رؤیای مادرم
ترجمهی ترانه علیدوستی
نشر مرکز
۲۵۰ صفحه - ۵۹۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۰
۴ از ۵
گاهی سالها کنار کسی زندگی میکنیم، خوب میشناسیماش، گمان میکنیم دیگر برایمان کتاب ِ باز است. یقین داریم دیگر چیز جدیدی برای روکردن ندارد. و ناگهان یک روز، چنان وجه غریبی از همان آدم میبینیم که انگار در همان لحظه، تبدیل به یک بیگانه میشود، و حس میکنیم با موجود اساسا جدیدی مواجهیم. حالا، از میان دهها نقطهی قوتی که میشود برای داستاننویسی آلیس مونرو برشمرد، مهمتریناش را این میدانم که همین «ناگهان» ِ زندگی را میتواند خیلی دقیق به دام بیندازد. در واقع، تخصص مونرو - که به چخوف شبیهاش دانستهاند - این است که با یک داستان کوتاه - اغلب هم برآمده از دل روزمرهگیها - میتواند قدر یک رمان ِ درستوحسابی، راجع به آدمهای داستان، هیستوری به دست بدهد. طوری که من ِخواننده هم بتوانم آن آدم را بشناسم، و کمی بعدتر، وقتی در لحظهای epiphanic پیلهاش را میشکافد و با شکلی دگردیسیشده بیرون میپرد، من هم بتوانم شگفتزده شوم. و بتوانم «بفهمم».
از آلیس مونرو دو مجموعهداستان خواندهام. فرار (با ترجمهی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر)، و رؤیای مادرم (با ترجمهی ترانه علیدوستی، نشر مرکز). هر دو را دوست داشتهام. در مجموعهی «رؤیای مادرم»، داستان «کوئینی» و داستان همنام مجموعه – که خیلی نفسگیر بود - را بیشتر از بقیه دوست دارم.