زنگبار یا دلیل آخر

آلفرد آندرش
ترجمۀ سروش حبیبی
نشر ققنوس
۱۹۸
 صفحه. ۲۸۰۰ تومان
چاپ اول. ۱۳۸۷
۴ از ۵

زنگبار، داستان فرار است. «پسر»، ماهیگیرزاده‌ای نوجوان، «یودیت»، دختر یهودی بورژوا، «هلاندر»، کشیشِ لنگ، «گرگور»، سخنگوی حزب، «کنودسن»، ماهیگیری که به حزب پشت کرده است، و مجسمۀ چوبی راهب کتابخوان، شخصیتهایی هستند که فرار آنها را به هم پیوند می‌دهد. داستان در «رریک»، بندر کوچک و مرده‌ای در ساحل دریای بالتیک می‌گذرد. زندانی با باروهای غول‌آسا، که اتصالش با دریا، آدمها را برای فرار به آنجا می‌کشاند. زمان، سالهای پیش از جنگ جهانی دوم است. روایت داستان، بیشتر روایتی است از درون شخصیتها که در فصلهای کوتاه تقسیم شده است. هر فصل نام شخصیت یا شخصیتهای اصلیی را که در آن شرکت دارند بر خود دارد. شخصیتهای داستان، نه در آن چیزی که از آن می‌گریزند مشترکند و نه در سرانجام گریزشان. فرار از «دیگران»، نامی که در داستان، فاشیستهای حاکم با آن خوانده می‌شوند، یا از حزبِ شکست‌خورده، یا از چیزی نامعلوم. مقصد فرار همه اما، آن سوی آبهاست که آلمان تمام می‌شود.

آلفرد آندرش (1914-1980) آلمانیست. زنگبار هم مانند زندگی نویسنده‌اش، زمینۀ سیاسی پررنگی دارد. درگیری کلیسا و فاشیسم و کمونیسم و گیرافتادن آدمها در این کشاکش، ماجرای اصلی داستان است. داستان، روایتی خطی دارد و نثری زیبا (و البته ترجمه‌ای خوب) که گاهی شاعرانه هم می‌شود. از آندرش، جز این کتاب کتاب دیگری به فارسی ترجمه نشده است. به گفتۀ مترجم، این کتاب از مهمترین رمانهای اوست که به بیشتر زبانها ترجمه شده است. شخصیت‌پردازی خوب و ریتم یکدست هم داستان را جذاب کرده.

 اگر مثل من داستانهایی که در فضای بندر و ماهیگیری می‌گذرند برایتان جذاب است و همین طور ماجراهای سیاسی و اجتماعی جنگهای جهانی، از خواندن زنگبار لذت زیادی خواهید برد. 

گفت: روی یک کشتی باری هم کار خوب یاد می‌گیرم و ملوان می‌شوم. یک خرده هم دنیا را می‌بینم. مادرش با اوقات تلخی آهسته غر زد که: دنیا را می‌بینم. همه‌تان می‌خواهید دنیا را ببینید. پدرت هم همه‌اش می‌خواست دنیا را ببیند.

پسر پکر در گوشه‌ای نشست و در فکر فرو رفت. کوچک‌ترین خاطره‌ای از پدرش نداشت. اما وقتی حرف‌های مادرش را دربارۀ او می‌‍شنید می‌فهمید که پدرش چرا مرده بود. زیرا هرگز نتوانسته بود دنیا را سیر کند. سفرهای بی‌معنی‌اش به میان دریا و میخوارگی‌اش بیان فوران یأس بود و تلاش برای واکندن خود از زندگی‌اش که از هر چیز دیدنی خالی بود.

 مرتبط: 
پروندۀ شهروند امروز دربارۀ این رمان و مصاحبه با سروش حبیبی

مرگ ایوان ایلیچ

لیو تالستوی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
نشر چشمه
۱۰۴ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۹۰
۳ از ۵

«مرگ ایوان ایلیچ» رو می‌شه نوول حساب کرد. داستان بلندی که گستردگی رمان رو نداره و مثل داستان کوتاه هم نیست که بُرشی از زندگی شخصیت‌ها باشه. «مرگ ایوان ایلیچ» با مرگ ایوان ایلیچ شروع می‌شه (یکی از همکاراش خبر رو می‌خونه و می‌گه: «آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.») و بعد برمی‌گرده عقب و زندگی ایوان ایلیچ رو تو دور تند می‌گه تا برسه به بیماری ایوان ایلیچ و نحوه‌ی روبه‌روشدن ایوان ایلیچ با مرگ تدریجی‌ش. ایوان ایلیچ خیلی به شخصیت‌هایی که تو داستان‌های چخوف و گوگول می‌بینم نزدیک بود. کارمندِ ساده‌ای که زندگی‌ش رو با کار پُر می‌کنه، پیش‌رفتش تو کار یه جور توهم پیش‌رفت به نظر می‌آد و زندگی شخصی‌ش خالی از عاطفه‌س.

