همسفر‌ها

علی محمد افغانی
انتشارات جاویدان
چاپ پنجم، آبان ۷۷
۳۶۹ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
۲ از ۵ 

کتاب «همسفرها» همان‌طور که نویسنده در ابتدای کتاب ادعا می‌کند، مجموعه‌ای از سه داستان «نیمه بلند» است. اما به نظر می‌رسد که معیار نویسنده برای نیمه بلند نامیدن داستان‌ها فقط طول داستان‌ها بوده و نکات دیگر را لحاظ نکرده است. سه داستانی که در این کتاب آمده‌اند، همه در فضاهایی غیر از ایران می‌گذرند و ما در واقع با داستان‌هایی کاملن خارجی طرف هستیم و این چیزی است که من به شخصه در ادبیات داستانی فارسی کم‌تر دیده‌ام. داستان اول در اسپانیا می‌گذرد و درباره‌ی جوانِ گاوبازی است که به طور ناگهانی توانایی عجیب‌اش در گاوبازی کشف می‌شود. داستان دوم در یک فضای آمریکایی و داستان سوم هم در سرزمین عربستان اتفاق می‌افتند. نکته‌ی جالبی که در تمام این داستان‌ها به چشم می‌خورد این است که ریزه‌کاری‌های فرهنگی هر داستان چنان به شکل خوبی پرداخت شده که در اواسط هر داستان فراموش می‌کردم نویسنده ایرانی است.

البته این‌که می‌خواهم بگویم فقط یک احتمال است و فقط به خاطر روشن‌تر شدن موضوع این حرف را مطرح می‌کنم و طبیعتن قصد و غرضی ندارم. به نظرم نویسنده در ارائه‌ی این کتاب آن قدرها با خواننده رو راست نبوده و شاید همین باعث می‌شود خیلی‌ها در مواجه با این کتاب بگویند فلانی از روی چند داستان خارجی کپی برداری کرده و از این‌جور حرف‌ها. یا مثلن در حالت بهتر بگویند این داستان‌ها با نگاهی به داستان‌هایی خارجی نوشته شده‌اند. که به نظرم «علی محمد افغانی» عزیز می‌توانست با توضیحی در ابتدای کتاب کمی موضوع را روشن کند.

چیز دیگری که می‌شود راجع به این کتاب گفت این است که به نظرم به وقتِ خودش چاپ و عرضه نشده. البته من از چاپ اول این کتاب اطلاعاتی پیدا نکردم اما به نظرم چاپ‌های قبل گمنام بوده‌اند تا این‌که انتشارات جاویدان سال ۷۷ کتاب را چاپ کرده و اواخر دهه‌ی هفتاد برای چنین کتابی خیلی دیر بوده است. «همسفرها» سال ۸۸ توسط «انتشارات نگاه» تجدید چاپ شده است.

چشمهایش

بزرگ علوی
انتشارات نگاه
۲۷۱ صفحه، ۴۰۰۰ تومان
چاپ نهم، ۱۳۸۷
۲ از ۵

در سال ۱۳۱۷، استاد ماکان، بزرگ‌ترین نقاش صد سال اخیر ایران، در تبعید درگذشت. پس از مرگ او، رژیم رضاخانی، که تبعیدکننده استاد و اصلی‌ترین عامل مرگ او بود، برای بهبود وجهه هنردوستی خود شروع به تعریف و تمجید و تقدیر از آن عزیز از دست رفته کرد و آثار او را در نمایشگاهی دائمی، در هنرستانی که خود استاد ماکان تاسیس کرده بود، به نمایش گذاشت. در بین همه تابلوهای به جا مانده از استاد، خیره‌کننده‌ترین تابلو تصویری گنگ و ناواضح از چهره زنی ناشناس است که چشم‌های اعجاب‌آوری دارد؛ چشم‌هایی که چندین حس مختلف و متناقض را القا می‌کنند: شادی، غم، جذابیت، حسن، زیبایی، هرزگی و ... . استاد، در گوشه پایین تابلو، پای امضایش، اسم نقاشی را گذاشته «چشمهایش».

