به دقت نشانه گذاری و پاراگراف بندی شده است. گفت‌وگوها از هم جدا شده و متن به عنوان یک داستان در نظر گرفته شده است تا ذهن خواننده‌ی امروزی به سادگی پرش‌های لازم را در متن داشته باشد. همه‌ی این‌ها با دانستن این‌که در منابع دانشگاهی متن‌های مفصل به صورت یک پاراگراف آمده و حتا از نقطه گذاری حروف خبری نیست، به کتاب ارزش قابل توجهی می‌بخشد.

قسمتی از پیش‌گفتار کتاب:

« ... اما آن‌چه امروزه محافل دانشگاهی فراموش کرده‌اند و تنها به آن روشی اکتفا می‌کنند که به روش علمی تصحیح متون شهرت دارد، هرچند این روش در نوع خود بسیار موثر است، اما اکتفا به این روش و طرد روش‌های دیگر، متن‌ها را تنها در حوزه‌ی دانشگاهی زندانی خواهد کرد،...
در این ویرایش از کتاب فرج بعد از شدت، ما بر آن بودیم که مقابله‌ی نسخه‌ها را کنار بگذاریم و متنی را که به نظرمان ارزش ادبی دارد، به صورتی آماده کنیم که خواننده‌ی غیر دانشگاهی آن را درست بخواند و بتواند به آسانی با آن ارتباط برقرار کند.»

برچسب: 

اتاقی از آن خود

ویرجینیا وولف
ترجمه‌ی صفورا نوربخش
انتشارات نیلوفر
۱۶۰ صفحه، ۱۶۰۰ تومان
چاپ سوم، بهار ۸۵
۴ از ۵

وولف این کتاب رو بعد از سخن‌رانی‌ش با عنوان «زن و داستان» و نوشتنِ مقاله‌ای با همین عنوان نوشته. در واقع «اتاقی از آنِ خود» تکفرات وولف حول و حوش ارتباط زن و داستانه. وولف سیر شکل‌گیری فکرهاش رو از وقتی که موضوع سخن‌رانی به‌ش پیشنهاد شد و این موضوع درگیرش کرد، می‌نویسه. تو خیابون‌ها راه می‌ره و به ابعاد مختلف این موضوع فکر می‌کنه، یا تصور می‌کنه که اگه زمان شکسپیر یه زن با نبوغ شکسپیر زندگی می‌کرد، چه آینده‌ای در انتظارش بود و چه محدودیت‌هایی براش وجود داشت، یا به کتاب‌خونه‌ها می‌ره و سعی می‌کنه با بررسی داستان‌های زن‌ها تو تاریخ ادبیات مشکل‌ها و کم‌بودهای نویسنده رو تحلیل کنه. مثلن از خشمی می‌گه که تو نوشته‌ی خیلی از زن‌ها هست و محیط اطراف باعثشه و توضیح می‌ده که چه‌جوری این خشم و فورانِ احساسات باعث عدم صداقت نویسنده و ضعیف‌شدنِ متن شده.

وولف از همون اول کتاب تکلیفش رو با شیوه‌ی سنتی مقاله‌نویسی روشن می‌کنه و می‌نویسه: «هرگز نخواهم توانست به نتیجه‌ای بگیرم. هرگز نخواهم توانست به نخستین وظیفه‌ی یک سخنران عمل کنم و پس از ساعتی سخنرانی، هسته‌ای از حقیقت ناب در اختیارتان بگذارم... تنها کاری که از من برمی‌آمد این بود که عقیده‌ی خود را درباره‌ی نکته‌ی کوچکی ابراز کنم- زنی که می‌خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد...» وولف برای بیان قسمتی از حقیقت شیوه‌ای رو که تو داستان‌نویسی تجربه کرده، به مقاله می‌آره: با یه نثر سیال که ترکیبیه از مشاهده‌ی دقیق دنیای بیرون و بیان بی‌واسطه‌ی ذهن، ما رو با تجربه‌ی فکر کردن خودش همراه می‌کنه. این‌جوریه که ما با یه مقاله‌ی دقیق روبه‌رو نمی‌شیم؛ با فکرهای وولف، زندگی وولف و البته استدلال‌هاش درباره‌ی «زن و داستان» روبه‌رو می‌شیم.

«اتاقی از آن خود»، جدا از این‌که راه جدیدی برای مقاله‌نویسی شروع می‌کنه، شکل‌دهنده‌ی نظریات فمینیستیه و اولین متن مدرن فمینیستی محسوب می‌شه. در واقع، چه از نظر ادبی و چه از نظر اجمتاعی کتاب پیش‌رو و مهمی محسوب می‌‌شه و خوندنش، هم برای لذت‌بردن از یه متن ادبی و هم آشنایی با نظریات فمینیستی توصیه می‌شه.

×××
«برای شما که خود را به دانشگاه رسانده‌اید و اتاق نشیمن -یا شاید فقط اتاق خوابی؟- از آن خود دارید، آسان است که بگویید نبوغ نباید به اظهارنظرها اعتنا کند، که نبوغ باید فراتر از آن باشد که به حرفهایی که درباره‌اش می‌گویند اهمیت بدهد. بدبختانه این دقیقاً مردان و زنان نابغه‌اند که بیش از همه به آنچه درباره آنها گفته می‌شود اهمیت می‌دهند... ادبیات مملو از لاشه‌های خردشده مردانی است که بیش‌ازحد به عقیده‌ی دیگران اهمیت می‌دادند.»

الف

خورخه لوئیس بورخس
ترجمه‌ی م. طاهر نوکنده
انتشارات نیلوفر
۲۴۵ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۸۷
۳.۵ از ۵

اول داستان «الف» به نقل از هملت اومده: «خداوندگارا! می‌توانستم در پوسته‌ی گردوئی محبوس باشم، و خود را پادشاه فضای لایتناهی بدانم.» بورخس کم‌کم بینایی‌ش کم شده تا بالاخره کور می‌شه. واسه همین دنیای داستان‌های بورخس کاملن ذهنیه. بورخس تو ذهنش مرزهای زمان و مکان رو از بین می‌بره و دنیایی بی‌کران می‌سازه که توش مفاهیم ازلی-ابدی به هم پیوند می‌خورن: مرگ، اسطوره، هزارتو، رؤیا، واقعیت. می‌خوام بگم مثل نقطه‌ی «الف» تو داستان «الف» که راوی توش همه چیز رو می‌بینه و چیزی شبیه به اشراق رو تجربه می‌کنه، بورخس هم انگار تو دنیای ذهنی خودش می‌تونسته همه چیز رو ببینه، بدون محدودیت.

می‌شه گفت داستان‌های بورخس رئالیسم جادویی‌ان، می‌شه گفت پست‌مدرنیستی‌ان و حرفِ پرتی هم نزد. بورخس پایه‌گذار رئالیسم جادوییه، مرز واقعیت و رؤیا (خیال) تو داستان‌های بورخس عملن از بین می‌ره. و بورخس مثل نویسنده‌های پست‌مدرن اسطوره‌ها و گذشته رو به بازی می‌گیره یا به عنوان نویسنده تو متن داستان‌ها حضور پیدا می‌کنه. یعنی مؤلفه‌های این دو نوع داستان‌نویسی تو داستان‌هاش کاملن قابل تشخیصه. ولی نتیجه‌ای که حاصل می‌شه شبیه به هیچ نویسنده‌ای نیست. بورخس با مارکز یا مثلن ونه‌گات و بارتلمی تفاوت‌های زیادی داره. بورخس دنیایی داره مخصوص به خودش با داستان‌هایی «بورخسی».

داستان‌های مجموعه‌ی «الف» گردآوری مترجم نیستند. ترجمه‌ی مجموعه‌داستان «الف»‌ان که با همین داستان‌ها سال ۱۹۴۹ چاپ شده. لزومن با به‌ترین داستان‌های بورخس روبه‌رو نمی‌شیم. کنار هم قرار گرفتن این داستان‌ها -از نظر مضمونی- کاملن قابل درکه، ولی داستان‌ها هم‌سطح نیستن.
ترجمه‌ی کتاب بد نیست. مترجم کتاب رو تقدیم کرده به قاسم هاشمی‌نژاد و رسم‌الخطش هم شبیه به رسم‌الخط بیژن الهیه. مشخصه که رو انتخاب کلمه‌ها وسواس زیادی داشته و از آوردن کلمه‌های مهجور ابایی نداشته. خیلی وقت‌ها جمله‌ها رو آهنگین ترجمه کرده. ولی در کل نتیجه اون‌قدر رضایت‌بخش نیست. یعنی ترجمه یک‌دست نیست، خیلی وقت‌ها جمله‌ها بد‌ریختن یا به نظرم غلط اومدن.

×××
«[در الف] گردش تیره‌گون خونم را دیدم؛ سازوکار درهم‌بافت عشق را دیدم و استحاله‌ی مرگ را؛ الف را دیدم، از هر زاویه‌ای، در الف زمین را دیدم و در زمین از نو الف را و در الف زمین را؛ چهره‌ی خودم و امعاء و احشاء خودم را دیدم؛ چهره‌ی تو را دیدم، و سرم گیج رفت و گریستم، چرا که چشم‌های من شیئی سرّی و فرضی را دیده بودند که نامش آدمی را تسخیر می‌کند، امّا هیچ انسانی آن را به تفکر درنیاورده: عالم ادراک ناپذیر.» 

کلیسای جامع

ریموند کارور
ترجمه‌ی فرزانه طاهری
انتشارات نیلوفر
۳۲۳ صفحه، ۴۵۰۰ تومان
چاپ پنجم، ۱۳۸۶
۵ از ۵

درباره‌ی کارور زیاد حرف زده شده و حرف‌ها هم معمولن تکراریه. احتمالن همه می‌دونن که کارور فقط داستان‌کوتاه نوشت و داستان‌کوتاه‌هاش رو نه تا استخون که تا مغز استخون می‌تراشید. به همین خاطر به‌ش مینی‌مالیسم می‌گفتن که خودش هیچ‌وقت خوشش نمی‌اومد از این لقب. این حرف‌ها تو مقدمه‌ی بیش‌تر مجموعه‌داستان‌هایی که از کارور ترجمه شده، یه جوری اومده. کلن حرف تازه‌ای زدن درباره‌ی کارور سخته... دلیلش هم بیش‌تر اینه که توضیح داستان‌های کارور کار راحتی نیست.

کارور تیکه‌هایی از زندگی خانواده‌های آمریکایی رو نشون می‌ده، معمولن بدون قصه‌ی آن‌چنانی. از  آدم‌هایی می‌گه که نفهمیدن چی سرشون اومده، نمی‌تونن دغدغه‌شونو بگن و منظورشونو برسونن و همه‌شون یه جور سقوط تدریجی دارن. ولی فقط نشون می‌ده، خیلی فشرده و دقیق. این‌جوری می‌شه که جزئیات داستان‌ها مهم می‌شن، توصیف‌ها و حرکت شخصیت‌ها معمولن فقط در حد یه توصیف یا یه حرکت ساده نمی‌مونه، بُعد پیدا می‌کنه و جای خالی قصه‌ی جذاب رو تو داستان پُر می‌کنه.

فکر می‌کنم کارور فهمیده که دنیای خالی‌ای که می‌خواد ازش حرف بزنه، خیلی جا واسه تفسیر یا قصه‌پردازی نداره. واسه همینه که رفته دنبال راهی که بتونه این دنیا رو همون‌جوری که هست، نشون بده. سعی کرده با لحن خنثا و روایت موجز ما رو به حس شخصیت‌ها نزدیک کنه. واسه همینه که توضیح کارور کار سختیه، چون ما تو داستان‌های کارور بی‌واسطه پرت می‌شیم به یه تیکه از زندگی آدم‌ها. فکر کنم نتونستم منظورمو برسونم.

من قبلن از کارور مجموعه‌ی «وقتی از عشق حرف می‌زنیم» رو خونده بودم. در مقایسه با اون، این کتاب دو تا مقاله از کارور و یه مصاحبه باهاش داره، که خیلی خوبن. خیلی از داستان‌ها تکراری بودن، ولی تو هر دو کتاب داستان‌های خوبی هستن که حیفه نخونده بمونن. وقتی این رو می‌خوندم حس کردم که «وقتی از عشق حرف می‌زنیم» رو که می‌خوندم داستان‌ها رو راحت‌تر می‌گرفتم. رفتم مقایسه کردم دیدم دلیلش ترجمه‌س. فرزانه طاهری تقریبن از ضمیر استفاده نمی‌کنه، یا می‌گه او. ولی تو اون یکی مثلن می‌گه دختر گفت فلان. نمی‌دونم کدوم به‌تره. یکی به سبک موجزنویسی کارور وفادارتره، اون یکی ابهامی رو که تو زبان فارسی به وجود می‌آد و انگلیسی نداره، رفع کرده.