تو آثار کلاسیکی مثل «مرگ ایوان ایلیچ» راحت می‌شه ردِ آثار جدیدتر رو دید. مثلن طرح یکی مثل همه‌ی فیلیپ راث هم شبیه به این کتاب بود، از مرگ یکی شروع می‌شد و با فلاش‌بک درباره‌ی زندگی یارو می‌گفت. به نظرم برتری «یکی مثل همه» نسبت به «مرگ ایوان ایلیچ» تو پرداختن به جزئیاته. در واقع، نکته‌ی آزارنده تو «مرگ ایوان ایلیچ» کل‌نگریِ نویسنده بود. دوره‌های مختلف زندگی ایوان ایلیچ تو چند پاراگراف گفته می‌شه، بدون این‌که جایی از زندگی‌ش زیر ذره‌بین قرار بگیره. در واقع، داستان فشرده‌تر از اونه که بخواد ما رو به زندگی ایوان ایلیچ نزدیک کنه، ما تا انتها فقط ناظر بیرون می‌مونیم. انگار صرفِ پرداختن به زندگی یه آدم عادی به اندازه‌ی کافی کار جسورانه‌ای بوده.

لحن راوی سوم‌شخص در عین حال که طنز داره و زندگی ایوان ایلیچ رو مسخره نشون می‌ده، دل‌سوزانه هم هست. انگار که راوی ته ذهنش مدام داره می‌گه ایوان ایلیچ بی‌چاره و یه پوزخند هم می‌زنه. این‌جور روایت رو می‌شه به وضوح تو «پنین» نابوکوف به شکل کامل‌تر و هوشیارانه‌تر دید.

×××
«پزشک می‌گفت: «فلان‌وبهمان شما حاکی از آن‌اند که در شکم شما فلان چیز و بهمان چیز چنین‌وچنان شده. اما اگر نتیجه‌ی چنین‌وچنان آزمایش فلان‌وبهمان را تأیید نکند باید نتیجه گرفت که فلان‌وبیسار... و اگر چنین‌وچنان نتیجه بگیریم...» الا آخر. برای ایوان ایلیچ فقط یک مسئله اهمیت داشت و آن این بود که آیا بیماری‌اش خطرناک است یا نه، اما پزشک این پرسش نابه‌جا را بزرگواری ناشنیده گرفت. از نظر دکتر این پرسش بیمار بسیار مهمل بود و در خور بحث نبود، کار او علمی بود و به سنجش احتمال آویختگی کلیه‌ها و نزله‌ی مزمن و آپاندیسیت محدود می‌شد. برای او ابداً مسئله‌ی زندگی یا مرگ ایوان ایلیچ اهمیت نداشت.»

برچسب: 

شب‌های روشن

فیودور داستایفسکی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
نشر ماهی
۱۰۹ صفحه [جیبی]، ۲۲۰۰ تومان
چاپ اوّل، ۱۳۸۹
۳ از ۵

«شب‌های روشن» از عاشقانه‌های کلاسیکِ ادبیات جهانه. چندتا اقتباس هم ازش شده، که معروف‌ترینش مال ویسکونتیه. نسخه‌ی ایرانی‌شده‌ش رو هم فرزاد مؤتمن با فیلم‌نامه‌ی سعید عقیقی ساخته که احتمالن فیلم محبوبِ دوران دبیرستانِ خیلی‌هاس. همینه که کلن کتاب ناآشنایی نیست. ماجراش اینه که دختری (ناستنکا) با معشوقش قرار می‌ذاره که یک سال بعد هم‌دیگه رو ببینن و چهار شب منتظر هم‌دیگه بمونن. شب اوّل مرد تنها و رؤیاپردازی (راوی) با دختر آشنا می‌شه و به‌ش کمک می‌کنه که شب‌های انتظار رو راحت‌تر بگذرونه. دختر برای این‌که مرد همراهیش کنه یه شرط می‌ذاره: مرد عاشقش نشه. «شب‌های روشن» درباره‌ی رابطه‌ی راوی با ناستنکا تو این چهار شبه.