حالا سال ۱۳۲۵ است و مرد بی‌نامی که سال‌هاست، به انگیزه کشف راز زندگی استاد، ناظم هنرستان بازمانده از او شده، حالا دست به قلم برده تا در روایتی ظاهرا گزارشی نتیجه تحقیق چند ساله‌اش را مکتوب کند. تصور آقای راوی این است که کشف تابلوی «چشمهایش» و فهمیدن این که چشم‌های تصویر شده متعلق به چه کسی هستند کلید دریافت درست از زندگی و مرگ استاد ماکان است. بنابراین به دنبال زن ناشناسی به اسم مستعار فرنگیس می‌گردد که زمانی مدل استاد می‌نشسته، و وقتی او را پیدا می‌کند بالاخره به حرفش می‌آورد تا از صفحه ۷۷ تا پایان رمان به صحبت‌های این فرنگیس در مورد خودش، استاد و رابطه‌شان با هم بگذرد.

رمان «چشمهایش» از آذرماه ۱۳۳۰ تا اردیبهشت ۱۳۳۱ نوشته شده و به دلایل سیاسی سال‌های زیادی غیرمجاز و به اصطلاح «جلد سفید» بوده. دلیلش را هم موقع خواندن رمان متوجه می‌شوید. اشارات بسیار زیاد و گاه صریحی به خفقان، دیکتاتوری، ظلم و باقی این جور مفاهیم سیاسی در متن وجود دارد. این اشارات گرچه احتمالا به مذاق سیاست‌زده روزگار خوش می‌آمده، اما به لحاظ داستانی زیاده از حد رک و بی‌صنعت است و به همین دلیل رمان، از این لحاظ، تبدیل می‌شود به مقاله‌ای شعارزده و، به خاطر کمبود دلایل قابل دفاع، نامستدل.

اما مشکل رمان «چشمهایش» تنها این صراحت سیاسی نیست. از مناظر بسیار، این کتاب رمان قابل دفاعی نیست. در ساخت و پرداخت قصه و روایت بی‌دقتی‌های زیادی وجود دارد که ضربه‌هایی اساسی به کیفیت کار می‌زنند. در مواجهه با مساله راوی بسیار سهل‌انگارانه برخورد شده و نمی‌توان دلیل قابل‌اعتنایی برای این نظرگاه روایی پیدا کرد. شخصیت‌ها همه به یک زبان حرف می‌زنند. پرگویی و تکرار مفاهیم بسیار زیاد است و هیچ کارکردی هم ندارد. کشفی در رمان صورت نمی‌گیرد و در انتها نمی‌توان هیچ انگیزه‌ای برای نوشته شدن آن تصور کرد مگر احتمالا ثبت خیالی فضای اجتماعی دوره‌ای از تاریخ ایران، آن هم از منظری بسیار محدود.

نزدیک به ۶۰ سال از اولین انتشار «چشمهایش» می‌گذرد و انتشارات نگاه هم از سال ۱۳۷۲ مشغول چاپ این کتاب است. و هنوز کتاب پر است از غلط چاپی و املایی. هنوز خط تکراری در آن وجود دارد. انتشارات نگاه در یک تشکر نیم‌صفحه‌ای از یکی از خوانندگان کتاب که ظاهرا تعداد زیادی غلط را به آن‌ها یادآور شده، ابراز امیدواری کرده که این رمان، که به ادعای خود این انتشاراتی «یکی از برجسته‌ترین رمان‌های معاصر صد ساله تاریخ ادبیات ایران» است، با اصلاح غلط‌های ذکر شده توسط این دوست ندیده عزیز، بدون غلط در اختیار خوانندگان مشتاق قرار بگیرد. به نظرم، برای تصحیح غلط‌های یک کتاب، این که ناشر یک بار کتابی که چاپ کرده را بخواند بسیار مفیدتر از امیدواری خواهد بود.

***

«چرا دارم راجع به موزیک برایتان صحبت می‌کنم؟ در این سمفونی‌ها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه می‌کند. این آهنگ خفیف و لطیف‌بخش است. اما به دل شما نمی‌نشیند. شما دائماً انتظارش را دارید. باز این صدای خفیف تکرار می‌شود. منتها این دفعه بیش از بار اول شما را می‌گیرد. کم‌کم تمام ارکستر یکصدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان می‌کند که دیگر اختیار از دستتان درمی‌رود. مصیبت‌های جگرخراش هم همینطور بروز می‌کنند.» - از صفحه ۱۰۳ کتاب

 مرتبط:
+ «چشم‌هایش بزرگ علوی؛ گزینشی میان عشق یا سیاست!»، از سایت جن و پری
+ یادداشتی بر رمان چشمهایش، روزنامه اعتماد
+ «چشمهایش» در باشگاه کتاب
+ «چشمهایش» در کتاب‌نوشت

