سلوک

محمود دولت‌آبادی
نشر چشمه
چاپ یازدهم، ۱۳۹۰
 ۲۱۰ صفحه، قطع جیبی، ۴۰۰۰ تومان
۲ از ۵

حالا نه سال از اولین چاپ «سلوک» گذشته و من چاپ یازدهمش را می‌خوانم. همان وقتهایی هم که تازه چاپ شده بود یک بار از کسی قرضش گرفتم و شروع کردم و نکشید و پسش دادم. توی این سال‌ها حرف‌های زیادی دربارۀ این کتاب گفته شده و احتمالاً من هم حرف جدیدی برای اضافه کردن به آنها ندارم. حالا فکر می‌کنم کاش نخوانده بودمش. نه به خاطر این که «سلوک» کتاب خوبی نیست، به خاطر این که نمی‌توانم این کتاب را به چیزی مثل «جای خالی سلوچ» یا حتی مثلاً داستانی مثل «با شبیرو» ربط بدهم. انگار تنها ویژگی مشترک بین نویسندۀ سلوک و آن داستان‌ها، نوع نثر است. دولت‌آبادی که توی جای خالی سلوچ، کلیدر، روزگار سپری شده و داستان‌های کوتاهش آن قدر خوب قصه می‌گفت، اینجا گاف‌های گنده دارد. کمی سرچ کردم و دیدم هر کس که گفته این کتاب چند تا اشکال ابتدایی دارد بهش توپیده‌اند که رمان مدرن و پست‌‌مدرنیسم سرش نمی‌شود.
اما من فکر می‌کنم سلوک هیچ چیز تازه‌ای ندارد. جریان سیال ذهنش هم یک نمونۀ کلاسیک و ساده از جریان سیال ذهن است. کل ماجرا هم این است که یک آدمی آمده فرنگ خانۀ دوستش، دوستش نیست و نمی‌داند که این آدم آمده و او هم در انتظار دوستش هی می‌رود کافه سیگار می‌کشد و قهوه می‌خورد و یا راه می‌رود و کنار خیابان می‌نشیند و قصه عشق شکست‌خورده‌‌اش را مرور می‌کند و مویه می‌کند. البته قضیه به این شکل ساده و مسخره روایت نمی‌شود و قرار هم نیست بشود. نوع روایت متنوع است و ترکیبی است از روایت سوم شخص و اول شخص و واگویه‌های درونی شخصیت. شخصیت قیس با شخصیت‌های دیگر که همه مردهایی هستند شبیه به او متناظر می‌شود- پیرمرد توی قبرستان، پدر معشوقه‌اش- تا چندبعدی‌تر شود. نثر بسیار ادبی است و زیبا. ارجاعاتی دارد به متون دیگر از جمله اشعار کهن عربی و شخصیت قیس یادآور شخصیت‌های دیگری هم هست در ادبیات که واضح‌‌ترینش مجنونِ لیلی است و هم‌نامی و شکست عشقی به او شبیهش کرده است.
اما انگار همۀ این‌ها فقط در سطح و پوسته باقی می‌ماند. هستۀ داستان با اشکالاتی ابتدایی همراه است. مخاطب از خودش می‌پرسد خب این که پول دارد چرا نمی‌رود هتل و هی چمدانش را خرکش می‌کند؟ زمان داستان که همین دوران معاصر است و تلفن هم هست، چرا تلفن نکرده به دوستش؟ معلوم است که نویسنده خودش هم آخرهای داستان حواسش جمعِ این سوراخ‌ها شده و سعی کرده با یکی دو تا توضیح که مثلاً خودش هم نمی‌داند چرا نمی‌رود هتل یا این آدم اصلاً میانه‌اش با تلفن خوب نیست سر و ته ماجرا را هم بیاورد. حتی آن شکست عشقی‌ای که شخصیت داستان هی به خاطرش مویه می‌کند هم چندان شکست دل‌خراش و تأثیرگذاری نیست و آدم بیشتر حق را می‌دهد به همان دختری که گذاشته و رفته. یعنی این متن که توش پر است از سؤال‌ها و دلهره‌ها و تلخی‌های بنیادین و وجودی، بهانۀ کافی برای به وجود آمدن نداشته است و بدون این بهانۀ کافی نمی‌توان شخصیت را پذیرفت و با او همراه شد. 
 دولت‌آبادی نویسندۀ قدری است. توی آثار قبلی‌اش ثابت کرده می‌تواند لحظه‌هایی خلق کند که آدم تا عمر دارد از یاد نبردشان. «سلوک» اگر هم قرار بوده باشد از قواعد داستان‌گویی کلاسیک عدول کند و داستان نگوید و مدرن باشد و ...، یک مدرن کلاسیک شده هم نه، که یک مدرنِ نخ‌نماست. برای من یکی که آنجاهایی از داستان که حاشیه بود – مثلن داستان زندگی میزبان غایب قیس- از اصل موضوع جالب‌تر بود. توی چیزهایی هم که خواندم نتوانستم بفهمم منظور آنهایی که مدعی‌اند دوست نداشتن این کتاب یعنی نفهمیدن مدرنیته و جریان سیال ذهن و ... چیست. 
اما نثر دولت‌آبادی و فارسیِ خوبش، برای منی که قبل و بعدِ این کتاب چند تا مجموعه داستان فارسی جدید و رمانِ بدترجمه خواندم، مثل آب خنکی بود توی یک تابستان داغ لعنتی. 

سیگارش را نیمه‌کاره دور می‌اندازد و یخ می‌زند. گورستان است و کاج‌های لاغر و بلند که شاخه بر ابرها می‌‎سایند. اینجا آسمان کوتاه و خاکستری است؛ و قیس دلتنگ است، دلتنگِ دیدار چهره و رفتار انسانی که تمام ذهن را خواسته-ناخواسته به تسخیر و تصرف خود درآورده است. دل می‌‎خواهد ببیندش، می‌بیندش؛ هر وقت اراده کند، هر وقت اراده کرده او را دیده‌ است. مثل یک کبوتر بسویش آمده و پیش‌اش نشسته است. همین حالا هم حاضر، کنارش نشسته است روی نیمکت سنگی، اما شگفتا؛ صورت ندارد! نگاهش می‎‌کند. خوب و با دقت نگاهش می‌کند. اما نه، صورت در سیمایش نیست. همانجور نشسته است بی آن که تکیه زده باشد به پشتیِ نیمکت و به فضایی در خلأ -شاید- نگاه می‌کند؛ نگاه کردنی که قیس آن را نمی‌بیند. حالا باید بیست و هشت-نه- ساله شده باشد. لابد باید. ساکت است؛ ساکت و لال؛ درست مثل خود قیس وقتی آسمان خاکستری روی سرش ساییده می‌شود و از درون احساس سردی و سرما می‌جودش. تنها نشانۀ گرما، دود نیم‌سوختۀ سیگاری است که انداخته‌اش بود جلو پا و آن را زیر تخت کفش‌اش له می‌کرد و سپس- نمی‌داند چرا؟- دست‌ها را روی زانو بر هم قرار می‌دهد؛ درست مثل وقت‌هایی که پدر از سر درماندگی روی خرسنگی یا سر پله‌ای می‌‌نشست، پا می‌انداخت روی پا و دست‌هایش را بر زانو چلیپا می‌کرد، خیره می‌ماند به نقطه‌ای که هیچ کانونی و مرکزی نداشت و به نظر می‌رسید آن نقطه در همۀ کائنات به سرگردانی باد است و در چرخشی سرگیجه‌آور که آن انسان هوشمند را مبهوت خود کرده‌ است. در این لحظات شاید آن مرد خسته نبود، اما... 

ژاله‌کُش

ادویج دانتیکا
ترجمه‌ی شیوا مقانلو
نشر چشمه
۲۳۰ صفحه، ۴۵۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۲ از ۵

ژاله‌کش، تنها اثر منتشر شده‌ی خانم ادویج دانتیکا در ایران و ظاهرن موفق‌ترین اثر او در جهان است، که اگر دقیق‌تر شویم، موفقیت خود را از دو جریانِ مد روز وام می‌گیرد: جریان اول، روایت‌های پازل‌گونه است. شخصیت‌هایی در داستان‌های ظاهرن مستقل که هم‌خانه، هم‌خون یا همسرند، وقایع یکسانی که در دو داستان مجزا اتفاق می‌افتند و گذشته‌ی آدم‌ها که در داستانی دیگر آشکار می‌شوند، از المان‌های اصلی روایت‌های متقاطع‌اند که این روزها،‌ چه در سینما («تصادف»،‌ «بابل»،‌ «عشق سگی» و ...) و چه در ادبیات،‌ خالق اثر را بسیار مسلط و تکنیکی جلوه می‌دهند و علاوه بر اقبال مخاطب عام، معمولن تحسین منتقدان را هم به دست می‌آورند، فارغ از شیوه‌ی کاربرد خالق از این تکنیک و جور بودن آن با اثر. جریان دوم، موج گرایش به فرهنگ‌های بومی در امریکا و در پی آن، استقبال از نویسندگان دو یا چندملیتی است که از مردم کشور بومی‌شان می‌نویسند. نمونه‌های این آثار هم بسیار است: از کارهای خوبی مثل «مترجم دردها»ی جومپا لاهیری تا طنزنویسانی سطحی مثل فیروزه جزایری.

در کتاب از هر دوی این جریان‌ها استفاده شده، برای  تصویر کردن کشتار مخالفین حکومت هاییتی (که اسم ژاله‌کُش هم از همین‌جا آمده، یعنی کشتار و دستگیری صبح زود و وقتی هنوز ژاله روی چمن‌ها بوده، انجام می‌شده)، استعمار و درگیری‌های داخلی این کشور، و تاثیر آن بر نسلی از این کشور که به امریکا مهاجرت کرده‌اند. در بین این مهاجرین همه جور آدمی پیدا می‌شود، از کسانی که خود در کشتارها نقش داشته‌اند، تا بازماندگانِ قربانیان و جوانانی که به خاطر پیامدهای این کشتارها، در امریکا به شغل‌های سطح پایین مشغول‌اند. داستان‌ها روان و تا حدی جذاب‌اند و ترجمه‌ی خوبی دارند، ولی متاسفانه چیزی بیش از این عاید خواننده نمی‌کنند، بین آثار قویِ قبل و بعد از خود به سادگی فراموش می‌شوند و ارزش آن‌ها، تنها در بازنگاری و حفظ سرگذشت غم‌بارِ هاییتی خلاصه می‌شود: کاری که از کتاب‌های تاریخ و مقاله‌ها نیز برآمدنی است.

کتاب ولی با پیام شخصی نویسنده به خواننده‌ی ایرانی آغاز می‌شود. با این که نشر بیش‌تر کتاب‌هایی که در ایران چاپ می‌شوند هم‌چنان غیرقانونی است، پیام‌ها و کسب‌ اجازه‌هایی از این دست که معمولن نتیجه‌ی توافق دوستانه‌ای بین مترجم/ناشر و نویسنده‌اند، اتفاق‌های خوبی هستند و نشان می‌دهند که اگر ناشران و نویسندگان خارج از ایران، حق نشر خود را دریافت نمی‌کنند، لااقل از چاپ کتاب‌شان در ایران اطلاع دارند و این، شاید کمی از گناه‌مان کم کند.

مرگ ایوان ایلیچ

لیو تالستوی
ترجمه‌ی سروش حبیبی
نشر چشمه
۱۰۴ صفحه، ۲۵۰۰ تومان
چاپ دوم، بهار ۹۰
۳ از ۵

«مرگ ایوان ایلیچ» رو می‌شه نوول حساب کرد. داستان بلندی که گستردگی رمان رو نداره و مثل داستان کوتاه هم نیست که بُرشی از زندگی شخصیت‌ها باشه. «مرگ ایوان ایلیچ» با مرگ ایوان ایلیچ شروع می‌شه (یکی از همکاراش خبر رو می‌خونه و می‌گه: «آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.») و بعد برمی‌گرده عقب و زندگی ایوان ایلیچ رو تو دور تند می‌گه تا برسه به بیماری ایوان ایلیچ و نحوه‌ی روبه‌روشدن ایوان ایلیچ با مرگ تدریجی‌ش. ایوان ایلیچ خیلی به شخصیت‌هایی که تو داستان‌های چخوف و گوگول می‌بینم نزدیک بود. کارمندِ ساده‌ای که زندگی‌ش رو با کار پُر می‌کنه، پیش‌رفتش تو کار یه جور توهم پیش‌رفت به نظر می‌آد و زندگی شخصی‌ش خالی از عاطفه‌س.

تو آثار کلاسیکی مثل «مرگ ایوان ایلیچ» راحت می‌شه ردِ آثار جدیدتر رو دید. مثلن طرح یکی مثل همه‌ی فیلیپ راث هم شبیه به این کتاب بود، از مرگ یکی شروع می‌شد و با فلاش‌بک درباره‌ی زندگی یارو می‌گفت. به نظرم برتری «یکی مثل همه» نسبت به «مرگ ایوان ایلیچ» تو پرداختن به جزئیاته. در واقع، نکته‌ی آزارنده تو «مرگ ایوان ایلیچ» کل‌نگریِ نویسنده بود. دوره‌های مختلف زندگی ایوان ایلیچ تو چند پاراگراف گفته می‌شه، بدون این‌که جایی از زندگی‌ش زیر ذره‌بین قرار بگیره. در واقع، داستان فشرده‌تر از اونه که بخواد ما رو به زندگی ایوان ایلیچ نزدیک کنه، ما تا انتها فقط ناظر بیرون می‌مونیم. انگار صرفِ پرداختن به زندگی یه آدم عادی به اندازه‌ی کافی کار جسورانه‌ای بوده.

لحن راوی سوم‌شخص در عین حال که طنز داره و زندگی ایوان ایلیچ رو مسخره نشون می‌ده، دل‌سوزانه هم هست. انگار که راوی ته ذهنش مدام داره می‌گه ایوان ایلیچ بی‌چاره و یه پوزخند هم می‌زنه. این‌جور روایت رو می‌شه به وضوح تو «پنین» نابوکوف به شکل کامل‌تر و هوشیارانه‌تر دید.

×××
«پزشک می‌گفت: «فلان‌وبهمان شما حاکی از آن‌اند که در شکم شما فلان چیز و بهمان چیز چنین‌وچنان شده. اما اگر نتیجه‌ی چنین‌وچنان آزمایش فلان‌وبهمان را تأیید نکند باید نتیجه گرفت که فلان‌وبیسار... و اگر چنین‌وچنان نتیجه بگیریم...» الا آخر. برای ایوان ایلیچ فقط یک مسئله اهمیت داشت و آن این بود که آیا بیماری‌اش خطرناک است یا نه، اما پزشک این پرسش نابه‌جا را بزرگواری ناشنیده گرفت. از نظر دکتر این پرسش بیمار بسیار مهمل بود و در خور بحث نبود، کار او علمی بود و به سنجش احتمال آویختگی کلیه‌ها و نزله‌ی مزمن و آپاندیسیت محدود می‌شد. برای او ابداً مسئله‌ی زندگی یا مرگ ایوان ایلیچ اهمیت نداشت.»