با وجود داستانِ خیلی خوب، کتاب فوق‌العاده‌ای نیست. اصرار نویسنده (و راوی) برای تحت تأثیر قرار دادنِ خواننده اذیت‌کننده‌س. شخصیت‌ها زیاد حرف می‌زنن، زیاد ناله می‌کنن و خیلی چیزی برای کشف نمی‌ذارن. احساساتی که می‌تونست گفته نشه و این گفته‌نشدنش کتاب رو تأثیرگذار کنه به طرز آبکی‌ای گفته می‌شه. فکر می‌کنم اگه این‌ها نبود، اگه همه چی انقدر به سطح نمی‌اومد، «شب‌های روشن» می‌تونست شاه‌کار باشه. الآن یه کتابِ خوبه.

مشخصه که ترجمه خوبه. سروش حبیبی برای این‌که بتونه جمله‌های طولانی بسازه، خیلی از جمله‌ها رو به صورت ترکیب وصفی می‌آره. به نظرم یه جاهایی تو این کار زیاده‌روی می‌کنه. مثلن اینو ببینین: «من احساسات خود را بیش از همه نادیده گیران به میان حرفش دویدم و گفتم...» نمی‌دونم، شاید اگه ذهن من به دیدن یه همچین ترکیب‌هایی عادت داشت، این جمله به نظر خنده‌دار نمی‌اومد.

توصیه می‌شه. این روزها کتابِ کوچیکِ خوب و نسبتن ارزون کم پیدا می‌شه.

چشمان باز مانده در گور

میگل آنخل آستوریاس
ترجمه سروش حبیبی
انتشارات ققنوس
۷۸۴ صفحه، ۷۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۴
۴ از ۵

یکی از رمان‌های مهم آستوریاس، نویسنده گواتمالایی برنده جایزه نوبل ۱۹۶۷. عنوان اصلی کتاب هست «The Eyes of the Interred»، که شاید «چشمان دفن‌شدگان» ترجمه نسبتا دقیقی ازش باشد. سروش حبیبی، که کتاب را از انگلیسی ترجمه کرده، اسم «چشمان باز مانده در گور» را از یک بیت شعر سعدی برداشته:
اگر من نبینم مر او را هلاک
شب گور چشمم نخسبد به خاک
و با خواندن رمان تصدیق خواهید کرد که عنوان خیلی خوبی را برای ترجمه فارسی انتخاب کرده، که هم با مضمون رمان هم‌خوانی دارد و هم حتی عباراتش عینا درون کتاب آمده‌اند. طراحی جلد، کیفیت کاغذ، چاپ، صحافی خیلی خوب‌اند. ترجمه هم واقعا تحسین‌برانگیز است.

این رمان جلد آخر از «سه‌گانه موز» آستوریاس است، سه رمان که همگی به موضوع کنترل صنعت موز آمریکای لاتین توسط خارجی‌ها، به خصوص آمریکایی‌ها، می‌پردازند. ماجرای رمان در گواتمالای دیکتاتورزده می‌گذرد و با پوشش تعداد زیادی شخصیت و سطوح و لایه‌های مختلف اجتماعی گواتمالا، جریان اعتصابی سراسری را، که به سرنگونی دیکتاتور این کشور منتهی شد، از ابتدا تا انتها تعریف می‌کند.

«چشمان باز مانده در گور» را شاید بشود رمان «نفرت» دانست، دقیقا همان نفرتی که در شعر سعدی هم هست. جامعه‌ای که تک‌ تک آدم‌هایش منتظر انتقام گرفتن از مسبب بدبختی‌هایشان‌اند، و حتی مرده‌هایشان در گور با چشم باز خوابیده‌اند تا، گر چه بعد از مرگ، روزی را ببینند که ناحق‌شان حق می‌شود و بالاخره انتقام‌شان را می‌گیرند. کتاب پر است از آدم. همه این آدم‌ها ساخته می‌شوند و دنیای خودشان را دارند، تأثیرشان را روی داستان می‌گذارند و از آن متأثر می‌شوند. البته شاید به دلیل زیاد بودن این آدم‌ها، بعضی‌هایشان نصفه می‌مانند و ماجرایشان به سرانجام نمی‌رسد. مهم‌ترینشان هم کشیشی است که اتفاقا ماجرای جالبی را شروع می‌کند ولی بعد از هفتاد همان‌طور نصفه ولش می‌کند و داستانش گم می‌شود. شاید هم به خاطر طولانی شدن رمان نویسنده خسته شده و بعضی‌ از طرح‌هایش یادش رفته، چون افت رمان هر چه که به آخرش نزدیک‌تر می‌شود، محسوس‌تر است.