 برچسب: بزرگ علوی، انتشارات نگاه

چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟

ماریو بارگاس یوسا
برگردان: احمد گلشیری
۱۶۰صفحه، ۲۰۰۰ تومان
انتشارات نگاه، چاپ دوم ۱۳۸۷
۳ از ۵

ابتدا که کتاب را دست بگیرید، فکر می‌کنید با یک داستان جنایی معمولی طرف هستید، شخصی به طرز وحشتناکی به قتل رسیده و دوتا پلیس – یک ستوان و دستیارش –  شروع به گشتن می‌کنند تا قاتل را پیدا کنند. همه‌ی اجزاء رمان ذهن شما را به سمتِ یک داستان جناییِ کلیشه‌ای و معمولی می‌برد. اما زیاد نگران نباشید، در ادامه‌، ماجرا طوری پیش می‌رود که آقای یوسا راهِ خودش را از جنایی نویس‌های معمولی جدا می‌کند. مثلن در این داستان برخلاف داستان‌های جنایی معمولی بار اصلی کتاب را گره‌گشاییِ نهایی به دوش نمی‌کشد و در نیمه‌های داستان مخاطب و «ستوان سیلوا» هردو با احتمال بالایی حدس می‌زنند که قاتل کیست و کمی جلوتر، دیگر به یقین می‌دانند که «پالومینو مولرو» را چه کسی کشته است. اما آن‌چه که باعث ادامه‌ی داستان می‌شود رابطه‌ی بین آدم‌ها ست و احساس‌ها.

«ماریو بارگاس یوسا» از آن نویسنده‌هایی است که دیگر تک و توک توی دنیا پیدا می‌شوند و احتمالن جزو آخرین‌های نسل داستان‌پردازِ آمریکای جنوبی به حساب می‌آید. رمان‌های او بر پایه‌ی زبانِ روایی خاص خودش شکل می‌گیرند، بلوغ می‌یابند و از لحظه‌ای که رمان بالغ می‌شود دیگر ذهن مخاطب ول‌کُنِ آن نمی‌شود. اما در مورد رمانِ «چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟» باید گفت آن‌طور که باقی آثار یوسا بالغ می‌شوند، این یکی نمی‌شود. دلیلش هم باید این باشد که نویسنده، مایه‌ی اصلی ماجرا را نگه داشته است برای کتاب بی‌نظیری که در پی آن می‌نویسد به نام «مرگ در آند».

زحمت ترجمه‌ی رمان را «احمد گلشیری» است. ترجمه‌ی چندان دل‌چسبی از آب در نیامده اما خوب است. کتاب را انتشارات نگاه چاپ کرده که مطابق معمول صحافی‌اش بد و طرح جلدش چنگی به دل نمی‌زند. کتاب حاضر یا ویراستاری درست حسابی‌ نداشته است یا این‌که ایشان هنگام ویرایش متن، برنامه‌ی خواب‌شان به‌هم ریخته بوده. آن‌قدر که چند جایی نام فامیلِ «پالومینو» که «مولرو» بوده است، با نوع آهنگی که «پالومینو» به صدای خوش می‌خوانده، یعنی «بولرو»، جا به جا شده است و چندتایی دیگر از این‌جور اشتباهات خنده‌دار. البته به غیر از دوست عزیزمان آقای «احمد گلشیری»، جناب «عبدالله کوثری» و «اسدالله امرایی» هم این رمان را ترجمه کرده‌اند که ترجمه‌ی کوثری در بازار تقریبن نایاب است و آقای امرایی هم نام کتاب را به «راز قتل پالومینو مولرو» تغییر داده‌اند که در عین حال که کاری امانت‌دارانه نیست، اما به نظرم انتخاب خوبی بوده، چرا که کلیت داستان بیشتر از آن که به دنبال پیداکردن قاتل «پالومینو» باشد، بیشتر مربوط به حواشی و اتفاقات راز آلود قتل اوست.

قسمتی از کتاب:

«  لیتوما پرسید: در این صورت مردم چه دلیلی برای کشتن پالومینو مولرو می‌آرن؟

دون خرونیمو به صدای بلند گفت: اجناس قاچاق. به ارزش میلیون‌ها پزو. اول اونو می‌کشن چون بویی برده. بعد که سرهنگ میندرو می‌فهمه یا داشته می‌فهمیده کجا چه خبره، خودشو دختره رو نفله می‌کنن و چون می‌دونستن مردم چی دوست دارن بشنون، این ماجرای کثیفو از خودشون در می‌آرن که طرف چون حسود بوده پالومینو رو کشته. خلاصه، تموم این‌ها یه سرپوش بوده. این وسط کسی از موضوع اصلی، که رد و بدل شدن یه عالمه پوله، حرفی نمی‌زنه.

