وقتی فاخته میخواند
غلامرضا رضایی
نشر چشمه
چاپ اول، زمستان ۸۷
۱۴۲ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
۷ از ۱۰
یکشب، احتمالن در دههی پنجاه، خسرو و نامزدش، رعنا، کنار کافهی دوست خسرو، جمعه، مشغول صحبت بودند. یکی از کارگران هندی شرکت نفت، مست کرده و به رعنا بیاحترامی میکند. خسرو غیرتی میشود و مرد هندی را به باد کتک میگیرد و باعث مرگ او میشود. خسرو جنازه را کنار رودخانه میاندازد و فرار میکند. شهربانی در پی یافتن قاتل است و از قرار در نهایت موفق میشود.
1. گرچه تعداد صفحات کتاب نسبتن زیاد است، ولی بهحق در شناسنامهی کتاب زیر عنوان «داستانهای کوتاه فارسی» قرار گرفتهاست. کتاب مقطعی از زندگی خسرو و آدمهایی را در بر میگیرد که با او در ارتباط هستند.
2. ژانر داستان، همان جنایی/پلیسی/کاراگاهی است، ژانری که باز میگویم در کشور ما جدی گرفته نشدهاست و اینکه اخیرن کتابهای زیادی در این حوزه نوشته میشود، به نظر من، اتفاق خوبی است.
3. راوی، دانای کل است که در هر فصل با کسی همراه میشود و داستان را حکایت میکند.
4. اصلیترین تکنیکی که در «وقتی فاخته میخواند» استفاده شده، شکست زمان است. داستان از آنجا شروع میشود که رئیس پاسگاه به کافهی جمعه میآید و از او سوالهایی میکند. نویسنده بارها و بارها به زمان گذشته گریز میزند و 50- 60 صفحه طول میکشد تا مخاطب، افسار قصهی اصلی را به دست بگیرد. به این ترتیب، چنین بازی زمانی بیحد و حصر که توجیه خاصی هم ندارد، تبدیل میشود به نقطهی ضعف کتاب و عاملی پسزننده، گرچه مطمئنیم که هدف نویسنده غیر از این و حتا در تضاد با این مورد است. اگر آقای رضایی، داستان را به صورت خطی مینوشت، گمان نکنم که بیشتر از 20 – 30 صفحه میشد.
5. اغلب قصههای فرعی، به نظر من بیموردند، یا لااقل کمکی به پیشبرد داستان اصلی نمیکنند. اینکه خسرو روشنفکر است و کتاب میخواند، یا چهطور عاشق رعنا میشود، یا آن معلمی که برای خسرو کتاب معرفی میکرد و حالا الکلی شده، یا داستان فریدون که در پی عشقش آواره شده، یا آقای هندیجانی، هیچ نقشی در داستان ندارند و قابل حذف هستند. اگر هدف از پیشکشیدن این آدمهای فرعی و قصهها، جلب مخاطب باشد، باید کارکرد بیشتری به آنها داد و پررنگترشان کرد. کاش از دههی پنجاه ایران و روشنفکری به مثابهی زیور و زینت افراد دست برداریم.
6. نثر داستان ویژگی خاصی دارد که فقط در نوشتههای جنوبیها پیدا میشود. استفادهی روزمره از کلمات انگلیسی مانند «لین»، «پلیتی» یا «وستند واچ»، صفتها و قیدهایی که تکرار یک کلمهاند که اغلب میانوند «الف» آنها را به هم چسبانده، مثل «هولاهول»، «پشتاپشت»، «آبله آبله» یا «گرماگرم» و بهکار گرفتن کلماتی که خاص جنوب هستند مثل «کرکاب»، «قماره»، «حبانه»، «چوب چندل» یا «درخت میموزا» فقط چند نمونه هستند. اگرچه به هیچ وجه از لهجهی استفاده نشدهاست، ولی رنگ و بوی جنوب در کل داستان جاری است.