×××

"Then I said something. I said, Suppose, just suppose, nothing had ever happened. Suppose this was for the first time. Just suppose. It doesn't hurt to suppose. Say none of the other had ever happened. You know what I mean? Then what? I said."

«بعد من حرفی زدم. گفتم فرض کن، فقط فرض کن هیچ اتفاقی تا حالا نیفتاده. فرض کن بار اول بوده. فقط فرض کن. فرض کردنش که ضرری ندارد. بگیر هیچ کدام از آن اتفاق‌های دیگر نیفتاده. می‌فهمی منظورم چیست؟ گفتم خب، آن وقت چی؟»

برچسب: ریموند کارور، فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

ژان باروا

روژه مارتن دوگار
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۵۴۲ صفحه، ۳۷۰۰تومان (جلد سخت)
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۰
۳ از ۵

 رمان «ژان باروا» داستان زندگی مردی است به همین نام، از کودکی تا پیری. او فرزند یک پزشک ملحد است از خانواده‌ای مذهبی و سنتی. ژان در دوره نوجوانی به اصالت ایمان خود شک می‌کند و در جستجوی شیوه صحیح پرستش با چندین نفر بحث می‌کند و علیه عده‌ای زیادی هم می‌شورد. در جوانی به این نتیجه می‌رسد که ایمان به خدا و اصولا خود خدا نتایج سوءتفاهمات بشری هستند و به طور کامل دین را کنار می‌گذارد. ژان از این به بعد به محافل روشنفکری فرانسه بیشتر رفت و آمد می‌کند و کم کم با کمک عده‌ای از دوستانش نشریه‌ای آوانگارد به راه می‌اندازند و در آن به ترویج و بحث نظریات خود می‌پردازند. به این ترتیب، ژان آرام آرام به یکی از قطب‌های روشنفکری فرانسه تبدیل می‌شود.

به مرور و در نزدیکی پایان عمر، ژان در مقابل گذشته خود می‌ایستد و متوجه می‌شود که در تمام این سال‌ها اشتباه می‌کرده. در لحظات آخر و در بستر مرگ، زمانی که ژان چیزی بیشتر از چند پره استخوان سبک وزن نیست، دوباره به خدا مومن می‌شود و با حالی زار و نذار به تضرع می‌افتد و استغفار می‌کند و مومن از دنیا می‌رود. این اما پایان داستان نیست. در آخرین صفحات کتاب، پس از مرگ ژان، باز شدن وصیت‌نامه ژان و خواندنش همه چیز را عوض می‌کند و بعد تازه‌ای به داستان می‌بخشد.

داستان رمان «ژان باروا» در تقابل با وقایع تاریخی حقیقی‌ای روایت می‌شود که در زمان اتفاق افتادن داستان در فرانسه در جریان بوده‌اند، سبکی که مشابه‌اش را «تربیت احساسات» فلوبر هم دیده‌ام. زمان داستان پایان قرن ۱۹ و حدود سال ۱۹۰۰است. ماجرای دریفوس نقشی مرکزی در این رمان دارد. دریفوس افسر یهودی ارتش فرانسه بود که در پایان قرن نوزده به جرم جاسوسی برای دربار آلمان محاکمه و زندانی شد. کنجکاوی عده‌ای از روشنفکران در این پرونده به آن‌ها این حس را داد که در جریان بررسی این پرونده اشکالی هست. ظاهرا دریفوس به خاطر یهودی بودن فدا شده بود، و برای فدا کردن او بخش بزرگی از ارتش و دستگاه قضایی فرانسه خلاف عدل و انصاف رفتار کرده بودند. امیل زولا در نامه سرگشاده‌ای به رییس جمهور وقت فرانسه تمام دستگاه قضایی کشور و ارتش را به صراحت زیر سوال برد و از افراد بسیاری نام برد. زولا به خاطر این نامه محاکمه و یک سال زندانی شد. ۱۲۰نفر از روشنفکران در حمایت از او نامه‌ای نوشتند و کم کم قضیه دریفوس به رویارویی جامعه روشنفکری وقت فرانسه با دولت و حتی مردم منجر شد. نتیجه محاکمه دوباره دریفوس و تبرئه نسبی او بود، و البته رسوایی بزرگی در کل دستگاه قضایی و دولت. ژان باروا و دوستانش در دادگاه زولا حضور دارند و در باقی ماجرا هم شرکت می‌کنند.

«ژان باروا» فصل‌ها و بخش‌های کوتاه و بلند زیادی دارد و از انواع متفاوتی از شیوه‌ها برای روایت آن استفاده شده. نامه‌نگاری و مکالمه‌نگاری‌ای شبیه به نمایش‌نامه‌نویسی اصلی‌ترین روش‌های روایت این رمان هستند. در بخش‌هایی هم از وقایع‌نگاری استفاده شده، مثلا در مورد دادگاه زولا، چیزی حدود ۵۰صفحه از کتاب به نقل تضمینی مکالمات دادگاه از منابع مختلف اختصاص یافته است. اما اشکال اصلی و مهمی که می‌شود، اقلا با تعریف‌ها و انتظارات امروزی از رمان، از این کتاب گرفت این است که زیادی «صریح» است. در واقع، آن طور که واضح است، انگیزه اصلی نوشته شدن رمان یک بحث ایدئولوژیک بر حقیقت و حقانیت اعتقاد به خدا، ایمان، و مذهب کاتولیک است و تمرکز شدید روی این موضوع و بحث رک و راست در مورد آن نه تنها توی ذوق می‌زند و گاهی حوصله‌سربر هم می‌شود، که باعث آن است تا «حجم داستانی» رمان در مقابل «مقاله‌گونگی» آن گاهی آن قدر کم به چشم بیاید که خواندن آن چندان «به صرفه» به نظر نرسد.

بعید است صحافی با جلد سخت کتاب به راحتی در بازار پیدا شود، اما جلد مقوایی آن هنوز در بازار موجود است، گر چه انتشارات نیلوفر در اقدام ناخوشایندی، که حالا کم کم داریم به آن عادت می‌کنیم، قیمت کتاب را عوض کرده و با برچسب رسانده به ۶۵۰۰تومان. ظاهرا قیمت اصلی آن ۳۲۰۰تومان بوده است. البته قیمت فعلی هم هنوز ارزان‌تر از قیمت معمول این روزگار کتاب است. کیفیت چاپ کتاب، جز در مورد چند غلط املایی، راضی‌کننده است و ترجمه منوچهر بدیعی از آن هم، مثل اغلب ترجمه‌های او، هم دقیق است و هم به کتاب خوب نشسته. از روژه مارتن دوگار، نویسنده نوبل برده این کتاب، رمان «خانواده تیبو» با ترجمه ابوالحسن نجفی و چاپ انتشارات نیلوفر هم در دسترس است.

***

«بررسی بسیار ابتدایی تاریخ رشد ادیان نشان می‌دهد که ادیان زاییدۀ کنجکاوی بشر نسبت به کائنات است و هستۀ اولیۀ آنها همواره یکی است: این هسته مرکّب  از مجموعۀ علت‌های ابتدایی و ساده‌اندیشانه‌ای است که انسان برای پدیده‌های طبیعی پیدا کرده است. تا آن جا که می‌توانیم موضوع را ساده کنیم و بگوییم دین بدوی به‌معنی اخص کلمه اصلاً وجود نداشته است؛ از زمانی که بشر با زبان الکن سخن می‌گفته است تا زمان ما فقط یک خط فکری وجود داشته است: خط علمی؛ این خط علمی که در ابتدا ناقص بوده است رفته‌رفته مایه‌ور شده است. و آنچه ما واژۀ دین را به آن اطلاق می‌کنیم یکی از مراحل پژوهش انسان است، مرحلۀ قائل شدن به وجود خدا؛ این یکی از آنات کوتاه کوشش بشری است که از سر نادانی بر جای مانده و از بیم ماوراءطبیعت تا زمان ما آن را ادامه داده‌اند؛ خلاصه اینکه انسان فریفتۀ فرضیات اسرارآمیزی شده که خود برای دریافت علل و اسباب عالم پیش کشیده است.» - صفحه ۳۵۴

برچسب: روژه مارتن دوگار، منوچهر بدیعی، انتشارات نیلوفر

تونل

ارنستو ساباتو
ترجمه مصطفی مفیدی
انتشارات نیلوفر
۱۷۴ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ دوم، پاییز ۱۳۸۷
۴ از ۵

ارنستو ساباتو نویسنده‌ای آرژانتینی است، متولد ۱۹۱۱، اهل بوئنوس آیرس، و همشهری بورخس و کورتاسار. او هم یکی از نویسنده‌های مشهور آرژانتین و آمریکای لاتین در دنیاست، گر چه کتاب‌هایش نه رئالیسم جادویی‌اند و جادو و جمبل دارند، نه چندان سیاسی حساب می‌شوند. «تونل» یکی از اولین کتاب‌های اوست که در سال ۱۹۴۸ نوشته شده، و دومین کتابی از اوست که به فارسی ترجمه می‌شود. اولی رمانی بود به اسم «درباره قهرمانان و گورها»، که آن را هم مصطفی مفیدی ترجمه و انتشارات نیلوفر چاپ کرد، و کمتر کسی خواند. خواننده‌های این یکی ظاهرا بیشترند.

«تونل» یادداشت‌های نقاشی است به نام «خوان پابلو کاستل»، که ظاهرا در انتظار انجام تحقیقات روانشناختی بیشتر روی خودش، و احیانا صدور حکم دادگاه، در زندان می‌نویسد. جرم او، که خودش از همان اولین جمله داستان به آن اعتراف می‌کند، کشتن زنی است به اسم «ماریا ایریبارنه». او در این یادداشت‌ها ماجرایی را که به قتل ماریا به دست خودش منجر شد از اولین آشناییش با او تا انتها تعریف می‌کند و انگیزه خودش را از این روایت این طور بیان می‌کند: «من فکر کردم حالا که مشهور شده‌ام آنچه را می‌نویسم عده زیادی از مردم می‌خوانند ... و از این امید ضعیف که کسی مرا درک کند به شور و هیجان می‌آیم – حتی اگر فقط یک نفر باشد

خوان پابلو از آن راوی‌های پرگو است که هم زیاد نظر می‌دهد و هم مدام نظریاتش را باز می‌کند و ازشان تحلیل و تفسیر و استدلال بیرون می‌کشد. او عاشق ماریا می‌شود و ماریا هم عاشق او. و عشق‌شان هم از آن عشق‌های پرشور و شرر بوده. به هم‌دیگر هم می‌رسند. اما خوان پابلو به ماریا شک می‌کند و بر پایه یک سری استدالالات وهمی، که برای ما هم بیان‌شان می‌کند، نتیجه می‌گیرد که ماریا دارد به او خیانت می‌کند و در واقع بازیش می‌دهد. و آخر سر هم به همین خاطر می‌کشدش.

خوان پابلو، مثل اغلب راوی‌های حراف، قابل اعتماد نیست. اما او دروغ‌گو نیست، بلکه متوهم است. در واقع خودش هم نمی‌داند که، علی رغم میل شدیدی که به ابراز حقیقت نشان می‌دهد، در اغلب موارد دارد از آن دور می‌شود. نتیجه‌گیری‌هایش گر چه توجیه‌شان می‌کند، منطقی نیستند و حتی هیچ بعید نیست که برخی از چیزهایی را که فکر می‌کند دیده هم تخیل کرده باشد. او چند بار به تحقیقاتی که روان‌شناس‌ها دارند رویش انجام می‌دهند اشاره می‌کند اما از موضوعشان چیزی نمی‌گوید، ولی می‌شود تصور کرد که موضوع این تحقیقات همین توهمات باشد. چیزهایی که خوان پابلو ازشان نتیجه‌گیری کرده، در حالی که اصلا وجود ندارند. او این توهم را به خودش هم تسری می‌دهد و از «خود گذشته»اش طوری حرف می‌زند که انگار همیشه همین آدم فعلی بوده، اما واقعا این طور نیست. او از یک آدم دیگر به این موجود فعلی رسیده.