ستوان آهی کشید و گفت: آشغال‌ها چه فکرهای مسخره‌ای به ذهن‌شون می‌رسه!   وچنگالش را طوری به بشقاب می‌کشید که گویی می‌خواست آن را بشکند.  »


درباره‌ی این کتاب:

+ کتاب‌های عامه پسند
+ کافه کاناپه
+ سانتی مانتالیست

برچسب‌: ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

بهترین داستان‌های کوتاه

ارنست همینگوی
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری
انتشارات نگاه
۴۳۹ صفحه، ۵۵۰۰ تومان
۴.۵ از ۵

مجموعه‌ی نسبتاً کاملی از داستان‌کوتاه‌های همینگ‌وی. قسمت زیادی از شهرت همینگ‌وی به خاطر داستان‌کوتاه‌هاش و نوآوری‌هاش تو داستان‌کوتاهه. به نظرم می‌آد مهم‌ترین نوآوری همینگ‌وی حذف اتفاق اصلی از داستانه. تو بیش‌تر داستان‌های همینگ‌وی اتفاق قبل از شروع داستان افتاده یا قراره بعداً بیفته. بعد دیالوگ‌ها و توصیف‌ها هستند که داستان رو پیش می‌برن، نه قصه و اتفاق. و ما داستانِ بعد یا قبل اتفاق رو می‌خونیم و با واکنش آدم‌ها روبه‌رو می‌شیم. مثلاً تنهایی‌شون بعد از اتفاق‌ها یا دیالوگ‌های کوتاه و عصبی.

البته تو چندتا از داستان‌ها اتفاق‌ِ اساسی می‌افته. مثلاً داستان‌هایی هست که توش شکار هست، توصیف اتفاق‌های گاوبازی هست. اصلاً همین «مبارزه» از تم‌های اصلی داستان‌های همینگ‌ویه. مبارزه‌ی آدم با آدم، آدم با حیوون، آدم با احساساتش. فکر می‌کنم از اوج‌های داستان‌نویسی همینگ‌وی وقتیه که این مبارزه‌های مختلف در کنار هم قرار می‌گیرن و روی هم تأثیر می‌ذارن، مثل داستان «زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر» یا «پیرمرد و دریا».

قسمت اول کتاب زندگی‌نامه‌ایه که گلشیری از همینگ‌وی نوشته. به نسبت خوب و مفیده. زندگی همینگ‌وی و عواملی که رو داستان‌نویسی همینگ‌وی اثر گذاشته‌ن رو توضیح می‌ده. البته درباره‌ی مقدمه این رو هم باید بگم که یک‌دست نیست. یه جاهایی کاملاً علمی و دقیقه، ولی یه جاهای دیگه داستان‌پردازی و خیال‌پردازی می‌کنه.

نثر همینگ‌وی نثر بی‌تفاوتیه. کم‌تر از صفت و قید استفاده می‌کنه و کاملاً شفاف می‌نویسه. ولی به نظرم این نثر خاص همینگ‌وی تو ترجمه درنیومده. دست‌کم در مقایسه با ترجمه‌ی فرهاد غبرایی از «پاریس، جشن بیکران» واقعاً نثرش خالی از روح همینگ‌ویه. به هر حال این مجموعه، با همه‌ی نقص‌هاش، کامل‌ترین مجموعه‌داستانیه که به زبان فارسی از همینگ‌وی موجوده.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌خوانه

برچسب: ارنست همینگ‌وی، احمد گلشیری

سالهای سگی

ماریو بارگاس یوسا
ترجمه‌ی احمد گلشیری
انتشارات نگاه
۵۵۹ صفحه، ۵۰۰۰ تومان
چاپ دوم، ۱۳۸۴
۸.۵ از ۱۰

رمان‌هایی که از یوسا خوندم یه وجه مشترک داشتن: داستان‌ها تو فضای پُرتنشی می‌گذرن.  آدم‌ها فشار زیادی رو حس می‌کنن، خسته‌ن، با هم برخورد می‌کنن و... یوسا با مهارتش تو قصه‌گویی از این شرایط پُرفشار می‌گه، گذشته‌ش رو تعریف می‌کنه و می‌گه که چی شده که شرایط این‌جوری شده و تو دلِ اون فضا داستانش رو پیش می‌بره. اتفاقات داستان تحت‌تأثیر یا نتیجه‌ی اون فضای خفقان‌آورن. تا اون‌جا که من دست‌گیرم شده ایده‌ش اینه که خشونت و ناامیدی نتیجه‌ی فضای بسته و پُرتنشه.