آستوریاس نویسنده مهمی بوده.  یکی از اولین کسانی که «رئالیسم جادویی» را اختراع و ازش استفاده کردند، و از شکل‌دهندگان به رمان آمریکای جنوبی. اگر یوسا و مارکز خوانده باشید، هر دو را توی همین رمان می‌بینید. به وضوح می‌شود تأثیر گرفتن هر دو را از آستوریاس حس کرد و روندی را که یک نفر را به نویسنده بزرگی مثل یوسا تبدیل می‌کند، دنبال کرد. روایت پیچیده و چند شخصیتی، داستان‌پردازی‌های موازی، آدم‌هایی که رفتارشان مبتنی بر عدالت شخصی است، نفوذ به زندگی آدم‌های طبقه فقیر، و هر از چندی جمبل و جادو، از ویژگی‌های این رمان، و احتمالا باقی رمان‌های آستوریاس‌اند. از او در ایران «مردی که همه چیز، همه چیز، همه چیز می‌دانست» با ترجمه لیلی گلستان هم در دسترس است. رمان حجیم «آقای رئیس جمهور»ش هم خیلی سال پیش ترجمه و چاپ شده و بعید می‌دانم بشود به این راحتی پیدایش کرد.

***

«بله، بهتر بود در را ببندد و قفل کند. هیچ کس از احتیاط ضرر ندیده است. اما نمی‌توانست. پلک‌ها به فرمانش نبودند و فرو می‌لغزیدند. چفت، کلون... شرط عقل این بود که... اما تکان نخورد... پیری و کوفتگی از بار کار و غصه‌های زندگی و سرخوردگی‌ها و دردسرهای روزانه و ظلم‌های فراوان حتی میل به دفاع از جانش را از او سلب کرده بود... اگر او را بکشند جسدش را جا خواهند گذاشت... کالبدش همین جا به امان خدا خواهد ماند. در و کلون و چفت برایش کلمات پوکی شده بود. فقط اندکی تلاش... وای که این اندک تلاش برایش چه دشوار بود. ممکن بود او را بی‌دفاع و بی‌پناه مثل یک سگ بکشند. خدایا پناه بر تو... .

همتی کرد. روی پتو غلتی زد، زیرا نمی‌توانست یکباره بلند شود. اما چنان که گفتی ناگهان فلج شده باشد، در همین حالت – با سری از بالش آویخته و پاهایی گشاد مانده – دستی بر لبه تخت گرفته و صورتی رو به زمین، پشت به قاتل موهوم باقی ماند.» - از کتاب

مرتبط:
+ مقدمه سروش حبیبی بر کتاب
+ مقاله روزنامه ایران در معرفی آستوریاس

برچسب: میگل آنخل آستوریاس، سروش حبیبی، انتشارات ققنوس

بیابان تاتارها

دینور بوتزانی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات کتاب خورشید
۲۵۴ صفحه، ۲۶۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۵
۴ از ۵

دینو بوتزانی نویسنده‌ی تأثیرگذاری تو ادبیات ایتالیا بوده. تو دوره‌ای که ادبیات ایتالیا درگیر داستان‌های سیاسی و اجتماعی و ضد فاشیسم بوده، بوتزانی فارغ از این دغدغه‌ها به قصه‌گویی روی می‌آره. از همین کتاب می‌شه فهمید که قصه‌گوی قهاریه.