برچسب: 

لب بر تیغ

حسین سناپور
نشر چشمه
۱۶۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۹
۲ از ۵

سمانه دختر یکی از خانواده‌های اعیان شهر است. خانه‌شان در خیابان حسابی است، پایین میدان تجریش. یک نوچه لات موتوری، که شغل اصلیش کیف‌قاپی است، عاشق شده و دنبالش می‌افتد. اسم پسرک داوود است. پدر سمانه پلیس خبر می‌کند. داوود با پلیس‌ها درگیر می‌شود، می‌زندشان و فرار می‌کند. فرنگیس، که زن‌بابای سمانه است، گذشته بدی داشته که از شوهرش، یعنی پدر سمانه، قایمش کرده. همین گذشته ناجور آتو دست کسی به اسم ثقفی می‌دهد که با کمک فرنگیس نقشه‌ای بکشند و سمانه را بدزدند، تا از پدرش اخاذی کنند. آن‌ها یک دسته لات را اجیر می‌کنند برای آدم‌دزدی. درست سر بزنگاه، داوود می‌پرد وسط و به ضرب تیزی دو نفر را از پا در می‌آورد و یکی را هم زخمی می‌کند. بعد سمانه را نجات می‌دهد و به خانه خودشان، که طبعا کثیف و خرابه و شلوغ است، می‌برد.

سمانه فردای آن روز به خانه خودشان برمی‌گردد، ولی دیگر سمانه قدیم نیست. او هم عاشق داوود می‌شود و گذشته مرفه خودش را نفی می‌کند. پدرش، با وجود این اتفاقات، هنوز حکم عقل سلیم را دارد و درگیر مادیات و حفظ شان و شئونات خودش است. فرنگیس از خودش بدش می‌آید، اما ثقفی هم‌چنان پیگیر اجرای نقشه‌اش است. از آن طرف، رفقای کسانی که چاقوی داوود ناکارشان کرد، دره به دیار به دنبال پیدا کردن داوود می‌افتند. امیرخان، گنده لات قضیه، عزم کرده که حتما انتقام رفیق گرمابه و گلستانش، منصور، را بگیرد. از آن طرف سمانه، علی‌رغم مخالفت‌های خانواده، با داوود به پارک و رستوران می‌رود و ...

من تا به حال کاری از حسین سناپور نخوانده بودم، و با وجود تعریف‌هایی که از «نیمه غایب» و «ویران می‌آیی» شنیده بودم، تجربه اولم از او متاسفانه تجربه بدی بود. فکر می‌کنم از همین خلاصه دو بندی‌ای که از ماجرای کتاب دادم هم مشخص شده باشد که قصه از چه نوعی است و در چه دسته‌ای قرار می‌گیرد. می‌شد انتظار داشت که یک همچین قصه تکراری‌ای، به کمک پرداخت مناسب یا منظر جدید داستان‌نویس، یا اقلا به لطف بازی‌ها و زیرکی‌ها کلامی و فرمی، ارزش باز شنیدن پیدا کند، اما در پرداخت هم هیچ اتفاق خاص و چشم‌گیری نمی‌افتد. بارزترین خصیصه ظاهری کتاب پرش‌های منظر راوی در فصل‌های کوتاه کمتر از ده صفحه‌ای است، که کمکی به نجات داستان نمی‌کنند و حتی می‌شود از آن‌ها این بهانه را هم گرفت که نویسنده با حذف محدودیت منظر راوی، آن هم بی‌توجیه قوی، صرفا کار خود را برای سرک کشیدن به هر جا و تعریف کردن هر بخش از ماجرا که باب طبعش بوده راحت کرده است.

***

«گوریل راه افتاد، صندلی را با پا از جلوِ راهش کنار زد. جلوِ میز که رسید، همین‌طوری دست برد روی میز و تقویم رومیزی را پرت کرد طرفِ صورت ثقفی. ثقفی دست نگه داشت جلوِ صورتش. چشم‌های امیرکله انگار نه به او که به نوک دماغ خودش خیره بود و او را نمی‌دید و هیچ‌چیز دیگری را هم نمی‌دید.
گفت: «یک گندی زده‌اید و آمده‌اید دستِ پیش بگیرید. درست است؟»
دست‌های امیرکله دراز شد و او توی دست‌های امیرکله از روی صندلی کنده شد و از پشت کوبیده شد روی میز. با وجود دردِ پُشتش و سرش، که معلوم نبود به چه خورده بود، حواسش به چشم‌های او بود و به حرف‌های خودش که کی می‌توانند کاری کنند که دیگر آن‌طور به او نگاه نکند.» - از صفحه ۴۲-۴۳ کتاب

مرتبط:
+ یادداشت کوتاه مریم اسحاقی بر کتاب
+ «بابا ما خرابتیم به مولا!»، افاضات شیخ پشم الدین، بلاگ‌دار «مطبع الموالات»، در باب کتاب
+ «جاشیه به جای متن»، دعوت به خواندن «لب بر تیغ» در روزنامه فرهیختگان

گور به گور

ویلیام فاکنر
ترجمه نجف دریابندری
نشر چشمه
چاپ دوم، پاییز ۱۳۸۲
۳۰۴ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
۵ از ۵

ادی باندرن، زن روستایی، می‌میرد. او وصیت کرده که جنازه‌اش را برای دفن به جفرسن ببرند. جفرسن شهر خانواده ادی بوده، و از محل زندگی فعلیش چند فرسنگی فاصله دارد، طوری که در شرایط عادی با قاطر و گاری و بار، یک تا دو روز راه است. شوهر ادی، انسی، به همراه پنج فرزندشان راه می‌افتند و جنازه را می‌برند تا به وصیت ادی عمل کنند. اما رودخانه طغیان کرده، پل خراب شده، قاطرها می‌میرند، پای یک از بچه‌ها می‌شکند، جنازه می‌گندد، سفر طول می‌کشد، و ... این خلاصه ماجراهایی است که درنتیجه آن‌ها ادی «گور به گور» می‌شود.

«گور به گور» تعداد زیادی فصل دارد که کوتاه‌ترینشان دو کلمه و بلندترینشان حدود یازده صفحه است. عنوان هر فصل اسم یکی از شخصیت‌های داستان است، و راوی آن فصل هم همان شخصیت است. شیوه روایی داستان سیال ذهن است و صدای راوی‌ها در واقع صدای ناخودآگاه شخصیت‌های داستان است. در نقل داستان، سهم ذهن دارل، فرزند دوم ادی، از همه بیشتر است. جالب آن که زمان روایت شخصیت‌های مختلف با هم متفاوت است، و از بین شخصیت‌ها دارل تنها کسی است که تمام داستان را در زمان حال و با فعل مضارع تعریف می‌کند. جوئل، فرزند سوم، هم کم‌حرف‌ترین شخصیت‌های اصلی رمان است. او تنها یک فصل یک صفحه‌ای دارد که در آن از آرزوهایش حرف می‌زند.

خواندن «گور به گور» سخت و لذت‌بخش است. سخت از آن جهت که صداهای بسیاری را می‌شنوید از ناخودآگاه ذهن‌های متعددی که هر کدام به شیوه خودشان به مسائل خودشان فکر می‌کنند و همه هم لزوما «سالم» نیستند. کنار هم چیدن این صداهای متفاوت و تشخیص حقیقت بیرونی و انطباق آن با واقعیت درونی هر کدام از این ذهن‌ها نیازمند صرف انرژی و وقت زیادی است. به همین دلیل هم خواندن «گور به گور» یک فعالیت ذهنی سنگین است که بعد از انجام آن احساس خستگی می‌کنید. اما لذت خواندن این رمان هم به همین پیچیدگی ربط دارد. خواننده مدام در حال تلاش برای درک موقعیت خود و حل معماهای بسیاری است که به ذهنش هجوم می‌آورند. حل هر کدام از این معماها هم‌زمان حس غرور ناشی از پیروزی در یک نبرد، و میل به تحسین معمار چیره‌دست این بازی را در او بیدار می‌کنند. به علاوه، فرصت به دست آوردن درک مستقیم از درون شخصیت‌های مختلف هم برای خیلی‌ها لذت‌بخش است.

چاپ و قیافه و ظاهر کتاب مناسب و خوشایند است. ترجمه دریابندری هم، چنان که انتظار می‌رود، بسیار عالی است. مترجم در مقدمه‌اش توصیح داده که «گور به گور» عنوانی است که خودش برای کتاب انتخاب کرده، زیرا کوتاه‌ترین عبارت فارسی که به نظرش معنای عنوان اصلی را دقیق بیان کند این است: «همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می‌مردم». عنوان انگلیسی کتاب هست: “As I Lay Dying”، که نقل قولی است از اودیسه هومر. در تطابق با این رمان، نزدیک‌ترین شخصیتی که می‌توان به عنوان فاعل این جمله در نظر گرفت ادی است، زیرا اوست که مرده و در تابوتش دراز کشیده است. به همین دلیل، گر چه «گور به گور» عنوان بسیار متناسبی برای این رمان است، دانستن این که اسم کتاب عبارتی است که ادی راوی آن است، باری به داستان اضافه می‌کند که در عنوان فارسی آن نیست.

***

«به اَدی گفتم شگون نداره آدم کنار جاده زندگی کنه، عین همۀ زن‌ها به من می‌گه «خوب پس خونه‌ت رو ببر یک جای دیگه.» ولی من به‌ش گفتم این کار شگون نداره، چون که خداوند جاده رو برای حرکت درست کرده: برای همینه که جاده رو تخت خوابونده رو زمین. خدا اگه بخواد یه چیزی دائم حرکت کنه درازش می‌کنه رو زمین، مثل خود جاده، یا اسب، یا گاری؛ اگه بخواد یه چیزی سر جاش وایسه سر پا درستش می‌کنه، مثل درخت یا آدم. پس خداوند قصدش این نبوده که آدمیزاد کنار جاده زندگی کنه، چون که می‌گم آخه کدومش اول پیدا می‌شه، جاده یا خونه؟ هیچ دیده‌ای خدا بیاد جلو یک خونه جاده بکشه؟» - انسی، صفحه ۵۲-۵۳ کتاب

مرتبط:
+ «گور به گور» در منو
+ مصاحبه کوتاه خبرگزاری مهر با نجف دریابندری درباره «گور به گور»
+ مقاله «فاکنر صدای خروشان می‌سی‌سی‌پی»، علی شروقی، روزنامه اعتماد

از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

هاروکی موراکامی
ترجمه‌ی مجتبی ویسی
نشر چشمه
۱۷۹ صفحه، ۳۸۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۸۹
۲.۵ از ۵

یادداشت‌های روزانه‌ی موراکامیه درباره‌ی خودش، با محوریت دویدن. فکر می‌کردم یه همچین کتابی واسه من باید خیلی جذاب باشه. به هر حال یادداشت‌های روزانه‌ی یه نویسنده‌، به خصوص نویسنده‌ای که دنیای پُررمز و رازی داره، باید خیلی جذاب باشه. تجربه‌ی قبلی‌م از یادداشت‌های روزانه‌ی همینگ‌وی [پاریس، جشن بیکران] هم تصورم رو تقویت می‌کرد. ولی خب، این کتاب نتونست توقعم رو برآورده کنه.

موراکامی تو این کتاب از دویدن می‌گه. از سال ۱۹۸۲ که کافه‌ش رو تعطیل کرده، تا الآن هر روز کلی می‌دوه و هر سال هم مسابقات ماراتن شرکت می‌کنه. تو این کتاب از تجربه‌ی دویدن‌های طولانی‌مدتش و علاقه‌ی زیادش به اون می‌گه. دویدن روزانه واسه‌ش خلوت خودخواسته‌ایه که به‌ش آرامش می‌ده. گاهی هم به نظر حالت آیینی به خودش می‌گیره. لابه‌لای چیزهایی که از مسابقات و تمرین‌هاش برای اون‌ها می‌گه، از احساستش وقت دویدن می‌گه، از تجربه‌ی فیزیکی دویدن می‌گه و گاهی هم شرایط دویدن رو تعمیم می‌ده به نوشتن، یا حتا زندگی. از شباهت‌های نوشتن و دویدن می‌گه. کاملاً مشخصه که موراکامی مرام خاصی داره تا به آرامش دل‌خواهش برسه. آرامشی که می‌شه ردشو تو داستان‌هاش هم گرفت.

مشکل اصلی کتاب به نظرم حکم‌دادن‌های زیاد موراکامی بود. چیزهایی که خودش تو پیش‌گفتار به‌شون می‌گه «درس زندگی» که حداقل من انتظار نداشتم تو یه کتاب از موراکامی انقدر زیاد باهاش برخورد کنم. چیز اذیت‌کننده‌ی دیگه‌ش هم این بود که زیاد خودش رو توضیح می‌ده، که باعث می‌شه به تکرار یا زیاده‌گویی بیفته. شاید دلیلش این باشه که کتاب بیش‌ازحد رو دویدن تمرکز داره، و ظرفیت نوشتن درباره‌ی دویدن محدوده. مگه چه‌قدر می‌شه از حس خوش‌آیند دویدن یا گرفتن عضله‌ی پا موقع دویدن گفت؟

شاید علاقه‌مندان موراکامی یا علاقه‌مندان فعالیت‌های فیزیکی طاقت‌فرسا از این کتاب خوششون بیاد. ضمن این‌که ترجمه متوسط یا حتا زیرمتوسطه.

×××
«موقع دویدن دقیقاً به چه فکر می‌کنم؟ پاسخ یکه و راهگشایی برای آن ندارم.
به گمانم در روزهای سرد قدری به سرمای هوا فکر می‌کنم. همچنین به گرما در روزهای گرم. غمگین که باشم قدری به اندوه فکر می‌کنم و مواقعی هم که شاد باشم لحظاتی به شادمانی. گاهی هم، همان‌طور که قبلاً گفتم، خاطراتی پراکنده به‌یادم می‌آید. در مواردی هم که بسیار به‌ندرت اتفاق می‌افتد ایده‌ای برای استفاده در یک رمان به ذهنم می‌رسد. ولی اگر راستش را بخواهید حین دویدن چندان به نکات مهم و قابل عرض فکر نمی‌کنم.
فقط می‌دوم. دویدن در خلأ. شاید هم بتوان آن را طوری دیگر مطرح کرد: می‌دوم تا خلئی را به دست بیاورم.»