«تونل» کتاب خوبی است. داستان‌پردازی خوب و روایت جذابی دارد، مایه‌های فکری و بهانه‌های خوبی برای کشف به آدم می‌دهد، و در بعضی قسمت‌ها، خصوصا در توصیف کوتاه و چند خطی قتل ماریا، تصاویر فوق‌العاده‌ای ساخته که میل ادبی آدم را هم ارضا می‌کند. ترجمه هم، اگر از چند مورد افتضاح بگذریم، در حدی عادی بد است، که برای مصطفی مفیدی با آن ترجمه‌های وحشتناک دستاوردی حساب می‌شود. فقط برای این که نوع مشکلات این آدم را در تولید متن درک کنید، این جمله از یادداشت مترجم را، که تازه تألیف است و نه ترجمه، بخوانید و معنی کنید (این البته از نمونه‌های افتضاح است): «به هر حال این فراورده بینش علمی و خردورزی [اگزیستانسیالیسم] مانند هر اندیشۀ انتقادی دیگر در قرن گذشته تجربۀ دردناک تاریخ بشری و به خصوص آگاهی بر آن رویۀ دیگر سرشت انسان، رویۀ نه‌چندان خوشایند و دلپذیر که دلهره‌آور و عبرت‌آموز را در پشت سر خود دارد.»

***

«و آن وقت آن مرد نابینا. این دیگر چه موجودی بود؟ پیشتر گفته‌ام که من برداشتی رقت‌بار و غم‌انگیز نسبت به انسانیت دارم. حال باید اعتراف کنم که از افراد نابینا اصلا خوشم نمی‌آید، و وقتی آن‌ها را می‌بینم همان احساس را دارم که در نگریستن به موجودات خونسرد، مرطوب، بی‌صدا، مثل مار پیدا می‌کنم. اگر به این اضافه کنید تأثیر خواندن نامه‌ای از همسر این مرد را در جلوی شوهرش که در آن می‌گفت «من هم به تو فکر می‌کنم»، درک نفرت و انزجاری که من در آن لحظه احساس می‌کردم مشکل نخواهد بود.» - صفحه ۶۵

مرتبط:
+ معرفی «تونل» در روزنامه اعتماد
+ «تونل» در باشگاه کتاب
+ «تونل» در Ear Splitting
+ گفت و گویی کوتاه با ساباتو در روزنامه همشهری

 برچسب: ارنستو ساباتو، مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر

خانم دَلُوی

ویرجینیا وولف
ترجمه‌ی فرزانه طاهری
انتشارات نیلوفر
۴۳۵ صفحه،۸۵۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۵ از ۵

عالیه. قطعاً باید «خانم دلوی» رو جزء شاه‌کارهای ادبیات جهان حساب کرد. به نظرم از اون کتاب‌هاس که آدم باید چند سال یه بار بخونه. چون خوندنش تو دوره‌های زمانی مختلف برداشت جدیدی به آدم می‌ده. از اون کتاب‌هاس که محکی‌ان برای ما، که باهاشون خودِ فعلی‌مون رو با خودِ قبلمون مقایسه کنیم. بله، کالوینو به همچین کتاباییه که می‌گه «کلاسیک».

«خانم دلوی گفت که گل را خودش می‌خرد.»
خانم دلوی شبْ مهمونی بزرگی ترتیب داده و برای خرید گل به خیابون‌های لندن می‌ره. «کلاریسا دلوی» به ظاهر آدم خاصی نیست. تو سن ۵۲ سالگی، بیش‌تر از قبل می‌خواد خودش رو با جریان زندگی هم‌راه کنه. به سیاست و فلسفه و این چیزا کار نداره. دوست داره دخترش مالِ خودش باشه، بتونه مهمونی‌شو خوب برگزار کنه و هنوز ذهنش درگیر ازدواج محافظه‌کارانه‌شه که به خاطرش یه رابطه رو به هم زده. بقیه‌ی شخصیت‌های رمان هم تقریباً همین‌جورند... ولی روایت سیال‌ذهن ویرجینیا وولف که ما رو با درونی‌ترین تجربه‌ها و احساسات شخصیت‌ها بدون واسطه یا قضاوت روبه‌رو می‌کنه، باعث شده که این آدم‌ها برای ما خاص بشن و بفهمیم‌شون، دل‌تنگی‌هاشون ما رو دل‌تنگ کنه و شادی‌های کوچکشون برامون مهم باشه.
تنها شخصیتی که ربط مستقیم به کلاریسا نداره، دیوونه‌ایه به اسم سپتیموس. کسی که تو جنگ‌جهانی اول دلاورانه جنگیده و حالا ۵ سال بعد از جنگ هنوز نتونسته با جامعه کنار بیاد و کارش به جنون کشیده شده. شخصیتی که انگار قراره کامل‌کننده‌ی کلاریسا دلوی باشه، وجه دیگه‌ و شاید عمیق‌تری از یه زنی که می‌خواد زندگی کنه.

تو کل کتاب، که از صبح تا شب می‌گذره، ساعت بیگ بن زنگ می‌زنه و ساعت رو اعلام می‌کنه. انگار این‌جوریه که ارتعاش صدای ساعت گذشته رو برای شخصیت‌های کتاب زنده می‌کنه تا راوی‌ای که از ذهن شخصیتی به ذهن شخصیت دیگه می‌ره، گذشته‌ی آدم‌ها رو بگه و به عمق روح و ذهنشون نور بندازه. چیزی که ویرجینیا وولف به‌ش «حفر غار پشت شخصیت‌ها» می‌گه. غارهایی که قراره به هم وصل شن و به لحظه‌ی حال -یعنی روز مهمونی کلاریسا- بیان. این‌جوریه که خوندن خانم دلوی می‌شه تجربه‌ی حیرت‌انگیزی از حرکت از ضمیر ناخودآگاه به خودآگاه، از خاطره به حال، از گذر زمان تو ذهن شخصیت‌ها به گذر عینی زمان تو لندن.

من قبلاً این کتاب رو با ترجمه‌ی خجسته کیهان خونده بودم که ترجمه‌ی آزاردهنده‌ای بود. خوش‌بختانه ترجمه‌ی فرزانه طاهری خیلی خوبه و حق مطلب رو ادا کرده، هرچند کم‌خطا هم نیست. این رو هم بگم که خود رمان ۲۴۰ صفحه بیش‌تر نیس. و بقیه‌ی کتاب چیزهاییه که فرزانه طاهری اضافه کرده: دو تا نقد که خیلی خوب نوشته شدن به اضافه‌ی چند نکته‌ای که خود مترجم نوشته آخر کتاب اومده، زندگی‌نامه‌ی ویرجینیا وولف، پیش‌گفتار وولف رو کتاب و نقشه‌ی لندنی که خانم دلوی توش می‌گذره هم قبل از شروع داستان اومده. خب، حاشیه‌های آثار بزرگ گاهی به اندازه‌ی خود اثر هیجان‌انگیزن.

برچسب: ویرجینیا وولف، فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر

جاده فلاندر

کلود سیمون
ترجمه‌ی منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
۳۵۵ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ دوم، تابستان ۸۲
۵ از ۵

«جاده فلاندر» از مهم‌ترین رمان‌های کلود سیمون، نویسنده فرانسوی متولد ماداگاسکار و برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۸۵ است. کتابی با روایت پیچیده که بین جریان سیال ذهن، اول شخص، سوم شخص محدود و دانای کل نوسان می‌کند. بارزترین ویژگی ظاهری کتاب پاراگراف‌های طولانی (تا حدود ۷ صفحه) و جملات خیلی طولانی‌اش است. این ویژگی در ترجمه فارسی به شکلی واقعاً خوب حفظ شده، طوری که با فونت معقول کتاب‌های انتشارات نیلوفر هم تعداد جملات ۲ صفحه‌ای کتاب کم نیستند. پیش از شروع رمان، بدیعی مقدمه‌ای در معرفی سیمون و رمان نو و در مورد برخورد با آن و ترجمه‌اش نوشته، و بعد از اتمام رمان هم چند صفحه‌ای از یک مصاحبه سیمون در مورد جاده فلاندر را ترجمه کرده. طرح روی جلد رمان همان قالب همیشگی کتاب‌های انتشارات نیلوفر را دارد، زمینه‌اش سفید است و عکسی از یکی از تابلوهای پیکاسو رویش است که نقاشی فوق‌العاده‌ای است. (ظاهراً ناشر به تازگی بدون تجدید چاپ جلد کتاب را عوض کرده و قیمتش را هم بالا برده.) کاغذی که این چاپ از کتاب رویش چاپ شده بوی خیلی خوبی دارد.

خط اصلی داستان جاده فلاندر، با این فرض که داستانی وجود دارد، در زمان اشغال فرانسه توسط نازی‌ها در جنگ جهانی دوم می‌گذرد و شخصیت اصلی داستان، ژرژ، یک سرباز فرانسوی است که بعد از شکست گروهان و مرگ فرمانده‌اش، در یک روستای جنگ‌زده پنهان می‌شود و بعدتر اسیر هم می‌شود. بخش‌های مختلف این سیر ژرژ، از شکست تا قایم شدن و لباس مبدل پوشیدن، درگیری، سعی به فرار، لحظات استثنایی دیدن یک زن، اسارت و سفر حیوانیش با قطار، موضوع این کتاب هستند. در تمام طول رمان، ماجرای دیگری در فرانسه حدود دویست سال پیش و در یک خانه نسبتاً اشرافی هم، به شکل موازی، روایت می‌شود. این دو خط داستانی البته به هم هم‌گرا نمی‌شوند و ارتباط صریحی بین‌شان به وجود نمی‌آید.

«جاده فلاندر» رمانی درباره جنگ است. اما این که «راجع به چه چیز جنگ؟» را نمی‌شود جواب داد: رفتار آدم‌ها، سختی‌های جنگ، زیبایی‌های جنگ، مناظر دنیای بی‌جان در جنگ، میل به جنایت، دیوانگی، ارتباط گذشته با حال،... . همه این‌ها هم به شکلی عمیق و تأثیرگذار، و البته نامنتظره. دید عجیب سیمون به همه چیز دنیای داستانش و توصیف دقیق و ظریفی که ازشان می‌دهد دقیقاً همان کاری را می‌کند که به عنوان هدف رمان نو خوانده بودم: بی‌نیاز کردن داستان از قصه و تبدیل خود روایت به داستان. نگاه کردن سیمون به دنیا، خود داستان است. تشبیهات نامأنوس و فضاساز سیمون، و آن جملات طولانی و عجیب و غریب که خواندنشان درست حس موج‌سواری را به آدم می‌دهند و خواننده را از واکنش خودش هم متعجب می‌کنند، همان کاری را می‌کنند که از یک رمان خوب انتظار دارید.

هیچ بعید نمی‌دانم که مخالف زیاد داشته باشم، ولی به نظر من «جاده فلاندر» یک رمان بی‌نظیر است. البته خواندنش سخت است، خیلی سخت. هیچ کشش داستانی ندارد و ممکن است همان اول کار توی ذوق خیلی‌ها بزند. اگر هم حوصله‌تان بگیرد و تصمیم بگیرید بخوانیدش باید وقت و انرژی زیادی رویش بگذارید. برای من که خواندنش عملاً سه برابر وقت معمول خواندن همچین کتابی طول کشید، بس که مجبور بودم این جمله‌های دراز و پیچاپیچ را از اول بخوانم. یک توصیه که بهم شده بود را به شما هم می‌کنم: این رمان را وقتی بخوانید که آرام و آزاد باشید، و سعی کنید تا می‌توانید پیوسته بخوانیدش، یعنی در بهترین شرایط، شروعش که کردید تا آخرش را بی‌وقفه بروید.

(ترجمه کتاب به نظرم فوق‌العاده بود. جداً فوق‌العاده.)