یه افسر جوون برای اولین مأموریتش به قلعه‌ای بیرون از شهر فرستاده می‌شه. قلعه‌ای که نظم و انضباط خاصی داره، ولی به هیچ دردی نمی‌خوره. هیچ‌وقت دشمنی به‌ش حمله نمی‌کنه و معلوم نیست برای چی ساخته شده. افراد قلعه سال‌های زیادی از زندگی‌شونو تو قلعه سپری کردن به امید این‌که شاید جنگی در بگیره و خدمتشون تو قلعه پوچ نبوده باشه. حتا این امید تا اون‌جا پیش رفته که توهم دشمن فرضی هم دارن: باقی‌مانده‌ی قوم تاتارها یه روز از بیابون می‌آن و بالاخره جنگ می‌شه!

بیابان تاتارها بیش‌تر از هر چیزی درباره‌ی گذر بی‌رحمانه‌ی زمانه. کتاب پُر از طلوع و غروبِ آفتابه،  رمان با ریتم آرومی می‌گذره، زمستون و یخ‌بندون می‌رسه، بعد یخ‌ها آب می‌شن و بهار می‌شه... و افراد قلعه پیر می‌شن و هنوز امید به وقوع جنگشون رو حفظ کردن. «پانزده سال گذشته است که برای کوهستان‌ها لحظه‌ای بیش نبوده و برای استحکامات قلعه نیز به حساب نیامده است. اما برای انسان‌ها راه درازی بوده که طی شده است، گرچه آنها به هیچ روی سر در نمی‌آورند که چگونه سریع به‌سر رسیده است.»

کتاب از فصل‌های چند صفحه‌ای تشکیل شده، که هر فصل به خودی خود می‌تونه یه داستان‌کوتاه عالی باشه. برای کتابی که روند کندی داره و داستانش نسبتاً قابل پیش‌بینیه [همان‌طور که زندگی برای افراد قلعه قابل پیش‌بینیه]، این خرده‌داستان‌هان که خواننده رو جذب می‌کنن. ایجازش تو روایت خرده‌داستان‌ها منو یاد «صد سال تنهایی» انداخت. فضای وهم‌گونه‌ای که از قلعه و بیابون می‌سازه و شخصیت‌پردازی عالیش از آدم‌های قلعه تو دل خواننده هم این امید رو ایجاد می‌کنه که شاید تو صفحه‌های باقی‌مونده از کتاب، بالاخره جنگی صورت بگیره. خب، این قدرت نویسنده رو نشون می‌ده.

ترجمه‌ی سروش حبیبی هم عالیه. حیفه این کتاب کم خونده شده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ اُفست
+ روزنامه‌ی اعتماد

برچسب: دینو بوتزانی، سروش حبیبی، انتشارات کتاب خورشید

آنا کارنینا

لئون تولستوی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر
۹۹۷ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
چاپ پنجم، ۱۳۸۵
۹.۵ از ۱۰

«خانواده‌های خوشبخت همه به مثل هم‌اند، اما خانواده‌های شوربخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند.»

شاهکار! بی‌نظیر! اصلاً آدم می‌گوید آن‌هایی که این کلاسیک‌ها را نخوانده‌اند و ادعای نویسندگی می‌کنند پیش خودشان چی خیال کرده‌اند؟ به تعداد زیاد صفحه‌های کتاب نگاه نکنید. آن‌قدر داستان شیرین و پرکشمکش است که خواننده را با خودش می‌کشاند. خواندن این کتاب، به خصوص بعد از خواندن یکی از کارهای خوب داستایوسکی به شدت به آدم می‌چسبد. این دو نویسنده‌ی هم‌عصر روسی، هر کدام انسان را از یک منظر، یکی بیرونی و دیگری درونی تصویر می‌کنند. می‌شود گفت که توصیف درونی و بیرونی در آثار این دو نویسنده به کمال می‌رسد. شخصیت‌های داستایوسکی در کشمکش و عذاب روحی خود به سر می‌برند و سر آخر دست به عمل می‌زنند. اما آدم‌های تولستوی مدام در حال انجام کنش داستانی هستند و همین کنش‌هاست که داستان را پیش می‌برد.