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور

برچسب: هاروکی موراکامی، مجتبی ویسی، نشر چشمه

جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
نشر چشمه
۴۴۱ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ دوازدهم (چاپ اول جیبی)، بهار ۱۳۸۷
۴.۵ از ۵

«جای خالی سلوچ» از نام‌دارترین کتاب‌های محمود دولت‌آبادی، و به عقیده بسیاری، از شاهکارهای رمان‌نویسی فارسی است. دولت‌آبادی این کتاب را در سال ۱۳۵۷، یعنی زمانی که ۳۸ ساله بوده، به انجام رسانده و کتاب از آن زمان هستی مستقل خود را با قدرت پی گرفته است؛ چنان که چاپ‌های بسیار شده، نقدها و بحث‌ها برش رفته، و پایان‌نامه‌هایی هم در موردش کار شده است.

داستان داستان غیبت مرد نان‌آور یک خانواده روستایی است. سلوچ مقنی، کشاورز، تنورمال، و همه کاره‌ای هیچ‌کاره است که چند ساعتی پیش از آغاز رمان خانه‌اش را ترک کرده و بی‌نام و نشان به ناکجا رفته است. و مِرگان، همسر سلوچ، است که بار یک رمان بزرگ را به دوش می‌کشد؛ زنی روستایی و سخته، که هر چه چنگ و دندان به زندگیش می‌زند، جلوی انهدامش را نمی‌تواند گرفت. مرگان سه فرزند دارد: عباس، اَبراو، و هاجر، از ۱۷ تا ۱۲ ساله. عباس قماربازی بی‌کاره است، ابراو نوجوانی سخت‌کوش، و هاجر دخترکی آفتاب-مهتاب‌ندیده، ندیم و مونس مادر. در طول رمان، هر سه این‌ها هم همراه مرگان درگیر دنیای داستان‌اند و هر یک خورده‌داستان‌هایی تاثیرگذار و مهم دارند.

داستان «جای خالی سلوچ» در روستایی به نام «زمینَج» می‌گذرد، آبادی‌ای از توابع خراسان، در دل کویر لوت. کتاب پر است از لغات و اصطلاحاتی که برای امثال من، با کمال شرمندگی، ناآشنااند. نه که محلی باشند، که اغلب فارسی‌اند. در واقع، گستردگی دایره واژگان کتاب و احاطه دولت‌آبادی بر زبان حسدانگیز است. و خوشایند این که هیچ احساس نمی‌کنید نویسنده قصد کرده دانشش را به رخ بکشد. تمام این کلمات، و اسامی چیزها، چنان با دنیای داستان آمیخته و هماهنگ‌اند که خواندنشان تنها مایه ذوق و حسرت است. علاوه بر این، نثر پاک و روان، و فاخر دولت‌آبادی، حقاً آموزنده است. به قول بهاءالدین خرمشاهی، «بعد از هزار سال كه از تاريخ بيهقی مي‌گذرد، نويسنده ديگری، هم از آن نواحی، از خراسان بزرگ، مهد زبان دری، با پديدآوردن چنين آثاری كمر به پيراسته‌تر و پرورده‌تر ساختن زبان فارسی بسته است.»

***

این چه می‌خوانید، توصیفی است از صحنه‌ای که لوک، شتری بهار مست، سر پی عباس، فرزند مرگان گذاشته، و پسر و شتر، تنها میانه کویر لوت، قصد جان کرده‌اند. این فصل از رمان، چه به لحاظ داستان‌پردازی، چه به لحاظ فضاسازی و روایت، بی‌شک یکی از اوج‌های ادبیات داستانی ایران است:

«عباس این را می‌دانست که کارد می‌باید درست در بیخ خرخره، در جناق سینه شتر بنشیند. بی‌پرهیز و بی‌پروا، تا بیخ دسته. اما این هنگامی‌ست که شتر در مهار تو باشد، نه تو در مهار شتر. پس این جدال بود، نه کشتن پروار. قانون و قرار از میان رمیده و آشوب و آشفتگی در میان آمده بود. پس پسر مرگان عرق نشسته به چشم و صدای آفتاب در سر، بی‌هیچ امید و یقینی تنها کارد می‌انداخت. کارد در چشم و پوز و گردن و سینه، برق تیغه کارد در آفتاب سرخ. آستین و شانه و رخ خونین بود. پوز و پیشانی و پلک، خونین. پشنگاپشنگ خون در غبار آفتاب. پاره پاره کویر، پاره پاره سراب، جام‌های سرخ آینه. آفتاب و خاک و شورزار، ارغوانی و بنقش و زرد بود. رنگ‌ها به هم درآمده، ز هم گریخته، گسیخته. این زمین و آسمان مگر نه سرخ بوده است پیش از این؟ تفت باد، تفت باد می‌دمد. باد. هر چه باد! کار یکسره، جدال یکسره. باد هر چه باد! زیر گردن شتر. شاهرگ. جای جا. ضربه‌ای بجا. درست، در جناق سینه شتر.

کارد را بدر کشید. خون، جوی خون. بدتر، این. این هزار بار خشم لوک تند کرد. جان به جان گرفت. دفع جان به جان. حالا اگر که مرگ آمده، پیش پای او چرا، دست بسته باید ایستاد؟ پس چرا، پیش پای او دست بسته سر خماند؟» - صفحه ۲۸۰

 مرتبط:
+ یادداشت بهاءالدین خرمشاهی بر جای خالی سلوچ، دیباچه
+ روایت قرآنی جای خالی سلوچ، از درس‌های عباس معروفی در مورد ادبیات، بخش ۴۷
+ زندگی‌نامه محمود دولت‌آبادی، کتاب بیست

برچسب: محمود دولت‌آبادی، نشر چشمه

یکی مثل همه

فیلیپ راث
ترجمه‌ی پیمان خاکسار
نشر چشمه
۱۳۸ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۹
۴ از ۵

شبیه به کتاب‌های آمریکایی‌ایه که تو چند سال اخیر چاپ شده و زیاد مطرح شده. درباره‌ی زندگی روزمره‌ی آدم‌هاییه که نمی‌تونن از پس زندگی بر بیان، با ریزبینی و توصیف‌های خارق‌العاده و تأکید روی یه آدم خاص. طوری که ما لحظه‌های زندگی اون آدم رو تجربه می‌کنیم.

طرح خیلی عالی‌ای داره. از مراسم خاک‌سپاری شروع می‌شه. بازمانده‌های مُرده جمع شدن و به نوبت می‌آن حرف می‌زنن: بچه‌های زن اول، زن دوم با دخترش، برادر و پرستار. بعد نویسنده شروع می‌کنه تصویر اول رو دوباره می‌سازه. می‌ره سراغ آدم‌هایی که تو صحنه‌ی اول دیدیم و ندیدیم. کم‌کم و پراکنده زندگی مُرده‌ی بی‌اسم رو تعریف می‌کنه. دوران کودکی‌ش رو می‌گه و زن‌های زندگی‌ش رو مرور می‌کنه: ازدواج ناموفق اول، ول‌کردن زن اول برای ساختن زندگی با ثُبات، بعد پشت ‌پا زدن به زندگی خوبش با زن دوم و رو هم ریختن با یه زن جوون و جذاب و ضعیف! کلاً این‌که چی شد که «مرد جوانی که زمانی آرزو داشت هرگز زندگی دوگانه‌ای نداشته باشد حالا داشت با یک تبر از وسط دو نیم می‌شد.»

سایه‌ی مرگ رو کل کتاب افتاده. مریضی‌های پیاپی شخصیت اول و مردنِ اطرافیانش مدام ما رو یاد تصویر اول کتاب می‌ندازه: خاک‌سپاری مرد. کلاً هم قسمت عمده‌ای از کتاب درباره‌ی دوران پیریه. وقتی آدم تنها شده و می‌بینه توانایی تغییر چیزی رو نداره، امیدی به آینده نداره و همه‌ش داره تو گذشته دنبال چیزی برای دل‌خوشی می‌گرده یا دنبال راهیه برای جذاب‌کردن زندگی فعلی. خب، به این‌ها درد شدید جسمانی رو هم اضافه کنید که به قول یکی از شخصیت‌ها «باعث می‌شه از خودت بترسی، بیگانگی کاملش خیلی برای آدم ترسناکه.»

انگار فیلیپ راث از مطرح‌ترین نویسنده‌های زنده‌ی آمریکاس. فیلم «مرثیه» هم از رو یه کتابش ساخته شده. این کتابم به حال‌وهوای «مرثیه» نزدیکه و جداً از نظر حسی قویه. لحظه‌های تأثیرگذاری  داره. ایرادی که داره اینه که گاهی زیاد حرف می‌زنه، زیاد رو چیزا تأکید می‌کنه. به خصوص آخر کتاب زیاده‌گویی‌ش اذیت می‌کنه. ترجمه هم خوبه. این طرح رو جلدای جدید چشمه هم خیلی خوبن، یه شناس‌نامه‌ای دارن.

×××
«وقتی در راه‌پیمایی‌های صبحگاهی‌اش زنان جوان سلامت و خوش‌هیکلی را در حال دویدن می‌دید که موهای‌شان برق می‌زند و تمام انحناهای بدن‌شان به قاعده است، به نظرش می‌رسید زن‌ها از دوره‌ی خودش خیلی خوشگل‌تر شده‌اند. زن‌هایی که جز لبخندی مصنوعی و معصومانه چیزی برای شریک شدن با او نداشتند. تعقیب حرکات سریع‌شان با چشم برایش لذت‌بخش بود، ولی لذتی طاقت‌فرسا. در ته لذت ذهنی‌اش غمی گزنده بود که حس غیرقابل تحمل تنهایی‌اش را شدیدتر می‌کرد. درست است، تنها زندگی‌کردن انتخاب خودش بود، ولی نه تا این اندازه تنها. بدترین جنبه‌ی تنهایی این است که مجوری تحملش کنی -یا تحمل می‌کنی، یا غرق می‌شوی. باید سخت تلاش کنی تا ذهن گرسنه‌ات را از نگاه به گذشته باز داری تا نابود نشوی.»

درباره‌ی این کتاب:
+ گفت‌وگو با فیلیپ راث
+ اُفست
+ پروژکتور

برچسب: فیلیپ راث، پیمان خاکسار، نشر چشمه

شاخ

پیمان هوشمندزاده
نشر چشمه
۸۶ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۸
۴ از ۵

خب. بالاخره یه مجموعه‌داستان ایرانی دراومد که بتونم با خیال راحت بگم خوب بود. چیز اذیت‌کننده‌ای نداشت، و می‌ارزه که آدم بگرده دنبال جزئیاتش. کتاب تو فضای خلوتی می‌گذره. دو تا سرباز -راوی و دوستش، سیا- که بعد از پایان جنگ تو یه سنگر لب مرز کشیک می‌دن تا خدمتشون تموم شه، با مرغ و خروس و یکی دو تا آدم که گاهی به‌شون سر می‌زنن. همین. کتاب ۱۴تا داستانه از تیکه‌های مختلف زندگی این دو نفر و برخوردشون با جهان کوچیکی که واسه خودشون ساختن. انگار که ۱۴تا عکس از این دو نفر باشه.

تنهایی و بیهودگی زندگی خالی‌ای که هی تکرار می‌شه، تم اصلی داستان‌هاس. تصور کنید دو تا سرباز که جنگی رو در پیش ندارن، چه زندگی‌ای می‌تونن داشته باشن؟ باید همه‌ش دنبال دل‌خوشی یا توهم دل‌خوشی باشن. می‌تونن به جفت‌گیری مرغ و خروسه نگاه کنن، درباره‌ی دختری که ندیدنش خیال‌بافی کنن یا با هم گل یا پوچ بازی کنن... به نظرم مهم‌ترین موفقیت «شاخ» درآوردن این فضای خالی و بیهوده‌س. به این دیالوگ‌نویسی خوب و لحن مناسبِ داستان‌ها و پایان‌بندی عالی رو هم اضافه کنید. هرچند بیش‌تر داستان‌ها خوبن ولی به تنهایی همون‌قدر قابل اعتنان، که یه فصل از رمان قابل اعتناس.

روایت طنزآلود کتاب هم خیلی خوبه. یه جور طنز که از بی‌خیالی راوی می‌آد، انگار که دنیا براش هیچی نیست و می‌تونه همه چی رو، به تلخی، دست بندازه... همه‌ی چیزایی که گفتم، به اضافه‌ی ایجازش تو روایت و دیالوگ‌ها منو یاد «عزاداران بَیَل» ساعدی انداخت: جفتشون پوچ‌بودن زندگی آدم‌ها رو تو یه محیط بسته، تو ارتباط تنگاتنگ با حیوون‌ها و تو قالب مجموعه‌داستانِ پیوسته نشون دادن و خوب هم این کارو کردن.

برچسب: پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه

اَبر صورتی

علیرضا محمودی ایرانمهر
نشر چشمه
١٠٧ صفحه، ٢٣٠٠ تومان
چاپ اول، ١٣٨٨
٣ از ٥

«ابر صورتی» را که برداشتم، نمی‌دانستم چه جور کتابی را دارم می‌خرم. فقط می‌دانستم یک مجموعه داستان است که تازه چاپ شده و خواندن‌اش ضرری ندارد. بعد که اولین صفحه‌ی کتاب را نگاه کردم، دیدم که آقای «ایرانمهر» یک معرفی اجمالی از خودش نوشته و همان‌جا هم گفته که داستان «ابر صورتی»اش برنده‌ی جایزه‌ی «بهرام صادقی» شده است و این حرف‌ها.

کتاب مجموعه‌ای از نه داستان کوتاه است. زبانِ داستان‌ها ساده است و تقریبن نیمی از داستان‌ها فضایی جنگی- نظامی دارند. گفتم فضای جنگی، این را هم بگویم که من تا پیش از خواندن این کتاب، این موضوع روی دلم مانده بود که بتوانم یک داستان خوبِ ایرانی مثل تک داستان «اَبر صورتی» پیدا کنم که راجع به جنگ باشد، ساده و احساسی باشد و با پشتِ دست بزند توی پوزه‌ی آن‌هایی که می‌خواهند جنگ را یک چیز مقدس و پاک یا همچین چیزهایی جلوه بدهند. در نهایت اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم هیچ‌کدام از داستان‌های کتاب به پای «اَبر صورتی» نمی‌رسند و البته هیچ‌کدام‌شان هم چیز زیادی از «اَبر صورتی» کم ندارند و این است که مجموعه از تعادل خوبی برخوردار است.

مایه‌ی فکری کتاب تا حدود زیادی فانتزی بوده و بی‌خیال عالم واقع شده است. پس اگر کسی این‌روزها دلش می‌خواد مثل من چیزهای واقعی توی دنیا را ول کند و برود توی خواب‌هایش زندگی کند، پیش از خواب، خواندن این کتاب را فراموش نکند.