سال‌های سگی درباره‌ی یه مدرسه‌ی نظامیه. درباره‌ی چندتا از دانش‌آموزهای اون مدرسه است که درگیر یه اتفاق [که محوریت داستانه] شدن. روایتش نسبت یه کتاب‌های دیگه‌ی یوسا پیچیده نیست، ولی خُب، خیلی هم سرراست نیست. اصلاً این یوسا تسلط باورنکردنی‌ای روی روایت داره. چه اتفاقی رو از چه زاویه‌دیدی تعریف کنه، از کجا شروع کنه، چه‌جوری تعلیق ایجاد کنه، چیو بگه، چیو نگه... به‌ترین تصمیم رو درباره‌ی اینا می‌گیره.

در کمال تعجب، ترجمه‌ی احمد گلشیری قابل‌قبوله. هرچند شنیدم سانسور داره.

درباره‌ی این کتاب:
+ کتاب‌های عامه‌پسند

برچسب: ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

اژدهاکشان

یوسف علیخانی
انتشارات نگاه
۱۴۲ صفحه، ۱۵۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۸۶
۷ از ۱۰

میلک، محور  پانزده داستان کوتاهی است که مجموعه‌ی اژدهاکشان را تشکیل می‌دهند. چنان که از متن خود داستان‌ها بر می‌آید، میلک آبادی است در منطقه‌ی الموت قزوین، دو محله دارد و به سبب مهاجرت سکنه به قزوین یا رشت، کل آبادی در حال زوال است. «این وقت سال، بالامحله فقط گلناز خاله می‌مانه و مشدی سلطانعلی.» (ص.۷۲)

خوب می‌دانیم که حجم وسیعی از زندگی آپارتمانی، شهری و کارمندی در ادبیات داستانی امروز ایران موج می‌زند اما قصه‌هایی که در محدوده‌ی میلک اتفاق می‌افتند، شاید از معدود داستان‌های قطب دیگر داستان‌نویسی باشند. در این محدوده‌ی مهجور، هنوز شخصیت‌های روستایی زنده‌اند مانند کبل رجب که تخصص‌اش شناختن اقسام بز است و آن‌چه دلش را می‌لرزاند، «قشقابل» بز پیشانی سفیدش است. قشقابل که مریض می‌شود، دل کبل رجب هم می‌گیرد، بعد از سال‌ها دوباره روی پشت‌بام می‌رود و اشنو ویژه دود می‌کند و در نهایت با مرگ بز محبوب‌اش، خود کبل رجب هم نمی‌تواند زندگی کند. « میلک ساکت بود و بزها آمده بودند روی پشت‌بام و دور کبل رجب جمع شده بودند» (ص. 19) بعله، مردمان دنیای امروز دیگر این را نمی‌فهمد. اگر آن روز ساعدی از بَیَل می‌گفت و مشدی حسن که به علت مرگ گاو محبوبش، به‌هم می‌ریزد و الگوی مفهوم استحاله می‌شود، امروز کبل رجب باید بمیرد. این تقدیر مردمان میلک است، تقدیر حضرتقلی و مشدی پاشقه و کوکبه و بمانعلی. علیخانی هم این‌را می‌داند و به نوعی در غالب داستان‌های مجموعه از مرگ و زوال سخن می‌گوید؛ از «گورچال» می‌گوید که برگشتن مردی، هم‌زمان می‌شود با مرگ پسرش، از «کوکبه» می‌نویسد که از پس ماجرایی با معلم آبادی، دیگر نیست و تبدیل به صدای کوکوهه شده، به معصیتی می‌پردازد که باعث و بانی بلای «ملخ‌های میلک» شده، از «سیا مرگ و میر»، از «شول و شیون»، از «ظلمات»، از این‌که «آب میلک سنگین است» و از «اوشانان» که سایه‌ی سیاه‌شان، میلک را گرفته تا خالی از سکنه شود و همه مثل مشدی خیری بگویند «کاشکی بفروشم و برم قزوین. کلفتی ره که از من نگرفتن» (ص. ۱۳۳). شاید تنها راه نجات در دست حضرتقلی است که با قاطرش بیاید و با شمشیرش اژدها را بکشد و اسطوره‌ی «اژدها کشان» میلکی‌ها را بار دیگر زنده کند.