آنا کارنینا، زنی از طبقه‌ی اشراف روس است. زنی سودایی که همه چیزش را فدای عشقی آتشین به جوانی به نام ورونسکی می‌کند. در کنار این زوج، زوج دیگری در داستان به نام‌های لوین و کیتی وجود دارند که داستانشان موازی با داستان آنا و ورونسکی پیش می‌رود. در واقع نمی‌شود گفت که شخصیت اصلی رمان کیست. این خانواده‌ها هستند که سرنوشتشان روایت می‌شود و پیش می‌رود. خانواده‌های دیگری هم در رمان دیده می‌شوند. مثل خانواده‌ی داریا، خواهر کیتی، که مادری فداکار است و شوهری هوس‌باز اما خوش‌قلب دارد. در کنار داستانی که می‌خوانیم و به حق گیراست، تولستوی تصویری از اجتماع اشرافی روس که نماینده‌ی آن ورونسکی است، و در تقابل با آن زندگی ساده و بی‌تکلف روستایی که جلوه‌ای از آن در لوین دیده می‌شود، می‌سازد. شخصیت‌های رمان همه سرگشته‌اند و خسته از تکرار زندگی اشرافی و روزمره به دنبال دست‌آویزی برای آرامش پیدا کردن می‌گردند. این دست‌آویز برای آنا عشق، و برای لوین ایمان است. آنای زیبا و جذاب خود را قربانی عشقی می‌کند که جامعه و کلیسا برایش پسندیده نمی‌دانند. لوین نیز که با بیماری برادرش چشمش به حقیقت وحشت‌آور مرگ باز شده، به دنبال معنایی برای زندگی‌اش می‌گردد که او را از عذاب مرگ‌اندیشی برهاند. البته قضاوت بر این که این شخصیت‌ها چه قدر به چیزی که دنبالش هستند می‌رسند، با خواننده است.

توصیه می‌کنم این کتاب را قبل یا بعد از مادام بواری بخوانید. سرنوشت این دو زن و اجتماعی که آن‌ها را پای‌بند می کند و به سقوط می‌کشاند بسیار شبیه به هم است. انگار این دو زن هرکدام جلوه‌ای شورانگیز از زن هستند که در رمان‌های بعد از آن‌ها زیاد می‌بینیم. اما بوواری وحشی و هوس‌باز، در کنار آنای کتاب‌خوان و بافرهنگ است که زیبایی خود را نمایان می‌کند. هر دو صادق‌اند و بی‌نقاب و هر دو زندگیشان را فدای این صداقت می‌کنند.

برچسب‌ها: لئون تولستوی، سروش حبیبی

شیاطین (جن‌زدگان)

فیودور داستایفسکی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر
چاپ اول، ۱۳۸۶
۱۰۱۹ صفحه، ۱۲۵۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

الآن که داشتم به کتاب نمره می‌دادم با خودم گفتم وقتی آدم می‌خواهد یک چیزی را ارزیابی کند باید معیاری در ذهنش داشته باشد و به گزینه‌ای که تمام معیارها را حد کمال داشته باشد بالاترین نمره را دهد. برای من شیاطین داستایوسکی چنین کتابی است. رمانی بلند که در آن به عقیده‌ی من تمام نبوغ و استعداد فیودور داستایوسکی به عنوان نویسنده تجلی پیدا کرده‌است. البته من تمام کتاب‌هایش را نخوانده‌ام و به جز این یکی، برادران کارامازوف، ابله و جنایت و مکافات را خوانده‌ام. اما به جرأت می توانم بگویم تمام کارهایی که نویسنده قصد داشته در این چند رمان بکند در شیاطین به حد اعلی رسانده است.

داستان، ظاهراً سرگذشت اهالی یک شهر نه چندان بزرگ در روسیه را بیان می‌کند که در نهایت نمادی از جامعه‌ی آشفته‌ی روسیه در آن زمان می‌شود، و از این طریق داستایوسکی پیش‌بینی‌اش را از آینده‌ی ‌این جامعه بیان می‌کند و البته راه نجات را هم که به عقیده‌ی او کشف و بزرگداشت زیبایی است نشان می‌دهد.

«من اعلام می‌کنم که اهمیت شکسپیر و رافائل بیشتر است از آزاد کردن بندگان، بالاتر است از این‌که من روسم یا قزاق یا قرقیز، فخیم‌تر است از سوسیالیسم و والاتر است از هوس‌های نسل جوان، مهم‌تر است از نوامیس شیمی، حتی می‌خواهم بگویم از بشریت، از تمامی بشریت زیرا آنها میوه‌اند، میوه‌های راستین بشریت، درخشان‌ترین میوه‌هایی که ممکن است وجود داشته باشد. شکل آرمانی زیبایی به توسط آنها حاصل شده‌است و اگر حاصل نشده بود من شاید میلی به زنده بودن نمی‌داشتم...
آیا می‌دانید، می‌دانید که بشریت بی‌وجود انگلستان باقی خواهد ماند؟ بی‌وجود آلمان و بی ما روس‌ها، بی‌علوم و بی‌نان به زندگی ادامه خواهد داد؟ اما فقط بی‌زیبایی است که زندگی ممکن نیست. زیرا بی‌زیبایی هیچ کار نمی‌توان کرد. راز معما همین است.»