قسمتی از کتاب:

«  سه روز بعد من را آزاد کردند. با پوتین‌های بی‌بند داشتم به طرف دست‌شویی می‌رفتم که شنیدم سربازها از جن حرف می‌زنند. جسد جن را پیدا کرده بودند، اما نه باد کرده از آب، که یخ زده. آن‌ها گفتند که همان صبح زود به خانه‌ی مادر جن می‌روند. فرمانده پاسگاه دستور می‌دهد پیش از آن‌که چیزی به گوش جناب سرهنگ برسد، باید جن را به پاسگاه برگردانند. اما بر خلاف همیشه اثری از او پیدا نمی‌کنند و سرهنگ پرسنل پاسگاه را از دم توبیخ می‌کند. تا دیشب که آن خبر می‌رسد. فرمانده پاسگاه خود شخصن برای شناسایی جن می‌رود. راننده‌ی خماری، دویست کیلومتر دورتر از شهر، توی کامیون یخچال‌دارش که مخصوص حمل گوشت بوده او را پیدا می‌کند، همراه یک دختر عجیب و غریب پنجاه سانتی...  »

برچسب: علیرضا محمودی ایرانمهر، نشر چشمه

معرکه

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ی سمیه نوروزی
نشر چشمه
۱۱۱ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۷
۴ از ۵

یه شب شلوغ و کثیف و توفانی رو تصور کنید با زمین پر از لجن و تاپاله‌ی خیس و این چیز. تصور کنید از دهن آدمام فحش و بخار درمی‌آد. کتاب همچین فضایی داره. راوی کتاب که داوطلب جنگ شده تو این فضا اولین شب جنگی رو می‌گذرونه. البته تو کتاب هیچ جنگی دیده نمی‌شه. یه گروه می‌رن پُست نگهبانی شب رو تحویل بگیرن، ولی وسط راه می‌فهمن که اسم شب رو فراموش کردن. اگه هم بدون اسم شب برن سر پُست کشته می‌شن و اگه نرن هم فرمانده خدمتشون می‌رسه. «معرکه»، مثل «سفر به انتهای شب»، تو تاریکی شب می‌گذره، و بر خلاف اون، با سپیده‌ی صبح تموم می‌شه. تو این وضعیت بغرنجه که سلین جنگ و نظام حاکم به اونو هجو می‌کنه، طنز سیاه و تلخ سلین خودش رو نشون می‌ده و بی‌خود بودن جنگ معلوم می‌شه.

نکته‌ی فوق‌العاده درباره‌ی این کتاب زبان سلینه. سلین از یه زبان محاوره‌ای استفاده می‌کنه. دقیق‌تر بخوام بگم می‌شه یه جور زبان محاوره‌ای که درونِ راویه. با لحن پُرسکته. یعنی سلین به این‌که نثری شبیه گفتار بسازه قناعت نکرده، حتا منطق ذهنی روایت هم براش کافی نبوده... سلین جوری می‌نویسه که ما نفس‌نفس‌زدن راوی رو هم حس می‌کنیم. از این راه آشفتگی اون جمع رو نشون می‌ده و به صحنه‌هاش جون می‌ده. جوری که ما جزئی از اون جمع بودن رو حس می‌کنیم، تجربه می‌کنیم.

کتاب مترجم باشعوری داره. تونسته تا حد خوبی لحن سلین رو دربیاره، مقدمه‌ی خوبی هم واسه کتاب نوشته، تیکه‌های حذف‌شده‌ی کتاب رو هم آخرش آورده. البته خود مترجم تو مقدمه توضیح می‌ده که نمی‌شه همه‌ی ظرایف زبانی سلین رو به فارسی منتقل کرد و به نظرم حرف درستی می‌زنه.

درباره‌ی این کتاب:
+ سلین، راوی شب

برچسب: لویی فردینان سلین

احتمالاً گم شده‌ام

سارا سالار
نشر چشمه
چاپ دوم، بهار ۱۳۸۸
۱۴۳ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
۵ از ۱۰

شاید بتوان گفت که احتمالاً گم شده‌ام هم مثل پری فراموشی فرشته احمدی و نگران نباش مهسا محب‌علی، حکایت زندگی زن امروز باشد، باتمام نارضایتی‌ها، سرخورده‌گی‌ها، افسرده‌گی‌ها و عصبیت‌هایش. این را از همان جمله‌ی آغازین می‌فهمیم که «صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را می‌دهد. دستم را بی‌خودی طرفش دراز می‌کنم تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم...»

رمان در سه بخش موازی پیش می‌رود: 1- یک روز از زندگی امروز راوی، 2- سیر و سیاحت در گذشته‌ی راوی با محوریت دوستی به نام گندم و 3- سئوال‌های گاه و بی‌گاه روانپزشک و جواب‌های راوی؛ که مورد سوم، بیشتر به عنوان پلی ارتباطی بین موارد اول و دوم کاربرد می‌یابد. راوی به رغم  وجود شوهر ثروتمند و رفاه، از زندگی امروزش راضی نیست و در گذشته‌هایش سیر می‌کند که دوستی به‌نام گندم را بسیار دوست می‌داشت. در نهایت، از جایی به بعد، نویسنده تصمیم می‌گیرد که راوی و گندم را در هم استحاله کند، بی‌ آن‌که ردپاهای واقعی گندم را پاک کرده‌باشد.

از نظر من، این رمان (یا «رمّان»‌ به قول خود نویسنده در مصاحبه ی صوتی‌اش با رادیو ایران) مشکلات متعددی داشت که به چند مورد از آن‌ها، فهرست‌وار اشاره می‌کنم.

الف) تکرار بی‌هدف: شخصیتی به نام گندم، ده‌ها بار به صورت آزاردهنده، تکرار شده، راوی هر بیلبوردی که می‌بیند را کاملاً توضیح می‌دهد و مسخره می‌کند، هر جمله که از رادیو شنیده، تحویل مخاطب می‌دهد، گاه فعلی از جمله‌ای بر می‌دارد و بارها آن را صرف می‌کند و بی‌هدف، جملاتی می‌سازد. هر کدام از این تکرارهای عذاب آور، بارها تکرار می‌شود و پاراگرافی از کتاب را درست می‌کند، بی‌آن که کوچکترین استفاده‌ای در روایت رمان داشته‌باشد.

ب) آدم فکر می‌کند جاهایی از رمان، به گره‌ داستان پی برده، مثل کبودی چشم و مچ دست راوی یا کشته‌شدن برادرهایش یا ... ولی بعد ناامید از خود، می‌بیند که نویسنده چنین موارد ظاهراً کلیدی را کاملا فراموش کرده است و اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهد.

ج) عقیم ماندن یا سرگردان شدن شخصیت‌های فرعی، از جمله مادربزرگ و پدر گندم، برادرها و مادر راوی

د) تاثیر مستقیم اما ناقص و ناشیانه از داستان‌های آمریکایی، مثل پرداختن به روزمرگی، خانواده‌های درب و داغان راوی و گندم، پایان شاد، ابعاد روانشناسانه‌ی شخصیت‌ها ... البته با سابقه‌ی ترجمه‌ای که از نویسنده سراغ داریم، بی‌ارتباط نیست.

ه) زبان در کلیت متن به محاوره بسیار نزدیک است که نمونه‌ای از آن را در سطرهای بالا اشاره کردم، اما گاهی در خود محاوره یعنی «دیالوگ‌ها» به شدت رسمی می‌شود.

و) در متن کتاب، دلیلی برای این‌‌همه عصبیت راوی نیست، که به زمین و زمان، حتی به خودش این‌قدر فحش می‌دهد، مثلاً در نصف یک صفحه، سه بار از کلمه‌ی ... استفاده می‌کند. آدم از خودش می‌پرسد مگر این راوی که من از بچگی تا الانش را شناختم، چه هنری دارد؟ چه گلی به سر عالم زده؟

ز) علاوه بر بیماری پارانویا و شیزوفرنی راوی که نویسنده در متن به آن پرداخته، بیافزاییم خودشیفتگی‌ شدیدش را، که کیوان خرپول برایش بی‌ام‌ و گرفته، زده داغان کرده، حالا پرادو می‌خرد و منصور، شریک خرپول شوهرش که عاشق‌اش شده، و عقل خود منصور به چیزهای بیش از حدابتدایی نمی‌رسد. (دیالوگی که منصور راضی می‌‌شود که دوست بمانند.)

همان‌طور که در کافه پیانو از هولدن «ناتور دشت» نام برده‌شده بود، سارا سالار هم به «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری اشاره‌ی مستقیم کرده، بی آن‌که داستان این کتاب‌های ایرانی، حتی در سطحی‌ترین وضعیت، بتوانند به کتاب‌های مورد علاقه‌ی نویسنده‌شان نزدیک شوند.

درباره‌ی این کتاب:
+ سیناپس

گفت‌و‌گو با نویسنده:
+پيچيده نويسي را دوست ندارم

سریرا، سیلویا و دیگران

سپینود ناجیان
نشر چشمه
۹۶ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸

معین: ۸ از ۱۰
مجموعه‌ی ۱۷ داستان کوتاه. حجم هیچ‌کدوم از داستان‌ها بیش‌تر از ده صفحه نیست. بعضی از داستان‌ها از کوتاهی به داستان مینی‌مال نزدیکن. یعنی حدوداً یه صفحه‌ن. داستان‌ها معمولاً از یه لحظه‌ی خاص [مثلاً لحظه‌ی مرگ یا خودکشی شخصیت] شروع می‌شن. اون یه لحظه گسترش پیدا می‌کنه و داستان تعریف می‌شه. داستان به اون لحظه‌ی خاص معنای دیگه‌ای می‌ده و گاهی دوباره به اون لحظه برمی‌گرده.

فکر می‌کنم یه ویژگی مهم داستان‌های این مجموعه، نثر خاص و شاعرانه‌ش باشه. یه‌کم منو یاد نثر گلشیری می‌نداخت. جمله‌های بلند، تودرتو و آهنگینی که معمولاً با پیچیدگی داستان‌ها متناسبن. معمولاً خط اصلی داستان‌ها کم‌رنگه و پیداکردنش نیاز به مرور داستان داره. دلیلش هم اینه که راوی یا زاویه‌دید محدودی داره، یا می‌خواد چیزی رو پنهان کنه. مثلاً ماجرای اصلی داستان «این داستان سریرا نیست» پشت گفت‌وگوهای به ظاهر کم‌اهمیت پنهان شده.

و به نظر من، از مهم‌ترین حسرت‌های این مجموعه اینه که بعضی داستان‌ها به اندازه‌ی کافی گسترش پیدا نکردن. یعنی جای کار بیش‌تری داشتن. مثالِ خوب واسه این حرفم داستان «نارنجی، لیمویی تا زیتونی»‌یه.

من از داستان‌های «Dead Woman Walking»، «این داستان سریرا نیست» و «وقت شک» بیش‌تر از بقیه خوشم اومد. 

***

آراز: ۹ از ۱۰

اولین نکته‌ای که توجه مخاطب را حین خواندن کتاب به خودش جلب می‌کند، تاریخ‌هایی است که در پایان هر داستان آمده؛ فروردین 81، پاییز 82 و جدیدترین آن‌ها تیر و امرداد 85 است در انتهای داستان «وقت شک»؛ یعنی بیشتر از سه سال از تاریخ نگارش آخرین داستان کتاب می‌گذرد، سال‌های در انتظار مجوز.

به نظر من، مهم‌ترین ویژگی کتاب دیدگاه خاص، یعنی جهانبینی لطیفِ زنانه‌ و منحصر به شخص نویسنده، و توانایی او در انتقال این دیدگاه در قالب زبان است. این زاویه دید خاص و زبان پیرو آن اصلاً راکد و تکراری نیست، بلکه به نسبت بافت داستان‌ها متنوع و پویاست، به عنوان نمونه در داستان «سوت» به سمت و سوی پوچی یا Absurd می‌رود و در «آخرین امپراطور یا سایکو» در قالب نمایشی طنزگونه و در عین حال نمادین شکل می‌گیرد.

مفهوم تنهایی و احساس نیاز به ارتباط انسانی و در عین‌حال کاوش اعماق درونی انسان‌ها در محدوده‌ی زندگی شهری و آپارتمانی محور اغلب داستان‌هاست. در «نازک آرای تن ‌ساق گلی»، «آن مرد تبر دارد» و «سیلویا، سیلویا» مردی اثیری با ترکیبی از ویژگی‌های بیرونی و صفاتی که از درون خود راوی نشأت می‌گیرد، وارد حیطه‌ی تنهایی شخصیت اول می‌شود، در «در بالکن را باز گذاشتی اقای میم» این آقای میم و زهره، زنش هستند که چینی نازک تنهایی راوی را می‌شکنند و حتی روای برای مدتی کوتاه در آقای میم استحاله می‌شود، آقای میمی که می‌تواند هرکسی باشد.

به قول معین، داستان‌ها به اندازه‌ی کافی بسط پیدا نکرده‌اند، یعنی من خواننده بعد از تمام شدن داستان، ارضا نمی‌شوم. اگر تعریف ساده‌ی «برشی از یک زندگی» را برای داستان کوتاه را در نظر بگیریم، داستان‌های این مجموعه کوتاه‌ترین برش ممکن هستند؛ اغلب می‌بینیم که شخصیتی ساخته شده، دشوارترین کار انجام شده و  راهی به عمق درونش باز شده، ولی این راه باریک است و فوری باید بازگشت، همین‌طور فضاها؛ آدم می‌خواهد ساعت‌ها در کنار گنبدخانه‌ی شیح لطف‌اله قدم بزند یا با «امیرعلی» در خانه‌ی راوی بنشیند و لذت ببرد ولی چه کنیم که نویسنده صلاح ندانسته و به همین کم باید بسنده کرد.

 ***

 صبا : ۸  از ۱۰

باید به حرف‌های آراز این رو اضافه کنم که شاید بیشتر آدم‌های کتاب شهری و آپارتمانی باشند ولی فضای داستان‌ها به تکرار نمی‌افته و آدم‌ها به صرف شهری‌بودن توی آپارتمان زندانی نمی‌شن. به همون نسبت آدم‌ها رو توی جنگل و زندان و ... هم می‌‌بینیم.

نثر کتاب خیلی جاها شاعرانه و حتی آهنگینه. ولی شاعرانگی بیشتر از نثر توی نگاه نویسنده‌س.نگاهی که حتی می‌تونه عشق یه گیاه به زنی رو ببینه. شاعرانگی توی فضاها، شخصیت‌ها و روابطی که می‌سازه‌س. روابطی که شاید خیلی واقعی نباشن ولی توی نثر و فضای ساخته‌شده‌ی داستان معنی پیدا می‌کنن مثل «نازک آرای تن ساق گلی».  