در کل مجموعه، تصویرسازی به خوبی انجام شده و نثری که علیخانی برای روایت به کار گرفته، زیباست و با همین زیبایی میلک را به تصویر می‌کشد. بعد از خواندن چند داستان، انگار خود خواننده هم فضای میلک را درک کرده و آن منطقه را خوب می‌شناسد. آبادی بین کوه‌ها که خانه‌هایش تنگ هم چسبیده‌اند و ساکنان از راه پشت‌بام‌های کاهگلی رفت و آمد می‌کنند. مردمانی که هم‌دیگر را عنقزی و انقلی خطاب می‌کنند، حرمت خاصی برای امامزاده قائل‌اند و به درخت تادانه‌ای که کنار امامزاده‌ است. آن‌طرف‌تر خاکستان است و باغستان که پر است از درخت‌های فندق و گردکان. می‌توان از بالا خرمن یا پایین خرمن یا از راه قلعه وارد میلک شد، جایی که زندگی در آن ساده است و روابط آدم‌های آن، ساده‌تر. میلک مسجد دارد و تعاونی که اگر گالش بخواهی باید از آن‌جا بگیری.

واضح است که هر منطقه‌ای گویش خاص خودش را دارد. میلک هم از این قاعده مستثنا نیست و یوسف علیخانی جایی گفته که زبان میلکی‌ها دیلمی است. هر کس که با فرایند نوشتن آشناست، خوب می‌داند که در هر متنی، اشاره به گویشی دیگر که اغلب در دیالوگ‌نویسی لازم است، غیر از همان زبان استاندارد که متن با آن نوشته می‌شود، از دشوارترین کارهاست. نیازی به آوردن مثال نیست، یا خود متن اژدهاکشان بهترین نمونه است. ساده‌ترین راه، نقل قول مستقیم از گویش میلکی‌هاست و آوردن معنی ترجمه‌ای آن به عنوان پانویس. این اتفاقی بود که در مجموعه‌ی «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» همین نویسنده افتاد و با انتقاد شدیدی روبرو شد و این، انتقاد به‌جایی است، چرا که در حال حاضر، استفاده از پانویس، حتی در متن‌های علمی و تحقیقاتی هم پذیرفته نیست (به عنوان نمونه رجوع شود به قواعد نوشتاری ASAP یا MLA). راه دوم، نوشتن ترجمه‌ی همان نقل‌قول‌ها به زبانی است که کل داستان روایت می‌شود و این، به بهای از دست رفتن روح جاری در نقل‌قول‌ها و دورشدن از فضای اصیل و بومی است. اما سخت‌ترین و در عین حال حرفه‌ای‌ترین راه‌کار، نزدیک کردن گویش محلی به زبان روایت داستان است. نویسنده با آگاهی و تسلط، جملاتی از زبانی میلکی‌ها را انتخاب می‌کند که به زبان فارسی استاندارد نزدیک‌ترند، واژه‌هایی با ریشه‌ی فارسی که با کمی دقت می‌توان آن را فهمید و اگر اجتناب از کلماتی ناآشنا ممکن نیست، بافتی ترتیب می‌دهد که خواننده معنی آن کلمه‌ی ناآشنا را حدس بزند. کار بسیار سختی است، اما علیخانی از عهده‌ی آن بر آمده‌است. به عنوان مثال وقتی مشدی سکینه در مورد بز می‌گوید «البت اگه اسپرزی، چیزی ببود، دکتر بیاوردیم یا دوا بدادیم بهش، اما این یقین ششه.» (ص. ۱۵) می‌توان فهمید که اسپرزی و شش نام دو نوع بیماری‌اند، حتا این که شش از اسپرزی بدتر است و درمان ندارد. «اوشانان» در متن داستان‌ها معنی نشده ولی می‌شود حدس زد که معادل ارواح و از ما بهتران است و شاید ریشه‌اش همان (ایشان) فارسی باشد با معنی مقلوب و خاص میلک.