همین‌جاست که دوگانگی شخصیت‌های داستایوسکی خودش را نشان می‌دهد. مردی که این سخنان را به زبان می‌آورد در قماری زندگی جوانی را تباه می‌کند. شیاطین اسطوره‌ی شخصیت‌پردازی است. همه‌ی شخصیت‌ها حول محور شخصیت اصلی (مثل بقیه رمان‌هایش) شکل می‌گیرند و هرکدام جلوه‌ای از زوایای خدایی و شیطانی این شخصیت، یعنی نیکلای ستاوروگین‌اند. هر چند او را هرگز مستقیماً نمی‌بینیم و داخل ذهنش نمی‌رویم، تمام اتفاقات داستان در خدمت معرفی این شخصیت و ساختن سرگذشت تراژدی‌وارش است. در وجود این دون‌ژوان اشراف‌زاده‌ی روس، هم خدا را می‌بینیم و هم شیطان را، و از همه مهم‌تر، چیزی که بستر و گره‌ی اصلی داستان را می‌سازد، یعنی تقابل این دو را.

بر اساس نقدی که در پایان کتاب آورده شده، فصلی از این رمان به اصرار ناشر حذف شده که در هیچ‌یک از چاپ‌های رمان نیامده‌است. به نظر من این فصل با عنوان «نزد تیخون» اوج داستان و کامل‌ترین فصل آن است که تمام زوایای تیره‌ی شخصیت استاوروگین و چرایی اعمال او در آن روشن شده. به‌علاوه در این فصل تقابل انسان-خدا و انسان-شیطان به بهترین وجه دیده می‌شود و خود شخصیت تیخون جلوه‌ای از همان زیبایی است که داستایوسکی آن را راه نجات بشریت می‌داند. اگر رمان را خواندید این فصل را در همان‌جا که قرار بوده چاپ شود بخوانید.

شیوه‌ی روایت ظاهراً گزارشی است که یکی از اهالی همین شهر برای اتفاقات رخ داده در شهرشان نوشته‌است. هر چند راوی اول شخص است و این شخص هیچ اثری در جریان داستان ندارد و هرگز هویتش معلوم نمی‌شود، اما یک ویژگی مهم دارد و آن این است که محرم اسرار یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. البته راوی بین اول شخص و دانای کل لغزش پیدا می‌کند و تلاش نویسنده برای این که به ما بفهماند راوی این اطلاعات را از کجا آورده‌است گاهی ناکام می‌ماند. ولی این را می‌توان نشانه‌ای فرض کرد از درک محدودیت‌های راوی دانای کل که داستایوسکی آن را به خوبی دریافته‌است.

گذشته از همه‌ی این‌ها رمان، روایتی مدرن دارد. با فصل‌بندی هوشمندانه و روایت‌های تودرتو چنان خواننده را محو خود می‌کند که نمی‌تواند کتاب را کنار بگذارد و در این راه از تمام امکانات داستانی، از جمله فضاسازی استفاده می‌کند. ناگفته نماند که زبان و لحن هم به شیوه‌ای زیبا در خدمت روایت استفاده شده‌است. هر کدام از شخصیت‌ها زبان و لحن مخصوص به خود را دارند که این موضوع قدرت شخصیت‌پردازی را چند برابر می‌کند.

خلاصه این‌که شیاطین را اگر نخوانید یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های جهان را از دست‌ داده‌اید. البته اگر شب‌ها خوابتان نبرد و کابوس دیدید و مثل شخصیت‌های خود داستایوسکی با بستن کتاب تب‌ولرز کردید و دیوانه شدید به من ارتباطی ندارد، گفته باشم!