همین حضور گیاه‌ها با اسم‌هایی که شاید خیلی‌هامون نشنیده باشیم و کنار شخصیت‌ها قرار گرفتنشون هم -مثل «این داستان سریرا نیست» یا داستان «پبراکتوس لیترانوس»- هم یکی دیگه از مشخصه‌های داستان‌های کتابه.

بعضی داستان‌ها کنار این دنیای لطیف و شاعرانه یه طنز تلخی هم دارن مثل «Dead Woman Walking» و مینیمال «خارش» که با تلخ‌ترین لحظه‌ها بازی شده. کم‌رنگ‌ترش رو هم توی داستان‌های دیگه می‌دیدم.

دیر نوشتم و آراز و معین بیشتر حرف‌ها رو زدن. حرف تکراری نمی‌زنم  فقط «این داستان سریرا نیست» و «نازک آرای تن ساق گلی» حسابی هیجان زده‌م کردند.

***

الهام: ۸  از ۱۰

خوب، فکر کنم بچه‌ها بیش‌تر چیزی که می‌خواستم بگویم گفته‌اند و به قول صبا حرف تکراری نمی‌زنم. فقط چند تا نکته‌ی کوتاه بگویم و بروم. البته الآن دیدم که صحافی کتاب من اشتباهی توش بوده و چند تا از داستان‌ها را نخوانده ام.

اول، در بیش‌تر داستان‌های مجموعه جنسیت راوی به سادگی قابل تشخیص نیست. در بعضی داستان‌ها مثل «حلقه‌ای در انگشت نشانه» از این موضوع استفاده داستانی شده، تا حدی که تا پایان داستان این موضوع در ابهام (خوشم نمی‌آید بگویم هاله‌ای از ابهام!) باقی می‌ماند. اما در چند تا از داستان‌ها این مسئله تقریباً به معما تبدیل می‌شود. به طوری که خواننده تا آخر داستان هی با خودش کلنجار می‌رود که راوی زن است یا مرد و از خط اصلی داستان منحرف می‌شود.

دوم این‌که من این مشکل را با بیش‌تر نویسندگان ایرانی دارم. وقتی قدرت ساختن فضایی، یا رویدادی، یا حسی را بدون توضیح مستقیم دارید، چرا بعد خرابش می‌کنید؟ مثلاً در داستان «نارنجی، لیمویی تا زیتونی» از توضیحات راوی کاملا آدم درک می‌کند که این دو نفر هم‌دیگر را از پنجره می‌بینند و رابطه‌ی مستقیمی وجود ندارد. اما وقتی شروع می‌کند به حرف زدن در مورد آپارتمان شرقی- غربی آدم با خودش می‌گوید نویسنده در حق هوش خواننده واقعاً اجحاف کرده است. نمونه‌ی این کار در داستان‌های دیگر هم هست. به خصوص این کار با دیالوگ‌های مستقیم انجام می‌شود که بیش‌تر جنبه‌ی توضیحی دارند و «رو» هستند. چند جا هم از اشعار شعرای کهن توی قصه استفاده شده که به نظرم آن‌ها هم کارکردی نداشتند و مشمول همین توضیحات می‌شدند.

سوم این‌که  چند تا از داستان‌ها در حد طرح باقی مانده‌اند. آن‌چه که باعث می‌شود آدم حسرت بخورد این است که و با کمی کار می‌شد داستان‌هایی عالی بشوند. با همه‌ی این حرف‌ها «سریرا، سیلویا و دیگران» در لیست پرفروش‌های چشمه است.

اما آن چیزی که آدم را هیجان‌زده می‌کند، بی‌پروایی زنانه‌ی نوشته‌ها یا بهتر بگویم، زنانگی بی پروای آنهاست. سپینود ناجیان بسیار آدم جسوری است. مسائلی را در داستانهاش مطرح می‌کند که من یکی لااقل در داستان‌های زنان ایرانی کم دیده‌ام. شخصیت‌های ناجیان، زن‌هایی دور از «نُرم» جامعه هستند که برای بیان عواطف خود، مثل دیگران، پیش از آن‌که بقیه سانسورشان کنند به خودکشی فکری دست نمی‌زنند. در یک کلام، آن‌ها واقعاً زنان جامعه‌ی امروز ما هستند، نه کپیه‌هایی از زنان رمان‌های 100 سال پیش غرب، چنان که در داستان‌های دیگران دیده می‌شود.

نثر آهنگین و روان این مجموعه را بسیار دوست داشتم. از این‌که شخصیت‌ها در زن بودنشان افراط و تفریط نمی‌کنند و جلوه‌ای از زیبایی زن شرقی را به ما نشان می‌دهند لذت بردم.

این را هم بگویم و بروم. به نظرم «امیرعلی» بهترین داستان مجموعه است. از آن داستان‌هایی است که یک چیزی به جریان سیال ذهن اضافه می‌کنند. دیالوگها عالی بود و شخصیت‌پردازی فوق‌العاده.

برچسب: سپینود ناجیان

گداها همیشه با ما هستند

توبیاس وولف
ترجمه‌ی منیر شاخساری
نشر چشمه
چاپ اول، ۱۳۸۷
۱۴۸ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
۹ از ۱۰

خواندن داستان کوتاه آمریکایی، به‌خصوص از نویسندگان معاصر همیشه لذت‌بخش است. «گداها همیشه با ما هستند» مجموعه‌ای است از هفت داستان کوتاه که با زبانی بسیار ساده نوشته‌شده‌اند: مستقیم، بی‌هیچ واسطه‌ای و به‌دور از استعاره‌ها، کنایه‌ها، قضاوت‌ها و... راوی هیچ‌وقت از خط داستانی خارج نمی‌شود، یعنی قصه را از جایی شروع می‌کند و در نقطه‌ای به پایان می‌رساند اما بعد از تمام شدن داستان است که مخاطب در هاله‌ای فرو می‌رود، انگار پرده‌هایی کنار رفته‌اند و به درک تازه‌ای رسیده‌است. البته که این مورد، امری مطلق نیست و داستان‌ نسبتن ضعیف «داستان ما شروع می‌شود» هم در مجموعه وجود دارد که بیشتر یک بازی فرمی است؛ چارلی که پیشخدمت رستوران است، بعد از کارش به یک قهوه‌خانه‌ای رفته‌است و به حرف‌های میز بغلی گوش می‌کند که دو مرد و یک زن از اعضای گروه کر کلیسا هستند. در نهایت چارلی بلند می‌شود و پی کار خودش می‌رود. صرف سادگی و روایت مقطعی از زندگی روزمره، دلیل بر ضعف داستان نیست؛ «جاذبه‌های پیش‌رو» هم فقط برشی از زندگی روزمره‌ی نوجوانی به نام جین است که در سالن تئاتر کار می‌کند، اما این داستان به نظر من، بهترین داستان مجموعه است. از سایر داستان‌های عالی کتاب می‌توان از «بگو آره»، «فروپاشی صحرا، 1967» و «هیولا» نام برد که به عمق زندگی زناشویی نقب می‌زنند.

«مکان» ساخته و پرداخته‌شده در داستان‌های این مجموعه و کلن در داستان‌های آمریکایی، فقط زمینه‌ و بستری خنثا برای جریان داستان نیستند، بلکه در عین سادگی، کارکرد پیشرفته‌تری دارند. به عنوان نمونه در همان داستان «جاذبه‌های پیش‌رو» استخری در حیاط خانه‌ی جین وجود دارد و یک دوچرخه ته استخر افتاده‌است. صاحب‌خانه به برادر کوچک‌تر جین گفته که اگر دوچرخه را از استخر بیرون بیاورد، می‌تواند آن‌را داشته باشد. جین در دو صفحه‌ی آخر داستان تلاش می‌کند که این‌کار را بکند، ولی هنوز موفق نیست. داستان در جایی تمام می‌شود که جین کنار استخر دراز می‌کشد تا نفس تازه کند و از خنکی بادی که به صورتش می‌زند، لذت می‌برد. حین خواندن داستان، موقعیت استخر، ناخودآگاه، با تار و پود شخصیت جین عجین می‌شود و بُعد تعریف‌نشده‌ای به کاراکتر می‌دهد که فقط مختص داستان است.

معلوم است که خانم شاخساری در مورد ترجمه‌ی کتاب زحمت زیادی کشیده‌اند و نتیجه، متن فارسی تقریبن بی‌عیب و نقصی است. فقط در یکی دو مورد اصطلاحات فنی اشکالات جزئی به چشم می‌آید که زیاد هم نمی‌شود خرده گرفت، مانند Alternator که «آلترناتور» ترجمه‌شده در حالی که کلمه‌ی مصطلح «دینام» است.

برچسب: توبیاس ولف

وقتی فاخته می‌خواند

غلام‌رضا رضایی
نشر چشمه
چاپ اول، زمستان ۸۷
۱۴۲ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
۷ از ۱۰

یک‌شب، احتمالن در دهه‌ی پنجاه، خسرو و نامزدش، رعنا، کنار کافه‌ی دوست خسرو، جمعه، مشغول صحبت بودند. یکی از کارگران هندی شرکت نفت، مست کرده و به رعنا بی‌احترامی می‌کند. خسرو غیرتی می‌شود و مرد هندی را به باد کتک می‌گیرد و باعث مرگ او می‌شود. خسرو جنازه را کنار رودخانه می‌اندازد و فرار می‌کند. شهربانی در پی یافتن قاتل است و از قرار در نهایت موفق می‌شود.

1. گرچه تعداد صفحات کتاب نسبتن زیاد است، ولی به‌حق در شناسنامه‌ی کتاب زیر عنوان «داستان‌های کوتاه فارسی» قرار گرفته‌است. کتاب مقطعی از زندگی خسرو و آدم‌هایی را در بر می‌گیرد که با او در ارتباط هستند.

2. ژانر داستان، همان جنایی/پلیسی/کاراگاهی است، ژانری که باز می‌گویم در کشور ما جدی گرفته نشده‌است و این‌که اخیرن کتاب‌های زیادی در این حوزه نوشته می‌شود، به نظر من، اتفاق خوبی است.

3. راوی، دانای کل است که در هر فصل با کسی همراه می‌شود و داستان را حکایت می‌کند.

4. اصلی‌ترین تکنیکی که در «وقتی فاخته می‌خواند» استفاده شده، شکست زمان است. داستان از آن‌جا شروع می‌شود که رئیس پاسگاه به کافه‌ی جمعه می‌آید و از او سوال‌هایی می‌کند. نویسنده بارها و بارها به زمان گذشته گریز می‌زند و 50- 60 صفحه طول می‌کشد تا مخاطب، افسار قصه‌ی اصلی را به دست بگیرد. به این ترتیب، چنین بازی زمانی بی‌حد و حصر که توجیه خاصی هم ندارد، تبدیل می‌شود به نقطه‌ی ضعف کتاب و عاملی پس‌زننده، گرچه مطمئنیم که هدف نویسنده غیر از این و حتا در تضاد با این مورد است. اگر آقای رضایی، داستان را به صورت خطی می‌نوشت، گمان نکنم که بیشتر از 20 – 30 صفحه می‌شد.

5. اغلب قصه‌های فرعی، به نظر من بی‌موردند، یا لااقل کمکی به پیش‌برد داستان اصلی نمی‌کنند. این‌که خسرو روشنفکر است و کتاب می‌خواند، یا چه‌طور عاشق رعنا می‌شود، یا آن معلمی که برای خسرو کتاب معرفی می‌کرد و حالا الکلی شده، یا داستان فریدون که در پی عشقش آواره شده، یا آقای هندیجانی، هیچ نقشی در داستان ندارند و قابل حذف هستند. اگر هدف از پیش‌کشیدن این آدم‌های فرعی و قصه‌ها، جلب مخاطب باشد، باید کارکرد بیشتری به آن‌ها داد و پررنگ‌ترشان کرد. کاش از دهه‌ی پنجاه ایران و روشنفکری به مثابه‌ی زیور و زینت افراد دست برداریم.

6. نثر داستان ویژگی خاصی دارد که فقط در نوشته‌های جنوبی‌ها پیدا می‌شود. استفاده‌ی روزمره از کلمات انگلیسی مانند «لین»، «پلیتی» یا «وستند واچ»، صفت‌ها و قیدهایی که تکرار یک کلمه‌اند که اغلب میانوند «الف» آن‌ها را به هم چسبانده، مثل «هولاهول»، «پشتاپشت»، «آبله آبله» یا «گرماگرم» و به‌کار گرفتن کلماتی که خاص جنوب هستند مثل «کرکاب»، «قماره»، «حبانه»، «چوب چندل» یا «درخت میموزا» فقط چند نمونه هستند. اگرچه به هیچ وجه از لهجه‌ی استفاده نشده‌است، ولی رنگ و بوی جنوب در کل داستان جاری است.

دیوانه در مهتاب

حمیدرضا نجفی
نشر چشمه
چاپ اول، زمستان 87
74 صفحه، 1500 تومان
9 از 10

نجفی را با کتاب «باغ‌های شنی» می‌شناسیم، مجموعه‌ای که چند سال پیش جایزه‌ی بنیاد گلشیری را از آنِ خود کرد. «دیوانه در مهتاب» اما، کتابی لاغر است و فقط سه داستان دارد؛ «هیچ» حکایت افسر جزء آگاهی است که یک روز چهارشنبه، مسئولیت شیفت کاری همکارش را در دایره‌ی انتحار و قتل‌های مشکوک به عهده می‌گیرد. از قرار، کسی خودکشی کرده که از لحاظ عقلی سالم به نظر نمی‌آید. افسر با بررسی نوشته‌های او و کمی تحقیق و تیزهوشی به راز قتلی پی می‌برد و همان روز، پرونده‌ی یک دزد معروف موتور را هم می‌بندد. «مادر» قصه‌ی جوانی است با تخیل شاعری و بی‌اندازه خودشیفته، که مادرش جور او و پدرش را می‌کشد. داستان مقطعی از زندگی این‌دو را روایت می‌کند که در انتظار مادرند، با این امید که خودش را زیر ماشینی بیاندازد تا این‌ها با پول دیه‌ی او چند صباحی سر کنند. «فیل‌های شمالی» داستان مردی عقده‌ای و چلاق است که خواهر ناتنی‌اش از بلندترین برج شهر خودش را پایین انداخته و کشته و او خاطرات زندگی‌اش را، بیشتر در ارتباط با همین خواهر کند و کاو می‌کند.