***

«...و از سوی دیگر این هوای نیمگرم را که می­توان گفت حرارتی معده­ای داشت و آن دختر که در دل آن ایستاده بود غیر واقعی و نیمه برهنه بود، هنوز درست بیدار نشده یا نیمه بیدار بود، چشمها و لبها و تمام بدنش از کرختی ملایم خواب باد کرده بود، با آنکه هوا سرد بود لباسهای کمی پوشیده بود، ساق پاهایش برهنه بود و پاهای بی­جورابش را در یک جفت کفش بزرگ مردانه که بندهایش باز بود فرو برده بود، شال بافتنی بنفش رنگی روی بدن شیری رنگ و روی گردن شیری رنگ و صافش انداخته بود که از لباس خواب زبرش بیرون آمده بود، و همه در آن پهنه نور زرد رنگ چراغ که گویی از بالای بازوی برافراشته­اش مانند نور لایه­ای رنگ و روغن شب­نما بر او فرو می­ریخت تا اینکه واک موفق شد فانوس را روشن کند و آن وقت آن زن چراغ را با فوت خاموش کرد و در صبحدم آبی رنگی که مانند لکی بر چشم کوری بود برگشت و بیرون رفت و تا زمانی که در تاریک روشن کاهدان بود هیکلش لحظه­ای پر رنگ­تر می­نمود و سپس همین که از آستانه در گذشت مثل آن بود که محو شده است هر چند که آنان او را با چشم دنبال می­کردند که نه اینکه دور می­شد بلکه می­توان گفت حل می­شد و ذوب می­شد در این چیزی که به راستی می­توان گفت بیشتر خاکستری بود تا آبی رنگ و شاید روز بود، چرا که در هر حال روز فرا می­رسید، اما ظاهرا از نیروها و خاصیتهای ذاتی روز تهی بود هر چند که بفهمی نفهمی دیوار کوچکی را در آن سوی جاده و تنه یک درخت گردوی ستبر و پشت آن، درختان باغی را تشخیص می­دادند،...» - از کتاب

مرتبط:
+ مقدمه منوچهر بدیعی بر کتاب
+ معرفی کلود سیمون در سایت دیباچه
+ مقاله روزنامه اعتماد درباره کتاب

برچسب: کلود سیمون، منوچهر بدیعی، انتشارات نیلوفر

شازده احتجاب

هوشنگ گلشیری
انتشارات نیلوفر
۱۲۰ صفحه، ۱۲۰۰ تومان
چاپ چهاردهم، ۱۳۸۴
۳.۵ از ۵

فکر نکنم هیچ‌کس اندازه‌ی گلشیری شیوه‌های جدید روایت رو به ادبیات ایران معرفی کرده باشه. چه تو داستان‌کوتاه‌هاش، چه تو رمان‌هاش. هر کدومشون یه نوع جدید روایت داره. شازده احتجاب هم همین‌طور... شیوه‌ی خاصی از سیال‌ذهن داره. یه راوی سوم‌شخص داره که مدام با روایت اول‌شخص سه تا شخصیت اصلی جابه‌جا می‌شه. طبیعتاً این به‌هم‌ریختگی روایت با ذهن شازده و خود داستان متناسب هم هست. موضوع رو هم می‌دونید دیگه: زوال قدرت، یه خاندان، شازده.

این تیکه رو بخونید:
«خندید. با انگشتش زد به کاسه‌ی بلور. صدای شکننده‌ی بلور در متن آن همه تیک‌وتاک مثل جرعه‌یی آب بود، آبی سرد. باز زد. صدا بلندتر بود. عقربه‌ها می‌لغزیدند، کند و مطمئن. سینه‌خیز می‌رفتند تا به آن همه شماره نزدیک شوند و فراش‌ها، یا سربازها، و یا رقاصه‌ها بیایند بیرون. و تیک‌وتاکشان باز آن صدای شکننده را بلعید. و فخرالنساء باز زد، با همان انگشت بلند و سفیدش. صدای بلور در میان آن همه صدا غلت خورد، دوید و اوج گرفت، پخش شد و تمام صداها را در بر گرفت. و بعد تنها صدای بلور بود که فرو می‌ریخت، که در تداوم نامنظم و سمج آن همه تیک‌وتاک تکه‌تکه می‌شد.»
به نظرم نوع روایت یه همچین چیزی بود. ضربه‌هایی که به اتفاق‌های مختلف زده می‌شه و ما صداش رو می‌شنویم. با هر ضربه [یعنی هربار برگشت به روایت اون اتفاق] صدا بلندتر می‌شه... به بازی با گذشت زمان هم تو این تیکه دقت کنید...

شهرت کتاب به عنوان یکی از به‌ترین رمان‌های فارسی باعث شده خیلی‌ها خونده باشنش. چند سال پیش که خوندمش، به نظرم عالی نیومد. حالا بعد از چند سال هم نظرم عوض نشده. به نظر من، حتا به‌ترین کتاب گلشیری هم نیست. یعنی چندتا از داستان‌کوتاه‌هاش [مثلاً داستان‌های مجموعه‌ی «نمازخانه‌ی کوچک من»] «کریستین و کید» و حتا «آینه‌های دردار» به‌تر از شازده احتجابن.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: هوشنگ گلشیری

آنا کارنینا

لئون تولستوی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر
۹۹۷ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
چاپ پنجم، ۱۳۸۵
۹.۵ از ۱۰

«خانواده‌های خوشبخت همه به مثل هم‌اند، اما خانواده‌های شوربخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند.»

شاهکار! بی‌نظیر! اصلاً آدم می‌گوید آن‌هایی که این کلاسیک‌ها را نخوانده‌اند و ادعای نویسندگی می‌کنند پیش خودشان چی خیال کرده‌اند؟ به تعداد زیاد صفحه‌های کتاب نگاه نکنید. آن‌قدر داستان شیرین و پرکشمکش است که خواننده را با خودش می‌کشاند. خواندن این کتاب، به خصوص بعد از خواندن یکی از کارهای خوب داستایوسکی به شدت به آدم می‌چسبد. این دو نویسنده‌ی هم‌عصر روسی، هر کدام انسان را از یک منظر، یکی بیرونی و دیگری درونی تصویر می‌کنند. می‌شود گفت که توصیف درونی و بیرونی در آثار این دو نویسنده به کمال می‌رسد. شخصیت‌های داستایوسکی در کشمکش و عذاب روحی خود به سر می‌برند و سر آخر دست به عمل می‌زنند. اما آدم‌های تولستوی مدام در حال انجام کنش داستانی هستند و همین کنش‌هاست که داستان را پیش می‌برد.

آنا کارنینا، زنی از طبقه‌ی اشراف روس است. زنی سودایی که همه چیزش را فدای عشقی آتشین به جوانی به نام ورونسکی می‌کند. در کنار این زوج، زوج دیگری در داستان به نام‌های لوین و کیتی وجود دارند که داستانشان موازی با داستان آنا و ورونسکی پیش می‌رود. در واقع نمی‌شود گفت که شخصیت اصلی رمان کیست. این خانواده‌ها هستند که سرنوشتشان روایت می‌شود و پیش می‌رود. خانواده‌های دیگری هم در رمان دیده می‌شوند. مثل خانواده‌ی داریا، خواهر کیتی، که مادری فداکار است و شوهری هوس‌باز اما خوش‌قلب دارد. در کنار داستانی که می‌خوانیم و به حق گیراست، تولستوی تصویری از اجتماع اشرافی روس که نماینده‌ی آن ورونسکی است، و در تقابل با آن زندگی ساده و بی‌تکلف روستایی که جلوه‌ای از آن در لوین دیده می‌شود، می‌سازد. شخصیت‌های رمان همه سرگشته‌اند و خسته از تکرار زندگی اشرافی و روزمره به دنبال دست‌آویزی برای آرامش پیدا کردن می‌گردند. این دست‌آویز برای آنا عشق، و برای لوین ایمان است. آنای زیبا و جذاب خود را قربانی عشقی می‌کند که جامعه و کلیسا برایش پسندیده نمی‌دانند. لوین نیز که با بیماری برادرش چشمش به حقیقت وحشت‌آور مرگ باز شده، به دنبال معنایی برای زندگی‌اش می‌گردد که او را از عذاب مرگ‌اندیشی برهاند. البته قضاوت بر این که این شخصیت‌ها چه قدر به چیزی که دنبالش هستند می‌رسند، با خواننده است.

توصیه می‌کنم این کتاب را قبل یا بعد از مادام بواری بخوانید. سرنوشت این دو زن و اجتماعی که آن‌ها را پای‌بند می کند و به سقوط می‌کشاند بسیار شبیه به هم است. انگار این دو زن هرکدام جلوه‌ای شورانگیز از زن هستند که در رمان‌های بعد از آن‌ها زیاد می‌بینیم. اما بوواری وحشی و هوس‌باز، در کنار آنای کتاب‌خوان و بافرهنگ است که زیبایی خود را نمایان می‌کند. هر دو صادق‌اند و بی‌نقاب و هر دو زندگیشان را فدای این صداقت می‌کنند.

برچسب‌ها: لئون تولستوی، سروش حبیبی

عیش مدام

فلوبر و مادام بوواری
ماریو بارگاس یوسا
انتشارات نیلوفر
۲۵۵ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ اول، پاییز ۸۶

معین: ۹ از ۱۰
همون‌طور که از اسم کتاب مشخصه، یوسا این کتاب رو درباره‌ی مادام بوواری و فلوبر نوشته. تو مقدمه توضیح می‌ده که سه جور می‌شه یه اثر رو نقد کرد: یه جور احساسی و با سلیقه‌ی شخصی، یکی هم علمی و بر اساس معیارها و مستقل از این‌که کتاب چه تأثیری رو خواننده می‌ذاره و آخریش هم بررسی جایگاه تاریخی و تأثیراتی که روی ادبیات بعد از خودش گذاشته. و یوسا هر سه نوع نقد رو به کار می‌گیره. باید بگم که تو نقد علمی یه بخش زیادی درباره‌ی چگونه‌نوشته‌شدن مادام بوواری نوشته.

خیلی جامع مادام بوواری رو بررسی می‌کنه. هم از نظر محتوایی و هم از نظر ادبی. از یه طرف تقابل دنیای مردانه و زنانه، اروتیسم، رؤیاپردازی و مصرف‌گرایی رو تو مادام بوواری توضیح می‌ده. و از طرف دیگه استفاده‌های مختلف از زمان، تغییرات راوی و سبک جدید روایت رو می‌گه. یه جوری هم توضیح می‌ده که بدون زیاده‌گویی حرفش رو می‌فهمونه.

به نظر من، علاوه بر هر چیزی که تو کتاب نوشته شده، موضوعی که همه‌جای کتاب یوسا پی‌گیری می‌کنه اینه که چه‌طوری فلوبر بدبین و فراری از واقعیت، کتابی نوشته به‌شدت واقعی و مبتنی بر واقعیت. یعنی چه‌جوری می‌شه که این تناقض به وجود می‌آد. و به نظر من، یوسا با ردگیری نامه‌هایی که فلوبر نوشته و تطبیق اون‌ها با کتاب، به این سؤال پاسخ می‌ده. پاسخی که یوسا می‌ده مربوط می‌شه به فرق‌گذاشتن بین واقعیت واقعی و واقعیت داستانی. می‌گه «از تخریب و خرد کردن واقعیت واقعی، چیزی کاملاً متفاوت پدید می‌آید که رونوشت آن نیست، بلکه پاسخی به آن است و آن همانا واقعیت داستانی است.» این‌جوری می‌شه که فلوبری که می‌نویسه تا از واقعیت انتقام بگیره، چیزی به واقعیت اضافه می‌کنه.

یه چیز خیلی جالبم اینه که اگه کتابای یوسا رو خونده باشین، می‌بینین که خیلی خوب از نکاتی که از فلوبر یاد گرفته استفاده می‌کنه و به اونا چیزای جدید اضافه می‌کنه. آره دیگه... اگه مادام بوواری رو خوندین، حتماً این کتاب رو بخونید. اگه هم نخوندین، حتماً مادام بوواری رو بخونید بعد بیاین این کتاب رو بخونید. اون جمله‌ی معروف فلوبر رو هم شنیدین که اول کتاب نوشته دیگه. «تنها راه تحمل هستی آن است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مُدام.»

***

الهام: ۸ از ۱۰

عیش مدام تصویری شورانگیز از عشق و ایمان بی‌اندازه‌ی یوسا به فلوبر و شاهکار او یعنی مادام بوواری است. البته همان‌طور که معین گفت یوسا تنها به شرح رابطه‌ی احساسی و علاقه عاطفی‌اش به این رمان بسنده نمی‌کند و در قسمت دوم کتاب، نقدی ساختارشکن از رمان ارائه می‌دهد. نقدی که بر خلاف نقدهای ساختارشکن دیگر تنها رمان را مُثله نمی‌کند، که با تشریح دقیق و علمی این اجزا، در نهایت از آن کلی زیبا و هماهنگ به خواننده نشان می‌دهد که در واقع به نظر او و من(!) بزرگ‌ترین قدرت بزرگ فلوبر در نوشتن است و از او نویسنده‌ای بزرگ و بی‌مانند می‌سازد.

