ویلیام فاکنر
ترجمه‌ی احمد اخوت
نشر ماهی
۲۶۸ صفحه، ۵۲۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۸
۴ از ۵

همه‌ی داستان‌های این مجموعه تو همون یوکناپاتافای معروف می‌گذره. یوکناپاتافا سرزمین خیالی فاکنره تو جنوب رودخونه‌ی می‌سی‌سی‌پی. «ممفیس» و «جفرسن» دو تا شهر اصلی این سرزمین‌ان. مردمش کشاورزن یا تو معدن کار می‌کنن یا اونایی‌شون که وضع خوبی دارن زمین و سرمایه ‌دارن و از سیاها به عنوان برده استفاده می‌کنن. پول و زن براشون مسأله‌سازه. فاکنر از درگیری‌های خانواده‌های یوکناپاتافایی می‌نویسه. خانواده‌هایی که شکوهشون از دست‌ رفته، آدم‌هایی که لکه‌ی ننگی روشون دارن که پاک نمی‌شه، یا آدم‌هایی که از نمی‌تونن سرنوشت شوم‌شون فرار کنن.

نکته‌ی فوق‌العاده درباره‌ی فاکنر اینه که چگالی داستان‌هاش زیاده. تو یه داستان بیست-‌سی صفحه‌ای حجم زیادی از اتفاق‌ها و روابط رو می‌بینیم. مثلاً داستان «بود» درباره‌ی اینه که یه سیاه هی از خونه‌ی ارباب‌هاش [که دو تا برادرن] فرار می‌کنه، تا بره پیش یه زن سیاه که عاشقشه. ما یهو به خودمون می‌آیم و می‌بینیم با چند تا موضوع مهم طرفیم: روابط دو برادر، عشق زن و مرد سیاه به هم، عصیان سیاه‌ها جلوی برده‌داری سفیدها و تو بقیه‌ی داستان هم قمار و چیزای دیگه.

تو داستان‌های فاکنر قضیه‌ی راوی هم خیلی مهمه. معمولاً روایت داستان‌های فاکنر عادی نیست. تو چندتا از داستان‌های این مجموعه (که درباره‌ی یوکناپاتافا تو قرن ۱۹ان) روایت داستان به شکل سینه‌به‌سینه است. مثل حدیث‌های ما که برای اعتباربخشیدن بهشون می‌گیم فلانی از قول فلانی گفته، این‌جا هم این‌جوریه که یه پیرمردی واسه یه بچه‌ای تعریف می‌کنه که پدربزرگش این داستان رو تعریف کرده.
خیلی جاها هم راوی داستان بچه‌س. مثلاً داستان «آن خورشیدِ دم غروب» داستانیه که کونتین تو پونزده‌سالگی داره از نُه‌سالگیش تعریف می‌کنه.

به جز داستان آخر که داستان ضعیفی بود، بقیه‌ی داستان‌ها خوبند. ترجمه هم خیلی خوبه.

برچسب: ویلیام فاکنر، احمد اخوت