از نظر من، اژدهاکشان می توانست خیلی بهتر از این باشد و به یکی از آثار ماندگار ادبیات ایران تبدیل شود. سوژه‌ی بکر و دستمالی نشده‌ی میلک، با نثر و قلم توانمند نویسنده موجود است ولی انگار جای یک عنصر اساسی غایب. نگاهی بکنیم به جامعه‌ی کتاب‌خوان‌مان. آیا مخاطب امروز ما این صبر و شکیبایی را از خود نشان می‌دهد که پانزده داستان مشابه از مردمی بخواند که تقریبن بدوی زندگی می‌کنند؟ آیا اهمیتی دارد که بداند دغدغه‌ی «نسترنه» این است که دارد پیر می‌شود و شوهر نکرده، یا اصلن برایش مهم است که جای چوبی که مشدی اوسط به طرف «کل‌گاو» پرت کرد، کفل حیوان را کبود کرده، یا این‌که «الله بداشت سفیانی» برای کار به رشت رفته‌بود و حالا که برگشته میلک، رفته روی درخت تادانه نشسته تا اعتراضش را نشان دهد؟ فکر می‌کنم اکثر داستان‌های مجموعه، چیزی کم دارند، شاید قصه‌ای جذاب‌تر و شخصیت‌هایی که رنگ و بویی متفاوت‌تر از هم‌دیگر دارند. چه فرقی هست بین مشدی شعبان و مشدی سالار و مشدی موسی و مشدی اکبر و مشدی چراغعلی و مشدی اعلا و مشدی هادی و مشدی سلطان و مشدی‌های دیگر میلک؟ هرکدام از این مشدی‌ها داستانی دارد. داستان‌هایی که می‌توانند وقتی در یک مجموعه گرد هم می‌آیند، تنوع بیشتری داشته باشند و هریک با زاویه‌ی دید خاص و متفاوتی، دنیایی دیگر بسازند. منظورم این است که صرف مکتوب کردن قصه‌هایی از فولکلور و ادبیات شفاهی که سینه به سینه منتقل می‌شوند، داستان نیست. یوسف علیخانی این را به خوبی درک کرده و حال و هوایی داستانی به آن‌ها بخشیده ولی انگار کم گذاشته، جای دخل و تصرف بیشتر، پرورش موضوع، پیوند به مفاهیمی جامع‌تر، چالش‌های جدی‌تر و نقب به اعماق داستانی خالی می‌نماید. اگر داستان گاو ساعدی تبدیل شده به اثری ماندگار، «قشقابل» علیخانی باید چیزی به آن اضافه کند تا بتواند در ذهن تاریخ ادبیات داستانی بماند. اگر نه، مثل کبل رجب می‌میرد، اما مشد حسن همچنان زنده ‌مانده‌است.

پ.ن: خود نویسنده، کلکسیون کاملی از نقدها و نظرات را این‌جا جمع کرده‌است.

خشم و هیاهو

نویسنده: ویلیام فاکنر
مترجم: صالح حسینی
انتشارات نیلوفر
چاپ پنجم [ویرایش دوم]، ۱۳۸۴
۴۳۰ صفحه، ۴۳۰۰ تومان
۱۰ از ۱۰

معین: خشم و هیاهو بدون هیچ شک و شبهه‌ای یکی از مهم‌ترین آثار قرن بیستمه. به نظر من همین یه کتاب بسه تا آدم بگه فاکنر نویسنده‌ی خیلی بزرگیه.

داستان، داستان زوال تدریجی یه خانواده‌ست به اسم کامپسون که سه پسر و یه دختر دارن. هر فصل از زبان یکی از پسرهاست. بنجی که عقب‌مونده‌ی ذهنیه راوی فصل اوله. این فصل نمونه‌ی کامل جریان سیال‌ذهنه. بنجی کلا زمان واسش معنی نداره. یعنی آینده و گذشته نمی‌فهمه. راوی فصل ۲ کونتینه. ظاهرا تو این خانواده از همه سالم‌تره. یعنی بیش‌تر حالیشه. روشن‌فکره. ولی ذهنش خیلی مغشوشه. فصل ۳ رو جیسُن روایت می‌کنه. پسر کوچک خانواده. شاید بشه گفت جیسُن آدم خبیثیه. نمی‌دونم. فصل آخر هم به شیوه‌ی سوم‌شخص روایت می‌شه. با تأکید بیش‌تر روی پیش‌خدمتِ خونه، دیلسی.