همان‌طور که خود یوسا در کتاب می‌گوید، او نه تنها بارها این رمان و دیگر آثار فلوبر، از جمله مجموعه‌ی چندین جلدی نامه‌هایش را با دقت خوانده، که هر چیزی که درباره‌ی فلوبر و مادام بواری نوشته شده را با اشتیاقی عجیب می‌خواند. تا آن‌جا که رابطه‌ی شخصی‌اش با خیلی از افراد تحت‌تأثیر نظر ایشان در مورد این کتاب بوده‌است. خواندن این کتاب به نظر من برای تمام کسانی که می‌خواهند نویسنده بشوند از واجبات است، چون به سختی می‌شود تحلیلی این‌طور دقیق و موشکافانه از چگونگی شکل‌گیری یک رمان و خاستگاه‌های فردی و اجتماعی آن پیدا کرد. به خصوص که خود یوسا هم نویسنده است و مهم‌ترین دغدغه‌اش در این کتاب نقد ادبی است، تا آن حد که به نظر می‌رسد روی هر پاراگراف از مادام بواری تأمل کرده و برای فهمیدن چگونگی نوشته‌شدنش به تمام منابع تاریخی، مکتوب و شفاهی مراجعه کرده است.

در آخر هم این را بگویم که من با نظر معین مخالفم، به نظر من بهتر است اول لااقل تربیت احساساتی و چند نوشته‌ی دیگر از فلوبر بخوانید و بعد به سراغ عیش مدام بروید. چون در این کتاب بارها از تمام آثار فلوبر اسم برده شده و اگر آن‌ها را خوانده باشید بهتر می‌توانید کار این نویسنده را با خودش در رمان‌های دیگرش مقایسه کنید.

برچسب: ماریو بارگاس یوسا، عبدالله کوثری، گوستاو فلوبر

شیاطین (جن‌زدگان)

فیودور داستایفسکی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر
چاپ اول، ۱۳۸۶
۱۰۱۹ صفحه، ۱۲۵۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

الآن که داشتم به کتاب نمره می‌دادم با خودم گفتم وقتی آدم می‌خواهد یک چیزی را ارزیابی کند باید معیاری در ذهنش داشته باشد و به گزینه‌ای که تمام معیارها را حد کمال داشته باشد بالاترین نمره را دهد. برای من شیاطین داستایوسکی چنین کتابی است. رمانی بلند که در آن به عقیده‌ی من تمام نبوغ و استعداد فیودور داستایوسکی به عنوان نویسنده تجلی پیدا کرده‌است. البته من تمام کتاب‌هایش را نخوانده‌ام و به جز این یکی، برادران کارامازوف، ابله و جنایت و مکافات را خوانده‌ام. اما به جرأت می توانم بگویم تمام کارهایی که نویسنده قصد داشته در این چند رمان بکند در شیاطین به حد اعلی رسانده است.

داستان، ظاهراً سرگذشت اهالی یک شهر نه چندان بزرگ در روسیه را بیان می‌کند که در نهایت نمادی از جامعه‌ی آشفته‌ی روسیه در آن زمان می‌شود، و از این طریق داستایوسکی پیش‌بینی‌اش را از آینده‌ی ‌این جامعه بیان می‌کند و البته راه نجات را هم که به عقیده‌ی او کشف و بزرگداشت زیبایی است نشان می‌دهد.

«من اعلام می‌کنم که اهمیت شکسپیر و رافائل بیشتر است از آزاد کردن بندگان، بالاتر است از این‌که من روسم یا قزاق یا قرقیز، فخیم‌تر است از سوسیالیسم و والاتر است از هوس‌های نسل جوان، مهم‌تر است از نوامیس شیمی، حتی می‌خواهم بگویم از بشریت، از تمامی بشریت زیرا آنها میوه‌اند، میوه‌های راستین بشریت، درخشان‌ترین میوه‌هایی که ممکن است وجود داشته باشد. شکل آرمانی زیبایی به توسط آنها حاصل شده‌است و اگر حاصل نشده بود من شاید میلی به زنده بودن نمی‌داشتم...
آیا می‌دانید، می‌دانید که بشریت بی‌وجود انگلستان باقی خواهد ماند؟ بی‌وجود آلمان و بی ما روس‌ها، بی‌علوم و بی‌نان به زندگی ادامه خواهد داد؟ اما فقط بی‌زیبایی است که زندگی ممکن نیست. زیرا بی‌زیبایی هیچ کار نمی‌توان کرد. راز معما همین است.»

همین‌جاست که دوگانگی شخصیت‌های داستایوسکی خودش را نشان می‌دهد. مردی که این سخنان را به زبان می‌آورد در قماری زندگی جوانی را تباه می‌کند. شیاطین اسطوره‌ی شخصیت‌پردازی است. همه‌ی شخصیت‌ها حول محور شخصیت اصلی (مثل بقیه رمان‌هایش) شکل می‌گیرند و هرکدام جلوه‌ای از زوایای خدایی و شیطانی این شخصیت، یعنی نیکلای ستاوروگین‌اند. هر چند او را هرگز مستقیماً نمی‌بینیم و داخل ذهنش نمی‌رویم، تمام اتفاقات داستان در خدمت معرفی این شخصیت و ساختن سرگذشت تراژدی‌وارش است. در وجود این دون‌ژوان اشراف‌زاده‌ی روس، هم خدا را می‌بینیم و هم شیطان را، و از همه مهم‌تر، چیزی که بستر و گره‌ی اصلی داستان را می‌سازد، یعنی تقابل این دو را.

بر اساس نقدی که در پایان کتاب آورده شده، فصلی از این رمان به اصرار ناشر حذف شده که در هیچ‌یک از چاپ‌های رمان نیامده‌است. به نظر من این فصل با عنوان «نزد تیخون» اوج داستان و کامل‌ترین فصل آن است که تمام زوایای تیره‌ی شخصیت استاوروگین و چرایی اعمال او در آن روشن شده. به‌علاوه در این فصل تقابل انسان-خدا و انسان-شیطان به بهترین وجه دیده می‌شود و خود شخصیت تیخون جلوه‌ای از همان زیبایی است که داستایوسکی آن را راه نجات بشریت می‌داند. اگر رمان را خواندید این فصل را در همان‌جا که قرار بوده چاپ شود بخوانید.

شیوه‌ی روایت ظاهراً گزارشی است که یکی از اهالی همین شهر برای اتفاقات رخ داده در شهرشان نوشته‌است. هر چند راوی اول شخص است و این شخص هیچ اثری در جریان داستان ندارد و هرگز هویتش معلوم نمی‌شود، اما یک ویژگی مهم دارد و آن این است که محرم اسرار یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. البته راوی بین اول شخص و دانای کل لغزش پیدا می‌کند و تلاش نویسنده برای این که به ما بفهماند راوی این اطلاعات را از کجا آورده‌است گاهی ناکام می‌ماند. ولی این را می‌توان نشانه‌ای فرض کرد از درک محدودیت‌های راوی دانای کل که داستایوسکی آن را به خوبی دریافته‌است.

گذشته از همه‌ی این‌ها رمان، روایتی مدرن دارد. با فصل‌بندی هوشمندانه و روایت‌های تودرتو چنان خواننده را محو خود می‌کند که نمی‌تواند کتاب را کنار بگذارد و در این راه از تمام امکانات داستانی، از جمله فضاسازی استفاده می‌کند. ناگفته نماند که زبان و لحن هم به شیوه‌ای زیبا در خدمت روایت استفاده شده‌است. هر کدام از شخصیت‌ها زبان و لحن مخصوص به خود را دارند که این موضوع قدرت شخصیت‌پردازی را چند برابر می‌کند.

خلاصه این‌که شیاطین را اگر نخوانید یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های جهان را از دست‌ داده‌اید. البته اگر شب‌ها خوابتان نبرد و کابوس دیدید و مثل شخصیت‌های خود داستایوسکی با بستن کتاب تب‌ولرز کردید و دیوانه شدید به من ارتباطی ندارد، گفته باشم!

برچسب: فئودور داستایوفسکی، سروش حبیبی

پستی

محمدرضا کاتب
انتشارات نیلوفر
چاپ اول، ۱۳۸۱
۲۵۷ صفحه، ۱۷۵۰ تومان
۷  از ۱۰

فکر می‌کنم «پستی» یک کار تجربی است تا پست‌مدرنیستی. نمی‌شود کتاب را در چند جمله خلاصه‌کرد. این‌بار نه یک راوی، بلکه چندین راوی داستان‌های زندگی‌هایی را حکایت می‌کنند که به نحوی شبیه هم‌دیگرند، انگار داستان واحدی است که بارها تکثیر شده، هر بار به گونه‌ای متفاوت، اما متناوب؛ زندگی‌هایی کم‌رنگ و پشت‌نما (ترانسپارانت transparent) که روی هم افتاده‌اند. تمام قصه‌ها، پایه‌ای سیال و خواب‌گونه دارند و در متن کتاب، کلمه‌ی «شاید» بارها تکرار می‌شود. هیچ زمان و مکان مشخصی برای داستان‌ها تصور نشده و بعضی نشانه‌های مکررند که قصه‌ها را به هم ربط می‌دهند مانند زخمی که بر گلوی اغلب کاراکترهای مرد نقش بسته، یا موهای سفیدی که بر آرنجشان روئیده، ارتباط زن‌ها با مردانی کم‌سن و سال‌تر از خودشان، خانه‌ای بزرگ و قدیمی، دغدغه‌ی مرگ و خودکشی و عشق و بچه‌دار شدن و رابطه‌ی پدر و پسری و ... برخلاف رمان قبلی‌اش، محمدرضا کاتب در این کتاب به زن‌ها نزدیک شده، بارها روایت را به عهده‌ی زنان می‌گذارد و به مسائل و دغدغه‌های دختران و زنان می‌پردازد.

وقتی کتاب را می‌خواندم، در جاهایی حس می‌کردم کلمات و جمله‌ها هرز می‌روند، به عنوان نمونه از حدود صفحه‌ی سی تا نود و پنج، هیچ اتفاق داستانی نمی‌افتد و تصاویر و گفته‌ها تکرار می‌شوند؛ قصه‌ها گاه قوی‌اند و گاهی به قدری ضعیف‌اند که مخطب را پس می‌زنند. مهم‌ترین نقدی که از نظر من به «پستی» وارد است، زبان صاف و همسانی است که برای همه‌ی کاراکترها به کار رفته‌است، شخصیت‌هایی که تعدادشان بی‌نهایت زیاد است. گرچه طبق نظریه‌ی پرداخته‌شده در کتاب، همه تقریبن یک دیدگاه واحد و مشابه‌ای دارند و به سمت و سوی سرنوشت واحدی می‌روند، با این حال دلیل نمی‌شود که آن انسان‌ها متفاوت نباشند. از نظر من، شخصیت‌های متعدد آن‌گاه در ادبیات داستانی کاربرد دارند که هرکدام به عنوان کاراکتری خاص و متمایز از دیگری، با زندگی متفاوت پرداخت شوند، اگرنه تعدد انسان‌های همسان، محلی از اعراب ندارد.

