یکی مثل همه
ترجمهی پیمان خاکسار
نشر چشمه
۱۳۸ صفحه، ۳۰۰۰ تومان
چاپ اول، بهار ۱۳۸۹
۴ از ۵
شبیه به کتابهای آمریکاییایه که تو چند سال اخیر چاپ شده و زیاد مطرح شده. دربارهی زندگی روزمرهی آدمهاییه که نمیتونن از پس زندگی بر بیان، با ریزبینی و توصیفهای خارقالعاده و تأکید روی یه آدم خاص. طوری که ما لحظههای زندگی اون آدم رو تجربه میکنیم.
طرح خیلی عالیای داره. از مراسم خاکسپاری شروع میشه. بازماندههای مُرده جمع شدن و به نوبت میآن حرف میزنن: بچههای زن اول، زن دوم با دخترش، برادر و پرستار. بعد نویسنده شروع میکنه تصویر اول رو دوباره میسازه. میره سراغ آدمهایی که تو صحنهی اول دیدیم و ندیدیم. کمکم و پراکنده زندگی مُردهی بیاسم رو تعریف میکنه. دوران کودکیش رو میگه و زنهای زندگیش رو مرور میکنه: ازدواج ناموفق اول، ولکردن زن اول برای ساختن زندگی با ثُبات، بعد پشت پا زدن به زندگی خوبش با زن دوم و رو هم ریختن با یه زن جوون و جذاب و ضعیف! کلاً اینکه چی شد که «مرد جوانی که زمانی آرزو داشت هرگز زندگی دوگانهای نداشته باشد حالا داشت با یک تبر از وسط دو نیم میشد.»
سایهی مرگ رو کل کتاب افتاده. مریضیهای پیاپی شخصیت اول و مردنِ اطرافیانش مدام ما رو یاد تصویر اول کتاب میندازه: خاکسپاری مرد. کلاً هم قسمت عمدهای از کتاب دربارهی دوران پیریه. وقتی آدم تنها شده و میبینه توانایی تغییر چیزی رو نداره، امیدی به آینده نداره و همهش داره تو گذشته دنبال چیزی برای دلخوشی میگرده یا دنبال راهیه برای جذابکردن زندگی فعلی. خب، به اینها درد شدید جسمانی رو هم اضافه کنید که به قول یکی از شخصیتها «باعث میشه از خودت بترسی، بیگانگی کاملش خیلی برای آدم ترسناکه.»
انگار فیلیپ راث از مطرحترین نویسندههای زندهی آمریکاس. فیلم «مرثیه» هم از رو یه کتابش ساخته شده. این کتابم به حالوهوای «مرثیه» نزدیکه و جداً از نظر حسی قویه. لحظههای تأثیرگذاری داره. ایرادی که داره اینه که گاهی زیاد حرف میزنه، زیاد رو چیزا تأکید میکنه. به خصوص آخر کتاب زیادهگوییش اذیت میکنه. ترجمه هم خوبه. این طرح رو جلدای جدید چشمه هم خیلی خوبن، یه شناسنامهای دارن.
×××
«وقتی در راهپیماییهای صبحگاهیاش زنان جوان سلامت و خوشهیکلی را در حال دویدن میدید که موهایشان برق میزند و تمام انحناهای بدنشان به قاعده است، به نظرش میرسید زنها از دورهی خودش خیلی خوشگلتر شدهاند. زنهایی که جز لبخندی مصنوعی و معصومانه چیزی برای شریک شدن با او نداشتند. تعقیب حرکات سریعشان با چشم برایش لذتبخش بود، ولی لذتی طاقتفرسا. در ته لذت ذهنیاش غمی گزنده بود که حس غیرقابل تحمل تنهاییاش را شدیدتر میکرد. درست است، تنها زندگیکردن انتخاب خودش بود، ولی نه تا این اندازه تنها. بدترین جنبهی تنهایی این است که مجوری تحملش کنی -یا تحمل میکنی، یا غرق میشوی. باید سخت تلاش کنی تا ذهن گرسنهات را از نگاه به گذشته باز داری تا نابود نشوی.»
دربارهی این کتاب:
+ گفتوگو با فیلیپ راث
+ اُفست
+ پروژکتور
برچسب: فیلیپ راث، پیمان خاکسار، نشر چشمه