«دیوانه در مهتاب» داستان سه مرد عجیب و خاص است، سه دیوانه که در مهتابِ ارتباط با یک زن (معشوق، مادر و خواهر) لااقل بخشی از خود وجودی‌شان را نشان می‌دهند. داستان اول گرچه «هیچ» نامیده شده، ولی از بهترین و به نظر من ماندگارترین‌های ادبیات داستانی ماست. داستان در ژانر جنایی/پلیسی/کاراگاهی نوشته شده، ژانری که هیچ‌وقت در تاریخ ادبیات ما جدی گرفته نشده، و جسارت نویسنده و اثری به این قدرت، شاید نقطه‌ی آغازی باشد. شخصیت‌پردازی تمام کاراکترها در این داستان به نحو احسن و بی‌هیچ اشاره‌ی مستقیمی انجام گرفته‌است. زبان استفاده‌شده در نامه‌های دیوانه را، گرچه حاوی دستور غلط و واژه‌های پرت و ناقص است، از جذاب‌ترین قسمت‌های کتاب می‌دانم که به سیستم روایت بنجی در «خشم و هیاهو» پهلو می‌زند. مشخص است که نجفی دغدغه‌ی زبان دارد و گونه‌های مختلف زبان را ـ مثلاً در زندان که فاصله‌ی کمی با گونه‌ی ماموران پلیس دارد، یا گونه‌ی مختص افراد روان‌پریش ـ نه فقط به خوبی می‌شناسد، بلکه آن را در داستان‌هایش هم به‌کار می‌گیرد؛ دغدغه‌ی مفهوم دارد که آن را از لایه‌های چندگانه‌ی تک‌تک داستان‌ها می‌توان فهمید و این‌ها یعنی نویسنده‌ای بزرگ است و در عین‌حال بی‌ادعا.

مصاحبه با نویسنده:
+ روزنامه‌ی اعتماد

برچسب: حمیدرضا نجفی

در راه ویلا

فریبا وفی
نشر چشمه
چاپ دوم، زمستان 87
104صفحه، 2000 تومان

آراز: ۷ از ۱۰
فریبا وفی نویسنده‌ای پرکار است. «در راه ویلا» مجموعه‌ای است از 9 داستان کوتاه. شخصیت مرکزی تمام داستان‌ها زنانی معمولی‌اند که چگونگی روابط‌شان با دنیا و سایر انسان‌ها، داستان را شکل می‌دهد. ‌تمام داستان‌ها ساده و خوش‌خوان هستند که زبان روایت نیز به دور از هر نوع پیچیدگی و ابهام به این سادگی دامن می‌زند. نویسنده هیچ ادعایی در به‌وجود آوردن فرمی نو یا روایتِ مفهومی خاص ندارد. هیچ حادثه‌ی بزرگی در داستان‌ها اتفاق نمی‌افتد و اغلب این خود شخصیت اصلی است که با پیش‌رفتن داستان به کند و کاو خود می‌پردازد و به دیدگاهی نو و بهتر می‌رسد. فکر می‌کنم نویسنده به حق اصرار دارد که زنان داستان‌هایش و از نقطه‌نظری عام‌تر مخاطبان، نه یک برش از زندگی و نه بخش کوچکی از آن، که کلیت داستان زندگی را در نظر بگیرند و این‌چنین، چیستی زندگی و روابط‌شان را بهتر درک کنند.

*** 

صبا: ۶.۵ از ۱۰
در راه ویلا، مجموعه‌ی نُه داستان‌کوتاه از زندگی زن‌های معمولیه. آدم‌های آشنایی که تقریبا اطراف همه پیدا می‌شن. ویژگی بیشتر داستان‌های مجموعه ساده بودن داستان‌هاس. (البته نه به معنای منفی) که این سادگی هم تو اتفاق داستان هست، هم تو نوع روایت و نثر. اتفاق داستان‌ها معمولاً کشف یا رسیدن به یه حسه.

توی بعضی داستان‌ها نزدیک شدن به کلیشه‌ها و توی بیش‌تر داستان‌ها پایان‌بندی بد یا حداقل نه چندان خوب اذیت می‌کنه. ولی خب نمی‌شه از داستان های خوبش، مثل خود «در راه ویلا» گذشت. من «حلوای زعفرانی» و «روز قبل از دادگاه» رو هم دوست داشتم.

اگه کلی کتاب نخونده‌ی خوب تو کتابخونتون دارید نمی‌تونم خیلی توصیه‌ش کنم. ولی خب همه‌ی خصوصیاتی رو که یه کتاب باید برای تو راه خونده‌شدن داشته باشه، داره. اگه هر روز کلی وقت توی راه می‌گذرونید توصیه می‌شه.

برچسب: فریبا وفی

در رؤیای بابل

ریچارد براتیگان
ترجمه‌ی پیام یزدانجو
نشر چشمه
۲۳۸ صفحه، ۳۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۶ از ۱۰

داستان یه کارآگاه خصوصی خنگه که بعد مدت‌ها بهش یه پیش‌نهاد کار شده. نیمه‌ی اول کتاب آماده شدن کارآگاه واسه دیدن مشتریشه و نیمه‌ی دوم درگیریش با موضوعی که مشتریش بهش می‌گه. در جریان اتفاق‌های روزمره هم هی به رؤیای شهر قدیمی بابل می‌ره و اون‌جا یه زندگی دیگه برای خودش می‌سازه.

براتیگان همه چی رو هجو می‌کنه. تلویزیون، داستان پلیسی، رؤیاپردازی‌های کلیشه‌ای و کلی چیز دیگه. تا این‌جای کار مشکلی با کتاب ندارم. مشکل من از این‌جا شروع می‌شه که فکر می‌کنم کتاب چیز زیادی به جز هجو کردن نداره. درست که طنزش قویه. و درست که براتیگان‌بازی زیاد داره. ولی این‌ها به نظرم برای گفتن این‌که اثر خوبیه کافی نیست. خود داستان چیزی نداره و قرار هم نیست داشته باشه. و سؤال اینه که چه چیزی قراره جای کم‌بود داستان رو بگیره؟

نمی‌دونم پیام یزدانجو این جمله رو که «رمان حاصل تجربیات اعجاب‌انگیز نویسنده در عرصه‌ی خلاقیت ادبی است.» از رو چی داره می‌گه. دست‌کم داره اغراق می‌کنه.

همین دیگه. البته باید اعتراف کنم که یه جاهایی خوندنش خیلی لذت‌بخش می‌شد. موقعیت‌های عجیب‌وغریب و این چیزا. بلاخره براتیگانه دیگه.

درباره‌ی این کتاب:
+ پروژکتور
+ شور و شر

برچسب: ریچارد براتیگان، پیام یزدانجو

گور به گور

ویلیام فاکنر
ترجمه‌ی نجف دریابندری
نشر چشمه
۳۰۴ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۴
۹ از ۱۰

«اَدی» مُرده و قبل از مرگ وصیت کرده که تو زادگاهش دفن شه. کتاب قبل از مرگ ادی شروع می‌شه، در حالی‌که کَش، پسر بزرگش، داره براش تابوت می‌سازه. داستان با مرگ اَدی و اتفاقاتی که حین انتقالش به زادگاهش می‌افته، ادامه پیدا می‌کنه.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های گور به گور اینه که از فصل‌های کوتاهِ چندصفحه‌ای تشکیل می‌شه که هر فصل رو یه نفر روایت می‌کنه. معمولاً یکی از بچه‌های اَدی یا شوهرش. به نظرم شاه‌کار فاکنر همین نوع روایته. از چند نظر؛ یکی نوع روایت هرکس که با بقیه فرق داره. هرکس دنیای خاص خودشو داره و نگاه خاص خودش. راوی‌ها اصراری ندارن که ما رو شیرفهم کنن که چی شد، گاهی حتا واقعیت رو پنهان می‌کنن. ولی راوی‌های بعد تیکه‌های دیگه‌ی ماجرا رو می‌گن و روایت کامل می‌شه. چیز دیگه‌ای که فوق‌العاده بود و موقع خوندن بهش دقت کنید، موضوع انتخاب راویه. این‌که هر تیکه از داستان رو کی روایت می‌کنه. انتخاب‌هاش با توجه به خلق‌وخوی راوی‌ها و موقعیتشون، واقعاً عالی بود.

فکر می‌کنم درون‌مایه‌ی کتاب به «خشم و هیاهو» نزدیکه. آدم‌هایی که همیشه مرگ رو به دوش می‌کشن، خانواده‌ای که بحران‌زده‌س یا این‌که «گناه» دغدغه‌ی خیلی از شخصیت‌هاس. («دیویی‌دل» یا «اَدی» تو این کتاب و «کونتین» تو خشم و هیاهو) من آثاری از «سرگذشت هکلبری فین» رو هم تو این کتاب می‌دیدم. از لحاظ برخورد با حرکت تو کتاب.

فاکنر «گور به گور» رو یک سال بعد از «خشم و هیاهو» و تو شش هفته نوشته. اسم اصلی کتاب as I lay dying بوده که دریابندری «گور به گور» ترجمه کرده. چون که عنوان اصلی به نظرش خیلی قابل ترجمه نبوده. «همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می‌مُردم» به نظرش کوتاه‌ترین ترجمه از عنوانه. ولی صالح حسینی تو کتاب‌شناسی فاکنر ترجمه کرده: «جان که می‌دادم» ببینین... به نظرم «گور به گور» درست که به داستان کتاب می‌خوره و عنوان خیلی خوبی برای کتابه، ولی به نظر فاکنر «as I lay dying» عنوان به‌تری بوده. و من باهاش موافقم. از این نظر که عنوان، معنای دیگه‌ای به کتاب می‌ده. از این نظر فکر می‌کنم «جان که می‌دادم» یا هرچی که به اصل وفادار باشه، عنوان به‌تری بود.

این کتاب رو بخونین. از تعدد راوی نترسین. چندان سخت نیس. روون و لذت‌بخشه. ماجراهای کتاب هم پُرکشش و هیجان‌انگیزن. تصویرگرش هم مریم حسن‌نژاده که حیف بود ازش اسم نبرم. کارش فوق‌العاده بود. ترجمه‌ی نجف دریابندری هم که نیازی به تعریف من نداره...

×××
«انگار رسیدیم به جایی که حرکت این دنیای خالی پیش از پرتگاه آخر تندتر می‌شه. ولی به نظر کوتوله می‌آن. انگار فضای میون ما تبدیل به زمان شده: یک حالت بی‌برگشت. انگار زمان دیگه رشته‌ای نیست که یک راست جلوی ما دراز شده و هی کوتاه‌تر می‌شه؛ حالا مثل یک کلاف نخ به موازات ما داره واز می‌شه...»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

تارک دنیا مورد نیاز است

ده داستان تأسف‌بار

میک جکسون
ترجمه‌ی گلاره اسدی آملی
نشر چشمه
۱۶۰صفحه،۲۲۰۰ تومان
چاپ اول، زمستان ۱۳۸۶ 
۹ از ۱۰

زن و شوهر پولداری که برای باغشون یه تارک دنیا استخدام می کنن، پسری که ده سال می‌خوابه، بچه‌هایی که شایعه می‌سازن که آدم‌فضایی‌ها توی پارک به زمین نشستن و معلم موسیقی‌شون رو دزدیدن و خودشون هم دزدیده شدن، پسری که لوازم جراحی پروانه‌ها رو پیدا می‌کنه و پروانه‌های یه تابلوی بزرگ رو زنده می‌کنه و... همه ایده‌های فوق‌العاده‌ی میک جکسون برای ساختن دنیای فانتزی‌ و جذاب خاص خودشه. دنیای معصومانه، طنزآمیز، در ستایش طبیعت و آدم‌ها و شاید با نگاه انتقادی نسبت به روزمره‌ی زندگی.

شبیه به داستان‌های نوجوانانه. ولی نوع روایت و نگاه به نظرم تازه‌تره. درست که راوی همه‌ی داستان‌ها رو دانای کله، منظورم بیش‌تر اینه که داستان‌ها از کجا شروع می‌شن و چی می‌شه که به موضوع اصلی می‌رسن. گاهی هم چیزهایی که تو لایه‌های دیگه‌ی داستانه باعث تفاوتش با داستن نوجوانان می‌شه.

با وجود این‌که فقط ایده‌ی یکی از داستان‌ها شبیه یکی از داستان‌های رولد دال (مدیر پانسیون) بود، ولی می‌شه گفت داستان‌ها شبیه داستان‌های نامنتظره‌ی رولد دال‌ان. فقط یه کم از نفس‌گیر بودنشون کم کنید و فانتزیش رو زیاد کنید.

کتاب تصویرسازی خیلی خوبی داره. روی جلد کتاب نقاشی شخصیت‌‌های اصلی هر داستانه. که خیلی به خود شخصیت و فضای داستان‌ها نزدیکه. در کل توصیه می‌شه. خوندنش لذت‌بخشه.

درباره‌ی این کتاب:
جن ‌و پری
+ کتاب‌خوانه
+ کتاب‌های عامه‌پسند+ آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

نگران نباش

مهسا محب‌علی
نشر چشمه
147 صفحه، 2500 تومان
چاپ اول، زمستان 87
9 از 10

«نگران نباش» چهارمین کتاب این نویسنده است که بعد از مجموعه داستان‌های صدا و عاشقیت در پاورقی و رمان نفرین خاکستری چاپ شده‌است. زمین‌لرزه‌های متوالی تهران را می‌لرزانند و راوی اول شخص که معتاد است، بی‌اعتنا به زلزله و مسائل حاشیه‌ی آن، در دنیای خود به زندگی روزمره‌اش ادامه می‌دهد و برای تهیه‌ی مواد مخدر تلاش می‌کند.

 + راوی اگرچه زنی معتاد است ولی محور رمان نه زنانگی است و نه اعتیاد، و این از معدود دفعاتی است که هیچ‌خبری از تاکید بر تفاوت‌های جنسیتی در متن نیست و اعتیاد هم فقط به عنوان یکی از ویژگی‌های راوی مطرح شده و چه خوب که قضاوت و ارائه‌ی مانیفیست‌های معمول در کار نیست. به گمان من مسئله‌ای که در کتاب مطرح است، مقایسه‌ و یا تقابل فکری‌ و رفتاری راوی و هم‌نسلانش در برابر سایرین و نهایتاً تنهایی و تک‌افتادگی اجتناب‌ناپذیر آن‌هاست. «شادی» و شادی‌های نوعی، نه می‌توانند مانند نسل پیش از خود ـ که بابک به عنوان نمونه‌ای از آن نسل معرفی می‌شود ـ اتوکشیده و منظم باشند و در راه موفقیت قدم بردارند، و نه می‌توانند مانند نسل بعدی ـ آرش نوعی ـ ولنگار و بی‌مسئولیت باشند و هیچ‌چیزی برایشان اهمیت نداشته‌باشد، اگرچه شباهت آن‌ها به نسل بعدی‌شان آشکار است.