برچسب: محمدرضا کاتب

نیمه‌ی تاریک ماه

هوشنگ گلشیری
انتشارات نیلوفر
۵۶۵ صفحه، ۳۹۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۲
۱۰ از ۱۰

حرف زدن از گلشیری، اون هم در حد معرفی، کار سختیه. «نیمه‌ی تاریک ماه» گزیده‌ی داستان‌کوتاه‌های گلشیری تو دوران داستان‌نویسی‌شه. واسه این‌که حرف‌هام سروشکلی داشته باشه، از مقدمه‌ای که خود گلشیری نوشته استفاده می‌کنم. گلشیری تو مقدمه‌ش مشغله‌هایی که تو داستان‌هاش داشته می‌گه رو این‌جوری می‌شمره: ۱.واقعیت و خیال ۲.سیاست ۳.گذشته و گذشتگان ۴.ابزار شناخت بودن ادبیات ۵.زبان ۶.ساختار داستان

به نظر من، از این شیش‌تا یکی از مهم‌ترین‌هاش گذشته‌س. داستان لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و داستان‌های زندگی معصومین [تو مجموعه‌داستان‌های معروف به «معصوم‌ها»] واسه گلشیری اون‌قدر مهم بودن که گلشیری خیلی از داستان‌هاش رو بر پایه‌ی اونا بنویسه.
فکر می‌کنم همین تسلط روی ادبیات کهن باعث شده گلشیری به زبانی برای روایت برسه که خاص خودشه و فوق‌العاده قویه. جمله‌های طولانی و پیچ‌درپیچ، جابه‌جا کردن جای اجزای جمله و خیلی چیزهای دیگه، به گلشیری زبان روایی قوی با امکانات زیاد داده. که اوج اهمیت زبان تو داستان‌های گلشیری، تو «خانه روشنان» دیده می‌شه.
یکی از قدرت‌های گلشیری تو استفاده از وقایع زندگیش برای داستان‌نویسیه. خودش می‌گه: «واقعیت اغلب تخته پرش ماست». مسافرت‌های جمعی، اتفاقاتی که برای یه نویسنده می‌افته، انقلاب، جنگ و حتا مهمونی دوست‌ها با هم، واسه گلشیری سوژه‌ی داستانن. و شاه‌کار گلشیری اینه که از این موقعیت‌های به ظاهر ساده، داستانی می‌سازه که ذهن آدم رو درگیر می‌کنه. نه این‌که شبیه به خاطره‌نویسی باشه. مثل «به خدا من فاحشه نیستم»، «نیروانای من»، «دست تاریک، دست روشن»، «نقاش باغانی»، «بانویی و آنه و من» و خیی داستان‌های دیگه.

خیلی چیزها می‌شه از گلشیری گفت. از ساختار داستان‌هاش، شخصیت‌پردازی فوق‌العاده‌ش که آدم‌ها انگار تو آینه‌ی هم بازتاب پیدا می‌کنن تا شخصیتشون شکل بگیره، از قدرت داستان‌گویی و خیلی چیزهای دیگه می‌شه گفت. فکر می‌کنم گفتن از این‌ها نیاز به کلی بحث داره. واقعاً توصیه می‌کنم گلشیری بخونید. دریاییه واسه خودش. جدی می‌گم.

×××
«آن وقت، دیشب، خواب بودی تو، من بیدار شدم دیدم صدا می‌آید. گوش که دادم فهمیدم باران می‌بارد: نرم‌نرم می‌بارید و گاهی یکی دو تا به همین شیشه می‌خورد. خواستم چراغ روشن کنم که ببینم، گفتم بیدار می‌شوی. خب، دست بردم آهسته تلفن را از عسلی برداشتم، گذاشتم روی سینه‌ام. می‌خواستم به یکی زنگ بزنم که بلند شود، اگر می‌تواند، چراغ روشن کند، برود توی حیاط، برود توی مهتابی، سرش را همین‌طور کجکی بگیرد زیر باران تا دانه‌های ریز و سرد بخود به پیشانی‌اش، بچکد روی گونه‌هاش. همین‌طور هم فق‌فق گریه می‌کردم و فکر می‌کردم به کی تلفن کنم که نگوید: «زده به سرش»؟ راستش باز ترسیدم تو بیدار بشوی و دیگر بی‌خوابی بزند به سرت. بعد گفتم، خودم بلند می‌شوم، خودم را اول می‌کشم بالا، می‌نشینم، می‌چرخم، بعد دست دراز می‌کنم...»

برچسب: هوشنگ گلشیری

مشقتهای عشق

کلر دیویس و...
ترجمه‌ی مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر
۲۴۹ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۴
۹ از ۱۰

مجموعه‌ای از ۸ داستان برگزیده‌ی سال‌های ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۱ به‌اضافه‌ی یه داستان از آیزاک باشویس سینگر از دهه‌ی هفتاد. به جز سینگر که ازش مجموعه‌ی «یک مهمانی، یک رقص» [ترجمه‌ی مژده دقیقی] دراومده و آلیس مونرو بقیه‌ی نویسنده‌ها برای ما معروف نیستن.

می‌تونم با تقریب خوبی بگم همه‌ی داستان‌ها، داستان‌های خوبی‌ان. مشخصه‌ی اصلی داستان‌های آمریکایی واسه من سر راست بودن داستان‌هاس. این حرف به این معنی نیست که با داستان‌های ساده‌ای طرفیم. هنر این داستان‌ها تو اینه که بی‌ادا و پُرمغز داستان تعریف می‌کنن. دنبال گفتن جمله‌های قشنگ نیستن، جاش به خلق موقعیت‌های تأثیرگذار و نو فکر می‌کنن. موقعیت‌هایی که تو کلیّت داستان معنای دیگه‌ای پیدا می‌کنن. و همین معناهای مختلفه که به داستان‌ها ابعاد نو می‌ده.

یه نکته‌ی جالب تو این مجموعه، تأکید داستان‌ها رو روابط خانوادگیه. زندگی شخصی آدم‌ها، تنهایی‌هاشون، احساسات درباره‌ی اعضای خانواده و پُررنگ‌تر از همه پیچیدگی روابط آدم‌ها چیزهایی‌ان که نویسنده‌های جدید روش مکث می‌کنن. رو کلمه‌ی مکث تأکید دارم. چون به نظر می‌آد همه‌ی داستان‌ها انگار مکثی‌ان روی زندگی آدم.

از «داستان یک پرستار» [پیتر بیدا]، «کلید» [آیزاک باشویس سینگر] و «پل معلق» [آلیس مونرو] بیش‌تر از بقیه‌ی داستان‌ها خوشم اومد. هر چند تو یه همچین مجموعه‌هایی همه‌ی داستان‌ها خوبند.

برچسب: آلیس مونرو، مژده دقیقی

اینجا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند

لوری مور و...
ترجمه‌ی مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر
۲۲۰ صفحه، ۲۹۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۶
۸ از ۱۰

شش داستان برگزیده‌ی دهه‌ی نود. به جز استیون کینگ حتا اسم بقیه‌ی نویسنده‌ها رو هم نشنیده بودم. خیلی سخته درمورد این‌جور مجموعه‌ها نوشتن. چون خصوصیت مشترک کم دارن. خُب داستان‌های برگزیده مسلماً داستان‌های خوبی‌ان. به خصوص خود داستان «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند» واقعاً خوب بود. درباره‌ی مادریه که تو شکم بچه‌ش غده پیدا شده. نوع خاص روایتِ سوم‌شخص، هم‌راه با تک‌گویی‌های مادر، واقعاً خوب بود. مخصوصاً وقتی آشفتگی روایت با آشفتگی موقعیت داستانی متناسب می‌شه. «زندگی شهری» هم خیلی عالی بود. ترس و تعلیقی که تو داستان هی بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد، واقعاً خوب بود.

من از «مردی با کت‌وشلوار مشکی» و «هلیم جان‌سخت» خیلی خوشم نیومد. داستان‌های خوبی بودند. ولی پرداخت داستان‌ها خیلی کلاسیک بود. مردی با کت‌وشلوار مشکی داستان پسریه تو جنگل مردی رو می‌بینه که شیطانه. توصیفاتش از شیطان همون چیزیه که تو ذهن همه کلیشه شده. مثلاً این‌که تو چشم‌هاش آتیشه و اینا. [در حد «او یک فرشته بود.»] خب به نظرم این واسه داستانی که تو دهه‌ی نود نوشته شده، عیب محسوب می‌شه. یا داستان «هلیم جان‌سخت» که نویسنده‌ش چینیه و تو چین خیلی سروصدا راه انداخته، درباره‌ی بحران‌های یه خانواده‌ی پرجمعیت تو مواجهه با مدرنیسمه. ولی خیلی تابلوئه که این خانواده قراره نماد یه ملت باشه و هر کدوم از شخصیت‌ها نماد یه قشر از جامعه. و باز به نظر من نمادپردازی باید خیلی هوش‌مندانه‌تر باشه.

به هر حال توصیه می‌شه. عالی نیست، ولی خوبه.

×××
«وقتی بچه‌ی کوچکی سرطان می‌گیرد، آدم با خودش می‌گوید داریم سر کی کلاه می‌گذاریم؟ بیایید همگی سیگاری روشن کنیم. وقتی بچه‌ی کوچکی سرطان می‌گیرد، آدم با خودش می‌گوید اصلاً این فکر به کله‌ی کی افتاد؟ خشم کدام‌یک از خدایان موجب این مسأله شد؟ مسروبی برایم بریز تا به سلامتی کسی ننوشم.»
[از داستان «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند»]

برچسب: مژده دقیقی

چهره‌ی پنهان (گریس دیگر)

مارگارت آت‌وود
ترجمه‌ی جلال بایرام
انتشارات نیلوفر
۵۶۵ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۱
۸ از ۱۰

سال ۱۸۴۳ در شهر کوچک ریچموندهیل کانادا، دو نفر به قتل می‌رسند: تامس کینر مرد صاحب‌خانه و نانسی مونتگمری خدمت‌کار که در عین حال معشوقه‌ی آقای کینر هم بود. متهمان دو خدمتکار دیگر خانه بودند، یعنی جیمز مک‌درمونت و گریس مارکس که اولی به دار آویخته‌شد و دومی به حبس ابد محکوم گردید. بعد از حدود ۱۵ سال، سایمون جردن روان‌پزشک به دیدار گریس رفته و از او می‌خواهد کل زندگی‌اش را، علی‌الخصوص قسمتی که به قتل مربوط می‌شود، تعریف کند و این‌چنین است که رمان حاضر به روایت کامل‌تری از زندگی گریس و همچنین کسان دیگری چون خود دکتر جردن و حتی افکار و عقاید آن دوره‌ی کانادا در طبقات اجتماعی مختلف می‌پردازد.

نسخه‌ی اصلی این کتاب در سال ۱۹۹۶ منتشر شده، با این حال شیوه‌ی نگارش رمان، متناسب با موضوع آن، قرن نوزدهمی است، یعنی طول و تفصیل بیش از اندازه و پرداختن به همه‌ی جزئیات و طبیعت. تعجبی ندارد که راوی در اوج رمان، دو پاراگراف در مورد کیفیت صدای خروس از خاطرات 15 سال پیش خود به یاد می‌آورد یا در چند صفحه به جزء جزء لباس‌های همه‌ی افراد حاضر در یک میهمانی، اعم از طرح و رنگ و جنس و گشادی و تنگی و ... می‌پردازد. شک نیست که پایان خوشی در انتظار چنین قصه‌ای است و آن آزادی گریس بعد از حدود ۳۰ سال حبس و ازدواج اوست.

این رمان با فرم یا قالبی اختلاطی و هوشمندانه نوشته‌شده‌است: بریده‌ی جراید آن دوره، بخش‌هایی کوتاه از دیگر کتاب‌هایی که به موضوع این قتل پرداخته‌اند، اشعار مرتبط، نامه‌هایی که فرستندگان و گیرندگان مختلف دارند، قسمت‌هایی از گزارشات زندان و اعتراف‌نامه‌ها و ... در ضمن نظرگاه رمان هیچ‌وقت ثابت نیست: گاه دانای کل است، گاه گریس و گاهی دکتر جردن در حکم راوی اول شخص در می‌آیند و گاه دانای کل تا حدودی محدود می‌شود به گریس یا دکتر جردن یا شخصیت‌های دیگر رمان.

یک نکته‌ی حاشیه‌ای اما مهم این که نویسنده تلاش کرده که تمام اتفاقات داستانی مدرکی تاریخ داشته‌باشند و حتی در جاهایی که شبهاتی وجود داشته، با زیرکی، تمام گزینه‌های مختلف را در سطرهای رمان آورده‌است، پس سال‌ها مطالعه و تحقیق پشتوانه‌ی نوشتن این رمان است، به طوری که فهرست نام کسانی که در تهیه و تدارک منابع و ماخذ تاریخی رمان نقش داشتند به سه صفحه می‌رسد.  شاید این درسی باشد برای کسانی که تولید ادبی را موردی صرفاً غریزی می‌دانند و هیچ جنبه‌ی مطالعاتی برای آن قائل نیستند، یا لااقل برای کسانی که با انتشار یک کتاب از آن‌ها، یک‌شبه تبدیل می‌شوند به منتقدان ادبی.

به گمان من، آن چیزی که از لحاظ روان‌شناسی موجب اهمیت تاریخی این قتل‌ها و نوشتن راجع به آن، حتی پس از 150 سال شد، تداخل و هم‌پوشانی دو عنصر عشق و خون باشد. همان‌طور که گریس مارکس در چند موقعیت اشاره می‌کند، زمانی که واقعیت یا قصه‌ای شامل این دو مضمون باشد، بی‌شک مخاطبان خود را همیشه خواهد داشت.