برچسب: فئودور داستایوفسکی، سروش حبیبی

خداحافظ گاری کوپر

رومن گاری
ترجمه‌ی سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر
۲۸۸ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
چاپ هفتم، ۱۳۸۶
۷ از ۱۰

قبل از هر چیز لعنت می‌فرستم به جناب سلینجر و «هولدن» به خاطر عظمتشون که باعث شدن اَمثال رومن گاری و «لنی» به چشمم نیان. به نظرم این کتاب خیلی تحت تأثیر «ناتور دشت» بود.

شخصیت‌های کتاب، شخصیت‌های عاصی و سرکشی‌ان. لنی، اسکی‌باز آمریکایی، جزء گروهیه که بالای کوه‌های سوییس تو برف زندگی می‌کنن. آدم‌های عارف‌مسلک و معترض، با مرام خاص خودشون. لنی به شهر می‌آد و اون‌جا با جس آشنا می‌شه که با یه سری دانشجوی معترض و پرخاشگر دوسته و...

جهان‌بینی لنی تا حدی شبیه هولدن کالفیلده. یعنی همون‌طور معترضه و نگاهش به آدم‌ها خاصه. مثلا با هیچ دختری نمی‌مونه، به خاطره این‌که رو اصل «آزادی از قید تعلق» زندگی می‌کنه.

تو جذاب بدون کتاب که بحثی نیست. واقعا جذاب بود. من هم خیلی ازش خوشم اومد. احتمالا شما هم از خوندنش لذت می‌برید. همه‌ی این حرف‌هایی هم که پایین می‌خوام بزنم، به این موضوع خدشه‌ای وارد نمی‌کنه.

تا صفحه‌ی ۴۰، ۵۰ خیلی گیج بودم. هی آدم وارد می‌شد و چیزی تعریف نمی‌شد. یه سری جمله‌ی قصار هم اون وسط بود. خلاصه که تا اون‌جاها اصلا جذب نشدم. بعد کم‌کم خوب شد. یعنی واقعا خوب شد. از خوندنش لذت می‌بردم. جملات قصارش هم دیگه اذیت نمی‌کرد. ولی آخرش هم نفهمیدم فصل اول این وسط چی کاره بود!

چیزی که اذیتم می‌کرد اینه که گاهی رومن گاری بلندگو به دست، شروع به خوندن بیانیه می‌کرد. گاهی بحث‌های آدم‌ها خیلی ایدئولوژیک می‌شد.

جای راوی هم مشخص نبود. به خصوص اوایل. از یه جا به بعد فهمیدم که راوی دانای کُله که می‌ره تو ذهن شخصیت‌های اصلی. ولی اوایل... هیچ شخصیتی اصلی نبود که بره تو ذهنش، ولی راوی حرف می‌زد و اظهار نظر می‌کرد و جملات قصار می‌گفت. می‌دونید، مثلا تو «ناتور دشت» که هولدن کالفید جملات قصار می‌گفت، من راوی رو می‌دیدم، می‌شناختم و اون جمله‌ها هم به خاطر همین درک می‌شد. ولی این‌جا، وقتی راوی دانای کُله، چرا این‌قدر حرف می‌زد؟ [جدی یکی جواب این سؤالو بده، شاید من نفهمیدم.]

آخرش هم یه جورایی به کل کتاب نمی‌خورد. در کل که نگاه کنید، رُمان زیادی پراکنده بود. حس می‌کنم به خاطر اینه که رومن گاری می‌خواسته حتما از همه چی حرف بزنه و مسائل سیاسی رو هم وارد کتاب کنه.

کتاب یه ویرایش اساسی هم لازم داره. مثلا تو دو تا جمله‌ی متوالی گفتاری، یه بار فعل شکسته بود و یه بار رسمی.

«بعد از سی سال خدمت حالا می‌دونی چه‌جوری وقت می‌گذرونه؟ دفتر راهنمای تلفن می‌خونه، فقط برای این‌که با واقعیت و آدم‌های واقعی تماس داشته باشه... می‌گه دفتر تلفن یکی از بهترین کتاب‌هایی است که نوشته شده. همه‌اش واقعیته، پر از آدم‌هایی که حقیقتا وجود دارن... بعضی وقت‌ها معمولا نیمه شب، شماره‌ی تلفن خودش رو می‌گیره تا واقعا مطمئن شه وجود داره و مشغول دروغ گفتن به خودش نیست.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه
+ رمزآشوب [قبل از خوندن کتاب نخونید.]
+ کتاب‌های عامه‌پسند