علیرضا محمودی ایرانمهر
نشر چشمه
١٠٧ صفحه، ٢٣٠٠ تومان
چاپ اول، ١٣٨٨
٣ از ٥

«ابر صورتی» را که برداشتم، نمی‌دانستم چه جور کتابی را دارم می‌خرم. فقط می‌دانستم یک مجموعه داستان است که تازه چاپ شده و خواندن‌اش ضرری ندارد. بعد که اولین صفحه‌ی کتاب را نگاه کردم، دیدم که آقای «ایرانمهر» یک معرفی اجمالی از خودش نوشته و همان‌جا هم گفته که داستان «ابر صورتی»اش برنده‌ی جایزه‌ی «بهرام صادقی» شده است و این حرف‌ها.

کتاب مجموعه‌ای از نه داستان کوتاه است. زبانِ داستان‌ها ساده است و تقریبن نیمی از داستان‌ها فضایی جنگی- نظامی دارند. گفتم فضای جنگی، این را هم بگویم که من تا پیش از خواندن این کتاب، این موضوع روی دلم مانده بود که بتوانم یک داستان خوبِ ایرانی مثل تک داستان «اَبر صورتی» پیدا کنم که راجع به جنگ باشد، ساده و احساسی باشد و با پشتِ دست بزند توی پوزه‌ی آن‌هایی که می‌خواهند جنگ را یک چیز مقدس و پاک یا همچین چیزهایی جلوه بدهند. در نهایت اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم هیچ‌کدام از داستان‌های کتاب به پای «اَبر صورتی» نمی‌رسند و البته هیچ‌کدام‌شان هم چیز زیادی از «اَبر صورتی» کم ندارند و این است که مجموعه از تعادل خوبی برخوردار است.

مایه‌ی فکری کتاب تا حدود زیادی فانتزی بوده و بی‌خیال عالم واقع شده است. پس اگر کسی این‌روزها دلش می‌خواد مثل من چیزهای واقعی توی دنیا را ول کند و برود توی خواب‌هایش زندگی کند، پیش از خواب، خواندن این کتاب را فراموش نکند.

قسمتی از کتاب:

«  سه روز بعد من را آزاد کردند. با پوتین‌های بی‌بند داشتم به طرف دست‌شویی می‌رفتم که شنیدم سربازها از جن حرف می‌زنند. جسد جن را پیدا کرده بودند، اما نه باد کرده از آب، که یخ زده. آن‌ها گفتند که همان صبح زود به خانه‌ی مادر جن می‌روند. فرمانده پاسگاه دستور می‌دهد پیش از آن‌که چیزی به گوش جناب سرهنگ برسد، باید جن را به پاسگاه برگردانند. اما بر خلاف همیشه اثری از او پیدا نمی‌کنند و سرهنگ پرسنل پاسگاه را از دم توبیخ می‌کند. تا دیشب که آن خبر می‌رسد. فرمانده پاسگاه خود شخصن برای شناسایی جن می‌رود. راننده‌ی خماری، دویست کیلومتر دورتر از شهر، توی کامیون یخچال‌دارش که مخصوص حمل گوشت بوده او را پیدا می‌کند، همراه یک دختر عجیب و غریب پنجاه سانتی...  »

برچسب: علیرضا محمودی ایرانمهر، نشر چشمه