دیو باید بمیرد‌

نیکلاس بلیک (سیسیل دی لوئیس)
ترجمه‌ی شهریار وقفی‌پور
انتشارات نیلوفر
۲۶۱ صفحه، ۳۳۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۸ از ۱۰

ادبیات پلیسی، ژانری است که هیچ‌وقت در کشور ما جزئی از ادبیات جدی شمرده نشده‌است. انتشارات نیلوفر در جهت مقابله با این پیش‌داوری نادرست، مجموعه‌ای با نام «دایره‌ی هفتم» منتشر می‌کند که کتاب حاضر، سومین جلد از این سری است. غیر از پیش‌گفتار و مقاله‌ای که در آخر آمده‌است، خود رمان شامل چهار بخش و یک موخره است. بخش اول «دفترچه‌ی خاطرات فلیکس لین» روزنوشت‌های یک نویسنده‌ی کتاب‌های جنایی است که تنها فرزندش مارتی را از دست داده و در پی راننده‌ی اتومبیلی است که بعد از تصادف با پسرش فرار کرده‌است. تنها هدف زندگی او، کشتن قاتل فرزندش است که نحوه‌ی پیدا کردن و وارد شدن به زندگی راننده‌ی قاتل (جورج) و همچنین برنامه‌ریزی برای قتل او، مو به مو در این دفتر خاطرات نوشته‌شده‌است. بخش دوم «عملیات روی آب» و بقیه‌ی بخش‌ها از نظرگاه راوی دانای کل روایت می‌شوند. فلیکس، طبق برنامه، جورج را سوار قایق بادبانی کرده تا او را غرق کند ولی جورج همه‌چیز را می‌داند، دفتر خاطرات را به وکیل‌هایش فرستاده تا در صورت مرگش، همه‌چیز معلوم باشد. گرچه جورج به تصادف با مارتی اعتراف می‌کند ولی فلیکس نمی‌تواند کاری کند و هر دو بر می‌گردند، فلیکس به هتل و جورج به خانه‌اش. در فصل سوم «جسد این مقتول» معلوم می‌شود که همان‌شب، جورج با سم به قتل رسیده‌است. فلیکس از کاراگاه نیگل اسرنج‌ویز کمک می‌خواهد، چرا که همه‌چیز بر علیه‌اش است. این بخش حکایت بررسی‌های پلیس و کارآگاه برای کشف قاتل و فرضیه‌های آن‌هاست که در بخش چهارم «چون پرده برافتد» معما حل می‌شود.

با استناد به همان مقاله‌ی آخر کتاب، نویسنده‌ی «دیو باید بمیرد» شاعر موفقی هم بوده که این مورد در کل متن قابل لمس است، خصوصاً که شهریار وقفی‌پور مترجم کار است و الحق که خوب از پس این کار برآمده‌است.
یک مورد جالب در مورد رمان، وارد شدن به ماجرا از منظر قاتل و قرارگرفتن در جریان برنامه‌های اوست. در فصل‌های بعد و با تغییر راوی، متن از وضعیت کسالت‌باری که معمولن آفت چنین کتاب‌هایی‌ست در می‌آورد، انگار داستان واحدی از چندین منظر تعریف می‌شود. دومین مورد جالب، روش غیرکلیشه‌ای کارآگاه است که با استناد و توجه خاص ادبی به متن یادداشت‌ها و انطباق آن‌ها با شواهد بیرونی معما را حل می‌کند. در فصل سوم که خواننده همراه با پلیس و این کاراگاه ادیب در پی یافتن قاتل، فرضیه‌سازی می‌کند، ظن به همه‌ی شخصیت‌ها ممکن است؛ از پسربچه‌ی 12 ساله‌ی مقتول تا پیرزن مادر مقتول، و این نشان‌دهنده‌ی تسلط و قدرت قلم نویسنده و توانایی او در بسط مضمون است.
شاید نقدی که به کل داستان وارد است، شخصیت‌پردازی به‌شدت سیاه و سفید و یا تک‌بعدی باشد؛ یعنی کسی مثل جورج به عنوان آفت اجتماعی معرفی می‌شود، زنش ستم‌کش و لین زنی زیباست، فلیکس و نیگل انسان‌هایی بسیار باهوش و فیل کودکی بی‌اندازه معصوم است.
در آخر، از یاد نبریم کسی چون بورخس را که از بزرگان ادبیات پلیسی است و بهرام صادقی را که از مخاطبان جدی این ژانر به‌حساب می‌آمد.

وداع با اسحه

ارنست همینگ‌وی
ترجمه‌ی نجف دریابندری
۴۲۳ صفحه، ۴۸۰۰ تومان
چاپ سیزدهم، ۱۳۸۵
۹.۵ از ۱۰

«همینگ‌وی گوشی تیز، شامه‌ای تند، پوستی حساس، و ذائقه‌ای قوی دارد.» و از همین‌ها هم برای نوشتن استفاده می‌کنه. خیلی روون و راحت می‌نویسه. توصیفات درخشانی می‌کنه. و به طرز عجیبی همه‌چی واقعیه. جنگ، عشق، زن، شراب و مرگ همون‌جوری توصیف شدند که واقعاً هستند. احتمالاً همون‌جوری که همینگ‌وی تجربه کرده. شاید واسه همینه که جنگی که می‌سازه مثل هیچ جنگی که خوندیم یا دیدم نیست. یه جنگ واقعیه.

داستان یه سرباز آمریکاییه که اومده واسه ایتالیا تو جنگ جهانی اول بجنگه. و از جنگ خسته می‌شه. دل‌زده می‌شه. یه قسمتی از دل‌زدگی‌ش به‌خاطر آشنا شدن با یه پرستار و شروع رابطه‌ی عاشقانه با اونه. دارم فکر می‌کنم «فردریک هنری» نباید آدم دوست‌داشتنی‌ای باشه. اوایل کتاب هم نیست. ولی همینگ‌وی قدرتمندانه و بدون گفتن از ذهنیت و درون قهرمانش، اون رو برامون دوست‌داشنی می‌کنه.

«نویسنده مناظری، غالباً وحشتناک، را با چند جمله‌ی کوتاه وصف می‌کند آن‌گاه کنار می‌رود. در برابر چشم خواننده، منظره از هر طرف گسترده است. تا چشمش کار می‌کند و نیروی خیالش او را می‌برد، ادامه دارد. این اثر را همینگ‌وی در حقیقت نه با گفتار، بلکه با سکوت پدید می‌آورد.» دقیقاً دریابندری درست می‌گه. فاجعه‌های داستان اغلب خیلی سریع، دقیق و صریح گفته می‌شن. و نویسنده ازشون می‌گذره. اون‌قدر که باور کردنشون سخت می‌شه. همون‌جور که گاهی باور کردن واقعیت سخت می‌شه.

درهم‌ریختگی نثر موقع مستی فردریک خیلی عالی بود. یا وقتی بمب می‌خوره زخمی می‌شه، اون‌جاهایی که رو آسمونه، نثر همینگ‌وی هم همون حس سبکی و رو هوا بودن رو منتقل می‌کنه. در عین حال که هنوز مشخصه که همینگ‌وی داره می‌نویسه.

چی بگم دیگه؟ آخرش بدجور دلم گرفت. حدس می‌زدم این‌جوری تموم شه. ولی حقش نبود. د‌خواست یه جور دیگه می‌شد.

«من دوست می‌داشتم که موهایش را پایین بریزم و کاترین روی تخت‌خواب می‌نشست و تکان نمی‌خورد، جز این‌که ناگهان خم می‌شد و در حالی‌که من سرگرم بودم و با موهایش بازی می‌کردم، مرا می‌بوسید و من گیره‌های زلفش را درمی‌آوردم و روی ملافه می‌گذاشتم و موهایش رها می‌شد و همچنان که بی‌حرکت نشسته بود و به او نگاه می‌کردم و بعد دو گیره‌ی آخر را هم از موهایش می‌کشیدم و موهایش فرومی‌ریخت و او سرش را پایین می‌آورد و ما هردو زیر موهای او پنهان می‌شدیم.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

همینگ‌وی در Menu:
پاریس جشن بیکران
+ پیرمرد و دریا

نجف دریابندری در Menu:
+ پیرمرد و دریا
+ سرگذشت هاکلبری فین

خداحافظ گاری کوپر

رومن گاری
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر
۲۸۸ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ هفتم، ۱۳۸۶
۷ از ۱۰

قبل از هر چیز لعنت می‌فرستم به جناب سلینجر و «هولدن» به خاطر عظمتشون که باعث شدن اَمثال رومن گاری و «لنی» به چشمم نیان. به نظرم این کتاب خیلی تحت تأثیر «ناتور دشت» بود.

شخصیت‌های کتاب، شخصیت‌های عاصی و سرکشی‌ان. لنی، اسکی‌باز آمریکایی، جزء گروهیه که بالای کوه‌های سوییس تو برف زندگی می‌کنن. آدم‌های عارف‌مسلک و معترض، با مرام خاص خودشون. لنی به شهر می‌آد و اون‌جا با جس آشنا می‌شه که با یه سری دانشجوی معترض و پرخاشگر دوسته و...

جهان‌بینی لنی تا حدی شبیه هولدن کالفیلده. یعنی همون‌طور معترضه و نگاهش به آدم‌ها خاصه. مثلا با هیچ دختری نمی‌مونه، به خاطره این‌که رو اصل «آزادی از قید تعلق» زندگی می‌کنه.

تو جذاب بدون کتاب که بحثی نیست. واقعا جذاب بود. من هم خیلی ازش خوشم اومد. احتمالا شما هم از خوندنش لذت می‌برید. همه‌ی این حرف‌هایی هم که پایین می‌خوام بزنم، به این موضوع خدشه‌ای وارد نمی‌کنه.

تا صفحه‌ی ۴۰، ۵۰ خیلی گیج بودم. هی آدم وارد می‌شد و چیزی تعریف نمی‌شد. یه سری جمله‌ی قصار هم اون وسط بود. خلاصه که تا اون‌جاها اصلا جذب نشدم. بعد کم‌کم خوب شد. یعنی واقعا خوب شد. از خوندنش لذت می‌بردم. جملات قصارش هم دیگه اذیت نمی‌کرد. ولی آخرش هم نفهمیدم فصل اول این وسط چی کاره بود!

چیزی که اذیتم می‌کرد اینه که گاهی رومن گاری بلندگو به دست، شروع به خوندن بیانیه می‌کرد. گاهی بحث‌های آدم‌ها خیلی ایدئولوژیک می‌شد.

جای راوی هم مشخص نبود. به خصوص اوایل. از یه جا به بعد فهمیدم که راوی دانای کُله که می‌ره تو ذهن شخصیت‌های اصلی. ولی اوایل... هیچ شخصیتی اصلی نبود که بره تو ذهنش، ولی راوی حرف می‌زد و اظهار نظر می‌کرد و جملات قصار می‌گفت. می‌دونید، مثلا تو «ناتور دشت» که هولدن کالفید جملات قصار می‌گفت، من راوی رو می‌دیدم، می‌شناختم و اون جمله‌ها هم به خاطر همین درک می‌شد. ولی این‌جا، وقتی راوی دانای کُله، چرا این‌قدر حرف می‌زد؟ [جدی یکی جواب این سؤالو بده، شاید من نفهمیدم.]

آخرش هم یه جورایی به کل کتاب نمی‌خورد. در کل که نگاه کنید، رُمان زیادی پراکنده بود. حس می‌کنم به خاطر اینه که رومن گاری می‌خواسته حتما از همه چی حرف بزنه و مسائل سیاسی رو هم وارد کتاب کنه.

کتاب یه ویرایش اساسی هم لازم داره. مثلا تو دو تا جمله‌ی متوالی گفتاری، یه بار فعل شکسته بود و یه بار رسمی.

