الف
ترجمهی م. طاهر نوکنده
انتشارات نیلوفر
۲۴۵ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۸۷
۳.۵ از ۵
اول داستان «الف» به نقل از هملت اومده: «خداوندگارا! میتوانستم در پوستهی گردوئی محبوس باشم، و خود را پادشاه فضای لایتناهی بدانم.» بورخس کمکم بیناییش کم شده تا بالاخره کور میشه. واسه همین دنیای داستانهای بورخس کاملن ذهنیه. بورخس تو ذهنش مرزهای زمان و مکان رو از بین میبره و دنیایی بیکران میسازه که توش مفاهیم ازلی-ابدی به هم پیوند میخورن: مرگ، اسطوره، هزارتو، رؤیا، واقعیت. میخوام بگم مثل نقطهی «الف» تو داستان «الف» که راوی توش همه چیز رو میبینه و چیزی شبیه به اشراق رو تجربه میکنه، بورخس هم انگار تو دنیای ذهنی خودش میتونسته همه چیز رو ببینه، بدون محدودیت.
میشه گفت داستانهای بورخس رئالیسم جادوییان، میشه گفت پستمدرنیستیان و حرفِ پرتی هم نزد. بورخس پایهگذار رئالیسم جادوییه، مرز واقعیت و رؤیا (خیال) تو داستانهای بورخس عملن از بین میره. و بورخس مثل نویسندههای پستمدرن اسطورهها و گذشته رو به بازی میگیره یا به عنوان نویسنده تو متن داستانها حضور پیدا میکنه. یعنی مؤلفههای این دو نوع داستاننویسی تو داستانهاش کاملن قابل تشخیصه. ولی نتیجهای که حاصل میشه شبیه به هیچ نویسندهای نیست. بورخس با مارکز یا مثلن ونهگات و بارتلمی تفاوتهای زیادی داره. بورخس دنیایی داره مخصوص به خودش با داستانهایی «بورخسی».
داستانهای مجموعهی «الف» گردآوری مترجم نیستند. ترجمهی مجموعهداستان «الف»ان که با همین داستانها سال ۱۹۴۹ چاپ شده. لزومن با بهترین داستانهای بورخس روبهرو نمیشیم. کنار هم قرار گرفتن این داستانها -از نظر مضمونی- کاملن قابل درکه، ولی داستانها همسطح نیستن.
ترجمهی کتاب بد نیست. مترجم کتاب رو تقدیم کرده به قاسم هاشمینژاد و رسمالخطش هم شبیه به رسمالخط بیژن الهیه. مشخصه که رو انتخاب کلمهها وسواس زیادی داشته و از آوردن کلمههای مهجور ابایی نداشته. خیلی وقتها جملهها رو آهنگین ترجمه کرده. ولی در کل نتیجه اونقدر رضایتبخش نیست. یعنی ترجمه یکدست نیست، خیلی وقتها جملهها بدریختن یا به نظرم غلط اومدن.
×××
«[در الف] گردش تیرهگون خونم را دیدم؛ سازوکار درهمبافت عشق را دیدم و استحالهی مرگ را؛ الف را دیدم، از هر زاویهای، در الف زمین را دیدم و در زمین از نو الف را و در الف زمین را؛ چهرهی خودم و امعاء و احشاء خودم را دیدم؛ چهرهی تو را دیدم، و سرم گیج رفت و گریستم، چرا که چشمهای من شیئی سرّی و فرضی را دیده بودند که نامش آدمی را تسخیر میکند، امّا هیچ انسانی آن را به تفکر درنیاورده: عالم ادراک ناپذیر.»