+ تناسب، هم‌آهنگی و حتا در هم تنیدگی فرم و محتوا شاید بهترین وجه رمان است. زلزله‌ای که شهر را می‌لرزاند و همه‌ی تناسبات مریض آن را به هم ریخته، از جنس همان آشفتگی و پریشانی است که راوی دارد و همه‌ی این‌ها با زبانی روایت می‌شود که خاص همان حالت اغتشاش است: ریتمی تند، جملات کوتاه و شلاق‌وار و نثری در جست و خیز و تکاپو. گفتار خاص هر نسل مانند آینه‌ای از واقعیت امروز جامعه در متن کتاب منعکس شده‌است، بدون این‌که زیاده‌روی شود، یا به عنوان هدفی تبلیغاتی و عاملی برای جذب مخاطب احتمالی از آن استفاده شود. شخصیت‌پردازی، به رغم تعدد شخصیت‌ها، با کمترین توضیح و تفسیر و در عین حال به عالی‌ترین نحو اجرا شده؛ ظریف‌ترین زوایای شخصیتی افراد، حتا فرعی‌ترین‌شان، را می‌توان با اتکا به متن رمان و انطباق آن با الگوهایی که مخاطب به‌صورت پیش‌فرض در ذهن دارد، تجسم کرد.
«نگران نباش» در کل، رمان موقعیت است و هر جا که چندین موقعیت روی هم منطبق می‌شوند ـ مانند حضور راوی در خانه‌ی اشکان ـ خواندنی‌ترین قسمت‌های رمان را رقم می‌زنند.

ـ  به گمان من، چیزی که «نگران نباش» کم دارد، قصه است. یعنی صِرف توصیف موقعیت بحرانی و این که معتادی در پی تریاک است و در نهایت به مواد مخدر شیمیایی بسنده می‌کند، برای یک رمان یا حتا داستان بلند راضی کننده نیست؛ یعنی اگر قصه‌ای متناسب و درخور، محوریت رمان را به‌عهده می‌گرفت و در بستر این موقعیت پیچیده بسط داده‌می‌شد، مطمئن می‌شدیم که «نگران نباش» به یکی از ماندگار‌ترین آثار ادبیات داستانی ایران بدل می‌شد.

درباره‌ی این کتاب:
 - پروژکتور

کجا ممکن است پیدایش کنم

هاروکی موراکامی
ترجمه‌ی بزرگمهر شرف‌الدین
نشر چشمه
۱۶۶ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۶
۱۰ از ۱۰

کم‌کم داره تعداد ۱۰از۱۰ها زیاد می‌شه. همیشه فکر می‌کردم باید تعداد ۱۰از۱۰ها کم باشه تا هرکدوم قشنگ به چشم بیان. ولی خب... مگه تقصیر منه؟

مجموعه‌ی پنج داستان کوتاهه.خوندن داستان‌های موراکامی ساده‌ست، ولی فهمیدنشون سخته. موراکامی خیلی ساده ما رو وارد یه موقعیت غریب می‌کنه. یه جا خوندم که موراکامی از یه سیاره دیگه می‌نویسه، که اتفاقاً خیلی شبیه سیاره‌ی ماست.

داستان‌ها انگار ناتموم می‌مونن. یه جوری که خودمون باید ادامه بدیم. ولی در عین حال کاملند. آره. کامل، ولی انگار ناتموم. آدم آخر هرکدوم از داستان‌ها مجبور به فکر کردن می‌شه تا به یه درکی از هر داستان برسه. و نمی‌شه -واقعاً نمی‌شه- به این راحتی از فکر هر داستان خلاص شد. به قول یکی از شخصیت‌های کتاب، مثل یه معمای ذن می‌مونه. [مثل همونی که اول فرنی و زویی نوشته شده: صدای دو دست را می‌دانیم، صدای یک دست چیست؟]

البته نامردیه اگه نگم داستان‌های موراکامی پُرکشش و تأثیرگذارند. می‌دونید، خیلی آزاد فکر می‌کنه. انگار ذهنش هیچ مرزی نداره.

یه مؤلفه‌هایی هم هستند که تقریباً تو همه‌ی داستان‌های موراکامی پیدا می‌شن. جست‌وجو، بارون، باغ وحش، خواب، آدم‌های ساکت و از نظر ما بی‌اهمیتی که دنیای خودشون رو دارن، هزارتو و... مثلاً کاراگاه داستان «کجا ممکن است پیدایش کنم» دنبال مردیه که بین دو طبقه از خونه‌شون گم شده. و کارآگاه دنبال یه در -یا هر چیز دیگه‌ای که اگه ببینه می‌شناسه- بین این دوطبقه می‌گرده. یا تو داستان «سگ کوچک آن زن در زمین» چند روز بارون بی‌وقفه می‌باره و مردی که اومده مسافرت تو هتل محبوس می‌شه. و جالبه که هرکدوم از این‌ها که گفتم، به طرز غیرقابل باوری تو هر داستان معنا پیدا می‌کنند.

اگه «کافکا در کرانه» [کافکا در ساحل] رو خونده باشید می‌دونید موراکامی چطوری با همین چندتا مؤلفه هرکاری دلش می‌خواد تو داستان‌هاش می‌کنه. داستان «شیرینی عسلی» رو هم تو مجموعه‌ی «خوبی خدا» [حتماً بخونید] از موراکامی خوندم، فوق‌العاده بود. لعنتی هرچی می‌نویسه خوبه...

×××
«در چنین موقعیت خاصی، باران تنها تجربه‌ی شخصی من بود. مواقعی هست که -اگر بتوانم در لفافه حرف بزنم- معنای باران حول باران می‌چرخد و در عین حال، باران حول معنایش چرخ می‌خورد. در چنین مواقعی، ذهن من به‌شدت سردرگم می‌شود. حالا که به باران نگاه می‌کنم، نمی‌دانم کدام روی آن به سوی ماست؛ اما به هرحال، این‌طور حرف زدن بیش از حد شخصی است. سرانجام باران، فقط باران است.»

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند
+ شور و شر

بازی عروس و داماد

بلقيس سليمانی
نشر چشمه
۱۰۲ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۶
۷.۵ از ۱۰

می‌توانم بگويم بازی عروس و داماد يك مجموعه داستان كوتاه‌ِ كوتاه است، كه بيشترشان كمابيش يك جور شوخی با مرگ هستند. با توجه به حجم داستان‌ها، و در مقايسه با نمونه‌های خوب جهانی، می‌توانم بگويم بی‌نظير نيست. جمله‌های توضيحي بی‌جا زياد دارد، مثلا «برادر معتادم» يا «مگر شهيد نمی تواند دزدی كند؟». توصيفها و شخصيت‌پردازی می‌توانست -حتی با حفظ حجم داستان- داستانی‌تر باشد. انگار كسی يك چاقو گذاشته بيخ گلوی خانم سليمانی و گفته حق نداری بيشتر از يك صفحه بنويسی. اين موضوع باعث شده بعضی از داستان‌ها در حد طرح بمانند و پرداخت نشده به نظر برسند، در واقع نظر من اين است كه نويسنده با تعهدی كه مبنی بر داستانك نوشتن برای خودش ايجاد كرده طرح‌های خوبش را كه از توشان می‌شد داستان‌های قوی‌تری در آورد ساده از دست داده است. من فكر می‌كنم اين نوع داستان نياز به نثر تراش‌خورده و زيركانه‌تری دارد، نثری مثل نثر همينگوی، كه با تمام مختصر بودنش، قدرت داستانی خود را كاملا حفظ كرده است. البته با وجود همه‌ي اين‌ها مجموعه، مجموعه‌ی موفقی است و داستان‌ها، با توجه به اين كه نويسنده‌شان يك منتقد كهنه‌كار است كاملا تكنيكی و با رعايت اصول نوشته شده‌اند. در واقع اين داستان‌ها واقعا flash fiction هستند.

به نظرم بلقيس سليمانی قصد دارد مرگ، خودكشی و قتل را در حد يك شوخی ساده كند و جلوی چشم ما بياورد، بی آنكه خواننده را دچار هراس و اضطراب كند، اما رد پای ترس از مرگ و زندگی پس از مرگ در تمامی داستان‌ها ديده می‌شود. (معذرت می‌خواهم كه رفتم توی باقالی‌ها، به نقد ادبی بپردازيم و تن روانكاوهای بيچاره را توی گور نلرزانيم!) اما با اين وجود آ‌ن‌قدر در اين زمينه موفق است كه به آسانی خواننده‌اش را به خنده وا می‌دارد.

طنز كار به نظرم جزء نقاط قوت داستان‌هاست. می‌توانم بگويم اثری كه اين داستان‌ها روی خواننده می‌گذارند يك لبخند كوتاه يا غافلگيری ضربه گونه‌ای است كه ويژگی اصلی داستان‌های برق‌آسا (flash fiction) است. البته اين غافلگيری در بعضی داستان‌ها مثل «من و جوجه» يا «قبرستان بچه‌ها» بسيار خوب اجرا شده، اما در تعدادی از داستان‌ها، به دليل پرداخت نسبتا ضعيف، باور پذير نيست؛ به خصوص آنجا كه شخصيت‌ها دست به قتل می‌زنند! فكر می‌كنم اگر خانم سليمانی حدودا نصف اين تعداد از داستان‌هايش را برای اين مجموعه انتخاب می‌كرد، بازی عروس و داماد كتاب فوق العاده‌ای می‌شد.

حرف آخر اين كه «بازی عروس و داماد» را بخوانيد. قصه‌گويی بسيار خوبی دارد و از اين نظر كار تازه‌ای در ادبيات داستانی نوپای ماست. خواندنش بيشتر از يك ساعت وقت نمی‌گيرد و توی اتوبوس و مترو هم می‌شود خواندش.

اين هم يك نمونه از داستانك‌ها:
"رییس‌جمهور از تلویزیون درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رییس بانک مرکزی روی دسته‌ی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد؛ هشت سال است اشتباه می‌کند. زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟ رییس بانک مرکزی گفت: حرفِ این چیزها نیست. باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم."

آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

مهدی ربّی
نشر چشمه
چاپ دوم، ۱۳۸۷
۱۰۴ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
۹ از ۱۰

یکی از محاسن مجموعه‌ی «آن گوشه‌ی دنج سمت چپ» این است که داستان‌ها مجزا و متنوع‌اند، در فضاها و مکان‌های مختلف اتفاق می‌افتند و مضامین و درون‌مایه‌های متفاوتی را در بر می‌گیرند؛ متاسفانه این اتفاقی است که در مجموعه‌های ایرانی به‌ندرت می‌افتد. به عنوان نمونه، اگر داستان «مقبره» حکایت گردش سه پسر دانشجوست که شب را در مقبره‌ی خانوادگی یکی از آن‌ها سر می‌کنند و گشت و گذاری هم در قبرستان دارند، «دوچرخه‌سوار» به نوعی نقل خاطره‌ی عاشقی مادر راوی است و «دیگر هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد» داستان تخیلات پیرمردی است در نقش بازجوی یک قاتل، که خبرش را در بخش حوادث روزنامه می‌خواند.

از دیگر تفاوت‌هایی که این مجموعه با موارد مشابه دارد، این است که نویسنده در غالب موارد مثبت‌اندیش است، از خلق فضاهای تارک و تیره لذتی نمی‌برد و به مفاهیمی چون عشق، خانواده و مادر احترام قایل است. داستان «چشم‌سیاهان کیستند؟» گواه این مورد است، که زندگی روزمره‌ی راوی را از دیدگاه شاعرانه و زیبابین او روایت می‌کند؛ حتا شخصیت‌ بیش از حد پاک مادر راوی «دوچرخه‌سوار» هم بر همین اساس است.

زبانی که در کل مجموعه به‌کار گرفته‌شده، ساده و در عین حال زیبا و روان است، هرجایی هم که از اصطلاحات و مَثَل‌های خاص جنوب و گاه عربّی استفاده شده، معادل فارسی آن در پانویس همان صفحه آمده‌است. تصویرسازی خوب نویسنده باعث استواری عنصر چیدمان داستان‌ها شده و شخصیت‌پردازی‌ در اغلب داستان‌ها به خوبی انجام شده‌است.

جالب است، وقتی بعضی از داستان‌های مجموعه را می‌خانی، ناخودآگاه یاد یک فیلم یا کتاب، یا یک واقعه‌ی تاریخی می‌افتی؛ مثلن خود «آن گوشه‌ی دنج سمت چپ» که واگویه‌های ذهنی راوی در حین دویدن و حول و حوش آن است، آدم را یاد فیلم Forrest Gump می‌اندازد یا در «مقبره»، وقتی تصاویر مقبره‌ی خانوادگی شهاب در قالب کلمات ساخته می‌شود، آدم یاد داستان روز اول قبر صادق چوبک می‌افتد، ارتباط خاص برادر و خاهر در «ملیحه» فیلم Dreamers برتولوچی را یاد‌آوری می‌کند، و این در حالی است که کلیت داستانی هیچ‌کدام از این داستان‌ها، هیچ ربطی به منابع ذکر شده ندارد، و به نوعی از آنِ خود مهدی ربّی است. شاید مورد فوق در داستان «قربانی ابراهیم» به اوج می‌رسد و روایت مدرنی از حکایت ابراهیم پیامبر ارائه می‌کند که پرداخته‌ی ذهن مولف است و به‌نظر من، بهترین داستان مجموعه است، داستانی که تاویل‌پذیر است و نقطه‌ای می‌شود برای تفکر و تامل.

درباره‌ی این کتاب:
+ وانموده
+ پروژکتور

وبلاگ نویسنده:
+ آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

شوالیه‌ی ناموجود

ایتالو کالوینو
ترجمه‌ی پرویز شهدی
نشر چشمه
۱۷۵ صفحه، ۱۶۰۰ تومان
چاپ سوم، ۱۳۸۵
۸/۵ از ۱۰

ایتالو کالوینو سه‌گانه‌ای داره به اسم «نیاکان ما» که سه کتاب زیر رو شامل می‌شه.
۱. بارون درخت‌نشین
۲. ویکُنت دونیم‌شده
۳. شوالیه‌ی ناموجود
خُب من «بارون درخت نشین» رو خونده‌ بودم. بد نبود. ولی راستش چیز خارق‌العاده‌ای توش نبود. یه روایتِ خوب بود از یه قصه‌ی خوب. ولی چیزی تازگی نداشت. اما «شوالیه‌ی ناموجود» خیلی خوب بود. ایده‌ی داستان واقعا بکر بود. بیش‌تر از هرچیزی از ایده لذت بردم.

داستان زمان جنگ‌های صلیبی اتفاق می‌افته که تو اردوگاه مسیحی‌ها شوالیه‌ای وجود داره که وجود نداره. یعنی یه زرهِ تو خالیه. بدن نداره. واسه همین فاقد احساسات انسانیه و خسته نمی‌شه. یه شخصیت هم داره که هر چیزی رو که می‌بینه فکر می‌کنه خودش همونیه که دیده. یعنی یه جورایی برعکس شوالیه‌، وجود داره اما در واقع وجود نداره. مثلا وقتی تو اقیانوسه «مجبور شده چندین قلپ آب بخورد، تا سرانجام دستگیرش شود که اقیانوس نباید توی شکم او باشد، بلکه او باید در شکم اقیانوس باشد.»
داستان قراره تو یه همچین فضایی روایت شه.