شاید اولاش خوندنش سخت باشه. احتمالا از فصل اول چیز زیادی دست‌گیرتون نمی‌شه. و چیزهایی هم که از فصل دوم می‌فهمید، ممکنه کمک زیادی به داستان نکنه. ولی هنر فاکنر همینه. این‌که درسته که ما وقتی برای بار اول می‌خونیم ۱۰۰ صفحه‌ی اول کتاب رو کلا از دست بدیم، ولی در نهایت به یه درکی از همه‌ی اتفاقاتی که تو ۳۰ سال برای دودمان کامپسون افتاده می‌رسیم.  اون‌وقته که اگه بریم سراغ فصل اول و دوباره بخونیمش، می‌تونیم روان بخونیمش و از خوندنش لذت ببریم.

بار دوم بود که می‌خوندمش. یادم بود بار اول از فصل کونتین بیش‌تر از بقیه لذت برده‌بودم. ولی الان نظرم این نیست. این دفعه هر فصلی رو که می‌خوندم، حس می‌کردم این بهترین فصله. هنوزم نمی‌دونم کدوم بهتره. همه‌ش عالیه. یعنی نه تنها هرکدوم در نوع خودشون شاه‌کارن، در کنار هم بودنشون هم شاه‌کاره.

شاید تنها ایرادی که بتونم بهش وارد کنم ترجمه‌ست. بد نیست. حتا گاهی خیلی خوبه. اما نمی‌دونم چرا صالح حسینی فکر می‌کنه داره کتاب مقدس ترجمه می‌کنه. یعنی واقعا نمی‌فهمم چرا «حوائج» رو جای «نیازها» به کار می‌بره. و کلا از اون نثر استفاده می‌کنه. به خصوص تو فصل کونتین.

یه چیزی هم زیاد می‌گن. این‌که سمفونی مردگانِ معروفی تقلیدیه از خشم و هیاهو. خب، ساختار کلی دو خانواده شبیه همند. ولی این‌که معروفی از خشم و هیاهو «تقلید» کرده، اصلا قبول ندارم. قطعا ازش تاثیر گرفته. که به نظر من به هیچ وجه نقطه ضعف نیست.

اینم بگم که داستان ۳۵۵ صفحه‌ست. بقیه‌ش نقده. که البته مفیده.

***

نویسنده: ویلیام فاکنرمترجم: بهمن شعله ورانتشارات نگاهچاپ اول،۱۳۸۳۴۱۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان۹ از ۱۰

صبا: اول از همه بگم که که این ۹ از ۱۰ده رو به ارزش ادبی کتاب ندادم که کسی منکر شاه‌کار بودنش نیست. فقط نمی‌تونم بگم خیلی دوستش داشتم.

 

خوندنش حسابی سخته. به جز دو فصل اول که با خوندنش چیز زیادی از داستان دست‌گیرت نمی‌شه، بقیه‌ی کتاب رو هم نمی‌شه خیلی سریع خوند. گرچه از فصل سه که تکه های درهم پازل فصل‌های بنجی و کونتین شروع به کنار هم قرار گرفتن می‌کنن خیلی راحت‌تر می‌شه پیش رفت ولی بازم سریع نه. یه جورهایی انگار چگالیش زیاده. (نمی‌دونم می‌رسونه منظور رو یا نه.)

 

من فصل بنجی و یکم از فصل دوم رو خونده‌بودم قبلا ولی چون اون موقع وقت نداشتم بی‌وقفه بخونم و از اون‌جایی که هیچی سر در نیاورده‌بودم از خودم ناامید شده بودم ول شد تا چند وقت پیش که مجبور شدم بخونمش و خوشحالم که از دست ندادمش. اگه یه وقت شروع کردید و دو فصل کامل خوندید و چیزی سر در نیاوردید ناامید نشید اشکال فقط یکم از گیرنده‌ست. فرستنده داره دونه‌های پازل رو می‌ریزه جلوتون. الان نمی‌فهمید ولی آخرش یه تابلوی شاه‌کار از همین دونه‌ها تحویلتون می‌ده.

 

من ترجمه‌ی صالح حسینی رو نخوندم ولی بعضی جاها رو مقایسه کردم. یه جاهایی رو صالح حسینی بهتر ترجمه کرده ولی در مجموع این ترجمه بهتره. حداقل چیزی توش اذیت نمی‌کنه.

 

این کتاب نقدهای کتاب بالا رو نداره ولی عوضش یه ضمیمه داره که فاکنر بعدها نوشته که خیلی درک نمی‌کنم چرا نوشته شده ولی جالبه.