«بعد از سی سال خدمت حالا می‌دونی چه‌جوری وقت می‌گذرونه؟ دفتر راهنمای تلفن می‌خونه، فقط برای این‌که با واقعیت و آدم‌های واقعی تماس داشته باشه... می‌گه دفتر تلفن یکی از بهترین کتاب‌هایی است که نوشته شده. همه‌اش واقعیته، پر از آدم‌هایی که حقیقتا وجود دارن... بعضی وقت‌ها معمولا نیمه شب، شماره‌ی تلفن خودش رو می‌گیره تا واقعا مطمئن شه وجود داره و مشغول دروغ گفتن به خودش نیست.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه
+ رمزآشوب [قبل از خوندن کتاب نخونید.]
+ کتاب‌های عامه‌پسند

آینه‌های دردار

هوشنگ گلشيري
انتشارات نيلوفر
۱۵۸ صفحه،۱۵۰۰ تومان
چاپ  چهارم، ۱۳۸۰
۸ از ۱۰

 

 آینه‌های دردار

می‌گویند آینه‌های دردار به نوعی سفرنامه‌ی گلشیری است از سفرش به کشورهای اروپایی و جلسات داستان‌خانی‌اش، من اما این را باور ندارم. گرچه به قول خودش " واقعیت اغلب تخته پرش ماست" (ص.۱۴) و مسلمن سفرهای او در خلق این نوشته بی‌تاثیر نبوده، ولی «آینه‌های دردار» را باید جزو رمان‌های مستقل گلشیری حساب کرد که در اواخر عمرش نوشته‌است. نویسنده‌ای به نام ابراهیم در دهه‌ی چهل زندگی‌اش به چند کشور اروپایی رفته تا داستان‌هایش را بخاند که در برگه‌های سئوال، مکررن به دست‌خطی آشنا برمی‌خورد. این‌ها را صنم بانو برایش می‌نویسد که عشق دوران نوجوانی نویسنده است و به نوعی در داستان‌های او تکه‌تکه شده و به تصویر کشیده‌شده‌است. ابراهیم در حومه‌ی پاریس، مهمان صنم بانو می‌شود، داستان زندگی‌اش را می‌شنود و به موازات آن داستان زندگی خودش را نیز روایت می‌کند. شخصیت‌های مشابه صنم بانوی «آینه‌های دردار» را می‌توان در سایر نوشته‌های گلشیری، من باب نمونه مریم «خانه روشنان» نیز پیدا کرد.

روان بودن و ساده‌گی زبان در عین صمیمیت و خوش‌خان بودن متن موجب می‌شود که فرم پیچیده‌ی روایت رمان به چشم نیاید. نقد ساده و صمیمی زندگی مهاجران ایرانی در غرب، حکایت باختن انسان‌ها و لزوم توجه به جزئیات زندگی را می‌توان از کلیات مضمون «آینه‌های دردار» دانست.

با در نظر گرفتن معصومها، اگر بشود بره‌ی گمشده‌ی راعی را حكایت «محمد» در نظر گرفت، می‌شود آینه‌های دردار را هم به‌نوعی داستان ابراهیم و شكستن بت و حتا زندگی كردن با این تكه‌پاره‌های زندگی دانست.

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد.

شهرام رحیمیان
انتشارات نیلوفر 
۱۰۹ صفحه، ۱۱۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۳
۹ از ۱۰

دکتر نون معاون و مشاور کابینه‌ی دکتر مصدق، بعد از کودتا برای نجات زنش، مجبور به خیانت می‌شود. از آن به بعد، خانه‌نشین می‌شود و زنش، ملکتاج نیز تا آخر عمر همراه‌اش می‌ماند. دکتر نون، با روانی آشفته در رفت و آمد بین گذشته و حال، زندگی‌اش، عشق‌اش را نسبت به ملک‌تاج و ارادتش را به دکتر مصدق حکایت می‌کند.

۱- هم‌گام با این پریشانی شخصیت اول داستان، راویت از دو منظر اول شخص و دانای کل محدود به ذهن دکتر نون، بارها عوض می‌شود. خواننده از همان صفحات اول به این دوگانگی نظرگاه پی می‌برد که گاهی در یک پاراگراف حتا به چهار مورد هم می‌رسد. این کار، به عنوان یک تکنیک، کاملن در خدمت داستان قرار گرفته و زیبایی و در عین حال قدرتی به متن می‌دهد که در کمتر داستان ايراني دیده‌شده‌است.

۲- شکست زمان نیز در سطر سطر داستان دکتر نون جاری است. چیدمان این زمان‌های مختلف، از هیچ قانون و رابطه‌ای پیروی نمی‌کند و باز هم در تناسب کامل با شخصیت اول، به پیشرفت داستان کمک می‌کند. شکست زمانی، نه به صورت جریان سیال ذهن است که عمومن در داستان‌های فارسی چنان خوب از کار درنیامده، و نه به صورت فلش‌بک. به عبارتی، هیچ ضربه‌ی داستانی در کار نیست، چرا که در همان صفحه‌ی اول، نقطه‌ی نهایی داستان آمده‌است. آن‌چیزی که به ادامه‌ی خانش داستان انگیزه می‌دهد، غرق شدن در کلیت زندگی آقای نون و همین پس و پیش شدن در زمان است.

۳- نثر داستان، در کل ساده، بی‌پیرایه و به‌دور از هر نوع پیچیدگی و ایجاز و ایهام است. زبان سيال و روان، علاوه بر خوش‌خوان كردن متن، ديالوگ‌ها را نيز به سطح قابل قبولي از واقعيت رسانده‌است. وقتی عشق بین دکتر نون و ملکتاج و یاد روزهای گذشته حکایت می‌شود، نثر به سمت شاعرانه‌گی می‌رود، و وقتی حرف از خودکشی تدریجی و خیانت و کودتاست، کلمات خشک و بی‌روح به کمک گرفته‌شده‌اند.

۴- شاید تنها مورد قابل انتقاد، تکرار چندین باره و بی‌مورد بعضی موقعیت‌ها و دیالوگ‌ها باشد. اگر این مضامین و جملاتی که بارها تکرار شده‌اند، از داستان حذف شوند، شاید یک سوم از متن حاضر، کمتر شود. در این‌صورت، دکتر نون به قالب یک داستان کوتاه در می‌آید؛ البته قالب داستان کوتاه، با توجه به پلات داستان ـ که کل زندگی کسی را در بر گرفته و نه فقط برشی از آن ـ زیاد معقول به نظر نمی‌رسد.

دکتر نون، داستان بلند یا رمان کوتاهی است که خواندن آن توصیه می‌شود. انگار چاپ جدید (سوم یا چهارم) هم وارد بازار کتاب شده، به‌علاوه نسخه‌ی پی‌دی‌اف آن، از مدت‌ها پیش در اینترنت منتشر شده‌است. سایت شهرام رحیمیان و اطلاعات بیشتر راجع به این کتاب و سایر تالیفات ایشان نیز دور از دسترس نیست. اساتید می‌گویند نمایش دکتر نون هم در حال تمرین است و به زودی روی سن خواهد رفت.

خشم و هیاهو

نویسنده: ویلیام فاکنر
مترجم: صالح حسینی
انتشارات نیلوفر
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۴
۴۳۰ صفحه، ۴۳۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

معین: خشم و هیاهو بدون هیچ شک و شبهه‌ای یکی از مهم‌ترین آثار قرن بیستمه. به نظر من همین یه کتاب بسه تا آدم بگه فاکنر نویسنده‌ی خیلی بزرگیه.

داستان، داستان زوال تدریجی یه خانواده‌ست به اسم کامپسون که سه پسر و یه دختر دارن. هر فصل از زبان یکی از پسرهاست. بنجی که عقب‌مونده‌ی ذهنیه راوی فصل اوله. این فصل نمونه‌ی کامل جریان سیال‌ذهنه. بنجی کلا زمان واسش معنی نداره. یعنی آینده و گذشته نمی‌فهمه. راوی فصل ۲ کونتینه. ظاهرا تو این خانواده از همه سالم‌تره. یعنی بیش‌تر حالیشه. روشن‌فکره. ولی ذهنش خیلی مغشوشه. فصل ۳ رو جیسُن روایت می‌کنه. پسر کوچک خانواده. شاید بشه گفت جیسُن آدم خبیثیه. نمی‌دونم. فصل آخر هم به شیوه‌ی سوم‌شخص روایت می‌شه. با تأکید بیش‌تر روی پیش‌خدمتِ خونه، دیلسی.

شاید اولاش خوندنش سخت باشه. احتمالا از فصل اول چیز زیادی دست‌گیرتون نمی‌شه. و چیزهایی هم که از فصل دوم می‌فهمید، ممکنه کمک زیادی به داستان نکنه. ولی هنر فاکنر همینه. این‌که درسته که ما وقتی برای بار اول می‌خونیم ۱۰۰ صفحه‌ی اول کتاب رو کلا از دست بدیم، ولی در نهایت به یه درکی از همه‌ی اتفاقاتی که تو ۳۰ سال برای دودمان کامپسون افتاده می‌رسیم.  اون‌وقته که اگه بریم سراغ فصل اول و دوباره بخونیمش، می‌تونیم روان بخونیمش و از خوندنش لذت ببریم.

بار دوم بود که می‌خوندمش. یادم بود بار اول از فصل کونتین بیش‌تر از بقیه لذت برده‌بودم. ولی الان نظرم این نیست. این دفعه هر فصلی رو که می‌خوندم، حس می‌کردم این بهترین فصله. هنوزم نمی‌دونم کدوم بهتره. همه‌ش عالیه. یعنی نه تنها هرکدوم در نوع خودشون شاه‌کارن، در کنار هم بودنشون هم شاه‌کاره.

شاید تنها ایرادی که بتونم بهش وارد کنم ترجمه‌ست. بد نیست. حتا گاهی خیلی خوبه. اما نمی‌دونم چرا صالح حسینی فکر می‌کنه داره کتاب مقدس ترجمه می‌کنه. یعنی واقعا نمی‌فهمم چرا «حوائج» رو جای «نیازها» به کار می‌بره. و کلا از اون نثر استفاده می‌کنه. به خصوص تو فصل کونتین.

یه چیزی هم زیاد می‌گن. این‌که سمفونی مردگانِ معروفی تقلیدیه از خشم و هیاهو. خب، ساختار کلی دو خانواده شبیه همند. ولی این‌که معروفی از خشم و هیاهو «تقلید» کرده، اصلا قبول ندارم. قطعا ازش تاثیر گرفته. که به نظر من به هیچ وجه نقطه ضعف نیست.

اینم بگم که داستان ۳۵۵ صفحه‌ست. بقیه‌ش نقده. که البته مفیده.

***

نویسنده: ویلیام فاکنرمترجم: بهمن شعله ورانتشارات نگاهچاپ اول،۱۳۸۳۴۱۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان۹ از ۱۰

صبا: اول از همه بگم که که این ۹ از ۱۰ده رو به ارزش ادبی کتاب ندادم که کسی منکر شاه‌کار بودنش نیست. فقط نمی‌تونم بگم خیلی دوستش داشتم.

 

خوندنش حسابی سخته. به جز دو فصل اول که با خوندنش چیز زیادی از داستان دست‌گیرت نمی‌شه، بقیه‌ی کتاب رو هم نمی‌شه خیلی سریع خوند. گرچه از فصل سه که تکه های درهم پازل فصل‌های بنجی و کونتین شروع به کنار هم قرار گرفتن می‌کنن خیلی راحت‌تر می‌شه پیش رفت ولی بازم سریع نه. یه جورهایی انگار چگالیش زیاده. (نمی‌دونم می‌رسونه منظور رو یا نه.)

 

من فصل بنجی و یکم از فصل دوم رو خونده‌بودم قبلا ولی چون اون موقع وقت نداشتم بی‌وقفه بخونم و از اون‌جایی که هیچی سر در نیاورده‌بودم از خودم ناامید شده بودم ول شد تا چند وقت پیش که مجبور شدم بخونمش و خوشحالم که از دست ندادمش. اگه یه وقت شروع کردید و دو فصل کامل خوندید و چیزی سر در نیاوردید ناامید نشید اشکال فقط یکم از گیرنده‌ست. فرستنده داره دونه‌های پازل رو می‌ریزه جلوتون. الان نمی‌فهمید ولی آخرش یه تابلوی شاه‌کار از همین دونه‌ها تحویلتون می‌ده.

 

من ترجمه‌ی صالح حسینی رو نخوندم ولی بعضی جاها رو مقایسه کردم. یه جاهایی رو صالح حسینی بهتر ترجمه کرده ولی در مجموع این ترجمه بهتره. حداقل چیزی توش اذیت نمی‌کنه.

 

این کتاب نقدهای کتاب بالا رو نداره ولی عوضش یه ضمیمه داره که فاکنر بعدها نوشته که خیلی درک نمی‌کنم چرا نوشته شده ولی جالبه.