کالوینو واقعا طنز رو می‌شناسه. مثلا همین چیزهایی که بالا گفتم، ایده‌ی «شوالیه‌ی ناموجود»، ببینید چقدر طعنه‌آمیزه. توصیفاتی هم که از صحنه‌ی نبرد می‌کنه، واقعا محشر بود. کلی بهش خندیدم.
«آن‌وقت زمان نبرد تن به تن فرا می‌رسید. ولی از آن‌جا که زمین پوشیده شده بود از آهن‌پاره‌ها و جسد سربازان به دشواری می‌شد راهی باز کرد: بنابراین چون نفرات موفق نمی‌شدند به یکدیگر دست یابند، فحش دادن‌ها و ناسزا گفتن‌ها آغاز می‌شد... مسئله‌ی مهم این بود که خوب بفهمند چه فحش‌هایی داده شده است، موضوعی که بیش‌تر وقت‌ها میان مسیحیان و عرب‌ها که به زبان‌های گوناگون حرف می‌زدند مشکل ایجاد می‌کرد. اگر یک وقت توهینی نامفهوم رد و بدل می‌شد، تکلیف چه بود؟...به همین دلیل، در این مرحله از نبرد مترجم‌ها شرکت می‌کردند...»

در مجموع اگه کتاب رو جایی دیدید، در گرفتنش شک نکنید، به خصوص که چاپ جدیدش هم نیومده و اگه باشه چاپ قدیمه. کتاب هم تو این یکی دو ساله خیلی گرون شده. اصلا وضعیتیه...

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

مرگ‌بازی

پدرام رضایی‌زاده
نشر چشمه
۷۴ صفحه، ۱۴۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۷
۷ از ۱۰

این چند وقته زیاد این‌ور و اون‌ور درباره‌ی این کتاب نوشتند. به‌هرحال «مرگ‌بازی» اولین مجموعه داستان آقای ناتوره و ما موقع خوندنش باید حواسمون باشه که داریم اولین مجموعه داستانِ یه نویسنده‌ی جوان رو می‌خونیم. نه منتخبِ به‌ترین داستان‌های یه نویسنده‌ی بزرگ.

مرگ‌بازی، ۹ داستان کوتاه داره. اگه فقط کتاب دو تا داستان «دفترچه‌ی کوچک خاطرات من» و «مرگ‌بازی» بود، بهش ۹ از ۱۰ می‌دادم. یعنی فکر می‌کنم اگه قراره از این ۹ داستان، داستانی یادم بمونه، این دو تا داستان یادم می‌مونه. بقیه‌ی داستان‌ها هم، خوب بودند. راحت خونده می‌شدند. ولی چیز ِ خیلی تازه‌ای نداشتند. من از داستان «در خیابان برف می‌بارد یا...» خوشم نیومد. حس کردم نویسنده نشسته پشت کامپیوتر و می‌گه: «من باید یه داستان پست‌مدرن بنویسم.» بعد شروع کرده به نوشتن و هی تکرار کرده که: «عجب داستان پست‌مدرنی!» آخرش هم وقتی می‌بینه هیچی ازش نفهمیدم، می‌گه: «خب، می‌دونی... به‌هرحال این یه داستان پست‌مدرن بود، داستان معمولی که نبود...»

دیگه این‌که لحن راوی داستان «خورشیدگرفتگی» هم آزاردهنده بود. قشنگ معلوم بود یه بزرگ‌سال سعی کرده لحن بچه‌گانه بسازه. بر عکس، با لحن عاشقانه‌ی داستان «ماه امشب درمی‌زند» خیلی حال کردم. جدی خیلی خوب بود.

همه گفتند که آدم‌های داستان‌ها خیلی آشنا بودند. منم موافقم. ولی به این قضیه می‌شه دو جور نگاه کرد.
۱. نویسنده زمانه‌ی خودش رو می‌شناسه و کتابی نوشته که مردم باهاش هم‌حسی میکنند و این چیزها. خب این خیلی خوبه.
۲. ببینید، وقتی سلینجر از «ساندویچ مرغ» هم نمی‌گذره و اون رو مالِ داستانِ خودش می‌کنه، [داستان «پیش از جنگ با اسکیموها»] دیگه شخصیت‌ها و اتفاقات داستان که دیگه مسلما باید مالِ خودِ داستان باشند. حس می‌کنم آشنا بودن شخصیت‌ها یه کم به خاطره اینه که نویسنده از پیش‌فرض‌های ذهنی مخاطب استفاده می‌کنه. البته تو همین مجموعه این «مالِ خود کردن» واسه بطریِ داستان «مرگ‌بازی» اتفاق می‌افته.

با همه این حرف‌ها، «مرگ‌بازی» مجموعه داستانِ دوست‌داشتنی‌ایه. چیزهایی هم که گفتم یه کمی مته به خشخاش گذاشتن بود.

راستی چرا نشر چشمه فکر می‌کنه قهوه‌ای رنگ مناسبی برای روی جلد یه کتابه؟

درباره‌ی این کتاب:
+ چهار ستاره مانده به صبح
+ گردباد+ غلاف تمام فلزی+ خسرو نقیبی
+ عروسک کوکی

ویران می‌آیی

نویسنده: حسین سناپور
نشر چشمه
چاپ سوم، ۱۳۸۳
۱۸۰صفحه، ۱۶۰۰ تومان
۷ از ۱۰

من سناپور ِ رمان‌نویس رو به مراتب بیش‌تر از سناپور ِ داستان‌کوتاه‌نویس دوست دارم. توضیح می‌دم. نثر سناپور نثر شلوغیه. نثری که پر از بازیه. مثلا یهو می‌ره تو ذهن شخصیت و شروع می‌کنه چند صفحه از ذهن اون روایت می‌کنه، بعد برمی‌گرده دوباره ماجرا رو می‌گه. صحنه رو با جزئیات -گاهی پُر تشبیه- وصف می‌کنه. منظورم این نیست که نمی‌شه راحت خوندش. اتفاقا چون نثرش ضرب‌آهنگ داره -چه درونی، چه بیرونی۱- می‌شه راحت خوندش. حالا من فکر می‌کنم سناپور وقتی داستان‌کوتاه می‌نویسه یا این نثر رو نمی‌تونه اجرا کنه یا می‌ره طرف یه نثری که مال ِ خودش نیست.  که این به نظرم ضربه می‌زنه به داستان‌کوتاه‌هاش.

این مقدمه‌ی طولانی رو واسه این گفتم که بگم اولا من تقریبا همه‌ی آثار داستانی سناپور رو خوندم، ثانیا «ویران می‌آیی» رمانه و به دلایل بالا من دوستش داشتم. هر چند داستانش به نظرم جذاب نبود و هرچی پیش می‌رفتم از وجود غافل‌گیری تو داستان نااُمیدتر می‌شدم. تمهیدی رو هم که نویسنده به کار برده تا داستان جذاب باشه، تا آخرش درک نکردم. تمهید ِ مذکور اینه که رمان از ته به سر نوشته شده و اول کتاب نوشته که اگه این‌جوری حال نمی‌کنید از آخر به اول بخونید که داستان از سر به ته باشه. حالا که کتاب رو خوندم می‌گم واقعا فرقی نداره از کدوم طرف بخونید. برای من که تو روایت از ته به سر -بر خلاف انتظارم- چیزی تازگی نداشت.

داستان از جایی شروع می‌شه [یا تموم می‌شه] که یه دختر پسر بعد دو سال و چند ماه هم‌دیگه رو می‌بینن. ما می‌فهمیم که این دوتا درگیر سیاسی‌بازی‌های دانشگاه تو سال ۷۵ بودند و انجمن می‌رفتند و این‌جور چیزا. به همین خاطر فکر می‌کنم کتاب یه‌کمی تاریخ مصرف داره. بعضی جاها مسائل سیاسی خیلی پررنگ می‌شن که من فکر می‌کنم خواننده‌ای که مثلا بیست سال دیگه اینا رو بخونه خیلی نفهمه چی می‌شه. همون‌طور که من واسه این‌که بفهمم بابای پسره چه‌جوری فکر می‌کرده، رفتم از بابا پرسیدم که کیانوری کیه و این چیزا. شایدم من خیلی پرتم.

کاری که سناپور خوب از پَسش براومده ساختن ِ فضا و شخصیت‌هاست. شخصیت فردوس-دختر داستان- خیلی جالب بود و خوب پرداخت شده‌بود. یه فصل کتاب هم درباره‌ی این بود که پسره برمی‌گرده خونه‌ی پدریش. به نظرم در حدود شاه‌کار نوشته شده‌بود.

در مجموع خوبه. اگه مته به خشخاش نذارید دوست‌داشتنیه. ولی «نیمه‌ی غایب» بهتر بود.

پی‌نوشت:
۱. منظورم از ضرب‌آهنگ بیرونی شیوه‌‌ی چینش کلمات و جملات کنار همه. حسی که تو خوندن جملات به آدم دست می‌ده. و ضرب‌آهنگ درونی نوع قصه‌گویی و بازی‌های اونه. یعنی ریتمی که داستان داره. نمی‌دونم می‌فهمید منظورم رو یا نه.

در «کتاب‌های عامه‌پسند»

خانواده‌ی من و بقیه‌ی حیوانات

نویسنده: جرالد دارل
مترجم: گلی امامی
نشر چشمه
چاپ دوم ۱۳۸۶
۳۲۶ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

 با این که خیلی دوستش داشتم ولی کتابی نیست که به همه توصیه اش کنم. مخصوصا آدم های جدی و اونایی که فکر می کنند بزرگ شدند. برای من کتابی بود پر از آفتاب و دریا و لبخندهای بی اراده که دلم نمی خواست تموم بشه و خیلی آروم خوندمش که مدت طولانی تری ازش لذت برم.

 نثر روان و طنز ملایمی که تو همه‌ی صفحه‌ها موج می‌زنه و گاهی وقت‌ها هم به جای لبخند کار رو به قهقه می‌کشونه باعث می‌شه که خوندنش خیلی خیلی لذت‌بخش باشه فقط کافیه یکم خودتون رو زیر آفتاب کورفو حس کنید و از تک تک ماجراها  لذت ببرید. ترجمه‌ی گلی امامی هم که خوب حرفی توش نیست.

 نویسنده کتاب رو به مادرش تقدیم کرده که چند خط پایین می‌تونه دلیل قانع کننده‌ای برای این کارش باشه:
«...به قول برادر بزرگم لری، ما بیش از اینکه مادرمان را اینگونه بار آورده ایم به خود ببالیم، او مایه ی افتخار ما محسوب می شود. این که مادرمان به مرحله والایی از نیروانا رسیده است که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، شگفت زده یا خشمگینش نمی‌کند، یک واقعیت است و شاهد آن ماجرایی است که شرح خواهم داد: اخیرا آخر هفته‌ای که او تنها در منزل بود، کامیونی از راه رسید و بدون هیچ خبر قبلی، چند قفس محتوی دو پلیکان، دو لک لک قرمز، یک لاشخور و هشت میمون را جلوی خانه‌اش پیاده کرد. هر موجود دیگری در رو در رویی با چنین اتفاقی دست کم عصبانی می‌شد، اما مادر من نه. صبح روز دوشنبه که به خانه رفتم دیدم در گاراژ، یک پلیکان خشمگین دنبال مادرم گذاشته است، چون او می‌خواسته از ماهی‌های ساردین قوطی توی دهانش بگذارد. مادرم مرا که دید نفس نفس زنان گفت: "عزیزم، خوشحالم که اومدی، این پلیکان موجود نسبتا مشکلی است." وقتی از او پرسیدم از کجا می‌داند این حیوانات متعلق به من‌اند، جواب داد: "خب، البته که میدونم اونها مال تو هستن عزیزم. چه کس دیگه‌ای ممکنه برای من پلیکان بفرسته؟" و این نشان می‌دهد که او چه‌قدر، دست کم یکی از بچه‌هایش را می‌شناسد.»

توی مقدمه نوشته که بزرگترین برادر جرالد، لری(لارنس) که یکی از شخصیت های خیلی جالب کتابه خودش رمان نویس معروف انگلیسیه که یکی از کتاب هاش به اسم ژوستین ترجمه شده ولی منتشر نشده.

این رو الان دیدم که نوشته: این اثر ترجمه ای است از پنچاهمین چاپ نسخه ی انگلیسی. چاپ پنچاهم! فک کن! چقدر برای کتاب های فارسی دور از ذهنه. :(

در قند هندوانه

نویسنده: ریچارد براتیگان
مترجم: مهدی نوید
نشر چشمه
۱۸۴ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
۸ از ۱۰

«تمام این کتاب در قندِ هندوانه می‌گذرد و سیر می‌کند.»
این جمله آخر فصل اول کتاب اومده. کتاب از فصل‌های یکی دو صفحه‌ای تشکیل شده. گاهی کم‌تر گاهی بیش‌تر. این مکثی که تو خوندن به وجود می‌آد باعث می‌شه خوندن کتاب راحت‌تر بشه و آدم به جزئیات هر فصل توجه کنه.

این اولین کتابی بود که از براتیگان خوندم. خوش‌حالم که با صید قزل‌آلا در آمریکا شروع نکردم. من دقیق نمی‌دونم پست مدرن چیه و کیه. راستش واسم مهم نیست. اما چیزی که واسم مهمه اینه که تو این کتاب ژان‌گولربازی‌ [پست مدرنیسم] تو ذوق نمی‌زد. به راحتی می‌شد کتاب رو خوند و از خوندنش لذت برد. لحن شاعرانه و دنیای جدیدی که خلق کرده‌بود جذابیت زیادی داشت. و چیزی که خیلی خوب بود این بود که خود براتیگان تو دنیای ساختگی‌ش غرق نشده‌بود. الآن که بیش‌تر فکر می‌کنم می‌بینم دلیل دوست‌داشتنی بودن کتاب، رهایی و سیالی نثرش بود. آدم حس می‌کنه نویسنده بدون طرح قبلی شروع کرده نوشتن و همین‌جوری نوشته و نوشته.

ترجمه هم به نظرم خیلی خوب بود. اون لحن کودکانه و شاید عاشقانه کاملا در اومده. ببینید:
«شاید به یک رودخانه خیره شدی. در کنارت کسی بود که دوستت داشت. چیزی نمانده‌بود که لمست کند. می‌توانستی حسش کنی قبل از آن‌که واقع شود. بعد واقع شد.
این نام ِ من است.»

درباره‌ی این کتاب:
+ در کتاب‌های عامه‌پسند
+ جن و پری
+ مستور درباره‌ی براتیگان